پرش به محتوا

مستعین عباسی: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۲٬۰۴۲ بایت حذف‌شده ،  ‏۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۲۵
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
 
(۷ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۴ کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
{{امامت}}
{{مدخل مرتبط
<div style="background-color: rgb(252, 252, 233); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">اين مدخل از زیرشاخه‌های بحث '''[[عباسیان]]''' است. "'''[[مستعین عباسی]]'''" از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:</div>
| موضوع مرتبط = عباسیان
<div style="background-color: rgb(255, 245, 227); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">[[مستعین عباسی در تاریخ اسلامی]]</div>
| عنوان مدخل =
| مداخل مرتبط = [[مستعین عباسی در تاریخ اسلامی]]
| پرسش مرتبط  =
}}


==[[المستعین بالله]] (۲۴۸-۲۵۲ق)==
== [[المستعین بالله]] (۲۴۸-۲۵۲ق) ==
پس از [[مرگ]] [[منتصر]]، [[سرداران]] ترک در هارونیه [[اجتماع]] کردند تا [[جانشین]] او را تعیین نمایند. آنان پس از [[جدال]] و [[گفتگو]]، سرانجام، [[خلافت]] را به [[احمد بن محمد بن معتصم]] ملقب به [[مستعین]] سپردند و بدین‌گونه، [[پسران]] دیگر [[متوکل]] را از خلافت [[محروم]] کردند؛ زیرا از [[انتقام‌جویی]] آنان بیمناک بودند<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۹۴.</ref>. در همین [[زمان]]، عده‌ای از [[یاران]] [[محمد بن عبدالله بن طاهر]] با شمشیرهای آخته به [[دارالخلافه]] [[هجوم]] آوردند و با فریاد «یا [[معتز]]!» خواستار خلافت او شدند<ref>الکامل، ج۷، ص۱۱۷.</ref> و [[سپاهیان]] و درباریان را به [[شورش]] فرا خواندند؛ اما بغای کبیر و دیگر [[ترکان]]، که ادامه [[سلطه]] خود را در گرو خلافت مستعین می‌دیدند، به [[دفاع]] از وی برخاستند و [[شورشیان]] را [[سرکوب]] کردند و محمد بن عبدالله بن طاهر را واداشتند تا از [[مردم]] [[بغداد]] و طرفداران خود برای مستعین [[بیعت]] بگیرد و او نیز چنین کرد. بدین ترتیب، چون مستعین خلافت خود را مدیون سرداران ترک می‌دانست، مانند اسلاف خود کار را به ترکان سپرد و دست آنان را در [[امور سیاسی]] و نظامی باز گذاشت؛ چنانکه اتامش را به [[وزارت]] گماشت و [[امارت مصر]] و [[مغرب]] را به وی داد و [[امارت]] [[حلوان]] و ماسبذان را به بُغای صغیر داد و [[ریاست]] نگهبانان [[کاخ]] و [[مسئولیت]] [[حفظ]] [[انبار]] [[سلاح]] و حرم‌سرای خود را به شاهک ترک سپرد. همچنین وصیف را به [[فرماندهی سپاه]] گماشت و او را [[مأمور]] [[جنگ]] با لشکرهای تابستانی [[روم]] و انوجور را مأمور سرکوب شورشیان دیگر کرد. مستعین مردی [[ضعیف]] و بی‌اراده بود و چنان بازیچه ترکان شده بود که ضرب المثل [[شاعران]] و ملعبه طاعنان گشت:
پس از [[مرگ]] [[منتصر]]، [[سرداران]] ترک در هارونیه [[اجتماع]] کردند تا [[جانشین]] او را تعیین نمایند. آنان پس از [[جدال]] و [[گفتگو]]، سرانجام، [[خلافت]] را به [[احمد بن محمد بن معتصم]] ملقب به [[مستعین]] سپردند و بدین‌گونه، [[پسران]] دیگر [[متوکل]] را از خلافت [[محروم]] کردند؛ زیرا از [[انتقام‌جویی]] آنان بیمناک بودند<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۹۴.</ref>. در همین [[زمان]]، عده‌ای از [[یاران]] [[محمد بن عبدالله بن طاهر]] با شمشیرهای آخته به [[دارالخلافه]] [[هجوم]] آوردند و با فریاد «یا [[معتز]]!» خواستار خلافت او شدند<ref>الکامل، ج۷، ص۱۱۷.</ref> و [[سپاهیان]] و درباریان را به [[شورش]] فرا خواندند؛ اما بغای کبیر و دیگر [[ترکان]]، که ادامه [[سلطه]] خود را در گرو خلافت مستعین می‌دیدند، به [[دفاع]] از وی برخاستند و [[شورشیان]] را [[سرکوب]] کردند و محمد بن عبدالله بن طاهر را واداشتند تا از [[مردم]] [[بغداد]] و طرفداران خود برای مستعین [[بیعت]] بگیرد و او نیز چنین کرد. بدین ترتیب، چون مستعین خلافت خود را مدیون سرداران ترک می‌دانست، مانند اسلاف خود کار را به ترکان سپرد و دست آنان را در [[امور سیاسی]] و نظامی باز گذاشت؛ چنانکه اتامش را به [[وزارت]] گماشت و [[امارت مصر]] و [[مغرب]] را به وی داد و [[امارت]] [[حلوان]] و ماسبذان را به بُغای صغیر داد و [[ریاست]] نگهبانان [[کاخ]] و [[مسئولیت]] [[حفظ]] [[انبار]] [[سلاح]] و حرم‌سرای خود را به شاهک ترک سپرد. همچنین وصیف را به [[فرماندهی سپاه]] گماشت و او را [[مأمور]] [[جنگ]] با لشکرهای تابستانی [[روم]] و انوجور را مأمور سرکوب شورشیان دیگر کرد. مستعین مردی [[ضعیف]] و بی‌اراده بود و چنان بازیچه ترکان شده بود که ضرب المثل [[شاعران]] و ملعبه طاعنان گشت:
{{عربی|خليفةٌ في قفس بين وصيف و بُغا قول، ما قالا له كما يقول الببغا}}<ref>مروج الذهب، ج۴، ص۱۴۵.</ref>
{{عربی|خليفةٌ في قفس بين وصيف و بُغا قول، ما قالا له كما يقول الببغا}}<ref>مروج الذهب، ج۴، ص۱۴۵.</ref>
[[بی‌ارادگی]] و [[سستی]] او چنان بود که سرداران ترک برای به دست آوردن [[مال]] و [[مقام]]، بدون توجه به [[رأی]] و نظر او، با یکدیگر به [[رقابت]] پرداختند. رقابتی که سرانجام به [[جنگ]] و [[خونریزی]] کشید و عواقب نامطلوبی به بار آورد. این [[خلیفه]] بی‌اراده دست کسانی چون اتامش و شاهک و باغر را در [[غارت]] [[بیت‌المال]] و ربودن [[اموال]] [[مردم]] باز گذاشته بود.
[[بی‌ارادگی]] و [[سستی]] او چنان بود که سرداران ترک برای به دست آوردن [[مال]] و [[مقام]]، بدون توجه به [[رأی]] و نظر او، با یکدیگر به [[رقابت]] پرداختند. رقابتی که سرانجام به [[جنگ]] و [[خونریزی]] کشید و عواقب نامطلوبی به بار آورد. این [[خلیفه]] بی‌اراده دست کسانی چون اتامش و شاهک و باغر را در [[غارت]] [[بیت‌المال]] و ربودن [[اموال]] [[مردم]] باز گذاشته بود.


