هجرت به طائف: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۰٬۳۸۰ بایت حذف‌شده ،  ‏۴ دسامبر ۲۰۲۲
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱: خط ۱:
{{در دست ویرایش ۲|ماه=[[آذر]]|روز=[[۱۳]]|سال=[[۱۴۰۱]]|کاربر=Bahmani}}
{{مدخل مرتبط
{{مدخل مرتبط
| موضوع مرتبط = هجرت
| موضوع مرتبط = هجرت
خط ۹: خط ۸:
پس از رحلت حضرت [[ابوطالب]] {{ع}} مشرکان مکه آزارهای خود نسبت به [[پیامبر اکرم]] {{صل}} را بیشتر کردند؛ لذا ایشان در پی راه‌های دیگر برای [[دیندار]] کردن [[مردم]] برآمد، یکی از این موارد '''[[سفر]] به [[شهر]] [[طائف]]''' بود. منتها این سفر موفقیتی را در پی نداشت و حتی [[مشرکان]] آنجا حضرت را بسیار [[آزار]] دادند.
پس از رحلت حضرت [[ابوطالب]] {{ع}} مشرکان مکه آزارهای خود نسبت به [[پیامبر اکرم]] {{صل}} را بیشتر کردند؛ لذا ایشان در پی راه‌های دیگر برای [[دیندار]] کردن [[مردم]] برآمد، یکی از این موارد '''[[سفر]] به [[شهر]] [[طائف]]''' بود. منتها این سفر موفقیتی را در پی نداشت و حتی [[مشرکان]] آنجا حضرت را بسیار [[آزار]] دادند.


== رخدادهای سفر ==
== مقدمه ==
پس از [[رحلت ابوطالب]]، [[قریش]] چنان رسول خدا را تحت فشار و [[آزار]] قرار دادند که در زمان [[حیات]] [[ابوطالب]] چنین نکرده بودند<ref>ابن هشام، ج۲، ص۶۰؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۶۴؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۴۴.</ref>. آنان جرأت [[جسارت]] بر آن حضرت یافته بودند<ref>ابن سعد، ج۱، ص۱۶۵.</ref>، تا آنجا که یکی از آنان، خاک بر سر آن حضرت ریخت. هنگامی که آن حضرت به [[منزل]] رفت و دخترش در حالی که می‌گریست به [[پاک]] کردن خاک از سر ایشان پرداخت، فرمود: "[[گریه]] نکن که [[خدا]] از پدرت [[حمایت]] می‌کند" و فرمود: "[[قریشیان]] تا [[ابوطالب]] زنده بود، نتوانستند مرا [[آزار]] دهند"<ref>ابن هشام، ج۲، ص۵۸؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۴۴؛ و با اندکی تغییر، ر.ک: بیهقی، دلائل، ج۲، ص۳۵۰.</ref>. پس از این، [[رسول خدا]] {{صل}} به [[طائف]] رفت تا از [[قبیله]] ثقیف [[یاری]] بجوید<ref>طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۴۴.</ref> یا از آنان بخواهد [[اسلام]] آورند<ref>حلبی، ج۱، ص۳۵۳.</ref> یا به هر دو قصدِ [[طلب یاری]] و [[تصدیق]] رسالتش رفته بود<ref>ر.ک: ابن هشام، ج۲، ص۶۰.</ref>. این [[سفر]]، سه ماه پس از [[رحلت ابوطالب]] و در ماه [[شوال]] [[سال دهم بعثت]] رخ داد<ref>ابن سعد، ج۱، ص۱۶۵؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۳، ص۱۲؛ مقریزی، ج۸، ص۳۰۵.</ref>.
با [[رحلت ابوطالب]]، [[رسول اکرم]] {{صل}} [[یاوری]] [[قوی]] و [[قدرتمند]] را از دست داد. [[ابوطالب]] با دست و زبان و [[شعر]] و [[فرزندان]] [[خانواده]] و [[خاندان]] و همه امکانات و توانمندی‌های خود، از [[پیامبر]] {{صل}} و [[دعوت الهی]] او جانانه [[حمایت]] و [[دفاع]] کرد و [[مال]] و [[ثروت]] و موقعیت و [[منزلت]] و [[روابط اجتماعی]] خویش را در این راه [[فدا]] ساخت. حضرت خود می‌فرمود: تا ابوطالب زنده بود، [[قریش]] نتوانست به آنچه در مورد من می‌خواست برسد<ref>السیرة النبویه، ج۱، ص۴۱۶؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۴۴؛ الکامل، ج۱، ص۶۸۵؛ البدایة والنهایة، ج۴، ص۳۰۵؛ السیرة الحلبیة، ج۱؛ ص۴۹۷؛ الامالی (طوسی)، ص۴۶۳؛ تاریخ دمشق، ج۶۶، ص۳۳۸؛ الکامل، ج۲، ص۹۲؛ البدایة والنهایة، ج۳، ص۱۲۳؛ سیرة ابن اسحاق، ج۱، ص۲۳۹؛ اسدالغابة، ج۱، ص۲۷؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۰۱. {{عربی|أخبرنا محمد بن عمر الاسلمی توفی ابوطالب للنصف من شوال فی السنة العاشرة من حین نبی رسول الله و هو یومئذ ابن بضع و ثمانین سنه) و توفیت خدیجة بعده بشهر...}}؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۲، ص۶۷۹.</ref>. [[قریش]] [[گمان]] می‌کرد که پیامبر {{صل}} با [[وفات]] حامی بزرگ خود، در [[عزم]] و [[اراده]] خویش برای تداوم راه و [[دعوت]] [[سست]] خواهد شد. از این‌رو پس از وفات بزرگ [[مکّه]]، [[گستاخی]] خویش را به نهایت رساندند و انواع [[آزار]] و اذیّت‌هایی را که در [[زمان]] ابوطالب از انجام آن عاجز و [[ناتوان]] بودند، در [[حقّ]] حضرت روا داشتند. قریش [[فرصت]] را برای [[انتقام‌جویی]] و کینه‌کشی و فروریختن جام [[خشم]] خویش بر سر پیامبر {{صل}} که او را باعث [[مشکلات]] و گرفتاری‌های خود می‌دانست؛ مناسب دید. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} دریافت که [[دعوت اسلامی]] با فشارهای قوی مواجه است.


