بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۱۱: | خط ۱۱: | ||
== مقدمه == | == مقدمه == | ||
مسلم بن عقیل، فرزند [[برادر]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} و پسر عموی بزرگوار [[امام حسین]]{{ع}} و مادرش به نام «علیّه»، [[کنیز]] بود که [[عقیل]] وی را در [[شام]] خریداری کرد و از او حضرت مسلم به [[دنیا]] آمد<ref>ابن [[ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]]، ج۱۱، ص۲۵۱، از مدائنی داستانی را نقل کرده که چون مناسب این ترجمه دیدیم با نقل آن توجه شما را بدان جلب میکنیم، در یکی از روزها [[معاویة بن ابوسفیان]]، به عقیل که در شام بر او مهمان بود گفت، آیا حاجتی داری تا برآورده کنم؟ عقیل گفت، میخواهم یک کنیزی بخرم که به کمتر از [[چهل]] هزار [[درهم]] نمیفروشند. (این مبلغ در آن [[زمان]] برای خرید یک کنیز خیلی زیاد بوده و قهرا آن کنیز دارای مزایایی بوده که چنین قیمت گزافی داشته است). [[معاویه]] گفت، آخر تو که [[نابینا]] شدهای، دیگر تو را چه [[حاجت]] به چنین کنیزی است؟ تو را کنیزی پنجاه درهمی کفایت میکند. عقیل گفت، میخواهم کنیزم قیمتی باشد تا پسری به دنیا آورد که هرگاه او را [[خشمگین]] کردی، با [[شمشیر]] گردنت را بزند. معاویه چون با [[تندی]] عقیل روبرو شد فورا گفت، ای عقیل، دلگیر مشو، خواستم با تو مزاحی بکنم؛ آنگاه [[دستور]] داد آن کنیز را برایش خریدند. مسلم بن عقیل از همین کنیز متولد شده است وی هنگامی که هیجده ساله شد، نزد معاویه رفت و گفت، زمینی در [[مدینه]] دارم که قیمت آن صد هزار درهم است، میخواهم آن را به شما بفروشم، وی سخن مسلم را پذیرفت و [[پول]] آن را پرداخت کرد و به [[والی مدینه]] نوشت که [[زمین]] را تحویل بگیرد. وقتی این خبر به [[امام حسین]]{{ع}} رسید، نامهای برای معاویه نوشت که، «[[جوانی]] از ما تو را فریفته و زمینی را که [[ملک]] ما بوده و برای وی نبوده، به تو فروخته است، پس آنچه به وی دادهای، بگیر و [[زمین]] را به ما برگردان». [[معاویه]]، مسلم را خواست و [[نامه]] [[حضرت حسین]]{{ع}} را برایش خواند و به او گفت، چیزی که [[مالک]] نبودی به ما فروختهای باید پولهای ما را بازگردانی! (آیا مسلم عمداً این کار را انجام داد و ملکی که برای او نبوده فروخته یا اشتباهی رخ داده بوده، در [[تاریخ]] چیزی در این باره نیامده است.) مسلم در برابر درخواست معاویه او را [[تهدید]] کرد و گفت، به جز گردن زدنت با [[شمشیر]] چارهای نیست! هرگز امکان ندارد پولها را برگردانم. | |||
معاویه وقتی این سخن را از مسلم شنید، خندید و در حالی که پایش را بر زمین میکوبید، گفت: {{عربی|يا بُنيَّ، هذا وَ اللَّهِ، كَلامٌ قالَهُ لي أَبوكَ حِينَ ابتعتُ لَهُ أُمَّكَ}}، «پسرم به [[خدا]] [[سوگند]]، این همان سخنی است که پدرت [[عقیل]] وقتی مادر تو را برایش خریداری کردم به من گفت». سپس نامهای به [[امام حسین]]{{ع}} نوشت که من زمین شما را برگرداندم، و پولی را که مسلم گرفته بود به خودش واگذار کردم. شرح حال عقیل و [[اعتقاد]] و [[ایمان]] او به [[برادر]] بزرگوارش [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} و نیز [[انگیزه]] او در [[ملاقات]] با معاویه و این ملاقات در چه زمانی بوده، به [[اصحاب امام علی]]{{ع}} اثر دیگر مؤلف، ج۲، ترجمه [[عقیل بن ابی طالب]] مراجعه نمایید.</ref>. | معاویه وقتی این سخن را از مسلم شنید، خندید و در حالی که پایش را بر زمین میکوبید، گفت: {{عربی|يا بُنيَّ، هذا وَ اللَّهِ، كَلامٌ قالَهُ لي أَبوكَ حِينَ ابتعتُ لَهُ أُمَّكَ}}، «پسرم به [[خدا]] [[سوگند]]، این همان سخنی است که پدرت [[عقیل]] وقتی مادر تو را برایش خریداری کردم به من گفت». سپس نامهای به [[امام حسین]]{{ع}} نوشت که من زمین شما را برگرداندم، و پولی را که مسلم گرفته بود به خودش واگذار کردم. شرح حال عقیل و [[اعتقاد]] و [[ایمان]] او به [[برادر]] بزرگوارش [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} و نیز [[انگیزه]] او در [[ملاقات]] با معاویه و این ملاقات در چه زمانی بوده، به [[اصحاب امام علی]]{{ع}} اثر دیگر مؤلف، ج۲، ترجمه [[عقیل بن ابی طالب]] مراجعه نمایید.</ref>. | ||
| خط ۲۶: | خط ۲۶: | ||
در میان این افراد که نامه برای امام{{ع}} فرستادند شخصیتهای زیادی علاوه بر آن افرادی که نام برده شد، افراد سرشناس و شاخص و صاحب نامی چون [[مسلم بن عوسجه]]، [[شبث بن ربعی]]، [[حجّار بن ابجر]]، [[یزید بن حارث بن رُویم]]، [[عروة بن قیس]]، [[عمرو بن حجاج زبیدی]]، [[محمد بن عمرو تیمی]] را میتوان نام برد<ref>ر.ک: ارشاد مفید، ج۲ ص۳۸؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵۳.</ref>. | در میان این افراد که نامه برای امام{{ع}} فرستادند شخصیتهای زیادی علاوه بر آن افرادی که نام برده شد، افراد سرشناس و شاخص و صاحب نامی چون [[مسلم بن عوسجه]]، [[شبث بن ربعی]]، [[حجّار بن ابجر]]، [[یزید بن حارث بن رُویم]]، [[عروة بن قیس]]، [[عمرو بن حجاج زبیدی]]، [[محمد بن عمرو تیمی]] را میتوان نام برد<ref>ر.ک: ارشاد مفید، ج۲ ص۳۸؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵۳.</ref>. | ||
