پرش به محتوا

سریه‌های امام علی: تفاوت میان نسخه‌ها

جز
جایگزینی متن - 'طی' به 'طی'
(صفحه‌ای تازه حاوی «{{ویرایش غیرنهایی}} {{امامت}} <div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;"> : <div style="background-color: rgb(252, 252, 233)...» ایجاد کرد)
 
جز (جایگزینی متن - 'طی' به 'طی')
خط ۱۳: خط ۱۳:
==[[سریه]] وادی الرمل یابس==
==[[سریه]] وادی الرمل یابس==
*اهالی منطقه یابس، [[دوازده]] هزار [[جنگجو]] آماده کرده و باهم [[پیمان]] محکمی بستند که همدیگر را تنها نگذاشته، و پراکنده نشوند تا [[محمد]]{{صل}} و [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} را بکشند یا همگی کشته شوند.
*اهالی منطقه یابس، [[دوازده]] هزار [[جنگجو]] آماده کرده و باهم [[پیمان]] محکمی بستند که همدیگر را تنها نگذاشته، و پراکنده نشوند تا [[محمد]]{{صل}} و [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} را بکشند یا همگی کشته شوند.
*[[جبرئیل]] بر [[پیامبر]]{{صل}} نازل شد و این مسئله را به [[پیامبر]]{{صل}} خبر داد و به وی گفت: "[[ابوبکر]] را با چهار هزار [[جنگجو]] از [[مهاجر]] و [[انصار]] به [[جنگ]] آنها بفرست. [[رسول خدا]]{{صل}} به [[منبر]] رفت و پس از [[حمد]] [[الهی]] ماجرای یابس را به [[مردم]] خبر داد و سپس به آنها فرمود: "حال خود را آماده کنید و با [[توکل بر خدا]] در روز [[دوشنبه]] به سوی آنها حرکت کنید". [[مسلمانان]] آماده شدند و [[رسول خدا]]{{صل}} به [[ابوبکر]] [[دستور]] داد که وقتی مقابل آنها رسید، [[پذیرش اسلام]] را به آنها پیشنهاد کند و اگر نپذیرفتند با آنها بجنگد و جنگجویان را بُکشد و [[فرزندان]] و زنانشان را [[اسیر]] کند و اموالشان را به [[غنیمت]] بگیرد و [[شهر]] و دیارشان را خراب کند. [[ابوبکر]]، همراه با تعدادی از [[مهاجر]] و [[انصار]] و با وسایل [[جنگی]] و [[آمادگی]] کامل حرکت کرد و با [[آرامش]] و آهستگی مسیر را [[طی]] کرد تا به اهالی یابس رسیدند. وقتی آنها از آمدن [[مسلمانان]] [[آگاه]] شدند برای مقابله آماده شدند و [[ابوبکر]] و لشکریانش نیز اردو زدند. دویست نفر از اهالی یابس که [[غرق]] در [[سلاح]] بودند به سوی [[سپاه اسلام]] آمدند و از آنها پرسیدند: "شما کیستید و از کجا آمده‌اید و قصد دارید به کجا بروید؟" [[ابوبکر]] همراه عده‌ای از [[مسلمانان]] به مقابل آنها رفت و گفت: "من، [[ابوبکر]] و از [[اصحاب رسول خدا]] هستم". آنها پرسیدند: "او برای چه تو را فرستاده است؟" وی در پاسخ گفت: او مرا فرستاده تا [[اسلام]] را برای شما معرفی و [[پذیرش]] آن را به شما پیشنهاد کنم، اگر آن را پذیرفتید در [[پناه]] [[اسلام]] و با [[مسلمانان]]، [[برادر]] و برابر هستید و اگر نپذیرفتید، آماده [[جنگ]] باشید". آنها در پاسخ گفتند: "قسم به [[لات]] و عزّی که اگر [[خویشاوندی]] نزدیکی میان ما نبود تو و لشکریانت را چنان می‌کشتیم که ماجرای [[کشتار]] شما سر زبان‌ها بیفتد. پس با [[یاران]] خود برگرد و [[قدر]] [[سلامتی]] خود را بدان؛ زیرا ما می‌خواهیم که با [[محمد]] یا برادرش، [[علی بن ابی طالب]] بجنگیم.  
