مظلومیت امام جواد

تشکیک در نسب حضرت جواد(ع)

یکی از بزرگ‌ترین ظلم‌هایی که به حضرت جوادالائمه وارد کردند این بود که بعضی از نزدیکان و شکاکان در نسب حضرت به تردید افتادند و در نسل امامت حضرت تردید را رواج دادند. امام رضا(ع) تا سن ۴۷ سالگی پسر نداشت، به همین جهت بعضی در امامت حضرت توقف کردند، تا اینکه در سن ۴۷ سالگی حضرت جواد(ع) متولد شد. تولد امام جواد(ع) سال ۱۹۵ (ه. ق) اتفاق افتاد.

وقتی از امام رضا(ع) می‌پرسیدند: امام بعد از شما کیست؟ حضرت می‌فرمودند: محمد بن علی الجواد. امام رضا(ع) هم قبل از تولد فرزندش و هم بعد از تولد ایشان مکرر به جانشینی و امامت جوادالائمه تصریح می‌کرد. وقتی سن مبارک جوادالائمه به ۲ الی ۳ سال رسید، بعضی از شکاکان به تردید افتادند که آیا جوادالائمه از امام رضا(ع) است و دلیل این تردید را چهره گندمگون و سبزه بودن چهره حضرت ذکر کردند.

چرا به امام رضا(ع) غریب الغربا می‌گویند؟ شاید به جهت این باشد که حضرت تا ۴۷ سالگی صاحب فرزند نمی‌شدند در امامت حضرت بزرگان شیعه حتی بنی‌هاشم هم تشکیک کردند. وقتی جوادالائمه متولد شدند، باز در انتساب این مولود به حضرت تشکیک کردند کار به جایی رسید که نسابه باید تأیید کند.

زکریا بن یحیی گوید: شنیدم علی بن جعفر، حسن بن حسین بن علی را حدیث می‌کرد و می‌گفت: به خدا سوگند که خدا ابوالحسن الرضا(ع) را یاری کرد، حسن گفت: آری به خدا قربانت گردم، همانا برادرانش نسبت به او ستم کردند. علی بن جعفر گفت: آری به خدا ما عموهایش هم به او ستم کردیم، حسن گفت: قربانت گردم، مگر شما چه کردید؟ زیرا من نزد شما نبودم، گفت: ما و برادرانش به او گفتیم: هرگز در میان ما خاندان، امامی که تیره رنگ باشد نبوده «مقصودشان این بود که امام محمدتقی(ع) به شما شباهت ندارد» حضرت رضا(ع) فرمود: او پسر منست، آنها گفتند: همانا رسول خدا(ص) به حکم قیافه‌شناس داوری فرموده، میان تو و ما هم قیافه‌شناس داور باشد، حضرت فرمود: من دنبال آنها نمی‌فرستم، شما بفرستید و به آنها اطلاع ندهید که برای چه دعوتشان می‌کنید و شما در خانه خود باشید.

چون قیافه‌شناس‌ها آمدند، ما را در باغی نشانیدند «یعنی عموها و برادران امام رضا(ع)» و عموها و برادران و خواهران امام رضا(ع) صف کشیدند و حضرت رضا را خرقه و کلاهی پشمین به او پوشانیدند و بیلی بر دوشش گذاشتند و گفتند به صورت باغبانی وارد باغ شو، سپس ابی جعفر(ع) را آوردند و به قیافه‌شناسان گفتند: این پسر را به پدرش منسوب کنید، آنها گفتند: او را در اینجا پدری نیست ولی این و این عموی پدر او هستند و این عموی خود اوست و این عمه اوست. اگر او در اینجا پدری داشته باشد، همین صاحب باغست که قدم‌های او با قدم‌های این پسر یکسان است و چون حضرت رضا(ع) برگشت، نسب‌شناس‌ها گفتند: همین شخص پدر اوست «گویا ابتدا از آثار قدم حضرت که روی زمین نقش بسته بود، احتمالی دادند و سپس که خود حضرت را دیدند یقین کردند».

علی بن جعفر گوید: من برخاستم و لب ابی جعفر(ع) را چنان بوسیدم که آب دهانش را مکیدم و به او عرض کردم: گواهی می‌دهم که تو نزد خدا امام منی، پس حضرت رضا(ع) گریه کرد و فرمود: ای عمو! مگر نشنیدی که پدرم می‌فرمود: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) بِأَبِي ابْنُ خِيَرَةِ الْإِمَاءِ ابْنُ النُّوبِيَّةِ الطَّيِّبَةِ الْفَمِ الْمُنْتَجَبَةِ الرَّحِمِ وَيْلَهُمْ لَعَنَ اللَّهُ الْأُعَيْبِسَ وَ ذُرِّيَّتَهُ صَاحِبَ الْفِتْنَةِ وَ يَقْتُلُهُمْ سِنِينَ وَ شُهُوراً وَ أَيَّاماً يَسُومُهُمْ خَسْفاً وَ يَسْقِيهِمْ كَأْساً مُصْبِرَةً وَ هُوَ الطَّرِيدُ الشَّرِيدُ الْمَوْتُورُ بِأَبِيهِ‏ وَ جَدِّهِ‏ صَاحِبُ‏ الْغَيْبَةِ يُقَالُ مَاتَ أَوْ هَلَكَ أَيَّ وَادٍ سَلَكَ أَ فَيَكُونُ هَذَا يَا عَمِّ إِلَّا مِنِّي فَقُلْتُ صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِدَاكَ»؛ رسول خدا(ص) فرمود: پدرم فدای پسر بهترین کنیزان، پسر کنیز نوبیه «نوبه شهر بزرگی است در سودان که بلال حبشی هم از آنجا بوده است» که دهانش خوشبو و زهدانش نجیب‌زای است، وای بر آنها و خدا لعنت کند اعیبس و نژادش را «یعنی بنی عباس را» همان که فتنه‌انگیز است و آنها را چند سال و چند ماه و چند روز می‌کشد و به آنها ذلت می‌رساند و از جام تلخ و ناگوار به آنها می‌آشاماند، و اوست در بدر و دور افتاده، پدر و جد کشته شده و صاحب غیبت، مردم درباره او گویند: معلوم نیست مرده یا هلاک شده و به کدام دره رفته، ‌ای عمو! چنین پسری جز از نسل من تواند بود؟؟ عرض کردم: راست می‌گویی، قربانت گردم[۱].

علاوه بر اقارب و نزدیکان حضرت که در نسب ایشان به تردید افتادند، دیگرانی هم بودند که این تردید را دامن می‌زدند و با وقاحت می‌گفتند که امام جواد(ع) از سنیف اسود غلام خود یا از لؤلؤ است و لذا امام جواد(ع) و امام رضا(ع) را در مکه نزد مأمون بردند و او را بر قیافه‌شناسان عرضه داشتند. در خبر محمد بن اسماعیل از امام عسکری(ع) روایت شده که در سن ۲۵ ماهگی امام جواد(ع) را در مکه به قیافه‌شناسی معرفی نمودند. مردم هم اطراف او را در مسجد الحرام گرفته بودند که نور حق از سیمای این کودک به آسمان تلألو داشت که آن قیافه‌شناس گفت: والله که این نور الهی است در چهره او پیداست و این مولود از ذریه طیبه امیرالمؤمنین است و رو کرد به آنها که در شک بودند گفت: بروید استغفار کنید!

در همین اثناء امام جواد(ع) به زبان آمد که با فصاحت تمام فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَنَا مِنْ نُورِهِ وَ اصْطَفَانَا مِنْ‏ بَرِيَّتِهِ‏ وَ جَعَلَنَا أُمَنَاءَ عَلَى‏ خَلْقِهِ‏ وَ وَحْيِهِ‏ أَيُّهَا النَّاسُ أَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الرِّضَا بْنِ مُوسَى الْكَاظِمِ بْنِ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَاقِرِ بْنِ عَلِيٍّ سَيِّدِ الْعَابِدِينَ بْنِ الْحُسَيْنِ الشَّهِيدِ ابْنِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ابْنِ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ بِنْتِ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى(ص) أَجْمَعِينَ أَ فِي مِثْلِي يُشَكُّ وَ عَلَى اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ عَلَى جَدِّي يُفْتَرَى وَ أُعْرِضَ عَلَى الْقَافَةِ إِنِّي وَ اللَّهِ لَأَعْلَمُ مَا فِي سَرَائِرِهِمْ وَ خَوَاطِرِهِمْ وَ إِنِّي وَ اللَّهِ لَأَعْلَمُ النَّاسِ أَجْمَعِينَ بِمَا هُمْ إِلَيْهِ صَائِرُونَ أَقُولُ حَقّاً وَ أُظْهِرُ صِدْقاً عِلْماً قَدْ نَبَّأَهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَبْلَ الْخَلْقِ أَجْمَعِينَ وَ بَعْدَ بِنَاءِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ لَا تَظَاهُرُ الْبَاطِلِ عَلَيْنَا وَ غَوَايَةُ ذُرِّيَّةِ الْكُفْرِ وَ تَوَثُّبُ أَهْلِ الشِّرْكِ وَ الشَّكِّ وَ الشِّقَاقِ عَلَيْنَا لَقُلْتُ قَوْلًا يَعْجَبُ مِنْهُ الْأَوَّلُونَ وَ الْآخِرُونَ ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى فِيهِ ثُمَّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ اصْمُتْ كَمَا صَمَتَ آبَاؤُكَ وَ اصْبِرْ ﴿كَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلَا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا سَاعَةً مِنْ نَهَارٍ بَلَاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفَاسِقُونَ[۲]»[۳].

بعد از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم من محمد پسر علی الرضا هستم «نسبت خود را فرمود» آیا در مثل من شک می‌کنید؟ در مثل پدرم علی بن موسی الرضا(ع) افترا و تهمت زدید از این عمل از خدا بترسید و رو به قیافه‌شناس نموده فرمود: قسم به خدا که من اکنون اعلم از همه خلایق می‌باشم و هیچ‌کس پایه علم مرا نمی‌داند، جز پدرم. من آن‌چه می‌گویم حق و راستی و درستی و صداقت واقعیت است که از روی علم و دانش از پدران ما و اجدادم به ما ارث رسیده. به همه امور عالم واقفیم و قبل از آفرینش آسمان‌ها و زمین و مخلوقات این علوم به ما افاضه شده است.

به خدا اگر بیمناک نبودم که شماها اهل باطل تظاهر کنید و بر ما بشورید و به ضلالت و گمراهی ابدی افتید و به کفر و شرک و شک و نفاق بر ما غلبه پیدا کنید، برای شما سخنانی می‌‌گفتم که از اولین و آخرین خبردار شوی. در این وقت کودک ۲۷ ماهه دست خود را بر دهانش گذاشت و به خود گفت: یا محمد زبان ببند و سخن با نااهلان نگو! چنان که پدرانت ساکت و صامت نشستند و با نالایقان سخن در میان نگذاشتند. ای محمد صبر کن! چنانچه مردان اولوالعزم و پیامبران مرسل بردباری و شکیبایی در قبال جهال عصر خود نشان دادند.

امام رضا(ع) در خراسان وقتی ماجرای این مجلس و سخنان امام جواد(ع) به گوشش رسید فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ فِي ابْنِي مُحَمَّدٍ أُسْوَةً بِرَسُولِ اللَّهِ(ص) وَ ابْنِهِ إِبْرَاهِيمَ وَ الْتَفَتَ إِلَى مَنْ كَانَ بِحَضْرَتِهِ مِنْ شِيعَتِهِ وَ قَالَ: هَلْ عَلِمْتُمْ مَا رُمِيَتْ بِهِ مَارِيَةُ الْقِبْطِيَّةُ فِي وِلَادَتِهَا إِبْرَاهِيمَ ابْنَ رَسُولِ اللهِ؟ قَالُوا: لَا أَنْتَ أَعْلَمُ يَا بْنَ رَسُولِ اللهِ»[۴]؛ حضرت فرمود: سپاس خدایی را که وفا کرد در حق فرزندم محمد یک سنتی که در حق رسول خودش درباره ابراهیم روشن ساخت. سپس رو به حضار کرد و فرمود: آیا می‌دانید آنچه نسبت به ماریه قبطیه در حین تولد ابراهیم فرزند رسول خدا گذشت؟ شیعیان عرض کردند ما نمی‌دانیم برایمان بیان کن چون تو فرزند رسول خدا هستی و حضرت به حاضرین شیعه که در خدمت امام بودند رو کرده فرمود: ماریه را به عنوان هدیه برای رسول خدا فرستادند و به همراهی او عده‌ای از کنیزان بودند که پیامبر آنها را بین اصحاب تقسیم فرمود و ماریه را برای خود نگه داشت و به همراه او غلامی بود که او را جریح می‌‌گفتند و او را به آداب ملوک تربیت نموده بودند. ماریه به دست رسول خدا اسلام آورد، جریح هم مسلمان شد.

دو تن از زنان پیامبر بر آنها حسد برده و آن دو زن «عایشه و حفصه» نزد پدران خود رفته از پیامبر شکایت کردند و گفتند: که او متمایل به ماریه است و او را بر ما ترجیح می‌دهد و بنای تهمت را گذاشتند و گفتند: که ماریه از جریح خدمتکار حامله شده، پدر آن دو نزد پیامبر آمده گفتند: ما روا نیست از جنایتی که در دستگاه پیامبر ظاهر شده آن را پوشیده داریم، اینکه جریح با ماریه عمل ناشایسته انجام داده!! حضرت رسول از شنیدن این سخن رنگ مبارکش متغیر شد فرمود: وای بر شما چه می‌گویید؟ پیامبر(ص) علی(ع) را امر داد که برو و رسیدگی کن! اگر امر چنین است که آن دو می‌گویند هر دو را به قتل برسان.

علی(ع) وارد آبدارخانه شده، جریح بر بالای درخت بود. باد پیراهن جریح را بالا زده بود و او را نشان داد که به کلی ممسوح است و آلت مردی در او نیست. حضرت فرمود: فرود بیا که تو در امانی! جریح از درخت پایین آمد. علی(ع) او را خدمت پیامبر آورده عرض کرد: یا رسول الله جریح ممسوح و از مردی محروم است. پیامبر فرمود: خدا از شما نمی‌گذرد و توبه شما را نمی‌پذیرد و استغفار من برای شما سودی ندارد، در صورتی که چنین جرأت و جسارتی را بر خدا و رسول او نمود‌اید. عرض کردند: یا رسول الله اگر برای ما طلب آمرزش کنی ما امیدواریم که خدا ما را بیامرزد! از جانب خداوند این آیه درباره آنها نازل شد: ﴿إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ[۵].[۶].[۷]

تشکیک در امامت به خاطر کمی سن

خلافت و امامت حقی است که در انحصار ذات حق‌تعالی است و به هر فرد مستعد و قابل که خودش صلاح بداند عنایت می‌کند. اعطاء موهبت امامت یا نبوت دائر مدار سن خاصی نیست، چون قابلیت‌ها را فراتر از سن، خداوند به هر کس مشیتش تعلق گیرد عنایت می‌کند. قرآن مجید وقتی طول عمر انبیای عظام و رهبران الهی را ذکر می‌کند در مورد حضرت نوح می‌‌فرماید: ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا[۸]. تا مردم وقتی با طول عمر حجج الهی مواجه شوند استبعاد نکنند، مثلاً وقتی با طول عمر امام عصر(ع) مواجه شدند، حجتی از قرآن داشته باشند و تعجب نکنند و انکار ننمایند.

همان‌طور در مورد رسالت رهبران الهی در صغر سن و کودکی قرآن می‌فرماید: ﴿وَيُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلًا وَمِنَ الصَّالِحِينَ[۹]. عیسی در بدو تولد مثل هر پیامبری در سنین بالا سخن می‌گفت، چون برای بنی اسرائیل سؤال پیش آمده بود که چگونه مریم بدون شوهر بچه‌دار شده؟ زنان بنی اسرائیل وقتی وضع حمل مریم را شنیدند این زن پاکدامن را متهم کردند و به او گفتند ای مریم مادر تو بدکاره نبود تو که شوهر نداری این بچه از کیست؟ مریم با داشتن روزه سکوت با اشاره به نوزاد از زنان بنی اسرائیل خواست که از خود کودک سؤال کنند ﴿قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا * قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا[۱۰].

