حرکت امام حسین به سوی مکه: تفاوت میان نسخه‌ها

بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
 
(۲ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط یک کاربر دیگر نشان داده نشد)
خط ۲۴: خط ۲۴:
به [[یقین]] مکه مقصد نهایی امام حسین{{ع}} نبود زیرا می‌دانست درگیری میان او و [[یزیدیان]] حتمی است و او نمی‌خواست [[حرم امن]] [[خدا]] مورد هتک یزیدیان قرار گیرد، و [[قداست]] آن با هجوم این گروه خدانشناس که حرمتی برای ارزش‌های والای [[اسلام]] قائل نبودند زیر سؤال برود. همان‌گونه که در مورد عبدالله بن زبیر چنین اتفاق افتاد، او مدتی بعد مکیان را با خود همراه کرد و به هنگام هجوم [[لشکر]] یزید به [[خانه خدا]] پناه برد ولی آنها [[احترام]] [[کعبه]] را نگاه نداشتند و با سنگ‌هایی که از منجنیق پرتاب شد آن را درهم کوبیدند<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها (کتاب)|عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها]]، ص ۳۲۸.</ref>.
به [[یقین]] مکه مقصد نهایی امام حسین{{ع}} نبود زیرا می‌دانست درگیری میان او و [[یزیدیان]] حتمی است و او نمی‌خواست [[حرم امن]] [[خدا]] مورد هتک یزیدیان قرار گیرد، و [[قداست]] آن با هجوم این گروه خدانشناس که حرمتی برای ارزش‌های والای [[اسلام]] قائل نبودند زیر سؤال برود. همان‌گونه که در مورد عبدالله بن زبیر چنین اتفاق افتاد، او مدتی بعد مکیان را با خود همراه کرد و به هنگام هجوم [[لشکر]] یزید به [[خانه خدا]] پناه برد ولی آنها [[احترام]] [[کعبه]] را نگاه نداشتند و با سنگ‌هایی که از منجنیق پرتاب شد آن را درهم کوبیدند<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها (کتاب)|عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها]]، ص ۳۲۸.</ref>.


== تلاش [[ابن عباس]] و [[عبدالله بن عمر]] برای منصرف ساختن [[امام]]{{ع}} ==
== تلاش ابن‌عباس و ابن‌عمر برای منصرف‌ساختن امام ==
{{همچنین|عبدالله بن عباس|عبدالله بن عمر}}
امام حسین{{ع}} باقیمانده [[ماه شعبان]] و [[ماه رمضان]] و [[شوال]] و [[ذی القعده]] را در مکه ماند. در آن ایام «[[عبدالله بن عباس]]» و «عبدالله بن عمر» نیز در مکه بودند. آن دو که قصد مراجعت به [[مدینه]] را داشتند با هم نزد امام{{ع}} آمدند. عبدالله بن عمر عرض کرد: ای [[ابا عبدالله]]! خدا تو را [[رحمت]] کند. از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست، [[پروا]] کن! تو از [[دشمنی]] و [[ستم]] [[مردم]] این [[دیار]] نسبت به [[خاندان]] خویش [[آگاهی]]، این مردم، [[یزید بن معاویه]] را به [[زمامداری]] پذیرفته‌اند، من می‌ترسم که مردم به جهت زر و سیم به او (یزید) [[گرایش]] پیدا کنند و تو را به [[قتل]] برسانند و به خاطر تو افراد زیادی کشته شوند. من از [[رسول خدا]]{{صل}} شنیدم که می‌فرمود: «حسین کشته خواهد شد و اگر او را به قتل رسانند و تنهایش گذارده، یاری‌اش نکنند، [[خداوند]] تا [[روز رستاخیز]] آنان را [[خوار]] می‌کند!» و من [[مصلحت]] می‌بینم تو نیز همانند سایر [[مردم]] با یزید [[سازش]] کنی! همچنان که پیش از این در برابر [[معاویه]] [[شکیبایی]] ورزیده‌ای، اکنون نیز [[صبر]] پیشه ساز، تا خداوند بین تو و این گروه [[ستمگر]] [[داوری]] کند!