*[[جبرئیل]] بر [[پیامبر]]{{صل}} نازل شد و این مسئله را به [[پیامبر]]{{صل}} خبر داد و به وی گفت: "[[ابوبکر]] را با چهار هزار [[جنگجو]] از [[مهاجر]] و [[انصار]] به [[جنگ]] آنها بفرست. [[رسول خدا]]{{صل}} به [[منبر]] رفت و پس از [[حمد]] [[الهی]] ماجرای یابس را به [[مردم]] خبر داد و سپس به آنها فرمود: "حال خود را آماده کنید و با [[توکل بر خدا]] در روز [[دوشنبه]] به سوی آنها حرکت کنید". [[مسلمانان]] آماده شدند و [[رسول خدا]]{{صل}} به [[ابوبکر]] [[دستور]] داد که وقتی مقابل آنها رسید، [[پذیرش اسلام]] را به آنها پیشنهاد کند و اگر نپذیرفتند با آنها بجنگد و جنگجویان را بُکشد و [[فرزندان]] و زنانشان را [[اسیر]] کند و اموالشان را به [[غنیمت]] بگیرد و [[شهر]] و دیارشان را خراب کند. [[ابوبکر]]، همراه با تعدادی از [[مهاجر]] و [[انصار]] و با وسایل [[جنگی]] و [[آمادگی]] کامل حرکت کرد و با [[آرامش]] و آهستگی مسیر را طی کرد تا به اهالی یابس رسیدند. وقتی آنها از آمدن [[مسلمانان]] [[آگاه]] شدند برای مقابله آماده شدند و [[ابوبکر]] و لشکریانش نیز اردو زدند. دویست نفر از اهالی یابس که [[غرق]] در [[سلاح]] بودند به سوی [[سپاه اسلام]] آمدند و از آنها پرسیدند: "شما کیستید و از کجا آمده‌اید و قصد دارید به کجا بروید؟" [[ابوبکر]] همراه عده‌ای از [[مسلمانان]] به مقابل آنها رفت و گفت: "من، [[ابوبکر]] و از [[اصحاب رسول خدا]] هستم". آنها پرسیدند: "او برای چه تو را فرستاده است؟" وی در پاسخ گفت: او مرا فرستاده تا [[اسلام]] را برای شما معرفی و [[پذیرش]] آن را به شما پیشنهاد کنم، اگر آن را پذیرفتید در [[پناه]] [[اسلام]] و با [[مسلمانان]]، [[برادر]] و برابر هستید و اگر نپذیرفتید، آماده [[جنگ]] باشید". آنها در پاسخ گفتند: "قسم به [[لات]] و عزّی که اگر [[خویشاوندی]] نزدیکی میان ما نبود تو و لشکریانت را چنان می‌کشتیم که ماجرای [[کشتار]] شما سر زبان‌ها بیفتد. پس با [[یاران]] خود برگرد و [[قدر]] [[سلامتی]] خود را بدان؛ زیرا ما می‌خواهیم که با [[محمد]] یا برادرش، [[علی بن ابی طالب]] بجنگیم.  
*[[ابوبکر]] گفت: "ای [[مسلمانان]]! اینها چندین برابر ما هستند و وسایل [[جنگی]] بیشتری دارند. پس بیایید به [[مدینه]] بازگردیم و [[رسول خدا]]{{صل}} را از اوضاع [[آگاه]] کنیم. [[مسلمانان]] گفتند: "ای [[ابوبکر]]، چرا از [[دستور]] آن [[حضرت]] [[سرپیچی]] می‌کنی؟ [[تقوای الهی]] را رعایت کن و با این [[قوم]] بجنگ و از [[دستور]] [[رسول خدا]]{{صل}} [[سرپیچی]] نکن!" او گفت: "من چیزی را می‌دانم که شما نمی‌دانید و حاضر، چیزهایی را می‌بیند که [[غایب]] نمی‌بیند". آنگاه برگشت - و [[مردم]] هم به دنبال او برگشتند - و [[رسول خدا]]{{صل}} را از جریان [[آگاه]] ساخت. [[رسول خدا]]{{صل}} به او فرمود: "ای [[ابوبکر]]، با [[دستور]] من [[مخالفت]] کردی و به آنچه گفته بودم عمل نکردی و به [[خدا]] قسم که از آنچه به تو [[دستور]] داده بودم، [[سرپیچی]] کردی!" سپس بر [[منبر]] رفت و [[حمد]] [[الهی]] را به جای آورد و فرمود: "ای [[مسلمانان]]، من به [[ابوبکر]] [[دستور]] داده بودم که به سوی اهالی یابس حرکت کند و [[اسلام]] را به آنها معرفی و آنها را به سوی [[خدا]] [[دعوت]] کند، و گفتم که اگر نپذیرفتند با آنها بجنگد. او به سوی آنها رفته است و دویست نفر از آنها به مقابله او آمده‌اند و وقتی که سخن آنها را شنیده و برخورد آنها را دیده، [[ترس]] او را فرا گرفته و [[دستور]] مرا [[اجرا]] نکرده، برگشته است. [[جبرئیل]] به [[امر خداوند]] به من [[وحی]] فرموده که [[عمر]] را با چهار هزار [[جنگجو]] به جای [[ابوبکر]] به سوی این [[قوم]] بفرستم. حال ای [[عمر]]، با [[توکل بر خدا]] حرکت کن و کاری را که برادرت انجام داد، انجام مده؛ زیرا او از [[دستور خدا]] و رسولش [[سرپیچی]] کرد". و همان سفارش‌هایی را که به [[ابوبکر]] کرده بود، به او هم گفت. [[عمر]] به همراه افراد [[مهاجر]] و [[انصاری]] که قبلاً با [[ابوبکر]] رفته بودند، حرکت کرد. او هم به صورت عادی [[لشکر]] را پیش برد تا به [[دشمن]] رسید به طوری که دو طرف همدیگر را می‌دیدند. دویست [[جنگجو]] از [[سپاه]] [[دشمن]] پیش آمدند و مثل قبل، سخنانی را که به [[ابوبکر]] گفته بودند، به [[عمر]] گفتند. او با شنیدن این سخنان بازگشت و سپاهیانش هم به دنبال او بازگشتند. و نزدیک بود که با دیدن تعداد زیاد [[دشمن]] و وسایل [[جنگی]] آنها، قلبش