قرآن اعطاء نبوت و کتاب را به کودک گهواره‌ای مطرح می‌‌کند تا مردم امامت محمد بن علی الجواد(ع) را در سن ۸ سالگی ببینند و تعجب و انکار نکنند. این حقایق به امر الهی پیش آمده و در قرآن حجت بر همگان تمام شده است.

علی بن سیف از امام جواد(ع) نقل کرده و گفته: من به حضرت جواد(ع) عرض کردم: مردم درباره کمی سن تو برای امامت سخنانی می‌گویند. حضرت فرمود: خداوند به داوود(ع) وحی فرمود: سلیمان را که یک بچه کوچک بود و گوسفندان را می‌چراند، وصی خود قرار دهد. قوم بنی اسرائیل حاضر به این امر نشدند. خداوند به داوود(ع) وحی کرد که عصاهای معترضین و عصای سلیمان را بگیر و در خانه‌ای بگذار و با خاتم‌های مردم مهرش کن. فردا عصای هر کس «مانند درخت سبزی» برگ‌دار و میوه‌دار شد، او جانشین است. داوود(ع) این خبر را به آنها گفت «و چون فردا عصای سلیمان را سبز دیدند» گفتند: راضی شدیم و پذیرفتیم[۱۱].

صفوان بن یحیی گفت: به حضرت رضا(ع) عرض کردم ما قبل از اینکه فرزندتان ابوجعفر «حضرت جواد» متولد شود از شما راجع به امام می‌پرسیدیم، می‌فرمودی خداوند به من فرزندی خواهد داد، اکنون که خدا عنایت کرده و چشم ما به جمالش روشن شده، خدا نخواسته باشد که به مصیبت شما و فقدان وجود عزیزتان دچار شویم، اما اگر بالاخره چنین شد امام ما کیست؟ امام با دست اشاره به حضرت جواد(ع) کرد که آنجا ایستاده بود! عرض کردم آقا او که هنوز سه سال بیشتر ندارد. امام فرمود: چه اشکالی دارد، عیسی حجت خدا شد با اینکه کمتر از سه سال داشت[۱۲].

ابوبصیر گوید: خدمت امام صادق(ع) رسیدم و کودک پنج ساله نابالغی عصاکش من بود. حضرت به من فرمود: حال شما چگونه باشد زمانی که حجت بر شما هم سن و سال این کودک باشد؟ یا فرمود: هم سال این کودک بر شما ولایت داشته باشد! «مقصود امام جواد(ع) است که در ابتدای امامتش به قول مشهور ۸ سال و چند ماه داشت»[۱۳].

علی بن حسان به امام جواد(ع) عرض کرد: آقای من! مردم به خردسالی شما اعتراض دارند، امام فرمود: از چه جهت انتقاد کنند؟ به حق سوگند که خداوند به پیامبرش گفته است: ﴿قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي[۱۴]. به خدا سوگند که در آن موقع فقط علی پیرو رسول خدا بود و فقط نه سال داشت. من نیز نه ساله‌ام[۱۵].

علی بن ابراهیم از پدر خود نقل کرد که گفت: پس از شهادت حضرت رضا(ع) به مکه رفتیم و خدمت حضرت جواد(ع) رسیدیم، گروهی از شیعیان آمده بودند از نواحی مختلف تا از نزدیک امام جواد(ع) را زیارت کنند. در این موقع عمویش عبدالله بن موسی که پیرمرد مسن و باشخصیتی بود وارد شد، لباس‌های خشن و زبر در تن داشت و اثر سجده در پیشانی او آشکار بود و نشست.

حضرت جواد(ع) که پیراهنی عالی و ردایی قشنگ بر تن داشت و کفش‌هایی نو پوشیده بود وارد گردید، عبدالله بن موسی عمویش از جای حرکت کرد و به استقبال او رفت، پیشانیش را بوسید! تمام شیعیان به احترام امام از جای حرکت کردند، آن جناب نشست روی صندلی. مردم به یکدیگر نگاه می‌کردند از کوچکی و کم سنی حضرت جواد(ع). یکی از حاضرین رو به عموی امام(ع) نموده گفت: آقا اگر شخصی با حیوانی جمع شد چه باید کرد؟ جواب داد دست او را قطع می‌کنند و حد نیز بر او جاری می‌شود.

حضرت جواد(ع) خشمگین شده نگاهی به عموی خود نموده فرمود: عمو جان از خدا بترس! این کار خیلی سخت است که در روز قیامت به پیشگاه پروردگار بایستی، از تو بازخواست کند که چرا برای مردم فتوا دادی با اینکه اطلاع نداشتی. عمویش عرض کرد سرورم مگر پدرت همین فرمایش را نفرمود؟ حضرت جواد(ع) گفت: از پدرم پرسیدند مردی قبر زنی را شکافت و با آن زن جمع شد، فرمود: باید دست راستش قطع شود که نبش قبر نموده و حد زنا نیز بر او جاری می‌شود؛ زیرا احترام زن مرده و زنده یکسان است. عرض کرد صحیح می‌فرمایید سرورم من استغفار و توبه می‌کنم. مردم در شگفت شدند، عرض کردند اجازه می‌فرمایید سؤال بکنیم؟ فرمود: بگویید در یک مجلس سی هزار مسأله پرسیدند! جواب آنها را داد با اینکه نه ساله بود[۱۶].

از زراره روایت شده که گفت: من از امام باقر(ع) از معنای این آیه سؤال کردم: ﴿لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ أَئِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ[۱۷] فرمود: یعنی بالغ شدن امام. گفتم بالغ شدن امام کدام است؟ فرمود: چهار ساله شود[۱۸].[۱۹]

حسادت اطرافیان

اختلاف فاحشی که در افق دید رهبران الهی با کوته‌نظران و بسته‌اندیشان جامعه وجود داشته بیشترین سختی و عسرت را برای آنها موجب شده است. درک قله عظمت حجت خدا مثل جوادالائمه در صغر سن برای آنها که مسائل را از چاه نفسانیات خود می‌نگرند بسی مشکل و غیر واقع‌بینانه است. در حیات پربار امامت حضرت جواد(ع) دو دسته افراد بخیل و حسود نسبت به حضرت چشم دیدن او را نداشتند. اول: غلامان و خدمتکارانی که در بیت امام بودند و دوم: اطرافیان خلیفه به ویژه فقهای درباری که با قیاس و استحسان و تفسیر به رأی سؤالات فقهی مردم را جواب می‌دادند و وزر و وبال آخرتی آن را به ذمه می‌‌گرفتند.

بزنطی گفت: نامه حضرت رضا(ع) را به فرزندش حضرت جواد(ع) خواندم که نوشته بود: شنیده‌ام وقتی می‌خواهی خارج شوی غلامان از درب کوچک تو را بیرون می‌برند، این کار به واسطه بخلی است که آنها دارند تا کسی از تو بهره‌ای نبرد! تو را سوگند می‌دهم به حقی که بر تو دارم، مبادا بعد از این جز از درب بزرگ خارج یا داخل شوی، هر وقت می‌‌خواهی سوار شوی به همراه خود طلا و نقره «درهم و دینار» داشته باش، هر کس تقاضایی کرد به او چیزی بده! از عموهایت هر کدام تقاضای کمک کردند مبادا کمتر از پنجاه دینار بدهی، بیشتر از این در اختیار خودت می‌باشد خواستی بیشتر بده و از عمه‌هایت هر کدام تقاضا کردند از بیست و پنج دینار کمتر مده، بیشتر خواستی می‌دهی. من آرزوی بلندی و رفعت تو را از جانب خدا دارم. ببخش مبادا از تنگدستی ترس داشته باشی[۲۰].

از نقل بالا معلوم می‌شود بعضی از کوته‌نظران ناآگاه، بر اساس دیدگاه و بینش ضعیف‌شان چشم دیدن بذل و بخشش ولیّ خدا را نداشتند و عزت و سربلندی امام در دستور کار آنها وجود نداشته است. حضرت رضا(ع) با وسعت دید و با اشراف جامع و کامل حقایق را برای میوه دلش جوادالائمه می‌نویسد و رعایت بعضی شئون اجتماعی را گوشزد و یادآوری می‌کند.

دسته دیگری که نسبت به جوادالائمه حسادت می‌‌ورزیدند درباریان بودند، در دربار خلافت معتصم عباسی مجموعه عناصر خلافت، در برابر بنی‌هاشم به‌ویژه در برابر حضرت رضا(ع) و حضرت جواد(ع) جبهه‌گیری خصمانه‌ای وجود داشت. مخصوصاً فقهای وابسته به دربار عباسی در هاله‌ای از حسادت، برای حفظ موقعیت دنیایی خود سعی در مخدوش کردن جایگاه پر فروغ امامت داشتند.

یعنی حسادت عباسیان به فقهای درباری و جیره‌خواران هم منتقل شده بود، مزدورانی مثل یحیی بن اکثم و احمد بن ابی داوود بر اساس حس خود کم‌بینی که در برابر امام جواد(ع) دریافته بودند و در مناظراتشان با حضور مأمون تحقیر شده بودند به تکاپو افتاده، بلکه بتوانند امام را در مناظرات علمی شکست دهند. ولی این بار یحیی بن اکثم علاوه بر طرح مسائل علمی، مسائل سیاسی را هم در گفت و شنودهایش با حضرت جواد(ع) دخالت داد. سؤالاتی را طرح می‌کرد در دفاع از خلفای غاصب، بلکه امام را به موضع‌گیری خاصی وادارد تا بتواند لعن و نفرینی را که خلاف تقیه امامت است از زبان او بگیرد و علیه امام جواد(ع) سندسازی کند.

امام جواد(ع) با علم امامتش که موهبتی از علم غیب خداوند متعال است، سؤالات و معضلات مردم را با الهام از آن منبع عظیم و بیکران علم لدنی‌اش جواب می‌داد و این پاسخگویی هرگز در تصور قلوب تاریک و زنگار گرفته علمای خودفروخته درباری نمی‌گنجید. مناظره‌ای در حضور مأمون در جمع کثیری از مردم یحیی بن اکثم با امام جواد(ع) در باب مناقب ابوبکر و عمر صورت گرفت. او سؤالاتی می‌کند که یقیناً طرح آن سؤالات با رضایت و موافقت مأمون صورت گرفته و الا جرأت این که در حضور مأمون به چنین اقدامی دست بزند نداشته است.

روایت شده که پس از ازدواج حضرت جواد(ع) با ام الفضل، روزی در مجلس مأمون که حضرت جواد(ع) نیز حضور داشت و گروه زیادی نیز بودند، یحیی بن اکثم به امام جواد(ع) عرض کرد: شما درباره این خبر چه می‌فرمایید که روایت شده جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و گفت: یا محمد(ص) پروردگارت سلام می‌رساند و می‌گوید از ابابکر بپرس ببین آیا از من راضی هست یا نه؟

حضرت جواد(ع) فرمود: من منکر فضل ابوبکر نیستم ولی کسی که این خبر را نقل می‌کند باید متوجه آن خبر دیگر باشد که پیغمبر اکرم(ص) در حجه الوداع فرمود: «قَدْ كَثُرَتِ الْكَذَّابَةُ عَلَيَّ» دروغگو بر من زیاد شده و زیادتر خواهد شد. هر کس عمداً بر من دروغ ببندد نشیمن‌گاهش پر از آتش می‌شود. هر وقت حدیثی شنیدید آن را با قرآن کریم و سنت من مقایسه کنید هر کدام که موافق کتاب خدا و سنت من بود قبول کنید و هر کدام مخالف کتاب خدا و سنت من بود رد کنید.

این خبری که تو نقل کردی موافق کتاب خدا نیست؛ زیرا خداوند در قرآن کریم می‌‌فرماید: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ[۲۱] آیا خدایی که بر راز دل و افکار پنهان انسان مطلع است نمی‌داند ابابکر از او راضی است یا راضی نیست؟ جبرئیل را می‌فرستد تا حقیقت معلوم شود و از ته قلب می‌گوید که چگونه است؟ این حرف را عقل نمی‌پذیرد.

یحیی بن اکثم گفت: روایت شده که: مَثَلُ أَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ فِي الْأَرْضِ كَمَثَلِ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ فِي السَّمَاءِ مَثَل ابی بکر و عمر در زمین مانند جبرئیل و میکائیل است در آسمان! امام جواد(ع) فرمود: در این خبر نیز باید دقت نمود زیرا جبرئیل و میکائیل دو ملک مقرب درگاه خدایند که هرگز معصیت نکرده‌اند و یک لحظه سر از اطاعت نپیچیده‌اند و حال آنکه آنها مدت‌ها مشرک و کافر به خدا بودند، گرچه بعد اسلام آوردند و بیشتر عمرشان در شرک و بت‌پرستی طی شد محال است که شبیه آن دو ملک باشند.

یحیی گفت: روایت شده أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ سَيِّدَا كُهُولِ أَهْلِ الْجَنَّةِ ابابکر و عمر سرور پیران بهشت هستند. نظر شما درباره این روایت چیست؟ امام فرمود: این خبر نیز محال است؛ زیرا بهشتیان تمام جوانند در آنجا پیری وجود ندارد. این خبر را بنی امیه جعل کردند در مقابل خبری که پیغمبر اکرم درباره امام حسن و امام حسین(ع) فرموده: «إِنَّهُمَا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ» آن دو سرور جوانان بهشتند.

یحیی بن اکثم گفت: روایت شده که أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ سِرَاجُ أَهْلِ الْجَنَّةِ عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است! فرمود: این خبر نیز محال است زیرا ملائکه مقرب و حضرت آدم و محمد و تمام انبیاء مرسلین که در بهشت هستند به نور آنها بهشت روشن نمی‌شود بعد به نور عمر روشن می‌گردد؟ یحیی گفت: روایت شده که سکینه و وقار بر زبان عمر سخن می‌گوید. امام فرمود: من منکر فضائل عمر نیستم، ولی ابابکر از عمر بهتر است او خودش بالای منبر می‌گوید: مرا شیطانی است که گاهی عارضم می‌شود هر وقت دیدید منحرف شدم مرا براه آورید.

یحیی گفت: روایت شده که پیغمبر اکرم فرمود: اگر من مبعوث نشده بودم عمر مبعوث می‌شد! امام جواد(ع) فرمود: قرآن کریم از این حدیث راست و درست‌تر است. خدا در قرآن می‌فرماید: ﴿وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوحٍ[۲۲] بنا به صریح این آیه خداوند از پیغمبران پیمان گرفته، چگونه عهد و پیمان خود را تغییر می‌دهد. با اینکه پیامبران یک چشم بهم زدن برای خدا شریک قائل نشده‌اند چطور کسی مبعوث به پیامبری می‌شود که بیشتر عمر خود را به شرک و کفر گذرانده، با اینکه پیامبر اکرم می‌فرماید: «نُبِّئْتُ وَ آدَمُ بَيْنَ الرُّوحِ وَ الْجَسَدِ» من پیامبر بودم آن وقت که آدم هنوز روح به پیکرش دمیده نشده بود.

یحیی گفت: روایت شده که پیغمبر اکرم(ص) فرمود: هیچ وقت وحی از من قطع نشد، مگر اینکه احتمال دادم بر خانواده خطاب نازل خواهد شد. امام فرمود این هم محال است! زیرا صحیح نیست که پیامبر در پیغمبری خود مشکوک باشد، خداوند در این آیه می‌‌فرماید: ﴿اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا وَمِنَ النَّاسِ[۲۳] خداوند برگزیدگانی از میان ملائکه و مردم انتخاب می‌کند. چگونه ممکن است نبوت از کسی که خدا او را برگزیده و انتخاب کرده منتقل شود به کسی که مشرک و کافر به خدا بوده.

یحیی بن اکثم گفت: روایت شده که پیامبر اکرم فرمود: اگر عذاب نازل شود جز عمر کسی نجات نخواهد یافت! امام فرمود: این هم محال است! زیرا خداوند در قرآن کریم می‌‌فرماید: ﴿وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ وَمَا كَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ[۲۴] در این آیه تصریح می‌‌کند که تا پیغمبر میان ایشان باشد آنها را عذاب نمی‌کند، همچنین تا موقعی که استغفار می‌کنند نیز ایشان را عذاب نخواهد کرد[۲۵].