[[نامهها]] پی در پی به دست [[ابا عبدالله الحسین]]{{ع}} در [[مکه]] میرسید اما حضرت{{ع}} با [[دوراندیشی]] و [[تفکر]] در [[اجابت]] آنان، از دادن پاسخ به آنها خودداری میکرد تا اینکه در آخرین مرحله که مجموع نامهها به دوازده هزار رسید. حضرت با رعایت جانب [[احتیاط]] نامهای که برای مردم کوفه نوشت، نامی از کسی به میان نیاوردند، بلکه خطاب به [[جماعت]] [[مؤمنان]] و [[مسلمانان]]، تا [[جان]] کسی در خطر نیفتد و سبب [[اختلاف]] و [[تفرقه]] میان بزرگان [[کوفه]] نیز نشود و خلاصه آن [[نامه]] این بود: «{{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}}<ref>«به نام خداوند بخشنده بخشاینده» سوره فاتحه، آیه ۱.</ref>، از [[حسین بن علی]] به جمعی از مسلمانان و مؤمنان کوفه، اما بعد، همانا آخرین پیک شما [[هانی]] و [[سعید]]، نامههای شما را آوردند و از محتوای آن [[آگاه]] شدم و اینکه نوشته بودید، ما [[امام]] و [[رهبری]] نداریم به سوی ما بشتاب... من پسر عمویم از [[اهل]] بیتم | [[نامهها]] پی در پی به دست [[ابا عبدالله الحسین]]{{ع}} در [[مکه]] میرسید اما حضرت{{ع}} با [[دوراندیشی]] و [[تفکر]] در [[اجابت]] آنان، از دادن پاسخ به آنها خودداری میکرد تا اینکه در آخرین مرحله که مجموع نامهها به دوازده هزار رسید. حضرت با رعایت جانب [[احتیاط]] نامهای که برای مردم کوفه نوشت، نامی از کسی به میان نیاوردند، بلکه خطاب به [[جماعت]] [[مؤمنان]] و [[مسلمانان]]، تا [[جان]] کسی در خطر نیفتد و سبب [[اختلاف]] و [[تفرقه]] میان بزرگان [[کوفه]] نیز نشود و خلاصه آن [[نامه]] این بود: «{{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}}<ref>«به نام خداوند بخشنده بخشاینده» سوره فاتحه، آیه ۱.</ref>، از [[حسین بن علی]] به جمعی از مسلمانان و مؤمنان کوفه، اما بعد، همانا آخرین پیک شما [[هانی]] و [[سعید]]، نامههای شما را آوردند و از محتوای آن [[آگاه]] شدم و اینکه نوشته بودید، ما [[امام]] و [[رهبری]] نداریم به سوی ما بشتاب... من پسر عمویم از [[اهل]] بیتم مسلم بن عقیل که مورد [[وثوق]] و [[اطمینان]] من است را به سوی شما فرستادم، اگر او برای من بنویسد که طبقه اهل [[فضل]] و [[خردمند]] از شما نوشتههای شما و اظهارات فرستادگان شما را [[تأیید]] میکنند به زودی به سوی شما حرکت خواهم کرد ان شاء الله<ref>{{متن حدیث|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ إِلَى الْمَلَإِ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُؤْمِنِينَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ هَانِياً وَ سَعِيداً قَدِمَا عَلَيَّ بِكُتُبِكُمْ وَ كَانَا آخِرَ مَنْ قَدِمَ عَلَيَّ مِنْ رُسُلِكُمْ وَ...}}</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۲۵۶-۲۶۰.</ref>. | ||
== حرکت مسلم به [[کوفه]] == | == حرکت مسلم به [[کوفه]] == | ||
[[امام]]{{ع}} پسر عم خود | [[امام]]{{ع}} پسر عم خود مسلم بن عقیل را احضار فرمود و او را از [[دعوت]] مردم کوفه و اظهارات آنان [[آگاه]] ساخت و پاسخ نامههای اهالی کوفه را به دست او داد تا به کوفه حرکت نماید و [[قیس بن مسهر صیداوی]]، [[عمارة بن عبید سلولی]] و [[عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی]] که از کوفه حامل نامههای [[مردم]] به [[مکه]] بودند را با او همراه نمود و به هنگام عزیمت مسلم، برنامهای صحیح و حساب شده برای مسلم تنظیم و راه و روش او را بر اساس سه مطلب مهم [[استوار]] نمودند: | ||
#او را به [[تقوای الهی]] سفارش کردند تا از مرز [[تقوا]] خارج نشود. | #او را به [[تقوای الهی]] سفارش کردند تا از مرز [[تقوا]] خارج نشود. | ||
#به او سفارش کردند کار خود را [[کتمان]] کند و همه کارهایش را محرمانه انجام دهد. | #به او سفارش کردند کار خود را [[کتمان]] کند و همه کارهایش را محرمانه انجام دهد. | ||
| خط ۴۴: | خط ۴۴: | ||
== [[عبیدالله بن زیاد]] کیست؟ == | == [[عبیدالله بن زیاد]] کیست؟ == | ||
طرفداران [[یزید]] برای او نامه نوشته و اوضاع کوفه را شرح دادند و اعلام کردند که والی کوفه قدرت برخورد ندارد. وقتی [[نامهها]] به یزید رسید، [[عبیدالله بن زیاد]] که در [[بصره]] [[حکومت]] داشت با حفظ سمت به استانداری کوفه [[منصوب]] کرد و به او نوشت: هر چه سریعتر به جانب کوفه حرکت کند و [[جنبش]] [[اسلامی]] که به [[حمایت]] از [[سید الشهدا]] به وجود آمده است را [[سرکوب]] نماید و [[نامه]] را توسط «[[مسلم بن عمرو باهلی]]» برای [[ابن زیاد]] فرستاد و در این نامه از [[مقام]] و [[منزلت]] [[عبید الله بن زیاد]] بسیار [[تجلیل]] کرد و به او [[فرمان]] داد که هر چه سریعتر به کوفه عزیمت کند و | طرفداران [[یزید]] برای او نامه نوشته و اوضاع کوفه را شرح دادند و اعلام کردند که والی کوفه قدرت برخورد ندارد. وقتی [[نامهها]] به یزید رسید، [[عبیدالله بن زیاد]] که در [[بصره]] [[حکومت]] داشت با حفظ سمت به استانداری کوفه [[منصوب]] کرد و به او نوشت: هر چه سریعتر به جانب کوفه حرکت کند و [[جنبش]] [[اسلامی]] که به [[حمایت]] از [[سید الشهدا]] به وجود آمده است را [[سرکوب]] نماید و [[نامه]] را توسط «[[مسلم بن عمرو باهلی]]» برای [[ابن زیاد]] فرستاد و در این نامه از [[مقام]] و [[منزلت]] [[عبید الله بن زیاد]] بسیار [[تجلیل]] کرد و به او [[فرمان]] داد که هر چه سریعتر به کوفه عزیمت کند و مسلم بن عقیل را به [[قتل]] رساند و یا [[تبعید]] نماید<ref>ارشاد مفید، ج۲، ص۴۱؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۵۳۴؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵۵؛ البدایة والنهایه ابن کثیر، ج۸، ص۱۵۴؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۳۶؛ نفس المهموم، ص۸۴.</ref> | ||
