سوء استفاده
موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد
اصل جلوگیری از سوء استفاده اطرافیان و وابستگان
هنگامی که رسول خدا(ص) مکه را گشود، بر کوه صفا ایستاد و فرمود: ای فرزندان هاشم، ای فرزندان عبدالمطلب، همانا من فرستاده خدا به سوی شما و خیرخواهتان هستم؛ نگویید که محمد از ماست؛ به خدا سوگند که دوستان من از میان شما و غیر شما کسانی جز تقواپیشگان نیستند. من در روز قیامت شما را نشناسم و چنان نباشد که به قیامت درآیید در حالی که دنیا را بر پشت خود بار کرده باشید و مردم بیایند در حالی که آخرت را با خود آورده باشند. بدانید که میان خود و شما و میان خدای بزرگ و شما عذری و بهانهای باقی نگذاشتم و من در گرو عمل خود هستم و شما هم در گرو عمل خود هستید[۱].[۲]
لزوم جلوگیری از سوء استفاده اطرافیان و وابستگان در مدیریت
از لوازم مدیریت صحیح، بستن راههای سوء استفاده از هر طرف به ویژه از جانب اطرافیان و وابستگان است. طبع عافیتطلب و فزونخواه آدمی در مرتبه اسفل سافلین میل به «سخره» و «استیثار» دارد. اینکه دیگران را در جهت مطامع خود به کار گیرد و همه چیز را به خود و اطرافیان و وابستگان خود اختصاص دهد و خودکامگی نماید و این امر در همه تاریخ از اسباب سقوط و هلاکت زمامداران و دولتها بوده است. امیرمؤمنان(ع) پس از بازگشت از نهروان نامهای نوشت و فرمان داد هر روز جمعه برای مردم بخوانند و در آن نامه زندگی خود را پس از رحلت پیامبر تا شهادت محمد بن ابیبکر و افتادن مصر به دست معاویه، بیان فرمود[۳]. در این نامه درباره شورش بر عثمان و سبب کشته شدن او چنین نوشته است: «وَ أَنَا جَامِعٌ لَكُمْ أَمْرَهُ: اسْتَأْثَرَ فَأَسَاءَ الْأَثَرَةَ، وَ جَزِعْتُمْ فَأَسَأْتُمُ الْجَزَعَ»[۴]. من پیشامد عثمان را با تعریفی جامع برای شما میگویم: او خودکامگی و خودسری پیش گرفت تا آنجا که این خوی در او قوی شد و از حد تجاوز کرد، شما هم به هراس آمده بیتابی کردید و کارتان از حد تجاوز کرد.
چنان که زمامداران و مدیران در جهت منافع شخصی گام بردارند، دیگر هیچ چیز جلودار سوء استفاده اطرافیان و وابستگان نخواهد بود و این امر برباددهنده نظامهاست. شیخ مصلحالدین سعدی در حکایتی این حقیقت را چنین بیان میکند: «آوردهاند که نوشیروان عادل را در شکارگاهی صیدی کردند و نمک نبود، غلامی به روستا رفت تا نمک آورد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند: از این قدر چه خلل آید؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان، اول اندکی بوده است؛ هر که آمد بر او مزیدی کرد تا بدین غایت رسید». اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی *** برآورند غلامان او درخت از بیخ به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد *** زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ[۵] امیرمؤمنان علی(ع) به مالکاشتر نوشت: «وَ إِيَّاكَ وَ الِاسْتِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِيهِ أُسْوَةٌ، وَ التَّغَابِيَ عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُيُونِ، فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْكَ لِغَيْرِكَ وَ عَمَّا قَلِيلٍ تَنْكَشِفُ عَنْكَ أَغْطِيَةُ الْأُمُورِ، وَ يُنْتَصَفُ مِنْكَ لِلْمَظْلُومِ»[۶].
بپرهیز از امتیازخواهی و اینکه چیزی را به خود مخصوص داری که بهره همه مردم در آن یکسان است؛ و از تغافل در آنچه به تو مربوط است و برای همه روشن است، برحذر باش؛ زیرا به هر حال نسبت به آن در برابر مردم مسئولی و به زودی پرده از روی کارهایت کنار میرود و داد ستمدیده از تو بستانند. علی(ع) با خود آنگونه رفتار میکرد که اطرافیان و وابستگان و همگان حساب خود را بکنند و جرأت سوء استفاده یا راهی برای توجیه آن نداشته باشند[۷]. ابن ابی الحدید معتزلی آورده است که بکر بن عیسی گوید: علی(ع) پیوسته میفرمود: «يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ! إِذَا أَنَا خَرَجْتُ مِنْ عِنْدِكُمْ بِغَيْرِ رَاحِلَتِي وَ رَحْلِي وَ غُلَامِي فُلَانٍ، فَأَنَا خَائِنٌ»[۸]. ای مردم کوفه، اگر من از شهر شما با چیزی بیشتر از مرکب و بار و بنه مختصر خود و غلامم فلانی بروم، خائن خواهم بود. وی سپس اضافه میکند: «هزینه آن حضرت از درآمد غله او در ینبع مدینه برایش میرسید و از همان درآمد به مردم نان و گوشت میخورانید و حال آنکه خود تریدی که با اندکی روغن زیتون فراهم شده بود میخورد»[۹].
کسی که در رأس امور قرار میگیرد، هر چند که خود، انسانی وارسته باشد و اهل سوء استفاده و ستم و تعدّی نباشد، اما خواه ناخواه اطرافیان و وابستگانی دارد که ممکن است بخواهند از مقام و قدرت او سوء استفاده کنند و به امتیازها و امکاناتی بیشتر از دیگران و خلاف مصالح عمومی دست یابند. ممکن است از وی انتظارهایی داشته باشند که تن دادن به آن انتظارها به منزله زیر پا گذاشتن حدود الهی و منافع عمومی باشد. حق آن است که از همان ابتدا باید اینگونه انتظارها و امتیازطلبیها را قطع کرد و چنین راهی را سد نمود[۱۰]. زمامداران و مدیران باید در این باره قاطع و جدی عمل کنند و اجازه هیچگونه سوء استفادهای به اطرافیان و وابستگان خود ندهند. امیرمؤمنان علی(ع) در این باره به مالکاشتر نوشت: برای زمامدار، نزدیکان و خویشاوندانی است که اهل برتری جستن و گردنفرازی کردن و دستدرازی نمودنند و در داد و ستد، انصاف را کمتر به کار بستن. ریشه ستم اینان را با بریدن اسباب آن، از بیخ برکن! و به هیچ یک از اطرافیان و وابستگانت زمینی را به بخشش وامگذار؛ و مبادا در تو طمع کنند که قراردادی را به سود ایشان منعقد کنی که مایه زیان سایر مردم باشد، خواه در آبیاری و یا کاری که باید مشترک و با هم به انجام رسانند، به طوری که رنج و هزینههای آن را بر دیگران تحمیل کنند که در این صورت سودش برای آنان است و عیب و ننگش برای تو در دنیا و آخرت[۱۱].