فضائلی که امام معصوم به اذن الله دارد در تصور کوردلان بی‌ولایت نمی‌گنجد و لذا وقتی می‌شنیدند که امام جواد در صغر سن صاحب معجزات الهی است، در مقام انکار و حسادت موضع می‌گرفتند، به همین دلیل بعضی معجزات حضرت را امام رضا(ع) سفارش می‌‌کرد پوشیده نگه دارید!

محمد بن سنان گفت: به حضرت رضا(ع) از درد چشم شکایت کردم، امام نامه‌ای که کوچک‌تر از کف دستی بود برداشت و برای حضرت جواد نوشت. نامه را به خادم سپرد و به من دستور داد با او بروم و فرمود: این مطلب را کتمان کن، خدمت آن جناب رسیدم خادم ایشان را در آغوش داشت و نامه را برایش گشود. حضرت جواد نگاه به نامه می‌‌کرد و سر به آسمان بلند کرده می‌گفت: خوب شدی چندین مرتبه تکرار کرد! تمام ناراحتی‌های چشم من برطرف شد. به حضرت جواد عرض کردم خدا تو را رهبر این امت قرار دهد همان طوری که عیسی بن مریم رهبر بنی اسرائیل شد! بعد عرض کردم «ای شبیه دوست فطرس».

گفت: مراجعت کردم حضرت رضا(ع) به من فرموده بود مطلب را پنهان بدارم. چشمم مدت‌ها خوب بود تا جریان اعجاز حضرت جواد را در مورد چشم خود به دیگران گفتم، باز مبتلا به درد چشم شدم. راوی گفت به محمد بن سنان گفتم منظورت از اینکه به حضرت جواد گفتی: «ای شبیه دوست فطرس چه بود؟» گفت: خداوند به فرشته‌ای به نام فطرس خشم گرفت، پر و بالش ریخت و او را در یکی از جزائر اقیانوس‌ها انداخت. وقتی حضرت حسین(ع) متولد شد خداوند جبرئیل را خدمت حضرت پیامبر(ص) فرستاد تا تهنیت بگوید. جبرئیل با فطرس دوست بود، از همان جزیره عبور کرد که فطرس در آنجا افتاده بود، جریان ولادت حضرت حسین(ع) را به او گفت و مأموریت خود را نیز گوشزد کرد، گفت: اگر مایل باشی من تو را بر یکی از بال‌های خود سوار می‌کنم و پیش حضرت محمد(ص) می‌برم تا درباره‌ات شفاعت کند.

فطرس گفت: خوب است، جبرئیل او را بر بال خود گرفت و خدمت حضرت رسول آورد تهنیت و مبارک باد پروردگار را رساند، بعد جریان فطرس را نیز نقل کرد، پیغمبر اکرم به فطرس فرمود پر و بال خود را به گهواره حسین بمال، فطرس این کار را کرد خداوند پر و بالش را به او برگرداند و او را به مقام اولش میان ملائکه بازگردانید[۲۶].[۲۷]

سوء استفاده بعضی از وکلا

طمع‌ورزی‌ها و غلطیدن در لذائذ دنیایی خطری است که در کمین همه نشسته است و جز معصومین هیچ کس از این امتحان سوء مبرا نیست. آن‌گونه که در بین اصحاب امیرالمؤمنین افرادی بودند که اموال بیت المال را گرفتند و فریب دنیا را خورده و از حوزه ولایت خود فرار کردند و قلب حضرت را به درد آوردند، افرادی چون ابن عباس که اموال بیت المال را غارت کرد و به مکه فرار کرد، یا مصقله که دچار این‌گونه انحرافات شد. در عصر سایر ائمه اطهار باز افرادی بودند که گول دنیا را خوردند و با مشاهده حق، دنیای چند روزه را بر حیات پاینده آخرتی ترحیج دادند. در عصر امام جواد(ع) هم شاهد این‌گونه سوء استفاده‌ها از قلیل افرادی هستیم که همراهی و آشنایی نزدیک با امام جواد(ع) را با خود یدک می‌کشیدند، ولی متأسفانه با سوء استفاده در اموال بیت المال و حقوق الهی قلب مبارک امام را به درد آوردند.

علی بن ابراهیم از پدر خود نقل کرد که گفت: خدمت حضرت جواد(ع) بودم، صالح بن محمد بن سهل همدانی که وکیل آن جناب بود وارد شد. عرض کرد: آقا مرا در مورد آن ده هزار درهم حلال کن که خرج کرده‌ام! حضرت جواد(ع) فرمود: حلالت باد. وقتی صالح خارج شد حضرت جواد(ع) فرمود: حق آل محمد(ص) را تصرف می‌کنند و از دادن به مستمندان و بیچارگان این خانواده امتناع می‌‌ورزند و خود صرف می‌‌نمایند، آن‌گاه می‌گویند ما را حلال کن. او گمان می‌کند من خواهم گفت حلال نمی‌کنم! به خدا قسم روز قیامت خداوند از اینها در این مورد، سؤال دقیقی خواهد کرد[۲۸].[۲۹]

ادعای امامت عموی امام جواد(ع)

تولد دیرهنگام حضرت امام جواد(ع) باعث امتحان سختی برای عموهای حضرت شد، آنها که برق دنیا چشمانشان را گرفته بود، به امید منصب امامت می‌نشستند و با پاسخ‌های کاذب و من‌درآوردی سؤالات مردم را جواب داده و دَین آخرتی را به ذمه می‌گرفتند. علی بن جعفر که عموی امام رضا(ع) بود آن‌چنان دید وسیعی نسبت به امامت داشت که معتقد بود که خداوند ریش سفید مرا دیده و امامت را به حضرت جواد(ع) داده و لذا با کبر سن نسبت به امام جواد(ع) تعبیر «به ابی انت» دارد.

به حضرت جواد عرض می‌کرد: پدرم به فدایت که نشان می‌دهد که تسلیم محض امام بود. در مقابل، بعضی از عموهای حضرت با حسادت به مسئله امامت امام جواد(ع) برخورد می‌کردند. برادران حضرت رضا(ع) امید داشتند که وارث حضرت رضا(ع) شوند «چون فرزندی نداشت» از پسر بزیع نقل شده که از حضرت رضا(ع) پرسیدند ممکن است امامت به عمو یا دائی امام برسد؟ حضرت فرمود: نه! پرسید ممکن است به برادر برسد؟ «چون هنوز حضرت رضا(ع) فرزند نداشت آنها خیال می‌کردند به این بستگانش خواهد رسید» امام فرمود: نه. پس چه کسی امام است؟ فرمود: امامت به فرزندم می‌رسد. آن وقت هنوز فرزندی نداشت[۳۰].

امام جواد(ع) تا ده سال امامت خود را مخفی می‌داشت، وقتی که امام رضا(ع) شهید شد سن امام جواد(ع) ۷ ساله بود؛ لذا در بغداد و سایر شهرها بین مردم اختلاف عقیده رخ داد و ریان بن صلت، صفوان بن یحیی، محمد بن حکیم، عبدالرحمن بن حجاج، یونس بن عبدالرحمن و عده‌ای دیگر از معتمدین شیعه در خانه عبدالرحمن بن حجاج در گودالی اجتماع کردند از درد مصیبت گریه کردند.

یونس به آن جمع گفت: برای امر امامت گریه نکنید. مسائل شرعی را تا این کودک یعنی امام جواد(ع) بزرگ شود از کی باید پرسید؟ ریان بن صلت بلند شد و با اهانت به یونس گفت: ای پسر زن مزدور تو ایمان خود را به ما نشان می‌دهی و شک و شرک خود را مخفی می‌داری؟ اگر امامت امام از طرف خدا باشد ولو اینکه پسر یک روزه باشد به منزله شخص صد ساله است و اگر از طرف خدا نباشد اگر هزار ساله باشد باز مثل یک نفر معمولی است.

بعد از آن گفتگوها موسم حج شد، هشتاد نفر از فقهای بغداد جمع شدند تا ضمن عمل حج، امام جواد(ع) را ببینند. وارد مدینه شدند، به خانه امام صادق(ع) آمدند روی فرش نشستند، عبدالله بن موسی وارد شد و در صدر مجلس نشست، شخصی در آنجا گفت: این عبدالله بن موسی فرزند پیغمبر است، مسائل‌تان را از ایشان بپرسید! یکی از علما متوجه عبدالله بن موسی شد و گفت: چه می‌گویی درباره کسی که به زن خود بگوید: تو را به عدد ستارگان آسمان طلاق دادم؟ جواب داد: زن او طلاق داده می‌شود. این جواب غلط باعث حیرت و غصه شیعیان شد.

دیگری سؤال کرد چه می‌گویی درباره کسی که با حیوانی جماع کند؟ جواب داد باید دست او را قطع کرد و صد تازیانه بخورد بعد تبعید شود. شیعیان با جواب غلط صدا به گریه بلند کردند، تصمیم گرفتند برخیزند ناگاه دری از صدر مجلس باز شد موفق خادم در جلو و امام جواد(ع) از عقب وارد شدند، امام بر اهل مجلس سلام کرد و نشست. اهل جلسه ساکت شدند، سائل اولی سؤالش را از امام جواد(ع) پرسید. امام فرمود: کتاب خدا را قرائت کن که می‌فرماید: ﴿الطَّلَاقُ مَرَّتَانِ فَإِمْسَاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسَانٍ[۳۱] عرض شد عموی تو عبدالله برای ما فتوا داد که زن مطلقه است! امام فرمود: ای عمو از خدا بترس با بودن امامی که از تو عاقل‌تر است فتوا مده.

سائل دومی سؤالش را تکرار کرد، امام فرمود: آن مرد باید کمتر از ۱۰۰ تازیانه بخورد، پشت آن حیوان را باید داغ کرد و آن را از شهر بیرون کرد تا برای آن مرد ننگ نباشد. آن مرد گفت: عموی تو چنان جواب داد. امام فرمود: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، ای عمو برای تو کار بزرگی است که فردای قیامت در مقابل خدا قرار بگیری و خدا به تو بگوید: چرا آن چیزی را که نمی‌دانستی برای بندگان من فتوا دادی؟ در صورتی که در مسند امامت کسی از تو عاقل‌تر وجود داشت[۳۲].[۳۳]

سرکوب قیام‌های علویان

خلفای جور وقتی خود را در تمام مقدرات ملت مبسوط الید ببینند و نسبت به بیت المال خود را مالک بلامنازع بدانند، بهشتی دنیایی را شیطان مقابل دیدگانشان باز می‌کند که از هیچ لذتی فروگذار نمی‌کنند. طبیعتاً اگر آزادمرد رشیدی با انگیزه قیام جهت تحقق معروف و انکار منکر به صحنه بیاید و بخواهد خواب راحت را بر این طغیانگران آشفته کند، خلفای جور با همه توان به دفع آن پرداخته تا شب راحت‌شان شام تار نگردد.

معتصم از آن خلفای ظالمی است که نسبت به سرکوب علویان و آزادگان تقوا پیشه‌ای که جز به مبارزه با ظلم فکر نمی‌کردند از هیچ اقدامی فروگذار نبود! یکی از علویانی که در عصر معتصم دستگیر و روانه زندان شد، عبدالله بن حسین بن عبدالله بن اسماعیل بن عبدالله بن جعفر بن ابی‌طالب بود. سبب دستگیری و مرگ او آن بود که از پوشیدن لباس سیاه «که شعار بنی عباس بود» خودداری کرد و چون او را مجبور به پوشیدن کردند آن لباس را پاره کرد و همین باعث شد که او را در سامرا زندان کنند و در زندان بود تا از دنیا رفت[۳۴]. او آزادمردی بود که به عنوان اعتراض به مظالم و مفاسد عباسیون از پوشیدن لباس رسمی امتناع می‌‌ورزید.

دیگر از علویان محمد بن قاسم بن علی بن عمر بن علی بن الحسین بود. مردی بود زاهد، اهل عبادت، فقیه و همیشه لباس‌های پشمینه می‌پوشید و در کوفه خروج کرد. از ستم معتصم به جانب خراسان سفر کرد و گاهی به مرو و گاهی به طالقان و سرخس می‌رفت و بسیاری با او بیعت کردند.

ابوالفرج می‌گوید در مرو ۴۰ هزار نفر با او بیعت کردند، شبی وعده کرده که لشکرش جمع شوند، در آن شب صدای گریه‌ای شنید! در مقام تحقیق علت را پرسید، شنید که یکی از لشکریان او نمد مرد جولایی را به زور گرفته است و گریه می‌کند. محمد آن مرد ظالم غاصب را‌طلبید و علت این امر شنیع را از او پرسید، گفت: ما در بیعت تو درآمدیم که مال مردم را ببریم و هر چه خواهیم بکنیم! محمد امر کرد تا نمد را به صاحبش دادند! بعد فرمود: با چنین مردمی نمی‌توان در دین خدا یاری و پیروزی جست.

دستور داد لشکر را متفرق نمودند و در همان شب با خواص اصحاب خود از مرو به طالقان رفت که مسافتش ۴۰ فرسخ بود. چون به طالقان رسید مردم بسیاری با او بیعت کردند، عبدالله بن طاهر که از جانب معتصم والی نیشابور بود، حسین بن نوح را برای دفع او فرستاد، چون لشکر حسین با لشکر محمد تلاقی کرد طاقت مقابله نیاورده منهزم شدند.

بار دیگر عبدالله بن طاهر لشکریان بسیاری به یاری حسین فرستاد. حسین چند کمینی ترتیب داده به جنگ محمد حاضر شد، این دفعه اصحاب محمد را شکست دادند. محمد مخفیانه به نسا رفت. عبدالله جاسوس فرستاد و از جا و مکان نسا مطلع شد، آن وقت ابراهیم بن غسان را با ۱۰۰۰ سوار انتخابی به راهنمایی یک جاسوس به سمت نسا اعزام کرد و بی‌خبر وارد نسا شدند و منزل محمد را دفعتاً محاصره و او را دستگیر نموده و به نیشابور آوردند، به محض زندانی شدن جامه خود را پهن کرد و به نماز ایستاد.

عبدالله بن طاهر حاکم نیشابور گفت: من باید او را از نزدیک ببینم، چون هنگام مغرب شد، به طور ناشناس به اتاق رفت و محمد را بدان حال نگریست و آن زنجیرهای گران را در پای او دید، رو به زندان‌بان کرد و گفت: ای ابراهیم به راستی تو از خدا نترسیدی که این مرد صالح را در این زنجیرهای گران بستی؟ گفتم‌: ای امیر، ترس و هراس از فرمان تو، ترس خدا را از سر من بیرون کرد و تهدیدهایی که تو کردی همه چیز را از یاد من برد. این واقعیتی است که حکومت رعب و وحشتِ امامت نار آن‌چنان قلوب مردم را مملو از ترس می‌کند که ترسیدن از خداوند فراموش می‌شود و غالب مردم دین و آخرت را به دنیای دیگران می‌فروشند.

عبدالله گفت: این زنجیر را بردار و زنجیر سبک‌تری بر پایش ببند که در حلقه‌اش یک رطل آهن باشد و رطل نیشابوری معادل دویست درهم بود. و میله آن نیز بلند و حلقه‌هایش فراخ باشد که به خوبی بتواند در آن زنجیر راه برود. این دستور را داد و رفت. سرانجام با نظارت ابراهیم بن غسان این علوی عابد را پس از سه ماه که در نیشابور زندان بود به سوی بغداد حرکت دادند. ابراهیم به سخن خود ادامه داده می‌گوید: من در عمرم هرگز کسی را کوشاتر در عبادت و خویشتن‌دارتر و زبانش به ذکر خدای عزوجل گویاتر از او مشاهده نکردم، با آن همه گرفتاری‌هایی که برایش پیش آمده بود چنان خوددار و خونسرد بود که هیچ‌گاه بی‌تابی نکرد و شکستی در روحیه‌اش دیده نشد و هیچ‌گاه در طول راه، زبان به شوخی و بذله‌گویی و مضحکه باز نکرد.

در تمام پیش‌آمدهای ناگوار و گرفتاری‌ها، غمناک دیده نشد، جز آن روزی که در نهروان نامه معتصم رسید که او در پاسخ ما که برای ورود محمد بن قاسم به شهر خواسته بودیم، دستور داده بود که روپوش محمل را برداریم و همچنان با محمل روباز او را وارد بغداد کنیم و همچنین نوشته بود چون به نهرین «نزدیکی بغداد» رسیدید، عمامه از سر او بگیرید و او را سر برهنه وارد شهر بغداد کنید.