برخی گفته‌اند آن حضرت در این سفر تنها بود<ref>طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۴۴.</ref>، اما به نظر عده‌ای، [[زید بن حارثه]]<ref>ر.ک: ابن سعد، ج۱، ص۱۶۵؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۳، ص۱۲؛ مقریزی، ج۱، ص۴۵.</ref> یا [[امام علی]] {{ع}}<ref>ابن ابی الحدید، ج۱۴، ص۹۷.</ref> یا هر دو آنها همراه ایشان بودند<ref>ابن ابی الحدید، ج۴، ص۱۲۷.</ref>. به هر حال رسول خدا {{صل}} هنگامی که به طائف رسید، نزد تمام اشراف طائف<ref>ابن سعد، ج۱، ص۱۶۵.</ref> یا نزد سه تن از بزرگان و اشراف [[قبیله ثقیف]] رفت. آنان سه [[برادر]] یکی به نام عبدیالَیل، [[مسعود]] و [[حبیب]]، [[پسران]] [[عمرو بن عمیر]] بودند که یکی از آنان زنی از [[بنی جمح]] از [[قریش]] [[ازدواج]] کرده بود. رسول خدا {{صل}} با آنان سخن گفت و به سوی خدا دعوتشان کرد و یاری خواست، اما هر یک از آنان به بهانه‌ای به ایشان پاسخ منفی دادند و آن حضرت که از خیر قبیله [[ثقیف]] [[ناامید]] شده بود، از آنان خواست در این باره با کسی سخن نگویند؛ زیرا نمی‌خواست موجبات جرأت بیشتر [[قریش]] بر ضد ایشان فراهم آید، اما آنان عکس آن را عمل کردند و [[نادانان]] و بردگان را واداشتند آن حضرت را [[دشنام]] دهند و فریاد کنند. آنان با این کار، [[مردم]] را دور ایشان جمع کردند<ref>و دو وصف تشکیل دادند، ر.ک: یعقوبی، ج۲، ص۳۶.</ref> و بنا بر [[نقلی]]، چنان آن حضرت را با سنگ زدند که از پاهای [[مبارک]] ایشان [[خون]] جاری بود و [[زید]] از ایشان [[حفاظت]] می‌کرد تا جایی که سر او را نیز شکستند<ref>ر.ک: ابن سعد، ج۱، ص۱۶۵؛ و به اختصار، بیهقی، دلائل، ج۲، ص۴۱۵.</ref>. آن حضرت به ناچار به سایه درخت انگوری در [[باغی]] که متعلق به [[عتبه]] و [[شیبه]]، [[پسران]] [[ربیعه]] بود رفت و آن دو به آن حضرت نگاه می‌کردند. آن حضرت چون آرام گرفت، نزد [[خداوند]] [[شکایت]] برد و با جملاتی کوتاه، با خداوند [[راز و نیاز]] کرد. پسران ربیعه چون [[رسول خدا]] {{صل}} را در این حال دیدند، از [[غلام]] [[نصرانی]] خود که [[عداس]] نام داشت، خواستند مقداری انگور برای آن حضرت ببرد. عداس چنین کرد و دید رسول خدا {{صل}} با گفتن {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}}<ref>«به نام خداوند بخشنده بخشاینده» سوره فاتحه، آیه ۱.</ref>. از انگور خورد. عداس گفت: [[اهل]] این [[سرزمین]] این چنین [[نام خداوند]] را نمی‌برند و چون رسول خدا {{صل}} از سرزمین و [[دین]] او پرسید، عداس گفت: نصرانی و از اهل نینواست. آن حضرت از [[یونس بن متی]] سخن گفت و عداس چون چنین دید، خود را بر دست و پای آن حضرت انداخت و سر و دست و پای ایشان را بوسید و از این‌رو، مورد [[اعتراض]] پسران ربیعه قرار گرفت، اما عداس آن حضرت را [[بهترین]] موجود روی [[زمین]] دانست و گفت: ایشان از مطلبی خبر می‌دهد که جز [[پیامبر]] از آن [[آگاه]] نیست. سپس پسران [[ربیعه]] با بهتر دانستن دین عداس، او را از اینکه از دین خود دست بردارد، برحذر داشتند و [[رسول خدا]] {{صل}} چون از قبیله [[ثقیف]] [[ناامید]] شد، به [[مکه]] بازگشت<ref>ابن هشام، ج۲، ص۶۳-۶۰؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۴۶-۳۴۴؛ بیهقی، و دلائل، ج۲، ص۴۱۶.</ref>.
این فشارها که از سوی قریش [[اعمال]] می‌شد، مانع عمده بر سر راه [[گسترش اسلام]] و ورود دیگران به حوزه [[مسلمانی]] بود. چه اینکه تازه [[مسلمانان]] جز [[عذاب]] و [[شکنجه]]، و [[اهانت]] و [[تحقیر]] چیزی نمی‌دیدند. بنابراین [[انگیزه]] کافی برای [[گرایش]] به [[اسلام]] فراهم نبود. بالاتر اینکه امکان داشت، آنچه پیامبر {{صل}} با [[سختی]] و [[مجاهدت]] فراوان به دست آورده، با خطرهایی مواجه شود که چه بسا توان مقابله با آن را نداشته، عبور موفقیت‌آمیز از آن ممکن نباشد. از این‌رو تحرک جدیدی لازم بود تا جنب و [[جوش]] تازه‌ای در رگ‌های دعوت اسلامی دمیده آن را برای مقابله و مواجهه با خطرهای احتمالی توانمندتر سازد و بیش از پیش فعّال نماید.


