مأمون عباسی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
(تغییرمسیر از مأمون)

آشنایی اجمالی

ابو العباس، عبدالله (مأمون) بن هارون بن محمد بن عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله در شب جمعه نیمه ماه ربیع الاول سال ۱۷۰ ق. در «یاسریه» از کنیزی به نام «مراجل» زاده شد. در مرو با او به عنوان خلیفه بیعت کردند، سپس راه بغداد در پیش گرفت و زمانی که وارد آن شهر شد ۲۹ سال و ده ماه و ده روز از عمرش می‌گذشت.

از کودکی به تحصیل علوم فقه، ادبیات و تاریخ پرداخت و از افرادی چون هشیم، عباد بن عوام، یوسف بن عطیه و ابومعاویه ضریر حدیث شنید. چنان که از او فرزندش فضل، یحیی بن اکثم، عبدالله بن طاهر، دعبل خزاعی و دیگران روایت کرده‌اند[۱]. پدرش هارون او را مأمون لقب داد و به ولایت خراسان منصوب کرد[۲].

وی پس از مرگ پدر به تحریک و تدبیر فضل بن سهل و سرداری طاهر ذوالیمینین با برادرش امین جنگید و بر او غالب شد. در سال ۱۹۵ه‍ در مرو به خلافت خوانده شد و در سال ۱۹۸ه‍ با او بیعت عمومی صورت گرفت[۳]. در سال ۲۰۰ه‍ امام رضا(ع)را به خراسان برد و او را به عنوان ولی‌عهد خود قرار داد و همزمان دختران خود ام حبیب و ام فضل را به تزویج امام رضا و امام جواد(ع)درآورد[۴] اما هنگام برگشت به بغداد امام رضا(ع) را در طوس مسموم کرد[۵]. در سال ۲۱۲ه‍ افضلیت علی(ع) پس از رسول خدا(ص) و همچنین مخلوق بودن قرآن را رسماً اعلام کرد[۶] و این ناشی از تمایل شدید او به مذهب معتزله بود.

صفدی می‌‌گوید: مأمون مایل به تشیع بود و مدتی متعه زنان را مجاز اعلام کرد و ترحّم بر معاویه و به نیکی یاد کردن او را ممنوع دانست[۷]. برخی او را عالم‌ترین خلفا به فقه و کلام[۸] و ستاره بنی عباس در علم و حکمت دانسته‌اند[۹]. در همین راستا، خبری از امیر مؤمنان علی(ع) روایت کرده‌اند که هفتمین آنان (مقصود خلفای بنی عباس) عالم‌ترین ایشان است[۱۰].

مأمون را از مردان با اراده، صبور، صاحب رأی و فهم، سیاستمدار، با هیبت و شجاع در بین عباسیان می‌‌دانند[۱۱]. دینوری می‌‌گوید: او از هر علمی بهره‌ای داشت. استادش، ابوهذیل علاّف بود و در خلافت خود، مجالس مناظره در موضوع ادیان و مذاهب برپا می‌‌کرد و کتاب اقلیدس را از روم آورد و دستور داد آن را شرح و ترجمه کنند[۱۲]. ذهبی او را شیعه می‌‌داند و می‌‌گوید: در ترجمه کتب عقلی تلاش زیادی کرد و بر کوه دمشق رصدخانه ساخت. فصیح و سخنران بود و بر منبر، حدیث نقل می‌‌کرد و روزهای سه شنبه را به مناظره می‌‌پرداخت[۱۳]. خطیب بغدادی می‌‌گوید: در میان خلفا، فقط عثمان و مأمون حافظ قرآن بودند[۱۴]. با این حال گزارشی از شرابخواری و شطرنج بازی وی موجود است[۱۵].

