←منابع
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۸۸: | خط ۸۸: | ||
[[سائل]] دومی سؤالش را تکرار کرد، امام فرمود: آن مرد باید کمتر از ۱۰۰ تازیانه بخورد، پشت آن [[حیوان]] را باید داغ کرد و آن را از [[شهر]] بیرون کرد تا برای آن مرد [[ننگ]] نباشد. آن مرد گفت: عموی تو چنان [[جواب]] داد. امام فرمود: {{متن حدیث|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}}، ای عمو برای تو کار بزرگی است که فردای [[قیامت]] در مقابل خدا قرار بگیری و خدا به تو بگوید: چرا آن چیزی را که نمیدانستی برای [[بندگان]] من فتوا دادی؟ در صورتی که در [[مسند امامت]] کسی از تو عاقلتر وجود داشت<ref>اثبات الوصیه، ص۴۱۵.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۲۹.</ref> | [[سائل]] دومی سؤالش را تکرار کرد، امام فرمود: آن مرد باید کمتر از ۱۰۰ تازیانه بخورد، پشت آن [[حیوان]] را باید داغ کرد و آن را از [[شهر]] بیرون کرد تا برای آن مرد [[ننگ]] نباشد. آن مرد گفت: عموی تو چنان [[جواب]] داد. امام فرمود: {{متن حدیث|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}}، ای عمو برای تو کار بزرگی است که فردای [[قیامت]] در مقابل خدا قرار بگیری و خدا به تو بگوید: چرا آن چیزی را که نمیدانستی برای [[بندگان]] من فتوا دادی؟ در صورتی که در [[مسند امامت]] کسی از تو عاقلتر وجود داشت<ref>اثبات الوصیه، ص۴۱۵.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۲۹.</ref> | ||
==[[سرکوب]] [[قیامهای علویان]]== | |||
[[خلفای جور]] وقتی خود را در تمام [[مقدرات]] [[ملت]] [[مبسوط الید]] ببینند و نسبت به [[بیت المال]] خود را مالک بلامنازع بدانند، [[بهشتی]] [[دنیایی]] را [[شیطان]] مقابل دیدگانشان باز میکند که از هیچ لذتی فروگذار نمیکنند. طبیعتاً اگر آزادمرد رشیدی با انگیزه [[قیام]] جهت تحقق معروف و [[انکار]] منکر به صحنه بیاید و بخواهد [[خواب]] راحت را بر این طغیانگران آشفته کند، خلفای جور با همه توان به دفع آن پرداخته تا شب راحتشان [[شام]] تار نگردد. | |||
[[معتصم]] از آن خلفای ظالمی است که نسبت به سرکوب [[علویان]] و [[آزادگان]] [[تقوا]] پیشهای که جز به [[مبارزه با ظلم]] [[فکر]] نمیکردند از هیچ اقدامی فروگذار نبود! یکی از علویانی که در عصر معتصم دستگیر و روانه [[زندان]] شد، عبدالله بن حسین بن عبدالله بن اسماعیل بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب بود. سبب [[دستگیری]] و [[مرگ]] او آن بود که از [[پوشیدن لباس سیاه]] «که [[شعار]] [[بنی عباس]] بود» خودداری کرد و چون او را مجبور به [[پوشیدن]] کردند آن [[لباس]] را پاره کرد و همین باعث شد که او را در [[سامرا]] زندان کنند و در زندان بود تا از [[دنیا]] رفت<ref>مقاتل الطالبین، ص۵۴.</ref>. | |||
او [[آزادمردی]] بود که به عنوان [[اعتراض]] به [[مظالم]] و [[مفاسد]] [[عباسیون]] از [[پوشیدن لباس]] رسمی امتناع میورزید. | |||