محمد همچنان در محمل روباز با سر برهنه نشسته بود و هم‌کجاوه‌ای او پیرمردی از یاران عبدالله بن طاهر بود و پیش روی او بازیگران می‌رقصیدند. محمد که آنها را دید گریان شد، آن‌گاه گفت: بارخدایا تو می‌دانی که من پیوسته کوشا بودم که این کارها را تغییر دهم و از آنها تنفر داشتم.

همچنان که بازیگران می‌رقصیدند، به سوی مردم حمله‌ور می‌شدند و به آنها نجاست و حیوانات مرده پرتاب می‌کردند و معتصم بدان منظره می‌خندید، اما محمد بن قاسم زبانش به تسبیح و استغفار گویا و گاهی به آنها نفرین می‌کرد، معتصم در آن حال در شماسیه در قصر خود نشسته بود و به آنها می‌نگریست و محمد سراپا ایستاده بود.

و چون برنامه به پایان رسید و معتصم از تماشای آن فراغت یافت، محمد بن قاسم را به نزد وی بردند. او محمد را به مسرور «پیشکار مخصوص خود» سپرد، مسرور محمد را در سردابی که همانند چاه بود زندانی کرد، آن‌گونه که نزدیک بود محمد در آن زندان به هلاکت رسد، تا اینکه معتصم دستور داد او را از آن زندان بیرون آورده و در بالاخانه‌ای در باغ موسی در کنار خانه معتصم جای دادند[۳۵].

احمد بن حارث گفته: محمد بن قاسم متواری گشت و در ایام خلافت معتصم و پس از آن در ایام خلافت واثق نیز متواری بود تا اینکه در زمان متوکل او را دستگیر ساختند و به نزد او بردند و به دستور او به زندانش انداختند و همچنان در زندان او بود تا از دنیا رفت[۳۶].

کوته‌فکری عوام شیعه

ائمه اطهار در صحنه رسالت و ادای ودایع امامت خود از یک طرف با عفریت‌های مکار و شیاد و هوسرانی مثل معاویه و عبدالملک مروان و منصور دوانیقی و هارون و مأمون و.... مواجه بودند و از طرف دیگر با جامعه‌ای که ظاهراً مسلمان و بعضاً شیعه بودند، ولی در بعضی زمان‌ها آن‌چنان سطحی‌نگر و قشری بودند که نه تنها یار و یاور برای ائمه به حساب نمی‌آمدند، بلکه به تعبیر امیرالمؤمنین که می‌فرمود: شما خود درد هستید! امام چگونه می‌تواند مردمی را که خود درد جامعه‌اند برای درمان جامعه اعزام کنند. مردم کوفه که از امیرالمؤمنین اطاعت‌پذیر نباشند به هر عذر و بهانه‌ای صحنه دفاع و قتال با معاویه را ترک کنند دندان‌درد حضرت می‌شوند.

در عصر امام جواد(ع) که امامت ویژگی خاصی پیدا کرده بود و تقدیر الهی این بود که امام جواد(ع) در کودکی شایسته پذیرش موهبت رهبری و هدایت امت را پیدا کند، توقع بود که شیعیان با درایت و معرفت کامل این حقیقت را دریابند که امام در سنین کودکی غیر از کودکی و طفولیت دیگران است. شأن امام در کودکی با شأن امام در جوانی و پیری یکسان است. شخصی که مؤید من عندالله است و خداوند زمام هدایت و خلافت امت اسلامی را به او سپرده، قطعاً از شایستگی‌هایی برخوردار است که از مقطع کودکی و خام بودن خارج شده است و لذا وقتی علی بن جعفر با محاسن سفید دست جوادالائمه را می‌بوسد به این معرفت نائل آمده، ولی متأسفانه بعضی از دوستان و شیعیان امام این حقیقت را ادراک نمی‌کردند.

محمد بن علی شلمغانی گفت: اسحاق بن اسماعیل به مکه رفت در همان سالی که گروهی رفته بودند تا خدمت حضرت جواد(ع) برسند، اسحاق گفت: کاغذی که ده مسأله آن نوشته بودم آماده کردم تا از آن جناب بپرسم، در ضمن تصمیم گرفتم هر وقتی جواب سؤال‌هایم را داد تقاضا کنم دعا کند فرزندی که در راه دارم خداوند او را پسر قرار دهد، مردم که سؤال‌های خود را کردند من از جای حرکت کردم نامه در دستم بود چشم امام که به من افتاد فرمود: ابویعقوب! اسم فرزند خود را احمد بگذار! برایم پسری متولد شد او را احمد نامیدم. مدتی زنده بود بعد از دنیا رفت.

از جمله کسانی که با این گروه رفته بودند یکی علی بن حسان واسطی معروف به عمش بود، گفت: من مقداری اسباب بازی بچه‌گانه که بعضی از آنها نقره بود به همراه داشتم با خود تصمیم گرفته بودم آنها را به مولایم حضرت جواد(ع) هدیه کنم. وقتی مردم جواب‌های خود را گرفته و رفتند، امام(ع) از جای حرکت کرد و عازم صریا شد من از پی آن جناب رفتم در بین راه موفق غلامش را دیدم، گفتم: برای من از امام(ع) اجازه بگیر. اجازه گرفت وارد شده سلام کردم ولی در چهره آقا آثار ناراحتی مشاهده می‌شد. نگاهی از روی خشم به من نموده بعد صورت به طرف راست و چپ گردانید. آن‌گاه فرمود: خداوند مرا برای بازی نیافریده مرا چه با بازی! من از آن جناب پوزش خواستم عذر مرا پذیرفت[۳۷].[۳۸]

فساد اخلاقی قاضی القضاة

خلفای جور به میزانی که فاقد ارزش‌های اخلاقی بودند، افراد عاری از قیم اخلاقی را در دستگاه خود راه داده و منصب‌های مهم را تحویلشان می‌دادند. در جامعه اسلامی وقتی قاضی که از طرف خلیفه حکم قضا را تحویل می‌گیرد، فاقد تقید به ارزش‌های دینی باشد می‌‌توان عدم صلاحیت خلیفه را از این انتخاب شناخت.

یحیی بن اکثم قاضی بصره بود و از طرف مأمون به امر قضا اشتغال داشت، ولی این چهره فاسد و هرزه آیه‌ای از قرآن را متناسب با هوی و هوس و میل خود تفسیر کرده بود و لذا آزادانه به عمل منافی عفت یعنی لواط دست می‌زد.

او آیه ﴿أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَانًا وَإِنَاثًا[۳۹] را که قرآن می‌فرماید: «به ازدواج آنها درمی‌‌آورد مردان و زنان را» تفسیر به رأی کرده بود و جمع شدن با پسر بچه را قصد کرده بود، این قاضی فاسد یکی از گناهان کبیره را که حکمش برای مرتکبین این عمل، اعدام معرفی شده با یک تفسیر به رأی از آیه مبارکه استخراج کرده بود.

یحیی بن اکثم در بصره آنقدر به لواط اشتغال داشت و آنقدر اولاد مردم بصره را فاسد کرده بود که اهل بصره به تنگ آمدند و به مأمون شکایت‌ها کردند تا مأمون او را از قضاوت عزل کرد. ولی مأمون این خلیفه هوسران و فاقد ارزش‌های دینی، یحیی بن اکثم را بعد از عزل از قضاوت، به خود نزدیک کرد و مرتبه او را بالاتر برد. نقل شده که مأمون ۴۰۰ بچه امرد و بسیار زیبا برای لذت جویی یحیی ملازم او نموده بود که همیشه ملتزم رکابش باشند و این درباری بی‌حیا پرده شرم و حیا را دریده و به مصاحبت ایشان لذت می‌برد[۴۰].

خطیب بغدادی نکته‌ای از روحیات یحیی بن اکثم را نقل می‌کند می‌گوید: یحیی بن اکثم بسیار حسود و فتنه‌گر بود، اگر شخصی را می‌‌دید که عالِم به فقه است درباره حدیث از وی سؤال می‌کرد و اگر شخصی در رشته حدیث تبحر داشت از وی درباره نحو می‌پرسید تا وی را خجالت‌زده و شرمنده کند[۴۱].

ایشان علاوه بر نفسانیات فاسد و خصلت‌های غیر مهذب، آلودگی‌های اخلاقیش زبانزد بود. سیوطی در کتب ریاض النظره از تاریخ بخاری نقل کرده که از محمد بن سلیمان یمانی روایت کرده که گفت: روزی مأمون با یحیی بن اکثم نشسته بود و عباس پسر مأمون نیز در آن مجلس بود و عباس در نهایت خوشرویی و زیبایی بود، یحیی چشم خود را به صورت عباس دوخته بود و پیوسته از صورت او لذت می‌برد، چون قاضی دید که این کار خوبی نیست و هم از آن طرف در مقام پسران امرد بی‌اختیار است و نمی‌تواند که خودداری کند، لاجرم چون عذری نداشت حدیثی جعل کرد که یا امیرالمؤمنین! خبر داد مرا عبدالرزاق از معمر از ایوب از نافع از ابن عمر که او حدیث کرد از پیامبر: که نگاه کردن بر روی نیکو چشم را جلا می‌دهد و من چون چشمم ضعف دارد خواستم از نگاه کردن به صورت نیکوی عباس چشم خود را جلایی داده باشم. مأمون ناراحت شد و گفت: ای یحیی از خدا بترس که پیامبر این را نفرموده. وقتی عرصه قضا و حکومت جولانگاه چنین افراد فاسد و شهوترانی باشد بهترین گواه برای فساد و آلودگی حکومت عباسیان و شخص مأمون عباسی است و از حال یحیی به آلودگی‌های مأمون و سایر عناصر حکومت می‌‌توان پی برد. این چهره فاسد در سال ۲۴۲ (هـ. ق) در عصر متوکل به درک واصل شد.

در دستگاه خلافت مأمون که مردم دین‌شان را از خلیفه می‌گیرند و خلیفه بر منصب جانشینی خلافت رسول الله تکیه داده، وقتی این چهره‌های پلید و فاسد میدان فعالیت داشته باشند طبیعی است که امام معصوم و فرزند رسول الله و کسی که در لسان پیامبر به عنوان حجت خدا معرفی شده باید در تبعید و زندان و مهجور باشد و ارتباط مردم با حضرت باید تحت کنترل و بریده باشد.

دیگر از مفاسد یحیی بن اکثم فساد اعتقادی بود، ایشان در برابر ولایت اهل بیت شدیداً موضع داشت و با علم کردن خلفای جور و جعل احادیث در مرتبت خلفا می‌خواست جایگاه الهی ائمه را تضعیف کند.

در مبحث مناظرات امام با یحیی بن اکثم سؤالاتی که از حضرت نمود مانند «روایت شده که پیغمبر اکرم فرمود: اگر من مبعوث نشده بودم عمر مبعوث می‌شد!» «روایت شده که پیغمبر اکرم(ص) فرمود: هیچ وقت وحی از من قطع نشد مگر اینکه احتمال دادم بر خانواده خطاب نازل خواهد شد» نشان می‌دهد با طرح و ساختن روایات جعلی هیچ اعتقادی به مقدسات ندارد[۴۲].

امام جواد(ع) در برابر غُلات

غلات یا افرادی که درباره ائمه معصومین به غلو روی می‌آورند و ائمه را از مقام عبد بودنشان، جایگاه ربوبیت و خدایی برایشان قائل می‌شدند، یکی از فِرق انحرافی جوامع شیعی بوده که از زمان امیرالمؤمنین تا پایان عصر حضور معصومین و از غیبت صغری تا به امروز وجود دارند.

خاستگاه رواج و نشر تفکر غالیان، کوته‌فکری و عقب‌ماندن جامعه از درک افکار متعالی امامت است. امامت موهبتی است که خداوند متعال بسیاری از مواهب ویژه مثل علم غیب و نفسانیات قدسی و عصمت را به امام ارزانی داشته و در عین اتصاف به فضائل و برکات و نعم خاصه حضرت حق، هرگز ما امام را خدا نمی‌دانیم و مقام الوهیت برایش قائل نیستیم. ولی چرا در جوامع اسلامی این تفکر غلو شکل می‌گیرد؟ جوابش اینست که هرگاه خلفا و حاکمان بر جامعه فضای باز و روشنی را فرا راه مردم نگذارند و مردم را در جهالت و بی‌خبری و تنگناهای فکری قرار دهند، در فقدان رشد فکری و پویایی اندیشه، عوام مردم از خرافات و اندیشه‌های غلط. و انحرافی تأثیرپذیر می‌شوند.

در این میان شیادانی هم پیدا می‌شوند تا برای ارضای قدرت‌طلبی و ریاست خود در مسلک زهاد و عبّاد ادعایی را عرضه کنند و مردم ساده را به دام امیال نفسانی خود اسیر کرده و با بار اعتقادی غلط و انحرافی به جهنم بکشانند. در عصر امام جواد(ع) همین فضاسازی انحرافی وجود داشت و افراد منحرفی مثل ابوالمهدی و ابن ابی الزرقاء جامعه شیعی را به انحراف می‌کشاندند که امام در برابر آنها ایستاد.

حضرت رضا(ع) فرمود: این کفار نادان «که راه غلو را در مورد ائمه در پیش گرفته‌اند» نگاه می‌کنند به بنده‌ای معصوم که خداوند او را امتیاز بخشیده به داشتن قدرت خدایی، تا مقام و موقعیت او را در نزد خود به مردم بفهماند و مشمول کرامت و لطف خویش قرار داده تا حجت بر مردم تمام شود و این الطاف ثواب اطاعت و فرمانبرداری او باشد و موجب پیروی دستورش گردد و بندگان خویش را متوجه کنند به اشتباه کسانی که دیگری را بر آنها حجت و پیشوا قرار داده‌اند. اینان شبیه آن دسته‌ای هستند که در جستجوی پادشاهی می‌باشند از پادشاهان دنیا تا از بذل و بخشش او استفاده نمایند و از عطای او قدرتی بیابند و با پول فراوان که از لطف شاه به‌دست آورده‌اند به خانه و خانواده خود برگردند و از سختی و دشواری زندگی برهند و از کارهای پست و دشوار آسوده شوند.

بر سر راه پادشاه می‌نشینند تا بیاید و با تمام اشتیاق به ملاقات او به حاجت خویش برسند، در همین میان به آنها گفته می‌شود به زودی شاه با سپاه سواره و پیاده خود وارد می‌شود وقتی او را مشاهده کردید کمال تعظیم را بنمایید و اقرار و اعتراف لازم را در مورد سلطنت و پادشاهی او بکنید مبادا دیگری را به جای او بگیرید و این احترام را به دیگری بنمایید که در این صورت به او بی‌احترامی کرده‌اید و به او توهین نموده‌اید و مستوجب کیفر زیاد او خواهید شد. آنها قول می‌دهند که با تمام نیرو از عهده این کار بربیایند. ناگهان بعضی از غلامان پادشاه با گروهی از سپاه که پادشاه در اختیار او گذاشته وارد می‌شوند، مردی نیز از جمله همان سپاهیان با اموالی که شاه در دستش قرار داده می‌آید اینها که بر سر راه پادشاه نشسته‌اند، آن مرد به نظرشان بزرگ و باشخصیت جلوه می‌کند چون او را متمول نعمت زیادی می‌بینند او را بالاتر از این می‌بینند که غلامی از پادشاه باشد با دیدن این همه نعمت و موقعیت که در او مشاهده می‌‌کنند بالاخره آن غلام را به عنوان پادشاه تهنیت می‌گویند و نام پادشاهی به او می‌دهند غافل از اینکه او خود غلام دیگری است. آن غلام و سایر سپاهیان شروع به سرزنش می‌کنند و از این کار آنها را سخت بازمی‌دارند و می‌گویند پادشاه این همه نعمت را به ما داده و این امتیازات را به ما بخشیده این کار شما موجب خشم پادشاه و کیفر شما و از هر چه امیدوارید که شاه به شما بدهد ناامید خواهید شد ولی آنها این هشدارها را نمی‌پذیرند و سخن آنها را تکذیب می‌کنند[۴۳].

