برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
|
| (یک نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط یک کاربر دیگر نشان داده نشد) |
| خط ۵۲: |
خط ۵۲: |
|
| |
|
| == مقدمه == | | == مقدمه == |
| «عابس» فرزند [[ابی شبیب شاکری]]، از [[رجال]] برجستۀ [[شیعه]] و مردی [[دلیر]]، [[سخنور]]، [[کوشا]] و [[تلاشگر]]، [[شب زنده دار]]، از [[طایفۀ بنیشاکر]]، طایفهای از [[همدانیان]] بود. [[طایفه شاکر]] عموماً از [[محبتن امام علی|محبان]] و [[دوستداران صمیمی امیر مؤمنان علی]] {{ع}} و از [[شجاعان]] [[عرب]] به شمار میآمدند و به آنان "فتیان العرب" میگفتند. حضرت در [[فضایل]] آنها در [[جنگ صفین]] فرمود: «اگر عده شاکریها به هزار نفر میرسیدند، [[خدای تعالی]] همانگونه که سزاوار و [[شایسته]] آن است، [[پرستش]] میشد!»<ref>{{متن حدیث| لَوْ تَمَّتْ عِدَّتُهُمْ أَلْفاً لِعَبْدِ اللَّهِ حَقَّ عِبَادَتِهِ }}؛ ابصارالعین، ص۱۲۷ و وقعه صفین، ص۳۱۵.</ref>؛ او نسبت به [[ابا عبدالله الحسین]] {{ع}} بسیار علاقهمند بود<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص:۴۹۴-۴۹۵؛ [[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ عاشورا (کتاب)|فرهنگ عاشورا]]، ص ۲۹۶.</ref>.
| | [[عابس بن ابی شبیب شاکری]]، از رجال برجستۀ [[شیعه]] و مردی دلیر، سخنور، کوشا و تلاشگر، [[شب زنده دار]]، از [[طایفۀ بنیشاکر]]، طایفهای از [[همدانیان]] بود. [[طایفه شاکر]] عموماً از محبان و دوستداران صمیمی امیر مؤمنان علی {{ع}} و از [[شجاعان]] [[عرب]] به شمار میآمدند و به آنان "فتیان العرب" میگفتند. حضرت در [[فضایل]] آنها در [[جنگ صفین]] فرمود: «اگر عده شاکریها به هزار نفر میرسیدند، [[خدای تعالی]] همانگونه که سزاوار و شایسته آن است، [[پرستش]] میشد!»<ref>{{متن حدیث| لَوْ تَمَّتْ عِدَّتُهُمْ أَلْفاً لِعَبْدِ اللَّهِ حَقَّ عِبَادَتِهِ }}؛ ابصارالعین، ص۱۲۷ و وقعه صفین، ص۳۱۵.</ref>؛ او نسبت به [[ابا عبدالله الحسین]] {{ع}} بسیار علاقهمند بود<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۴۹۴-۴۹۵؛ [[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ عاشورا (کتاب)|فرهنگ عاشورا]]، ص ۲۹۶؛ [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت سیدالشهداء ج۲ (کتاب)| مظلومیت سیدالشهداء ج۲]]، ص ۷۵.</ref>. |
|
| |
|
| == سخنرانی عابس در حضور حضرت مسلم {{ع}} == | | == سخنرانی عابس در حضور حضرت مسلم {{ع}} == |
| وقتی مسلم بن عقیل {{ع}} در [[منزل]] مختار ثقفی برای گروهی از [[شیعیان]] و [[موالیان]] [[اهل بیت]]، [[نامه]] [[امام]] {{ع}} نسبت به نمایندگی خود و آمادگی برای حرکت به سوی کوفه را خواند و حاضران از [[شوق]] گریستند، عابس از جا برخاست و پس از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] چنین گفت: «اما بعد؛ من از [[وفاداری]] [[مردم]] خبر نمیدهم و از آنچه در [[قلب]] آنان است سخن نمیگویم و شما را هم [[مغرور]] نمیکنم، من فقط از درون قلب خود و به آنچه بر آن [[تصمیم]] دارم خبر میدهم: به [[خدا]] [[سوگند]]! هرگاه مرا صدا زنید اجابتتان میکنم، به همراهتان با دشمنانتان میجنگم. برای آنکه هیچگونه صدمهای را نگذارم به شما نزدیک شود، جلو رؤیتان [[شمشیر]] میزنم تا [[خدا]] را [[ملاقات]] کنم و در دامن [[مرگ]] بیفتم و مقصودی از این کار ندارم جز آنچه پیش خداست!»