اسلام‌شناسی: تفاوت میان نسخه‌ها

۴۷٬۹۹۹ بایت اضافه‌شده ،  ‏۲۴ دسامبر ۲۰۲۳
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
 
(یک نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط یک کاربر دیگر نشان داده نشد)
خط ۱۲۶: خط ۱۲۶:
[[نص]] در چنین مطلبی است.
[[نص]] در چنین مطلبی است.
بنابراین [[روح]] اصلی [[امامت]] این است که [[اسلام]] [[دینی]] جامع و کلی و پرفروغ است، و بر پیامبر{{صل}} به صورت تمام نازل شد؛ ولی خیلی از مسائل که باید [[حاجت]] پیش بیاید، [[زمان]] بگذرد و به تدریج بیان شود، بیان نشد. بنابراین پیامبر{{صل}} همه [[دین]] را به نحو خاصی به علی{{ع}} آموخت که ایشان برای [[مردم]] بیان کند. در این صورت همین [[حدیث]] [[کتاب‌الله]] و عترتی [[عصمت]] را هم بیان می‌کند؛ زیرا پیامبر می‌فرماید: دین را از این دو منبع بگیرید. همان‌گونه که [[قرآن]]، [[معصوم]] است یعنی در آن [[خطا]] وجود ندارد، آن دیگری هم معصوم است. محال است که پیامبر{{صل}} به این [[قاطعیت]] بگوید بعد از من دین را از فلان شخص بگیرید ولی آن شخص برخی از سخنانش [[اشتباه]] باشد<ref>مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۴، ص۸۵۸.</ref>.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۵۹.</ref>
بنابراین [[روح]] اصلی [[امامت]] این است که [[اسلام]] [[دینی]] جامع و کلی و پرفروغ است، و بر پیامبر{{صل}} به صورت تمام نازل شد؛ ولی خیلی از مسائل که باید [[حاجت]] پیش بیاید، [[زمان]] بگذرد و به تدریج بیان شود، بیان نشد. بنابراین پیامبر{{صل}} همه [[دین]] را به نحو خاصی به علی{{ع}} آموخت که ایشان برای [[مردم]] بیان کند. در این صورت همین [[حدیث]] [[کتاب‌الله]] و عترتی [[عصمت]] را هم بیان می‌کند؛ زیرا پیامبر می‌فرماید: دین را از این دو منبع بگیرید. همان‌گونه که [[قرآن]]، [[معصوم]] است یعنی در آن [[خطا]] وجود ندارد، آن دیگری هم معصوم است. محال است که پیامبر{{صل}} به این [[قاطعیت]] بگوید بعد از من دین را از فلان شخص بگیرید ولی آن شخص برخی از سخنانش [[اشتباه]] باشد<ref>مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۴، ص۸۵۸.</ref>.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۵۹.</ref>
==مکانیسم انطباق [[اسلام]] با مقتضیات زمانه==
معلوم شد اگرچه [[تمدن]] امروزی از جهاتی خیلی کامل‌تر از تمدن [[زمان ظهور]] [[خاتم‌الانبیا]] است، ولی آنچه موجب عوض شدن [[شریعت]] می‌شود، مربوط به تغییرات تمدن و [[رشد عقل]] عادی [[تجربی]] نیست. بلکه [[انسان]] به [[هدایت]] احتیاج دارد و هدایت انسان از دو راه حاصل می‌شود: [[عقل]] و [[وحی]]؛ سرّ [[نیاز انسان]] به وحی در این است که به سلسله مسائلی احتیاج دارد که عقل عادی از عهده آنها برنمی‌آید؛ لذا چنین نیست هرگاه درجه تمدن بالاتر رود، نیاز به وحی کمتر یا بیشتر شود؛ بلکه [[تغییر]] وحی به [[حکم]] این است که درجه [[تمایل]] و [[استعداد]] [[بشر]] برای فراگیری [[قوانین الهی]] تغییر می‌کند تا به سر حد [[بلوغ]] می‌رسد، تا جایی که عقلش چنان کامل می‌شود که هر دستور لازم را می‌توان به او داد. به تعبیر دیگر اصول و [[قوانین]] کلی‌ای که بشر در آنها به وحی نیاز دارد، محدود است و اینکه تمام [[دستورها]] به بشر اولیه داده نشد، برای این بوده که بشر، استعداد پذیرش همه آنها را نداشته و نیز اگر همه [[تعالیم]] را به او می‌گفتند نمی‌توانست آنها را به‌کار ببندد. همان مقداری هم که می‌گفتند، بایستی، برایش [[سرپرست]] بفرستند که آنها را به‌کار ببندد. دلیل عدم [[بلوغ بشر]] اولیه، این بود که نمی‌توانست [[کتاب آسمانی]] خود را نگه دارد، اما وقتی به بلوغی رسید که توانست آنچه را لازم است از وحی بگیرد و این اصول ثابت را [[حفظ]] کند و همچنین [[قوه اجتهاد]] در او حاصل شد، که حوادث [[زمان]] را بر آن اصول کلی تطبیق دهد، و نیز انسان‌هایی پیدا شدند که بتوانند همه [[حقایق]] نهفته در وحی را از شخص [[پیامبر]] نه با وحی مستقلی، دریافت کنند، دوره [[خاتمیت]] فرا رسید<ref>مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲۱، ص۱۲۸.</ref>.