امام حسین{{ع}} باقیمانده [[ماه شعبان]] و [[ماه رمضان]] و [[شوال]] و [[ذی القعده]] را در مکه ماند. در آن ایام «[[عبدالله بن عباس]]» و «عبدالله بن عمر» نیز در مکه بودند. آن دو که قصد مراجعت به [[مدینه]] را داشتند با هم نزد امام{{ع}} آمدند. عبدالله بن عمر عرض کرد: ای [[ابا عبدالله]]! خدا تو را [[رحمت]] کند. از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست، [[پروا]] کن! تو از [[دشمنی]] و [[ستم]] [[مردم]] این [[دیار]] نسبت به [[خاندان]] خویش [[آگاهی]]، این مردم، [[یزید بن معاویه]] را به [[زمامداری]] پذیرفته‌اند، من می‌ترسم که مردم به جهت زر و سیم به او (یزید) [[گرایش]] پیدا کنند و تو را به [[قتل]] برسانند و به خاطر تو افراد زیادی کشته شوند. من از [[رسول خدا]]{{صل}} شنیدم که می‌فرمود: «حسین کشته خواهد شد و اگر او را به قتل رسانند و تنهایش گذارده، یاری‌اش نکنند، [[خداوند]] تا [[روز رستاخیز]] آنان را [[خوار]] می‌کند!» و من [[مصلحت]] می‌بینم تو نیز همانند سایر [[مردم]] با یزید [[سازش]] کنی! همچنان که پیش از این در برابر [[معاویه]] [[شکیبایی]] ورزیده‌ای، اکنون نیز [[صبر]] پیشه ساز، تا خداوند بین تو و این گروه [[ستمگر]] [[داوری]] کند!


خط ۴۳: خط ۴۴:
[[عبدالله بن عمر]] گفت: «نه به خدا سوگند! [[خداوند]] هرگز فرزند [[دختر رسول خدا]]{{صل}} را در اشتباه نمی‌گذارد و هرگز یزید بن معاویه ـ که خدا لعنتش کند ـ با تویی که [[پاک]] و برگزیده [[خاندان]] [[پیامبری]]، در امر [[خلافت]] هم پایه نیست، ولی می‌ترسم که این چهره زیبای تو را آماج شمشیرهای خود قرار داده و از این [[امت]] برخوردی را که انتظارش را نداری ببینی. پس با ما به [[مدینه]] برگرد و اگر [[دوست]] نداشتی که [[بیعت]] کنی، هرگز بیعت مکن ولی در خانه‌ات بنشین (و [[پرچم]] [[مخالفت]] بلند نکن!)».
[[عبدالله بن عمر]] گفت: «نه به خدا سوگند! [[خداوند]] هرگز فرزند [[دختر رسول خدا]]{{صل}} را در اشتباه نمی‌گذارد و هرگز یزید بن معاویه ـ که خدا لعنتش کند ـ با تویی که [[پاک]] و برگزیده [[خاندان]] [[پیامبری]]، در امر [[خلافت]] هم پایه نیست، ولی می‌ترسم که این چهره زیبای تو را آماج شمشیرهای خود قرار داده و از این [[امت]] برخوردی را که انتظارش را نداری ببینی. پس با ما به [[مدینه]] برگرد و اگر [[دوست]] نداشتی که [[بیعت]] کنی، هرگز بیعت مکن ولی در خانه‌ات بنشین (و [[پرچم]] [[مخالفت]] بلند نکن!)».