این امر [[حسادت]] و صیف و بغا را برانگیخت؛ به گونه‌ای که آن دو، [[لشکریان]] ترک و مردم [[بغداد]] و [[موالی]] را بر اتامش و باغر بشورانیدند. آنان ابتدا، اتامش را به [[قتل]] رساندند (۲۵۰ق)؛ آنگاه باغر را از پای درآوردند و اموالش را غارت کردند (۲۵۱ق)<ref>تاریخ الطبری، ج۵، ص۳۶۷-۳۶۹؛ التنبیه والاشراف، ص۳۱۵؛ العیون والحدائق، ص۵۷۴؛ الکامل، ج۷، ص۱۲۳ و ۱۳۷.</ref>. به دنبال قتل باغر، گروه بسیاری از [[ترکان]] به [[خون‌خواهی]] او برخاستند و [[دارالخلافه]] را به محاصره درآوردند. [[مستعین]] که تاب [[مقاومت]] در برابر آنان نداشت، با عده‌ای دیگر از ترکان از جمله وصیف و بغای صغیر از [[سامرا]] به بغداد گریخت تا از مردم آن [[شهر]] برای [[رهایی]] از [[سلطه ترکان]] [[یاری]] بخواهد. در این [[زمان]]، مجال مناسبی برای [[اهل بغداد]] پدید آمد تا به [[پشتیبانی]] از خلیفه برخیزند و اهمیت و [[عظمت]] دیرین را باز آورند. از سوی دیگر، ترکان [[شورشی]] در سامرا، که [[مشروعیت]] خود را در گرو وجود خلیفه می‌دانستند، هیأتی را برای عذرخواهی نزد مستعین به بغداد فرستادند و او را به سامرا [[دعوت]] کردند و از [[جسارت]] خود [[پوزش]] خواستند؛ اما مستعین به تحریک وصیف و بغا و به اتکای مردم بغداد فرستادگان را [[توبیخ]] کرد و از بازگشت به سامرا سرباز زد؛ لذا، ترکان او را از [[خلافت]] [[خلع]] کردند و [[ابوعبدالله]] محمد ملقب به المعتز بالله را به خلافت برداشتند. این [[اقدام]]، [[آتش]] جنگ و خونریزی را میان [[دو خلیفه]] و طرفدارانشان در سامرا و بغداد برافروخت که حاصل آن گرانی [[طاقت]] فرسا<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۹۹.</ref>، رواج دزدی و غارت و [[کشتار]] بی‌رحمانه مردم بی‌گناه بود<ref>نک: الکامل، ج۷، ص۱۴۱-۱۵۰.</ref>. در این هنگام چون آثار [[شکست]] بر [[مستعین]] پدیدار گردید، از [[محمد بن عبدالله طاهر]] و دیگران کمک خواست، اما آنان پاسخی به او ندادند؛ زیرا هیچ کس حاضر نبود [[جان]] و [[مال]] خود را برای [[نجات]] این [[خلیفه]] مخذول به مخاطره بیندازد. از این‌رو، مستعین خود را از [[خلافت]] [[خلع]] کرد<ref>الکامل، ج۷، ص۱۶۷.</ref> و بُرد و [[عصا]] و [[شمشیر]] و گوهر خلافت را برای [[معتز]] به [[سامرا]] فرستاد و او رسماً به خلافت رسید. با وجود این، هنوز [[ترکان]] از جانب مستعین ایمن نبودند و با آنکه به شرط [[امان]]، وی را به [[واسط]] [[تبعید]] کرده بودند<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۹۹.</ref>، معتز را واداشتند تا او را به [[قتل]] رساند و او نا چار سعید [[خادم]]، یکی از حاجبان دربار خلافت را [[مأمور]] کرد تا در [[سال ۲۵۲ ق]]. مستعین را به قتل رساند<ref>تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۴-۴۱۵.</ref>.<ref>[[سید احمد رضا خضری|خضری، سید احمد رضا]]، [[تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه (کتاب)|تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه]] ص ۱۱۳.</ref>.