بنا بر نقل برخی منابع<ref>ر.ک: یعقوبی، ج۲، ص۳۶.</ref> [[عداس]] [[اسلام]] آورد؛ با این حال، بیشتر منابع گفته‌اند در این [[سفر]]، هیچ کس به [[رسول خدا]] {{صل}} پاسخ مثبت نداد یا اسلام نیاورد<ref> ر.ک: ابن سعد، ج۱، ص۱۶۵.</ref> که شاید به سبب اندک بودن اسلام آورندگان و تنها بودن عداس در [[مسلمان]] شدن باشد. رسول خدا {{صل}} بعداً این سفر و برخورد طائفیان را با آن حضرت، بسیار ناگوار توصیف کرد و فرمود: "در آن [[روز]] که از پاسخ [[اهل]] [[طائف]] ناامید شدم، [[خداوند]] [[فرشته]] [[مأمور]] کوه‌ها را فرستاد و گفت که (می‌توانم آنان را [[نفرین]] کنم) و هر چه از او بخواهم، انجام می‌دهد؛ حتی اگر فرود آوردن کوه‌های سنگین مکه بر اهل آن باشد، اما من گفتم امیدوارم خداوند از [[اشرار]] آنان یا از [[نسل]] آنان کسی به [[دنیا]] آورد که خداوند را بپرستد و به او [[شرک]] نورزد"<ref>خرگوشی، ج۲، ص۱۲۶؛ بیهقی، دلائل، ج۲، ص۴۱۷.</ref>.
حال که ماندن پیامبر {{صل}} در مکّه ـ اگر خطری برای دعوت اسلامی نداشته باشد ـ لااقل به معنی [[جمود]] و ایستایی [[نهضت]] خواهد بود؛ طبیعی است که آن حضرت به دنبال جایگاه دیگری برآید تا در آنجا به دور از [[آزار]] و اذیّت و [[مکر]] و [[توطئه]] [[قریش]]، [[آزادی]] [[جنبش]] و [[دعوت اسلامی]] فراهم باشد و [[مسلمانان]] پیش از آنکه [[مأیوس]] و [[نومید]] شوند و در مقابل فشارهای مداوم [[مشرکان]] [[مکّه]] از پای درآیند؛ در پایگاه جدید، به دور از آزار و اذیّت‌های گوناگون قریش نفس [[راحتی]] بکشند. این [[دلایل]] بود که [[پیامبر اکرم]] {{صل}} را بر آن داشت تا به [[طائف]] [[مهاجرت]] کند<ref>[[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص ۴۰۰؛ [[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۷۱.</ref>.