<ref>{{عربی|أَمَّا بَعْدُ: فَإِنِّي لاَ أُخْبِرُكَ عَنِ اَلنَّاسِ، وَ لاَ أَعْلَمُ مَا فِي أَنْفُسِهِمْ، وَ مَا أُغِرُّكَ مِنْهُمْ، وَ اَللَّهِ لَأُحَدِثَنَّكَ عَمَّا أَنَا مُوَطِّنٌ نَفْسِي عَلَيْهِ؛ وَ اَللَّهِ لَأُجِيبَنَّكُمْ إِذَا دَعَوْتُمْ، وَ لَأُقَاتِلَنَّ مَعَكُمْ عَدُوَّكُمْ، وَ لَأَضْرِبَنَّ بِسَيْفِي دُونَكُمْ حَتَّى أَلْقَى اَللَّهَ، لاَ أُرِيدُ بِذَلِكَ إِلاَّ مَا عِنْدَ اَللَّهِ}}؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵۵.</ref>؛ | | وقتی مسلم بن عقیل {{ع}} در [[منزل]] مختار ثقفی برای گروهی از [[شیعیان]] و [[موالیان]] [[اهل بیت]]، نامه [[امام]] {{ع}} نسبت به نمایندگی خود و آمادگی برای حرکت به سوی کوفه را خواند و حاضران از [[شوق]] گریستند، عابس از جا برخاست و پس از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] چنین گفت: «اما بعد؛ من از [[وفاداری]] [[مردم]] خبر نمیدهم و از آنچه در [[قلب]] آنان است سخن نمیگویم و شما را هم مغرور نمیکنم، من فقط از درون قلب خود و به آنچه بر آن تصمیم دارم خبر میدهم: به [[خدا]] [[سوگند]]! هرگاه مرا صدا زنید اجابتتان میکنم، به همراهتان با دشمنانتان میجنگم. برای آنکه هیچگونه صدمهای را نگذارم به شما نزدیک شود، جلو رؤیتان [[شمشیر]] میزنم تا [[خدا]] را [[ملاقات]] کنم و در دامن [[مرگ]] بیفتم و مقصودی از این کار ندارم جز آنچه پیش خداست!»<ref>{{عربی|أَمَّا بَعْدُ: فَإِنِّي لاَ أُخْبِرُكَ عَنِ اَلنَّاسِ، وَ لاَ أَعْلَمُ مَا فِي أَنْفُسِهِمْ، وَ مَا أُغِرُّكَ مِنْهُمْ، وَ اَللَّهِ لَأُحَدِثَنَّكَ عَمَّا أَنَا مُوَطِّنٌ نَفْسِي عَلَيْهِ؛ وَ اَللَّهِ لَأُجِيبَنَّكُمْ إِذَا دَعَوْتُمْ، وَ لَأُقَاتِلَنَّ مَعَكُمْ عَدُوَّكُمْ، وَ لَأَضْرِبَنَّ بِسَيْفِي دُونَكُمْ حَتَّى أَلْقَى اَللَّهَ، لاَ أُرِيدُ بِذَلِكَ إِلاَّ مَا عِنْدَ اَللَّهِ}}؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵۵.</ref>. |
|
| |
|
| پس از بیعت [[کوفیان]] با مسلم، [[عابس]] به همراه [[شوذب]] و [[قیس بن مسهر صیداوی]]، [[دعوت نامه]] [[مردم کوفه]] را در [[مکه]] به امام {{ع}} رساند<ref>ابصارالعین، ص۱۰۴.</ref> و از آنجا در [[خدمت]] امام {{ع}} بود تا در [[عاشورا]] در رکاب حضرتش به [[شهادت]] رسید<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص:۴۹۵-۴۹۶؛ [[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امام حسین (کتاب)|گزیده دانشنامه امام حسین]] ص ۵۵۴.</ref>. | | پس از بیعت [[کوفیان]] با مسلم، [[عابس]] به همراه [[شوذب]] و [[قیس بن مسهر صیداوی]]، دعوت نامه [[مردم کوفه]] را در [[مکه]] به امام {{ع}} رساند<ref>ابصارالعین، ص۱۰۴.</ref> و از آنجا در خدمت امام {{ع}} بود تا در [[عاشورا]] در رکاب حضرتش به [[شهادت]] رسید<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۴۹۵-۴۹۶؛ [[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امام حسین (کتاب)|گزیده دانشنامه امام حسین]]، ص ۵۵۴؛ [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت سیدالشهداء ج۲ (کتاب)| مظلومیت سیدالشهداء ج۲]]، ص ۷۵.</ref>. |