امام(ع) به مالکاشتر فرمان میدهد که در اداره امور راه تعدّی اطرافیان و وابستگانش را به مردم ببندد و اجازه ندهد از هیچ راهی به سبب نزدیکی و بستگی به او امتیازی ویژه به دست آورند و از امکانات عمومی در جهت منافع خصوصی خود بهرهمند شوند و نیروی کار و امکانات جامعه را با اتّکا به حمایت او مورد بهرهکشی قرار دهند. مادّه اینگونه سوء استفادهها را قطع کند و اجازه ندهد گامی در این جهت بردارند. امیرمؤمنان(ع) در این بیان، به مالک میآموزد که اگر خیر و صلاح دنیا و آخرت خود و سلامت و بقای مدیریتش را میخواهد، ملاحظه هیچ چیز و هیچکس را نکند و اجازه ندهد اطرافیان و وابستگانش دست تطاول بگشایند و به واسطه او به چیزی رسند. باز شدن درهای سوء استفاده برای وابستگان زمامداران، نه تنها دنیا و آخرت زمامداران را تباه میکند، بلکه جامعه را به سوی تباهی کشانده، بیانصافی و بیعدالتی را در همه امور دامن میزند[۱۲]. آنان که اهل حق و عدلند هرگز اجازه سوء استفاده به بستگان خود نمیدهند.[۱۳]
مشی رسول خدا(ص) و اوصیایش
پیامبر اکرم(ص) در تمام دوران رسالت خود به هیچ عنوان به کسی از اطرافیان و وابستگانش اجازه نداد به سبب نزدیکی به آن حضرت و یا خویشاوندی با وی گامی در جهت سوء استفاده بردارد و یا از امتیازی برخوردار شود. از امام صادق(ع) روایت شده است که وقتی آیه زکات نازل شد[۱۴]، از آنجا که یکی از مصارف زکات «عاملین علیها» (کارکنانی که برای جمعآوری آن کار میکنند) است، عدهای از بنیهاشم نزد پیامبر آمدند و از آن حضرت تقاضا کردند که به سبب خویشاوندی، جمعآوری زکات را به آنان واگذار کند و در نتیجه سهمی از زکات از آن ایشان باشد. رسول خدا(ص) به آنان فرمود: صدقه و زکات بر من و بر بنیهاشم حرام است. یعنی نه تنها به سراغ زکات نیایید که انتظار آن را هم نداشته باشید که شما را کارمندان جمعآوری زکات قرار دهم. سپس به آنان فرمود که آیا گمان میکنید من دیگران را بر شما ترجیح میدهم؟[۱۵]خیر، مسأله مقدّم داشتن دیگران بر شما نیست، بلکه من خیر و صلاح شما را میخواهم.
در خبری دیگر آمده است که حضرت فرمود: من کسی را بر شما ترجیح نمیدهم بلکه صلاح شما در این است که در این امور دخالت نکنید پس بدانچه خدا و رسولش برای شما بدان رضا دادهاند، راضی باشید. آنان نیز اظهار رضایت کردند و رفتند[۱۶]. رسول خدا(ص) تأکید داشت که خویشاوندانش دریابند که آن حضرت خیرخواه و دوستدار ایشان است و اینکه به آنان اجازه نمیدهد به واسطه خویشاوندی و نزدیکی با آن حضرت از امکانات ویژه برخوردار شوند، صلاح ایشان است؛ و نیز تأکید داشت که دریابند هر کس در گرو عمل خود است و کسی به سبب خویشاوندی با آن حضرت، بدون آنکه عمل صالح کند، رستگار نخواهد شد. در حدیثی از امام باقر(ع) چنین وارد شده است: «قَامَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَلَى الصَّفَا فَقَالَ: يَا بَنِي هَاشِمٍ! يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ! إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ وَ إِنِّي شَفِيقٌ عَلَيْكُمْ وَ إِنَّ لِي عَمَلِي وَ لِكُلِّ رَجُلٍ مِنْكُمْ عَمَلَهُ؛ لَا تَقُولُوا: إِنَّ مُحَمَّداً مِنَّا وَ سَنَدْخُلُ مَدْخَلَهُ...»[۱۷].
رسول خدا(ص) بر کوه صفا ایستاد و فرمود: ای فرزندان هاشم، ای فرزندان عبدالمطلب، همانا من فرستاده خدا به سوی شما و خیرخواهتان هستم. من در گرو عمل خود هستم و هر یک از شما هم در گرو عمل خود است؛ نگویید که محمد از ماست و هرجایی او داخل شد ما داخل میشویم و چون او به بهشت رود ما هم که خویشاوندان او هستیم به بهشت خواهیم رفت... اوصیای گرامی آن حضرت نیز بر همین مشی رفتار میکردند. علی(ع) استوار بر سیره پیامبر ایستاد و به هیچ وجه نزدیکان و خویشاوندان خود را بر دیگر یاران و شیعیانش برتری نداد و امتیازی نبخشید[۱۸]. و با هرگونه امتیازخواهی و سوء استفاده آنان به شدّت برخورد کرد. زمانی که یکی از خویشاوندان آن حضرت که کارگزار وی بود، دست تعدّی گشود و در امانت حکومت خیانت کرد و به جان بیتالمال افتاد، امام در نامهای بدو نوشت: پس از خدا بترس و اموال این مردم را به سویشان بازگردان که اگر نکنی و خدا به من امکان دهد وظیفهام را در برابر خدا درباره تو انجام خواهم داد و با این شمشیرم که هیچکس را با آن نزدم مگر اینکه داخل دوزخ شد، بر تو خواهم زد و به خدا سوگند اگر حسن و حسین این کار را کرده بودند هیچ پشتیبان و هواخواهی از جانب من نمیداشتند و در اراده من تأثیر نمیگذاشتند تا آنکه حق را از آنان بستانم و باطلی را که به ستمشان پدید آمده بود نابود گردانم[۱۹].