از حرکت باز ایستد! او به نزد [[رسول خدا]]{{صل}} رفت و همانند دوستش، جریان را برای آن [[حضرت]] تعریف کرد. [[رسول خدا]]{{صل}} به او فرمود: "ای [[عمر]]، از [[خدا]] و من [[نافرمانی]] کردی و [[دستور]] مرا [[اجرا]] نکردی و به نظر خودت عمل کردی! [[نفرین]] بر نظر تو باد! همانا [[جبرئیل]] به من فرموده که [[علی بن ابی طالب]] را با همین [[مسلمانان]] بفرستم و به من خبر داده است که [[خداوند]] [[پیروزی]] را نصیب او و یارانش می‌کند". آنگاه [[علی]]{{ع}} را فرا خواند و سفارش‌های لازم را به او و اصحابش کرد و فرمود که [[خداوند]]، [[پیروزی]] را نصیب او و یارانش می‌کند. [[علی]]{{ع}} همراه آن [[مهاجر]] و [[انصار]] حرکت کرد. او در مسیر به سرعت حرکت می‌کرد به طوری که بعضی می‌ترسیدند از خستگی عقب بمانند و از [[لشکر]] جدا شوند و چارپایان‌شان از حرکت باز ایستند! آن [[حضرت]] به آنها فرمود: "نترسید و نگران نباشید؛ زیرا [[رسول خدا]]{{صل}} به من خبر داده است که [[خداوند]]، [[پیروزی]] را نصیب من و یارانم می‌کند. به شما [[بشارت]] می‌دهم که بر خیر و در [[راه]] خیر هستید". آنها [[آرامش]] یافتند و دل‌هایشان مطمئن شد و با همان خستگی شدید به [[راه]] خود ادامه دادند تا اینکه به نزدیک [[دشمن]] رسیدند، به طوری که همدیگر را می‌دیدند. آنگاه [[علی]]{{ع}} [[دستور]] داد که [[مسلمانان]] پیاده شده و اردو بزنند. [[قوم]] یابس شنیدند که [[علی بن ابی طالب]] با لشکری به سوی آنها آمده است پس دویست نفر از آنها که [[غرق]] در [[سلاح]] بودند مقابل [[لشکر]] [[امام]]{{ع}} آمدند و آن [[حضرت]] همراه چند نفر از یارانش به مقابل آنها رفت. آنها پرسیدند: "شما کیستید و از کجا می‌آیید و می‌خواهید به کجا بروید؟" [[امام]]{{ع}} فرمود: "من [[علی بن ابی طالب]]، عموزاده [[رسول خدا]]{{صل}} و [[برادر]] و فرستاده او به سوی شما هستم. شما را [[دعوت]] می‌کنم که چنین [[شهادت]] بدهید: {{متن حدیث|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ}}. اگر [[اسلام]] آوردید همانند دیگر [[مسلمانان]] و در [[خیر و شرّ]] آنها [[شریک]] هستید. آنها گفتند: "ما تو را می‌خواستیم و تو هم ما را خواسته‌ای. گفتارت را شنیدیم و درخواستت را فهمیدیم. خود را برای [[جنگی]] سخت آماده کن و بدان که ما تو و یارانت را می‌کشیم و [[وعده]] ما فردا صبح است". [[علی]]{{ع}} به آنها فرمود: وای بر شما! آیا مرا از زیادی افراد و وسایل [[جنگی]] خود می‌ترسانید! من از [[خدا]] و [[ملائکه]] و [[مسلمانان]] کمک می‌گیرم و بر شما [[پیروز]] می‌شوم و {{متن حدیث|لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ}}". سپس هر کدام از [[لشکریان]] به اردوگاه خود بازگشتند و پس از آنکه [[تاریکی]] [[شب]] همه جا را فرا گرفت، [[علی]]{{ع}} به [[لشکریان]] خود [[دستور]] داد که اسب‌ها را خوب [[سیر]] کرده و آنها را زین کنند. پس از سپیده ‌دم، آن [[حضرت]]{{ع}} [[نماز]] را با [[یاران]] خود به جای آورد و سپس بر [[دشمن]] حمله کرد. [[جنگ]] و درگیری آغاز شد و [[امام]]{{ع}} جنگجویان آنها را تار و مار کرد و [[زن]] و فرزندانشان را به [[اسارت]] گرفت و اموالشان را گرد آورد و دیارشان را خراب کرد و با [[اموال]] و [[اسیران]] به سوی [[مدینه]] بازگشت.
*[[ابوبکر]] گفت: "ای [[مسلمانان]]! اینها چندین برابر ما هستند و وسایل [[جنگی]] بیشتری دارند. پس بیایید به [[مدینه]] بازگردیم و [[رسول خدا]]{{صل}} را از اوضاع [[آگاه]] کنیم. [[مسلمانان]] گفتند: "ای [[ابوبکر]]، چرا از [[دستور]] آن [[حضرت]] [[سرپیچی]] می‌کنی؟ [[تقوای الهی]] را رعایت کن و با این [[قوم]] بجنگ و از [[دستور]] [[رسول خدا]]{{صل}} [[سرپیچی]] نکن!" او گفت: "من چیزی را می‌دانم که شما نمی‌دانید و حاضر، چیزهایی را می‌بیند که [[غایب]] نمی‌بیند". آنگاه برگشت - و [[مردم]] هم به دنبال او برگشتند - و [[رسول خدا]]{{صل}} را از جریان [[آگاه]] ساخت. [[رسول خدا]]{{صل}} به او فرمود: "ای [[ابوبکر]]، با [[دستور]] من [[مخالفت]] کردی و به آنچه گفته بودم عمل نکردی و به [[خدا]] قسم که از آنچه به تو [[دستور]] داده بودم، [[سرپیچی]] کردی!" سپس بر [[منبر]] رفت و [[حمد]] [[الهی]] را به جای آورد و فرمود: "ای [[مسلمانان]]، من به [[ابوبکر]] [[دستور]] داده بودم که به سوی اهالی یابس حرکت کند و [[اسلام]] را به آنها معرفی و آنها را به سوی [[خدا]] [[دعوت]] کند، و گفتم که اگر نپذیرفتند