|
| |
|
| == وفاداری مکرر عابس در [[روز عاشورا]] == | | == وفاداری مکرر عابس در [[روز عاشورا]] == |
| خط ۶۵: |
خط ۶۵: |
|
| |
|
| === عابس عازم میدان === | | === عابس عازم میدان === |
| عابس این عنصر [[شجاعت]] و [[دلاوری]]، پس از شهادت دوستش شوذب، به محضر امام {{ع}} آمد و ارادت و [[حمایت]] خود را با بیانی رسا و صریح به آن بزرگوار عرضه داشت و چنین گفت: «ای [[ابا عبدالله]] [[آگاه]] باش به [[خدا]] قسم! امروز در روی [[زمین]]، [[فامیل]] و بیگانهای نیست که از تو نزد من عزیزتر و محبوبتر باشد، اگر میتوانستم و [[قدرت]] داشتم که [[ستم]] و [[قتل]] تو را با چیزی عزیزتر از جانم و خونم از شما دور کنم، این کار را میکردم. [[سلام]] بر تو ای ابا عبدالله، خدا را [[شاهد]] میگیریم که همانا من به راه تو و راه پدرت هستم!»، سپس با [[شمشیر]] کشیده در حالی که زخم بر پیشانی داشت به صحنه میدان آمد<ref>تاریخ طبری، ج۵ ص۴۴۴؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج۸، ص۱۸۶؛ بحارالانوار، ج۴۵، ص۲۹؛ نفس المهموم، ص۲۷۳ و مقتل مقرم، ص۲۵۳.</ref>. | | عابس این عنصر [[شجاعت]] و [[دلاوری]]، پس از شهادت دوستش شوذب، به محضر امام {{ع}} آمد و ارادت و حمایت خود را با بیانی رسا و صریح به آن بزرگوار عرضه داشت و چنین گفت: «ای [[ابا عبدالله]] [[آگاه]] باش به [[خدا]] قسم! امروز در روی [[زمین]]، [[فامیل]] و بیگانهای نیست که از تو نزد من عزیزتر و محبوبتر باشد، اگر میتوانستم و [[قدرت]] داشتم که [[ستم]] و [[قتل]] تو را با چیزی عزیزتر از جانم و خونم از شما دور کنم، این کار را میکردم. [[سلام]] بر تو ای ابا عبدالله، خدا را [[شاهد]] میگیریم که همانا من به راه تو و راه پدرت هستم!»، سپس با [[شمشیر]] کشیده در حالی که زخم بر پیشانی داشت به صحنه میدان آمد<ref>تاریخ طبری، ج۵ ص۴۴۴؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج۸، ص۱۸۶؛ بحارالانوار، ج۴۵، ص۲۹؛ نفس المهموم، ص۲۷۳ و مقتل مقرم، ص۲۵۳.</ref>. |
|
| |
|
| [[طبری]] از [[ابومخنف]] به [[سند]] خود از [[ربیع بن تمیم همدانی]] که آن [[روز]] در [[لشکر]] [[دشمن]] بود، نقل میکند که گفت: من [[عابس]] را شناختم و مکرراً [[شجاعت]] او را در [[غزوات]] [[مشاهده]] کرده بودم که از [[شجاعترین]] [[مردم]] بود؛ لذا به [[سپاه عمر سعد]] گفتم: «ای مردم! این شیر شیران است، این پسر "ابی شبیب است، مبادا کسی تنها به میدان او رود که هلاک خواهد شد». | | [[طبری]] از [[ابومخنف]] به سند خود از [[ربیع بن تمیم همدانی]] که آن [[روز]] در [[لشکر]] [[دشمن]] بود، نقل میکند که گفت: من [[عابس]] را شناختم و مکرراً [[شجاعت]] او را در [[غزوات]] مشاهده کرده بودم که از شجاعترین [[مردم]] بود؛ لذا به سپاه عمر سعد گفتم: «ای مردم! این شیر شیران است، این پسر "ابی شبیب است، مبادا کسی تنها به میدان او رود که هلاک خواهد شد». |