این خلیفه عباسی هنگامی که به جنگ روم می‌‌رفت، در محلی به نام بزندون بیمار شد و در رجب سال ۲۱۸ درگذشت و جنازه‌اش را به طرسوس منتقل و در آنجا دفن کردند[۱۶]. تألیفات وی را چنین بر شمرده اند: رساله‌ای در نشانه‌های پیامبری رساله‌ای در باره مناقب خلفای پس از پیامبر(ص) جواب پادشاه برغر[۱۷] درباره آنچه از اسلام و توحید پرسیده بود[۱۸] مناظره با علمای اهل سنت شرایع الدین و دیوان شعر[۱۹].[۲۰]

برجسته‌ترین ویژگی‌ها و گرایش‌های مأمون‌

چند ویژگی برای مأمون برشمرده‌اند که در اینجا آنها را بیان می‌کنیم:

زیرکی‌: در عصر عباسیان کسی به زیرکی مأمون و توانایی او در امور کلی سیاست دیده نشد. او در سیاست در مرتبه اعلا قرار داشت و به دلیل زیرکی و درک و توان سیاسی‌اش بر بسیاری از رویدادهای وحشتناک که او را احاطه کرده و نزدیک بود زندگی او را بر باد دهند، پیروز شد. علی‌رغم اینکه برادرش امین از حمایت و تأیید کامل خاندان عباسی و سران لشکری، برخوردار بود، مأمون توانست با زیرکی و سیاست خود او را از پای درآورد. قیام ابو السرایا از دیگر رخدادهای هولناک روزگار او بود. همان‌طور که پیش از این گفته شده، این قیام نظامی با شعار الرِّضَى مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ توانست در سراسر گستره اسلامی نفوذ بیابد و چندین نقطه نیز به دست انقلابیون افتاد، اما مأمون با فراخوان امام رضا(ع) به خراسان و تحمیل ولایت‌عهدی به آن حضرت و نیز ضرب سکه به نام امام رضا(ع) توانست رودرروی این قیام بایستد و آن را سرکوب کند.

همچنین رفتار دوستانه مأمون با امام رضا(ع) انقلابیون و دوستداران آن حضرت را دچار این توهم کرد که مأمون، در کردار و گفتار خود صادق است و حال که او امام رضا(ع) را به ولایت‌عهدی برگزیده و از دیگر سو انقلاب را از بیخ و بن برانداخته، دیگر ادامه روند انقلاب و خونریزی لزومی ندارد. این ترفند مأمون در نوع خود بی‌نظیر بود و هرگز در همه تاریخ همانند آن به وقوع نپیوست.

سنگدلی‌: از دیگر خصوصیت‌های مأمون سنگدلی بود که سراسر وجودش را آکنده بود. بهترین گواه بر این مطلب کشتن برادرش بود چه اینکه اگر اندک عطوفتی در او یافت می‌شد بی‌تردید برادر خود را نمی‌کشت. همچنین پس از به شهادت رساندن امام رضا(ع) رفتاری خشونت‌بار با علویان در پیش گرفت و به دژخیمان خود فرمان داد تا هرجا یک تن از علویان را بیابند، بدون هیچ تأملی او را بکشند.

خیانت‌: خیانت، ویژگی دیگر مأمون بود و در خیانت‌ورزی او همین بس که پس از بیعت با امام رضا(ع) به عنوان ولی‌عهد و تحقق بخشیدن به سیاست و اهداف خود، آن حضرت را مسموم کرده، به شهادت رساند تا از او رهایی یابد.