با آنها بجنگد. او به سوی آنها رفته است و دویست نفر از آنها به مقابله او آمده‌اند و وقتی که سخن آنها را شنیده و برخورد آنها را دیده، [[ترس]] او را فرا گرفته و [[دستور]] مرا [[اجرا]] نکرده، برگشته است. [[جبرئیل]] به [[امر خداوند]] به من [[وحی]] فرموده که [[عمر]] را با چهار هزار [[جنگجو]] به جای [[ابوبکر]] به سوی این [[قوم]] بفرستم. حال ای [[عمر]]، با [[توکل بر خدا]] حرکت کن و کاری را که برادرت انجام داد، انجام مده؛ زیرا او از [[دستور خدا]] و رسولش [[سرپیچی]] کرد". و همان سفارش‌هایی را که به [[ابوبکر]] کرده بود، به او هم گفت. [[عمر]] به همراه افراد [[مهاجر]] و [[انصاری]] که قبلاً با [[ابوبکر]] رفته بودند، حرکت کرد. او هم به صورت عادی [[لشکر]] را پیش برد تا به [[دشمن]] رسید به طوری که دو طرف همدیگر را می‌دیدند. دویست [[جنگجو]] از [[سپاه]] [[دشمن]] پیش آمدند و مثل قبل، سخنانی را که به [[ابوبکر]] گفته بودند، به [[عمر]] گفتند. او با شنیدن این سخنان بازگشت و سپاهیانش هم به دنبال او بازگشتند. و نزدیک بود که با دیدن تعداد زیاد [[دشمن]] و وسایل [[جنگی]] آنها، قلبش از حرکت باز ایستد! او به نزد [[رسول خدا]]{{صل}} رفت و همانند دوستش، جریان را برای آن [[حضرت]] تعریف کرد. [[رسول خدا]]{{صل}} به او فرمود: "ای [[عمر]]، از [[خدا]] و من [[نافرمانی]] کردی و [[دستور]] مرا [[اجرا]] نکردی و به نظر خودت عمل کردی! [[نفرین]] بر نظر تو باد! همانا [[جبرئیل]] به من فرموده که [[علی بن ابی طالب]] را با همین [[مسلمانان]] بفرستم و به من خبر داده است که [[خداوند]] [[پیروزی]] را نصیب او و یارانش می‌کند". آنگاه [[علی]]{{ع}} را فرا خواند و سفارش‌های لازم را به او و اصحابش کرد و فرمود که [[خداوند]]، [[پیروزی]] را نصیب او و یارانش می‌کند. [[علی]]{{ع}} همراه آن [[مهاجر]] و [[انصار]] حرکت کرد. او در مسیر به سرعت حرکت می‌کرد به طوری که بعضی می‌ترسیدند از خستگی عقب بمانند و از [[لشکر]] جدا شوند و چارپایان‌شان از حرکت باز ایستند! آن [[حضرت]] به آنها فرمود: "نترسید و نگران نباشید؛ زیرا [[رسول خدا]]{{صل}} به من خبر داده است که [[خداوند]]، [[پیروزی]] را نصیب من و یارانم می‌کند. به شما [[بشارت]] می‌دهم که بر خیر و در [[راه]] خیر هستید". آنها [[آرامش]] یافتند و دل‌هایشان مطمئن شد و با همان خستگی شدید به [[راه]] خود ادامه دادند تا اینکه به نزدیک [[دشمن]] رسیدند، به طوری که همدیگر را می‌دیدند. آنگاه [[علی]]{{ع}} [[دستور]] داد که [[مسلمانان]] پیاده شده و اردو بزنند. [[قوم]] یابس شنیدند که [[علی بن ابی طالب]] با لشکری به سوی آنها آمده است پس دویست نفر از آنها که [[غرق]] در [[سلاح]] بودند مقابل [[لشکر]] [[امام]]{{ع}} آمدند و آن [[حضرت]] همراه چند نفر از یارانش به مقابل آنها رفت. آنها پرسیدند: "شما کیستید و از کجا می‌آیید و می‌خواهید به کجا بروید؟" [[امام]]{{ع}} فرمود: "من [[علی بن ابی طالب]]، عموزاده [[رسول خدا]]{{صل}} و [[برادر]] و فرستاده او به سوی شما هستم. شما را [[دعوت]] می‌کنم که چنین [[شهادت]] بدهید: {{متن حدیث|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ}}. اگر [[اسلام]] آوردید همانند دیگر [[مسلمانان]] و در [[خیر و شرّ]] آنها [[شریک]] هستید. آنها گفتند: "ما تو را می‌خواستیم و تو هم ما را خواسته‌ای. گفتارت را شنیدیم و درخواستت را فهمیدیم. خود را برای [[جنگی]] سخت آماده کن و بدان که ما تو و یارانت را می‌کشیم و [[وعده]] ما فردا صبح است". [[علی]]{{ع}} به آنها فرمود: وای بر شما! آیا مرا از زیادی افراد و وسایل [[جنگی]] خود می‌ترسانید! من از [[خدا]] و [[ملائکه]] و [[مسلمانان]] کمک می‌گیرم و بر شما [[پیروز]] می‌شوم و {{متن حدیث|لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ}}". سپس هر کدام از [[لشکریان]] به اردوگاه خود بازگشتند و پس از آنکه [[تاریکی]] [[شب]] همه جا را فرا گرفت، [[علی]]{{ع}} به [[لشکریان]] خود [[دستور]] داد که اسب‌ها را خوب [[سیر]] کرده و آنها را زین کنند. پس از سپیده ‌دم، آن [[حضرت]]{{ع}} [[نماز]] را با [[یاران]] خود به جای آورد و سپس بر [[دشمن]] حمله کرد. [[جنگ]] و درگیری آغاز شد و [[امام]]{{ع}} جنگجویان آنها را تار و مار کرد و [[زن]] و فرزندانشان را به [[اسارت]] گرفت و اموالشان را گرد آورد و دیارشان را خراب کرد و با [[اموال]] و [[اسیران]] به سوی [[مدینه]] بازگشت.