امیرمؤمنان(ع) در برخورد با انحراف یکی از خویشاوندان خود اینگونه موضع گرفت و نیز اعلام کرد که اگر حسن و حسین - عزیزترین کسان او - چنین میکردند با آنان با همین شدّت برخورد میکرد. آن حضرت نسبت به فرزندان و خویشان خود سختگیرتر بود تا همگان بیاموزند که چگونه باید پاسدار سیره پیامبر بود. علی بن ابیرافع گوید: «من خزانهدار بیتالمال و کاتب علی بن ابی طالب بودم و در بیتالمال آن حضرت، گردنبندی از غنائم جنگ بصره وجود داشت. پس دختر علی بن ابیطالب(ع) کسی را فرستاد و گفت: شنیدهام در بیتالمال امیرمؤمنان(ع) گردنبندی وجود دارد که در اختیار توست و من مایلم آن را به من عاریه دهی تا در روزهای عید قربان از آن استفاده کنم. من گردنبند را فرستادم و یادآوری کردم: دختر امیرمؤمنان، عاریهای است که شما ضامن آنید. گفت: بسیار خوب، به عنوان امانت نزد من باشد که خود ضامن آنم و پس از سه روز آن را باز میگردانم. چون امیرمؤمنان(ع) آن را در دست دخترش دیده بود، شناخته و پرسیده بود: این گردنبند از کجا به دست تو رسیده است؟ پاسخ داده بود از علی بن ابیرافع، خزانهدار بیتالمال امیرمؤمنان، به امانت گرفتهام تا در عید به عنوان زینت استفاده کنم و سپس بازگردانم. آنگاه امیرمؤمنان(ع) به دنبال من فرستاد و من نزد آن حضرت رفتم. فرمود: آیا به مسلمانان خیانت میکنی؟ گفتم: پناه بر خدا که من به مسلمانان خیانت کنم! فرمود: پس چگونه گردنبندی را که در بیتالمال مسلمانان بوده است بدون اجازه من و بیرضایت مردم به دختر امیرمؤمنان به امانت دادهای؟ گفتم: ای امیرمؤمنان! او دختر شماست و از من خواست تا آن را به وی عاریه دهم و من نیز آن را به صورت امانت به او دادم و شرط کردم که اگر آسیب بیند ضامن باشد و به موقع بازگرداند و او نیز شرط ضمانت را پذیرفت و بر عهده من است که آن را سالم به جای خود برگردانم. حضرت فرمود: همین امروز آن را برگردان و مبادا که دوباره چنین کاری بکنی که دچار مجازات من خواهی شد. وانگهی سوگند میخورم که اگر دخترم گردنبند را بدون شرط امانت و ضمانت که به موقع بازگرداند، گرفته بود، به یقین او نخستین زن هاشمی بود که دستش را به جرم دزدی قطع میکردم. علی بن ابیرافع گوید: سخن امام(ع) به گوش دخترش رسید و به آن حضرت گفت: ای امیرمؤمنان، من دختر شما و پاره تنتان هستم، چه کسی سزاوارتر از من به استفاده از آن گردنبند است؟ امیرمؤمنان(ع) بدو فرمود: دختر علی بن ابیطالب، هوای نفس تو را از راه حق خارج نسازد! آیا همه زنان مهاجر در این عید چنین زینتی دارند؟ بدین ترتیب گردنبند را از او بازپس گرفتم و به جای خود برگرداندم»[۲۰].
امیرمؤمنان(ع) اجازه نمیداد کسی به عنوان خویشاوند او، از کمترین امتیازی برخلاف حق و عدل برخوردار شود و در این راه، جدّی و قاطع بود و به عواطف و احساسات بیجا میدان نمیداد. به خدا سوگند اگر شب را تا بامداد بر بستری از خار سخت، بیدار به سر برم، و یا در غل و زنجیر بسته و کشیده شوم، برایم محبوبتر است از اینکه خدا و رسولش را روز قیامت در حالی ملاقات کنم که به بعضی از بندگان ستم کرده؛ و چیزی از اموال دنیا را غصب نموده باشم. چگونه به کسی ستم روا دارم، آن هم برای جسمی که تار و پودش به سرعت سوی کهنگی پیش میرود و از هم میپاشد و مدتهای طولانی در میان خاکها میماند. به خدا سوگند، عقیل برادرم را دیدم که به شدّت فقیر شده بود و از من میخواست که یک من از گندمهای شما را به او ببخشم. کودکانش را دیدم که از گرسنگی موهایشان ژولیده و رنگشان در اثر فقر دگرگون گشته، گویا صورتشان با نیل رنگ شده بود. عقیل باز هم اصرار کرد و چند بار خواسته خود را تکرار نمود. من به او گوش فرا دادم، خیال کرد من دینم را به او میفروشم! و به دلخواه او قدم بر میدارم و از راه و رسم خویش دست میکشم! اما من برای بیداری و هشیاریاش آهنی را در آتش گداختم؛ پس آن را به بدنش نزدیک ساختم، تا با حرارت آن عبرت گیرد، نالهای همچون بیمارانی که از شدّت درد مینالند سرداد و چیزی نمانده بود که از حرارت آن بسوزد؛ به او گفتم: هان ای عقیل! زنان سوگمند در سوگ تو بگریند! از آهن تفتیدهای که انسانی آن را به صورت بازیچه سرخ کرده ناله میکنی! اما مرا به سوی آتشی میکشانی که خداوند جبّار با شعله خشم و غضبش آن را برافروخته است؟ تو از این رنج مینالی و من از آتش سوزان نالان نشوم؟[۲۱].