در این مثال زیبا و بی‌بدیل حضرت رضا(ع) نشان می‌دهد که سلطان عالم که منشأ تمام خیرات و برکات می‌باشد خداوند متعال است و معصومین هر چه دارند از الطاف الهی است که از خدا گرفته‌اند و به بندگانش می‌دهند و کسی حق ندارد عطای الهی را که به دست اهل بیت جاری می‌شود وسیله قرار دهد تا اهل بیت معبود قرار گیرند و پرستش شوند. در عصر امام جواد(ع) همین خط جهالت و فرصت‌طلبی وجود داشت که افرادی سودجو عوام مردم را به سوی تعبد و پرستش امام دعوت می‌کردند.

در روایتی امام جواد(ع) به اسحاق انباری فرمودند: دو تن از غلات به نام‌های ابوالمهدی و ابن ابی‌الزرقاء که خود را سخنگوی امامان قلمداد می‌کردند، به هر طریقی هست باید کشته شوند. اسحاق در صدد اجرای دستور امام بود ولی آن دو از دستور امام مطلع شده و خود را از دید اسحاق مخفی کردند. دلیل این تصمیم نقش حساس آنان در منحرف ساختن شیعیان ذکر شده است. امام با آن رحمت واسعه‌اش مجبور است برای قطع انحرافات فکری، آنها را از بین ببرد[۴۴].[۴۵]

امام جواد(ع) در برابر زیدیه

زیدیه انشعابی از شیعیان بودند که اقتدا به امامت را در پیش نگرفتند، بلکه از امام جلوتر افتادند، یعنی امامی می‌خواستند که بر او امامت کنند نه اینکه امامی داشته باشند که از او تبعیت کنند.

این دسته از مسلمانان با روش تندروی و برخوردهای انقلابی غیرمنطقی با خلفای جور نسنجیده برخورد می‌کردند و تلفات سنگین می‌دادند. انقلابی بودن شرطش تدبیر در امور و سنجیده عمل کردن و به نیازها و موقعیت‌های زمانه واقف بودن است و حال آنکه زیدیه جوانان خام را جهت‌گیری مبارزاتی می‌دادند و به عملیات وا می‌داشتند و نگاهشان به ائمه یک نگاه اعتراض‌آمیز بود که چرا شما قیام نمی‌کنید و راحت‌طلبی و گوشه‌نشینی از مبارزه را در پیش گرفته‌اید؟

آنها از هر انسانی که شمشیر به دست گرفته باشد متابعت می‌کردند و معتقد بودند هر کس قیام علیه ظلم کند برای ما حجت تمام است و از همین‌جا مسیر حرکت و خط مبارزاتی و سیاسی و عقیدتی خود را از ائمه دین جدا کردند.

ائمه به مصلحت‌های امت اسلامی می‌اندیشیدند، مبارزه را وسیله‌ای برای نجات توده‌ها و سربلندی اسلام می‌دانستند و آنجا که شرایط نامساعد باشد قیام را مصلحت نمی‌دیدند.

حضرت سیدالشهداء از سال ۵۰ که برادرش حضرت مجتبی به شهادت رسید تا سال ۶۰ که معاویه مرد، دست به شمشیر نبرد و سیاست جنگ سرد را در پیش گرفت. در این ده سال سکوت امام حسین(ع)، نمی‌توان حضرت را به رفاه‌جویی و عافیت‌طلبی متهم کرد.

سیدالشهداء حجت خدا و ولی خداست، طبق مصلحت الهیه‌اش این‌گونه شرایط زمان را تشخیص داده که باید ده سال سکوت کند و با مرگ معاویه که شرایط عوض شد تصمیمش تغییر کرد و امام نهضت خود را آغاز نمود. ما وقتی امام را معصوم و حجت خدا بدانیم قیام و قعودش برای ما حجت است و عملکردشان عین حق و وظیفه الهی است، ولی زیدیه این برداشت درست و منطقی را از جایگاه امامت نداشتند.

هرگاه امام با افکار و اندیشه‌های آنها همخوانی نداشت به اعتراض افتادند و سخت برخورد کردند و این برخوردها با ائمه اطهار وقتی به قیمت عدم اعتقاد به اصل امامت آنها باشد، قطعاً جز کفر نتیجه‌ای نخواهد داد و لذا حضرت جواد(ع) وقتی دشمنی زیدیه با امامیه و طعن آنها بر امامان شیعه را مشاهده کرد رسماً آنها را تکفیر نمود.

براثی از ابی علی نقل کرد که منصور از حضرت جواد(ع) نقل کرده که فرمود: زیدی‌ها و واقفی‌مذهبان و ناصبی‌ها در نظر ائمه یکسانند. از حضرت جواد(ع) سؤال کردند تفسیر این آیه را ﴿وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خَاشِعَةٌ * عَامِلَةٌ نَاصِبَةٌ[۴۶] امام فرمود: این آیه درباره ناصبی‌ها «دشمنان ائمه» و زیدی‌ها و واقفی‌مذهبان از ناصبیان نازل شده[۴۷].

امام زیدیه‌ها و واقفی‌ها را که به بعضی از ائمه اعتقاد داشتند و نسبت به بعضی منکر بودند در کنار ناصبی‌هایی قرار می‌دهد که دشمن درجه یک اهل بیت(ع) و اسلام ناب بودند[۴۸].

امام جواد(ع) در برابر فشار و ستم معتصم

مأمون در پایان عمر از فرزند خویش عباس که نزد سپاهیان بسیار محبوب بود چشم پوشید و خلافت را به برادرش معتصم سپرد. چون در ایشان قوت و لیاقت کافی برای حفظ دولت عباسی می‌‌دید، گرچه پس از مرگ مأمون نخست سپاهیان از اطاعتش سر باز زدند و می‌خواستند عباس فرزند مأمون را به خلافت بردارند، اما عباس به احترام وصیت پدر با عموی خود بیعت کرد. معتصم در سال ۲۱۸ (هـ. ق) به خلافت رسید و هشت سال و هشت ماه خلافت کرد.

ایشان چهره‌ای سفاک و خون‌ریز بود و از علم و فضل بهره‌ای نداشت. روزی یکی از کارگزارانش برای معتصم نامه‌ای نوشته بود، وزیر نامه را برای معتصم می‌خواند به کلمه کلاء رسید معتصم پرسید کلاء چیست؟ وزیر گفت: نمی‌دانم! معتصم گفت: خلیفه امی و وزیر عامی.

معتصم در برابر خلافت خود سه رقیب را احساس می‌کرد: ۱- امام جواد(ع) ۲- پسر هارون عباسی -۳ پسر مأمون، اول از ابواسحق محمد بن هارون در شعبان ۲۱۸ (هـ. ق) بیعت گرفت و بعد متوجه جعفر بن مأمون شد و می‌خواست با حیله این سه نفر رقیب را از پای درآورد تا خلافت او بی‌معارض بماند؛ لذا به انواع حیله‌ها متوسل شد. اول آنها را در کنار کاخ خود منزل داد تا زیر نظر خود باشند و خروج نکنند، دیگر آنکه پی بهانه می‌گشت تا آنها را مسموم کند که سرو صدایی راه نیفتد؛ زیرا قدرت جنگ کردن نداشت.

نزد معتصم از حضرت جواد(ع) بدگویی و سعایت کردند که مردم مدینه به امام گرویده‌اند و توجه عموم به جانب حضرتش جلب شده، از ایشان مسئله می‌پرسند و شواهد امامت او بسیار است و جایگاه ویژه‌ای به خود اختصاص داده و اهمیت بسزا یافته است، ممکن است برای دربار خلافت مشکلاتی را باعث شود. معتصم از این اخبار به فکر افتاد و درباره خلافت خود بیمناک شد؛ لذا دستور داد که امام جواد(ع) را از مدینه به بغداد روانه کنند و آن حضرت را در ۲۸ محرم سال ۲۲۰ (هـ. ق) وارد بغداد نمودند. معتصم دستور داد که جوادالائمه را مدتی در زندان جای دادند[۴۹].

در طول زندان حضرت هیچ‌کس را اجازه ملاقات و ورود به خدمتش نداد و همواره در صدد بهانه‌جویی و زمینه‌سازی برای قتل آن حضرت بود.

محمد بن اورمه گفت: معتصم گروهی از وزیران خود را خواست، به آنها دستور داد به دروغ گواهی دهند که محمد بن علی الجواد تصمیم به خروج و قیام دارد! بعد حضرت جواد(ع) را خواست، گفت: تصمیم داری در دولت من قیام کنی؟ امام فرمود: به خدا قسم چنین تصمیمی ندارم.

معتصم گفت: فلان کس و فلانی بر کار تو شهادت می‌دهند، آنها را حاضر کردند. گفتند: صحیح است ما این نامه‌ها را از بعضی غلامان تو به‌دست آورده‌ایم. حضرت جواد(ع) در اطاق جلو بود دست‌های خود را بلند کرده گفت: خدایا اگر دروغ می‌گویند اینها را بگیر! یک مرتبه اطاق جلو چنان به حرکت درآمد، می‌رفت و می‌آمد، هر کدام از آنها که تصمیم حرکت کردن می‌گیرد به زمین می‌افتد. معتصم صدا زد یا ابن رسول الله من از حرف خود توبه می‌کنم از خدا بخواه که اطاق از حرکت بایستد. امام عرض کرد: خدایا اطاق را آرام فرما! تو می‌دانی ایشان دشمن تو و منند، اطاق آرام گرفت[۵۰].

حسادت درباریان و عالم‌نمایان بی‌تقوا از جهتی و بیم خلیفه از آوازه علمی و شهرت پرصلابت جوادالائمه از طرف دیگر باعث شده بود که حضرت با مزاحمت‌ها و مراقبت‌های ویژه خلافت عباسی مواجه شود و این مزاحمت‌ها نتیجتاً جز محدودیت و تنگنا بر سر راه امامت و هدایتگری حضرت اثری نمی‌بخشید، از این روست که خلیفه در صدد از میان برداشتن امام برآمد[۵۱].

فساد و خوشگذرانی معتصم

عملکرد انسان‌ها تابعی از عقاید و بینش‌ها و تفکرات آنهاست، هوس‌رانی‌های افراد نشانگر فکر فاسد آنهاست، ولنگاری در بیرون عکس العمل بی‌اعتقادی به قیامت و مقدسات از درون است. این فساد و هرزگی در حکومت‌های ظالم و ستمگر بیشتر به چشم می‌خورد.

خوش‌گذرانی‌ها و هوس‌بازی‌ها و می‌گساری‌ها در دستگاه خلافت عباسی، رواج عجیب و بی‌سابقه‌ای یافته بود. اسحق موصلی می‌گوید: روزی معتصم مرا خواست، چون نزد او رفتم دیدم جلیقه‌ای رنگارنگ بر تن دارد. کمربندی زرین بسته و کفش سرخی پوشیده است. به من گفت: ای اسحق دوست داری با من چوگان بازی کنی؟ برو لباس‌هایی مانند لباس‌های من بر تن کن. من عذر خواستم، اما او نپذیرفت، لباس‌هایی همچون لباس‌هایش پوشیدم، سپس بر اسب زرنگاری سوار شد و با هم وارد میدان چوگان شدیم.

موصلی می‌گوید: روزی نزد معتصم رفتم دیدم «فینه» زنی آوازه‌خوان که سخت مورد علاقه او بود در کنارش نشسته و برایش آواز می‌خواند، معتصم رو به من کرد و گفت: چگونه می‌‌بینی؟ گفتم: ای امیرمؤمنان می‌بینم که با لطافت و زیرکی خاصی، دل‌ها را تسخیر و با نرمی، آدمی را مفتون خویش می‌سازد. از سخن فارغ نمی‌شود مگر آنکه دلنشین‌تر از آن را جایگزین می‌سازد. در تارهای صوتی او گویی رشته‌های زر نهفته است. زیباتر از رشته‌های مروارید که بر گردن آویخته می‌شود. معتصم گفت: این سخنان و توصیف‌های تو از او و آوازش زیباتر و دلنشین‌تر است[۵۲].[۵۳]

حسادت و دشمنی ام الفضل

حضرت جواد(ع) پس از ازدواج با ام الفضل دختر مأمون چند ماهی در بغداد ماند و سپس عازم مدینه شد. ام الفضل دختر سلطانی که سال‌های عمرش را به غرور و ژست پادشاه‌زاده‌ای گذرانده و متأثر از فکر و اندیشه و فرهنگ خلافت ظالمانه مأمون است، وقتی در خانه امام جواد(ع) قرار گرفت از دو مسئله رنج می‌برد یا به تعبیر دیگر دو مسئله آتش حسادت و کینه را در دلش مشتعل کرده بود. اولاً مسئله عقیم‌بودنش که تقدیر پروردگار این بود برای امام جواد(ع) از ام الفضل فرزندی حاصل نشود. متعاقب این مسئله حضرت جواد(ع) همسر دیگری انتخاب کرد که خداوند امام هادی را به او داد و این خود برای یک زن حسود با نفسانیات غیر مهذب طبیعی است که کینه و دشمنی از درونش شعله بکشد و نسبت به امام جواد(ع) در مقام منازعه و لجاجت و انتقام‌جویی برآید.

نازایی ام الفضل و ازدواج مجدد امام و تولد امام علی النقی(ع) باعث شد تا او معتصم را با وعده و وعید آماده کند تا امام را مسموم نماید.

حکیمه دختر امام رضا(ع) می‌گوید: بعد از شهادت برادرم امام جواد(ع) روزی به دیدن همسرش ام الفضل رفتم. صفات پاک امام جواد(ع) را برایم گفت و خبری را تعریف کرد، گفت: روزی در خانه خود نشسته بودم که زنی خوش‌صورت و خوش‌محاوره به دیدنم آمد! پرسیدم کیستی؟ گفت: از اولاد عمار یاسر و زن محمد بن علی الجواد(ع) هستم. حسادت در من اثر کرد. نتوانستم خودداری کنم گریان نزد پدرم مأمون رفتم و گفتم جوادالائمه با من چنین و چنان کرد. زن‌های دیگری می‌گیرد و چون حرف می‌زنم تو را و پدران تو را دشنام می‌دهد. مأمون در حال مستی بود به خشم آمد با خادمان شمشیر برداشتند به بالین امام جواد(ع) آمدند و به گمان خود او را پاره‌پاره کردند! من پشیمان شدم مأمون که از مستی خارج شد جریان را به او گفتند، سخت ناراحت شد! بعد دیدند که امام سالم است، خوشحال شدند و امام فرمود: دعایی خواندم که شمشیرها به من نرسد. چون امام از رفتار مأمون منزجر شد متوجه حج بیت الله شد و در مدینه سکونت گزید[۵۴].

موضوع دومی که باعث شد ام الفضل در برابر امام جواد(ع) بایستد و دشمنی و کینه‌توزیش را آشکار کند این بود که ام الفضل دوست داشت در سیاست کشور مورد مشورت قرار گیرد و در جلسات آراء عمومی سیاست کشور شریک باشد. ام الفضل از نظر سنی از امام جواد(ع) بزرگ‌تر بود و طبعاً می‌خواست تفوق و برتری خود را بر امام اعمال کند.

خلقاً دوست داشت تحکم و فرماندهی داشته باشد و از طرفی اصولاً دامادی خلیفه شدن یعنی زیر دست و زیر فرمان مقام خلافت بودن و یک نوع بندگی اطلاق شده است و ام الفضل که زنی پرمدعی و خودخواه و لجوج و متکی به مقام خلافت پدرش بود با امام جواد(ع) که تحت فرمان خلافت عباسیان نمی‌گنجید تفاهم و توافق اخلاقی نداشت. در خاندان ام الفضل زنانی چون عباسه و زبیده وجود داشته‌اند که او هم دوست داشت مثل آنها در امور سیاسی بلندپروازی داشته باشد و همسری با امام جواد(ع) هرگز این چنین فضایی را برایش بوجود نمی‌آورد و لذا روحیه خانه‌نشینی و عفیف بودن و اطاعت از شوهر و تقیدات شرعی در نهاد بلندپرواز او قابل تحمل نبود.

از این رو گاهی به پدرش مأمون شکایت می‌کرد و توقع داشت امام جواد(ع) از طرف خلیفه تنبیه شود. روزی نامه‌ای به پدرش نوشت و شکایت امام را کرد که امام در مدینه کنیزی گرفته... مأمون در جوابش نوشت تو را با اباجعفر تزویج نکردم تا حلالی را حرام کنم تو دشمنی مکن که او مرد کریمی است.