*[[خداوند]] در این [[سریه]] آن [[قدر]] [[غنائم]] نصیب [[مسلمانان]] ساخت که مثل آن را جز در [[فتح خیبر]] ندیده بودند. [[خداوند]] در [[شأن]] این دلاوری‌ها [[آیات]] [[سوره]] والعادیات را نازل فرمود. پس از آنکه [[جبرئیل]] نازل شد و [[رسول خدا]]{{صل}} را از [[پیروزی]] [[علی]]{{ع}} و اصحابش [[آگاه]] ساخت، آن [[حضرت]]{{صل}} بر [[منبر]] رفت و پس از [[حمد]] [[الهی]]، [[مردم]] را از [[پیروزی]] [[مسلمانان]] [[آگاه]] کرد و به آنها خبر داد که فقط دو نفر از آنها آسیب دیده‌اند. سپس از [[منبر]] پایین آمد و برای استقبال از [[علی]]{{ع}} و یارانش، به همراه [[مردم]] سه میل از [[مدینه]] بیرون رفت. هنگامی که [[علی]]{{ع}} دید آن [[حضرت]]{{صل}} از روبرو می‌آید از اسب پیاده شد و [[پیامبر]]{{صل}} هم از اسب پیاده شد و [[پیامبر]] [[علی]]{{ع}} را به آغوش کشید و پیشانی‌اش را بوسید و [[مسلمانان]] هم در همان جایی که [[رسول خدا]]{{صل}} از مرکب پیاده شد، پیاده شدند و دور [[علی]]{{ع}} را گرفتند<ref>تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، ج۲، ص۳۶-۴۳۴.</ref>.<ref>[[ حبیب عباسی| عباسی، حبیب]]، [[علی بن ابی‌طالب (مقاله)| مقاله «علی بن ابی‌طالب»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۱، ص:۱۶۹-۱۷۳.</ref>
*[[خداوند]] در این [[سریه]] آن [[قدر]] [[غنائم]] نصیب [[مسلمانان]] ساخت که مثل آن را جز در [[فتح خیبر]] ندیده بودند. [[خداوند]] در [[شأن]] این دلاوری‌ها [[آیات]] [[سوره]] والعادیات را نازل فرمود. پس از آنکه [[جبرئیل]] نازل شد و [[رسول خدا]]{{صل}} را از [[پیروزی]] [[علی]]{{ع}} و اصحابش [[آگاه]] ساخت، آن [[حضرت]]{{صل}} بر [[منبر]] رفت و پس از [[حمد]] [[الهی]]، [[مردم]] را از [[پیروزی]] [[مسلمانان]] [[آگاه]] کرد و به آنها خبر داد که فقط دو نفر از آنها آسیب دیده‌اند. سپس از [[منبر]] پایین آمد و برای استقبال از [[علی]]{{ع}} و یارانش، به همراه [[مردم]] سه میل از [[مدینه]] بیرون رفت. هنگامی که [[علی]]{{ع}} دید آن [[حضرت]]{{صل}} از روبرو می‌آید از اسب پیاده شد و [[پیامبر]]{{صل}} هم از اسب پیاده شد و [[پیامبر]] [[علی]]{{ع}} را به آغوش کشید و پیشانی‌اش را بوسید و [[مسلمانان]] هم در همان جایی که [[رسول خدا]]{{صل}} از مرکب پیاده شد، پیاده شدند و دور [[علی]]{{ع}} را گرفتند<ref>تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، ج۲، ص۳۶-۴۳۴.</ref>.<ref>[[ حبیب عباسی| عباسی، حبیب]]، [[علی بن ابی‌طالب (مقاله)| مقاله «علی بن ابی‌طالب»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۱، ص:۱۶۹-۱۷۳.</ref>
خط ۱۹: خط ۱۹:
*در [[ربیع الثانی]] [[سال نهم هجری]]، [[رسول خدا]]{{صل}} [[علی]]{{ع}} را به سوی [[طایفه]] [[بنی طی]] از [[خاندان]] حاتم طایی و پسرش عدیّ فرستاد. آنها بتی داشتند که [[فلس]] نامیده می‌شد. [[رسول خدا]]{{صل}}، [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} را فرستاد تا آن را نابود کند. تنها [[صد]] و پنجاه نفر از [[انصار]] همراه وی بودند و از [[مهاجران]] کسی با آنها نبود. آنان پنجاه شتر و پنجاه اسب داشتند و [[پیامبر]]{{صل}} پرچمی سفید و [[علمی]] سیاه برای [[امام علی]]{{ع}} بست. او [[پرچم]] را به [[جبّار بن صخر سلّمی]] و [[علم]] را به [[سهیل بن حنیف]] داد و همراه با [[راهنمایی]] از بنی أسد، به آن سو حرکت کرد. [[عدی بن حاتم طایی]] [[جاسوسی]] در [[مدینه]] داشت و هنگامی که او از این سریه [[آگاه]] شد، به سرعت عدی را باخبر کرد و او به سوی [[شام]] فرار کرد <ref>المغازی، واقدی، ج۳، ص۹۸۴.</ref>.