دیگر از علویان محمد بن قاسم بن علی بن عمر بن علی بن الحسین بود. مردی بود [[زاهد]]، [[اهل عبادت]]، [[فقیه]] و همیشه لباسهای پشمینه میپوشید و در [[کوفه]] خروج کرد. از [[ستم]] معتصم به جانب [[خراسان]] [[سفر]] کرد و گاهی به [[مرو]] و گاهی به [[طالقان]] و [[سرخس]] میرفت و بسیاری با او [[بیعت]] کردند. | |||
[[ابوالفرج]] میگوید در مرو ۴۰ هزار نفر با او بیعت کردند، شبی [[وعده]] کرده که لشکرش جمع شوند، در آن شب صدای گریهای شنید! در [[مقام]] تحقیق علت را پرسید، شنید که یکی از [[لشکریان]] او نمد مرد جولایی را به [[زور]] گرفته است و [[گریه]] میکند. محمد آن [[مرد]] [[ظالم]] [[غاصب]] راطلبید و علت این امر شنیع را از او پرسید، گفت: ما در [[بیعت]] تو درآمدیم که [[مال]] [[مردم]] را ببریم و هر چه خواهیم بکنیم! محمد امر کرد تا نمد را به صاحبش دادند! بعد فرمود: با چنین مردمی نمیتوان در [[دین خدا]] [[یاری]] و [[پیروزی]] جست. | |||
دستور داد [[لشکر]] را متفرق نمودند و در همان شب با [[خواص اصحاب]] خود از [[مرو]] به [[طالقان]] رفت که مسافتش ۴۰ فرسخ بود. چون به طالقان رسید [[مردم]] بسیاری با او [[بیعت]] کردند، [[عبدالله بن طاهر]] که از جانب [[معتصم]] [[والی]] [[نیشابور]] بود، [[حسین بن نوح]] را برای دفع او فرستاد، چون لشکر [[حس]]ین با لشکر محمد تلاقی کرد [[طاقت]] مقابله نیاورده منهزم شدند. | |||
بار دیگر عبدالله بن طاهر [[لشکریان]] بسیاری به [[یاری حسین]] فرستاد. حسین چند کمینی ترتیب داده به [[جنگ]] محمد حاضر شد، این دفعه [[اصحاب محمد]] را [[شکست]] دادند. محمد مخفیانه به نسا رفت. عبدالله جاسوس فرستاد و از جا و مکان نسا مطلع شد، آن [[وقت]] [[ابراهیم بن غسان]] را با ۱۰۰۰ سوار انتخابی به [[راهنمایی]] یک جاسوس به سمت نسا اعزام کرد و بیخبر وارد نسا شدند و [[منزل]] محمد را دفعتاً محاصره و او را دستگیر نموده و به نیشابور آوردند، به محض [[زندانی]] شدن [[جامه]] خود را پهن کرد و به [[نماز]] ایستاد. | |||
عبدالله بن طاهر [[حاکم]] نیشابور گفت: من باید او را از نزدیک ببینم، چون هنگام [[مغرب]] شد، به طور ناشناس به [[اتاق]] رفت و محمد را بدان حال نگریست و آن زنجیرهای گران را در پای او دید، رو به زندانبان کرد و گفت: ای ابراهیم به [[راستی]] تو از [[خدا]] نترسیدی که این [[مرد]] [[صالح]] را در این زنجیرهای گران بستی؟ گفتم: ای [[امیر]]، [[ترس]] و [[هراس]] از [[فرمان]] تو، ترس خدا را از سر من بیرون کرد و تهدیدهایی که تو کردی همه چیز را از یاد من برد. این واقعیتی است که [[حکومت]] [[رعب]] و وحشتِ [[امامت]] [[نار]] آنچنان [[قلوب]] مردم را مملو از ترس میکند که [[ترسیدن]] از [[خداوند]] فراموش میشود و غالب مردم [[دین]] و [[آخرت]] را به دنیای دیگران میفروشند. | |||
