پرش به محتوا

سرگذشت مادر امام مهدی: تفاوت میان نسخه‌ها

جز
جایگزینی متن - 'روح الله' به 'روح الله'
جز (جایگزینی متن - 'رده:اتمام لینک داخلی' به '')
جز (جایگزینی متن - 'روح الله' به 'روح الله')
خط ۱۰: خط ۱۰:
==بررسی روایات دسته نخست==
==بررسی روایات دسته نخست==
*یکی از روایت‌های مشهور، حکایت از آن دارد که [[مادر امام مهدی]] {{ع}}، شاهزاده‌ای رومی است که [[اعجازگونه]]، به بیت [[شریف]] [[امام عسکری]] {{ع}} راه یافته است. [[شیخ صدوق]] در داستان مفصلی، حکایت [[مادر حضرت مهدی]] {{ع}} را این‌گونه [[نقل]] کرده است: [[بشر بن سلیمان]] نخاس گفت: من از [[فرزندان]] ابو ایوب [[انصاری]] و یکی از موالیان [[امام]] هادی‌ و [[امام عسکری]] {{عم}} و [[همسایه]] آنان در "سر من رای" بودم. مولای ما [[امام هادی]] {{ع}} مسائل "برده‌فروشی" را به من آموخت و من جز با [[اذن]] او، خرید و فروش نمی‌کردم. ازاین‌رو از موارد شبهه‌ناک پرهیز می‌کردم تا آنکه معرفتم در این باب کامل شد و فرق میان [[حلال]] و [[حرام]] را [[نیکو]] دانستم. یک شب در "سر من رای"- که در خانه خود بودم و پاسی از شب گذشته بود- کسی در خانه را کوفت. شتابان به پشت در آمدم، دیدم [[کافور]] فرستاده [[امام هادی]] {{ع}} است که مرا به نزد آن [[حضرت]] فرامی‌خواند. [[لباس]] پوشیدم و بر ایشان وارد شدم. دیدم با فرزندش [[ابو محمد]] و خواهرش [[حکیمه خاتون]] از پس پرده [[گفت‌وگو]] می‌کند. وقتی نشستم، فرمود: ای [[بشر]]! تو از [[فرزندان]] [[انصاری]] و [[ولایت ائمه]] {{عم}} پشت در پشت، در میان شما بوده است و شما مورد [[اعتماد]] ما [[اهل بیت]] هستید. من می‌خواهم تو را مشرف به فضیلتی سازم که بدان بر سایر [[شیعیان]] در [[موالات]] ما [[سبقت]] بجویی. تو را از سری مطلع می‌کنم و برای خرید کنیزی گسیل می‌دارم. آن گاه نامه‌ای به خط و زبان رومی نوشت و آن را به هم پیچید و با خاتم خود مهر کرد. دستمال زرد رنگی را- که در آن ۲۲۰ [[دینار]] بود- بیرون آورد و فرمود: آن را بگیر و به [[بغداد]] برو و ظهر فلان روز، در معبر نهر [[فرات]] حاضر شو و چون زورق‌های [[اسیران]] آمدند، جمعی از [[وکیلان]] [[فرماندهان]] [[بنی عباس]] و خریداران و [[جوانان]] عراقی دور آنها را بگیرند. وقتی چنین شد، شخصی به نام [[عمر]] بن [[یزید]] برده فروش را زیر نظر بگیر و چون کنیزی را که صفتش چنین و چنان است و دو تکه پارچه حریر دربردارد، برای فروش عرضه بدارد و آن کنیز از گشودن رو و لمس کردن خریداران و [[اطاعت]] آنان سرباز زند، تو به او مهلت بده و تأملی کن. برده فروش آن کنیز را بزند و او به زبان رومی ناله و [[زاری]] کند و گوید: وای از هتک ستر من! یکی از خریداران گوید: من او را سیصد [[دینار]] خواهم خرید که عفاف او باعث فزونی رغبت من شده است و او به زبان [[عربی]] گوید: اگر در [[لباس]] [[سلیمان]] و کرسی [[سلطنت]] او جلوه کنی، در تو رغبتی ندارم، اموالت را بیهوده خرج مکن! برده‌فروش گوید: چاره چیست؟ گریزی از فروش تو نیست! آن کنیز گوید: چرا شتاب می‌کنی باید خریداری باشد که دلم به [[امانت]] و [[دیانت]] او [[اطمینان]] یابد. در این هنگام برخیز و به نزد [[عمر]] بن [[یزید]] برو و بگو: من نامه‌ای سربسته از یکی از اشراف دارم که به زبان و خط رومی نوشته و [[کرامت]] و وفا و [[بزرگواری]] و [[سخاوت]] خود را در آن نوشته است. [[نامه]] را به آن کنیز بده تا در خلق و [[خوی]] [[صاحب]] خود تأمل کند. اگر بدو مایل شد و بدان [[رضایت]] داد، من [[وکیل]] آن شخص هستم تا این کنیز را برای وی خریداری کنم.