در واقع، اسلام دستگاه متحرکی در درون خود قرار داده است که خودش از ناحیه خودش نه از ناحیه غیر، [[تغییر]] می‌کند. کار [[علما]] هم فقط [[کشف]] تغییرات است. در اینجا است که مسئله [[اجتهاد]] پیش می‌آید که به قول [[اقبال لاهوری]]، [[قوه]] محرکه [[اسلام]] است. [[اصول اسلام]] ثابت است، ولی نیازهای متغیری که در طول [[زمان]] پیش می‌آید بی‌نهایت است، به همین دلیل باید در هر زمان افراد متخصصی باشند که اصول اسلام را با مسائل متغیر زمان تطبیق و [[درک]] کنند که این مسئله جدید، بر چه اصلی از اصول منطبق است. این [[فکر]] ضد آن فکر [[اهل تسنن]] است که اجتهاد را به عده‌ای خاص منحصر کردند. [[شیعه]] می‌گوید اجتهاد بابی است که در تمام زمان‌ها باید باز باشد. [[قرآن]] مسئله‌ای به نام [[تفقه در دین]] را مطرح کرده که معنایش این است که [[انسان]] به [[شناخت]] سطحی [[دین]] اکتفا نکند. از [[پیامبر اکرم]]{{صل}} نقل شده که روزی خواهد رسید که:
{{متن حدیث|لَا يَبْقَى مِنَ الْإِيمَانِ إِلَّا اسْمُهُ وَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا رَسْمُهُ وَ لَا مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا دَرْسُهُ}}<ref>محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۲۲، ص۴۵۳.</ref>.
از [[ایمان]] جز اسمی و از اسلام جز نقشی و از قرآن جز [[یاد گرفتن]] ظاهری باقی نمی‌ماند.
یا، [[امیرمؤمنان علی]]{{ع}} می‌فرماید: [[بنی‌امیه]] می‌خواهند اسلام را مثل ظرفی وارونه، خالی از محتوا کنند<ref>نهج البلاغه، خطبه ۱۰۷.</ref>. اینها می‌رساند که اسلام را به دو شکل می‌توان عرضه کرد؛ به صورت امری بی‌خاصیت و بی‌مغز، و به صورت امری مؤثر و دارای خاصیت. به عبارت دیگر اسلام، پوستی دارد و مغزی، ظاهری دارد و [[باطنی]]. [[روح]] اسلام روح ثابتی است و اسلام، مثل [[انسانی]] است که روحش ثابت ولی بدنش متغیر است<ref>مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲۱، ص۱۵۱.</ref>.
علت [[توانایی]] تطبیق [[فروع]] متغیر بر اصول ثابت که رمز [[جاودانگی]] و [[خاتمیت اسلام]] است، صرفاً [[بلوغ عقلی]] [[بشر]] نیست؛ بلکه بیشتر به علت خاصیت اجتهادپذیری این دین است. یعنی در ساختمان این دین عجیب آسمانی رمزهایی به‌کار رفته است که این‌گونه به آن خاصیت [[هماهنگی]] با [[پیشرفت]] [[تمدن]] داده است. این دین از مکانیسم‌های خاصی برخوردار است که باعث می‌شود انعطاف آنها بسیار زیاد شود و قابلیت تطبیق متغیرات زمانه بر اصول ثابت مهیا شود<ref>مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۱۹، ص۱۰۱.</ref>.
مادر و منبع همه رازها و رمزها، [[روح]] منطقی [[اسلام]] و [[وابستگی]] کامل آن به [[فطرت]] و [[طبیعت انسان]]، [[اجتماع]] و [[جهان]] است. اسلام در [[وضع قوانین]] و [[مقررات]] خود رسماً [[احترام]] فطرت و وابستگی خود را با [[قوانین]] [[فطری]] اعلام کرده است. این جهت، به [[قوانین اسلام]] امکان [[جاودانگی]] داده است.
اتکا و وابستگی اسلام را با فطرت با مشخصات ذیل می‌توان [[شناخت]]<ref>این موارد خلاصه و تلفیقی است از مواردی که در مجموعه آثار، ج۲۱، ص۴۶۴؛ ج۳، ص۱۸۶ و ج۱۹، ص۹۷ آمده است.</ref>:
===پذیرش و وارد کردن [[عقل]] در [[حریم]] [[دین]]===
هیچ [[دینی]] مانند اسلام با عقل پیوند نزدیک نداشته و برای او «[[حق]]» قائل نشده است. کدام دین را می‌توان پیدا کرد که عقل را یکی از منابع [[احکام]] خود معرفی کند؟ [[فقهای اسلام]]، منابع و مدارک احکام را چهار چیز شمرده‌اند: کتاب، [[سنت]]، [[اجماع]] و عقل. فقهای اسلام میان عقل و [[شرع]] رابطه ناگسستنی قائل‌اند آن و را «[[قاعده ملازمه]]» می‌نامند: {{عربی|كل ما حكم به العقل حكم به الشرع وكل ما حكم به الشرع حكم به العقل}}؛ هرچه را عقل دریابد، شرع بر طبق آن [[حکم]] می‌کند و هرچه شرع حکم کند مبنای [[عقلی]] دارد. عقل در [[فقه اسلامی]] هم می‌تواند خود کاشف یک [[قانون]] باشد و هم می‌تواند قانونی را تقیید و تحدید کند و یا آن را تعمیم دهد و هم می‌تواند در [[استنباط]] از سایر منابع و مدارک، مددکار خوبی باشد.
حق دخالت عقل از آنجا پیدا شده که [[مقررات اسلامی]] با [[واقعیت]] [[زندگی]] سر و کار دارد. اسلام برای تعلیمات خود رمزهای مجهول لاینحل آسمانی قائل نشده است. یعنی قوانین اسلام در عین آسمانی بودن زمینی‌اند؛ یعنی براساس [[مصالح]] و [[مفاسد]] موجود در زندگی [[بشر]] است، نه ناشی از امور مرموزی که [[عقل]] بشری هیچ راهی بدان‌ها نداشته باشد. [[فقها]] گفته‌اند: [[مصلحت‌ها]] و مفسده‌ها به منزله عللِ احکام‌اند، بنابراین اگر [[اسلام]]، حکمی را به‌طور عام و بر مبنای فلسفه‌ای ذکر کرده و عقل، آن [[فلسفه]] را به‌طور [[یقینی]] [[کشف]] کرد؛ سپس دید آن فلسفه استثنا می‌خورد، با وجود نبودن این استثنا در متن اسلام، عقل خودش استثنا را بیان می‌کند و آن مسئله عام و کلی را تخصیص می‌زند یا مطلقی را [[مقید]] می‌کند. حتی اگر در جایی عقل به [[مصلحت]] یا مفسده‌ای [[قطعی]] پی ببرد، می‌تواند [[حکم]] وضع کند که البته وضع حکم به معنای کشف است. مثلاً اگر عقل، ضررهای مهمی برای دخانیات کشف کرد و نشان داد که واقعاً [[عمر]] را کم می‌کند یا منشأ سرطان است، مجتهدی که با [[مبانی اسلام]] آشنا است و می‌داند هرجا ضرر مهمی باشد اسلام آن را [[اجازه]] نمی‌دهد، به [[حکم عقل]] [[فتوا]] می‌دهد که «دخانیات [[حرام]]» است. اینجا است که می‌گویند:
{{عربی|كل ما حكم به العقل حكم به الشرع}}.