عقیل اندکی بیشتر از سهم خود از بیتالمال میخواست و خواهان تعدّی به حقوق مردمان بود؛ زیرا چنین تصور میکرد که به سبب خویشاوندی با امام باید از امتیازات ویژه برخوردار باشد؛ و علی(ع) اینگونه او را متنبه ساخت تا همگان بدانند که اداره امور بر سیره رسول مصطفی(ص) و تربیتیافتهاش علی مرتضی(ع) چگونه است[۲۲]. ابو عمرو بن علاء[۲۳] گوید که چون عقیل بن ابی طالب در کوفه نزد علی(ع) رفت، آن حضرت سهم او را از بیتالمال داد، اما عقیل خواستار مبلغ بیشتری از بیتالمال شد. علی(ع) گفت: «تا روز جمعه صبر کن». و عقیل نیز تا روز جمعه صبر کرد. هنگامی که امیرمؤمنان(ع) نماز جمعه را به جای آورد، رو به عقیل کرد و گفت: «چه میگویی درباره کسی که به این همه مردم خیانت کند؟» پاسخ داد: «چنین کسی بد انسانی است». علی(ع) گفت: «آیا تو از من میخواهی که به این مردم خیانت کنم و از بیتالمال مسلمانان به تو ببخشم؟» عقیل از نزد آن حضرت خارج ش د و به نزد معاویه رفت[۲۴]. و به محض رسیدن، معاویه صدهزار درهم به او بخشید و گفت: «ای ابو یزید![۲۵] من برای تو بهترم یا علی؟» عقیل گفت: «علی را چنان یافتم که بیش از آنکه ملاحظه مرا کند، ملاحظه خود و حق و عدالت را میکرد و تو را چنان یافتم که بیش از آنکه ملاحظه خود و حق و عدالت را کنی، ملاحظه مرا کردی»[۲۶]. علی(ع) به همان راهی میرفت که رسول خدا(ص) مشخص کرده بود. امام میخواست امت محمد(ص) را چنان بسازد که شخص محمد(ص) میخواست[۲۷]، و در این راه، اجازه سوء استفاده به هیچ یک از اطرافیان و خویشاوندان خود نمیداد. رفتار او بهترین سرمشق برای همه زمامداران و مدیران در همه عصرهاست. علی(ع) از علاقهای که پدرش ابو طالب(ع) به عقیل داشت به خوبی آگاه بود[۲۸]، اما برای او ملاحظه حق و عدل و پایبندی به سیره پیامبر از همه چیز بالاتر بود. ابن عساکر در تاریخ خود از قول حمید بن هلال[۲۹] آورده است که عقیل نزد علی(ع) آمد و گفت: «ای امیرمؤمنان، من محتاج و نیازمندم، چیزی از بیتالمال به من عطا کن». حضرت فرمود: «تحمل کن تا من سهم خود را همراه دیگر مسلمانان بگیرم، آنگاه به تو کمک خواهم کرد». اما عقیل اصرار کرد زیرا بیتالمال در اختیار برادرش بود و میتوانست هر کاری بخواهد بکند. امیرمؤمنان(ع) مردی را صدا کرد و به او گفت: دست عقیل را بگیر و او را به بازار ببر و به او بگو قفل در یکی از دکّانها را بگشاید و هر چه میخواهد از آنجا برگیرد!» آن مرد نیز چنین کرد. عقیل گفت: «علی میخواهد مرا به دزدی بدل سازد؟» پس نزد حضرت بازگشت و گفت: «آیا تو میخواهی که من دست به دزدی زنم؟» امیرمؤمنان(ع) فرمود: «به خدا سوگند که تو میخواهی مرا با برداشتن اموال مردم از بیتالمال و بخشیدن آن به دیگران - به دزدی واداری!» راوی گوید: چون عقیل نزد معاویه رفت، معاویه او را نواخت و صدهزار درهم به او عطا کرد. آنگاه به وی گفت: «بر منبر رو و به همگان بگو که چگونه علی خود را بر تو مقدّم داشت و من چگونه تو را بر خویش مقدّم داشتم». عقیل بر منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی گفت: «مردم! شما را آگاهی میدهم که من علی را میان خودم و دینش قرار دادم تا یکی را برگزیند و او دینش را بر من مقدّم داشت و همین کار را با معاویه کردم و او مرا بر دینش مقدّم داشت»[۳۰].
تأسیکنندگان به سیره معاویه، دین خود را برای رضایت و خوشایند اطرافیان و وابستگان خویش تباه میکنند و برای تأمین قدرت و مکنت آنان، ننگ و بیآبرویی دنیا و آخرت را برای خود میخرند، اما تأسیکنندگان به سیره پیامبر اکرم(ص) هرگز گامی در این جهت برنداشتند. ابن هلال ثقفی - مورخ، محدث و فقیه بزرگ شیعه، در گذشته به سال ۲۸۳ هجری -[۳۱] نقل کرده است که عبدالله بن جعفر بن ابی طالب به حضور علی(ع) رسید و گفت: «ای امیرمؤمنان، چه میشود فرمان دهی چیزی بر آنچه به من میدهند بیفزایند که به خدا سوگند آن قدر تنگدست شدهام که ناچارم برخی از ستوران خود را بفروشم». علی(ع) به او گفت: «به خدا سوگند چیزی ندارم که به تو بدهم مگر اینکه از عموی خود بخواهی که چیزی بدزدد و به تو دهد»[۳۲]. تربیت یافتگان مکتب پیامبر(ص) به خویشاوندان و دوستداران و پیروان خود جز بر اساس استحقاقشان چیزی نمیدادند.
یعقوبی آورده است پس از آنکه علی(ع) زمام امور را به دست گرفت و شروع به تغییر کارگزاران عثمان کرد، طلحه و زبیر نزد وی آمدند و گفتند: «پس از رسول خدا بر ما جفا شد، اکنون ما را در کار خود شریک گردان». حضرت فرمود: «شما در نیرومندی و پایداری، دو شریک منید و در ناتوانی و گرانباری، دو یار من». یعقوبی سپس اضافه میکند که برخی روایت کردهاند که حضرت فرمانداری یمن را به طلحه و یمامه و بحرین را به زبیر داد؛ لیکن وقتی حکم فرمانداریشان را بدانان داد، به وی گفتند: «حق خویشاوندی را به جا آوردی و از این صله رحم جزای خیر بینی». حضرت فرمود: «زمامداری امور مسلمین را با حق خویشاوندی و صله رحم چه کار!» و حکم فرمانداریشان را پس گرفت. پس از این کار برآشفتند و گفتند: «دیگران را بر ما برگزیدی!» فرمود: «اگر حرص شما آشکار نمیگشت مرا درباره شما نظری بود»[۳۳]. علی(ع) به هیچ وجه در اداره امور ملاحظه خویشاوندی و وابستگی را نمیکرد و اینکه به کسی به سبب تشیّعش امتیازی بدهد، در قاموس او معنا نداشت. عبدالله بن زمعه[۳۴] که از شیعیان آن حضرت بود به هنگام خلافتش نزد امام آمد و از او درخواست مالی کرد. امیرمؤمنان(ع) در پاسخش فرمود: «إِنَّ هَذَا الْمَالَ لَيْسَ لِي وَ لَا لَكَ، وَ إِنَّمَا هُوَ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ، وَ جَلْبُ أَسْيَافِهِمْ، فَإِنْ شَرِكْتَهُمْ فِي حَرْبِهِمْ، كَانَ لَكَ مِثْلُ حَظِّهِمْ، وَ إِلَّا فَجَنَاةُ أَيْدِيهِمْ لَا تَكُونُ لِغَيْرِ أَفْوَاهِهِمْ»[۳۵]. این مال، نه از آن من است و نه از آن تو، غنیمتی است از آن همه مسلمانان که با شمشیرهایشان به دست آوردهاند؛ اگر تو در نبرد همراهشان بودهای، سهمی همچون سهم آنان داری، وگرنه دستچین آنان برای غیر دهان ایشان نخواهد بود (آنچه به دست آوردند، نباید دیگران بخورند).