*در [[ربیع الثانی]] [[سال نهم هجری]]، [[رسول خدا]]{{صل}} [[علی]]{{ع}} را به سوی [[طایفه]] [[بنی طی]] از [[خاندان]] حاتم طایی و پسرش عدیّ فرستاد. آنها بتی داشتند که [[فلس]] نامیده می‌شد. [[رسول خدا]]{{صل}}، [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} را فرستاد تا آن را نابود کند. تنها [[صد]] و پنجاه نفر از [[انصار]] همراه وی بودند و از [[مهاجران]] کسی با آنها نبود. آنان پنجاه شتر و پنجاه اسب داشتند و [[پیامبر]]{{صل}} پرچمی سفید و [[علمی]] سیاه برای [[امام علی]]{{ع}} بست. او [[پرچم]] را به [[جبّار بن صخر سلّمی]] و [[علم]] را به [[سهیل بن حنیف]] داد و همراه با [[راهنمایی]] از بنی أسد، به آن سو حرکت کرد. [[عدی بن حاتم طایی]] [[جاسوسی]] در [[مدینه]] داشت و هنگامی که او از این سریه [[آگاه]] شد، به سرعت عدی را باخبر کرد و او به سوی [[شام]] فرار کرد <ref>المغازی، واقدی، ج۳، ص۹۸۴.</ref>.
*[[عدی بن حاتم]] از بزرگان [[قبیله طی]] و در [[دین]] [[نصاری]] بود. او [[نقل]] می‌کند: هنگامی که [[دعوت]] [[پیامبر اسلام]]{{صل}} را شنیدم از آن ناخشنود شدم و شاید در میان [[عرب]] کسی نبود که بیش از من از [[رسول خدا]]{{صل}} [[نفرت]] داشته باشد. من [[غلام]] [[عربی]] داشتم که شترهایم را می‌چرانید. به او گفتم: از میان شترهایم، تعدادی از شترهای نر را که رهرو و چاق باشند همیشه نزدیک من آماده نگه دار و اگر شنیدی که [[لشکر]] [[محمد]] به این منطقه نزدیک شده است، مرا [[آگاه]] کن. تا اینکه او روزی صبح زود پیش من آمد و گفت: "اگر سوارکاران [[محمد]] تو را در میان بگیرند، هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. هر کاری می‌خواهی انجام دهی، فوراً انجام بده، زیرا از دور، پرچم‌هایی را دیدم و وقتی درباره آنها پرسیدم، گفتند: این [[لشکر]] [[محمد]] است که پیش می‌آید". به او گفتم: پس شترهایم را پیش بیاور. او شترهایم را آورد و من [[خانواده]] و فرزندانم را بر آنها سوار کردم اما خواهرم سفانه را در میان [[قبیله]] جا گذاشتم. و [[راه]] [[شام]] را در پیش گرفتم تا به پیش هم‌کیشان نصارایم در [[شام]] بروم<ref>السیرة النبویة، این هشام، ج۲، ص۵۷۸.</ref>.
*[[عدی بن حاتم]] از بزرگان [[قبیله طی]] و در [[دین]] [[نصاری]] بود. او [[نقل]] می‌کند: هنگامی که [[دعوت]] [[پیامبر اسلام]]{{صل}} را شنیدم از آن ناخشنود شدم و شاید در میان [[عرب]] کسی نبود که بیش از من از [[رسول خدا]]{{صل}} [[نفرت]] داشته باشد. من [[غلام]] [[عربی]] داشتم که شترهایم را می‌چرانید. به او گفتم: از میان شترهایم، تعدادی از شترهای نر را که رهرو و چاق باشند همیشه نزدیک من آماده نگه دار و اگر شنیدی که [[لشکر]] [[محمد]] به این منطقه نزدیک شده است، مرا [[آگاه]] کن. تا اینکه او روزی صبح زود پیش من آمد و گفت: "اگر سوارکاران [[محمد]] تو را در میان بگیرند، هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. هر کاری می‌خواهی انجام دهی، فوراً انجام بده، زیرا از دور، پرچم‌هایی را دیدم و وقتی درباره آنها پرسیدم، گفتند: این [[لشکر]] [[محمد]] است که پیش می‌آید". به او گفتم: پس شترهایم را پیش بیاور. او شترهایم را آورد و من [[خانواده]] و فرزندانم را بر آنها سوار کردم اما خواهرم سفانه را در میان [[قبیله]] جا گذاشتم. و [[راه]] [[شام]] را در پیش گرفتم تا به پیش هم‌کیشان نصارایم در [[شام]] بروم<ref>السیرة النبویة، این هشام، ج۲، ص۵۷۸.</ref>.