خوشگذرانی‌: هوسبازی و کامرانی دیگر ویژگی مأمون به شمار می‌رفت. او با اشتیاق و ولع وصف‌ناپذیری در پی کامیابی و هوسرانی‌های خود بود که مواردی از آنها را نقل می‌کنیم:

الف) شطرنج‌بازی‌: دلپذیرترین و محبوبترین بازی‌ها و سرگرمی‌ها از نظر مأمون، شطرنج بود[۲۱]. او سخت شیفته این بازی بود و در توصیف آن، ابیات زیر را سرود: «سرزمینی (میدان جنگی) مربع و سرخ فام که از جنس چرم است؛ میان دو هزار سپاهی‌ به صف ایستاده که به کرم موصوف‌اند قرار دارد. دو سپاه، جنگی را زمزمه می‌کنند و صحنه جنگی نمادین به وجود می‌آورند؛ بی‌آن‌که خونی بریزند. این سپاه‌ بر آن سپاه‌ می‌شورد؛ و آن بر این یورش می‌برد و جنگ فروکش نمی‌کند. اسب‌ها را بنگر که در میان دو اردو؛ و بدون طبل و پرچم، میدان نبرد را عرصه تاخت‌وتاز قرار داده‌اند»[۲۲]. مأمون در این شعر، توصیفی دقیق از شطرنج به دست داد و می‌توان او را از اولین کسانی دانست که درباره شطرنج، شعری جامع و کامل که تمام اوصاف آن را دربر داشته باشد، سروده‌اند. پدرش هارون الرشید نیز دلباخته شطرنج بود. او صفحه شطرنج و مهره‌های آن را به پادشاه فرانسه پیشکش کرد که هم‌اکنون در یکی از موزه‌های فرانسه از آن محافظت می‌شود.

ب) شیفتگی به موسیقی‌: موسیقی از دیگر سرگرمی‌های مورد علاقه مأمون بود. او به موسیقی سخت عشق می‌ورزید و بی‌حد، شیفته «ابراهیم موصلی» (بزرگترین نوازنده و آوازخوان جهان عرب) بود. مأمون درباره ابراهیم موصلی گفته است: «هرگاه که او (ابراهیم) آواز می‌خواند وسوسه‌های روزافزون شیطان از من دور می‌شد»[۲۳]. مأمون شب‌ها را با آواز، رقص و نوازندگی سپری می‌کرد و نام و یادی از خدا در کاخ و محفل شبانه او جایی نداشت.

ج) تظاهر به شیعه بودن‌: مأمون در تظاهر به شیعه بودن آن‌چنان پیش رفت که بسیاری از مردم به این باور رسیدند که او شیعه است. این باور از آن‌رو در میان مردم به وجود آمده بود که مأمون چند کار انجام داد.

  1. بازگرداندن فدک به علویان. پس از آن‌که حکومت‌های پیشین‌ فدک را از علویان مصادره کرده بودند تا بدین وسیله، علویان در تنگنای اقتصادی قرار گرفته، بر اثر فقر نتوانند با حاکمان وقت به مبارزه بپردازند، مأمون، علویان را از زیر بار سنگین تنگنای اقتصادی وارهاند و آنان را بی‌نیاز کرد. همین امر سبب شد تا مردم او را شیعه بپندارند.
  2. برتر خواندن امام علی بن ابی طالب(ع) بر دیگر صحابه اقدام دیگر مأمون بود. او در این راستا دست به اقدامی مخاطره‌آمیز زد و به طور رسمی، علی بن ابی طالب(ع) را از سایر صحابه برتر خواند. او همچنین فرمان داد تا از قدر و منزلت اموی ساخته معاویة بن ابی‌سفیان کاسته، شأن و مقام او را پایین آورند. دو اقدام فوق، از مهمترین برنامه‌هایی بود که مأمون عملی کرد و سبب شد تا غالب مردم او را شیعه بدانند. این اقدام مأمون در میان خلیفگان سابقه نداشت،؛ چراکه خلیفه‌های پیش از او همواره مقام امامان(ع) را ناچیز شمرده، می‌کوشیدند تا از منزلت و قدر آنان بکاهند و صحابه را بر آن بزرگواران مقدم بدارند.
  3. تعیین امام رضا(ع) به عنوان ولی‌عهد؛ این اقدام به این معنی بود که مأمون، خلافت را از بنی عباس گرفته و به علویان داده است. تمام این اقدام‌های مأمون صرفا برای استحکام بخشیدن به قدرت و حمایت و حفاظت از سیاست‌ها، برنامه‌ها و اغراض خود بود و او با این کارها اهداف خود را دنبال می‌کرد. برای روشن‌تر شدن مطلب، شواهدی در این‌باره ارائه می‌کنیم:
  4. مأمون با دیگر افراد عباسی که به امین متمایل بودند، سخت در چالش بود،؛ چراکه مادرش زبیده بخشنده‌ترین مردم و از بنی عباس بود، اما مادر مأمون از کنیزان دربار عباسیان بود، به نام «مراجل». همین کنیززادگی مأمون سبب شده بود تا عباسیان به دیده حقارت در او بنگرند؛ لذا مأمون بر آن شد تا علی‌رغم دیگر افراد خاندان عباسی که دشمن‌ترین افراد نسبت به خاندان رسالت و شیعیان آنان بودند، تظاهر به تشیع کند.
  5. او می‌خواست با تظاهر به شیعه بودن و خوش‌رفتاری با شیعیان و خدمت به آنان زمینه‌ای فراهم کند تا شیعیان که در خفا به سر می‌بردند، خود را بنمایانند و بدین ترتیب دستگاه حکومت آنان را شناسایی کند. برخی فرمان‌هایی که مأمون صادر می‌کرد، نشان‌دهنده این حقیقت است.
  6. هدف دیگری که مأمون از این اقدام دنبال می‌کرد، سرکوب قیام شیعیان به رهبری «ابو السرایا» بود. او از پای در آوردن این قیام و ناکارآمد کردن آن را در گرو مهربانی و خدمت به شیعیان می‌دید[۲۴].