شاید اشکال شود که چنانچه اسلام چنین حکمی را می‌خواست، خودش می‌گفت. در پاسخ باید گفت: اولاً، شاید گفته و به ما نرسیده، ثانیاً، همین که اسلام گفته «عقل خودش یک [[حجت]] است»<ref>اصول کافی، ج۱، ص۱۶.</ref> برای ما کافی است. همچنین اگر در جایی [[مقتضیات زمان]] چنان عوض شد که برای عقل، قاطعانه ثابت شد که مصلحت یا [[مفسده]] [[تغییر]] کرده است، فقها می‌گویند: معنایش این است که زیربنای حکم تغییر کرده و از این‌رو اسلام تغییر حکم را اجازه می‌دهد؛ یعنی در این شرایط چه بسا [[مجتهد]] می‌تواند یک [[حلال]] مخصوص [[شرعی]] یا حتی یک [[واجب]] را به‌خاطر مفسده یقینی‌ای که عقل مجتهد آن را کشف کرده است [[تحریم]] کند. یا حرامی را به‌خاطر مصلحت لازم‌تری که پیش آمده، واجب گرداند. برخی پنداشته‌اند که اگر [[دستوری]] در اسلام منصوص‌العله باشد، یعنی فلسفه‌اش را خود اسلام ذکر کرده است، فقها از آن علت و [[مصالح]] و [[مفاسد]] آن [[تبعیت]] می‌کنند. اما در جایی که مستنبط‌العله باشد، یعنی [[فقیه]] علت را [[استنباط]] کند، [[فقها]] از آن علت [[پیروی]] نمی‌کنند. اما چنین نیست؛ بلکه هرجا که فقیه به [[حکم قطعی]] [[عقل]]، علت مسئله‌ای را استنباط کند، می‌تواند متناسب با آن [[فتوا]] دهد. البته میان [[کشف]] [[قاطع]] عقل و کشف احتمالی، فرق است. برای نمونه، در [[حرمت]] گوشت خوک، عده‌ای دلیل آن را وجود باکتری‌هایی [[مضر]] در گوشت خوک ذکر کرده‌اند و گفته‌اند: با حرارت باکتری‌ها از بین می‌روند؛ یعنی [[علت حکم]] عوض می‌شود؛ لذا خود [[حکم]] هم باید عوض شود. درحالی‌که این علت، کشف [[قطعی]] عقل در علت آن حکم نیست؛ ممکن است علت‌های دیگری در کار باشد؛ یعنی برای فقیه [[یقین]] حاصل نمی‌شود.
در اینجا مسئله دیگری پیش می‌آید که حال اگر در جایی [[کتاب و سنت]] به صراحت [[دستوری]] داد و عقل صریحاً ضد آن را گفت، چه می‌کنید؟ پاسخ این است که این صرفاً یک «اگر» است و نمی‌توانید مصداقی برای آن بیابید. البته گاهی ظاهر کتاب و سنت - و نه [[نص]] آن - مطلبی را می‌گوید و عقل، قاطعانه خلافش را می‌گوید، اما این [[تعارض]] نیست و ما می‌توانیم به دلیل قاطع عقل، از ظاهر دست برداریم. همچنین گاهی نص کتاب و سنت با یک [[حدس]] و تخمین [[عقلی]] معارض می‌افتد، در اینجا نیز چون [[حکم عقل]] به‌طور قاطع نیست، از آن دست برمی‌داریم. اما آن «اگر» که مطرح شده، امکان وقوع ندارد و هرکس مدعی است، باید مصداق را ارائه کند<ref>برای بحث تفصیلی در این زمینه می‌توانید به کتاب ارزنده «منزلت عقل در هندسه معرفت دینی» نوشته آیت‌الله جوادی آملی مراجعه کنید.</ref>.
گفتنی است اینکه گفتیم هر حکمی در [[اسلام]] مصلحتی دارد، معنایش این نیست که ما حتماً به آن [[مصلحت]] باید پی ببریم، و اگر پی نبردیم دیگر آن حکم لازم نباشد. خیر، ما باید به تمام [[دستورهای اسلام]] [[متعبد]] باشیم، چه [[حکمت]] آن را بفهمیم و چه نفهمیده باشیم. البته در [[اسلام]] [[دستوری]] که [[تعبد]] محض یعنی بدون حکمت باشد، وجود ندارد؛ ولی [[عقل]] می‌گوید: جایی هم که خودت اطلاع نداری، حرف کسی را که اطلاع دارد، بپذیر.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۶۹-۷۵.</ref>
===ماهیت [[قوانین]] در اسلام===
نحوه وضع [[قانون]] در اسلام، از نوع قضایای حقیقیه است، نه قضایای خارجیه؛ یعنی هنگام وضع قانون، [[طبیعت]] اشیاء را در نظر می‌گیرند که در همه احوال ثابت است، نه مصداق را که اشیایی محدود و متغیر هستند. مثلاً اسلام می‌گوید: «گوشت گوسفند، [[حلال]] است» و «[[دزدی]] [[حرام]] است». حال اگر یک گوسفند، از دزدی باشد، به یک حیثیت حلال و به یک حیثیت حرام است که بعداً بحث می‌شود کدام حیثیت اقوی است؛ اما اگر اینها را به نحو قضایای خارجیه گفته بود؛ یعنی یک‌بار می‌گفت: «این گوسفند حلال است» و یک‌بار می‌گفت: «این گوسفند حرام است»، ما به یک [[تعارض]] لا ینحل می‌رسیدیم؛ لذا [[وظیفه]] [[فقیه]] [[حکم]] کردن به‌طور کلی است، نه پرداختن به موضوعات. مثلاً فقیه حکم می‌دهد که مسکر (مست کننده) [[نجس]] است، اما اینکه آیا الکل صنعتی هم مصداق مسکر و نجس است یا نه، به مصداق برمی‌گردد که باید متخصصین، آن را مشخص کنند.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۷۵.</ref>
===رتبه‌بندی [[احکام]] (باب [[تزاحم]] یا [[اهم و مهم]])===
یکی دیگر از جهاتی که [[نشانه]] [[هماهنگی]] [[آموزه‌های اسلامی]] با [[فطرت]] و طبیعت است و به آن امکان جاوید ماندن می‌دهد، رابطه علی و معلولی [[احکام اسلامی]] با [[مصالح]] و [[مفاسد]] [[واقعی]] و درجه‌بندی احکام از این نظر است. قبلاً گفتیم که در اسلام اعلام شده که احکام تابع یک سلسله مصالح و مفاسد واقعی است و اعلام شده است که این مصالح و مفاسد در یک درجه نیستند؛ این جهت سبب شده که باب مخصوصی در [[فقه اسلامی]] به نام باب «تزاحم» یا «اهم و مهم» باز شود و کار [[فقها]] و کارشناسان [[اسلامی]] را در موارد تلاقی مصالح و مفاسد گوناگون آسان کند.