[[مردم کوفه]] تا شنیدند پسر [[زیاد]] [[مأمور]] [[کوفه]] شده است خود به خود از [[ترس]] او به [[خانهها]] خزیدند، چون او و پدرش را میشناختند که چه افراد خونخواری هستند»<ref>ر.ک: اصحاب امام علی{{ع}}، ج۱، ص۴۸۲.</ref>. او پس از ورود به کوفه در [[مسجد کوفه]] به منبر رفت خطبهای بسیار مرموزانه که مطیعین را به [[احسان]] و [[تشویق]] مژده داد و [[مخالفین]] را با [[تهدید]] و سپس عرفا و سرشناسان [[شهر کوفه]] را به [[دارالاماره]] فرا خواند و به آنها گفت: هر کس [[فرمان]] مرا [[اطاعت]] نکند با شلاق و [[شمشیر]] جوابش را میدهم و سپس گفت: چنانچه کسی در [[دشمنی]] با [[امیرالمؤمنین]] ([[یزید بن معاویه]]) شناخته شود و [[عریف]] و سرشناس محل، او را معرفی نکرده باشد خود عریف را مقابل خانهاش به دار آویخته خواهد شد و [[حقوق]] گروه او را قطع میکنم<ref>ارشاد مفید، ج۲، ص۴۲.</ref>. این مرد سفّاک و خونریز عازم [[کوفه]] شد تا با [[حرکت اصلاحی]] [[امام حسین]]{{ع}} مقابله کند<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۲۶۶-۲۶۷.</ref>. | [[مردم کوفه]] تا شنیدند پسر [[زیاد]] [[مأمور]] [[کوفه]] شده است خود به خود از [[ترس]] او به [[خانهها]] خزیدند، چون او و پدرش را میشناختند که چه افراد خونخواری هستند»<ref>ر.ک: اصحاب امام علی{{ع}}، ج۱، ص۴۸۲.</ref>. او پس از ورود به کوفه در [[مسجد کوفه]] به منبر رفت خطبهای بسیار مرموزانه که مطیعین را به [[احسان]] و [[تشویق]] مژده داد و [[مخالفین]] را با [[تهدید]] و سپس عرفا و سرشناسان [[شهر کوفه]] را به [[دارالاماره]] فرا خواند و به آنها گفت: هر کس [[فرمان]] مرا [[اطاعت]] نکند با شلاق و [[شمشیر]] جوابش را میدهم و سپس گفت: چنانچه کسی در [[دشمنی]] با [[امیرالمؤمنین]] ([[یزید بن معاویه]]) شناخته شود و [[عریف]] و سرشناس محل، او را معرفی نکرده باشد خود عریف را مقابل خانهاش به دار آویخته خواهد شد و [[حقوق]] گروه او را قطع میکنم<ref>ارشاد مفید، ج۲، ص۴۲.</ref>. این مرد سفّاک و خونریز عازم [[کوفه]] شد تا با [[حرکت اصلاحی]] [[امام حسین]]{{ع}} مقابله کند<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۲۶۶-۲۶۷.</ref>. | ||
== مسلم در [[خانه]] [[هانی بن عروه]] == | == مسلم در [[خانه]] [[هانی بن عروه]] == | ||
مسلم بن عقیل پس از ورود [[عبیدالله بن زیاد]] به [[کوفه]] و [[آگاهی]] از سخنان تهدیدآمیز او با [[مردم]] و [[پیام]] تند او با عرفا و [[جاسوسان]] بلافاصله از خانه مختار که در آن ساکن بود بیرون آمد تا مبادا قبل از آنکه به [[رسالت]] خود [[جامه]] عمل بپوشاند توسط مأموران [[ابن زیاد]] دستگیر گردد و از آنجا مخفیانه به خانه «[[هانی بن عروه]]» که از افراد با [[شخصیت]] کوفه و از [[شیعیان]] به نام بود وارد شد. | |||
[[پیروان]] [[امام]]{{ع}} و [[یاران]] مسلم مخفیانه در خانه هانی به [[ملاقات]] آن جناب میرفتند و به یکدیگر سفارش مینمودند که این امر پنهان نگاه داشته شود و نامحرمی جایگاه او با خبر نشود<ref>ر.ک: تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵۷ - ۳۵۸؛ ارشاد مفید، ج۲، ص۴۳؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۴۰؛ نفس المهموم، ص۹۱؛ مقتل مقرم، ص۱۴۹.</ref>. | [[پیروان]] [[امام]]{{ع}} و [[یاران]] مسلم مخفیانه در خانه هانی به [[ملاقات]] آن جناب میرفتند و به یکدیگر سفارش مینمودند که این امر پنهان نگاه داشته شود و نامحرمی جایگاه او با خبر نشود<ref>ر.ک: تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵۷ - ۳۵۸؛ ارشاد مفید، ج۲، ص۴۳؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۴۰؛ نفس المهموم، ص۹۱؛ مقتل مقرم، ص۱۴۹.</ref>. | ||
| خط ۵۵: | خط ۵۵: | ||
اما [[ابن زیاد]] مبلغ سه هزار [[درهم]] به یکی از [[غلامان]] خود به نام [[معقل]] داد که به او عنوان یک فرد [[غریب]] در جست و جوی مخفیگاه مسلم آموخت که همه جا بگوید به قصد کمک به [[مبارزه]] مسلم با [[دشمنان]] او به [[کوفه]] آمدهام و میخواهم مسلم را [[زیارت]] کنم، شاید از این راه مسلم را پیدا کنی! | اما [[ابن زیاد]] مبلغ سه هزار [[درهم]] به یکی از [[غلامان]] خود به نام [[معقل]] داد که به او عنوان یک فرد [[غریب]] در جست و جوی مخفیگاه مسلم آموخت که همه جا بگوید به قصد کمک به [[مبارزه]] مسلم با [[دشمنان]] او به [[کوفه]] آمدهام و میخواهم مسلم را [[زیارت]] کنم، شاید از این راه مسلم را پیدا کنی! | ||