[[امام]]{{ع}} فرمود: «هیهات! ای فرزند [[عمر]]! این گروه مرا رها نخواهند کرد هر چند مرا بر [[حق]] دانند و اگر هم مرا بر حق ندانند باز رهایم نخواهند کرد تا به [[اکراه]] هم شده بیعت نمایم یا مرا به [[قتل]] رسانند. ای عبدالله بن عمر! آیا نمی‌دانی از نشانه‌های [[پستی]] [[دنیا]] نزد خدا این است که سر «[[یحیی بن زکریا]]» را برای [[زن]] بدکاره‌ای از [[زنان]] [[بنی اسرائیل]] بردند با این که سر بریده علیه آنان به روشنی سخن می‌گفت؟! ای اباعبدالرحمن آیا نمی‌دانی که [[قوم بنی‌اسرائیل]] از طلوع فجر تا [[طلوع]] [[آفتاب]] هفتاد [[پیامبر]] را می‌کشتند آنگاه (با خیالی آسوده) در بازارها نشسته و به [[خرید و فروش]] می‌پرداختند آن چنان که گویی هیچ کار خلافی مرتکب نشده‌اند؟! خداوند نیز در کیفرشان [[شتاب]] نفرمود تا آنکه پس از فرصتی، آنان را با [[صلابت]] و [[قدرت]] به [[کیفر]] رساند (و درهم کوبید). ای اباعبدالرحمن! از [[خدا]] بترس! و دست از [[یاری]] من بر مدار... . ای فرزند [[عمر]]! اگر برای تو [[همراهی]] با من دشوار و سنگین است، پس معذور و مرخصی! ولی... از این گروه کناره بگیر و در [[بیعت]] [[شتاب]] مکن تا ببینی کار به کجا می‌انجامد!»<ref>{{متن حدیث|هَيْهَاتَ يَا بْنَ عُمَرَ! إِنَّ الْقَوْمَ لَا يَتْرُكُونِي وَ إِنْ أَصَابُونِي، وَ إِنْ لَمْ يُصِيبُونِي فَلَا يَزَالُونَ حَتَّى أُبَايِعَ وَ أَنَا كَارِهٌ، أَوْ يَقْتُلُونِي، أَ مَا تَعْلَمُ يَا عَبْدَ اللهِ! أَنَّ مِنْ هَوَانِ هَذِهِ الدُّنْيَا عَلَى اللهِ تَعَالَى أَنَّهُ أُتِيَ بِرَأْسِ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا{{ع}} إِلَى بَغِيَّةٍ مِنْ بَغَايَا بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ الرَّأْسُ يَنْطِقُ بِالْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ؟! أَ مَا تَعْلَمُ أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ! أَنَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ كَانُوا يَقْتُلُونَ مَا بَيْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إِلَى طُلُوعِ الشَّمْسِ سَبْعِينَ نَبِيّاً ثُمَّ يَجْلِسُونَ فِي أَسْوَاقِهِمْ يَبِيعُونَ وَ يَشْتَرُونَ كُلُّهُمْ كَأَنَّهُمْ لَمْ يَصْنَعُوا شَيْئاً، فَلَمْ يُعَجِّلِ اللهُ عَلَيْهِمْ، ثُمَّ أَخَذَهُمْ بَعْدَ ذَلِكَ أَخْذَ عَزِيزٍ مُقْتَدِرٍ؛ إِتَّقِ اللهَ أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ، وَ لَا تَدَعَنَّ نُصْرَتِي وَ اذْكُرْنِي فِي صَلَاتِكَ... يَا ابْنَ عُمَرَ! فَإِنْ كَانَ الْخُرُوجُ مَعِي مِمَّا يَصْعَبُ عَلَيْكَ وَ يَثْقُلُ فَأَنْتَ فِي أَوْسَعِ الْعُذْرِ، وَ لَكِنْ... إِجْلِسْ عَنِ الْقَوْمِ، وَ لَا تَعْجَلْ بِالْبَيْعَةِ لَهُمْ حَتَّى تَعْلَمَ إِلَى مَا تَؤُولُ الْأُمُورُ}}</ref>.