*راهنمای [[لشکر]] [[اسلام]]، آنها را از [[راه]] فید به سوی کوه‌های طحّاء، أجا و [[سلمی]] [[هدایت]] کرد تا اینکه آنها به جایی رسیدند که تا محل اقامت [[قبیله طی]] یک روز فاصله داشت. حریث به آنها گفت: "امروز را در همین‌جا اردو می‌زنیم تا [[شب]] فرا رسد، زیرا اگر در روز حرکت کنیم، چوپانان و اطرافیان آنها ما را می‌بینند و به آنها خبر می‌دهند. در نتیجه آنها به سرعت در اطراف پراکنده می‌شوند؛ پس شبانه با اسب‌هایمان حرکت می‌کنیم تا در هنگام صبح به آنان [[شبیخون]] بزنیم". گویی [[عدی بن حاتم]] قبل از فرار، بعضی از افراد را از باقی ماندن در آنجا برحذر داشته و آنها را از آمدن [[لشکر]] [[اسلام]] ترسانده بود، برای همین، فردی از [[قبیله]] بنی نبهان به [[غلام]] سیاه خود به نام [[اسلم]] [[دستور]] داد که به اطراف برود و اگر [[لشکریان]] [[محمد]] را دید، فوراً به سوی آنان بیاید و خبر دهد تا آماده باشند. از سوی دیگر، [[علی]]{{ع}} چند نفر، از جمله [[ابو نائله]] و [[ابو قتاده]] و [[حباب بن منذر]] را برای آوردن خبر به اطراف [[اقامتگاه]] فرستاده بود. آنها این [[غلام]] [[سیاه پوست]] را دیدند و از او پرسیدند: "به دنبال چه هستی؟" او گفت: "به دنبال کار خود هستم!" پس او را کتف بسته پیش [[علی]]{{ع}} آوردند. [[علی]]{{ع}} از او پرسید: "اینجا چه می‌کنی؟" او گفت: "من غلامی هستم که فرار کرده‌ام!" تا اینکه گفت: "من [[غلام]] مردی از [[طی]] از [[طایفه]] بنی نبهان هستم. او به من [[دستور]] داده است که برای کسب خبر بیایم و وقتی که شما را دیدم، خواستم که برگردم، اما پیش خود گفتم: [[عجله]] نمی‌کنم تا خوب شرایط شما را بررسی کنم و وقتی پیش مولایم می‌روم، گزارش کاملی از تعداد افراد شما و تعداد شتران و اسب‌های شما به او بدهم و گویی که کسی مرا بسته بود و نمی‌توانستم برگردم تا اینکه سربازان شما مرا گرفتند".
*راهنمای [[لشکر]] [[اسلام]]، آنها را از [[راه]] فید به سوی کوه‌های طحّاء، أجا و [[سلمی]] [[هدایت]] کرد تا اینکه آنها به جایی رسیدند که تا محل اقامت [[قبیله طی]] یک روز فاصله داشت. حریث به آنها گفت: "امروز را در همین‌جا اردو می‌زنیم تا [[شب]] فرا رسد، زیرا اگر در روز حرکت کنیم، چوپانان و اطرافیان آنها ما را می‌بینند و به آنها خبر می‌دهند. در نتیجه آنها به سرعت در اطراف پراکنده می‌شوند؛ پس شبانه با اسب‌هایمان حرکت می‌کنیم تا در هنگام صبح به آنان [[شبیخون]] بزنیم". گویی [[عدی بن حاتم]] قبل از فرار، بعضی از افراد را از باقی ماندن در آنجا برحذر داشته و آنها را از آمدن [[لشکر]] [[اسلام]] ترسانده بود، برای همین، فردی از [[قبیله]] بنی نبهان به [[غلام]] سیاه خود به نام [[اسلم]] [[دستور]] داد که به اطراف برود و اگر [[لشکریان]] [[محمد]] را دید، فوراً به سوی آنان بیاید و خبر دهد تا آماده باشند. از سوی دیگر، [[علی]]{{ع}} چند نفر، از جمله [[ابو نائله]] و [[ابو قتاده]] و [[حباب بن منذر]] را برای آوردن خبر به اطراف [[اقامتگاه]] فرستاده بود. آنها این [[غلام]] [[سیاه پوست]] را دیدند و از او پرسیدند: "به دنبال چه هستی؟" او گفت: "به دنبال کار خود هستم!" پس او را کتف بسته پیش [[علی]]{{ع}} آوردند. [[علی]]{{ع}} از او پرسید: "اینجا چه می‌کنی؟" او گفت: "من غلامی هستم که فرار کرده‌ام!" تا اینکه گفت: "من [[غلام]] مردی از طی از [[طایفه]] بنی نبهان هستم. او به من [[دستور]] داده است که برای کسب خبر بیایم و وقتی که شما را دیدم، خواستم که برگردم، اما پیش خود گفتم: [[عجله]] نمی‌کنم تا خوب شرایط شما را بررسی کنم و وقتی پیش مولایم می‌روم، گزارش کاملی از تعداد افراد شما و تعداد شتران و اسب‌های شما به او بدهم و گویی که کسی مرا بسته بود و نمی‌توانستم برگردم تا اینکه سربازان شما مرا گرفتند".
*[[علی]]{{ع}} به او فرمود: "راست بگو! [[قبیله طی]] کجا هستند؟" او گفت: "از ابتدای محل اقامت آنها تا اینجا به اندازه شبی طولانی [[راه]] است. اما اگر با اسب حرکت کنید، صبح زود می‌توانید به آنها [[دست]] یابید". [[علی]]{{ع}} به اصحابش فرمود: "نظر شما چیست؟" [[پرچمدار]] وی [[جبّار بن صخر]] گفت: "به نظر من، اسب‌ سواران همین امشب حرکت کنند تا صبح زود که آنها از همه جا بی‌خبر هستند، بر آنان [[شبیخون]] بزنیم و حریث را همراه بقیه [[لشکر]] قرار دهیم تا به خواست [[خدا]] فردا به ما بپیوندند". اسب ‌سواران بر اسب‌هایشان سوار شدند، و [[غلام]] سیاه را کتف بسته بر پشت خود سوار و به سوی محل اقامت [[قبیله طی]]، حرکت کردند. پس از آنکه آنها [[راه]] زیادی رفتند، او گفت که [[راه]] را [[اشتباه]] آمده است و [[راه]] اصلی را پشت سر گذاشته‌اند. [[علی]]{{ع}} به او فرمود: "به همان جایی که [[اشتباه]] کرده‌ای برگرد تا [[راه]] درست را بیابی". او یک میل یا بیشتر به عقب برگشت و سپس گفت: "من [[راه]] را گم کرده‌ام!" [[علی]]{{ع}} به او فرمود: "ما می‌دانیم که تو [[دروغ]] می‌گویی؛ یا راست بگو یا گردنت را می‌زنیم". و آنگاه لبه شمشیرش را بر گردن [[غلام]] گذاشت. وقتی که [[غلام]] تیزی [[شمشیر]] را [[احساس]] کرد، گفت: "اگر به شما راست بگویم، برای من نفعی دارد؟!" آنها گفتند: "بله". او گفت: "من شما را به [[راه]] درست [[هدایت]] می‌کنم. بدانید که [[قبیله طی]] به شما بسیار نزدیک است". او آنها را [[راهنمایی]] کرد تا کاملاً به محل اقامت طیّ نزدیک شدند. آنگاه گفت: "اینها چادرهای [[قبیله طی]] است که در منطقه پراکنده است". [[لشکر]] از او پرسیدند: "[[خانواده]] حاتم کجا هستند؟" او گفت: "آنها در وسط این محل هستند". آنها به همدیگر گفتند: اگر شبانه حمله کنیم و داد و فریاد به [[راه]] بیندازیم تعدادی از آنان در [[تاریکی]] [[شب]] فرار می‌کنند، پس [[صبر]] می‌کنیم تا صبح طلوع کند و آنگاه به آنان حمله‌ور شویم.