مدت سفر از رسول خدا {{صل}} به طائف را بیشتر منابع، ده روز آورده‌اند<ref>ابن سعد، از ج۱، ص۱۶۵؛ مقدسی، ج۲، ص۵۷.</ref>. اما ۲۵ روز<ref>مقدسی، ج۲، ص۵۷.</ref>، یک ماه<ref>مقدسی، ج۲، ص۵۷.</ref>، ۳۲ روز<ref>ابن حبیب، المحبر، ص۱۱.</ref> و [[چهل]] روز<ref>ابن ابی الحدید، ج۴، ص۱۲۸.</ref> هم گفته‌اند. رسول خدا {{صل}} هنگام بازگشت به مکه، در محلی به نام "نخله" توقف کرد و چون برای [[نماز شب]] برخاست، تعدادی از [[جنیان]] که هفت تن از اهل نَصیبین بودند، نزد ایشان آمدند و به قرائت ایشان گوش دادند. آن حضرت [[سوره جن]] را قرائت فرمود و جنیان به او گوش می‌دادند تا آنکه [[آیه]] {{متن قرآن|وَإِذْ صَرَفْنَا إِلَيْكَ نَفَرًا مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ}}<ref>«و (یاد کن) آنگاه را که گروهی از پریان را به سوی تو گرداندیم که به قرآن گوش فرا می‌دادند» سوره احقاف، آیه ۲۹.</ref>. نازل شد که درباره همین اجنه بود<ref>ابن هشام، ج۲، ص۶۳؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۶۵.</ref>. بنا بر [[نقلی]]، این اجنه [[ایمان]] آوردند و نزد [[قوم]] خود بازگشتند و آنان را نیز [[انذار]] دادند<ref>ابن هشام، ج۲، ص۶۳؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۲۶ و ۳۴۷.</ref>. از این‌رو، حدود سیصد تن از [[جنیان]] بعداً [[خدمت]] [[رسول خدا]] {{صل}} آمدند و [[اسلام]] آوردند و آن حضرت با آنان [[نماز]] خواند و آن شب را "لیلة الجن" خوانده‌اند<ref>بیهقی، دلائل، ص۲۲۸-۲۳۲؛ مقدسی، ج۲، ص۵۸؛ مقریزی، ج۴، ص۲۱۰.</ref>. رسول خدا {{صل}} پس از چند [[روز]] توقف در نخله، با استفاده از پناه [[مطعم بن عدی]] وارد [[مکه]] شد<ref>طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۴۸-۳۴۷.</ref>. البته برخی از محققان، در [[درستی]] بخش‌هایی از گزارش [[سفر]] رسول خدا {{صل}} به [[طائف]]، بازگشت ایشان به مکه و پذیرش پناه مطعم بن عدی، تردیدهایی مطرح کرده‌اند که جای بررسی دارد<ref>ر.ک: جعفر مرتضی الصحیح، ج۳، ص۲۷۰-۲۶۵.</ref>.
== سفر به طائف ==
[[رسول خدا]]{{صل}} در پی این [[تصمیم]]، تنها و به [[نقلی]] با [[زید بن حارثه]] یا [[امام علی]]{{ع}} و به نقل دیگر، با هر دو آنان<ref>ر.ک: طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۸۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۲؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۲۷؛ ج۱۴، ص۹۷.</ref>، چند [[روز]] مانده به آخر شوّال [[سال دهم بعثت]] به [[طائف]] محل سکونت [[قبیله ثقیف]] رفت. شاید سبب [[انتخاب]] طائف آن بود که پس از [[مکه]]، طائف مهم‌ترین [[شهر]] [[حجاز]] و ثقیف پس از [[قریش]]، پرآوازه‌ترین [[قبیله]] حجاز بود.


پس از بازگشت رسول خدا {{صل}} به مکه، [[اهل مکه]] بیش از پیش بر آن حضرت سخت گرفتند، تا جایی که هیچ امیدی به [[هدایت]] آنان باقی نمانده بود. از این‌رو، رسول خدا {{صل}} [[تصمیم]] گرفتند در [[زمان]] [[حج]] [نزد] [[قبایل عرب]] بروند و اسلام را بر آنان عرضه کنند. [[بنو عامر]]، کلب، [[بنوحنیفه]] و کنده، از جمله قبایلی بودند که آن حضرت آنان را به اسلام [[دعوت]] کرد، اما ایشان به این دعوت پاسخ مثبت ندادند<ref>ابن هشام، ج۲، ص۶۶؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۶۶.</ref>. تنها مردی از بنو عامر، به نام [[بیحرة بن فراس]] به آن حضرت گفت: اگر ما با تو [[بیعت]] کنیم و تو بر مخالفانت [[پیروز]] شوی، آیا پس از خود، کار را به ما واگذار خواهی کرد؟ آن حضرت که پیش از این در "[[یوم الانذار]]" [[امام علی]] {{ع}} را به [[جانشینی]] معرفی کرده بود، فرمود: "این کار دست خداست و هر جا او بخواهد آن را قرار می‌دهد". آنان نیز نپذیرفتند، ولی هنگامی که نزد شیخ قبیله خود رفتند و ماجرا را نقل کردند، او با دست به سر خود زد و [[حقیقت]] داشتن [[دعوت]] [[رسول خدا]] {{صل}} را مورد [[تأیید]] قرار داد<ref>ابن هشام، ج۲، ص۶۶؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۵۰- ۳۴۸؛ و به اختصار، بیهقی، دلائل، ج۲، ص۴۱۸.</ref>.
آن حضرت ده روز در طائف ماند و مطابق برخی اقوال یک ماه؛ در این‌ مدت با یکایک اشراف ثقیف از جمله با [[عبدیالیل]] و دو برادرش [[مسعود]] و [[حبیب]] صحبت کرد و آنان را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد و خواست تا وی را در پیشبرد اهدافش [[یاری]] دهند، ولی آنان نپذیرفتند<ref>{{عربی|لما انتهی رسول الله إلی الطائف عمد الی نفر من ثقیف فجلس الیهم فدعاهم إلی الله و کلمهم بماجاء لهم من نصرته علی الاسلام و القیام معه علی من خالفه من قومه}}؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۴۴؛ البدایة والنهایة، ج۳، ص۱۳۶؛ السیرة النبویة، ج۱، ص۴۲۰؛ امتاع الاسماع، ج۸، ص۳۰۶؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۸.</ref>.