معقل طبق [[دستور]] ابن زیاد در جست و جوی | معقل طبق [[دستور]] ابن زیاد در جست و جوی مسلم بن عقیل برآمد تا آنکه در [[مسجد کوفه]] با [[مسلم بن عوسجه]] آشنا شد و از همین راه توانست به محل خفای مسلم که [[منزل]] [[هانی بن عروه]] بود [[آگاه]] شود و پس از آنکه [[اعتماد]] مسلم بن عوسجه را به دست آورد، همه روزه در [[خانه]] هانی رفت و آمد میکرد و کسانی که در آنجا با مسلم در ارتباط بودند [[شناسایی]] و هر شب به [[دارالاماره]] میرفت و خبرها را به ابن زیاد محرمانه گزارش میکرد<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۲۷۰-۲۷۱.</ref>. | ||
== [[وفات]] شریک و دستگیری [[هانی بن عروه]] == | == [[وفات]] شریک و دستگیری [[هانی بن عروه]] == | ||
پس از آنکه [[شریک بن اعور]] از [[دنیا]] رفت [[معقل]] که از طرف ابن زیاد [[مأمور]] شد تا مخفیگاه مسلم بن عقیل و [[شیعیان]] او را [[شناسایی]] کند، با [[ارتباط]] با [[مسلم بن عوسجه]] محل خفای مسلم را شناسایی کرد و به ابن زیاد خبر داد که مسلم بن عقیل در [[خانه]] هانی است و [[منزل]] هانی محل تجمع شیعیان شده است. از این رو، ابن زیاد [[تصمیم]] بر دستگیری هانی گرفت و [[دستور]] داد او را زدند و مجروح کردند و [[زندانی]] نمودند. | پس از آنکه [[شریک بن اعور]] از [[دنیا]] رفت [[معقل]] که از طرف ابن زیاد [[مأمور]] شد تا مخفیگاه مسلم بن عقیل و [[شیعیان]] او را [[شناسایی]] کند، با [[ارتباط]] با [[مسلم بن عوسجه]] محل خفای مسلم را شناسایی کرد و به ابن زیاد خبر داد که مسلم بن عقیل در [[خانه]] هانی است و [[منزل]] هانی محل تجمع شیعیان شده است. از این رو، ابن زیاد [[تصمیم]] بر دستگیری هانی گرفت و [[دستور]] داد او را زدند و مجروح کردند و [[زندانی]] نمودند. | ||
ابن زیاد پس از آنکه [[هانی بن عروه]] را بازداشت و یارانش متفرق شدند، دانست [[تهدید]] و ارعاب او در [[مردم کوفه]] اثر گذاشته و دیگر [[وفاداری]] چندانی نسبت به | ابن زیاد پس از آنکه [[هانی بن عروه]] را بازداشت و یارانش متفرق شدند، دانست [[تهدید]] و ارعاب او در [[مردم کوفه]] اثر گذاشته و دیگر [[وفاداری]] چندانی نسبت به مسلم بن عقیل نخواهند داشت لذا به [[مسجد]] آمد و سخنانی تند ایراد کرد و [[مردم]] را مرعوب دستگاه [[حکومتی]] ساخت و هنوز از [[منبر]] پایین نیامده بود که شنید گروهی فریاد میزنند: مسلم بن عقیل آمد، مسلم بن عقیل آمد. ابن زیاد از [[ترس]] جانش فوراً مسجد را ترک کرد و وارد قصر [[دارالاماره]] شد و [[دستور]] داد درهای قصر را بستند، تا از خطر مصون بماند. [[عبدالله بن حازم]] میگوید: من خبر [[دستگیری]] هانی را به مسلم بن عقیل رساندم و اوضاع را برایش شرح دادم، حضرت مسلم برای آنکه غافلگیر نشود فوراً دستور داد تا نیروهای [[وفادار]] آماده شوند، و در اندک زمانی تعداد چهار هزار مرد مسلح با [[شعار]] «[[یا منصور أمت]]»<ref>این عبارت، شعار مجاهدین جنگ بدر بود که برای ترغیب نیروهای وفادار برای غلبه بر دشمن گفته میشود.</ref> اطراف مسلم جمع شدند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۶۶؛ ارشاد مفید، ج۲، ص۵۱؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۶۵؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۵۴۰ و البدایة والنهایة ابن کثیر، ج۸، ص۱۵۷.</ref>. | ||
[[عبیدالله بن زیاد]] که تنها پنجاه نفر از یارانش در اطرافش بودند، سی نفر مأموران پلیس و بیست نفر از همفکرانش و چون خود را در محاصره هزاران نیروی مسلم دید<ref>ارشاد مفید، ج۲، ص۵۲.</ref>، ناچار برای [[نجات]] خود از [[مرگ]]، [[دست]] به [[اقدام]] متقابل زد و با به راه انداختن [[جنگ روانی]] افرادی از خودفروختگان [[کوفی]] مثل «[[کثیر بن شهاب]]» که از سران [[کوفه]] بود را [[دستور]] داد به داخل [[شهر]] برود و از [[طایفه]] «[[مذحج]]» افرادی را که [[مطیع]] او هستند جمع کند و در سایه [[جمعیت]] خویش در کوچهها فریاد بزند و [[مردم]] را از کمک به | [[عبیدالله بن زیاد]] که تنها پنجاه نفر از یارانش در اطرافش بودند، سی نفر مأموران پلیس و بیست نفر از همفکرانش و چون خود را در محاصره هزاران نیروی مسلم دید<ref>ارشاد مفید، ج۲، ص۵۲.</ref>، ناچار برای [[نجات]] خود از [[مرگ]]، [[دست]] به [[اقدام]] متقابل زد و با به راه انداختن [[جنگ روانی]] افرادی از خودفروختگان [[کوفی]] مثل «[[کثیر بن شهاب]]» که از سران [[کوفه]] بود را [[دستور]] داد به داخل [[شهر]] برود و از [[طایفه]] «[[مذحج]]» افرادی را که [[مطیع]] او هستند جمع کند و در سایه [[جمعیت]] خویش در کوچهها فریاد بزند و [[مردم]] را از کمک به مسلم بن عقیل برحذر دارد و نیز به «[[محمد بن اشعث]]» و «[[شبث بن ربعی]]» و «حجار بن أبجر عجلی» و «[[شمر بن ذی الجوشن]]» دستور داد از قصر خارج شوند و عدهای از طرفداران خود را جمع کنند و در [[پناه]] آنها هر کدام در گوشهای از شهر [[پرچم]] [[امان]] برافرازند و به مردم بگویند هر کس میخواهد از [[مجازات]] [[حکومت]] در امان باشد زیر یکی از این [[پرچمها]] وارد شود و آنها این کار را کردند و پنج گوشه شهر پرچم امان برافراشتند و مردم را دور خود جمع کردند و بعضی از آنها با جمعیتی که گرد آورده بودند به جانب [[قصر]] «[[ابن زیاد]]» آمدند و بدین ترتیب پسر زیاد را که از کمی نیرو، ناراحت بود تقویت کردند. | ||