[[اسلام]] [[اجازه]] داده است که در [[تعارض]] چند [[مصلحت]]، علمای [[امت]] درجه اهمیت [[مصلحت‌ها]] را با توجه به راهنمایی‌های خود اسلام بسنجند و [[مصالح]] مهم‌تر را بر مصالح کم‌اهمیت‌تر ترجیح دهند و خود را از بن‌بست خارج نمایند. در [[تزاحم]] بین یک مصلحت و یک [[مفسده]]، از نظر وضع [[قانون]] تناقض نیست؛ مثلاً [[تصرف در اموال]] دیگران [[حرام]] است، و [[نجات]] دادن غریق [[واجب]] است. حال اگر نجات غریق، مستلزم ورود به مِلک غیر شد، مشکلی در وضع قانون نیست؛ بلکه امکان عمل به هر دو از شخص سلب شده است. در اینجا مسئله [[اهم و مهم]] کردن، که [[وظیفه]] [[عقل]] است، پیش می‌آید و مهم فدای اهم می‌شود، بدون اینکه نیازی باشد در متن اسلام جداگانه در هر موردی استثنا ذکر شود.
همان‌طور که توضیح دادیم، اسلام [[قوانین]] را روی عناوین قرار داده نه روی افراد، و لذا در هنگام برخورد عناوین راه‌حل‌هایی هم ارائه کرده است. مثلا [[پیامبر]]{{صل}} می‌فرماید:
{{متن حدیث|إِذا اجتمعت حُرْمتانِ طُرِحت الصُّغْرى للكُبْرى}}<ref>آنجا که دو امر واجب‌الاحترام جمع شد باید از کوچک‌تر به خاطر بزرگ‌تر صرف‌نظر کرد. (غریب الحدیث، ج۲، ص۳۴۴).</ref>.
معلوم می‌شود که ممکن است در هر زمانی مسئله، با اموری [[قرین]] شود که اهمیتش از نظر اسلام فرق کند و [[تکلیف]] [[مردم]] در دو [[زمان]] تفاوت کند؛ لذا در عین اینکه دو تکلیف مختلف را مردم انجام می‌دهند، اما در هر دو حال تابع اسلام هستند. ضمناً خطر اجتهادهای [[سوء]] هم در این مواقع رخ می‌دهد که مجتهدی مهم را از اهم تشخیص ندهد، و گاه می‌شود که واجبی فدای مستحبی شود<ref>وقتی تربیت جامعه غلط باشد، برای بعضی مستحب‌ها حساسیت‌هایی به‌وجود می‌آید که مردم به‌خاطر آن، واجباتشان را ترک می‌کنند؛ مثلاً برای یک زیارت مستحب سیدالشهدا{{ع}}، صرف‌نظر از اینکه در شرایط خاصی همین زیارت واجب می‌شود، برای گرفتن گذرنامه و کارهای دیگر دروغ‌ها می‌گویند و گناه کبیره مرتکب می‌شوند.</ref>.
از جمله موارد تزاحم، مواردی است که [[مصلحت]] فرد با مصلحت جمع [[تعارض]] پیدا کند. در [[اسلام]]، مصلحت جمع مقدم شمرده می‌شود مانند مسئله تَتَرُّس؛ در قدیم [[دشمن]] برای جلوگیری از [[حمله]] [[مسلمانان]]، عده‌ای از [[اسرا]] را در جلوی خود قرار می‌دادند تا [[مسلمان‌ها]] پیش از رسیدن دشمن مجبور شوند [[یاران]] خود را [[شهید]] کنند. [[فقها]] در اینجا متفق‌القول‌اند که اگر خطری که از ناحیه دشمن [[پیش‌بینی]] می‌شود، مهم‌تر و عظیم‌تر از ضرر کشتن این مسلمان‌ها باشد، باید آنها را کشت و آنها شهید محسوب می‌شوند. یا مثلاً اگر ایجاد خیابانی به مصلحت [[شهر]] باشد، می‌توان [[خانه]] کسی را که در مسیر آن خیابان واقع شده است ولو اینکه [[راضی]] نباشد، خراب کرد و البته خسارتش را به وی پرداخت. البته توجه شود که گفتیم که مصلحت شهر چنان اقتضایی داشته باشد نه صرفاً به خاطر [[زیبایی]] شهر. مسئله تشریح بدن میت نیز، اگر [[آموزش علم]] [[طب]]، متوقف بر آن باشد و میت [[غیر مسلمان]] یافت نشود، با وجود احترامی که اسلام برای جنازه [[مؤمن]] قائل است، به دلیل اهمیت [[علم طب]] برای [[جامعه اسلامی]]، تشریح جنازه [[مسلمان]] جایزه شمرده می‌شود. البته در اینجا نیز باید [[اهم و مهم]] رعایت شود و مثلاً بدن شخصیت‌های بزرگی همچون [[مراجع تقلید]] و... بر بدن [[مؤمنان]] عادی و بدن آنها بر افراد مجهول‌الهویه [[احترام]] بیشتری دارد. مثال دیگر، جایز شمردن [[شرب خمر]] است برای کسی که چنان [[مرضی]] دارد که [[پزشک]] تشخیص داده [[حفظ]] جانش جز با شرب خمر میسر نیست.