امام(ع) با کارگزارانی که در مدیریت خویش دست سوء استفادهگر خویشاوندان و وابستگان و اطرافیان خود را باز میکردند، به شدّت برخورد میکرد و هیچگونه بخشش و کوتاهی را در مجازات آنان جایز نمیشمرد. مصقلة بن هبیره شیبانی که از جانب علی(ع) فرماندار اردشیر خره - شهری در فارس - بود، غنائم را میان بستگان و اطرافیان خود پخش کرد، امام(ع) به محض آنکه خبر یافت در نامه تندی به او نوشت: به من درباره تو گزارشی رسیده است که اگر درست باشد و این کار را انجام داده باشی، پروردگارت را به خشم آورده و امامت را عصیان کردهای: گزارشی رسیده است که تو غنائم مسلمانان را که با سلاح و اسبهایشان گرد آورده، و یا با ریخته شدن خونهایشان فراهم آوردهاند، به عربهایی که خویشاوندان تواند و تو را برگزیدهاند، پخش میکنی! سوگند به کسی که دانه را در زیر خاک شکافته و جاندار را آفریده، اگر این گزارش درست باشد، تو در نزد من خوار خواهی شد و ارزش و مقدارت کم خواهد بود. پس حق پروردگارت را سبک مشمار و دنیای خود را با نابودی دینت آباد مگردان که از زیانکارترین افراد باشی[۳۶].
پیشوایان حق و عدل چنان با خود و خویشانشان رفتار میکردند که کسی را یارای آن نباشد که به واسطه ایشان دست تعدّی دراز کند. از امام صادق(ع) نقل شده است که وقتی امیرمؤمنان(ع) زمام امور را به دست گرفت، به منبر رفت و پس از حمد و ثنای خدا فرمود: به خدا سوگند که از اموال شما درهمی جا به جا نکردم، آنچه خرمای مدینه است، بین فقرای خودتان تقسیم کنید. آیا مشاهده نمیکنید که از خود و فرزندم دریغ میدارم و به خویش نمیپردازم و به شما بخشش میکنم؟خطای یادکرد: برچسب تمامکنندهٔ </ref> برای برچسب <ref> پیدا نشد وَ مُعْطِيَكُمْ؟}}؛ الکافی، ج۸، ص۱۸۲؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۱۵۱؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، صص۷۹-۸۰؛ با مختصر اختلاف: الاختصاص، ص۱۵۱؛ مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۹۴.</ref>
اوصیای پیامبر اکرم(ص) همگی بر همین سیره بودند و هرگز در جهت منافع خود و خویشاوندان و وابستگانشان سیر نکردند و به سبب قرابت با رسول خدا(ص) چیزی نیندوختند[۳۷].
اوصیای پیامبر(ص) تأکید داشتند که پیروانشان گمان نکنند به صرف منسوب بودن به آنان، بدون اطاعت از خدا و عمل صالح راه به جایی میبرند. پیشوایان حق به شدّت با این عقیده فاسد برخورد کردهاند که ادعای تشیّع و محبت و ولایت اهلبیت، بدون پیروی عملی از آنان موجب سعادت و نجات است و اینکه مدعیان تشیّع، ادعای خود را پوششی قرار دهند برای گستاخی در محضر خدا و نافرمانی حق. آنان اجازه ندادهاند که کسی وابسته بودن خود به ایشان را محمل سوء استفاده قرار دهد[۳۸]. امام باقر(ع) فرمود:
«لَا تَذْهَبْ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ، فَوَ اللَّهِ مَا شِيعَتُنَا إِلَّا مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ»[۳۹].
هر مذهبی شما را به راهی نبرد؛ به خدا که شیعه ما نیست جز آنکه خدای بزرگ را اطاعت کند.
جابر گوید امام باقر(ع) به من فرمود: ای جابر! آیا کسی که ادعای تشیّع میکند، برای او کافی است که از محبت ما اهلبیت دم زند؟ به خدا سوگند شیعه ما نیست مگر کسی که از خدا پروا کند و او را اطاعت نماید. ای جابر! آنان شناخته نشوند جز با فروتنی و خشوع و امانت و بسیاری یاد خدا و روزه و نماز و نیکی به پدر و مادر و مراعات همسایگان نیازمند و درمانده و قرضداران و یتیمان؛ و راستی گفتار و تلاوت قرآن و باز داشتن زبان از مردم جز به نیکی؛ و آنان امانتداران اقوام خویش هستند. جابر گوید: گفتم: ای فرزند رسول خدا، ما امروز کسی را با این صفات نمیشناسیم. حضرت فرمود: ای جابر! به راههای مختلف مرو! آیا کافی است کسی بگوید من علی را دوست دارم و از او پیروی میکنم و با وجود این در جهت ادعایش فعالیت نکند؟ پس اگر بگوید: من رسول خدا را دوست دارم - رسول خدا(ص) که بهتر از علی(ع) است - سپس سیره او را پیروی نکند و به سنتش عمل ننماید، محبتش به پیامبر برایش هیچ سودی ندارد. پس از خدا پروا کنید و برای آنچه نزد خداست، عمل نمایید. بدانید که خدا با هیچکس خویشاوندی ندارد، محبوبترین بندگان خدای بزرگ و گرامیترینشان نزد او با تقواترین و مطیعترین ایشان است. ای جابر! به خدا سوگند که جز با اطاعت به خدای متعال نمیتوان تقرّب جست، و همراه ما برات آزادی از آتش دوزخ نیست و هیچکس بر خدا حجّتی ندارد. هر که مطیع خدا باشد، دوست ما و هر که نافرمانی خدا کند، دشمن ماست؛ کسی به ولایت ما دست نیابد مگر با عمل و ورع[۴۰]. مشی رسول خدا(ص) و اوصیای آن حضرت اینگونه بود و پیروان خود را نیز چنین میخواستند.[۴۱]
منابع
پانویس
- ↑ «لَمَّا فَتَحَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) مَكَّةَ، قَامَ عَلَى الصَّفَا فَقَالَ: يَا بَنِي هَاشِمٍ! يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ! إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ، وَ إِنِّي شَفِيقٌ عَلَيْكُمْ. لَا تَقُولُوا: إِنَّ مُحَمَّداً مِنَّا، فَوَ اللَّهِ مَا أَوْلِيَائِي مِنْكُمْ وَ لَا مِنْ غَيْرِكُمْ إِلَّا الْمُتَّقُونَ، أَلَا فَلَا أَعْرِفُكُمْ تَأْتُونِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ، تَحْمِلُونَ الدُّنْيَا عَلَى رِقَابِكُمْ وَ يَأْتِي النَّاسُ يَحْمِلُونَ الْآخِرَةَ؛ أَلَا وَ إِنِّي قَدْ أَعْذَرْتُ فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ فِيمَا بَيْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ بَيْنَكُمْ، وَ إِنَّ لِي عَمَلِي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ»؛ ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، صفات الشیعة، الطبعة الأولی، تحقیق و نشر مؤسسة الامام المهدی(ع)، قم، ۱۴۱۰ ق. ص۸۴؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۱۱؛ ج۱۷، ص۱۸۸؛ ج۹۶، ص۲۳۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۴۹۱.