از جمله کارهای ابن زیاد [[تهدید]] در ضمن [[دروغ]] که [[سپاهیان]] [[یزید]] در راهاند و در [[سرکوب]] شما هیچ تردیدی به خود راه نخواهند داد [[بیهوده]] [[جان]] و [[مال]] خود را به خطر نیندازید و از طرفی «کثیر بن شهاب»، به مردم و حامیان مسلم که دور قصر را گرفته بودند، اخطار داد که عبیدالله، [[سوگند]] یاد کرده که اگر تا فرا رسیدن شب دست از محاصره برندارید و به خانههایتان نروید سهمیه شما و فرزندانتان از [[بیت المال]] قطع و بیگناهان شما را به جای گناهکارانتان و افراد [[غائب]] را به [[جرم]] افراد حاضر به [[سختی]] [[کیفر]] داده تا در [[کوفه]] کسی از [[اهل معصیت]] باقی نماند مگر آنکه نتیجه [[اعمال]] خود را دیده باشد<ref>ر.ک: ارشاد مفید، ج۲، ص۵۳؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۶۹؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۵۴۰؛ البدایة والنهایة ابن کثیر، ج۸، ص۱۵۷؛ بحار الانوار، ج۴۴، ص۳۴۹؛ نفس المهموم، ص۱۰۳ و مقتل مقرم، ص۱۵۶.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۲۷۷-۲۷۸.</ref> | از جمله کارهای ابن زیاد [[تهدید]] در ضمن [[دروغ]] که [[سپاهیان]] [[یزید]] در راهاند و در [[سرکوب]] شما هیچ تردیدی به خود راه نخواهند داد [[بیهوده]] [[جان]] و [[مال]] خود را به خطر نیندازید و از طرفی «کثیر بن شهاب»، به مردم و حامیان مسلم که دور قصر را گرفته بودند، اخطار داد که عبیدالله، [[سوگند]] یاد کرده که اگر تا فرا رسیدن شب دست از محاصره برندارید و به خانههایتان نروید سهمیه شما و فرزندانتان از [[بیت المال]] قطع و بیگناهان شما را به جای گناهکارانتان و افراد [[غائب]] را به [[جرم]] افراد حاضر به [[سختی]] [[کیفر]] داده تا در [[کوفه]] کسی از [[اهل معصیت]] باقی نماند مگر آنکه نتیجه [[اعمال]] خود را دیده باشد<ref>ر.ک: ارشاد مفید، ج۲، ص۵۳؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۶۹؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۵۴۰؛ البدایة والنهایة ابن کثیر، ج۸، ص۱۵۷؛ بحار الانوار، ج۴۴، ص۳۴۹؛ نفس المهموم، ص۱۰۳ و مقتل مقرم، ص۱۵۶.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۲۷۷-۲۷۸.</ref> | ||
| خط ۷۲: | خط ۷۲: | ||
سعید بن احنف مسلم را به منزل «[[محمد بن کثیر]]» برد. حضرت مسلم به دنبال او تشریف فرما شد تا [[خانه]] محمد بن کثیر آمد و مورد [[تکریم]] و [[احترام]] او قرار گرفت او به پای مسلم افتاد و [[خدا]] را بر این [[موهبت]] [[سپاس]] گفت: و ایشان را در گوشهای از خانه دور از نظرها پنهان کرد. اما چون مأموران و [[جاسوسان]] پسر زیاد در تعقیب حضرت مسلم بودند گزارش کردند که مسلم در خانه محمد بن کثیر است لذا آنها با سرعت خانه محمد بن کثیر را محاصره کردند اما مسلم را نیافتند و خود محمد بن کثیر و پسرش را دستگیر کردند و با خود به [[قصر]] [[دارالاماره]] بردند و در آنجا هر دو را به [[شهادت]] رساندند. | سعید بن احنف مسلم را به منزل «[[محمد بن کثیر]]» برد. حضرت مسلم به دنبال او تشریف فرما شد تا [[خانه]] محمد بن کثیر آمد و مورد [[تکریم]] و [[احترام]] او قرار گرفت او به پای مسلم افتاد و [[خدا]] را بر این [[موهبت]] [[سپاس]] گفت: و ایشان را در گوشهای از خانه دور از نظرها پنهان کرد. اما چون مأموران و [[جاسوسان]] پسر زیاد در تعقیب حضرت مسلم بودند گزارش کردند که مسلم در خانه محمد بن کثیر است لذا آنها با سرعت خانه محمد بن کثیر را محاصره کردند اما مسلم را نیافتند و خود محمد بن کثیر و پسرش را دستگیر کردند و با خود به [[قصر]] [[دارالاماره]] بردند و در آنجا هر دو را به [[شهادت]] رساندند. | ||
طبق این نقل، | طبق این نقل، مسلم بن عقیل پس از [[دستگیری]] محمد بن کثیر و فرزندش به خانه طوعه وارد شد<ref>طبق نقل اکثر مورخین، حضرت مسلم پس از آنکه از نماز مغرب و عشا از مسجد خارج شد چون خود را تنها و بییاور دید به دنبال پناهگاهی بود که در آنجا پنهان شود. آمد و آمد تا به خانههای بنی جبله از مردم کنده رسید و در خانه زنی رسید که او را «طوعه» میگفتند.</ref>. | ||