[[امام]]{{ع}} فرمود: «هیهات! ای فرزند [[عمر]]! این گروه مرا رها نخواهند کرد هر چند مرا بر [[حق]] دانند و اگر هم مرا بر حق ندانند باز رهایم نخواهند کرد تا به [[اکراه]] هم شده بیعت نمایم یا مرا به [[قتل]] رسانند. ای عبدالله بن عمر! آیا نمی‌دانی از نشانه‌های [[پستی]] [[دنیا]] نزد خدا این است که سر «[[یحیی بن زکریا]]» را برای [[زن]] بدکاره‌ای از [[زنان]] [[بنی اسرائیل]] بردند با این که سر بریده علیه آنان به روشنی سخن می‌گفت؟! ای اباعبدالرحمن آیا نمی‌دانی که [[قوم بنی‌اسرائیل]] از طلوع فجر تا طلوع [[آفتاب]] هفتاد [[پیامبر]] را می‌کشتند آنگاه (با خیالی آسوده) در بازارها نشسته و به [[خرید و فروش]] می‌پرداختند آن چنان که گویی هیچ کار خلافی مرتکب نشده‌اند؟! خداوند نیز در کیفرشان [[شتاب]] نفرمود تا آنکه پس از فرصتی، آنان را با [[صلابت]] و [[قدرت]] به [[کیفر]] رساند (و درهم کوبید). ای اباعبدالرحمن! از [[خدا]] بترس! و دست از [[یاری]] من بر مدار... . ای فرزند [[عمر]]! اگر برای تو [[همراهی]] با من دشوار و سنگین است، پس معذور و مرخصی! ولی... از این گروه کناره بگیر و در [[بیعت]] [[شتاب]] مکن تا ببینی کار به کجا می‌انجامد!»<ref>{{متن حدیث|هَيْهَاتَ يَا بْنَ عُمَرَ! إِنَّ الْقَوْمَ لَا يَتْرُكُونِي وَ إِنْ أَصَابُونِي، وَ إِنْ لَمْ يُصِيبُونِي فَلَا يَزَالُونَ حَتَّى أُبَايِعَ وَ أَنَا كَارِهٌ، أَوْ يَقْتُلُونِي، أَ مَا تَعْلَمُ يَا عَبْدَ اللهِ! أَنَّ مِنْ هَوَانِ هَذِهِ الدُّنْيَا عَلَى اللهِ تَعَالَى أَنَّهُ أُتِيَ بِرَأْسِ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا{{ع}} إِلَى بَغِيَّةٍ مِنْ بَغَايَا بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ الرَّأْسُ يَنْطِقُ بِالْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ؟! أَ مَا تَعْلَمُ أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ! أَنَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ كَانُوا يَقْتُلُونَ مَا بَيْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إِلَى طُلُوعِ الشَّمْسِ سَبْعِينَ نَبِيّاً ثُمَّ يَجْلِسُونَ فِي أَسْوَاقِهِمْ يَبِيعُونَ وَ يَشْتَرُونَ كُلُّهُمْ كَأَنَّهُمْ لَمْ يَصْنَعُوا شَيْئاً، فَلَمْ يُعَجِّلِ اللهُ عَلَيْهِمْ، ثُمَّ أَخَذَهُمْ بَعْدَ ذَلِكَ أَخْذَ عَزِيزٍ مُقْتَدِرٍ؛ إِتَّقِ اللهَ أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ، وَ لَا تَدَعَنَّ نُصْرَتِي وَ اذْكُرْنِي فِي صَلَاتِكَ... يَا ابْنَ عُمَرَ! فَإِنْ كَانَ الْخُرُوجُ مَعِي مِمَّا يَصْعَبُ عَلَيْكَ وَ يَثْقُلُ فَأَنْتَ فِي أَوْسَعِ الْعُذْرِ، وَ لَكِنْ... إِجْلِسْ عَنِ الْقَوْمِ، وَ لَا تَعْجَلْ بِالْبَيْعَةِ لَهُمْ حَتَّى تَعْلَمَ إِلَى مَا تَؤُولُ الْأُمُورُ}}</ref>.