*یکی از روایت‌های مشهور، حکایت از آن دارد که [[مادر امام مهدی]] {{ع}}، شاهزاده‌ای رومی است که [[اعجازگونه]]، به بیت [[شریف]] [[امام عسکری]] {{ع}} راه یافته است. [[شیخ صدوق]] در داستان مفصلی، حکایت [[مادر حضرت مهدی]] {{ع}} را این‌گونه [[نقل]] کرده است: [[بشر بن سلیمان]] نخاس گفت: من از [[فرزندان]] ابو ایوب [[انصاری]] و یکی از موالیان [[امام]] هادی‌ و [[امام عسکری]] {{عم}} و [[همسایه]] آنان در "سر من رای" بودم. مولای ما [[امام هادی]] {{ع}} مسائل "برده‌فروشی" را به من آموخت و من جز با [[اذن]] او، خرید و فروش نمی‌کردم. ازاین‌رو از موارد شبهه‌ناک پرهیز می‌کردم تا آنکه معرفتم در این باب کامل شد و فرق میان [[حلال]] و [[حرام]] را [[نیکو]] دانستم. یک شب در "سر من رای"- که در خانه خود بودم و پاسی از شب گذشته بود- کسی در خانه را کوفت. شتابان به پشت در آمدم، دیدم [[کافور]] فرستاده [[امام هادی]] {{ع}} است که مرا به نزد آن [[حضرت]] فرامی‌خواند. [[لباس]] پوشیدم و بر ایشان وارد شدم. دیدم با فرزندش [[ابو محمد]] و خواهرش [[حکیمه خاتون]] از پس پرده [[گفت‌وگو]] می‌کند. وقتی نشستم، فرمود: ای [[بشر]]! تو از [[فرزندان]] [[انصاری]] و [[ولایت ائمه]] {{عم}} پشت در پشت، در میان شما بوده است و شما مورد [[اعتماد]] ما [[اهل بیت]] هستید. من می‌خواهم تو را مشرف به فضیلتی سازم که بدان بر سایر [[شیعیان]] در [[موالات]] ما [[سبقت]] بجویی. تو را از سری مطلع می‌کنم و برای خرید کنیزی گسیل می‌دارم. آن گاه نامه‌ای به خط و زبان رومی نوشت و آن را به هم پیچید و با خاتم خود مهر کرد. دستمال زرد رنگی را- که در آن ۲۲۰ [[دینار]] بود- بیرون آورد و فرمود: آن را بگیر و به [[بغداد]] برو و ظهر فلان روز، در معبر نهر [[فرات]] حاضر شو و چون زورق‌های [[اسیران]] آمدند، جمعی از [[وکیلان]] [[فرماندهان]] [[بنی عباس]] و خریداران و [[جوانان]] عراقی دور آنها را بگیرند. وقتی چنین شد، شخصی به نام [[عمر]] بن [[یزید]] برده فروش را زیر نظر بگیر و چون کنیزی را که صفتش چنین و چنان است و دو تکه پارچه حریر دربردارد، برای فروش عرضه بدارد و آن کنیز از گشودن رو و لمس کردن خریداران و [[اطاعت]] آنان سرباز زند، تو به او مهلت بده و تأملی کن. برده فروش آن کنیز را بزند و او به زبان رومی ناله و [[زاری]] کند و گوید: وای از هتک ستر من! یکی از خریداران گوید: من او را سیصد [[دینار]] خواهم خرید که عفاف او باعث فزونی رغبت من شده است و او به زبان [[عربی]] گوید: اگر در [[لباس]] [[سلیمان]] و کرسی [[سلطنت]] او جلوه کنی، در تو رغبتی ندارم، اموالت را بیهوده خرج مکن! برده‌فروش گوید: چاره چیست؟ گریزی از فروش تو نیست! آن کنیز گوید: چرا شتاب می‌کنی باید خریداری باشد که دلم به [[امانت]] و [[دیانت]] او [[اطمینان]] یابد. در این هنگام برخیز و به نزد [[عمر]] بن [[یزید]] برو و بگو: من نامه‌ای سربسته از یکی از اشراف دارم که به زبان و خط رومی نوشته و [[کرامت]] و وفا و [[بزرگواری]] و [[سخاوت]] خود را در آن نوشته است. [[نامه]] را به آن کنیز بده تا در خلق و [[خوی]] [[صاحب]] خود تأمل کند. اگر بدو مایل شد و بدان [[رضایت]] داد، من [[وکیل]] آن شخص هستم تا این کنیز را برای وی خریداری کنم.