اما طوعه در ابتدا، [[کنیز]] [[اشعث بن قیس]] بود که او را [[آزاد]] کرده بود و بعد به همسری أسید حضرمی درآمد، و ثمره این [[ازدواج]] پسری به نام [[بلال]]، بود که در آن [[روز]] جهت [[یاری]] مسلم به [[مسجد]] رفته بود، مادرش طوعه چون نگران اوضاع [[شهر]] بود دم درب ایستاده بود و هر لحظه [[انتظار]] آمدن پسرش را میکشید، مسلم جلو آمد و به «طوعه» [[سلام]] کرد و از او جرعه آبی [[طلب]] نمود. [[زن]] داخل [[خانه]] شد و جام آبی برای مسلم آورد، مسلم آب را نوشید و ظرف آب را به طوعه برگرداند، وقتی برگشت تا پسرش را بیاید نگاه کرد آن مرد [[غریب]] هنوز در خانه ایستاده است و نمیرود! رو به مسلم گفت: ای [[بنده]] [[خدا]]، مگر آب نیاشامیدی؟ جواب داد: آری گفت: پس چرا به خانهات نمیروی مگر اوضاع [[شهر]] را [[بحرانی]] و خطرناک نمیدانی؟ مسلم پاسخی نداد، طوعه دیگر بار همین سخن را تکرار کرد و برای بار سوم چنین گفت: ای بنده خدا، از اینجا برو مناسب نیست در خانه من بنشینی و من بر تو [[حلال]] نمیدانم اینجا بمانی [[خداوند]] تو را [[عافیت]] دهد. | اما طوعه در ابتدا، [[کنیز]] [[اشعث بن قیس]] بود که او را [[آزاد]] کرده بود و بعد به همسری أسید حضرمی درآمد، و ثمره این [[ازدواج]] پسری به نام [[بلال]]، بود که در آن [[روز]] جهت [[یاری]] مسلم به [[مسجد]] رفته بود، مادرش طوعه چون نگران اوضاع [[شهر]] بود دم درب ایستاده بود و هر لحظه [[انتظار]] آمدن پسرش را میکشید، مسلم جلو آمد و به «طوعه» [[سلام]] کرد و از او جرعه آبی [[طلب]] نمود. [[زن]] داخل [[خانه]] شد و جام آبی برای مسلم آورد، مسلم آب را نوشید و ظرف آب را به طوعه برگرداند، وقتی برگشت تا پسرش را بیاید نگاه کرد آن مرد [[غریب]] هنوز در خانه ایستاده است و نمیرود! رو به مسلم گفت: ای [[بنده]] [[خدا]]، مگر آب نیاشامیدی؟ جواب داد: آری گفت: پس چرا به خانهات نمیروی مگر اوضاع [[شهر]] را [[بحرانی]] و خطرناک نمیدانی؟ مسلم پاسخی نداد، طوعه دیگر بار همین سخن را تکرار کرد و برای بار سوم چنین گفت: ای بنده خدا، از اینجا برو مناسب نیست در خانه من بنشینی و من بر تو [[حلال]] نمیدانم اینجا بمانی [[خداوند]] تو را [[عافیت]] دهد. | ||
| خط ۷۸: | خط ۷۸: | ||
مسلم که [[مرد]] [[خداشناس]] و پای بند به [[شرع]] و [[قانون]] بود تا دید آن [[زن]] [[راضی]] به ماندن او درب منزلش نیست با اینکه جانش در خطر بود از جا برخاست و خطاب به طوعه گفت: ای [[کنیز]] خدا، من در این شهر، خانهای ندارم و غریبم، آیا میتوانی کار خیری انجام دهی و [[اجر]] آن را ببری، شاید بتوانم بعد کار تو را با پاداشی پاسخگو باشم؟ | مسلم که [[مرد]] [[خداشناس]] و پای بند به [[شرع]] و [[قانون]] بود تا دید آن [[زن]] [[راضی]] به ماندن او درب منزلش نیست با اینکه جانش در خطر بود از جا برخاست و خطاب به طوعه گفت: ای [[کنیز]] خدا، من در این شهر، خانهای ندارم و غریبم، آیا میتوانی کار خیری انجام دهی و [[اجر]] آن را ببری، شاید بتوانم بعد کار تو را با پاداشی پاسخگو باشم؟ | ||
طوعه گفت: ای بنده خدا چه کنم؟ مسلم خود را معرفی کرد و گفت: من | طوعه گفت: ای بنده خدا چه کنم؟ مسلم خود را معرفی کرد و گفت: من مسلم بن عقیل هستم، [[مردم کوفه]] به من [[دروغ]] گفتند و [[بیوفایی]] کردند، و مرا [[خوار]] و بییاور گذاشتند (رهایم کردند). | ||
طوعه که [[انتظار]] چنین باوری نداشت، از روی [[تعجب]] پرسید: به [[راستی]] تو مسلم بن عقیلی؟ فرمود: آری. گفت: بفرما داخل شو. مسلم را در اطاقی که خود سکونت نداشت برد و فرشی زیرپای او پهن کرد و [[غذا]] برای او آماده نمود. اما مسلم غذایی نخورد و در [[فکر]] فرو رفته بود که چه باید کرد، در این حال بود که [[بلال]] پسر طوعه وارد شد. او دید مادرش جنب و [[جوش]] زیادی دارد و برخلاف [[عادت]] دائماً در حال رفت و آمد است از مادر پرسید: چه خبر است؟ طوعه ابتدا از گفتن [[حقیقت]] خودداری کرد و چیزی نگفت. اما پسر [[اصرار]] نمود، مادر ورود حضرت مسلم را به او خبر داد. اما از او خواست که این [[راز]] را با کسی در میان نگذارد! و بلال هم [[سوگند]] یاد کرد که این حقیقت را مخفی نگه دارد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۶۷؛ ارشاد مفید، ج۲، ص۵۵؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۷۲؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۵۴۷؛ بحار الانوار، ج۴۴، ص۳۵۰ و نفس المهموم، ص۱۰۴.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۲۷۹-۲۸۳.</ref>. | طوعه که [[انتظار]] چنین باوری نداشت، از روی [[تعجب]] پرسید: به [[راستی]] تو مسلم بن عقیلی؟ فرمود: آری. گفت: بفرما داخل شو. مسلم را در اطاقی که خود سکونت نداشت برد و فرشی زیرپای او پهن کرد و [[غذا]] برای او آماده نمود. اما مسلم غذایی نخورد و در [[فکر]] فرو رفته بود که چه باید کرد، در این حال بود که [[بلال]] پسر طوعه وارد شد. او دید مادرش جنب و [[جوش]] زیادی دارد و برخلاف [[عادت]] دائماً در حال رفت و آمد است از مادر پرسید: چه خبر است؟ طوعه ابتدا از گفتن [[حقیقت]] خودداری کرد و چیزی نگفت. اما پسر [[اصرار]] نمود، مادر ورود حضرت مسلم را به او خبر داد. اما از او خواست که این [[راز]] را با کسی در میان نگذارد! و بلال هم [[سوگند]] یاد کرد که این حقیقت را مخفی نگه دارد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۶۷؛ ارشاد مفید، ج۲، ص۵۵؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۷۲؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۵۴۷؛ بحار الانوار، ج۴۴، ص۳۵۰ و نفس المهموم، ص۱۰۴.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۲۷۹-۲۸۳.</ref>. | ||
| خط ۸۷: | خط ۸۷: | ||