سپس [[امام]]{{ع}} رو به [[عبدالله بن عباس]] کرد و فرمود: «ای [[ابن عباس]]! تو پسرعموی پدر منی و از آن [[زمان]] که تو را شناختم همواره، به خیر و [[نیکی]] [[فرمان]] می‌دادی؛ تو با پدرم ([[امیرمؤمنان]]{{ع}}) همراه بوده‌ای و از بیان گفتار درست، نزد او نیز ـ به هنگام [[مشورت]] ـ دریغ نمی‌ورزیدی. آن حضرت با تو مشورت می‌کرد و تو نیز سخن صحیح و درست را بیان می‌کردی. پس در پناه و حمایت [[خداوند]] به [[مدینه]] برو و خبرها و گزارش‌ها را از من پنهان مکن. من در این حرم امن الهی می‌مانم و تا آنگاه که مردمش مرا [[دوست]] داشته و یاریم کنند، خواهم ماند و هر گاه مرا رها کنند (و [[احساس]] کنم [[امنیت]] [[حرم]] در خطر می‌افتد) به جای دیگر خواهم رفت و به سخن ابراهیم{{ع}} ـ آنگاه که در [[آتش]] افکنده شد ـ پناه می‌برم که گفت: {{متن حدیث|حَسْبِيَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ}}؛ «[[خدا]] مرا کافی است و او بهترین حامی من است». در نتیجه، آتش بر او سرد و سالم گردید». در این هنگام [[ابن عباس]] و [[ابن عمر]] هر دو به شدت گریستند و [[امام]]{{ع}} نیز برای مدتی با آنها گریست؛ سپس با آن دو خداحافظی کرد و [[عبدالله بن عمر]] و ابن عباس رهسپار [[مدینه]] شدند<ref>{{متن حدیث|يَا بْنَ عَبَّاسٍ! إِنَّكَ ابْنُ عَمِّ وَالِدِي، وَ لَمْ تَزَلْ تَأْمُرُ بِالْخَيْرِ مُنْذُ عَرَفْتُكَ، وَ كُنْتَ مَعَ وَالِدِي تُشِيرُ عَلَيْهِ بِمَا فِيهِ الرَّشَادُ، وَ قَدْ كَانَ يَسْتَنْصِحُكَ وَ يَسْتَشِيرُكَ فَتُشِيرُ عَلَيْهِ بِالصَّوَابِ، فَامْضِ إِلَى الْمَدِينَةِ فِي حِفْظِ اللهِ وَ كَلَائِهِ، وَ لَا يَخْفَى عَلَيَّ شَيْ‌ءٌ مِنْ أَخْبَارِكَ، فَإِنِّي مُسْتَوْطِنٌ هَذَا الْحَرَمَ، وَ مُقِيمٌ فِيهِ أَبَداً مَا رَأَيْتُ أَهْلَهُ يُحِبُّونِي، وَ يَنْصُرُونِي فَإِذُا هُمْ خَذَلُونِي اسْتَبْدَلْتُ بِهِمْ غَيْرَهُمْ، وَ اسْتَعْصَمْتُ بِالْكَلِمَةِ الَّتِي قَالَهَا إِبْرَاهِيمُ الْخَلِيلُ{{ع}} يَوْمَ أُلْقِيَ فِي النَّارِ: (حَسْبِيَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ‌) فَكَانَتِ النَّارُ عَلَيْهِ بَرْداً وَ سَلَاماً}}. فتوح ابن اعثم، ج۵، ص۳۸- ۴۴؛ مقتل الحسین خوارزمی، ج۱، ص۱۹۰- ۱۹۳.</ref>.