به هر حال باب [[تزاحم]]، باب بسیار وسیعی است و در این کبرای کلی هیچ کس [[شک]] ندارد که به‌خاطر مصلحت بزرگ‌تر، باید از مصلحت کوچک‌تر دست برداشت؛ و اگر می‌بیند به آن عمل نمی‌شود، یا بدین دلیل است که [[فقیه]] [[زمان]]، [[مصالح]] را درست تشخیص نمی‌دهد و اهمیت‌ها را خوب [[درک]] نمی‌کند، یا خوب تشخیص می‌دهد، ولی از [[مردم]] می‌ترسد و جرئت [[فتوا]] دادن ندارد.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۷۶.</ref>
===[[جامعیت]] و به تعبیر خود [[قرآن]] «[[وسطیت]]»===
یک‌جانبه بودن یک [[قانون]] یا یک [[مکتب]]، دلیل [[منسوخ]] شدن خود را همراه دارد. عوامل مؤثر و [[حاکم]] بر [[زندگی]] [[انسان]] فراوان است. [[چشم‌پوشی]] از هر یک از آنها خودبه‌خود [[عدم تعادل]] ایجاد می‌کند. مهم‌ترین رکن جاوید ماندن، توجه به همه جوانب مادی و [[روحی]] و فردی و [[اجتماعی]] است. [[جامعیت]] و همه‌جانبه بودن تعلیمات [[اسلامی]] مورد قبول اسلام‌شناسان است. بحث تفصیلی درباره این مطلب از عهده این گفتار بیرون است و در فصل قبل مختصراً توضیح دادیم.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۷۹.</ref>
===قانون ثابت برای احتیاج ثابت و طراحی وضع متغیر برای احتیاج متغیر===
رمز دیگر [[خاتمیت]] و [[جاودانگی دین اسلام]] که آن نیز از [[هماهنگی]] با [[قوانین]] [[فطری]] سرچشمه می‌گیرد این است که برای احتیاج‌های ثابت و دائم [[بشر]]، [[قوانین ثابت]] و لایتغیری در نظر گرفته و برای اوضاع و احوال متغیر وی، قانون متغیری را [[پیش‌بینی]] کرده است.
همان‌گونه که گذشت، پاره‌ای از احتیاج‌های بشر - چه در زمینه‌های فردی و چه در زمینه‌های اجتماعی - وضع ثابتی دارد و در همه زمان‌ها یکسان است؛ مانند [[اخلاق]]، یعنی نظامی که انسان باید به [[غرایز]] خود بدهد؛ [[عدالت]]، یعنی نظامی که باید به [[اجتماع]] بدهد؛ و [[عبادت]]، یعنی رابطه‌ای که باید با [[خالق]] خود داشته باشد و [[ایمان]] خود را تجدید و تکمیل کند.
قسمتی دیگر از احتیاج‌های بشر متغیر است و قانون متغیری را ایجاب می‌کند. [[اسلام]] برای این احتیاج‌ها با ارتباط برقرار کردن بین آنها و اصول ثابت وضع متغیری را در نظر گرفته است که آن اصول ثابت در هر وضع جدید و متغیری، قانون فرعی خاص و متناسبی را [[تولید]] می‌کند. رابطه آن قوانین ثابت با این وضع متغیر همانند‌مداری است که مسیر حرکت یک سیاره را مشخص می‌کند؛ مدار همواره ثابت است، اما موقعیت سیاره دائما در حال [[تغییر]] است و این تغییر لطمه‌ای به آن [[ثبات]] نمی‌زند، بلکه کاملاً از آن [[تبعیت]] می‌کند.
توضیح تفصیلی این بحث در چنین مجالی نمی‌گنجد، اما می‌توان مطلب را با بیان چند مثال واضح‌تر کرد: در [[اسلام]] یک اصل [[اجتماعی]] هست:
{{متن قرآن|وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ}}<ref>«و آنچه در توان دارید از نیرو و اسبان آماده در برابر آنان فراهم سازید» سوره انفال، آیه ۶۰.</ref>.
یعنی تا آخرین حد امکان در برابر [[دشمن]] نیرو تهیه کنید و نیرومند باشید. این اصل را «کتاب» یعنی [[قرآن]] به ما [[تعلیم]] می‌دهد. از طرف دیگر، در [[سنت]] یک سلسله [[دستورها]] رسیده است که در [[فقه]] به نام «[[سبق و رمایه]]» معروف است، دستور رسیده که خود و فرزندانتان تا حد [[مهارت]] کامل، [[فنون]] اسب‌سواری و [[تیراندازی]] را یاد بگیرید. اسب‌دوانی و تیراندازی جزء فنون نظامی آن عصر و بهترین وسیله تهیه نیرو و نیرومند شدن در مقابل دشمن در آن عصر بوده است. ریشه و اصل [[قانون]] «سبق و رمایه»، اصل {{متن قرآن|وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ}}<ref>«و آنچه در توان دارید از نیرو و اسبان آماده در برابر آنان فراهم سازید» سوره انفال، آیه ۶۰.</ref> است؛ یعنی تیر و [[شمشیر]] و نیزه و اسب از نظر اسلام اصالت ندارد و جزء [[هدف‌های اسلامی]] نیست. آنچه اصالت دارد، [[قوای نظامی]] و [[دفاعی]] [[مسلمانان]] است که باید در هر عصر و زمانی تا آخرین حد امکان در برابر دشمن [[قوی]] باشد. در [[حقیقت]]، [[لزوم]] مهارت در تیراندازی و اسب‌دوانی، جامه‌ای است که به تن برای لزوم [[نیرومندی]] در برابر دشمن پوشانده شده است و به عبارت دیگر شکل اجرایی نیرومند بودن در آن عصر و [[زمان]] بوده است. لزوم نیرومندی در برابر دشمن، قانون ثابتی است که از یک احتیاج ثابت و دائم سرچشمه می‌گیرد؛ اما لزوم مهارت در تیراندازی و اسب‌دوانی [[مظهر]] یک احتیاج موقت است و با [[مقتضیات زمان]] و [[توسعه]] عوامل [[فرهنگی]] و فنی [[تغییر]] می‌کند و چیزهای دیگر از قبیل لزوم مهارت در به‌کار بردن سلاح‌های امروز جای آن را می‌گیرد.