- ↑ ر.ک: الامامة و السیاسة، ج۱، صص۱۵۴-۱۵۹؛ الغارات، ج۱، صص۳۰۲-۳۲۷؛ ابو جعفر محمد بن جریر بن رستم الطبری الامامی، المسترشد فی امامة علی بن ابی طالب(ع)، المطبعة الحیدریة، النجف، ۱۳۶۸ ق. صص۹۵-۱۰۴؛ رضی الدین ابو القاسم علی بن موسی ابن طاووس، کشف المحجة لثمرة المهجة، تحقیق محمد الحسون، الطبعة الاولی، مرکز النشر مکتب الاعلام الاسلامی، قم، ۱۴۱۲ ق. صص۲۳۵-۲۶۹؛ نهج السعادة، ج۵، صص۱۹۴-۲۵۶.
- ↑ نهجالبلاغه، کلام ۳۰؛ کشف المحجة، ص۲۵۱.
- ↑ کلیات شیخ سعدی، گلستان، ص۹۶.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ ر.ک: مصطفی دلشاد تهرانی، سیره نبوی (منطق عملی)، دفتر اول، سیره فردی، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۲ ش. صص۲۱۵-۲۲۳.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۲۰۰.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۲۰۰.
- ↑ ر.ک: درسهایی از نهجالبلاغه، صص۳۰۳-۳۰۴؛ ابوادیب توفیق الفکیکی، الراعی و الرعیة، شرح عهد الامام علی(ع) الی مالک الاشتر النخعی، الطبعة الثالثة، مؤسسة نهجالبلاغة، طهران، ۱۴۰۲ ق. صص۲۷۸-۲۷۹؛ محمد فاضل لنکرانی، آیین کشورداری از دیدگاه امام علی(ع)، تقریر و تنظیم حسین کریمی، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۶ ش. صص۱۸۴-۱۸۵.
- ↑ «ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِي خَاصَّةً وَ بِطَانَةً، فِيهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ، وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ، فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولَئِكَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْكَ الْأَحْوَالِ. وَ لَا تُقْطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِيَتِكَ وَ حَامَّتِكَ قَطِيعَةً، وَ لَا يَطْمَعَنَّ مِنْكَ فِي اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ، تَضُرُّ بِمَنْ يَلِيهَا مِنَ النَّاسِ، فِي شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَكٍ، يَحْمِلُونَ مَئُونَتَهُ عَلَى غَيْرِهِمْ، فَيَكُونَ مَهْنَأُ ذَلِكَ لَهُمْ دُونَكَ، وَ عَيْبُهُ عَلَيْكَ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ»؛ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ ر.ک: السید عبد المحسن فضل الله، نظریة الحکم و الادارة فی عهد الامام علی(ع) للاشتر، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، صص۱۷۱-۱۷۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۴۹۳.
- ↑ ﴿إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ وَالْغَارِمِينَ وَفِي سَبِيلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ﴾ «زکات، تنها از آن تهیدستان و بیچارگان و مأموران (دریافت) آنها و دلجوییشدگان و در راه (آزادی) بردگان و از آن وامداران و (هزینه) در راه خداوند و از آن در راهماندگان است که از سوی خداوند واجب گردیده است و خداوند دانایی فرزانه است» سوره توبه، آیه ۶۰.
- ↑ تفسیر العیاشی، ج۲، ص۹۳؛ الکافی، ج۴، ص۵۸؛ بحارالانوار، ج۸، ص۴۷؛ ج۹۶، ص۷۵.
- ↑ الکافی، ج۴، ص۵۸.
- ↑ الکافی، ج۸، ص۱۸۲؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۱۵۱.
- ↑ ر.ک: محمود الشهابی الخراسانی، الاسلام و الشیعة الامامیة فی اساسها التاریخی و کیانها الاعتقادی، چاپ اول، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۵۶-۱۳۶۱ ش. ج۲، ص۳۱۰.
- ↑ «فَاتَّقِ اللَّهَ وَ ارْدُدْ إِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ، فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْكَنَنِي اللَّهُ مِنْكَ لَأُعْذِرَنَّ إِلَى اللَّهِ فِيكَ، وَ لَأَضْرِبَنَّكَ بِسَيْفِي الَّذِي مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلَّا دَخَلَ النَّارَ. وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فَعَلَا مِثْلَ الَّذِي فَعَلْتَ مَا كَانَتْ لَهُمَا عِنْدِي هَوَادَةٌ، وَ لَا ظَفِرَا مِنِّي بِإِرَادَةٍ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا وَ أُزِيحَ الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا»؛ نهجالبلاغه، نامه ۴۱.
- ↑ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۳-۴؛ و نیز ر.ک: مناقب ابن شهرآشوب، ج۲، ص۱۰۸.
- ↑ «وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً، أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً، أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ، وَ غَاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ، وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا، وَ يَطُولُ فِي الثَّرَى حُلُولُهَا؟! وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلًا وَ قَدْ أَمْلَقَ حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صَاعاً، وَ رَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ، غُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ، كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ، وَ عَاوَدَنِي مُؤَكِّداً، وَ كَرَّرَ عَلَيَّ الْقَوْلَ مُرَدِّداً، فَأَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمْعِي، فَظَنَّ أَنِّي أَبِيعُهُ دِينِي، وَ أَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِي، فَأَحْمَيْتُ لَهُ حَدِيدَةً، ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا، فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِنْ أَلَمِهَا، وَ كَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا، فَقُلْتُ لَهُ: ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ يَا عَقِيلُ! أَ تَئِنُّ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ، وَ تَجُرُّنِي إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ! أَ تَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَ لَا أَئِنُّ مِنْ لَظَى؟!»؛ نهجالبلاغه، کلام ۲۲۴؛ و نیز ر.ک: ربیع الابرار، ج۱، ص۱۹۲؛ ج۳، ص۵۰۳؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج۲، ص۱۰۹؛ تنبیه الخواطر، ج۱، ص۵۱۶؛ ارشاد القلوب، ج۲، ص۲۱۶؛ زین الدین ابو محمد علی بن یونس العاملی النباطی البیاضی، الصراط المستقیم الی مستحقی القدیم، تحقیق محمد باقر البهبودی، المکتبة المرتضویة، ۱۳۸۴ ق. ج۱، ص۱۶۳؛ ینابیع المودة، ج۱، ص۱۴۴.