سپس [[امام]]{{ع}} رو به [[عبدالله بن عباس]] کرد و فرمود: «ای [[ابن عباس]]! تو پسرعموی پدر منی و از آن [[زمان]] که تو را شناختم همواره، به خیر و [[نیکی]] [[فرمان]] می‌دادی؛ تو با پدرم ([[امیرمؤمنان]]{{ع}}) همراه بوده‌ای و از بیان گفتار درست، نزد او نیز ـ به هنگام [[مشورت]] ـ دریغ نمی‌ورزیدی. آن حضرت با تو مشورت می‌کرد و تو نیز سخن صحیح و درست را بیان می‌کردی. پس در پناه و حمایت [[خداوند]] به [[مدینه]] برو و خبرها و گزارش‌ها را از من پنهان مکن. من در این حرم امن الهی می‌مانم و تا آنگاه که مردمش مرا [[دوست]] داشته و یاریم کنند، خواهم ماند و هر گاه مرا رها کنند (و [[احساس]] کنم [[امنیت]] [[حرم]] در خطر می‌افتد) به جای دیگر خواهم رفت و به سخن ابراهیم{{ع}} ـ آنگاه که در [[آتش]] افکنده شد ـ پناه می‌برم که گفت: {{متن حدیث|حَسْبِيَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ}}؛ «[[خدا]] مرا کافی است و او بهترین حامی من است». در نتیجه، آتش بر او سرد و سالم گردید». در این هنگام [[ابن عباس]] و [[ابن عمر]] هر دو به شدت گریستند و [[امام]]{{ع}} نیز برای مدتی با آنها گریست؛ سپس با آن دو خداحافظی کرد و [[عبدالله بن عمر]] و ابن عباس رهسپار [[مدینه]] شدند<ref>{{متن حدیث|يَا بْنَ عَبَّاسٍ! إِنَّكَ ابْنُ عَمِّ وَالِدِي، وَ لَمْ تَزَلْ تَأْمُرُ بِالْخَيْرِ مُنْذُ عَرَفْتُكَ، وَ كُنْتَ مَعَ وَالِدِي تُشِيرُ عَلَيْهِ بِمَا فِيهِ الرَّشَادُ، وَ قَدْ كَانَ يَسْتَنْصِحُكَ وَ يَسْتَشِيرُكَ فَتُشِيرُ عَلَيْهِ بِالصَّوَابِ، فَامْضِ إِلَى الْمَدِينَةِ فِي حِفْظِ اللهِ وَ كَلَائِهِ، وَ لَا يَخْفَى عَلَيَّ شَيْ‌ءٌ مِنْ أَخْبَارِكَ، فَإِنِّي مُسْتَوْطِنٌ هَذَا الْحَرَمَ، وَ مُقِيمٌ فِيهِ أَبَداً مَا رَأَيْتُ أَهْلَهُ يُحِبُّونِي، وَ يَنْصُرُونِي فَإِذُا هُمْ خَذَلُونِي اسْتَبْدَلْتُ بِهِمْ غَيْرَهُمْ، وَ اسْتَعْصَمْتُ بِالْكَلِمَةِ الَّتِي قَالَهَا إِبْرَاهِيمُ الْخَلِيلُ{{ع}} يَوْمَ أُلْقِيَ فِي النَّارِ: (حَسْبِيَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ‌) فَكَانَتِ النَّارُ عَلَيْهِ بَرْداً وَ سَلَاماً}}. فتوح ابن اعثم، ج۵، ص۳۸- ۴۴؛ مقتل الحسین خوارزمی، ج۱، ص۱۹۰- ۱۹۳.</ref>.