عبدالله گفت: این زنجیر را بردار و زنجیر سبکتری بر پایش ببند که در حلقهاش یک رطل آهن باشد و رطل [[نیشابوری]] معادل دویست درهم بود. و میله آن نیز بلند و حلقههایش فراخ باشد که به خوبی بتواند در آن زنجیر راه برود. این دستور را داد و رفت. سرانجام با [[نظارت]] ابراهیم بن [[غسان]] این [[علوی]] [[عابد]] را پس از سه ماه که در [[نیشابور]] [[زندان]] بود به سوی [[بغداد]] [[حرکت]] دادند. ابراهیم به سخن خود ادامه داده میگوید: من در عمرم هرگز کسی را کوشاتر در [[عبادت]] و خویشتندارتر و زبانش به ذکر [[خدای عزوجل]] گویاتر از او [[مشاهده]] نکردم، با آن همه گرفتاریهایی که برایش پیش آمده بود چنان خوددار و خونسرد بود که هیچگاه [[بیتابی]] نکرد و شکستی در روحیهاش دیده نشد و هیچگاه در طول راه، زبان به [[شوخی]] و بذلهگویی و مضحکه باز نکرد. | |||
در تمام پیشآمدهای ناگوار و [[گرفتاریها]]، غمناک دیده نشد، جز آن روزی که در [[نهروان]] [[نامه]] [[معتصم]] رسید که او در پاسخ ما که برای ورود محمد بن قاسم به [[شهر]] خواسته بودیم، دستور داده بود که روپوش محمل را برداریم و همچنان با محمل روباز او را وارد [[بغداد]] کنیم و همچنین نوشته بود چون به [[نهرین]] «نزدیکی بغداد» رسیدید، [[عمامه]] از سر او بگیرید و او را سر برهنه وارد شهر بغداد کنید. | |||
محمد همچنان در محمل روباز با سر برهنه نشسته بود و همکجاوهای او پیرمردی از [[یاران]] [[عبدالله بن طاهر]] بود و پیش روی او بازیگران میرقصیدند. محمد که آنها را دید گریان شد، آنگاه گفت: بارخدایا تو میدانی که من پیوسته کوشا بودم که این کارها را [[تغییر]] دهم و از آنها [[تنفر]] داشتم. | |||
همچنان که بازیگران میرقصیدند، به سوی [[مردم]] حملهور میشدند و به آنها [[نجاست]] و [[حیوانات]] مرده پرتاب میکردند و معتصم بدان منظره میخندید، اما محمد بن قاسم زبانش به [[تسبیح]] و [[استغفار]] گویا و گاهی به آنها [[نفرین]] میکرد، معتصم در آن حال در شماسیه در قصر خود نشسته بود و به آنها مینگریست و محمد سراپا ایستاده بود. | |||
و چون برنامه به پایان رسید و معتصم از تماشای آن [[فراغت]] یافت، محمد بن قاسم را به نزد وی بردند. او محمد را به مسرور «پیشکار مخصوص خود» سپرد، مسرور محمد را در سردابی که همانند [[چاه]] بود [[زندانی]] کرد، آنگونه که نزدیک بود محمد در آن [[زندان]] به [[هلاکت]] رسد، تا اینکه [[معتصم]] دستور داد او را از آن [[زندان]] بیرون آورده و در بالاخانهای در باغ [[موسی]] در کنار [[خانه]] معتصم جای دادند<ref>تتمة المنتهی، ص۳۰۳؛ مقاتل الطالبین، ص۵۴۵.</ref>. | |||
[[احمد بن حارث]] گفته: محمد بن قاسم متواری گشت و در ایام [[خلافت معتصم]] و پس از آن در ایام [[خلافت واثق]] نیز متواری بود تا اینکه در [[زمان]] [[متوکل]] او را دستگیر ساختند و به نزد او بردند و به دستور او به زندانش انداختند و همچنان در [[زندان]] او بود تا از [[دنیا]] رفت.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۳۱.</ref> | |||
