ولید بن عبدالملک: تفاوت میان نسخه‌ها

۹٬۱۳۹ بایت اضافه‌شده ،  ‏۱ دسامبر ۲۰۲۴
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱: خط ۱:
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل  = | مداخل مرتبط = [[ولید بن عبدالملک در حدیث]] - [[ولید بن عبدالملک در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = }}
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل  = | مداخل مرتبط = [[ولید بن عبدالملک در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = }}


== آشنایی اجمالی ==
== آشنایی اجمالی ==
خط ۲۳: خط ۲۳:
هنگامی که [[خلیفه]] مأمون وارد دِمَشق شد، برادرش [[معتصم]] و [[قاضی]] وی [[یحیی بن اکثم]] با او بودند، وی [[مسجد جامع]] را دید و گفت: «چه بنای [[زیبا]] و [[شگفتی]]!» برادرش گفت: «این طلاهایی که در آن است، شگفت‌آور است». یحیی گفت: «این مرمرها و سرستون‌ها زیباست». مأمون گفت: «من از [[زیبایی]] ساختمان که همانندی ندارد [[تعجب]] کردم»<ref>ابن‌کثیر، البدایة والنهایه، ج۹، ص۱۵۲.</ref>.
هنگامی که [[خلیفه]] مأمون وارد دِمَشق شد، برادرش [[معتصم]] و [[قاضی]] وی [[یحیی بن اکثم]] با او بودند، وی [[مسجد جامع]] را دید و گفت: «چه بنای [[زیبا]] و [[شگفتی]]!» برادرش گفت: «این طلاهایی که در آن است، شگفت‌آور است». یحیی گفت: «این مرمرها و سرستون‌ها زیباست». مأمون گفت: «من از [[زیبایی]] ساختمان که همانندی ندارد [[تعجب]] کردم»<ref>ابن‌کثیر، البدایة والنهایه، ج۹، ص۱۵۲.</ref>.
[[ولید]] [[شهر]] دِمَشق را آباد کرد و از طریق قنات‌هایی که از رودخانه بردی سرچشمه می‌گرفت، به همه خانه‌های بزرگ آب رساند.<ref>[[محمد سهیل طقوش|طقوش، محمد سهیل]]، [[دولت امویان (کتاب)|دولت امویان]] ص ۱۴۶.</ref>.
[[ولید]] [[شهر]] دِمَشق را آباد کرد و از طریق قنات‌هایی که از رودخانه بردی سرچشمه می‌گرفت، به همه خانه‌های بزرگ آب رساند.<ref>[[محمد سهیل طقوش|طقوش، محمد سهیل]]، [[دولت امویان (کتاب)|دولت امویان]] ص ۱۴۶.</ref>.
==ولید بن عبدالملک‌==
[[ولید بن عبدالملک]] پس از [[مرگ]] پدرش در نیمه شوّال [[سال ۸۶ هجری]] به [[خلافت]] رسید. وی دارای هیچ‌گونه صفات [[شرافت]] و [[بزرگ‌منشی]] نبود که او را سزاوار خلافت نماید. بلکه وی صرفا فردی [[ستمگر]] و [[جبّار]] بود<ref>تاریخ الخلفاء، ص۲۲۳.</ref>. وی حتّی از درست حرف زدن نیز بی‌بهره بوده است. وی در [[سخنرانی]] که در [[مسجد]] [[نبوی]] در [[مدینه]] انجام داد، این‌چنین گفت: {{عربی|يا اهل المدينة}} (با ضمّ لام) در حالی‌که قاعده [[ادبیات عرب]] اقتضا می‌کند که حرف لام با فتحه خوانده شود؛ زیرا بر حسب [[قواعد]] [[علم نحو]] منادای مضاف [[منصوب]] می‌شود.