|
| |
|
| اما عابس که دید کسی به [[جنگ]] او نمیآید فریاد برآورد: «آیا مردی نیست، آیا مردی نیست به جنگ من بیاید؟!». کسی جرئت نکرد به جنگ او برود، سرانجام [[عمر سعد]] فریاد زد: «ای لشکر او را سنگ بارانش کنید!». پس از آن [[فرمان]]، او را از هر طرف سنگ [[باران]] کردند. عابس، [[زره]] و کلاه خودش را بر زمین انداخت و به [[سپاه]] دشمن [[حمله]] کرد. | | اما عابس که دید کسی به [[جنگ]] او نمیآید فریاد برآورد: «آیا مردی نیست، آیا مردی نیست به جنگ من بیاید؟!». کسی جرئت نکرد به جنگ او برود، سرانجام [[عمر سعد]] فریاد زد: «ای لشکر او را سنگ بارانش کنید!». پس از آن [[فرمان]]، او را از هر طرف سنگ [[باران]] کردند. عابس، زره و کلاه خودش را بر زمین انداخت و به [[سپاه]] دشمن حمله کرد. |
|
| |
|
| [[راوی]] میگوید: به خدا [[سوگند]]، همانا دیدم او میجنگید در حالی که بیش از دویست نفر از جلوی [[شمشیر]] او فرار میکردند، اما یک باره [[دشمن]] پشت به پشت هم داد و از هر طرف بر او [[حمله]] کرد و دسته جمعی او را به [[شهادت]] رساندند و بعد سر [[مبارک]] او را از بدنش جدا کردند! و بدین ترتیب به خیل [[شهیدان]] راه [[حق]] پیوست.
| | راوی میگوید: به خدا [[سوگند]]، همانا دیدم او میجنگید در حالی که بیش از دویست نفر از جلوی [[شمشیر]] او فرار میکردند، اما یک باره [[دشمن]] پشت به پشت هم داد و از هر طرف بر او حمله کرد و دسته جمعی او را به [[شهادت]] رساندند و بعد سر [[مبارک]] او را از بدنش جدا کردند! و بدین ترتیب به خیل [[شهیدان]] راه [[حق]] پیوست. |
|
| |
|
| در [[عظمت]] و بزرگی و [[شجاعت]] [[عابس]] همین بس که در کشتن او جمعی از [[سپاه]] دشمن به خود [[افتخار]] میکردند و سر منور او را دست به دست میگرداند و هر کدام میگفتند: من او را کشتم تا نزد [[عمر سعد]] آمدند! عمر سعد گفت: [[نزاع]] نکنید همه شما در [[قتل]] او [[شریک]] هستید؛ زیرا هیچکدام از شما یک تنه نمیتوانستید او را به قتل برسانید!<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۴۴؛ نفس المهموم، ص۲۷۴ و مقتل مقرم، ص۲۵۲.</ref> | | در عظمت و بزرگی و [[شجاعت]] [[عابس]] همین بس که در کشتن او جمعی از [[سپاه]] دشمن به خود افتخار میکردند و سر منوّر او را دست به دست میگرداند و هر کدام میگفتند: من او را کشتم تا نزد [[عمر سعد]] آمدند! عمر سعد گفت: [[نزاع]] نکنید همه شما در [[قتل]] او [[شریک]] هستید؛ زیرا هیچکدام از شما یک تنه نمیتوانستید او را به قتل برسانید!<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۴۴؛ نفس المهموم، ص۲۷۴ و مقتل مقرم، ص۲۵۲.</ref> |
|
| |
|
| همانگونه که در [[زیارت ناحیه مقدسه]] آمده است: {{متن حدیث|اَلسَّلاَمُ عَلَى عَابِسِ بْنِ أَبِي شَبِيبٍ اَلشَّاكِرِيِّ}}<ref>زیارت ناحیه مقدسه، بحار الأنوار، ج۴۵، ص۷۳.</ref>؛ [[سلام]] و [[درود]]، بر او باد<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص:۴۹۶-۴۹۸؛ [[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امام حسین (کتاب)|گزیده دانشنامه امام حسین]] ص ۵۵۴.</ref>.