*[[بشر بن سلیمان]] گوید: همه [[دستورات]] مولای خود [[امام هادی]] را درباره خرید آن کنیز به جای آوردم و چون در [[نامه]] نگریست، به [[سختی]] گریست و به [[عمر]] بن [[یزید]] گفت: مرا به [[صاحب]] این [[نامه]] بفروش! و [[سوگند]] اکید بر زبان جاری کرد که اگر او را به [[صاحب]] [[نامه]] نفروشد، خود را خواهد کشت. درباره بهای آن [[گفت‌وگو]] کردم تا آنکه بر همان مقداری که مولایم در دستمال زردرنگ همراهم کرده بود، توافق کردیم. دینارها را از من گرفت و من هم کنیز را خندان و شادان تحویل گرفتم و به حجره‌ای که در [[بغداد]] داشتم، آمدیم. چون به حجره درآمد، [[نامه]] مولایم را از جیب خود درآورده، آن را می‌بوسید و به گونه‌ها و چشمان و [[بدن]] خود می‌نهاد و من از روی تعجب به او گفتم: آیا [[نامه]] کسی را می‌بوسی که او را نمی‌شناسی؟ گفت: ای درمانده وای کسی که به [[مقام]] [[اولاد]] [[انبیا]] [[معرفت]] کمی داری! به سخن من گوش فرا دار و [[دل]] به من بسپار که من [[ملیکه]] دختر یشوعا، [[فرزند]] [[قیصر روم]] هستم. مادرم از [[فرزندان]] [[حواریون]] ([[شمعون]] [[وصی]] [[مسیح]]) است. برای تو داستان شگفتی [[نقل]] می‌کنم: جدم [[قیصر روم]] می‌خواست مرا در سن سیزده سالگی، به [[عقد]] برادرزاده‌اش درآورد و در کاخش محفلی از افراد زیر تشکیل داد: سیصد تن از [[فرزندان]] [[حواریون]] و [[کشیشان]]، هفتصد تن از [[رجال]] و بزرگان و چهار هزار تن از [[امیران]] لشکری و کشوری. تخت [[زیبایی]] که با انواع جواهر آراسته شده بود، در پیشاپیش صحن کاخش و بر بالای [[چهل]] سکو قرار داد و چون برادرزاده‌اش بر بالای آن رفت و صلیب‌ها افراشته گردید و کشیش‌ها به [[دعا]] ایستادند و انجیل‌ها را گشودند؛ ناگهان صلیب‌ها به [[زمین]] سرنگون گردید. ستون‌ها فروریخت و به سمت میهمانان پرتاب شد. و آن‌که بر بالای تخت رفته بود، بیهوش بر [[زمین]] افتاد. رنگ از روی [[کشیشان]] پرید و پشتشان لرزید و بزرگ آنها به جدم گفت: ما را از [[ملاقات]] این نحس‌ها- که دلالت بر زوال [[دین]] [[مسیحی]] دارد- معاف کن! جدم از این حادثه فال بد زد و به کشیش‌ها گفت: این ستون‌ها را برپا سازید و صلیب‌ها را برافرازید و برادر این بخت برگشته بدبخت را بیاورید تا این دختر را به [[ازدواج]] او در آورم و نحوست او را به [[سعادت]] آن دیگری دفع سازم. چون دوباره مجلس جشن برپا شد، همان پیشامد اول برای دومی نیز تکرار گردید. [[مردم]] پراکنده شدند و جدم [[قیصر]] اندوهناک گردید و به داخل کاخ خود درآمد و پرده‌ها افکنده شد. در آن شب [[خواب]] دیدم که [[مسیح]]، [[شمعون]] و جمعی از [[حواریون]]، در کاخ جدم گرد آمدند و در همان موضعی که او تخت را قرار داده بود، منبری [[نصب]] کردند. پس [[حضرت محمد]] به همراه [[جوانان]] و شماری از فرزندانش وارد شدند. [[مسیح]] به استقبال او آمد و با او معانقه کرد. آن‌گاه [[حضرت محمد]] به او گفت: ای [[روح]] [[الله]]! من آمده‌ام تا از [[وصی]] تو [[شمعون]]، دخترش [[ملیکا]] را برای این پسرم خواستگاری کنم و با دست خود اشاره به [[ابو محمد]] [[صاحب]] این [[نامه]] کرد. [[مسیح]] به [[شمعون]] نگریست و گفت: [[شرافت]] نزد تو آمده است؛ با [[رسول خدا]] [[خویشاوندی]] کن. گفت: چنین کردم، آن‌گاه [[محمد]] بر فراز [[منبر]] رفت و [[خطبه]] خواند و مرا به پسرش تزویج کرد. [[مسیح]] و [[فرزندان]] [[محمد]] و [[حواریون]] همه [[گواه]] بودند و چون از [[خواب]] بیدار شدم، ترسیدم اگر این [[رؤیا]] را برای [[پدر]] و جدم بازگو کنم، مرا بکشند. آن را در دلم [[نهان]] ساخته و برای دیگران بازگو نکردم. سینه‌ام از [[عشق]] [[ابو محمد]] لبریز شد تا به غایتی که دست از خوردن و نوشیدن کشیدم و ضعیف و لاغر و سخت [[بیمار]] شدم. در شهرهای [[روم]]، طبیبی نماند که جدم او را بر بالین من نیاورد و درمان مرا از وی نخواست و چون [[ناامید]] شد، به من گفت: ای [[نور]] چشمم! آیا آرزویی در این [[دنیا]] داری تا آن را برآورده سازم؟ گفتم: ای پدربزرگ! همه درها به رویم بسته شده است، اگر [[شکنجه]] و زنجیر را از [[اسیران]] مسلمانی که در زندان هستند، برداری و آنان را آزاد کنی، امیدوارم که [[مسیح]] و مادرش شفا و عافیت به من ارزانی کنند. چون پدربزرگم چنین کرد، اظهار صحت و عافیت نمودم و اندکی [[غذا]] خوردم. پدربزرگم بسیار [[خرسند]] شد و به [[عزت]] و [[احترام]] [[اسیران]] پرداخت. پس از چهار شب دیگر [[حضرت]] [[فاطمه]] سرور [[زنان]] را در [[خواب]] دیدم که به [[همراهی]] [[مریم]] و هزار خدمتکار بهشتی، از من [[دیدار]] کردند. [[مریم]] به من گفت: این سرور [[زنان]] [[مادر]] شوهرت [[ابو محمد]] است. من به او در آویختم و گریستم و گلایه کردم که [[ابو محمد]] به دیدارم نمی‌آید، آن بانو فرمود: تا تو [[مشرک]] و به [[دین]] [[نصارا]] باشی، فرزندم [[ابو محمد]] به [[دیدار]] تو نمی‌آید! این خواهرم [[مریم]] است که از [[دین]] تو به [[خداوند]] [[تبری]] می‌جوید. اگر تمایل به رضای [[خدای تعالی]] و [[خشنودی]] [[مسیح]] و [[مریم]] داری و می‌خواهی [[ابو محمد]] تو را [[دیدار]] کند، پس بگو: "اشهد ان [[لا اله الا الله]] و اشهد ان محمدا [[رسول الله]]". چون این کلمات را گفتم، مرا در آغوش کشید و فرمود: اکنون در [[انتظار]] [[دیدار]] [[ابو محمد]] باش که او را نزد تو روانه می‌سازم. پس از [[خواب]] بیدار شدم و گفتم: خوشا از [[دیدار]] [[ابو محمد]]! چون فردا شب فرارسید، [[ابو محمد]] در [[خواب]] به دیدارم آمد. گویا به او گفتم: ای حبیب من! بعد از آنکه همه [[دل]] مرا به [[عشق]] خود [[مبتلا]] کردی، در [[حق]] من جفا نمودی! او فرمود: تأخیر من برای [[شرک]] تو بود. حال که [[اسلام]] آوردی، هر شب به [[دیدار]] تو می‌آیم تا آنکه [[خداوند]] وصال عیانی را میسر گرداند. از آن زمان تاکنون هرگز [[دیدار]] او از من قطع نشده است. [[بشر]] گوید از او پرسیدم: چگونه در میان [[اسیران]] درآمدی؟ او پاسخ داد: یک شب [[ابو محمد]] به من گفت: پدربزرگت در فلان روز، لشکری به [[جنگ]] [[مسلمانان]] می‌فرستد و خود هم به دنبال آنان می‌رود. بر تو است که در [[لباس]] خدمت‌گزاران درآیی و به‌طور ناشناس از فلان راه بروی و من نیز چنان کردم. طلایه‌داران [[سپاه اسلام]] بر سر ما آمدند و کارم بدان‌جا رسید که مشاهده کردی. هیچ‌کس جز تو نمی‌داند که من دختر [[پادشاه]] رومم. آن مردی که من در سهم [[غنیمت]] او افتادم، نامم را پرسید و من آن را [[پنهان]] داشتم و گفتم: نامم [[نرجس]] است و او گفت: این نام کنیزان است. گفتم: شگفتا! تو رومی هستی؛ اما به زبان [[عربی]] سخن می‌گویی! گفت: پدربزرگم در [[آموختن]] [[ادبیات]] به من حریص بود و [[زن]] مترجمی را بر من گماشت. او هر صبح و شبانگاه به نزد من می‌آمد و به من [[عربی]] می‌آموخت تا آنکه زبانم بر آن عادت کرد.  [[بشر]] گوید: چون او را به "سر من رای" رسانیدم و بر مولایمان [[امام هادی]] {{ع}} وارد شدم، بدو فرمود: چگونه [[خداوند]] [[عزت]] [[اسلام]] و [[ذلت]] نصرانیت و [[شرافت]] [[اهل بیت]] [[محمد]] را به تو نمایاند؟ گفت: ای [[فرزند]] [[رسول خدا]]! چیزی را که شما بهتر می‌دانید، چگونه بیان کنم؟ فرمود: من می‌خواهم تو را اکرام کنم، کدام را بیشتر [[دوست]] می‌داری: ده هزار درهم یا بشارتی که در آن [[شرافت]] ابدی است؟ گفت: [[بشارت]] را، فرمود: [[بشارت]] باد تو را به فرزندی که شرق و غرب عالم را مالک شود و [[زمین]] را آکنده از [[عدل و داد]] کند؛ همچنان‌که پر از [[ظلم و جور]] شده باشد. [[نرجس]] پرسید: از چه کسی؟ فرمود: از کسی که [[رسول خدا]] در فلان شب از فلان ماه سال رومی، تو را برای او خواستگاری کرد. پرسید: از [[مسیح]] و [[جانشین]] او؟ فرمود: پس [[مسیح]] و [[وصی]] او، تو را به چه کسی تزویج کردند؟ گفت: به پسر شما [[ابو محمد]]! فرمود: آیا او را می‌شناسی؟ گفت: از آن شب که به دست مادرش سیدة النساء [[اسلام]] آورده‌ام، شبی نیست که او را نبینم. [[امام هادی]] {{ع}} فرمود: ای [[کافور]]! خواهرم [[حکیمه]] را فرا خوان و چون [[حکیمه]] آمد... [[نرجس]] را زمانی طولانی در آغوش کشید و به [[دیدار]] او مسرور شد. بعد از آن مولای ما فرمود: ای دختر [[رسول خدا]]! او را به منزل خود ببر و [[تکالیف دینی]] را به وی بیاموز که او زوجه [[ابو محمد]] و [[مادر]] [[قائم]] است<ref>شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ج ۲، باب ۴۱، ح ۱.</ref>. این [[روایت]]، نخست از طریق [[شیخ صدوق]]، در کتاب [[کمال الدین و تمام النعمة]] [[نقل]] شده است. آن‌گاه [[محمد بن جریر طبری]] آن را با سندی متفاوت، در کتاب دلائل الامامة آورده و<ref>محمد بن جریر طبری، دلائل الامامة، ص ۲۶۲.</ref> [[شیخ طوسی]] در [[کتاب الغیبة]] به [[نقل]] آن پرداخته است<ref>محمد بن حسن طوسی، کتاب الغیبة، ص ۲۰۸، ح ۱۷۸.</ref>. ایشان، [[روایت]] را درست مانند آنچه در [[کمال الدین و تمام النعمة]] بود، آورده؛ اما [[سند]] وی با [[سند]] کتاب [[کمال الدین]] متفاوت است. فتال نیشابوری در روضة الواعظین، ابن [[شهر]] [[آشوب]] در [[مناقب]] آل ابی طالب<ref>ابن شهر آشوب، مناقب آل أبی طالب، ج ۴، ص ۴۴۰.</ref>، [[عبد]] الکریم [[نیلی]] در منتخب الأنوار المضیئه‌<ref>عبد الکریم نیلی، منتخب الأنوار المضیئة، ص ۱۰۵.</ref> و از متأخرین [[صاحب]] إثبات الهداة فی النصوص و المعجزات از جمله کسانی هستند که این حکایت را [[نقل]] کرده‌اند.
*[[بشر بن سلیمان]] گوید: همه [[دستورات]] مولای خود [[امام هادی]] را درباره خرید آن کنیز به جای آوردم و چون در [[نامه]] نگریست، به [[سختی]] گریست و به [[عمر]] بن [[یزید]] گفت: مرا به [[صاحب]] این [[نامه]] بفروش! و [[سوگند]] اکید بر زبان جاری کرد که اگر او را به [[صاحب]] [[نامه]] نفروشد، خود را خواهد کشت. درباره بهای آن [[گفت‌وگو]] کردم تا آنکه بر همان مقداری که مولایم در دستمال زردرنگ همراهم کرده بود، توافق کردیم. دینارها را از من گرفت و من هم کنیز را خندان و شادان تحویل گرفتم و به حجره‌ای که در [[بغداد]] داشتم، آمدیم. چون به حجره درآمد، [[نامه]] مولایم را از جیب خود درآورده، آن را می‌بوسید و به گونه‌ها و چشمان و [[بدن]] خود می‌نهاد و من از روی تعجب به او گفتم: آیا [[نامه]] کسی را می‌بوسی که او را نمی‌شناسی؟ گفت: ای درمانده وای کسی که به [[مقام]] [[اولاد]] [[انبیا]] [[معرفت]] کمی داری! به سخن من گوش فرا دار و [[دل]] به من بسپار که من [[ملیکه]] دختر یشوعا، [[فرزند]] [[قیصر روم]] هستم. مادرم از [[فرزندان]] [[حواریون]] ([[شمعون]] [[وصی]] [[مسیح]]) است. برای تو داستان شگفتی [[نقل]] می‌کنم: جدم [[قیصر روم]] می‌خواست مرا در سن سیزده سالگی، به [[عقد]] برادرزاده‌اش درآورد و در کاخش محفلی از افراد زیر تشکیل داد: سیصد تن از [[فرزندان]] [[حواریون]] و [[کشیشان]]، هفتصد تن از [[رجال]] و بزرگان و چهار هزار تن از [[امیران]] لشکری و کشوری. تخت [[زیبایی]] که با انواع جواهر آراسته شده بود، در پیشاپیش صحن کاخش و بر بالای [[چهل]] سکو قرار داد و چون برادرزاده‌اش بر بالای آن رفت و صلیب‌ها افراشته گردید و کشیش‌ها به [[دعا]] ایستادند و انجیل‌ها را گشودند؛ ناگهان صلیب‌ها به [[زمین]] سرنگون گردید. ستون‌ها فروریخت و به سمت میهمانان پرتاب شد. و آن‌که بر بالای تخت رفته