*[[علی]]{{ع}} به او فرمود: "راست بگو! [[قبیله طی]] کجا هستند؟" او گفت: "از ابتدای محل اقامت آنها تا اینجا به اندازه شبی طولانی [[راه]] است. اما اگر با اسب حرکت کنید، صبح زود می‌توانید به آنها [[دست]] یابید". [[علی]]{{ع}} به اصحابش فرمود: "نظر شما چیست؟" [[پرچمدار]] وی [[جبّار بن صخر]] گفت: "به نظر من، اسب‌ سواران همین امشب حرکت کنند تا صبح زود که آنها از همه جا بی‌خبر هستند، بر آنان [[شبیخون]] بزنیم و حریث را همراه بقیه [[لشکر]] قرار دهیم تا به خواست [[خدا]] فردا به ما بپیوندند". اسب ‌سواران بر اسب‌هایشان سوار شدند، و [[غلام]] سیاه را کتف بسته بر پشت خود سوار و به سوی محل اقامت [[قبیله طی]]، حرکت کردند. پس از آنکه آنها [[راه]] زیادی رفتند، او گفت که [[راه]] را [[اشتباه]] آمده است و [[راه]] اصلی را پشت سر گذاشته‌اند. [[علی]]{{ع}} به او فرمود: "به همان جایی که [[اشتباه]] کرده‌ای برگرد تا [[راه]] درست را بیابی". او یک میل یا بیشتر به عقب برگشت و سپس گفت: "من [[راه]] را گم کرده‌ام!" [[علی]]{{ع}} به او فرمود: "ما می‌دانیم که تو [[دروغ]] می‌گویی؛ یا راست بگو یا گردنت را می‌زنیم". و آنگاه لبه شمشیرش را بر گردن [[غلام]] گذاشت. وقتی که [[غلام]] تیزی [[شمشیر]] را [[احساس]] کرد، گفت: "اگر به شما راست بگویم، برای من نفعی دارد؟!" آنها گفتند: "بله". او گفت: "من شما را به [[راه]] درست [[هدایت]] می‌کنم. بدانید که [[قبیله طی]] به شما بسیار نزدیک است". او آنها را [[راهنمایی]] کرد تا کاملاً به محل اقامت طیّ نزدیک شدند. آنگاه گفت: "اینها چادرهای [[قبیله طی]] است که در منطقه پراکنده است". [[لشکر]] از او پرسیدند: "[[خانواده]] حاتم کجا هستند؟" او گفت: "آنها در وسط این محل هستند". آنها به همدیگر گفتند: اگر شبانه حمله کنیم و داد و فریاد به [[راه]] بیندازیم تعدادی از آنان در [[تاریکی]] [[شب]] فرار می‌کنند، پس [[صبر]] می‌کنیم تا صبح طلوع کند و آنگاه به آنان حمله‌ور شویم.
*آنها پس از [[طلوع فجر]]، حمله را آغاز کردند و عده‌ای را کشته، عده‌ای را [[اسیر]] کردند و [[زنان]] و فرزندانشان و چارپایانشان را گرد آوردند و کسی از [[ترس]] آنها مخفی نشد. [[خواهر]] عدی نیز در میان [[اسیران]] بود. دختری از بنی نبهان، [[غلام]] سیاه أسلم را دید که دست‌هایش به کتف بسته شده است. او گفت: "این کار فرستاده شما، أسلم بود که [[لشکریان]] [[اسلام]] را به سوی شما [[راهنمایی]] کرد!" أسلم به او گفت: "بس کن ای دختر افراد کرامت‌مند؛ من آنها را [[راهنمایی]] نکردم تا جایی که آماده شدند تا گردنم را بزنند!"
*آنها پس از [[طلوع فجر]]، حمله را آغاز کردند و عده‌ای را کشته، عده‌ای را [[اسیر]] کردند و [[زنان]] و فرزندانشان و چارپایانشان را گرد آوردند و کسی از [[ترس]] آنها مخفی نشد. [[خواهر]] عدی نیز در میان [[اسیران]] بود. دختری از بنی نبهان، [[غلام]] سیاه أسلم را دید که دست‌هایش به کتف بسته شده است. او گفت: "این کار فرستاده شما، أسلم بود که [[لشکریان]] [[اسلام]] را به سوی شما [[راهنمایی]] کرد!" أسلم به او گفت: "بس کن ای دختر افراد کرامت‌مند؛ من آنها را [[راهنمایی]] نکردم تا جایی که آماده شدند تا گردنم را بزنند!"
۲۲۵٬۰۱۵

ویرایش