این امر [[حسادت]] و صیف و بغا را برانگیخت؛ به گونه‌ای که آن دو، [[لشکریان]] ترک و مردم [[بغداد]] و [[موالی]] را بر اتامش و باغر بشورانیدند. آنان ابتدا، اتامش را به [[قتل]] رساندند (۲۵۰ق)؛ آنگاه باغر را از پای درآوردند و اموالش را غارت کردند (۲۵۱ق)<ref>تاریخ الطبری، ج۵، ص۳۶۷-۳۶۹؛ التنبیه والاشراف، ص۳۱۵؛ العیون والحدائق، ص۵۷۴؛ الکامل، ج۷، ص۱۲۳ و ۱۳۷.</ref>. به دنبال قتل باغر، گروه بسیاری از [[ترکان]] به [[خون‌خواهی]] او برخاستند و [[دارالخلافه]] را به محاصره درآوردند. [[مستعین]] که تاب [[مقاومت]] در برابر آنان نداشت، با عده‌ای دیگر از ترکان از جمله وصیف و بغای صغیر از [[سامرا]] به بغداد گریخت تا از مردم آن [[شهر]] برای [[رهایی]] از [[سلطه ترکان]] [[یاری]] بخواهد. در این [[زمان]]، مجال مناسبی برای [[اهل بغداد]] پدید آمد تا به [[پشتیبانی]] از خلیفه برخیزند و اهمیت و [[عظمت]] دیرین را باز آورند. از سوی دیگر، ترکان [[شورشی]] در سامرا، که [[مشروعیت]] خود را در گرو وجود خلیفه می‌دانستند، هیأتی را برای عذرخواهی نزد مستعین به بغداد فرستادند و او را به سامرا [[دعوت]] کردند و از [[جسارت]] خود [[پوزش]] خواستند؛ اما مستعین به تحریک وصیف و بغا و به اتکای مردم بغداد فرستادگان را [[توبیخ]] کرد و از بازگشت به سامرا سرباز زد؛ لذا، ترکان او را از [[خلافت]] [[خلع]] کردند و [[ابوعبدالله]] محمد ملقب به المعتز بالله را به خلافت برداشتند. این [[اقدام]]، [[آتش]] جنگ و خونریزی را میان [[دو خلیفه]] و طرفدارانشان در سامرا و بغداد برافروخت که حاصل آن گرانی طاقت‌فرسا<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۹۹.</ref>، رواج دزدی و غارت و [[کشتار]] بی‌رحمانه مردم بی‌گناه بود<ref>نک: الکامل، ج۷، ص۱۴۱-۱۵۰.</ref>. در این هنگام چون آثار [[شکست]] بر [[مستعین]] پدیدار گردید، از [[محمد بن عبدالله طاهر]] و دیگران کمک خواست، اما آنان پاسخی به او ندادند؛ زیرا هیچ کس حاضر نبود [[جان]] و [[مال]] خود را برای [[نجات]] این [[خلیفه]] مخذول به مخاطره بیندازد. از این‌رو، مستعین خود را از [[خلافت]] [[خلع]] کرد<ref>الکامل، ج۷، ص۱۶۷.</ref> و بُرد و [[عصا]] و [[شمشیر]] و گوهر خلافت را برای [[معتز]] به [[سامرا]] فرستاد و او رسماً به خلافت رسید. با وجود این، هنوز [[ترکان]] از جانب مستعین ایمن نبودند و با آنکه به شرط [[امان]]، وی را به [[واسط]] [[تبعید]] کرده بودند<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۹۹.</ref>، معتز را واداشتند تا او را به [[قتل]] رساند و او نا چار سعید [[خادم]]، یکی از حاجبان دربار خلافت را [[مأمور]] کرد تا در [[سال ۲۵۲ ق]]. مستعین را به قتل رساند<ref>تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۴-۴۱۵.</ref>.<ref>[[سید احمد رضا خضری|خضری، سید احمد رضا]]، [[تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه (کتاب)|تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه]] ص ۱۱۳.</ref>.