همین عدم وفاق اخلاقی از یک طرف و حسادت علمای جیره‌خوار دربار از طرف دیگر و قدرت‌طلبی خلیفه باعث شد تا زمینه شهادت امام فراهم شود. ام الفضل ۱۵ سال از ازدواجش می‌گذشت و بچه‌دار نشده بود، بعد از آنکه پدرش درگذشت، بنی عباس را جمع کرد و عقده‌های خود را با آنها در میان گذاشت. ام الفضل با انگیزه‌هایی که در عمویش معتصم وجود داشت با حسادت زمینه را برای شهادت امام مهیا نمود[۵۵].

حبس اصحاب

امام جواد(ع) در مدت کوتاه و بابرکت عمرش در اداء وظایف امامتش سعی بلیغ کرد و به بسیاری از اهداف رسالتش نائل آمد. حضرت در فرصتی که در مدینه بود توانست شاگردانی تربیت کند و آثاری از علم و تربیت را در نفوس مستعده و مشتاق به ارث بگذارد.

در بین شاگردان امام جواد(ع) دانشمندانی مثل:

  1. حسین بن سعید،
  2. حسن بن سعید،
  3. احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی،
  4. احمد بن محمد بن خالد برقی،
  5. شاذان،
  6. ابی الفضل العمی،
  7. ایوب بن نوح،
  8. احمد بن محمد بن عیسی و... به چشم می‌خورد.

در میان این افراد برخی تألیفاتشان به ۱۰۰ کتاب می‌رسد، حسین بن سعید ۳۰ جلد تألیفات داشته و... یکی از راویانی که از حضرت رضا(ع) روایت نقل کرده و بسیار محبوب حضرت رضا(ع) بود اباصلت هروی است. ایشان ساکن نیشابور بود، وقتی که حضرت رضا(ع) به خراسان تشریف آوردند ایشان خادم و دربان امام گردید، از حضرت روایات بسیاری نقل کرده است او می‌‌گفت: سگ دربان خاندان علوی بهتر از بنی امیه است. بعد از شهادت امام رضا(ع) مأمون او را زندانی کرد، چون اخبار مسمومیت امام رضا(ع) را فاش کرده بود یکسال در زندان بود و بر او سخت گذشت تا دعا کرد که خداوند به حق محمد و آل فرجی برساند! ناگهان شبی درب زندان باز شد و امام جواد(ع) وارد گردید و فرمود: «يَا أَبَا الصَّلْتِ ضَاقَ صَدْرُكَ... قُمْ فَاخْرُجْ ثُمَّ ضَرَبَ يَدَهُ إِلَى الْقُيُودِ الَّتِي كَانَتْ عَلَيَّ فَفَكَّهَا وَ أَخَذَ بِيَدِي وَ أَخْرَجَنِي مِنَ الدَّارِ» ای اباصلت سینه‌ات تنگ شده برخیز و از زندان خارج شو سپس به دست خود اشاره فرمود، زنجیر از پای او برداشت و برخاست از زندان خارج شد. امام فرمود: «امْضِ فِي وَدَائِعِ اللَّهِ فَإِنَّكَ لَنْ تَصِلَ إِلَيْهِ وَ لَا يَصِلُ إِلَيْكَ أَبَداً» پاسبانان و غلامان او را دیدند که از زندان خارج می‌شود ولی قدرت تکلم با وی را نداشتند تا اینکه از در خانه خارج گردید. حضرت جواد(ع) به او فرمود: برو در امان خدا باش زیرا نه تو هرگز به مأمون می‌رسی و نه او به تو خواهد رسید[۵۶].[۵۷]

زمینه‌سازی شهادت امام جواد

عباسیان براساس عمق کینه و حسادتی که با بنی هاشم داشتند، ارتباط سیاسی مأمون و حضرت رضا(ع) را برنتافتند و به اعتراض ایستادند و پس از شهادت حضرت رضا(ع) وقتی تصمیم مأمون را بر ازدواج دخترش ام الفضل با جوادالائمه دریافتند، بنای نصیحت و اعتراض را گذاشتند و مأمون را از این اقدام بازداشتند، گرچه در این مباحثه و مجادله حقایقی روشن شد و مأمون مواضع حق را در رابطه با امامت شیعه آگاهی کامل داشت، ولی حسادت و قدرت‌طلبی باعث شد تا خلاف اعتقادش عمل کند و در برابر امامت شیعه موضع خصمانه را مکتوم ننماید.

پس از مرگ مأمون برادرش معتصم که متأثر از اندیشه عباسیان بود، روی کار آمد. معتصم از آنهاست که بذر کینه و دشمنی نسبت به جواد الائمه(ع) در درونش کاشته شده بود، ولی به دلایلی کمتر این کدورت دل و کینه نهایی را آشکار می‌‌کرد. معتصم از جانب ام الفضل به اطلاعاتی دست می‌یافت که کینه‌اش نسبت به حضرت جواد(ع) بیشتر می‌‌شد، ولی مقام علمی و تسلط فوق‌العاده حضرت به کتاب و سنت و اظهار نظرهای عالمانه ایشان باعث شده بود که تمام فقیهان و اندیشمندان دربار عباسی به تعجب و شگفتی وادار شوند. طبیعی است که قلوب ناپاک و شخصیت‌های دنیاطلب، چشم دیدن امام معصوم را در صغر سن ولی در اوج فرهیختگی الهی نداشتند.

زرقان دوست ابن ابی داوود و رفیق صمیمی‌اش گفت: یک روز ابن ابی داوود از پیش معتصم برگشت ولی خیلی غمگین و افسرده بود. گفتم: چه شده؟ گفت امروز آرزو کردم که کاش بیست سال پیش مُرده بودم! پرسیدم برای چه؟ گفت: به واسطه کاری که از این سیاه‌چهره پسر علی بن موسی الرضا «حضرت جواد» در حضور امیرالمؤمنین انجام شد! گفتم جریان چه بود؟ گفت: یک سارق را آوردند که اقرار به دزدی خود کرده بود، از خلیفه درخواست داشت که به وسیله جاری کردن حد او را پاک نماید، به همین جهت فقها را در مجلس خود جمع کرده بود و محمد بن علی «حضرت جواد» نیز بود.

از ما پرسید چه قسمت از دست دزد باید قطع شود؟ من گفتم: از مچ، معتصم گفت: به چه دلیل؟ گفتم: زیرا دست اطلاق بر انگشت‌ها و کف دست می‌شود تا مچ، خداوند در آیه تیمم نیز می‌‌فرماید: ﴿فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ[۵۸] حرف مرا گروهی از دانشمندان قبول کردند. یک دسته دیگر گفتند: باید از آرنج قطع شود. خلیفه پرسید: به چه دلیل؟ گفتند: زیرا خداوند در این آیه می‌‌فرماید: ﴿وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ[۵۹] در مورد وضو گرفتن می‌فرماید دست‌های خود را بشویید تا آرنج، معلوم می‌شود دست شامل تا آرنج می‌شود.

در این موقع رو به جانب محمد بن علی الجواد کرده گفت: شما چه می‌گویید؟ فرمود: اینها نظر خود را در مورد دست دزد گفتند! خلیفه گفت: شما را به خدا سوگند شما نیز نظر خود را بفرمایید. امام فرمود: اکنون که قسم دادی می‌گویم که اینها برخلاف دستور پیامبر اکرم می‌گویند! زیرا دست دزد باید از آخر انگشتان قطع شود و کف دست باقی بماند. خلیفه گفت: به چه دلیل؟ فرمود: به دلیل فرمایش پیغمبر اکرم که فرموده است: سجده بر هفت موضع انجام می‌شود، صورت و دو دست و دو زانو و دو پا، اگر دستش را از مچ یا آرنج قطع کنند دیگر دستی نخواهد ماند تا سجده نماید، خداوند در این آیه می‌‌فرماید: ﴿أَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ[۶۰] سجده‌گاه‌ها مخصوص خدا است. منظورش همین هفت موضع است که با آن سجده می‌کنند ﴿فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا[۶۱] آنچه اختصاص به خدا داشته باشد قطع نمی‌شود.

معتصم حرف او را پسندید و دستور داد دست دزد را از انتهای انگشتان قطع کنند و کف دست را باقی بگذارند. ابن ابی داوود گفت: برای من قیامتی بپا شد آرزو داشتم که زنده نباشم. زرقان گفت: ابن ابی داوود بعدها به من گفت: پس از سه روز پیش معتصم رفته گفتم، خیرخواهی برای امیرالمؤمنین بر من واجب است! من می‌خواهم در موردی با شما صحبت که می‌دانم به واسطه این حرف اهل جهنم خواهم شد.

پرسید منظورت چیست؟ گفتم: وقتی امیرالمؤمنین تمام دانشمندان مملکت و فقیهان را در مجلس خود برای حکمی از احکام دین احضار می‌‌کند و از آنها می‌پرسد و ایشان نیز نظر خود را می‌دهند، با اینکه در چنین مجلسی خویشاوندان امیرالمؤمنین و سپهداران و وزیران و منشیان حضور دارند و مردم پیوسته گوش به چنین مجالسی دارند که چه اتفاق می‌‌افتد، بعد شما سخن تمام دانشمندان را رها می‌کنی و گفتار مردی را می‌پذیری که گروهی از مسلمانان مدعی امامت برای او هستند و می‌گویند او شایسته مقام خلافت است نه معتصم.

متوجه شدم رنگ چهره معتصم تغییر کرد و فهمید چه کرده! گفت: خدا به تو پاداش این نصیحت و خیرخواهی را بدهد. روز چهارم فلان نویسنده را دستور داد که محمد بن علی «حضرت جواد» را به منزل خود دعوت کند. ولی امام محمدتقی نپذیرفت و گفت: می‌دانید که من به مجالس شما نمی‌آیم! گفت: من شما را برای صرف غذا دعوت می‌کنم آرزو دارم قدم بر روی فرش ما بگذارید و منزل ما را تبرک فرمایید! فلان کس نیز از وزیران خلیفه آرزوی ملاقات شما را دارد. به منزل او رفت پس از میل کردن مقداری غذا احساس مسمومیت نمود، امام مرکب سواری خود را خواست تا برود. صاحب منزل تقاضا کرد که بیشتر تشریف داشته باشید فرمود: رفتن من برای تو بهتر است. آن روز تا شب پیوسته حالش خراب بود استفراغ می‌کرد و اسهال سخت داشت به خود می‌‌پیچید تا از دنیا رفت[۶۲].[۶۳]

نسبت شرب خمر به حضرت

یکی از شرارت‌هایی که خلفای جور در حق ائمه اطهار روا داشته‌اند این بود که سعی کرده‌اند قداست و پاکی و جایگاه ویژه اعتبار و ارزش خدادادی آنها را در نزد مردم خدشه‌دار کنند و آنها را به صفات زشت و آلودگی‌های اخلاقی که در دستگاه خلافت خودشان رایج بوده منتسب کنند. همان‌گونه که امویان به حضرت مجتبی نسبت‌های ناروای تعدد زوجات گسترده دادند. دستگاه خلافت عباسیان وقتی محبوبیت و جاذبه اخلاقی و سلوک و صفای روح و باطن حضرت جواد(ع) را ملاحظه کردند، از باب حسادت سعی کردند با تهمت‌های ناروایی مثل شرب خمر حضرت را از حیثیت الهی و مردمی ساقط کنند، ولی این آرزو را با خود به گور بردند.

محمودی که از شیعیان ائمه است، گفت: پدرم وارد مجلس ابن ابی داوود که قاضی خلیفه بود شد، شاگردانش اطراف او را گرفته بودند، به آنها گفت: شما چه می‌گویید درباره سخنی که خلیفه دیشب گفت؟ پرسیدند: خلیفه چه گفته؟ گفت خلیفه دیشب می‌گفت: تو خیال می‌کنی شیعه چه خواهند کرد اگر ما حضرت جواد(ع) را مست شراب کرده در حالی که از مستی خود را نمی‌تواند نگه دارد و خود راعطر می‌زند.

شاگردان گفتند: در این صورت استدلال شیعیان بر امامت ایشان باطل می‌شود و ادعای خود را پس خواهند گرفت. من به آنها گفتم: شیعه با من زیاد رفت و آمد دارند و اسرار خویش را به من می‌سپارند! این حرف که شما می‌زنید موجب شکست آنها نمی‌شود. ابن ابی داوود گفت: به چه دلیل؟ گفتم چون آنها مدعی هستند که در هر زمان و در هر حال باید خداوند در روی زمین حجتی داشته باشد که واسطه باشد بین آنها و خدا و دیگر مردم را بهانه‌ای نماند در صورتی که حجت خدا حضرت جواد(ع) باشد، مقام و منزلت و شرافت و نسبی که دارد بهترین دلیل بر اثبات حجت بودن او همین می‌شود که خلیفه فقط او را از میان خویشاوندانش می‌‌آزارد و تصمیم به از بین بردن او دارد، همین خود دلیل است که او امام است و گرنه متعرض دیگری می‌شد.

ابن ابی داوود سخن مرا به خلیفه رسانید خلیفه گفته بود راهی برای از بین بردن اینها نیست دیگر مزاحم ابوجعفر «حضرت جواد» نشوید[۶۴]. محمد بن سنان گوید: خدمت امام علی النقی(ع) رسیدم، فرمود: ای محمد! برای آل فرج پیشامدی شده است؟ گفتم: آری، عمر بن فرج که والی مدینه بود وفات کرد، حضرت فرمود، الحمدلله و تا ۲۴ بار شمردم «که این جمله را تکرار کرد» عرض کردم: آقای من؟ اگر می‌دانستم این خبر شما را مسرور می‌کند، پا برهنه و دوان خدمت شما می‌‌آمدم. فرمود: ای محمد! مگر نمی‌دانی او «که خدایش لعنت کند» به پدرم محمد بن علی چه گفته؟ عرض کردم: نه، فرمود: درباره موضوعی پدرم با او سخن می‌گفت، او در جواب گفت: أَظُنُّكَ سَكْرَانَ به گمانم تو مستی، پدرم فرمود: «اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي أَمْسَيْتُ لَكَ صَائِماً فَأَذِقْهُ طَعْمَ الْحَرْبِ وَ ذُلَّ الْأَسْرِ» خدایا اگر تو می‌دانی که من امروز را برای رضای تو روزه داشتم، مزه آهن «شمشیر» و غارت شدن و خواری اسارت را به او بچشان، به خدا سوگند که پس از چند روز پول‌ها و دارائیش غارت شد و سپس او را به اسیری گرفتند و اینک هم مرده است، خدایش رحمت نکند خدا از او انتقام گرفت و همواره انتقام دوستانش را از دشمنانش می‌گیرد[۶۵].[۶۶]

تبعید و زندان امام توسط معتصم

به دنبال ازدواج تحمیلی حضرت جواد(ع) با ام الفضل، بعضی کوته‌نظران فکر می‌کردند امام در پرتو انتساب جدیدش با خلیفه در رفاه و خوشی بسر می‌برد و هوای زندگی در مدینه منوره در جوار جدش رسول خدا را نخواهد داشت و حال آنکه مقام عظمای امامت هرگز به رفاه و خوشی‌های غیرمتعهدانه دربار خلافت، نه تنها چشم ندوخته بلکه شدیداً متنفر و منزجر است. کاخ‌نشینی و راضی شدن به زندگی راحت‌طلبانه از آنِ افراد ضعیف‌النفسی است که دنیا را قبله آمال خود قرار داده و از آخرت‌نگری اعراض کرده‌اند.

محمد بن اورمه از حسین مکاری نقل کرد که گفت: در بغداد خدمت حضرت جواد(ع) رسیدم دیدم آنجا اقامت کرده، در دل با خود گفتم این مرد به وطن خود هرگز برنمی‌گردد با این خوراکی که اینجا دارد. دیدم امام(ع) سر به زیر انداخت، بعد سر برداشت، رنگش زرد شده بود. فرمود: حسین! تکه نانی جوین و مقداری نمک سابیده در کنار قبر جدم پیامبر اکرم(ص) برای من خیلی بهتر است از این وضعی که مشاهده می‌کنی[۶۷].