برنامه دیگر رسول خدا {{صل}} این بود که هرگاه می‌شنید افراد جدیدی که دارای آوازه یا شرافتی بودند وارد [[مکه]] شده‌اند، نزد آنان می‌رفت و پس از دعوتشان به [[خداپرستی]]، [[اسلام]] را بر آنان عرضه می‌کرد. [[سوید بن صامت]] و ابوالحیسر، از جمله این افراد بودند که به اسلام [[تمایل]] پیدا کردند، اما پس از بازگشت به [[مدینه]]، کشته شدند و اطرافیان گفتند آنان در حالی که [[مسلمان]] بودند، کشته شدند<ref>ابن هشام، ج۲، ص۷۰-۶۷؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۵۳-۳۵۱؛ بیهقی، دلائل ج۲، ص۴۲۱-۴۱۹.</ref>. به ظاهر بخشی از ناکامی آن حضرت در دعوت [[قبایل]] و افراد، به [[کارشکنی]] [[ابولهب]] مربوط می‌شد که پشت سر آن حضرت حرکت می‌کرد و چون ایشان قبایل را به اسلام فرا می‌خواند، ابولهب با سخنانی تحریک آمیز، آنان را از اینکه از [[دین]] خود دست بردارند، برحذر می‌داشت<ref>ابن هشام، ج۲، ص۶۴ و ۶۵؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۶۸؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۴۸ و ۳۴۹.</ref>.<ref>[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۵۱-۵۳.</ref>
از آنجا که [[مخالفت]] [[ثقیف]]، [[مشرکان مکه]] را جسورتر می‌کرد، [[پیامبر]]{{صل}} از آنان خواست تا این موضوع مخفی بماند اما آنان نه تنها به تقاضای حضرت اعتنائی نکردند، بلکه [[سفیهان]] و بردگان خود را به [[دشنام‌گویی]] و [[استهزا]] واداشتند، تا اینکه [[مردم]] گرد حضرت جمع شدند، در دو سوی او صف کشیدند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۸۴-۲۸۶.</ref> و در هر قدمی او را سنگ زدند. گاهی پیامبر{{صل}} در اثر [[خستگی]] و جراحات وارد شده، به ناچار می‌نشست، ثقفی‌ها بازوان او را گرفته بلندش می‌کردند و چون به حرکت ادامه می‌داد، سنگش می‌زدند و به او می‌خندیدند<ref>طبرسی، اعلام الوری، ج۱، ص۱۳۴؛ ابن سیدالناس، عیون الاثر، ج۱، ص۱۷۵؛ صالحی شامی، سبل الهدی، ج۲، ص۴۳۸.</ref>.


== [[مظلومیت پیامبر]] {{صل}} در هجرت به طائف ==
می‌گویند: [[رسول خدا]] {{صل}} به سایه [[باغی]] که از آن [[عتبه]] و [[شیبه]] [[فرزندان]] [[ربیعه]] بود [[پناه]] برد و در گوشه‌ای نشست. [[پسران]] ربیعه که خستگی پیامبر {{صل}} را دیدند، [[عواطف]] و احساساتشان برانگیخته شد و با [[غلام]] [[نصرانی]] خود، عدّاس که از [[مردم]] [[نینوا]] بود، مقداری انگور برای وی فرستادند. عدّاس انگور را پیش حضرت گذاشت. موقعی که پیامبر {{صل}} خواست انگور را بخورد، {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}} گفت. عدّاس [[تعجب]] کرد که کسی در این منطقه نام خدای را بر زبان آورد. بین آن دو سخنانی ردّ و بدل شد و در نهایت به [[مسلمانی]] غلام نصرانی انجامید. یکی از [[برادران]] به دیگری گفت: غلامت را تباه کرد.
[[بعثت پیامبر]] {{صل}} موجی توفنده و شراره‌ای فراگیر به [[جان]] [[شرک]] و [[کفر]] و [[جاهلیت]] بود. با تلاشی خستگی ناپذیر، دنیای شرک را که به مقابله برخاسته بود خسته کرد. با آن همه [[رنج‌ها]] در ماجرای شعب و [[محاصره اقتصادی]] با [[امتحان]] سخت و ناگوار [[وفات خدیجه]] و [[حضرت]] [[ابوطالب]] مواجه شد. آن اسوه‌های [[ایثار]] و [[حمایت]] را در [[قبرستان]] اجداد النبی به [[خاک]] سپرد و آماده مأموریتی دیگر شد و آن هجرت به طائف و [[هدایت مردم]] آن دیار بود.


