امد بن ابد
| امد بن ابد | |
|---|---|
تصویر قدیمی یمن | |
| نام کامل | امد بن ابد حضرمی یمانی |
| جنسیت | مرد |
| محل زندگی | حضرموت، یمن |
| طول عمر | ۳۶۰ سال |
| دین | اسلام |
مقدمه
امد بن ابد حضرمی یمانی[۱] یکی از مسلمانان و معمرین (صاحبان عمر طولانی) دنیا به شمار میرود. روزی معاویه از اطرافیان خود پرسید: کسی را که زیاد عمر کرده باشد سراغ ندارید تا از او احوال گذشته را بپرسیم؟ گفتند: در حضرموت مردی است که سن او سیصد سال است. معاویه کسی را فرستاد تا وی را بیاورد، وقتی که او نزد معاویه حاضر شد، معاویه نامش را پرسید، او گفت: «امد»؛ معاویه پرسید: چند سال داری؟ امد جواب داد: «سیصد و شصت سال»[۲].
معاویه گفت: «دروغ میگویی!» سپس رو به دیگران کرده و مدتی با آنها سخن میگفت. پس به طرف آمد توجه نمود و گفت: «ای پیرمردا برای ما قصه بگو».
اَمد گفت: «داستان دروغگویان چه نتیجهای دارد؟»
معاویه گفت: «خواستم به این وسیله تو را امتحان کنم تا عقلت را بیازمایم و فهمیدم مرد عاقلی هستی. حالا به ما بگو که زمان گذشته هم مانند این زمان بوده است؟»
اَمد گفت: «آری، همین شب و روز که الان نیز هست».
معاویه گفت: «از عجایب روزگار برای ما تعریف کن».
اَمد گفت: «سوارهای را دیدم که از شام به مکه میآمد و به خوردنی و آشامیدنی محتاج نبود و از میوهها میخورد و از چشمهها آب میآشامید»[۳].
معاویه گفت: «برای این مطلب چه دلیلی داری؟»
اَمد گفت: «همین تغییراتی که خدا در شهرها و آبادیها میدهد و شما میبینید».
معاویه گفت: «آیا هاشم بن مناف را دیدهای؟»
اَمد گفت: «آری، مردی بود بلند بالا و خوش صورت که در میان دو چشمش علامت مبارکی پیدا بود».
معاویه گفت: «امیه را هم دیدهای؟»
اَمد گفت: «آری، مردی کوتاه قد و نابینا، گفته میشد که در چهرهاش علامت شومی بوده است».
معاویه گفت: «محمد را دیدهای؟»
اَمد گفت: «محمد کیست؟»
معاویه گفت: «رسول خدا».
اَمد گفت: «وای بر تو! چرا با عظمت نام او را نبردی و از او به عنوان فرستاده خدا یاد نکردی همان طور که خدا او را به بزرگی یاد کرده است؟!»
معاویه گفت: «پدر و مادرم فدای او باد، از او تعریف کن».
اَمد گفت: «او را طوری دیدم که قبل و بعد از او چنین کسی ندیدم».
معاویه گفت: «شغل تو چه بوده است؟»
اَمد گفت: «تجارت میکردم».
معاویه گفت: «در معامله چگونه بودی؟»
اَمد گفت: «عیب جنسی را نمیپوشاندم و استفاده را هر چند که کم بود رد نمیکردم».
معاویه گفت: «از من تقاضایی کن و حاجتی بخواه».
اَمد گفت: «حاجتم آن است که مرا به بهشت داخل کنی».
معاویه گفت: «بر این تقاضا قدرت ندارم».
اَمد گفت: «پس جوانیام را به من بازگردان».
معاویه گفت: «بر این کار هم توانایی ندارم».
اَمد گفت: «بنابراین نه از امور دنیا چیزی پیش تو یافت میشود و نه از آخرت، پس مرا به محل خود برگردان». معاویه گفت: «آری، این پیشنهاد را میتوانم انجام دهم». سپس رو به اطرافیان نموده و گفت: «این مرد به آنچه شما به آن علاقه دارید، بیرغبت است»[۴].[۵]
منابع
پانویس
- ↑ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۲۰.
- ↑ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۲۰.
- ↑ اسد الغابة، ابن اثیر، ج۱، ص۱۳۶.
- ↑ اسد الغابة، ابن اثیر، ج۱، ص۱۳۶؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۲۰-۲۲۲؛ الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۲۶۱.
- ↑ مرادی، حسین، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ص ۳۸۸.