او همچنین روزی در میان خطبه‌ای گفت: {{عربی|يا ليتها كانت القاضية}}، و تاء را با ضمّه خواند. البتّه این [[آیه]] بیست و هفتم [[سوره]] حاقّه است و معنای آن این است که ای کاش آن مرگ کار را تمام می‌کرد. [[عمر بن عبدالعزیز]] حاضر بود و گفت: و ما را از دست تو راحت می‌نمود<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۳۸.</ref>. [[عبدالملک بن مروان]] در هنگام [[حیات]] خود، پسرش ولید را برای این غلط‌های ادبی [[سرزنش]] کرد و به او گفت: کسی که نتواند به [[درستی]] به [[عربی]] سخن بگوید، نمی‌تواند [[والی]] و [[خلیفه]] [[عرب]] شود.
به همین منظور عبدالملک عدّه‌ای از [[دانشمندان]] علم نحو را جمع کرد و آنها را به همراه ولید در خانه‌ای فرستاده دستور داد تا شش ماه او را [[تعلیم]] دهند.
هنگامی که پس از گذشت شش ماه ولید از آن [[خانه]] خارج شد، از روزی که داخل آن خانه شده بود نادان‌تر بود<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۳۸.</ref>.
عمر بن عبدالعزیز در [[زمان]] [[حکومت]] خود درباره ولید این‌گونه سخن گفته و از او به [[بدی]] یاد کرده است: همانا که ولید از کسانی بود که [[زمین]] از وجودش پر از [[ظلم و جور]] شده بود<ref>سیوطى، تاریخ الخلفاء، ص۲۲۳.</ref>. [[تاریخ‌نویسان]] آورده‌اند که: ولید بن عبدالملک بسیار [[ازدواج]] می‌کرد و بسیار [[طلاق]] می‌داد؛ چراکه گفته‌شده: او جدای از کنیزکانی که داشت، شصت و سه [[زن]] را به [[عقد]] خود درآورد<ref>الانافه فى معاصر الخلافه، ج۱، ص۱۳۳.</ref>.
در [[زمان]] ولید بن عبدالملک بود که [[حجاج بن یوسف ثقفی]] خون‌آشام‌ معروف، [[سعید بن جبیر]] دانشمند بزرگ [[تابعی]] را [[ظالمانه]] به [[قتل]] رسانید و قتل سعید بن جبیر از حوادث بزرگی بود که عالم [[اسلام]] را وحشت‌زده کرد.
مدّت [[خلافت]] ولید بن عبدالملک نه سال و هفت ماه بود. وی در مکانی به نام دیر [[مروان]] در [[سال ۹۶ هجری]] و در سنّ چهل و پنج سالگی دار فانی را [[وداع]] گفت‌<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۳۸.</ref>.
پس از [[مرگ]] ولید بن عبدالملک، برادرش سلیمان بن عبدالملک طبق سفارش پدرش [[عبدالملک بن مروان]] در ماه [[جمادی الاخر]] سال ۹۶ هجری [[حکومت]] را به دست گرفت. پس از آن‌که [[سلیمان بن عبدالملک]] حکومت را در دست گرفت، با [[آل حجاج]] از در [[ناسازگاری]] درآمد و آنها را به‌شدّت [[مجازات]] کرد. وی به [[عبدالملک بن مهلب]] دستور داد تا آنها را [[شکنجه]] نماید<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۳۸.</ref>. سلیمان بن عبدالملک تمام عاملان حجّاج را [[عزل]] کرد و در یک‌روز از [[زندان]] حجّاج هشتاد و یک هزار نفر را [[آزاد]] کرد و به آنها دستور داد تا به خانواده‌های خود برگردند. در زندان سی هزار نفر بی‌گناه و سی هزار زن یافت گردید<ref>تاریخ ابن عساکر، ج۵، ص۸۰.</ref>. البتّه این کار [[پسندیده]] از افتخارات و [[لطف]] سلیمان بن عبدالملک بر [[مردم]] است.