از طرفی «[[بلال]]» پسر طوعه نزد عبدالرحمن، پسر محمد اشعث آمد و خبر مسلم که در [[خانه]] مادرش است را به او داد، [[عبدالرحمن]] از این خبر بسیار شاد شد، به دارالاماره نزد پدرش محمد اشعث رفت و پدر را از مخفیگاه مسلم با خبر کرد، [[ابن زیاد]] از قضیه باخبر شد به محمد بن اشعث [[دستور]] داد به همراه [[عبید الله بن عباس سلمی]] با هفتاد نفر خانه طوعه را محاصره و مسلم را دستگیر کنند! | از طرفی «[[بلال]]» پسر طوعه نزد عبدالرحمن، پسر محمد اشعث آمد و خبر مسلم که در [[خانه]] مادرش است را به او داد، [[عبدالرحمن]] از این خبر بسیار شاد شد، به دارالاماره نزد پدرش محمد اشعث رفت و پدر را از مخفیگاه مسلم با خبر کرد، [[ابن زیاد]] از قضیه باخبر شد به محمد بن اشعث [[دستور]] داد به همراه [[عبید الله بن عباس سلمی]] با هفتاد نفر خانه طوعه را محاصره و مسلم را دستگیر کنند! | ||
مسلم بن عقیل از صدای پای اسبان و سر و صدای سواران مهاجمان به هنگام محاصره خانه طوعه، [[آگاه]] شد که آنها برای [[دستگیری]] او آمدهاند، فوراً [[شمشیر]] برداشت (و به قول برخی از [[مورخان]] بر اسب خود سوار شد، این اسب را ظاهراً مسلم در شب موقع [[تنهایی]] بر آن سوار بوده است)<ref>ر.ک: نفس المهموم، ص۱۰۷.</ref> و از مخفیگاه بیرون آمد و به آنها که بدون اذن صاحبخانه داخل خانه آمده بودند [[حمله]] کرد و آنها را از خانه بیرون راند ولی آنها بازگشتند به داخل خانه، در این موقع مسلم به خود نیز نهیب داد و چنین گفت: «ای مسلم بیرون برو به جانب مرگی که از آن گریزی نیست»<ref>{{متن حدیث|يا نَفسُ أُخْرُجِي إِلَى المَوتِ الَّذي لَيسَ عَنهُ مَحِيصٌ}}</ref>. | |||
در همین درگیری داخل خانه، شخصی به نام [[بکر بن حمران]] با مسلم در آویخت و با [[شمشیر]] لب بالای مسلم را پاره و دو دندان آن حضرت را [[شکست]]، مسلم هم به سرعت تمام، ضربتی کاری به سر و شانه او وارد نمود و او را مجروح کرد. همراهان [[محمد اشعث]] چون چنین دیدند و دانستند یارای مقابله با مسلم ندارند بر پشت بامها رفتند و او را سنگ [[باران]] کردند و نیها را [[آتش]] زدند و بر سر مبارکش فرو ریختند، مسلم که این [[نامردی]] را از آنها دید از [[خانه]] طوعه خارج شد و به [[مقاتله]] و [[جنگ]] با آنها پرداخت و به قولی ۴۱ نفر و به قولی دیگر ۷۲ نفر از مهاجمان را از پای درآورد. [[محمد بن اشعث]] که خود و یارانش را ناتوانتر از آن دید که مسلم را دستگیر کند به ناچار به او [[امان]] داد و گفت اگر دست از جنگ برداری جانت محفوظ میماند؟ اما مسلم دانست که امان او هم مثل بیعتشان [[دروغین]] و [[مکر]] و [[حیله]] است؛ لذا شجاعانه جنگید و امان او را رد کرد و به [[حمله]] ادامه داد تا آنجا که از [[کارزار]] خسته شد و از سویی سنگهای بسیاری که بر او زدند او را [[درمانده]] نمودند؛ لذا با حالی خسته و افسرده پشت به دیوار خانه طوعه کرد و ایستاد، و نظارهگر نامردمی آن نامردان بود، محمد بن اشعث مجدداً به مسلم امان داد و گفت در این امان، به تو [[دروغ]] گفته نمیشود با تو حیله نمیشود. پس نترس؛ زیرا اینها پسر عموهای تو هستند، تو را نمیکشند به تو [[آزار]] نمیرسانند، پس امان را قبول کن و دست از جنگ بردار و امان مرا بپذیر! | در همین درگیری داخل خانه، شخصی به نام [[بکر بن حمران]] با مسلم در آویخت و با [[شمشیر]] لب بالای مسلم را پاره و دو دندان آن حضرت را [[شکست]]، مسلم هم به سرعت تمام، ضربتی کاری به سر و شانه او وارد نمود و او را مجروح کرد. همراهان [[محمد اشعث]] چون چنین دیدند و دانستند یارای مقابله با مسلم ندارند بر پشت بامها رفتند و او را سنگ [[باران]] کردند و نیها را [[آتش]] زدند و بر سر مبارکش فرو ریختند، مسلم که این [[نامردی]] را از آنها دید از [[خانه]] طوعه خارج شد و به [[مقاتله]] و [[جنگ]] با آنها پرداخت و به قولی ۴۱ نفر و به قولی دیگر ۷۲ نفر از مهاجمان را از پای درآورد. [[محمد بن اشعث]] که خود و یارانش را ناتوانتر از آن دید که مسلم را دستگیر کند به ناچار به او [[امان]] داد و گفت اگر دست از جنگ برداری جانت محفوظ میماند؟ اما مسلم دانست که امان او هم مثل بیعتشان [[دروغین]] و [[مکر]] و [[حیله]] است؛ لذا شجاعانه جنگید و امان او را رد کرد و به [[حمله]] ادامه داد تا آنجا که از [[کارزار]] خسته شد و از سویی سنگهای بسیاری که بر او زدند او را [[درمانده]] نمودند؛ لذا با حالی خسته و افسرده پشت به دیوار خانه طوعه کرد و ایستاد، و نظارهگر نامردمی آن نامردان بود، محمد بن اشعث مجدداً به مسلم امان داد و گفت در این امان، به تو [[دروغ]] گفته نمیشود با تو حیله نمیشود. پس نترس؛ زیرا اینها پسر عموهای تو هستند، تو را نمیکشند به تو [[آزار]] نمیرسانند، پس امان را قبول کن و دست از جنگ بردار و امان مرا بپذیر! | ||
| خط ۱۰۱: | خط ۱۰۱: | ||