==کوتهفکری [[عوام]] [[شیعه]]== | |||
[[ائمه اطهار]] در صحنه [[رسالت]] و ادای [[ودایع امامت]] خود از یک طرف با عفریتهای مکار و شیاد و [[هوسرانی]] مثل معاویه و [[عبدالملک مروان]] و [[منصور دوانیقی]] و [[هارون]] و [[مأمون]] و.... مواجه بودند و از طرف دیگر با جامعهای که ظاهراً [[مسلمان]] و بعضاً شیعه بودند، ولی در بعضی زمانها آنچنان سطحینگر و قشری بودند که نه تنها [[یار]] و [[یاور]] برای [[ائمه]] به [[حساب]] نمیآمدند، بلکه به تعبیر [[امیرالمؤمنین]] که میفرمود: شما خود [[درد]] هستید! [[امام]] چگونه میتواند مردمی را که خود درد جامعهاند برای [[درمان]] [[جامعه]] اعزام کنند. [[مردم کوفه]] که از امیرالمؤمنین اطاعتپذیر نباشند به هر عذر و بهانهای صحنه [[دفاع]] و [[قتال]] با معاویه را ترک کنند دنداندرد حضرت میشوند. | |||
در عصر امام [[جواد]]{{ع}} که [[امامت]] ویژگی خاصی پیدا کرده بود و [[تقدیر الهی]] این بود که [[امام جواد]]{{ع}} در [[کودکی]] شایسته پذیرش [[موهبت]] [[رهبری]] و [[هدایت امت]] را پیدا کند، [[توقع]] بود که [[شیعیان]] با [[درایت]] و [[معرفت]] کامل این [[حقیقت]] را دریابند که امام در سنین کودکی غیر از کودکی و [[طفولیت]] دیگران است. [[شأن امام]] در کودکی با شأن امام در [[جوانی]] و [[پیری]] یکسان است. شخصی که مؤید من عندالله است و [[خداوند]] زمام [[هدایت]] و [[خلافت]] [[امت اسلامی]] را به او سپرده، قطعاً از شایستگیهایی برخوردار است که از مقطع کودکی و خام بودن خارج شده است و لذا وقتی [[علی بن جعفر]] با [[محاسن]] سفید دست [[جوادالائمه]] را میبوسد به این معرفت نائل آمده، ولی متأسفانه بعضی از [[دوستان]] و شیعیان امام این حقیقت را [[ادراک]] نمیکردند. | |||
[[محمد بن علی شلمغانی]] گفت: [[اسحاق بن اسماعیل]] به [[مکه]] رفت در همان سالی که گروهی رفته بودند تا [[خدمت]] [[حضرت جواد]]{{ع}} برسند، اسحاق گفت: کاغذی که ده مسأله آن نوشته بودم آماده کردم تا از آن جناب بپرسم، در ضمن تصمیم گرفتم هر وقتی [[جواب]] سؤالهایم را داد تقاضا کنم [[دعا]] کند [[فرزندی]] که در راه دارم [[خداوند]] او را پسر قرار دهد، [[مردم]] که سؤالهای خود را کردند من از جای [[حرکت]] کردم [[نامه]] در دستم بود چشم [[امام]] که به من افتاد فرمود: ابویعقوب! اسم فرزند خود را احمد بگذار! برایم پسری متولد شد او را احمد نامیدم. مدتی زنده بود بعد از [[دنیا]] رفت. | |||