==[[تأسیس دولت علوی در طبرستان]]==
== [[تأسیس دولت علوی در طبرستان]] ==
مرزهای [[اسلامی]] تا پایان [[قرن اول هجری]] از چین تا کوه‌های پیرنه گسترش یافته بود؛ با وجود این، هنوز بخش‌هایی از [[سرزمین]] مزبور حکومت‌های مستقل محلی خود را [[حفظ]] کرده بودند. از آن جمله، کرانه جنوبی دریای [[خزر]] شامل طبرستان و [[گرگان]] و [[گیلان]] و [[دیلم]] بود که زیر [[نفوذ]] سلسله‌هایی نظیر قارنیان و پاذوسبانان قرار داشت. از آنجا که مناطق یاد شده، کوه‌هایی بلند و [[استوار]] و جنگل‌هایی انبوه و راههایی تنگ و باریک و نفوذناپذیر و [[نعمت‌ها]] و مواهب فراوان داشت<ref>تاریخ طبرستان، ج۱، ص۷۶.</ref>، [[مردم]] آن دیار تا مدت‌ها در برابر لشکرکشی‌های [[مسلمانان]] [[مقاومت]] کردند<ref>زین الاخبار، ص۸۴-۸۶</ref> و به‌جز بخش‌هایی از طبرستان و گرگان که در اواخر قرن اول هجری [[فتح]] شد، دیگر نواحی آن سرزمین از نفوذ [[خلافت اسلامی]] به دور بود تا آنکه به وسیله داعیان [[شیعی]]، [[اسلام]] در آنجا انتشار یافت. به دنبال شکست‌های پیاپی قیام‌های شیعی و [[علوی]] در [[زمان]] [[عباسیان]]، آنان به دژهای طبیعی و استوار طبرستان [[پناه]] بردند تا از تعقیب و [[آزار]] [[خلفا]] و [[حکمرانان]] آنان در [[امان]] بمانند.
 