امّا همین شخص در [[گرفتن مالیات]] بسیار اجحاف می‌نمود و از مردم [[مالیات]] بسیار سنگینی می‌گرفت. وی به [[حاکم مصر]] [[اسامة بن زید تنوخی]] نامه‌ای نوشته است که در آن آمده: آنقدر از آنان شیر بدوش تا تمام شود و آنقدر [[خون]] بگیر تا بند آید. [[اسامه]] باج و خراجی که از [[مصر]] جمع کرده بود، برای سلیمان بن عبدالملک آورد و گفت: با جمع‌آوری این [[خراج]] و آوردنش نزد تو، [[رعیت]] زار و [[ناتوان]] گردیده است. پس ای کاش با آنان قدری [[نرمش]] به‌ [[خرج]] داده و سخت نگیری و خراج آنان را [[تخفیف]] بدهی تا بتوانی آن [[شهرها]] را آباد کنی، که مقدار کمبود آن در سال [[آینده]] جبران خواهد شد. در این هنگام سلیمان بر سر او فریاد کشید که: مادرت به عزایت بنشیند. آنقدر بدوش تا تمام شود. پس وقتی تمام شد از آنان [[خون]] بگیر<ref>جهشیارى، ص۳۲.</ref>.
همین عمل سلیمان بن عبدالملک نشان می‌دهد که او از [[رحمت]] و [[رأفت]] بر [[مردمان]] عاری بوده است. وی با این کار [[حرکت]] [[اقتصادی]] [[جامعه اسلامی]] را از بین برده و [[فقر]] و فلاکت را در [[شهرهای اسلامی]] شایع نمود.
وی بسیار [[خودپسند]] بود. تا جایی که یک‌روز که لباس‌های گرانبها و فاخر خود را پوشیده بود، این‌چنین گفت: من [[پادشاه]] [[جوان]] [[پرهیبت]]، [[کریم]] و [[بخشنده]] هستم. در این هنگام یکی از کنیزکانش در برابر او آمد و سلیمان خطاب به آن کنیزک گفت: [[امیر المؤمنین]] را چگونه می‌بینی؟!
کنیزک جواب داد: او را [[جان]] و [[نور]] چشم خود می‌بینم. اگر [[شاعر]] نگفته بود...
سلیمان پرسید: شاعر چه گفته است؟
کنیزک پاسخ داد: شاعر گفته است:
تو از هر جهت خوب و شایسته خواهی بود اگر بتوانی در [[جهان]] باقی بمانی. امّا هیچ [[انسانی]] نمی‌تواند برای همیشه در جهان باقی بماند. ما در ترکیب و [[شمایل]] تو هیچ عیبی نمی‌بینیم و [[مردم]] نیز نمی‌توانند هیچ عیبی و ایرادی بر تو بگیرند مگر یک ایراد و آن اینکه تو فانی و از بین‌رفتنی هستی.
این ابیات مانند صاعقه‌ای بود که بر سر سلیمان بن عبدالملک فرود آمد.
[[یاد مرگ]] [[جبروت]] و [[خودپسندی]] او را آن‌چنان [[شکست]] که زمانی کوتاه نگذشت که از غصّه دق کرد و مرد<ref>مروج الذّهب، ج۳، ص۱۱۳. {{عربی|أَنْتَ نِعْمَ الْمَتَاعُ لَوْ كُنْتَ تَبْقَى *** غَيْرَ أَنْ لَا بَقَاءَ لِلْإِنْسَانِ /// أَنْتَ خِلْوٌ مِنَ الْعُيُوبِ وَ مِمَّا *** تَكْرَهُ النَّفْسُ غَيْرَ أَنَّكَ فَانِ}}.</ref>.
[[خلافت]] سلیمان بن عبدالملک دو سال و پنج ماه و پنج [[روز]] بود. وی در [[روز جمعه]]، [[بیستم صفر]] [[سال ۹۹ هجری]] دار فانی را [[وداع]] گفت‌<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۵۱.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت]] ج۷، ص ۱۰۶.</ref>.


== منابع ==
== منابع ==
{{منابع}}
{{منابع}}
# [[پرونده:1100848.jpg|22px]] [[محمد سهیل طقوش|طقوش]] و [[رسول جعفریان|جعفریان]]، [[دولت امویان (کتاب)|'''دولت امویان''']]
# [[پرونده:1100848.jpg|22px]] [[محمد سهیل طقوش|طقوش]] و [[رسول جعفریان|جعفریان]]، [[دولت امویان (کتاب)|'''دولت امویان''']]
# [[پرونده:151921.jpg|22px]] [[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|'''پیشوایان هدایت ج۷''']]
{{پایان منابع}}
{{پایان منابع}}


۸۰٬۳۷۲

ویرایش