←شهادت امام حسین {{ع}} در کربلا
| (۲ نسخهٔ میانیِ ایجادشده توسط همین کاربر نشان داده نشد) | |||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
== [[شهادت امام حسین]] {{ع}} در [[کربلا]] == | == [[شهادت امام حسین]] {{ع}} در [[کربلا]] == | ||
[[مسند ابن حنبل (کتاب)|مسند ابن حنبل]]- به [[نقل]] از [[عبد الله بن نجی]]، از پدرش-: با [[علی]] {{ع}} میرفتم و [[مسئول]] ظرف [[آب]] وضوی او بودم. هنگامی که به سوی [[صِفین]] میرفتیم، مقابل [[نینوا]] که رسیدیم، [[علی]] {{ع}} فرمود: "[[ابو عبد الله]]! [[صبر]] کن. در کنار [[فرات]]، [[صبر]] کن". گفتم: چه شده است؟ فرمود: "روزی بر [[پیامبر]] {{صل}} وارد شدم، در حالی که چشمانش گریان بود. گفتم: ای [[پیامبر خدا]]! آیا کسی تو را خشمناک کرده است؟ چرا دیدگانت گریان است؟ فرمود:" هم اکنون، [[جبرئیل]] از پیش من رفت و به من گفت که [[حسین]] در کنار [[فرات]]، کشته خواهد شد". سپس فرمود:" میخواهی | [[مسند ابن حنبل (کتاب)|مسند ابن حنبل]]- به [[نقل]] از [[عبد الله بن نجی]]، از پدرش-: با [[علی]] {{ع}} میرفتم و [[مسئول]] ظرف [[آب]] وضوی او بودم. هنگامی که به سوی [[صِفین]] میرفتیم، مقابل [[نینوا]] که رسیدیم، [[علی]] {{ع}} فرمود: "[[ابو عبد الله]]! [[صبر]] کن. در کنار [[فرات]]، [[صبر]] کن". گفتم: چه شده است؟ فرمود: "روزی بر [[پیامبر]] {{صل}} وارد شدم، در حالی که چشمانش گریان بود. گفتم: ای [[پیامبر خدا]]! آیا کسی تو را خشمناک کرده است؟ چرا دیدگانت گریان است؟ فرمود:" هم اکنون، [[جبرئیل]] از پیش من رفت و به من گفت که [[حسین]] در کنار [[فرات]]، کشته خواهد شد". سپس فرمود:" میخواهی خاک آنجا را بو کنی؟" گفتم: آری. دستش را دراز کرد و یک مشت خاک برداشت و به من داد و من نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم"<ref>مسند ابن حنبل، ج ۱، ص ۱۸۴، ح ۶۴۸.</ref>. | ||
[[اسد الغابة (کتاب)|اسد الغابة]]- به [[نقل]] از غرفه ازْدی-: نسبت به [[منزلت]] [[علی]] {{ع}} تردیدی در دلم راه یافته بود. [روزی] با او به ساحل [[فرات]] رفتم. راه کج کرد و ایستاد و ما هم اطرافش ایستادیم. با اشاره دست فرمود: "این جا مکان شترانشان، | [[اسد الغابة (کتاب)|اسد الغابة]]- به [[نقل]] از غرفه ازْدی-: نسبت به [[منزلت]] [[علی]] {{ع}} تردیدی در دلم راه یافته بود. [روزی] با او به ساحل [[فرات]] رفتم. راه کج کرد و ایستاد و ما هم اطرافش ایستادیم. با اشاره دست فرمود: "این جا مکان شترانشان، جایگاه فرود قافلهشان و محل ریختن خونشان است. پدرم فدای آنکه جز [[خدا]]، [[یاوری]] در [[زمین]] و در [[آسمان]] ندارد!". هنگامی که [[حسین]] {{ع}} کشته شد [، به ساحل فرات] آمدم و به جایی که [[حسین]] {{ع}} را در آنجا کشته بودند، رفتم. درست همان گونه بود که [[علی]] {{ع}} گفته بود و هیچ اشتباهی نکرده بود. از تردیدی که در من بود، از [[خدا]] طلب [[آمرزش]] کردم و فهمیدم که [[علی]] {{ع}} به کاری دست نمیزَنَد، مگر بر پایه عهدی که با وی شده است<ref>ر. ک: تاریخ دمشق، ج ۱۴، ص ۱۹۸.</ref>.<ref>اسد الغابة، ج ۴، ص ۳۲۲ ش ۴۱۷۳.</ref> | ||