در چگونگی و [[زمان]] آمدن [[علویان]] به [[طبرستان]]، محل [[اختلاف]] است. برخی، این واقعه را مربوط به زمان [[متوکل]] و به دنبال سخت‌گیری‌های وی بر [[شیعیان]] می‌دانند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۹۵.</ref> و برخی دیگر، آن را مربوط به زمان [[مأمون]] دانسته‌اند؛ چنانکه ابن اسفندیار گوید: «چون خبر غدری که با [[امام رضا]]{{ع}} کرده به [[سادات]] رسیده، هر جا که بودند [[پناه]] به کوهستان دیلمان و طبرستان و [[ری]] نهادند. بعضی را همین جا [[شهید]] کردند و [[مزار]] ایشان باقی است و بعضی [[وطن]] ساخته همین جا مانده تا به [[عهد]] متوکل [[خلیفه]] که [[ظلم]] او بر سادات از حد گذشت، گریخته و در کوهستان و طبرستان و بیشه این طرف جا ساختند»<ref>تاریخ طبرستان، ج۱، ص۲۲۷.</ref>. با وجود این، تردیدی نیست که [[سادات علوی]] تقریباً از آغاز [[خلافت عباسی]] با طبرستان [[ارتباط]] داشتند و اهمیت [[سیاسی]] و جغرافیایی آن را دریافته بودند. از این‌رو، [[یحیی بن عبدالله حسنی]] پس از [[شکست]] [[قیام]] برادرش، [[نفس زکیه]]، به طبرستان گریخت و به [[دعوت]] [[مردم]] آن دیار پرداخت و راه را برای دیگر علویانی که از تعقیب و [[آزار]] خلفایی چون [[هارون]] و مأمون و متوکل و [[مستعین]] در امان نبودند هموار کرد؛ چنانکه به دنبال [[سرکوب]] قیام [[یحیی بن عمر]]<ref>یحیی بن عمر بن عیسی بن حسین بن زید بن علی بن حسین بن علی{{ع}}.</ref> در [[کوفه]]، سادات علوی و [[بنی‌هاشم]] از [[حجاز]] و [[سوریه]] و [[عراق]]، گروه گروه، به طبرستان گریختند<ref>رابینو، ه. ل، تاریخ سادات مازندران، ترجمه سید محمد طاهری شهاب، ص۱۳۱.</ref>. یحیی به [[سال ۲۴۹ ق]]. در [[سامرا]] با [[حاکم]] [[عباسی]] برخوردی پیدا کرده بود که همان برخورد موجبات [[شورش]] او را فراهم ساخت. یحیی از همان جا به حالت [[اعتراض]] به کوفه رفت و مردم آن دیار بر او فراهم شدند. آنگاه عامل کوفه را بیرون راند و در زندان‌ها را بگشود و کارش بالا گرفت. پس [[مستعین]] یکی از [[ترکان]] را، به نام کلکاتکین، با سپاهی بزرگ به [[نبرد]] [[یحیی]] فرستاد. دو [[سپاه]] در محلی به نام شاهی، میان [[کوفه]] و [[بغداد]]، با هم در آویختند تا آنکه یحیی به [[قتل]] رسید و سپاهش در هم ریخت؛ یارانش نیز برای [[نجات]] [[جان]] خویش راوری و [[طبرستان]] و [[دیلم]] را در پیش گرفتند. همزمان با این وقایع، مردی به نام [[محمد بن أوس]] از جانب [[طاهریان]] بر طبرستان و دیگر نواحی [[ایران]] [[حکومت]] می‌کرد که تلاش عمده و [[مأموریت]] [[سیاسی]] او، با توجه به گسترش [[نفوذ]] [[علویان]] و توجه [[عامه]] [[مردم]] به آنان، معطوف به جلوگیری از [[دعوت]] [[شیعیان]] از یک سو و [[مبارزه]] با [[قدرت]] روزافزون صفاریان از دیگر سو بود<ref>سلسله‌های اسلامی، ص۱۵۸. </ref>. [[امیر]] طاهری، روستاییان را زیر فشار گذاشت و [[مالیات]] و [[خراج]] را سه برابر کرد و به گفته [[طبری]]، حتی [[اراضی موات]] و جنگل‌ها و مراتع را که بیشتر به روستاییان تعلق داشت، به عنوان [[ملک دولت]] ضبط کرد<ref>تاریخ الطبری، ج۵، ص۳۶۳.</ref>. این موضوع [[خشم]] و [[نفرت]] مردم، خصوصاً روستاییان را برانگیخت و موجبات [[شورش]] یکپارچه آنان را فراهم ساخت. [[شورشیان]] بنا به [[راهنمایی]] [[محمد بن ابراهیم]] - یکی از علویان ساکن طبرستان - از [[حسن بن زید علوی]]<ref>نک: تاریخ الطبری، ج۵، ص۳۶۴-۳۶۵.</ref> که در [[ری]] پنهانی می‌زیست، دعوت کردند تا [[رهبری]] [[قیام]] را بر عهده گیرد. [[حسن بن زید]] که عالمی بزرگ و فقیهی [[دیندار]] بود<ref>الفهرست، ص۳۳۲؛ تاریخ طبرستان، ج۱، ص۲۲۸.</ref>، بدین دعوت پاسخ مثبت داد و با بهره‌گیری از [[نارضایتی مردم]] طبرستان و گیل و دیلم توانست آنان را بر [[ضد]] عاملان [[عباسی]] [[متحد]] گرداند. وی به [[سال ۲۵۰ ق]]. پس از پیروزی‌های درخشان سیاسی و نظامی، [[دولت]] علویان طبرستان را بنیاد نهاد و به [[داعی]] کبیر ملقب شد<ref>نک: تاریخ الطبری، ج۵، ص۳۶۴-۳۶۵؛ مروج الذهب، ج۴، ص۱۵۳. </ref>.
 