از جمله کسانی که با این گروه رفته بودند یکی [[علی بن حسان واسطی]] معروف به عمش بود، گفت: من مقداری اسباب [[بازی]] بچهگانه که بعضی از آنها [[نقره]] بود به همراه داشتم با خود تصمیم گرفته بودم آنها را به مولایم [[حضرت جواد]]{{ع}} [[هدیه]] کنم. وقتی [[مردم]] جوابهای خود را گرفته و رفتند، امام{{ع}} از جای حرکت کرد و عازم [[صریا]] شد من از پی آن جناب رفتم در بین راه موفق غلامش را دیدم، گفتم: برای من از امام{{ع}} [[اجازه]] بگیر. اجازه گرفت وارد شده [[سلام]] کردم ولی در چهره آقا آثار [[ناراحتی]] [[مشاهده]] میشد. نگاهی از روی [[خشم]] به من نموده بعد صورت به طرف راست و چپ گردانید. آنگاه فرمود: [[خداوند]] مرا برای بازی نیافریده مرا چه با بازی! من از آن جناب [[پوزش]] خواستم عذر مرا پذیرفت<ref>اثبات الوصیه، ص۴۱۸؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۵۹.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۳۵.</ref> | |||
==[[فساد اخلاقی]] [[قاضی القضاة]]== | |||
[[خلفای جور]] به میزانی که فاقد [[ارزشهای اخلاقی]] بودند، افراد عاری از [[قیم]] [[اخلاقی]] را در دستگاه خود راه داده و منصبهای مهم را تحویلشان میدادند. در [[جامعه اسلامی]] وقتی [[قاضی]] که از طرف [[خلیفه]] [[حکم]] [[قضا]] را تحویل میگیرد، فاقد تقید به [[ارزشهای دینی]] باشد میتوان عدم صلاحیت خلیفه را از این [[انتخاب]] [[شناخت]]. | |||
[[یحیی بن اکثم]] [[قاضی بصره]] بود و از طرف [[مأمون]] به امر قضا [[اشتغال]] داشت، ولی این چهره [[فاسد]] و هرزه آیهای از [[قرآن]] را متناسب با [[هوی و هوس]] و میل خود [[تفسیر]] کرده بود و لذا آزادانه به عمل منافی [[عفت]] یعنی لواط دست میزد. | |||
او [[آیه]] {{متن قرآن|أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَانًا وَإِنَاثًا}}<ref>«یا به آنان پسران و دختران را با هم میدهد» سوره شوری، آیه ۵۰.</ref> را که [[قرآن]] میفرماید: «به [[ازدواج]] آنها درمیآورد مردان و [[زنان]] را» [[تفسیر به رأی]] کرده بود و جمع شدن با پسر بچه را قصد کرده بود، این [[قاضی]] [[فاسد]] یکی از [[گناهان کبیره]] را که حکمش برای مرتکبین این عمل، [[اعدام]] معرفی شده با یک تفسیر به رأی از [[آیه مبارکه]] استخراج کرده بود. | |||
[[یحیی بن اکثم]] در [[بصره]] آنقدر به لواط [[اشتغال]] داشت و آنقدر [[اولاد]] [[مردم بصره]] را [[فاسد]] کرده بود که [[اهل بصره]] به تنگ آمدند و به [[مأمون]] شکایتها کردند تا مأمون او را از [[قضاوت]] [[عزل]] کرد. ولی مأمون این [[خلیفه]] [[هوسران]] و فاقد [[ارزشهای دینی]]، یحیی بن اکثم را بعد از عزل از قضاوت، به خود نزدیک کرد و مرتبه او را بالاتر برد. نقل شده که مأمون ۴۰۰ بچه امرد و بسیار [[زیبا]] برای [[لذت]] جویی یحیی ملازم او نموده بود که همیشه ملتزم رکابش باشند و این درباری بیحیا پرده [[شرم]] و [[حیا]] را دریده و به [[مصاحبت]] ایشان لذت میبرد<ref>تتمة المنتهی، ص۲۳۲.</ref>. | |||
[[خطیب بغدادی]] نکتهای از [[روحیات]] یحیی بن اکثم را نقل میکند میگوید: یحیی بن اکثم بسیار [[حسود]] و [[فتنهگر]] بود، اگر شخصی را میدید که عالِم به [[فقه]] است درباره [[حدیث]] از وی سؤال میکرد و اگر شخصی در رشته حدیث تبحر داشت از وی درباره نحو میپرسید تا وی را خجالتزده و شرمنده کند<ref>تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۱۹۵.</ref>. | |||