== سرانجام [[جنگ]] جمل== | == سرانجام [[جنگ]] جمل== | ||
[[المعجم الکبیر (کتاب)|المعجم الکبیر]]- بهنقل از اجلح بن [[عبد الله]]، از [[زید بن علی]]، از پدرش، از [[ابن عباس]]-: هنگامی که در بین راه [[بصره]]، خبر طرفداری | [[المعجم الکبیر (کتاب)|المعجم الکبیر]]- بهنقل از اجلح بن [[عبد الله]]، از [[زید بن علی]]، از پدرش، از [[ابن عباس]]-: هنگامی که در بین راه [[بصره]]، خبر طرفداری مردم بصره از [[طلحه]] و [[زبیر]] به [[یاران علی]] {{ع}} رسید، بر آنانگران آمد و هراسدر دلشان انداخت. [[علی]] {{ع}} فرمود: "[[سوگند]] به آنکه خدایی غیر از او نیست، هر آینه [این سپاه] بر بصریان، [[غلبه]] خواهد کرد و [[طلحه]] و [[زبیر]]، کشته خواهند شد و از [[کوفه]] شش هزار و پانصد و پنجاه [[مرد]](یا" پنج هزار و پانصد و پنجاه مرد" که تردید از اجلح است) برای [[یاری]] شما خارج خواهند شد". این سخن، تردیدی در دلم انداخت. وقتی جنگجویان از [[کوفه]] آمدند، به استقبالشان شتافتم و [پیش خود] گفتم: دقت خواهمکرد. اگر چنانباشد که [[علی]] میگوید، حتماً آن را [از [[پیامبر]] {{صل}}] شنیدهاست، و گرنه، [[حیله]] [[جنگی]] است. یکی از سپاهیان را دیدم و [درباره شمار آنها] از وی پرسیدم. به [[خدا]] [[سوگند]] که او درنگ نکرد و آنچه [[علی]] {{ع}} گفته بود، او نیز گفت. این از جمله چیزهایی بود که [[پیامبر خدا]] به او خبر میداد<ref>[[المعجم الکبیر (کتاب)|المعجم الکبیر]]، ج ۱۰، ص ۳۰۵، ح ۱۰۷۳۸.</ref>. | ||
== فتنههایی که پس از او پیش آمد == | == فتنههایی که پس از او پیش آمد == | ||
| خط ۲۰: | خط ۲۰: | ||
== [[پادشاهی]] معاویه== | == [[پادشاهی]] معاویه== | ||
[[مروج الذهب (کتاب)|مروج الذهب]]: [[معاویه]]، گروهی از [[یاران]] خود را در [[کوفه]] گمارد تا خبر مرگش را پخش کنند. [[مردم]] در این باره سخن بسیار گفتند تا به [[گوش]] [[علی]] {{ع}} رسید. [[علی]] {{ع}} در مجلسش فرمود: "از [[مرگ]] [[معاویه]] بسیار سخن گفتید. به [[خدا]] [[سوگند]]، او نمرده است و نمیمیرد، مگر آنکه آنچه را در زیر گام من است، به دست گیرد. [[فرزند]] جگرخوار میخواهد موضع مرا بداند. از این رو، کسی را فرستاده که این موضوع را در بین شما شایع کند تا بداند و [[یقین]] کند که نظر من درباره او چیست و کار خودش در [[آینده]] چگونه خواهد بود". سپس، [[علی]] {{ع}} بحثی طولانی کرد و در آن، از روزگار [[معاویه]]، [[یزید]]- که پس از [[معاویه]] خواهد آمد- [[مروان]] و فرزندانش، و حَجاج و شکنجههایی که از او به [[مردم]] خواهد رسید، یاد نمود. صدای [[مردم]] بلند شد و [[گریه و زاری]]، بسیار گشت. شخصی از میان [[مردم]] برخاست و گفت: ای [[امیر مؤمنان]]! چیزهای ناگواری راتوصیف کردی. تو را به [[خدا]]، آیا اینها اتفاق خواهد افتاد؟ [[علی]] {{ع}} فرمود: "به [[خدا]] [[سوگند]]، اتفاق خواهد افتاد. من [[دروغ]] نگفتم و به من نیزدروغ گفته نشده است". دیگران گفتند: ای [[امیر مؤمنان]]! کی این [[کارها]] پیش خواهد آمد؟ فرمود: "آن گاه که این از این، رنگین شود" و یک دست خود را بر ریش و دستدیگرش را بر سرش نهاد. [[مردم]]، بسیار گریستند. فرمود: "اکنون نگِریید، که پس از من، روزگاری دراز خواهید گریست". بسیاری از [[کوفیان]]، به طور مخفی، درباره خودشان به [[معاویه]] | [[مروج الذهب (کتاب)|مروج الذهب]]: [[معاویه]]، گروهی از [[یاران]] خود را در [[کوفه]] گمارد تا خبر مرگش را پخش کنند. [[مردم]] در این باره سخن بسیار گفتند تا به [[گوش]] [[علی]] {{ع}} رسید. [[علی]] {{ع}} در مجلسش فرمود: "از [[مرگ]] [[معاویه]] بسیار سخن گفتید. به [[خدا]] [[سوگند]]، او نمرده است و نمیمیرد، مگر آنکه آنچه را در زیر گام من است، به دست گیرد. [[فرزند]] جگرخوار میخواهد موضع مرا بداند. از این رو، کسی را فرستاده که این موضوع را در بین شما شایع کند تا بداند و [[یقین]] کند که نظر من درباره او چیست و کار خودش در [[آینده]] چگونه خواهد بود". سپس، [[علی]] {{ع}} بحثی طولانی کرد و در آن، از روزگار [[معاویه]]، [[یزید]]- که پس از [[معاویه]] خواهد آمد- [[مروان]] و فرزندانش، و حَجاج و شکنجههایی که از او به [[مردم]] خواهد رسید، یاد نمود. صدای [[مردم]] بلند شد و [[گریه و زاری]]، بسیار گشت. شخصی از میان [[مردم]] برخاست و گفت: ای [[امیر مؤمنان]]! چیزهای ناگواری راتوصیف کردی. تو را به [[خدا]]، آیا اینها اتفاق خواهد افتاد؟ [[علی]] {{ع}} فرمود: "به [[خدا]] [[سوگند]]، اتفاق خواهد افتاد. من [[دروغ]] نگفتم و به من نیزدروغ گفته نشده است". دیگران گفتند: ای [[امیر مؤمنان]]! کی این [[کارها]] پیش خواهد آمد؟ فرمود: "آن گاه که این از این، رنگین شود" و یک دست خود را بر ریش و دستدیگرش را بر سرش نهاد. [[مردم]]، بسیار گریستند. فرمود: "اکنون نگِریید، که پس از من، روزگاری دراز خواهید گریست". بسیاری از [[کوفیان]]، به طور مخفی، درباره خودشان به [[معاویه]] نامه نوشتند و پیشاو آدمهایی برای خود، [[دست]] و پا کردند. به [[خدا]] [[سوگند]]، چند روزی نگذشت که آن خبر ([[شهادت علی]] {{ع}})، تحقق یافت<ref>مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۲۹.</ref>. | ||
== [[پادشاهی]] بنی مروان== | == [[پادشاهی]] بنی مروان== | ||