- ↑ ابن ابی الحدید معتزلی آورده است که معاویه از عقیل درباره آهن گداختهای که علی(ع) در کلام خود به آن تصریح کرده است، پرسش کرد؛ عقیل گریست و گفت: «ای معاویه، ابتدا سرگذشتی دیگر را از علی(ع) برایت بازگو میکنم و آنگاه درباره پرسشی که کردی خواهم گفت: برای حسین، فرزند آن حضرت، میهمانی رسید. او برای پذیرایی از میهمان، درهمی وام گرفت و نان خرید و نیازمند خورشی بود. از قنبر - خدمتکارشان - خواهش کرد سر یکی از مشکهای عسلی را که برای آنان از یمن رسیده بود بگشاید و یک رطل عسل برگرفت. چون علی(ع) آن مشکها را برای تقسیم خواست فرمود: ای قنبر، گمان میکنم یکی از این مشکها دستخورده است. قنبر موضوع را به حضرت گفت. علی(ع) خشمگین شد و فرمود: هم اینک حسین را نزد من آورید. چون آمد، بر روی او تازیانه کشید. حسین گفت: تو را به حق عمویم جعفر سوگند میدهم که - چون آن حضرت را به حق جعفر سوگند میدادند، آرام میشد. آنگاه حضرت فرمود: چه چیز تو را واداشت که سهم خود را پیش از دیگران برداری؟ گفت: مرا در آن حقی است که هرگاه عطا فرمودی، آن را باز میگردانم. علی(ع) فرمود: پدرت فدای تو باد، درست است که تو را در آن حقی است اما نمیبایست پیش از آنکه مسلمانان به حق خویش برسند، از حق خود بهرهمند شوی. بدان که اگر به چشم خود ندیده بودم که پیامبر دندانهای پیشین تو را میبوسید، چنان بر دهانت میزدم که احساس درد کنی. سپس علی(ع) درهمی را که در گوشه ردای خود بسته بود به قنبر داد و فرمود: با این از بهترین عسل خریداری کن و بیاور. عقیل گفت: به خدا سوگند گویی هماکنون به دستان علی مینگرم که دهانه مشک را گشوده و آن را گرفته و قنبر عسل را در آن میریزد. آنگاه علی(ع) دهانه مشک را محکم بست و شروع به گریستن کرد و میگفت: خدایا، حسین را بیامرز که نمیدانسته است!» معاویه گفت: «کسی را یادآور شدی که فضیلت او را منکر نتوان شد. خداوند ابوالحسن را رحمت کند که از همه پیشینیان خود گوی سبقت را ربود و هر که پس از او آید در برابر او عاجز و ناتوان ماند؛ اینک سرگذشت آهن گداخته را بگو». عقیل گفت: «آری، به شدّت گرفتار بودم و زندگی بر من سخت شده بود، چیزی از او درخواست کردم، اما وی توجهی نکرد. پس کودکان خود را جمع کردم و آنان را که بینوایی و درماندگی بر چهرهشان هویدا بود نزد او بردم. فرمود: شامگاه بیا تا چیزی به تو بدهم. شامگاه در حالی که یکی از فرزندانم دستم را گرفته بود و راهنمایی میکرد نزد او رفتم. به فرزندم دستور داد از آنجا خارج شود. آنگاه به من گفت: بگیر! در حالی که طمع بر من چیره شده بود و گمان میکردم کیسهای زر است، دست دراز کردم و دست خود را بر پارهای آهن گداخته نهادم؛ هنوز آن را نگرفته بودم که رها کردم و چنان فریادی کشیدم که گاو نر زیر دست قصاب بانگ میکشد. علی(ع) به من گفت: مادرت در سوگت بگرید! این آهنی است که آتش اینجهانی آن را برافروخته است، چگونه خواهد بود حال من و تو در فردای قیامت اگر ما را با زنجیرهای جهنم ببندند! سپس این آیه را خواند: ﴿إِذِ الْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلَاسِلُ يُسْحَبُونَ﴾ «آن هنگام که بندها و زنجیرها بر گردنهایشان (بر زمین) کشیده میشوند» سوره غافر، آیه ۷۱. آنگاه به من گفت: برای تو نزد من افزون از حقّی که خداوند برایت واجب کرده است، چیزی جز همین که دیدی نیست. پس نزد خانوادهات بازگرد». معاویه در شگفتی فرو رفت و میگفت: هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ! عَقِمَتِ النِّسَاءُ أَنْ يَلِدْنَ مِثْلَهُ! (هیهات، هیهات که زنان از زاییدن مانند او سترونند). شرح نهجالبلاغه، ج۱۱، صص۲۵۳-۲۵۴.
- ↑ ابو عمرو بن علاء مازنی بصری از اشراف و بزرگان عرب و یکی از قراء هفتگانه است. او را از دانشمندترین مردم در علم قرآن و ادبیات و شعر و تاریخ و جنگهای عرب شمردهاند. درگذشت وی را در سال ۱۵۴ هجری نوشتهاند. ر.ک: معجم الادباء، ج۱۱، صص۱۵۶-۱۶۰؛ وفیات الاعیان، ج۳، صص۴۶۶-۴۷۰؛ فوات الوفیات، ج۲، صص۲۸-۲۹؛ تهذیب التهذیب، ج۱۲، صص۱۹۷-۱۹۹؛ شذرات الذهب، ج۱، صص۲۳۷-۲۳۸؛ الکنی و الالقاب، ج۱، صص۱۲۶-۱۲۷.
- ↑ مورخان در اینکه عقیل پیش از شهادت علی(ع) نزد معاویه رفته است یا پس از آن، اختلاف نظر دارند. دلایلی وجود دارد که نظر دوم را که عقیل پس از شهادت امام(ع) نزد معاویه رفته است، تقویت میکند و ابن ابی الحدید معتزلی نیز این نظر را به صواب نزدیکتر میداند. نامهای که عقیل پس از ماجرای غارات به آن حضرت نوشته و پاسخی که امام به او داده است مؤیّد نظر دوم است. ر.ک: نهجالبلاغه، نامه ۳۶؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۱۱، ص۲۵۱.
- ↑ کنیه عقیل «ابو یزید» بود.
- ↑ الغارات، ج۲، صص۵۴۹-۵۵۱.
- ↑ حسن صدر، مرد نامتناهی (علی بن ابی طالب(ع))، چاپ یازدهم انتشارات امیرکبیر ۱۳۶۱ ش. ص۱۳۲.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۴، ص۴۴؛ الاستیعاب، ج۳، ص۱۵۷؛ اسد الغابة، ج۳، ص۵۶۱؛ عزیز الدین ابو طالب اسماعیل بن الحسین المروزی الفخری فی أنساب الطالبیین، تحقیق السید مهدی الرجائی، الطبعة الأولی، مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۹ ق. ص۱۹۳؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۱۱، ص۲۵۰.
- ↑ ابونصر حمید بن هلال عدوی از دانشمندان و راویان بصره بوده است که او را در حدیث ثقه شمردهاند. ر.ک: الجرح و التعدیل، ج۳، صص۲۳۰-۲۳۱؛ میزان الاعتدال، ج۱، ص۶۱۶؛ تهذیب التهذیب، ج۳، صص۴۵-۴۶.