ایشان علاوه بر نفسانیات فاسد و خصلتهای غیر مهذب، آلودگیهای اخلاقیش زبانزد بود. [[سیوطی]] در کتب ریاض النظره از [[تاریخ]] [[بخاری]] نقل کرده که از [[محمد بن سلیمان یمانی]] [[روایت]] کرده که گفت: روزی مأمون با یحیی بن اکثم نشسته بود و عباس پسر مأمون نیز در آن مجلس بود و عباس در نهایت [[خوشرویی]] و [[زیبایی]] بود، یحیی [[چشم]] خود را به صورت عباس دوخته بود و پیوسته از صورت او لذت میبرد، چون [[قاضی]] دید که این کار خوبی نیست و هم از آن طرف در [[مقام]] پسران امرد بیاختیار است و نمیتواند که خودداری کند، لاجرم چون عذری نداشت [[حدیثی]] [[جعل]] کرد که یا [[امیرالمؤمنین]]! خبر داد مرا عبدالرزاق از معمر از ایوب از نافع از [[ابن عمر]] که او حدیث کرد از [[پیامبر]]: که نگاه کردن بر روی [[نیکو]] [[چشم]] را جلا میدهد و من چون چشمم [[ضعف]] دارد خواستم از نگاه کردن به صورت نیکوی عباس چشم خود را جلایی داده باشم. [[مأمون]] ناراحت شد و گفت: ای یحیی از [[خدا]] بترس که [[پیامبر]] این را نفرموده. | |||
وقتی عرصه [[قضا]] و [[حکومت]] جولانگاه چنین افراد [[فاسد]] و [[شهوترانی]] باشد بهترین [[گواه]] برای [[فساد]] و [[آلودگی]] [[حکومت عباسیان]] و شخص [[مأمون عباسی]] است و از حال یحیی به آلودگیهای [[مأمون]] و سایر [[عناصر حکومت]] میتوان پی برد. این چهره [[فاسد]] در سال ۲۴۲ (هـ. ق) در عصر [[متوکل]] به [[درک]] [[واصل]] شد. | |||
در [[دستگاه خلافت]] مأمون که [[مردم]] دینشان را از [[خلیفه]] میگیرند و خلیفه بر [[منصب]] [[جانشینی]] [[خلافت رسول الله]] تکیه داده، وقتی این چهرههای [[پلید]] و فاسد میدان فعالیت داشته باشند طبیعی است که [[امام]] [[معصوم]] و [[فرزند رسول الله]] و کسی که در لسان [[پیامبر]] به عنوان [[حجت خدا]] معرفی شده باید در [[تبعید]] و [[زندان]] و مهجور باشد و ارتباط مردم با حضرت باید تحت کنترل و بریده باشد. | |||
دیگر از [[مفاسد]] [[یحیی بن اکثم]] فساد [[اعتقادی]] بود، ایشان در برابر [[ولایت اهل بیت]] شدیداً موضع داشت و با [[علم]] کردن [[خلفای جور]] و [[جعل احادیث]] در [[مرتبت]] [[خلفا]] میخواست [[جایگاه الهی]] [[ائمه]] را [[تضعیف]] کند. | |||
در مبحث [[مناظرات]] امام با یحیی بن اکثم سؤالاتی که از حضرت نمود مانند «[[روایت]] شده که [[پیغمبر اکرم]] فرمود: اگر من [[مبعوث]] نشده بودم عمر مبعوث میشد!» «روایت شده که پیغمبر اکرم{{صل}} فرمود: هیچ [[وقت]] [[وحی]] از من قطع نشد مگر اینکه احتمال دادم بر [[خانواده]] خطاب نازل خواهد شد» نشان میدهد با طرح و ساختن [[روایات]] جعلی هیچ اعتقادی به [[مقدسات]] ندارد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۳۷.</ref> | |||
== منابع == | == منابع == | ||