بود، بیهوش بر [[زمین]] افتاد. رنگ از روی [[کشیشان]] پرید و پشتشان لرزید و بزرگ آنها به جدم گفت: ما را از [[ملاقات]] این نحس‌ها- که دلالت بر زوال [[دین]] [[مسیحی]] دارد- معاف کن! جدم از این حادثه فال بد زد و به کشیش‌ها گفت: این ستون‌ها را برپا سازید و صلیب‌ها را برافرازید و برادر این بخت برگشته بدبخت را بیاورید تا این دختر را به [[ازدواج]] او در آورم و نحوست او را به [[سعادت]] آن دیگری دفع سازم. چون دوباره مجلس جشن برپا شد، همان پیشامد اول برای دومی نیز تکرار گردید. [[مردم]] پراکنده شدند و جدم [[قیصر]] اندوهناک گردید و به داخل کاخ خود درآمد و پرده‌ها افکنده شد. در آن شب [[خواب]] دیدم که [[مسیح]]، [[شمعون]] و جمعی از [[حواریون]]، در کاخ جدم گرد آمدند و در همان موضعی که او تخت را قرار داده بود، منبری [[نصب]] کردند. پس [[حضرت محمد]] به همراه [[جوانان]] و شماری از فرزندانش وارد شدند. [[مسیح]] به استقبال او آمد و با او معانقه کرد. آن‌گاه [[حضرت محمد]] به او گفت: ای [[روح الله]]! من آمده‌ام تا از [[وصی]] تو [[شمعون]]، دخترش [[ملیکا]] را برای این پسرم خواستگاری کنم و با دست خود اشاره به [[ابو محمد]] [[صاحب]] این [[نامه]] کرد. [[مسیح]] به [[شمعون]] نگریست و گفت: [[شرافت]] نزد تو آمده است؛ با [[رسول خدا]] [[خویشاوندی]] کن. گفت: چنین کردم، آن‌گاه [[محمد]] بر فراز [[منبر]] رفت و [[خطبه]] خواند و مرا به پسرش تزویج کرد. [[مسیح]] و [[فرزندان]] [[محمد]] و [[حواریون]] همه [[گواه]] بودند و چون از [[خواب]] بیدار شدم، ترسیدم اگر این [[رؤیا]] را برای [[پدر]] و جدم بازگو کنم، مرا بکشند. آن را در دلم [[نهان]] ساخته و برای دیگران بازگو نکردم. سینه‌ام از [[عشق]] [[ابو محمد]] لبریز شد تا به غایتی که دست از خوردن و نوشیدن کشیدم و ضعیف و لاغر و سخت [[بیمار]] شدم. در شهرهای [[روم]]، طبیبی نماند که جدم او را بر بالین من نیاورد و درمان مرا از وی نخواست و چون [[ناامید]] شد، به من گفت: ای [[نور]] چشمم! آیا آرزویی در این [[دنیا]] داری تا آن را برآورده سازم؟ گفتم: ای پدربزرگ! همه درها به رویم بسته شده است، اگر [[شکنجه]] و زنجیر را از [[اسیران]] مسلمانی که در زندان هستند، برداری و آنان را آزاد کنی، امیدوارم که [[مسیح]] و مادرش شفا و عافیت به من ارزانی کنند. چون پدربزرگم چنین کرد، اظهار صحت و عافیت نمودم و اندکی [[غذا]] خوردم. پدربزرگم بسیار [[خرسند]] شد و به [[عزت]] و [[احترام]] [[اسیران]] پرداخت. پس از چهار شب دیگر [[حضرت]] [[فاطمه]] سرور [[زنان]] را در [[خواب]] دیدم که به [[همراهی]] [[مریم]] و هزار خدمتکار بهشتی، از من [[دیدار]] کردند. [[مریم]] به من گفت: این سرور [[زنان]] [[مادر]] شوهرت [[ابو محمد]] است. من به او در آویختم و گریستم و گلایه کردم که [[ابو محمد]] به دیدارم نمی‌آید، آن بانو فرمود: تا تو [[مشرک]] و به [[دین]] [[نصارا]] باشی، فرزندم [[ابو محمد]] به [[دیدار]] تو نمی‌آید! این خواهرم [[مریم]] است که از [[دین]] تو به [[خداوند]] [[تبری]] می‌جوید. اگر تمایل به رضای [[خدای تعالی]] و [[خشنودی]] [[مسیح]] و [[مریم]] داری و می‌خواهی [[ابو محمد]] تو را [[دیدار]] کند، پس بگو: "اشهد ان [[لا اله الا الله]] و اشهد ان محمدا [[رسول الله]]". چون این کلمات را گفتم، مرا در آغوش کشید و فرمود: اکنون در [[انتظار]] [[دیدار]] [[ابو محمد]] باش که او را نزد تو روانه می‌سازم. پس از [[خواب]] بیدار شدم و گفتم: خوشا از [[دیدار]] [[ابو محمد]]! چون فردا شب فرارسید، [[ابو محمد]] در [[خواب]] به دیدارم آمد. گویا به او گفتم: ای حبیب من! بعد از آنکه همه [[دل]] مرا به [[عشق]] خود [[مبتلا]] کردی، در [[حق]] من جفا نمودی! او فرمود: تأخیر من برای [[شرک]] تو بود. حال که [[اسلام]] آوردی، هر شب به [[دیدار]] تو می‌آیم تا آنکه [[خداوند]] وصال عیانی را میسر گرداند. از آن زمان تاکنون هرگز [[دیدار]] او از من قطع نشده است. [[بشر]] گوید از او پرسیدم: چگونه در میان [[اسیران]] درآمدی؟ او پاسخ داد: یک شب [[ابو محمد]] به من گفت: پدربزرگت در فلان روز، لشکری به [[جنگ]] [[مسلمانان]] می‌فرستد و خود هم به دنبال آنان می‌رود. بر تو است که در [[لباس]] خدمت‌گزاران درآیی و به‌طور ناشناس از فلان راه بروی و من نیز چنان کردم. طلایه‌داران [[سپاه اسلام]] بر سر ما آمدند و کارم بدان‌جا رسید که مشاهده کردی. هیچ‌کس جز تو نمی‌داند که من دختر [[پادشاه]] رومم. آن مردی که من در سهم [[غنیمت]] او افتادم، نامم را پرسید و من آن را [[پنهان]] داشتم و گفتم: نامم [[نرجس]] است و او گفت: این نام کنیزان است. گفتم: شگفتا! تو رومی هستی؛ اما به زبان [[عربی]] سخن می‌گویی! گفت: پدربزرگم در [[آموختن]] [[ادبیات]] به من حریص بود و [[زن]] مترجمی را بر من گماشت. او هر صبح و شبانگاه به نزد من می‌آمد و به من [[عربی]] می‌آموخت تا آنکه زبانم بر آن عادت کرد.  [[بشر]] گوید: چون او را به "سر من رای" رسانیدم و بر مولایمان [[امام هادی]] {{ع}} وارد شدم، بدو فرمود: چگونه [[خداوند]] [[عزت]] [[اسلام]] و [[ذلت]] نصرانیت و [[شرافت]] [[اهل بیت]] [[محمد]] را به تو نمایاند؟ گفت: ای [[فرزند]] [[رسول خدا]]! چیزی را که شما بهتر می‌دانید، چگونه بیان کنم؟ فرمود: من می‌خواهم تو را اکرام کنم، کدام را بیشتر [[دوست]] می‌داری: ده هزار درهم یا بشارتی که در آن [[شرافت]] ابدی است؟ گفت: [[بشارت]] را، فرمود: [[بشارت]] باد تو را به فرزندی که شرق و غرب عالم را مالک شود و [[زمین]] را آکنده از [[عدل و داد]] کند؛ همچنان‌که پر از [[ظلم و جور]] شده باشد. [[نرجس]] پرسید: از چه کسی؟ فرمود: از کسی که [[رسول خدا]] در فلان شب از فلان ماه سال رومی، تو را برای او خواستگاری کرد. پرسید: از [[مسیح]] و [[جانشین]] او؟ فرمود: پس [[مسیح]] و [[وصی]] او، تو را به چه کسی تزویج کردند؟ گفت: به پسر شما [[ابو محمد]]! فرمود: آیا او را می‌شناسی؟ گفت: از آن شب که به دست مادرش سیدة النساء [[اسلام]] آورده‌ام، شبی نیست که او را نبینم. [[امام هادی]] {{ع}} فرمود: ای [[کافور]]! خواهرم [[حکیمه]] را فرا خوان و چون [[حکیمه]] آمد... [[نرجس]] را زمانی طولانی در آغوش کشید و به [[دیدار]] او مسرور شد. بعد از آن مولای ما فرمود: ای دختر [[رسول خدا]]! او را به منزل خود ببر و [[تکالیف دینی]] را به وی بیاموز که او زوجه [[ابو محمد]] و [[مادر]] [[قائم]] است<ref>شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ج ۲، باب ۴۱، ح ۱.</ref>. این [[روایت]]، نخست از طریق [[شیخ صدوق]]، در کتاب [[کمال الدین و تمام النعمة]] [[نقل]] شده است. آن‌گاه [[محمد بن جریر طبری]] آن را با سندی متفاوت، در کتاب دلائل الامامة آورده و<ref>محمد بن جریر طبری، دلائل الامامة، ص ۲۶۲.</ref> [[شیخ طوسی]] در [[کتاب الغیبة]] به [[نقل]] آن پرداخته است<ref>محمد بن حسن طوسی، کتاب الغیبة، ص ۲۰۸، ح ۱۷۸.</ref>. ایشان، [[روایت]] را درست مانند آنچه در [[کمال الدین و تمام النعمة]] بود، آورده؛ اما [[سند]] وی با [[سند]] کتاب [[کمال الدین]] متفاوت است. فتال نیشابوری در روضة الواعظین، ابن [[شهر]] [[آشوب]] در [[مناقب]] آل ابی طالب<ref>ابن شهر آشوب، مناقب آل أبی طالب، ج ۴، ص ۴۴۰.</ref>، [[عبد]] الکریم [[نیلی]] در منتخب الأنوار المضیئه‌<ref>عبد الکریم نیلی، منتخب الأنوار المضیئة، ص ۱۰۵.</ref> و از متأخرین [[صاحب]] إثبات الهداة فی النصوص و المعجزات از جمله کسانی هستند که این حکایت را [[نقل]] کرده‌اند.