امام به کاخ معتصم نرفت و دربار خلفا را ترک نمود و حتی منزلی هم که برای ام الفضل تهیه دیده بودند نرفت و در منزل شخصی سکونت گرفت و همانجا هم مسموم شد. حضرت جواد(ع) چند ماهی پس از ازدواج با ام الفضل از بغداد به مدینه هجرت کرد. وقتی از ماندن نزد مأمون منصرف شد و عازم مدینه گردید جماعتی حضرت را مشایعت کردند[۶۸].

امام جواد(ع) در سال ۲۰۴ (هـ. ق) توسط مأمون از مدینه به بغداد احضار شد تا ازدواج با ام الفضل را بپذیرد و چند ماهی حضرت در بغداد ماند و سپس به مدینه هجرت کرد و تا ده سال امامت خود را مخفی می‌داشت. امام از سال ۲۰۳ (هـ. ق) که حضرت رضا(ع) به شهادت رسید تا سال ۲۱۸ (هـ. ق) که مأمون به درک واصل شد، یعنی ۱۵ سال هم‌عصر مأمون بود. با آغاز خلافت معتصم از سال ۲۱۸ (ه. ق) بنای بدرفتاری با امام جواد(ع) وارد مرحله تازه‌ای شد. معتصم، امام جواد(ع) را در ۲۸ محرم سال ۲۲۰ (ه. ق) از مدینه به بغداد احضار کرد و مدتی زندانی نمود. علت احضار امام به بغداد این بود که امام را از نزدیک تحت مراقبت‌های ویژه قرار دهد و سوژه‌ای در دست داشته باشد تا امام را به شهادت رساند و در ماه ذیقعده همان سال حضرت را به شهادت رساند[۶۹].[۷۰]

شهادت امام جواد به دست ام الفضل

خلافت مزورانه عباسیان ابتدائاً ترور شخصیتی امام را در دستور کار خود داشتند و با طرح مناظرات علمی با علمای خودفروخته دربار سعی در مخدوش کردن چهره امام نمودند ولی در عمل مشاهده نمودند که بسیاری از ویژگی‌ها و امتیازات امام جواد(ع) که حکومت تلاش در مخفی نگه داشتن آن ابعاد شخصیتی داشته، بر همگان آشکار می‌گردد. تشکیل مجالس مناظره با علمای درباری نه تنها عظمت امام معصوم در سنین کودکی کاستی نپذیرفت بلکه فضائل امامت زبانزد خاص و عام گشت و لذا شیوه را عوض کردند.

آنها در مناظرات به دنبال این بودند که بهانه‌ای برای نابود ساختن امام به‌طور علنی پیدا کنند و ادعای امامت در سنین کودکی را بدون داشتن بار علمی و فضائل نفسی مقدمه‌ای بر بدنام کردن و سرانجام شهادت امام قرار دهند ولی در عمل چیز دیگری را مشاهده کردند و امام حجت را بر همگان تمام کرد و آنها را متوجه کرد که امامت معصوم موهبت و امری الهی است.

امام در مناظراتش ثابت کرد که وقتی خداوند بر امامت یا نبوت شخصی انگشت بگذارد شرط سنی در آن مطرح نیست، آن‌گونه که حضرت عیسی مسیح در گهواره به سخن درآمد و فرمود: ﴿إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا[۷۱]. در مورد امام جواد هم بر همگان روشن شد کودکی هشت‌ساله به تمام سؤالات غامض و پیچیده علمای خودفروخته درباری جواب‌هایی متین و محکم می‌دهد و درهای علم را به روی آنها باز می‌کند و لذا آن کوردلان نورگریز، سیاست خود را شکست‌خورده دیدند و طرح ترور شخصیتی امام را ناکام مشاهده نمودند و لذا به دنبال طرح ترور شخص امام برآمدند و تصمیم گرفتند مثل اسلاف خائن خود با مسمومیت چهره پرفروغ امام معصوم را خاموش کنند. آنها از نیروی نفوذی خود در بیت امامت یعنی ام الفضل دختر مأمون استفاده کردند.

رذائل اخلاقی و نفسانیات ناپاک و آلوده باعث همه نوع زشتی‌ها و تباهی‌های جامعه بشری است. گاهی حسادت بذر کینه‌ای است که در پایگاه نفس آن چنان فتنه و آشوب را می‌پرورد که نمود بیرونی و عکس العمل خارجیش از بین بردن عزیزی از اولیاء و دوستان خداست. گاهی ترس از مقام و خوف خدشه وارد شدن به منصب و موقعیت دنیایی تمام ذهن را به خود مشغول می‌کند. دغدغه اینکه دیگران در نزد عامه مردم محبوبیت دارند، شاید این محبوبیت منجر به از دست رفتن جایگاه و مقام سیاسی ما تمام شود!ً گاهی این تشویش‌ها و نگرانی‌ها باعث می‌شود که حجتی از حجج الهی را به شهادت رساند.

در موضوع شهادت حضرت جوادالائمه(ع) چهار عنصر پلید نقش اساسی را ایفا کردند: اول: قاضی ابن ابی داوود که چون از مقام قضاوتش در دربار عباسیان ارتزاق می‌کرد برای حفظ جایگاه خود به سعایت و بدگویی نزد معتصم مبادرت ورزید، به ویژه زمانی که دزدی را دستگیر کرده بودند و برای قطع دستش معتصم از قضاوت علمای دربار سؤال کرد، هر کدامشان به خطا نظری را ارائه دادند، وقتی معتصم نظر امام جواد(ع) را جویا شد با استدلال محکم و متقن به آیات قرآن، حکم خدا را بیان کرد و با اجرای آن حکم الهی که بر زبان امام جاری شده بود تمام قضات دربار سرافکنده شدند.

به دنبال آن خواری بود که ابن ابی داوود آرزوی مرگ کرد و برای جبران حیثیت به باد رفته‌اش نزد معتصم آمد و خصوصی او را سرزنش کرد و با سعایت از امام جواد(ع) تحریکات شدیدی نمود تا معتصم را به قتل امام راضی کرد.

دوم: جعفر پسر مأمون از قلبی پر کینه علیه حضرت جواد(ع) برخوردار بود. جعفر همواره با معتصم در بدگویی و سعایت جوادالائمه سخن می‌گفت و کینه درونی خود را به او اظهار می‌نمود و وجود آن حضرت را باعث شکست کار و نقض اساسی دولت و بازگشت امر به خاندان ابی‌طالب می‌دانست و با این سخنان خصمانه معتصم را برای قتل امام تحریک می‌نمود.

سوم: معتصم عباسی که از دنیا جز به آخوری که شکم را پر کند و بساط عیش و نوش خود و دوام حکومتش فکر نمی‌کرد آوازه علمی و فضل و مقام معنوی حضرت را می‌‌دید، چشم دیدن امام را به عنوان خطری بالقوه و تهدیدی برای نظام حکومت عباسیان نداشت و لذا با مشورت‌هایی که با جعفر صورت گرفت در صدد برآمدند تا امام جواد(ع) را به شهادت رسانند.

چهارم ام الفضل: ایشان که سال‌ها همسری بهترین عبد صالح خدا را داشت، قلب قفل شده‌اش باعث شد به جای پرورش نور و رشد و هدایت، حسادت و فخر فروشی و تکبر را در دل ناپاکش بپروراند.

ام الفضل که مأمور حکومت در مراقبت و کنترل امام بود و برای چنین کاری در وقت مناسب خود در بیت امامت کاشته شده بود تا امام را به شهادت برساند نقشه رژیم عباسیان را به اجرا درآورد.

ام الفضل از دو جهت با امام جواد(ع) کدورت و دلتنگی داشت: اولاً از جهت فضیلت و برتری والده امام هادی(ع) که وقتی او را عفیف و صبور و صاحب آراستگی روحی و فضائل تقوایی می‌‌دید رشک می‌برد، ثانیاً: از جهت اینکه از امام جواد(ع) صاحب اولاد نشده و عقیم بود، ولی مادر امام هادی(ع) صاحب اولاد گردید، او از درون آزرده بود و این آزردگی را به عنوان عقده‌ای در دل داشت. جعفر عباسی که برادر مادری و پدری ام الفضل بود و در توطئه شهادت امام با معتصم عباسی به توافق رسیده بود، نزد ایشان آمد و ام الفضل را درباره مسموم کردن امام متقاعد ساخت.

اسماعیل بن مهران گوید: وقتی امام جواد(ع) از مدینه به طرف بغداد احضار شد، عرض کردم قربانت شوم درباره شما نگرانم! زیرا بنی عباس نظر خوشی به شما ندارند. حضرت با لبخند فرمود: «لَيْسَ حَيْثُ‌ ظَنَنْتَ فِي هَذِهِ السَّنَةِ» این گمان تو در این سفر نیست! بلکه در سفر دیگری است مدتی گذشت مجدداً امام را معتصم دعوت کرد. من به امام عرض کردم جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنْتَ خَارِجٌ فَإِلَى مَنْ هَذَا الْأَمْرُ بَعْدَكَ؟ شما از مدینه به بغداد می‌روی تکلیف ما چیست؟ و امر ولایت را به کی می‌سپاری؟ «فَبَكَى حَتَّى خَضَبَ لِحْيَتَهُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ عِنْدَ هَذِهِ يُخَافُ عَلَيَّ الْأَمْرُ بَعْدِي إِلَى ابْنِي عَلِيٍّ» امام گریان شد و محاسنش از اشک ‌تر شد و فرمود: در این سفر است که امر خطیری رخ می‌دهد و درباره ولایت پس از من به فرزندم علی مراجعه کنید.

مناقب شهر آشوب می‌نویسد: وقتی با معتصم بیعت شد به جستجو از حال امام جواد(ع) پرداخت، نامه‌ای به عبدالملک زیات نوشت که امام محمدتقی و ام الفضل را به بغداد بفرستد. عبدالملک زیات، علی بن یقطین را پیش امام فرستاد. آن جناب آماده شد و به جانب بغداد رفت. معتصم مقدم او را گرامی داشت و احترام کرد و به وسیله اشناس تحفه‌های زیادی برای ایشان و ام الفضل فرستاد، بعد مقداری شربت بالنگ که از جهت اطمینان خاطر امام آن را با مهر خود مهر و موم کرده بود به وسیله اشناس فرستاد و گفت: بگو امیرالمؤمنین از این شربت گوارا جلو احمد بن ابی داوود قاضی و سعید بن خضیب و گروهی از معروفین نوشیده و می‌گوید آن را با یخ میل کنید این شربت تازه تهیه شده، سفارش کرده که شب میل کند. سودمند است بسیار تأکید کرد، آن شربت باعث شهادت امام شد[۷۲].

در نقل دیگری این‌گونه آمده: سید هاشم بحرانی در مدینه‌المعاجز می‌نویسد: که در غذای آن حضرت سم ریخته و او را با غذای مسموم به شهادت رسانیدند.

نقل مشهور این است که وقتی ام الفضل قبول کرد سمی را در انگور رازقی جای داد و در مقابل امام گذاشت، همین که حضرت جواد(ع) از آن انگور میل کرد ام الفضل پشیمان شد و شروع به گریه نمود. امام متوجه مکر او شد و لذا فرمود: چرا گریه می‌‌کنی؟ خدا تو را گرفتار دردی کند که خوب‌شدنی نباشد و به بلایی گرفتار شوی که پوشیدنی نباشد[۷۳].

زخمی در یکی از مخفی‌ترین اعضای ام الفضل پدید آمد که تمام اموال و املاک خود را صرف معالجه آن نمود تا نیازمند به کمک مردم شد. با همین بیماری و بدبختی دست به گریبان بود تا هلاک شد و جعفر بن مأمون هم در حال مستی به چاه افتاد و مُرد.

با اینکه معتصم سه بار امام جواد(ع) را مسموم کرد، ولی بار آخر که به وسیله ام الفضل حضرت را مسموم کرد آن زن پلید تمام آب‌های حوض و کوزه را خالی کرده بود حتی دلو طناب چاه را دستور داده بود برداشتند تا آبی پیدا نشود که اثر سم را خنثی کند و یا تشنگی امام را در اثر سوزش سم تخفیف دهد.

ام الفضل وقتی که امام را مسموم کرد او را در اطاق خود تنها گذاشت و درب اطاق را بست، امام جواد از شدت زهر، تشنگی به ایشان غلبه کرد، اظهار تشنگی می‌نمود و آب می‌خواست ولی او کنیزان را از آب دادن ممانعت می‌کرد. گاهی صدای پایی از بیرون اطاق می‌شنید! امام می‌فرمود: جگرم می‌سوزد! لکن کسی جرأت نداشت به آن غریب مظلوم آب برساند.

در روایت دیگری وارد شده که ام الفضل دستور داد بدن امام جواد(ع) را پس از شهادت به بالای بام حمل نمایند و سه روز مقابل آفتاب سوزان نهادند. می‌خواست بدن امام بدبو شود تا بتواند به امام اهانت کند. اما جریان برعکس شد بوی عطر به مشام می‌رسید، حتی مرغان آسمان جمع شدند و بال‌های خود را چون خیمه پهن کردند و بر جنازه امام سایبان درست کردند تا آفتاب به بدن نتابد، سرانجام بدن مبارکش را کنار بدن امام موسی بن جعفر(ع) دفن کردند[۷۴].

امام هادی(ع) نزد ابی زکریا کرخی بغدادی در مدینه نشسته بود و آن وقت پدرش امام جواد(ع) در بغداد بود که ناگاه او را گریه دست داده و به شدت گریه می‌نمود، ابی زکریا سبب گریه آن حضرت را پرسید!ً جواب نداده از جا برخاست و به حالت گریه به اندرون رفت و ناله و شیونش بلند شد. پس از آن بیرون آمد، سبب گریه را پرسیدیم. فرمود: پدرم وفات یافت و ما به حضرتش عرض کردیم از کجا دانستید؟ فرمود: چیزی از اجلال خداوند بر من وارد شد که با آن دانستم پدرم از دنیا رفت[۷۵].[۷۶]

جسارت‌ها به حرم مطهر

حرم ائمه معصومین در طول تاریخ پس از شهادت‌شان ملجأ و پناه شیفتگان تعهد و تقوا و فضیلت بوده است. توسل به حرم، توسل به آهن و چوب و سنگ نیست، بلکه ارتباط و اتصال با روح بلند و ملکوتی و معنوی امامی است که حجت خداست و در دنیا ناظر و شاهد و دستگیر ماست و در آخرت هم از مقام رفیع شفاعت برای شیعیانش برخوردار است. یکی از وجوه فلسفه توسل به قبور ائمه کپی‌برداری عملی و انطباق رفتاری با شیوه و عملکرد خالصانه آنها در تاریخ پربار زندگی آنهاست.

شیعیان با توسل به ائمه، از فضای معنوی و ارزشی زندگی ائمه اطهار و آن بزرگواری که زیارت می‌شود الهام می‌گیرند. توسل و زیارت سیدالشهداء یعنی الهام‌گیری از حضرتش در مبارزه با ظلم و بیداد و الهام‌گیری از مقام عشق و بندگی‌اش به حضرت حق و الهام‌گیری از صبر و تسلیم و رضای او در مصائب و سختی‌ها و ناملایمات و الهام‌گیری از تعهد و دردمند بودنش نسبت به وظایف و تکالیف الهی.

شیعیان با توسل به قبور ائمه، تجدید میثاق می‌کنند که خط مشی و سیره عملی امام معصوم را در زوایای زندگی به منصه ظهور رسانند و از قداست‌های خُلقی و عملی آنها فاصله نگیرند، بلکه پیوسته امام الگوی رفتاری ما در زندگی باشد.

کوردلانی که با توسل به قبور ائمه مخالفند، فکر می‌کنند احترام به سنگ و چوب و فلزات است و حال آنکه توسل ارتباط قلبی با صاحب قبری است که حجت خداست و نزد پروردگار رزق دارد و زنده است.

نکته دیگری که کوردلان مخالف توسل به قبور ائمه باید بدانند و نمی‌خواهند بدانند اینست که ما معتقدیم ائمه به اعتبار احترامی که پیش خدا دارند مورد توجه و توسل مایند و ما اگر به آنها متوسل می‌شویم آنها را به‌طور مستقل و بدون ارتباط با خداوند نگاه نمی‌کنیم، توسل به ائمه بالاستقلال بی‌ارزش است، بلکه به اعتبار ارتباطی که با خدا دارند و واسطه فیض الهی‌اند به آنها رو می‌کنیم و در دعای توسل می‌خوانیم: «يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ»؛ ‌ای آبرومند درگاه خدا دست ما را بگیر و ما را نزد پروردگار شفاعت کن. پس به اعتبار آبرومندی آنها در درگاه حضرت حق، ما به آنها متوسل می‌شویم.