حسن بن زید از سال ۲۵۰ ق. تا [[انقراض]] دولت طاهریان همواره با آنان درگیر بود. در خلال این [[درگیری‌ها]]، [[طبرستان]] بارها میان این دو رقیب دست به دست گشت تا آنکه [[یعقوب بن لیث صفار]] بر [[محمد بن طاهر]]، آخرین [[امیر]] طاهری، [[غلبه]] یافت و [[دولت]] آنان را منقرض ساخت. یعقوب که از گسترش [[نفوذ]] و [[سیطره]] [[علویان]] بیمناک بود، به [[سال ۲۶۰ ق]]. سپاهی بزرگ به [[جنگ]] [[حسن بن زید]] فرستاد. حسن در این جنگ [[شکست]] خورد و [[آمل]] و ساری و [[گرگان]] به دست یعقوب افتاد؛ اما چون [[سپاه]] یعقوب گرفتار باران‌های سیل آسا و گل و لای [[زمین]] شد، از ادامه تعقیب حسن بن زید باز ماند و حسن، دیگر بار بر طبرستان دست یافت و از [[سال ۲۶۱ ق]]. تا [[سال ۲۷۰ ق]]، که سال [[مرگ]] اوست، بر آن [[سرزمین]] [[حکومت]] کرد.
 