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} فرموده است: [[طلب دانش]] بر هر [[مسلمان]] [[واجب]] است. [[دانشمندان اسلامی]] به ثبوت رسانیده‌اند که [[وجوب]] تحصیل [[دانش]] از نظر [[اسلام]] در دو مورد است: در موردی که تحصیل [[ایمان]] به دانش بستگی دارد؛ و دیگر در مواردی است که انجام یک [[وظیفه]] بدان بستگی پیدا می‌کند؛ به اصطلاح این وجوب «تهیوی» است یعنی برای این است که [[انسان]] را برای عمل و [[انجام وظیفه]] آماده کند. در مورد دوم، تحصیل [[علوم]] از نظر وجوب و عدم وجوب به حسب [[مقتضیات زمان]] متفاوت می‌شود. در برخی از زمان‌ها انجام [[تکالیف]] [[اسلامی]] حتی [[تکالیف اجتماعی]] از قبیل [[تجارت]]، [[صنعت]]، [[سیاست]] و غیره نیاز چندانی به تحصیل دانش نداشت و تجربیات عادی کافی بود؛ ولی در [[زمان]] دیگر مانند زمان ما انجام این [[وظایف]] آنچنان پیچیده و دشوار است که سال‌ها درس و [[تخصص]] لازم است تا انجام تکالیف اجتماعی اسلامی (واجب‌های کفایی) امکان‌پذیر شود. از این‌رو تحصیل [[علوم سیاسی]] و [[اقتصادی]] و فنی که در عصری واجب نبود در عصر دیگر واجب می‌شود. چرا؟ چون [[اجرا]] و عملی ساختن [[اصل لزوم]] [[حفظ]] حیثیت و [[عزت]] و [[استقلال]] [[جامعه اسلامی]] که یک اصل ثابت و دائم است، در شرایط این زمان جز با تحصیل و تکمیل دانش حاصل نمی‌شود، و انجام این [[تکلیف]] در شرایط و زمان‌های مختلف به یک شکل نیست.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۷۹.</ref>
===توجه به [[روح]] و معنا و [[انعطاف‌پذیری]] در قالب و شکل===
اسلام به شکل و صورت [[زندگی]] که [[وابستگی]] تام و تمامی به [[میزان]] دانش [[بشر]] دارد اصالت نداده است. [[دستورهای اسلامی]] مربوط به روح و معنا و [[هدف زندگی]] و بهترین راهی است که بشر باید برای وصول به آن [[هدف‌ها]] پیش بگیرد. [[علم]] نه [[هدف]] و [[روح زندگی]] را عوض می‌کند و نه راه بهتر و نزدیک‌تر و بی‌خطرتری به سوی هدف‌های زندگی نشان می‌دهد؛ علم همواره وسایل بهتر و کامل‌تری برای تحصیل هدف‌های زندگی و پیمودن راه وصول به آن هدف‌ها در [[اختیار]] قرار می‌دهد.
[[اسلام]] با قرار دادن [[هدف‌ها]] و روش رسیدن به آنها در قلمرو خود و واگذاشتن شکل‌ها و صورت‌ها و ابزارها در [[قلمرو علم]] و فن از هرگونه تصآدمی با [[توسعه]] [[فرهنگ]] و [[تمدن]] [[پرهیز]] کرده است؛ بلکه با [[تشویق]] به عوامل توسعه تمدن یعنی [[علم]]، کار [[تقوا]]، [[اراده]]، [[همت]] و [[استقامت]]، خود به عنوان عامل اصلی [[پیشرفت]] تمدن نقش عمده به عهده گرفته است.
اسلام شاخص‌هایی در خط [[سیر]] [[بشر]] [[نصب]] کرده است. آن شاخص‌ها از طرفی مسیر و مقصد را نشان می‌دهد و از طرف دیگر با اعلام خطر، [[انحراف‌ها]]، سقوط‌ها و [[تباهی‌ها]] را نشان می‌دهد. تمام [[مقررات اسلامی]] یا از نوع شاخص‌های قسم اول است و یا از نوع شاخص‌های قسم دوم.
وسایل و ابزارهای [[زندگی]] در هر عصری به [[میزان]] معلومات و اطلاعات [[علمی]] بشر بستگی دارد. هر اندازه معلومات و اطلاعات توسعه یابد، ابزارها کامل‌تر می‌شوند و جای ناقص‌ترها را می‌گیرند. در اسلام یک وسیله و یا یک شکل ظاهری و مادی نمی‌توان یافت که جنبه «[[تقدس]]» داشته باشد تا یک نفر [[مسلمان]] خود را موظف بداند آن وسیله و شکل را برای همیشه [[حفظ]] کند<ref>البته گاهی شکل و ظاهر، ارتباط شدیدی با محتوا دارد. در این‌گونه موارد به‌خاطر حفظ محتوا، بر حفظ شکل و ظاهر تأکید می‌شود و البته در این موارد نیز تا جایی که امکان انعطاف در شکل باشد به نحوی که به محتوا لطمه نخورد انعطاف‌پذیری حفظ می‌شود. مثلاً یکی از محتواهای مورد تأکید در اسلام، حفظ عفت در روابط جنسی بین زنان و مردان است که برای این کار حجاب بر زنان و غض بصر بر مردان واجب شده است. از آنجا که میزان تمایل‌های جنسی انسان‌ها در طول تاریخ تغییر نمی‌کند لذا میزان حجاب ظاهری واجب نیز در طول زمان تغییر نمی‌کند؛ اما البته متناسب با زمان‌ها و فرهنگ‌های مختلف می‌تواند طرح‌ها و رنگ‌های متفاوتی برای زنان طراحی شود که آن حجاب واجب را تأمین کند.</ref>.