- ↑ مختصر تاریخ دمشق، ج۱۷، ص۱۲۱؛ تاریخ الخلفاء، صص۲۲۷-۲۲۸
- ↑ ر.ک: رجال النجاشی، صص۱۲-۱۴؛ فهرست الطوسی، صص۱۶-۱۸؛ رجال ابن داود، ص۳۳؛ لسان المیزان، ج۱، ص۱۵۱؛ الکنی و الالقاب، ج۲، صص۱۳۱-۱۳۲؛ معجم رجال الحدیث، ج۱، صص۲۷۸-۲۸۳؛ عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین تراجم مصنفی الکتب العربیة، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج۱، ص۱۰۹.
- ↑ الغارات، ج۱، صص۶۶-۶۷.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، صص۱۷۹-۱۸۰.
- ↑ عبدالله بن زمعة بن اسود علیرغم آنکه پدر، عمو و برادرش در جنگ بدر کشته شده بودند و علی(ع) در کشتن آنان شرکت داشت، از شیعیان و اصحاب امام(ع) بود. جد او اسود از کسانی بود که پیامبر(ص) را استهزا میکرد و خداوند پیامبرش را از شرّ آنان حفظ کرد. عبدالله گمان میکرد که امام او را بر دیگران مقدّم میدارد و یا بیش از آنچه حق اوست از بیتالمال به وی میدهد؛ به همین خاطر از امام تقاضا کرد که چیزی از بیتالمال به وی دهد و امام پاسخی روشن و قاطع به او داد تا درسی برای او و همگان باشد. ر.ک: شرح ابن أبی الحدید، ج۱۳، صص۱۰-۱۱؛ مصادر نهج البلاغة، ج۳، صص۱۷۷-۱۷۸.
- ↑ نهجالبلاغه، کلام ۲۳۲.
- ↑ «بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرٌ إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَكَ، وَ عَصَيْتَ إِمَامَكَ: أَنَّكَ تَقْسِمُ فَيْءَ الْمُسْلِمِينَ الَّذِي حَازَتْهُ رِمَاحُهُمْ وَ خُيُولُهُمْ، وَ أُرِيقَتْ عَلَيْهِ دِمَاؤُهُمْ، فِيمَنِ اعْتَامَكَ مِنْ أَعْرَابِ قَوْمِكَ. فَوَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ، وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ، لَئِنْ كَانَ ذَلِكَ حَقّاً لَتَجِدَنَّ لَكَ عَلَيَّ هَوَاناً، وَ لَتَخِفَّنَّ عِنْدِي مِيزَاناً، فَلَا تَسْتَهِنْ بِحَقِّ رَبِّكَ، وَ لَا تُصْلِحْ دُنْيَاكَ بِمَحْقِ دِينِكَ، فَتَكُونَ مِنَ الْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا»نهجالبلاغه، نامه ۴۳؛ و نیز ر.ک: تاریخ الیعقوبی، ج۲، صص۲۰۱-۲۰۲؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۶۰.
- ↑ ر.ک: ابو العباس احمد بن یحیی ثعلب، مجالس ثعلب، شرح و تحقیق عبدالسلام محمد هارون، الطبعة الرابعة، دار المعارف، القاهرة، ۱۴۰۰ ق، ج۲، ص۳۹۴.
- ↑ ر.ک: مرآة العقول، ج۸، ص۴۸.
- ↑ الکافی، ج۲، ص۷۳.
- ↑ «يَا جَابِرُ! أَ يَكْتَفِي مَنِ انْتَحَلَ التَّشَيُّعَ أَنْ يَقُولَ بِحُبِّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ، فَوَ اللَّهِ مَا شِيعَتُنَا إِلَّا مَنِ اتَّقَى اللَّهَ وَ أَطَاعَهُ وَ مَا كَانُوا يُعْرَفُونَ يَا جَابِرُ إِلَّا بِالتَّوَاضُعِ وَ التَّخَشُّعِ وَ الْأَمَانَةِ وَ كَثْرَةِ ذِكْرِ اللَّهِ وَ الصَّوْمِ وَ الصَّلَاةِ وَ الْبِرِّ بِالْوَالِدَيْنِ وَ التَّعَاهُدِ لِلْجِيرَانِ مِنَ الْفُقَرَاءِ وَ أَهْلِ الْمَسْكَنَةِ وَ الْغَارِمِينَ وَ الْأَيْتَامِ وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ وَ تِلَاوَةِ الْقُرْآنِ وَ كَفِّ الْأَلْسُنِ عَنِ النَّاسِ إِلَّا مِنْ خَيْرٍ، وَ كَانُوا أُمَنَاءَ عَشَائِرِهِمْ فِي الْأَشْيَاءِ. قَالَ جَابِرٌ: فَقُلْتُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! مَا نَعْرِفُ الْيَوْمَ أَحَداً بِهَذِهِ الصِّفَةِ. فَقَالَ: يَا جَابِرُ! لَا تَذْهَبَنَّ بِكَ الْمَذَاهِبُ حَسْبُ الرَّجُلِ أَنْ يَقُولَ: أُحِبُّ عَلِيّاً وَ أَتَوَلَّاهُ ثُمَّ لَا يَكُونَ مَعَ ذَلِكَ فَعَّالًا؟ فَلَوْ قَالَ: إِنِّي أُحِبُّ رَسُولَ اللَّهِ - فَرَسُولُ اللَّهِ(ص) خَيْرٌ مِنْ عَلِيٍّ(ع) - ثُمَّ لَا يَتَّبِعُ سِيرَتَهُ وَ لَا يَعْمَلُ بِسُنَّتِهِ مَا نَفَعَهُ حُبُّهُ إِيَّاهُ شَيْئاً، فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْمَلُوا لِمَا عِنْدَ اللَّهِ، لَيْسَ بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ أَحَدٍ قَرَابَةٌ، أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَكْرَمُهُمْ عَلَيْهِ أَتْقَاهُمْ وَ أَعْمَلُهُمْ بِطَاعَتِهِ. يَا جَابِرُ! وَ اللَّهِ مَا يُتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِلَّا بِالطَّاعَةِ وَ مَا مَعَنَا بَرَاءَةٌ مِنَ النَّارِ وَ لَا عَلَى اللَّهِ لِأَحَدٍ مِنْ حُجَّةٍ؛ مَنْ كَانَ لِلَّهِ مُطِيعاً فَهُوَ لَنَا وَلِيٌّ وَ مَنْ كَانَ لِلَّهِ عَاصِياً فَهُوَ لَنَا عَدُوٌّ؛ وَ مَا تُنَالُ وَلَايَتُنَا إِلَّا بِالْعَمَلِ وَ الْوَرَعِ»؛ الکافی، ج۲، صص۷۴-۷۵؛ و نیز ر.ک: امالی الطوسی، ج۱، ص۳۰۲، ۳۸۰.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۴۹۷.