خط ۵۶: خط ۵۷:
آنگاه عده‌ای از سران [[کوفه]] نامه‌ای برای آن حضرت نوشتند که در آن آمده بود: «بیا به سوی سپاهی که برای تو آماده شده است و [[درود]] بر تو باد»<ref>تاریخ طبری، ج۶، ص۱۹۷؛ انساب الاشراف، ص۱۵۷ - ۱۵۸.</ref> و در [[روایت]] دیگری گوید: [[مردم کوفه]] به او نوشتند! «یکصد هزار نفر با تو هستند»<ref>تاریخ طبری، ج۶، ص۲۲۱؛ مثیر الأحزان، ص۱۶.</ref>.<ref>[[سید مرتضی عسکری|عسکری، سید مرتضی]]، [[ترجمه معالم المدرستین ج۳ (کتاب)|ت ترجمه معالم المدرستین ج۳]]، ص ۶۴.</ref>
آنگاه عده‌ای از سران [[کوفه]] نامه‌ای برای آن حضرت نوشتند که در آن آمده بود: «بیا به سوی سپاهی که برای تو آماده شده است و [[درود]] بر تو باد»<ref>تاریخ طبری، ج۶، ص۱۹۷؛ انساب الاشراف، ص۱۵۷ - ۱۵۸.</ref> و در [[روایت]] دیگری گوید: [[مردم کوفه]] به او نوشتند! «یکصد هزار نفر با تو هستند»<ref>تاریخ طبری، ج۶، ص۲۲۱؛ مثیر الأحزان، ص۱۶.</ref>.<ref>[[سید مرتضی عسکری|عسکری، سید مرتضی]]، [[ترجمه معالم المدرستین ج۳ (کتاب)|ت ترجمه معالم المدرستین ج۳]]، ص ۶۴.</ref>


== فرستادن [[مسلم بن عقیل]] به کوفه ==
== فرستادن مسلم بن عقیل به کوفه ==
{{همچنین|مسلم بن عقیل}}
بدین‌گونه، [[رسولان]] مردم کوفه یکی پس از دیگری آمدند و [[نامه‌ها]] انبوهی گرفت تا امام در پاسخشان نوشت: «به جماعت [[مؤمنان]] و [[مسلمانان]]! اما بعد... آنچه را که شرح دادید و یادآور شدید، همه را دریافتم. سخن عمده شما این است که: «ما را امامی نیست. به سوی ما بیا تا شاید [[خداوند]] به‌وسیله تو بر [[حق]] و [[هدایت]] گردمان آورد» اینک برادرم و پسر عمویم و معتمد خاندانم را به‌سوی شما فرستادم و به او دستور دادم که احوال و امور و آرای شما را به من گزارش کند، حال اگر گزارشی داد که آرای جمعی و نظر فردی اهل فضل و خردمندانتان همان‌گونه است که رسولانتان آورده‌اند و در نوشته‌هایتان خواندم، با سرعت به‌سوی شما می‌آیم و به جانم [[سوگند]] که امام، تنها، کسی است که عامل به کتاب و گیرندۀ به داد و ادا کننده به حق باشد و خویشتن خویش را بر مسیر خدا نگاه دارد. والسلام». و [[مسلم بن عقیل]] را به‌سوی آنان فرستاد<ref>تاریخ طبری، ج۶، ص۲۲۱.</ref>.
بدین‌گونه، [[رسولان]] مردم کوفه یکی پس از دیگری آمدند و [[نامه‌ها]] انبوهی گرفت تا امام در پاسخشان نوشت: «به جماعت [[مؤمنان]] و [[مسلمانان]]! اما بعد... آنچه را که شرح دادید و یادآور شدید، همه را دریافتم. سخن عمده شما این است که: «ما را امامی نیست. به سوی ما بیا تا شاید [[خداوند]] به‌وسیله تو بر [[حق]] و [[هدایت]] گردمان آورد» اینک برادرم و پسر عمویم و معتمد خاندانم را به‌سوی شما فرستادم و به او دستور دادم که احوال و امور و آرای شما را به من گزارش کند، حال اگر گزارشی داد که آرای جمعی و نظر فردی اهل فضل و خردمندانتان همان‌گونه است که رسولانتان آورده‌اند و در نوشته‌هایتان خواندم، با سرعت به‌سوی شما می‌آیم و به جانم [[سوگند]] که امام، تنها، کسی است که عامل به کتاب و گیرندۀ به داد و ادا کننده به حق باشد و خویشتن خویش را بر مسیر خدا نگاه دارد. والسلام». و [[مسلم بن عقیل]] را به‌سوی آنان فرستاد<ref>تاریخ طبری، ج۶، ص۲۲۱.</ref>.


۱۳۳٬۷۶۳

ویرایش