پس از مرگ حسن، برادرش محمد [[جانشین]] وی شد. دوران حکومت محمد یکسره در جنگ و [[نبرد]] با صفاریان و سامانیان سپری شد و سرانجام در جنگ هولناکی که میان او و سپاه [[اسماعیل بن احمد سامانی]] به [[فرماندهی]] [[محمد بن هارون]] در گرفت، [[محمد بن زید]] زخمی بر داشت که بر اثر آن درگذشت و طبرستان و [[دیلم]] به دست سامانیان افتاد و تا [[سال ۳۰۱ ق]]. همچنان در دست آنان بود. مدتی بعد، یکی دیگر از علویان به نام [[حسن بن علی]] أَطروش<ref>حسن بن علی بن حسن بن عمر بن علی بن حسین{{ع}}.</ref> در دیلم [[ظهور]] کرد و [[مردم]] را به [[امامت]] خود فرا خواند و به سال ۳۰۱ ق.، پس از نبردی سنگین، دست نشاندگان سامانیان را از طبرستان بیرون راند و دولت علویان را [[تجدید]] کرد و به سبب این [[پیروزی]] درخشان به الناصر مشهور شد؛ اما به [[سال ۳۰۴ ق]]. در جنگ با سپاه سامانی به [[قتل]] رسید و داماد او به نام [[حسن بن قاسم]] ملقب به [[داعی]] صغیر جای او را گرفت و [[قدرت]] را به دست آورد. [[حسن بن قاسم]] پس از مدتی کوتاه بر [[ری]] [[استیلا]] یافت و سپس [[قزوین]] و زنجان و [[ابهر]] و [[قم]] را [[تصرف]] کرد. در [[روزگار]] وی، [[اسفار بن شیرویه دیلمی]] سر برآورد و قدرتی به هم رسانید و بر [[طبرستان]] دست یافت. [[داعی]] که در این [[زمان]] در ری به سر می‌برد، بی‌درنگ عازم طبرستان شد و با اسفار در آویخت؛ اما در آن [[جنگ]] به [[قتل]] رسید و قلمرو او میان اسفار و سامانیان و [[زیاریان]] تقسیم شد. اسفار پس از این [[پیروزی]]، افراد برجسته [[خاندان]] [[علوی]] را دستگیر کرد و به بخارا فرستاد و به [[حکومت]] آنان خاتمه داد.<ref>[[سید احمد رضا خضری|خضری، سید احمد رضا]]، [[تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه (کتاب)|تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه]] ص ۱۱۶.</ref>.
 
==جدول [[حکمرانان]] علوی در طبرستان==
#[[حسن بن زید]] (داعی کبیر) ۲۵۰-۲۷۰ ق.
#[[محمد بن زید]] ۲۷۰-۲۸۷ ق.
#[[سلطه سامانیان]] ۲۸۷-۳۰۱ ق.
#[[حسن بن علی أطروش]] ۳۰۱-۳۰۴ ق.
#[[حسن بن قاسم]] (داعی صغیر) ۳۰۴-۳۱۶ ق.<ref>[[سید احمد رضا خضری|خضری، سید احمد رضا]]، [[تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه (کتاب)|تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه]] ص ۱۱۹.</ref>.


== جستارهای وابسته ==
== جستارهای وابسته ==
*[[عباسیان]]
* [[عباسیان]]


==منابع==
== منابع ==
{{منابع}}
{{منابع}}
# [[پرونده:IM009737.jpg|22px]] [[سید احمد رضا خضری|خضری، سید احمد رضا]]، [[تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه (کتاب)|'''تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه''']]
# [[پرونده:IM009737.jpg|22px]] [[سید احمد رضا خضری|خضری، سید احمد رضا]]، [[تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه (کتاب)|'''تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه''']]
{{پایان منابع}}
{{پایان منابع}}


==پانویس==
== پانویس ==
{{پانویس}}
{{پانویس}}


[[رده:مستعین عباسی]]
[[رده:خلفای عباسی]]
[[رده:مدخل]]
[[رده:اعلام]]
[[رده:اعلام]]
۱۲۹٬۵۷۲

ویرایش