پیامبر {{صل}} پس از [[مرگ ابوطالب]] [[تصمیم]] گرفت محیط پر [[اختناق]] [[مکه]] را رها کرده و به محیط دیگری برود. [[طائف]] در آن [[زمان]] مرکزیت خوبی داشت، زیر محیطی بود که میوه مکه و اطراف را به خاطر داشتن باغستان‌های خرم تأمین می‌کرد. همچنین یکی از مراکز [[دینی]] [[عرب جاهلی]] به شمار می‌رفت و [[بت عزی]] در آنجا دارای [[حرم]] و چراگاه بود و [[اعراب]] برای [[زیارت]] آن به آنجا رهسپار می‌شدند. پیامبر {{صل}} درصدد برآمد برای [[دعوت]] [[مردم]] به [[اسلام]] به آنجا [[سفر]] کند؛ زیرا در صورت [[موفقیت]] یکی از پایگاه‌های [[بت‌پرستی]] برچیده می‌شد و با [[مسلمان]] شدن مردم طائف مرکزیتی برای [[تبلیغ اسلام]] به وجود می‌آمد و اسلام جایگاهی جدید می‌یافت؛ لذا رهسپار طائف گردید.
موافق خبر [[ابن اسحاق]]، شبی رسول خدا{{صل}} در بازگشت به [[مکه]] در دره نَخْلَه به [[نماز]] پرداخت. گروهی از [[جنیان]] که از آن منطقه عبور می‌کردند، صدای [[قرآن]] خواندن حضرت را گوش دادند و [[ایمان]] آوردند. [[پیامبر]]{{صل}} پس از نماز، آنان را برای [[تبلیغ دین]] به سوی قومشان فرستاد. [[آیه]] ۲۹ [[سوره احقاف]] این ماجرا را بیان کرده است<ref>{{متن قرآن|وَإِذْ صَرَفْنَا إِلَيْكَ نَفَرًا مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنْصِتُوا فَلَمَّا قُضِيَ وَلَّوْا إِلَى قَوْمِهِمْ مُنْذِرِينَ}} «و (یاد کن) آنگاه را که گروهی از پریان را به سوی تو گرداندیم که به قرآن گوش فرا می‌دادند و چون نزد آن حاضر شدند (به هم) گفتند: خاموش باشید (و گوش فرا دهید!) آنگاه چون به پایان آمد به سوی قوم خود بازگشتند در حالی که (آنان را) بیم می‌دادند» سوره احقاف، آیه ۲۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۸۷؛ مقایسه شود با: قمی، تفسیر، ج۲، ص۲۹۹؛ نک: یوسفی غروی، موسوعة التاریخ الاسلامی، ج۱، ص۶۰۷.</ref>. بنا بر [[نقلی]]، این اجنه [[ایمان]] آوردند و نزد [[قوم]] خود بازگشتند و آنان را نیز [[انذار]] دادند<ref>ابن هشام، ج۲، ص۶۳؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۲۶ و ۳۴۷.</ref>. از این‌رو، حدود سیصد تن از [[جنیان]] بعداً [[خدمت]] [[رسول خدا]] {{صل}} آمدند و [[اسلام]] آوردند و آن حضرت با آنان [[نماز]] خواند و آن شب را "لیلة الجن" خوانده‌اند<ref>بیهقی، دلائل، ص۲۲۸-۲۳۲؛ مقدسی، ج۲، ص۵۸؛ مقریزی، ج۴، ص۲۱۰.</ref>. این خبر می‌تواند نوعی [[حمایت]] [[معنوی]] از رسول خدا{{صل}} در برابر [[جسارت]] مردم طائف باشد، که [[غم]] و [[اندوه]] آن بر [[قلب]] [[حضرت]] سنگینی می‌کرد.
در آنجا بزرگان [[شهر]] را به اسلام دعوت نمود، لکن آنها از [[ترس]] به خطر افتادن منافع‌شان از [[قبول اسلام]] خودداری کردند و ترسیدند که اگر اسلام آورند به [[روابط]] اقتصادی‌شان با مکه لطمه‌هایی وارد آید و [[مشرکان قریش]] آنان را تحت فشار [[اقتصادی]] قرار دهند<ref>سیره ابن هشام، ج۱، ص۴۱۹.</ref>.