نگاهی به سلوک و گرایش‌های مأمون ‌

برخلاف امین که بیشتر اوقات خود را به خوشگذرانی و بیهوده‌گرایی سپری می‌کرد تا دوراندیشی و جدیت در امور، مأمون پیش از رسیدن به خلافت زندگی توأم با کوشش، فعالیت و تظاهر به پارسایی و زهد داشت. شاید سرّ این امر در آن بود که مأمون احساس می‌کرد همانند برادرش امین از جهت مادر دارای اصالت و تبار نیست. از دیگر سو آینده‌ای روشن پیش روی خود نمی‌دید و می‌دانست مورد توجه و رضامندی خاندان عباسی نیست، بلکه مطمئن بود که از سوی آنان به عنوان خلیفه و حاکم مقبولیت ندارد، پس‌ می‌بایست با اتکای به خود و اعتماد به نفس، دست به کار شود. با پی بردن به ماهیت کاستی‌های خود و شناخت ویژگی‌هایی که برادرش امین از آن بهره‌مند بود، کمر همت بست و برای آینده خود به برنامه‌ریزی پرداخت.

مأمون برای نیل به اهداف خود از لغزش‌ها و اشتباهات امین بهره می‌جست و خطاهای خود را اصلاح می‌کرد. از دیگر سو، فضل که امین را سرگرم خوشگذرانی و بیهوده‌کاری می‌دید از مأمون خواست تا اظهار دینداری و پرهیزگاری کند و خوش‌رفتار باشد و مأمون نیز چنان کرد. اینک مأمون روشی کاملا متفاوت با روش امین در پیش گرفته بود و هرگاه امین مرتکب خطا و لغزشی می‌شد، مأمون دست به عملی مثبت زد.

این روی سکه زمانی جلوه نمود که مأمون در نامه‌ای خطاب به عباسیان خود را واعظی پرهیزگار معرفی کرد و خود را در هاله‌ای از خویشتن‌داری، بی‌رغبتی نسبت به دنیا و پایبندی به احکام شریعت قرار داد. او بدین وسیله می‌خواست مردم در وجود او شخصیتی متفاوت و برتر از شخصیت برادرش امین ببینند. وی توانست در گونه‌های علوم متعارف آن روز بدرخشد و بر همگنان، بلکه بر تمام خلفای بنی عباس سرآمد شود، آن‌سان که در میان عباسیان همانند او یافت نمی‌شد[۲۵].