*[[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]] قضیه را، یک‌جا از [[کتاب الغیبة]] و در جای دیگر، از [[کمال الدین و تمام النعمة]] [[نقل]] کرده است<ref>محمد باقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ۵۱، ص ۶.</ref>. ممکن است پرسیده شود: این قضیه پس از سال ۲۴۲ ه اتفاق افتاده است؛ در حالی‌که از سال ۲۴۲ ه به بعد، [[جنگ]] مهمی میان [[مسلمانان]] و [[رومیان]]، رخ نداده است تا [[نرجس خاتون]] [[اسیر]] [[مسلمانان]] شوند<ref>جاسم حسین، تاریخ سیاسی امام دوازدهم، ص ۱۱۵.</ref>. در پاسخ گفتنی است: در این دوران و پس از آن، درگیری و جنگ‌هایی میان آنان رخ داده است که در بسیاری از کتاب‌های [[تاریخی]]، می‌توان نمونه‌هایی از این [[درگیری‌ها]] را یافت<ref>ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج ۹، ص ۲۰۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۷، ص ۸۰، ۸۱، ۸۵، ۹۳؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج ۱۰، ص ۳۲۳، ۳۴۳، ۳۴۵، ۳۴۷.</ref>. شواهد دیگری نیز وجود دارد که میان [[مسلمانان]] و [[روم]]، [[جنگ]] و درگیری واقع شده است. حال اگر منظور از [[جنگ]] بزرگ، این باشد که خود [[قیصر روم]] هم با برخی از اهل و خاندانش در آن شرکت کرده باشد، این امر ضرورتی ندارد؛ چون، آنچه در این [[روایت]] آمده، این است که [[نرجس]]، به امر [[امام]] به صورت ناشناس و مخفیانه، با [[سپاهیان]] همراه شد و در پوشش کنیزان در آمد<ref>[[خدامراد سلیمیان|سلیمیان، خدامراد]]، [[درسنامه مهدویت (کتاب)|درسنامه مهدویت]]، ج۱، ص۱۶۸-۱۷۴.</ref>.
*[[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]] قضیه را، یک‌جا از [[کتاب الغیبة]] و در جای دیگر، از [[کمال الدین و تمام النعمة]] [[نقل]] کرده است<ref>محمد باقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ۵۱، ص ۶.</ref>. ممکن است پرسیده شود: این قضیه پس از سال ۲۴۲ ه اتفاق افتاده است؛ در حالی‌که از سال ۲۴۲ ه به بعد، [[جنگ]] مهمی میان [[مسلمانان]] و [[رومیان]]، رخ نداده است تا [[نرجس خاتون]] [[اسیر]] [[مسلمانان]] شوند<ref>جاسم حسین، تاریخ سیاسی امام دوازدهم، ص ۱۱۵.</ref>. در پاسخ گفتنی است: در این دوران و پس از آن، درگیری و جنگ‌هایی میان آنان رخ داده است که در بسیاری از کتاب‌های [[تاریخی]]، می‌توان نمونه‌هایی از این [[درگیری‌ها]] را یافت<ref>ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج ۹، ص ۲۰۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۷، ص ۸۰، ۸۱، ۸۵، ۹۳؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج ۱۰، ص ۳۲۳، ۳۴۳، ۳۴۵، ۳۴۷.</ref>. شواهد دیگری نیز وجود دارد که میان [[مسلمانان]] و [[روم]]، [[جنگ]] و درگیری واقع شده است. حال اگر منظور از [[جنگ]] بزرگ، این باشد که خود [[قیصر روم]] هم با برخی از اهل و خاندانش در آن شرکت کرده باشد، این امر ضرورتی ندارد؛ چون، آنچه در این [[روایت]] آمده، این است که [[نرجس]]، به امر [[امام]] به صورت ناشناس و مخفیانه، با [[سپاهیان]] همراه شد و در پوشش کنیزان در آمد<ref>[[خدامراد سلیمیان|سلیمیان، خدامراد]]، [[درسنامه مهدویت (کتاب)|درسنامه مهدویت]]، ج۱، ص۱۶۸-۱۷۴.</ref>.
==روایات دسته دوم‌==
==روایات دسته دوم‌==
۲۲۷٬۳۹۴

ویرایش