این حرم‌های ائمه معصومین در بعضی از زمان‌ها مورد خشم و قهر چهره‌های پلید بی‌ولایت واقع شده است. آن‌گونه که حرم ائمه بقیع در سال ۱۳۴۴ (هـ. ق) مورد هجوم و تخریب ناجوانمردانه وهابیون قرار گرفت، آن‌گونه که حرم مطهر سیدالشهداء که الهام‌بخش تمام آزادگان و پاک‌سیرتان تاریخ بوده، بارها به دستور هارون الرشید و متوکل عباسی تخریب شد و حرم مطهر ائمه کاظمین هم از آسیب‌های ناپاک معاندان در امان نبوده است.

ابن اثیر در جلد ۹ تاریخش ضمن حوادث سال ۴۴۳ (هـ. ق) می‌‌نگارد: وَقَعَ بَيْنَ السُّنَّةِ وَ الشِّيعَةِ مِنْ بِنَاءِ بَغْدَادَ فِي صَفَرِ ۴۴۳ قَمَرِيٍّ، أَدَّى إِلَى هُجُومِ السُّنَّةِ عَلَى الْكَاظِمَيْنِ، فَدَخَلُوا وَ نَهَبُوا مَا فِي الْمَشْهَدِ مِنْ قَنَادِيلَ وَ سُتُورٍ، وَ أَحْرَقُوا جَمِيعَ التُّرَبِ وَ الْأَدْرَاجِ، وَ احْتَرَقَ ضَرِيحُ مُوسَى وَ ابْنِ ابْنِهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْجَوَادِ، وَ الْقُبَّتَانِ السَّاجُ اللَّتَانِ عَلَيْهِمَا. وَ قَدْ جَدَّدَ الْبُويَهِيُّونَ عِمَارَةَ الْمَشْهَدِ فِي الْقَرْنِ الْخَامِسِ عَلَى مَا يُظَنُّ؛ در ماه صفر ۴۴۳ (هـ. ق) اختلافی بین شیعه و سنی به ظهور پیوست که به هجوم اهل سنت بر کاظمین منجر گشت و در نتیجه داخل شدند بر حرم امامان و به یغما بردند هر چه را که در آنجا وجود داشت، حتی پوشش‌ها و قندیل‌ها را و آتش زدند کلیه مقبره‌ها را و از جمله ضریح موسی بن جعفر و محمد بن علی الجواد(ع) را نیز سوختند و دو قبه ساجی که بر روی تربت آنها بود نیز طعمه حریق گردید که پادشاه آل بویه ساختمان آن را دیگر بار تجدید کردند[۷۷].

در سال ۶۵۶ (ه. ق) که هلاکوخان تاتار قصد تسخیر بغداد کرد و با تحمل مشقات و دادن تلفات و صرف اوقات شهر بغداد را فتح کرد، آتش قهر و غضب وی ‌تر و خشک را سوخت. کلیه محلات و بازارهای بغداد از آتش قهرش در امان نماندند. دامنه آن به مشهد کاظمین کشیده آنجا را هم طعمه حریق ساخت و از آن همه وسایل چیزی باقی نگذاشت. بعداً علاءالدین ملک جوینی حاکم بغداد به آبادانی آن پرداخت[۷۸].

در سال ۱۰۴۷ (ه. ق) که سلطان مراد خان پس از ۴۰ روز طول محاصره، سرانجام بغداد را فتح کرد. رومیان دست به تاراج بغداد برداشته جمع کثیری را به قتل رساندند به علاوه کلیه تزئینات و قندیل‌های طلا و مرصع مشهد امامین را به غارت بردند[۷۹].

حمله به حرم ائمه معصومین و جسارت به مزار پاک ذریه پیامبر که آل پیامبر معرفی شده‌اند جسارت به تمام مظاهر تقوا و پاکی و ارزش‌های دینی است، آن‌طور که در زمان حیات‌شان جسارت به ائمه و اهانت به تقوا و فضیلت است، بی‌حرمتی به تربت پاکشان هم، جسارت به تمام فضائل اخلاقی و اعتقادی است. ولی کوردلان بی‌بصیرت متأثر از تعصبات جاهلی و تحریکات بیگانه دست به این کارها زده و می‌زنند و فاصله خود را با خاندان اهل بیت بیان می‌کنند[۸۰].

منابع

پانویس

  1. الکافی، ج۱، ص۳۲۰؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ص۳۴۵.
  2. «همان‌گونه که پیامبران اولوا العزم شکیبایی ورزیدند و برای آنان (عذاب را به) شتاب مخواه که آنان روزی که آنچه را وعده‌شان داده‌اند بنگرند، چنانند که گویی جز ساعتی از یک روز (در جهان) درنگ نکرده‌اند، این، پیام‌رسانی است؛ پس آیا جز بزهکاران نابود می‌گردند؟» سوره احقاف، آیه ۳۵.
  3. بحار، ج۵۰، ص۹.
  4. بحار الأنوار، ج۵۰، ص۱۰.
  5. «اگر هفتاد بار برای آنها آمرزش بخواهی هیچ‌گاه خداوند آنان را نخواهد آمرزید» سوره توبه، آیه ۸۰.
  6. مناقب، ج۲، ص۴۳؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۹.
  7. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۴ ـ ۹.
  8. «و به راستی ما نوح را به سوی قومش فرستادیم و هزار سال- جز پنجاه سال- میان آنان به سر برد» سوره عنکبوت، آیه ۱۴.
  9. «و در گهواره و در میانسالی (از پیامبری خود) با مردم سخن می‌گوید و از شایستگان است» سوره آل عمران، آیه ۴۶.
  10. «(مریم) به او اشارت کرد؛ گفتند: چگونه با کودکی که در گاهواره است سخن بگوییم؟! * نوزاد) گفت: بی‌گمان من بنده خداوندم، به من کتاب (آسمانی) داده و مرا پیامبر کرده است» سوره مریم، آیه ۲۹-۳۰.
  11. «عَنْ عَلِيِّ بْنِ سَيْفٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي(ع) قَالَ: قُلْتُ لَهُ: إِنَّ النَّاسَ يَقُولُونَ فِي حَدَاثَةِ سِنِّكَ. فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَوْحَى إِلَى دَاوُودَ(ع) أَنْ يَسْتَخْلِفَ سُلَيْمَانَ وَ هُوَ صَبِيٌّ يَرْعَى الْغَنَمَ، فَأَنْكَرَ ذَلِكَ عُبَّادُ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ عُلَمَاؤُهُمْ، فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى دَاوُودَ(ع) أَنْ خُذْ عَصَا الْمُتَكَلِّمِينَ وَ عَصَا سُلَيْمَانَ وَ اجْعَلْهَا فِي بَيْتٍ، وَ اخْتِمْ عَلَيْهَا بِخَوَاتِيمِ الْقَوْمِ، وَ إِذَا كَانَ مِنَ الْغَدِ فَمَنْ كَانَتْ عَصَاهُ قَدْ أَوْرَقَتْ وَ أَثْمَرَتْ فَهُوَ الْخَلِيفَةُ، فَأَخْبَرَهُمْ دَاوُودُ(ع) فَقَالُوا: قَدْ رَضِينَا وَ سَلَّمْنَا». الجواهر السنیة، ص۱۷۷.
  12. اصول کافی، ج۱، ص۳۸۳.
  13. اصول کافی، ج۲، ص۲۲۲.
  14. «بگو: این راه من است که با بینش به سوی خداوند فرا می‌خوانم، من و (نیز) هر کس که پیرو من است» سوره یوسف، آیه ۱۰۸.
  15. «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: قَالَ عَلِيُّ بْنُ حَسَّانَ لِأَبِي جَعْفَرٍ(ع): يَا سَيِّدِي إِنَّ النَّاسَ يُنْكِرُونَ عَلَيْكَ حَدَاثَةَ سِنِّكَ. فَقَالَ: وَ مَا يُنْكِرُونَ مِنْ ذَلِكَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَقَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِنَبِيِّهِ(ص) قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي فَوَ اللَّهِ مَا تَبِعَهُ إِلَّا عَلِيٌّ(ع) وَ لَهُ تِسْعُ سِنِينَ وَ أَنَا ابْنُ تِسْعِ سِنِينَ»؛ الکافی، ج۱، ص۲۸۴.
  16. اختصاص مفید، ص۱۰۲؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۸۶.
  17. «تا با آن به شما و به هر کس که (این قرآن به او) برسد، هشدار دهم، آیا شما گواهی می‌دهید که با خداوند خدایان دیگری هست؟» سوره انعام، آیه ۱۹.
  18. اثبات الوصیه، ص۴۹۳.
  19. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۹.
  20. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۸۰؛ انوار البهیه، ص۲۸۹.
  21. «و همانا ما انسان را آفریده‌ایم و آنچه درونش به او وسوسه می‌کند می‌دانیم و ما از رگ گردن به او نزدیک‌تریم» سوره ق، آیه ۱۶.
  22. «و (یاد کن) آنگاه را که از پیامبران پیمان گرفتیم و (نیز) از تو و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی پسر مریم و از آنها پیمانی استوار گرفتیم» سوره احزاب، آیه ۷.
  23. «خداوند از فرشتگان و از مردم فرستادگانی برمی‌گزیند» سوره حج، آیه ۷۵.
  24. «و خداوند بر آن نیست تا تو در میان آنان هستی آنان را عذاب کند و تا آمرزش می‌خواهند خداوند بر آن نیست که عذاب کننده آنها باشد» سوره انفال، آیه ۳۳.
  25. احتجاج، ص۲۳۰؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۸۱.
  26. بحار الانوار، ج۵۰، ص۶۷؛ رجال کشی، ص۴۸۸.
  27. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۲۳.
  28. کافی، ج۱، ص۵۴۸؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۰۶.
  29. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۲۸.
  30. کفایة الاثر، ص۳۲۴؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۳۵.
  31. «طلاق (رجعی) دوبار است پس از آن یا باید به شایستگی (با زن) زندگی یا (او را) به نیکی رها کرد» سوره بقره، آیه ۲۲۹.
  32. اثبات الوصیه، ص۴۱۵.
  33. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۲۹.
  34. مقاتل الطالبین، ص۵۴.
  35. تتمة المنتهی، ص۳۰۳؛ مقاتل الطالبین، ص۵۴۵.
  36. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۳۱.
  37. اثبات الوصیه، ص۴۱۸؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۵۹.
  38. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۳۵.
  39. «یا به آنان پسران و دختران را با هم می‌دهد» سوره شوری، آیه ۵۰.
  40. تتمة المنتهی، ص۲۳۲.
  41. تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۱۹۵.
  42. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۳۷.
  43. «فَنَظَرُوا إِلَى عَبْدٍ قَدِ اخْتَصَّهُ اللَّهُ بِقُدْرَتِهِ لِيُبَيِّنَ بِهَا فَضْلَهُ عِنْدَهُ وَ آثَرَهُ بِكَرَامَتِهِ لِيُوجِبَ بِهَا حُجَّتَهُ عَلَى خَلْقِهِ وَ لِيَجْعَلَ مَا آتَاهُ مِنْ ذَلِكَ ثَوَاباً عَلَى طَاعَتِهِ وَ بَاعِثاً عَلَى‏ اتِّبَاعِ أَمْرِهِ وَ مُؤْمِناً عِبَادَهُ الْمُكَلَّفِينَ مِنْ غَلَطِ مَنْ نَصَبَهُ عَلَيْهِمْ حُجَّةً وَ لَهُمْ قُدْوَةً وَ كَانُوا كَطُلَّابِ مَلِكٍ مِنْ مُلُوكِ الدُّنْيَا يَنْتَجِعُونَ فَضْلَهُ وَ يَأْمُلُونَ نَائِلَهُ وَ يَرْجُونَ التَّفَيُّؤَ بِظِلِّهِ وَ الِانْتِعَاشَ بِمَعْرُوفِهِ وَ الِانْقِلَابَ إِلَى أَهْلِهِمْ بِجَزِيلِ عَطَائِهِ الَّذِي يُعِينُهُمْ عَلَى كَلَبِ الدُّنْيَا وَ يُنْقِذُهُمْ مِنَ التَّعَرُّضِ لِدَنِيِّ الْمَكَاسِبِ وَ خَسِيسِ الْمَطَالِبِ فَبَيْنَا... فَأَقْبَلَ عَلَيْهِمُ الْعَبْدُ الْمُنْعَمُ عَلَيْهِ وَ سَائِرُ جُنُودِهِ بِالزَّجْرِ وَ النَّهْيِ عَنْ ذَلِكَ وَ الْبَرَاءَةِ مِمَّا يُسَمُّونَهُ بِهِ وَ يُخْبِرُونَهُمْ بِأَنَّ الْمَلِكَ هُوَ الَّذِي أَنْعَمَ عَلَيْهِ بِهَذَا وَ اخْتَصَّهُ بِهِ وَ أَنَّ قَوْلَكُمْ‏ مَا تَقُولُونَ يُوجِبُ عَلَيْكُمْ سَخَطَ الْمَلِكِ وَ عَذَابَهُ وَ يُفِيتُكُمْ كُلَّ مَا أَمَّلْتُمُوهُ مِنْ جِهَتِهِ وَ أَقْبَلَ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ يُكَذِّبُونَهُمْ وَ يَرُدُّونَ عَلَيْهِمْ قَوْلَهُمْ»؛ بحار الأنوار، ج۲۵، ص۲۷۸.
  44. رجال کشی، ص۴۴۴.
  45. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۳۹.
  46. «رخساره‌هایی در آن روز خاکسارند * کوشنده رنج کشیده (اما بی‌بهره) اند» سوره غاشیه، آیه ۲-۳.
  47. بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۶۷.
  48. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۴۲.
  49. مناقب ابن شهر آشوب، ج۲، ص۴۲۷.
  50. بحار الانوار، ج۵۰، ص۴۵.
  51. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۴۴.
  52. تاریخ طبری، ج۹، ص۱۷۳.
  53. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۴۴.
  54. انوار الشهادة، ص۱۹۷.
  55. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۴۶.
  56. الکنی و الالقاب، ج۱، ص۱۷۷.
  57. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۴۹.
  58. «و بخشی از رخساره‌ها و دست‌هایتان را با آن مسح کنید» سوره نساء، آیه ۴۳.
  59. «ای مؤمنان! چون برای نماز برخاستید چهره و دست‌هایتان را تا آرنج بشویید» سوره مائده، آیه ۶.
  60. «و اینکه سجده‌گاه‌ها از آن خداوند است» سوره جن، آیه ۱۸.
  61. «پس با خداوند هیچ کس را (به پرستش) مخوانید» سوره جن، آیه ۱۸.
  62. انوار البهیه، ص۲۹۷؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۷؛ تفسیر عیاشی، ج۱، ص۳۲۰.
  63. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۵۰.
  64. رجال کشی، ص۴۶۹؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۹۵.
  65. بحار الانوار، ج۵۰، ص۶۲؛ مناقب، ج۴، ص۳۹۷؛ کافی، ج۱، ص۴۹۶.
  66. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۵۳.
  67. خرایج راوندی، ص۲۹۸.
  68. ارشاد مفید؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۲، ص۴۲؛ اعلام الوری، ص۲۰۵.
  69. ارشاد، ج۲، ص۲۸۴.
  70. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۵۴.
  71. «(نوزاد) گفت: بی‌گمان من بنده خداوندم، به من کتاب (آسمانی) داده و مرا پیامبر کرده است» سوره مریم، آیه ۳۰.
  72. مناقب، ج۴، ص۳۷۹؛ روضة الواعظین، ج۱، ص۲۴۴؛ بحار، ج۵۰، ص۹.
  73. بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۷.
  74. انوار الشهادة، ص۱۹۷.
  75. سرور الفؤاد، ص۱۱۶.
  76. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۵۶.
  77. تاریخ کاظمین، ص۷۹.
  78. تاریخ کاظمین، ص۱۱۸.
  79. تاریخ کاظمین، ص۱۲۴.
  80. راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۶۱.