سپس رو کرد به محمد بن اشعث و فرمود: «میدانم از امان دادن به من و در امان نگاه داشتن من عاجزی! آیا میتوان به خیر تو امید داشت؟ آیا میتوانی از طرف من کسی را نزد [[امام حسین]]{{ع}} بفرستی چون در بین راه به [[کوفه]] میآید به او خبر دهید که: من در دست شما اسیرم و به زودی شاید تا شب نشده کشته خواهم شد و [[پیام]] مرا به او برسانید. سپس این پیام را مسلم برای [[امام]]{{ع}} فرستاد: پدر و مادرم به فدایت، برگرد و [[اهل بیت]] را نیز با خود بازگردان و به طرف کوفه میا، مبادا به گفته و خواسته [[کوفیان]] [[اطمینان]] داشته باشی؛ زیرا این [[مردم]] همانهایی هستند که پدر بزرگوارت همواره آرزوی [[فراق]] آنها را با [[مرگ]] یا [[شهادت]]، داشت، [[مردم کوفه]] به تو [[دروغ]] گفتند، و [[آدم]] [[دروغگو]] رأی صحیحی ندارد<ref>{{متن حدیث|ارْجِعْ فِدَاكَ أَبِي وَ أُمِّي بِأَهْلِ بَيْتِكَ وَ لَا يَغُرُّكَ أَهْلُ الْكُوفَةِ فَإِنَّهُمْ أَصْحَابُ أَبِيكَ الَّذِي كَانَ يَتَمَنَّى فِرَاقَهُمْ بِالْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ إِنَّ أَهْلَ الْكُوفَةِ قَدْ كَذَبُوكَ وَ لَيْسَ لِمَكْذُوبٍ رَأْيٌّ}}</ref>. پسر [[اشعث]] قول داد و [[سوگند]] یاد کرد که پیام مسلم را به [[حسین]]{{ع}} برساند، و به [[ابن زیاد]] هم اطلاع خواهم داد که به تو [[امان]] دادهام<ref>ارشاد مفید، ج۲، ص۵۹؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۵۴۱؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۷۴؛ البدایه والنهایه ابن کثیر، ج۸، ص۱۵۷؛ نفس المهموم، ص۱۰۸؛ ابصار العین، ص۷۷؛ مقتل مقرم، ص۱۵۹۹ و به اختصار الملهوف، ص۱۲۰ در کیفیت دستگیری مسلم بن عقیل قولهای دیگری هم هست که چون فایدهای بر آن مترتب نیست از آوردن آن خودداری کردیم.</ref>. | سپس رو کرد به محمد بن اشعث و فرمود: «میدانم از امان دادن به من و در امان نگاه داشتن من عاجزی! آیا میتوان به خیر تو امید داشت؟ آیا میتوانی از طرف من کسی را نزد [[امام حسین]]{{ع}} بفرستی چون در بین راه به [[کوفه]] میآید به او خبر دهید که: من در دست شما اسیرم و به زودی شاید تا شب نشده کشته خواهم شد و [[پیام]] مرا به او برسانید. سپس این پیام را مسلم برای [[امام]]{{ع}} فرستاد: پدر و مادرم به فدایت، برگرد و [[اهل بیت]] را نیز با خود بازگردان و به طرف کوفه میا، مبادا به گفته و خواسته [[کوفیان]] [[اطمینان]] داشته باشی؛ زیرا این [[مردم]] همانهایی هستند که پدر بزرگوارت همواره آرزوی [[فراق]] آنها را با [[مرگ]] یا [[شهادت]]، داشت، [[مردم کوفه]] به تو [[دروغ]] گفتند، و [[آدم]] [[دروغگو]] رأی صحیحی ندارد<ref>{{متن حدیث|ارْجِعْ فِدَاكَ أَبِي وَ أُمِّي بِأَهْلِ بَيْتِكَ وَ لَا يَغُرُّكَ أَهْلُ الْكُوفَةِ فَإِنَّهُمْ أَصْحَابُ أَبِيكَ الَّذِي كَانَ يَتَمَنَّى فِرَاقَهُمْ بِالْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ إِنَّ أَهْلَ الْكُوفَةِ قَدْ كَذَبُوكَ وَ لَيْسَ لِمَكْذُوبٍ رَأْيٌّ}}</ref>. پسر [[اشعث]] قول داد و [[سوگند]] یاد کرد که پیام مسلم را به [[حسین]]{{ع}} برساند، و به [[ابن زیاد]] هم اطلاع خواهم داد که به تو [[امان]] دادهام<ref>ارشاد مفید، ج۲، ص۵۹؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۵۴۱؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۷۴؛ البدایه والنهایه ابن کثیر، ج۸، ص۱۵۷؛ نفس المهموم، ص۱۰۸؛ ابصار العین، ص۷۷؛ مقتل مقرم، ص۱۵۹۹ و به اختصار الملهوف، ص۱۲۰ در کیفیت دستگیری مسلم بن عقیل قولهای دیگری هم هست که چون فایدهای بر آن مترتب نیست از آوردن آن خودداری کردیم.</ref>. | ||
طبق نقل برخی از [[مقاتل]]، [[محمد بن اشعث]] به [[عهد]] خود [[وفا]] کرد و شخصی از [[قبیله]] [[بنی مالک]] به نام [[ایاس بن عثل طایی]] که مهمان او بود را مأمور کرد و نامهای از قول | طبق نقل برخی از [[مقاتل]]، [[محمد بن اشعث]] به [[عهد]] خود [[وفا]] کرد و شخصی از [[قبیله]] [[بنی مالک]] به نام [[ایاس بن عثل طایی]] که مهمان او بود را مأمور کرد و نامهای از قول مسلم بن عقیل نوشت و به او داد تا در بین راه به [[امام حسین]]{{ع}} برساند و او هم [[نامه]] را پس از چهار شب در [[منزل]] «زباله» به امام{{ع}} رسانید<ref>نفس المهموم، ص۱۱۹.</ref> و [[اخبار]] ناگوار کوفه را به [[سمع]] حضرت رسانید<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۲۸۵-۲۸۸.</ref>. | ||
== ورود مسلم به [[قصر]] ابن زیاد == | == ورود مسلم به [[قصر]] ابن زیاد == | ||
| خط ۱۴۵: | خط ۱۴۵: | ||
اینجا بود که [[ابن زیاد]] تاب نیاورد، به مسلم و [[امام حسین]] و امیرالمؤمنین علی{{ع}} و [[عقیل]] [[اهانت]] کرد و [[دشنام]] داد؟ | اینجا بود که [[ابن زیاد]] تاب نیاورد، به مسلم و [[امام حسین]] و امیرالمؤمنین علی{{ع}} و [[عقیل]] [[اهانت]] کرد و [[دشنام]] داد؟ | ||
ولی | ولی مسلم بن عقیل چون کار به [[جسارت]] بزرگان اسلام رسید، دیگر [[سکوت]] [[اختیار]] کرد و چیزی در پاسخ اهانتهای او نگفت، بعد ابن زیاد [[دستور]] داد مسلم را بالای بام [[قصر]] [[دارالاماره]] ببرند و سر از بدنش جدا کنند و جسدش را از روی بام قصر به زیر افکنند. | ||
سپس به [[بکر بن حمران]] که در [[منزل]] طوعه از [[شمشیر]] مسلم آسیب دیده بود، گفت: بر بام دارالاماره برود و سر مسلم را از بدنش جدا سازد. | سپس به [[بکر بن حمران]] که در [[منزل]] طوعه از [[شمشیر]] مسلم آسیب دیده بود، گفت: بر بام دارالاماره برود و سر مسلم را از بدنش جدا سازد. | ||