شهر طائف در آن زمان تحت [[حکومت]] و [[ریاست]] سه [[برادر]] به نام‌های [[عبد]] یالیل و [[مسعود]] و [[حبیب]] که [[فرزندان]] عمروبن عمیر بودند اداره می‌شد و آنها از بزرگان قبائل ثقیف به شمار می‌رفتند. [[رسول خدا]] {{صل}} نیز پس از ورود به شهر طائف در آغاز نزد آن سه برادر رفت و [[هدف]] خود را از رفتن به [[طائف]] شرح داد و [[اذیت]] و آزاری را که از [[قوم]] خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر [[دشمنان]] و [[پیشرفت]] هدفش [[یاری]] کنند. اما آنها تقاضایش را نپذیرفته و هر کدام سخنی گفتند. یکی از آنها گفت: من [[پرده کعبه]] را دریده باشم اگر [[خدا]] تو را به [[پیغمبری]] فرستاده باشد. دیگری گفت: خدا نمی‌توانست کس دیگری را جز تو به [[پیامبری]] بفرستد؟ سومی که قدری مودب‌تر بود گفت: به خدا من هرگز با تو [[گفتگو]] نمی‌کنم زیرا اگر تو، چنانچه می‌گویی فرستاده از جانب خدا هستی و در این ادعا که می‌کنی راست می‌گویی پس بزرگ‌تر از آنی که من با تو گفتگو کنم و اگر [[دروغ]] می‌گویی و بر خدا دروغ می‌بندی پس [[شایستگی]] آن را نداری که با تو گفتگو کنم.
گرچه فقدان [[ابوطالب]] و [[شکست]] [[رسول خدا]]{{صل}} در نخستین [[دعوت]] فراقبائلی، [[قریش]] را جسورتر و [[مکه]] را برای حضرت ناامن‌تر از گذشته کرده بود، با این حال، [[پیامبر خدا]]{{صل}} بدون هیچ‌گونه تزلزلی به مکه بازگشت و با [[ایمان]] و [[توکل به خداوند]] از حرکت و رساندن [[پیام الهی]] به [[مردم]] بازنایستاد و شیوه دیگری را در دعوت فراقبائلی [[انتخاب]] کرد<ref>[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص ۱۲۹؛ [[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۷۱؛ [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص ۴۰۱؛ [[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۵۱-۵۳؛ [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|مظلومیت پیامبر]] ص ۱۱۰.</ref>.


[[رسول خدا]] {{صل}} مأیوسانه از نزد آنها برخاست و به نقل ابن هشام هنگام بیرون رفتن از آنها درخواست کرد که گفتگوی آن مجلس را پنهان دارند و [[مردم]] طائف را از سخنانی که میان ایشان رد و بدل شده بود [[آگاه]] نسازند و این بدان جهت بود که نمی‌خواست سخنان [[عبد]] یالیل و برادرانش گوشزد مردم طائف و موجب [[گستاخی]] آنان نسبت به آن [[حضرت]] گردد و شاید هم نمی‌خواست گفتار آنان به گوش بزرگان [[قریش]] برسد و موجب [[شماتت]] آنها شود. اما آنها درخواست [[پیغمبر]] خدا را نادیده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنکه [[اوباش]] [[شهر]] را وادار به [[دشنام]] و استهزای آن حضرت کردند و همین سبب شد تا چون رسول خدا {{صل}} خواست از میان شهر عبور کند از دو طرف او را احاطه کرده و زبان بدشنام و [[استهزاء]] گشودند و سنگ بر پاهای مبارکش زدند و بدین وضع [[ناهنجار]] آن بزرگوار را از شهر بیرون کردند.
== آثار [[هجرت به طائف]] ==
برخلاف [[پندار]] برخی که ممکن است [[گمان]] برند [[سفر]] پیامبر {{صل}} به [[طائف]] بی‌ثمر بود، ما معتقدیم که تأثیرات ایجابی و مثبتی بر [[ذهن]] کسانی گذاشت که [[رسول خدا]] {{صل}} با آنان [[دیدار]] و [[گفتگو]] کرد. البته نتیجه مطلوب و مورد نظر در [[آینده]] تحقق یافت؛ زیرا فضا را برای [[گرایش]] [[قبیله ثقیف]] به [[اسلام]] آماده ساخت.