[[اسلام]] نگفته که خیاطی، [[بافندگی]]، [[کشاورزی]]، [[حمل و نقل]]، [[جنگ]] و یا هر کاری دیگر از این قبیل باید با فلان ابزار مخصوص باشد تا با [[پیشرفت علم]] که آن ابزار [[منسوخ]] می‌شود میان [[علم]] و دستور اسلام تضاد و تناقضی پیدا شود. اسلام نه برای [[کفش]] و [[لباس]] مد خاصی آورده و نه برای ساختمان‌ها، سبک و شیوه معینی در نظر گرفته و نه برای [[تولید]] و [[توزیع]]، ابزارهای مخصوصی معین کرده است.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۸۲.</ref>
===[[قواعد]] کنترل‌کننده===
عامل دیگری که به [[مقررات اسلامی]] خاصیت انعطاف و تحرک و انطباق بخشیده و آن را جاوید نگه می‌دارد؛ وجود یک سلسله قواعد کنترل کننده در متن مقررات اسلامی است. [[فقها]] نام بسیار [[زیبایی]] روی آنها نهاده‌اند: «قواعد حاکمه»، یعنی قواعدی که بر سراسر [[احکام]] و مقررات اسلامی [[تسلط]] دارد و بر همه آنها [[حکومت]] می‌کند. این قواعد، مانند یک [[بازرس]] عالی، احکام و [[مقررات]] را تحت نظر قرار می‌دهد و آنها را کنترل می‌کند. قاعده «[[لاحرج]]» و قاعده «[[لاضرر]]» از این دسته است. در [[حقیقت]]، اسلام برای این قواعد [[حق]] «وتو» قائل شده است. این قواعد نیز داستان جالب و مفصلی دارد. مثلاً در عین اینکه [[نماز واجب]] شده است اما در مورد مریضی که نمی‌تواند ایستاده [[نماز]] بخواند یا برایش [[مشقت]] زیادی دارد، مطابق [[قاعده لاحرج]] گفته‌اند: نشسته و یا حتی خوابیده نماز بخوان. یا حتی اگر توان حرف زدن نداری یا حرف زدن برایت [[مضر]] است با ایما و اشاره نماز بخوان. یا دستور [[روزه]] گرفتن آمده است، اما گفته‌اند در [[سفر]] نباید روزه بگیری؛ زیرا که:
{{متن قرآن|يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ}}<ref>«خداوند برای شما آسانی می‌خواهد و برایتان دشواری نمی‌خواهد» سوره بقره، آیه ۱۸۵.</ref>.
همه اینها برای این است که [[درک]] کنیم چگونه اسلام، خودش را بدون عوامل و دخالت‌های بیرونی با اوضاع و احوال مختلف وفق می‌دهد.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۸۴.</ref>
===[[اختیارات حاکم]] [[شرع]] ([[اختیارات حکومت]])===
عامل دیگری که در [[قوانین اسلام]] [[نرمش]] و انعطاف ایجاد می‌‌کند، اختیاراتی است که [[اسلام]] به [[حکومت اسلامی]] و به عبارت دیگر، به [[اجتماع]] [[اسلامی]] داده است. این اختیارها، در درجه اول مربوط به [[حکومت]] شخص [[نبی اکرم]]{{صل}} است و از او به [[حکومت امام]] و از او به هر حکومت [[شرعی]] دیگر منتقل می‌شود.
[[قرآن کریم]] می‌فرماید:
{{متن قرآن|النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ}}<ref>«پیامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» سوره احزاب، آیه ۶.</ref>.
این [[اختیارات]] دامنه وسیعی دارد. حکومت اسلامی در شرایط جدید و نیازمندی‌های جدید می‌تواند با توجه به اصول و مبانی اساسی اسلامی، یک سلسله [[مقررات]] وضع کند که در گذشته موضوعاً منتفی بوده است<ref>ر.ک: مرحوم آیت‌الله نایینی، تنبیه الامه، صص ۹۷-۱۰۲ و مقالۀ «ولایت و زعامت» به قلم علامه طباطبایی در کتاب مرجعیت و روحانیت (چاپ دوم)، صص ۸۲-۸۴. [این پاورقی از خود شهید مطهری است: مجموعه آثار، ج۲، ص۱۵۳].</ref>. اختیارات [[قوه]] حاکمه اسلامی، شرط لازم [[حُسن]] اجرای [[قوانین آسمانی]] و حسن تطبیق با [[مقتضیات زمان]] و حُسن تنظیم برنامه‌های مخصوص هر دوره است. این اختیارات حدود و شرایطی دارد که اکنون مجال سخن درباره آنها نیست.