| | در [[زیارت ناحیه مقدسه]] آمده است: {{متن حدیث|اَلسَّلاَمُ عَلَى عَابِسِ بْنِ أَبِي شَبِيبٍ اَلشَّاكِرِيِّ}}<ref>زیارت ناحیه مقدسه، بحار الأنوار، ج۴۵، ص۷۳.</ref>؛ [[سلام]] و [[درود]]، بر او باد<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۴۹۶-۴۹۸؛ [[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امام حسین (کتاب)|گزیده دانشنامه امام حسین]] ص ۵۵۴؛ [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت سیدالشهداء ج۲ (کتاب)| مظلومیت سیدالشهداء ج۲]]، ص ۷۵.</ref>. |
| | |
| ==[[شهادت]] عابس بن ابی شبیب==
| |
| عابس از [[قبیله]] بنوشاکر شیفته [[امیرالمؤمنین]] بودند. حضرت درباره ایشان فرمود: {{عربی|لو تمت عدتهم الفا لعبد الله حق عبادته}} اگر شماره این [[فامیل]] به هزار نفر برسد [[حق]] [[پرستش]] [[خداوند]] ادا میشود. آنها همه به [[شجاعت]] مشهور بودند. ایشان یکی از شهدای [[شجاع]] [[کربلا]] و از جمله [[شیعیان]] با [[وفا]] و ناطقین گویا و رساست. پس از رسیدن [[نامه امام حسین]]{{ع}} به [[کوفه]] و گرد هم آیی شیعیان در محضر جناب مسلم، عابس برخاسته و پس از [[حمد]] و [[سپاس]] [[خدا]] و [[درود بر پیامبر]] [[اکرم]] روی به جناب مسلم نمود عرض کرد: {{عربی|اني لست اعلم ما في قلوب الناس و لكن اخبرك بنفسي اذا دعوتموني اجبتكم و اضرب بسيفي عدوكم حتى القى الله تعالى عز و جل}} من نمیدانم که در دلهای [[مردم]] چیست و لکن از خودم خبر میدهم که هر وقت مرا بخوانید شما را جواب میدهم و با شمشیرم به [[دشمن]] شما میزنم تا وقتی که [[خدا]] را [[ملاقات]] کنم.
| |
| [[حبیب بن مظاهر]] از جا برخاسته روی به [[عابس]] نمود و فرمود: {{عربی|يرحمك الله تعالى قد قضيت عليك انا و الله على مثل ذالك}} [[خداوند]] تو را [[رحمت]] کند که آنچه را بر تو [[واجب]] بود بجا آوردی، من هم [[قسم به خدا]] که مانند تو بر این عقیدهام. عابس در [[کربلا]] نیز به حسین{{ع}} گفت: {{عربی|ما امسي على ظهر الارض قريب و لا بعيد اعز عليك، و لو قدرت ان ارفع عنك بشيء اعز علي من نفسي لفعلت}}.
| |
| | |
| بر پشت این [[زمین]] عزیزتر از تو احدی وجود ندارد، اگر عزیزتر از جانم چیزی میداشتم و میتوانستم با آن [[دفع ظلم]] از تو بکنم به [[راستی]] انجام میدادم. [[سلام]] بر تو یا [[اباعبدالله]] [[شهادت]] میدهم که من بر [[هدایت]] تو و پدرت میباشم<ref>طبری، ج۶، ص۲۵۴.</ref>.
| |
| عابس [[روز عاشورا]] وقتی [[اجازه]] میدان گرفت پس از خداحافظی با [[شمشیر]] کشیده به سوی میدان تاخت، در حالی که قبلاً پیشانیش از ضرب شمشیر دشمن مجروح شده بود. مردانه در میدان ایستاد و مبارزطلبید ولی کسی [[جرأت]] آن نداشت که در برابرش ظاهر شود و با او بجنگد؛ زیرا او را از پیش میشناختند و شجاعتش را در [[جنگها]] دیده بودند. [[عمر سعد]] وقتی مبارزهطلبیدن او را دید که میگوید الا [[رجل]] الا رجل کیست مردی که با من [[مبارزه]] کند؟ عمر سعد گفت وای بر شما اگر نمیتوانید به [[جنگ]] او بروید و او را سنگباران کنید! وقتی از هر طرف بر او سنگ میآمد [[زره]] و کلاهخود خود را بیرون آورد و بر آنها [[حمله]] کرد. بیش از ۲۰۰ نفر را کشت و در محاصره قرار گرفت و به شهادت رسید. در [[فضیلت]] این [[بزرگوار]] همین بس که در [[زیارت ناحیه مقدسه]] به او [[سلام]] داده شده است<ref>ارشاد مفید، ج۳، ص۱۰۵؛ ابصار العین، ص۱۱۸.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت سیدالشهداء ج۲ (کتاب)|مظلومیت سیدالشهداء]]، ج۲، ص ۷۵.</ref>.
| |
|
| |
|
| == منابع == | | == منابع == |