رسول خدا {{صل}} به هر ترتیبی بود از دست آن [[فرومایگان]] خود را [[نجات]] داد و در سایه دیواری از باغ‌های خارج [[شهر]] آرمید تا قدری از خستگی [[رهایی]] یابد و [[خون]] پاهای خود را [[پاک]] کند. در آن حال رو به درگاه [[محبوب]] [[واقعی]] و [[پناهگاه]] همیشگی خود؛ یعنی [[خدای بزرگ]] کرده و [[شکوه]] به او برد و با ذکر او [[دل]] خویش را [[آرامش]] بخشید و از آن جمله گفت: {{متن حدیث| اللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَشْكُو ضَعْفَ قُوَّتِي وَ قِلَّةَ حِيلَتِي وَ هَوَانِي عَلَى النَّاسِ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ أَنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفِينَ وَ أَنْتَ رَبِّي إِلَى مَنْ تَكِلُنِي إِلَى بَعِيدٍ يَتَجَهَّمُنِي أَوْ إِلَى عَدُوٍّ مَلَّكْتَهُ أَمْرِي إِنْ لَمْ يَكُنْ بِكَ عَلَيَّ غَضَبٌ فَلَا أُبَالِي وَ لَكِنْ عَافِيَتُكَ هِيَ أَوْسَعُ لِي أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذِي أَشْرَقَتْ لَهُ الظُّلُمَاتُ وَ صَلَحَ عَلَيْهِ أَمْرُ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ مِنْ أَنْ يَنْزِلَ بِي غَضَبُكَ أَوْ يَحِلَّ عَلَيَّ سَخَطُكَ لَكِنْ لَكَ الْعُتْبَى حَتَّى تَرْضَى وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِكَ‌}}؛ خداوندا، من شکوه [[ناتوانی]] و بی‌پناهی و استهزای [[مردم]] را نسبت به خویشتن به درگاه تو می‌آورم. ای [[بخشنده‌ترین]] بخشندگان، [[پروردگار]] [[ناتوانان]] تویی و تویی پروردگار من. مرا به که می‌سپاری، به بیگانه‌ای که روی ترش کرده به استقبالم آید، یا به [[دشمنی]] که خود، او را بر کار من [[قدرت]] و توان داده‌ای؟ اگر تو را بر من خشمی نباشد، چه باک، بلکه [[عافیت]] تو برای من از همه چیز فراگیرتر است. از آنکه [[خشم]] تو بر من فرود یا ناخشنودیت بر من لازم آید، به [[نور]] روی تو که تاریکی‌ها بدان روشن گردند و کار [[دنیا]] و [[آخرت]] به آن راست آید، [[پناه]] می‌برم.
این [[قبیله]] وقتی [[شوکت]] اسلام و [[مسلمانان]] را دید، بدون اینکه تحت تأثیر فشارهای [[اقتصادی]] و [[اجتماعی]] مناطق اطراف خصوصا قریش قرار گیرد و از این بابت واهمه‌ای داشته باشد، با اعزام نمایندگانی به [[مدینه]]، اظهار [[مسلمانی]] کرد.


از اینکه خشم تو بر من فرود آید یا [[سخط]] و غضبت بر من فرو ریزد، [[ملامت]](یا بازخواست) [[حق]] تواست تا آنگه که خوشنود شوی و نیرو و قدرتی جز به دست تو نیست.
از این گذشته سفر پیامبر {{صل}} به طائف [[شایعات]] [[دروغ]] قریش که او را به [[جنون]] و [[جادو]] متهم می‌کردند، خنثی کرد و [[مردم]] از نزدیک [[شخصیت]] و ویژگی‌های بارز او را به عیان نظاره کردند<ref>[[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص ۴۰۵.</ref>.
باغ مزبور تاکستانی بود متعلق به [[عتبه]] و [[شیبه]]، دو تن از بزرگان [[مکه]] که خود در آنجا بودند و چون از ماجرا مطلع شدند به حال آن بزرگوار ترحم کرده به غلامی که در باغ داشتند و نامش [[عداس]] و به [[دین مسیحیت]] بود، دستور دادند خوشه انگوری بچیند و برای آن [[حضرت]] ببرد. عداس، طبق دستور آن دو، خوشه انگوری چیده و در ظرفی نهاد و برای [[رسول خدا]] {{صل}} آورد. عداس دید چون رسول خدا {{صل}} خواست دست به طرف انگور دراز کند و خواست دانه‌ای از آن بکند، {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ}} گفت و [[نام خدا]] را بر زبان جاری کرد، عداس با [[تعجب]] گفت: این جمله که تو گفتی در میان [[مردم]] این [[سرزمین]] معمول نیست.
 
رسول خدا {{صل}} پرسید: تو [[اهل]] کدام [[شهر]] هستی و [[آیین]] تو چیست؟ عداس گفت: من [[مسیحی]] [[مذهب]] و اهل [[نینوا]] می‌باشم. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} فرمود: از شهر همان [[مرد]] [[شایسته]] یعنی [[یونس بن متی]]؟ عداس گفت: یونس بن متی را از کجا می‌شناسی؟ فرمود: او [[برادر]] من و [[پیغمبر]] [[خدا]] بود و من نیز پیغمبر و فرستاده خدایم. عداس که این سخن را شنید جلو آمد و سر حضرت را بوسید، سپس روی پاهای خون‌آلود وی افتاد. [[عتبه]] و [[شیبه]]، که ناظر این جریان بودند به یکدیگر گفتند: این مرد [[غلام]] ما را از راه به در برد. چون عداس نزد آن دو برگشت از او پرسیدند: چرا سر و دست و پای این مرد را بوسیدی؟ گفت: کاری برای من بهتر از این کار نبود؛ زیرا این مرد از چیزهایی خبر داد که جز [[پیغمبران]] کسی از آن چیزها خبر ندارد. عتبه و شیبه به او گفتند: ولی مواظب باش این مرد تو را از [[دین]] و آیینی که داری بیرون [[نبرد]] که آیین تو بهتر از دین اوست.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|مظلومیت پیامبر]] ص ۱۱۰.</ref>.


== جستارهای وابسته ==
== جستارهای وابسته ==
۱۲۹٬۶۲۱

ویرایش