می‌توان [[اختیارات حاکم]] را با این مسئله [[تشبیه]] کرد که در اکثر کشورها [[قوانین]] را [[قوه مقننه]] وضع می‌کند؛ ولی در مواردی [[مصلحت]] را چنین می‌بیند که برای همیشه یا به‌طور موقت [[اختیار]] را به [[قوه مجریه]] بسپارد. فتوای معروف میرازی شیرازی در [[تحریم تنباکو]] براساس همین اختیار بود. دلیل این اختیارات هم، انجام کارهایی است که [[پیامبر]]{{صل}} به عنوان [[حاکم شرع]] انجام می‌داد و چیز واحدی را در فواصل مختلفی امر و سپس [[نهی]] می‌کرد که مثال معروفش همان مسئله [[متعه]] است که پیامبر{{صل}} در جایی نهی، و در مورد دیگر امر کرده است.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۸۵.</ref>
===برخورداری از الگویی دراز مدت برای تطبیق زمان‌ها و اوضاع مختلف===
در تبیین مسئله [[خاتمیت]]، ما [[شیعیان]] از نعمت‌هایی برخورداریم که [[اهل‌تسنن]] برخوردار نیستند. کل زمانی که مجموعه گفتار و [[افعال فردی]] برای اهل‌تسنن [[حجت]] است، فقط بیست‌وسه سال است؛ یعنی دوره [[نبوت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و البته اوضاع و احوال متعددی در این بیست‌وسه سال رخ داد. اما دوره [[عصمت]] برای ما [[شیعیان]] ۲۷۳ سال است: دوره نبوت [[پیامبر]]{{صل}} به اضافه دوره [[امامت]] [[امامان]] حاضر؛ مسلماً در این مدت، [[تغییر]] و تنوع اوضاع و احوال بیشتر بوده و این مسئله مشکل اقتضای [[زمان]] را برای ما شیعیان حل می‌کند؛ زیرا درست است که [[وظیفه]] [[اجتهاد]] بر دوش علمای [[امت]] گذاشته شده است، ولی بین خود [[علما]] در اجتهادشان [[اختلاف]] پیش می‌آید و باید شاخصی وجود داشته باشد که بتوان اجتهاد صحیح و روش‌های اجتهاد صحیح را از اجتهاد [[خطا]] تشخیص داد. برای اینکه فایده این مسئله واضح معلوم شود، چند مثال می‌آوریم.
گاه با این مسئله برخورد می‌کنیم که بعضی از امور در [[سیره پیامبر]]{{صل}} با یکی از [[معصومان]]{{ع}}، یا میان دو تن از [[ائمه]]{{عم}} متفاوت است؛ مثلا پیامبر{{صل}} لباسی ساده می‌پوشید، اما [[حضرت صادق]]{{ع}} [[لباس]] نسبتاً خوبی می‌پوشید. این‌گونه موارد ما را در تشخیص اینکه چه چیزهایی ذاتی [[دین]] است و چه چیزهایی ناشی از اوضاع و احوال زمانه، تواناتر می‌کند. در همین مورد، کسی بر [[امام صادق]]{{ع}} اشکال می‌گیرد که چرا شما مثل پیامبر{{صل}} [[رفتار]] نمی‌کنید؟ [[امام]]{{ع}} در پاسخ می‌فرمایند: آن زمان [[همدردی]] با [[مردم]]، چنان لباس پوشیدنی را اقتضا می‌کرد ولی امروزه که سطح درآمد مردم بیشتر شده است، دیگر [[پوشیدن]] چنان لباس مندرسی لازم نیست<ref>اصول کافی، ج۵،ص ۶۵.</ref>. این نشان می‌دهد که آنچه اصالت دارد، [[مواسات]] و همدردی و رسیدگی به حال [[فقرا]] است؛ اما اینکه اقتضای این مسئله در هر زمانی چگونه لباس پوشیدنی است، این مربوط به زمان است.
یا مثلاً در بحث [[حکومت]]، مطرح می‌شود که چرا [[امام حسن]]{{ع}} [[صلح]] کرد، ولی [[امام حسین]]{{ع}} صلح نکرد؟ یا چرا [[امام علی]]{{ع}} در [[زمان ابوبکر]] [[قیام]] نکرد، ولی در برابر [[معاویه]] آن‌چنان ایستاد؟ یا چرا امام علی{{ع}} فرمود: من یک لحظه هم [[حکومت معاویه]] را [[تحمل]] نمی‌کنم اما [[امام حسن]]{{ع}} [[حکومت]] را به [[معاویه]] واگذار کرد؟ پاسخ این است: آنچه اصالت دارد، [[حفظ حوزه اسلام]] است. اینکه [[پیامبر]]{{صل}} می‌گوید: علی{{ع}} [[خلیفه]] شود، برای [[تقویت اسلام]] است. در عین‌حال پس از [[رحلت پیامبر]]{{صل}}، بسیاری از تازه‌مسلمان‌ها بودند که [[اسلام]] در [[دل]] آنها [[نفوذ]] نکرده بود و در آن [[زمان]]، [[مصلحت اسلام]] [[آرامش]] کاملی را ایجاب می‌کرد زیرا اولاً، باید غائله [[ارتداد]] خوابانده شود و ثانیاً؛ آنها که از دور می‌آیند برایشان علی{{ع}} و [[ابوبکر]] فرقی ندارد. در چنین وضعی آن‌که ذی‌حق است برای مصلحت اسلام - نه برای [[جان]] خود، آن‌چنان که برخی چنان گفته‌اند - باید [[صبر]] کند. اما [[زمان معاویه]] اوضاع فرق می‌کرد؛ معاویه کسی بود که سال‌ها همراه پدرش با اسلام جنگیده بود، پس علی{{ع}} باید در مقابل او بایستد؛ اما [[زمان امام حسن]]{{ع}} مسئله دیگری پیش می‌آید و آن حالت سست‌عنصری [[اصحاب امام حسن]]{{ع}} بود، به نحوی که اگر{{ع}} [[امام]] می‌خواست به [[مقاومت]] ادامه دهد، هم خودش و هم تمامی [[حافظان]] اصیل اسلام کشته می‌شدند، آن هم نه شرافتمندانه، بلکه خونشان به هدر رفت. در [[زمان امام حسین]]{{ع}} اوضاع عوض می‌شود؛ یزید فسقش - برخلاف معاویه - آشکار بود و [[زیرکی]] معاویه را نداشت؛ بنابراین [[خون امام حسین]]{{ع}} می‌توانست به ثمر بنشیند.
مسئلۀ [[الگو]] بودن [[ائمه]]{{عم}} به همین [[اعمال]] خاص آنها خلاصه نمی‌شود، بلکه مطلب مهم‌تر تبیین روش‌های [[درک]] صحیح [[دین]] و [[اجتهاد]] است که در پایان فصل قبل توضیح داده شد.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۸۶.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
خط ۱۳۴: خط ۲۱۴:
== پانویس ==
== پانویس ==
{{پانویس}}
{{پانویس}}
[[رده:اسلام]]
۱۲۹٬۸۰۱

ویرایش