تاریخ‌نویسان و دیگر کسانی که به زندگی و شرح حال مأمون پرداخته‌اند، به برتری او گواهی داده، او را «مرد» خلیفگان عباسی و یگانه این خاندان خوانده‌اند[۲۶].

آنچه در این مبحث مورد توجه و بایسته یادآوری است، پرداختن به‌ زیرکی، سیاستمداری و تدبیر مأمون است. علی‌رغم اینکه مأمون در مقام مقایسه با برادرش امین، از برتری و شایستگی برخوردار بود، هارون الرشید به این بهانه که بنی عباس مأمون را در مقام خلافت نخواهد پذیرفت، ولایت‌عهدی را به امین سپرد[۲۷].

برخی تاریخ‌نگاران بر این باورند که دلیل عدم مقبولیت مأمون و مقبولیت امین نزد عباسیان این بود که امین به تمام معنای کلمه، عباسی بود، به این معنا که پدرش هارون الرشید و مادرش زبیده نواده منصور هردو از خاندان عباسی بودند... امین نیز تحت سرپرستی بانفوذترین افراد در دستگاه هارون، یحیای برمکی، برادر رضاعی (شیری) هارون بود. از دیگر سو فضل بن ربیع عرب و عرب‌تبار که در دوستی و وفاداری‌اش نسبت به عباسیان تردیدی وجود نداشت، بر او نظارت داشت، اما وضعیت مأمون متفاوت بود. او در سایه جعفر بن یحیی پرورش می‌یافت، مردی که از نظر نفوذ در دستگاه هارون در مرتبه‌ای پایین‌تر از برادرش فضل قرار داشت و او که سرپرستی و آموزش و تأدیب مأمون را بر عهده داشت، مطلوب و مقبول عباسیان نبود،؛ چراکه به گرایش و تمایل به علویان متهم بود، وانگهی مادرش مراجل خراسانی بود و تباری غیر عربی داشت»[۲۸].[۲۹]

چالش‌های پیش روی مأمون و موضع‌گیری او

دستگاه حکومت مأمون با چالش‌هایی جدی روبرو بود و هرآن خطر نابودی و برباد رفتن کیان حکومت، خلیفه عباسی را تهدید می‌کرد، هم از این‌ رو می‌بایست مأمون برای ماندن در کانون قدرت زیرکی و هوشیاری بسیاری از خود نشان دهد. مهمترین چالش‌هایی که مأمون با آنها دست به گریبان بود بدین شرح است:

  1. قیام‌های خشونت‌بار شیعیان بر ضد او که می‌توان از قیام ابو السرایا که سراسر گستره اسلامی را فرا گرفته بود نام برد؛
  2. جبهه‌گیری در میان عباسیان بر ضد مأمون و جانبداری از امین که بعدها او را عزل و عمویش ابراهیم بن المهدی را به جای او منصوب کردند؛
  3. تحرکات خوارج و دیگر گروه‌ها و دسته‌های معارض؛
  4. وجود خطرها و تهدیدهای خارجی، به ویژه از سوی بیزانس که علیه دولت اسلامی تدارک دیده می‌شد و همواره در کمین بودند تا در فرصت مناسب، آن را از میان بردارند.

مأمون به منظور رویارویی با این چالش‌ها دست به اقدام‌هایی به شرح زیر زد:

  1. سرکوب قیام برادرش امین و دیگر نیروهای قدرتمند معارضی که بر ضد او اقدام می‌کردند؛
  2. نمایش واگذاری منصب ولایت‌عهدی به امام رضا(ع) علی‌رغم میل آن حضرت. مأمون می‌خواست از این رهگذر مردم تصور کنند که مأمون همراه و همسو با رهبری الهی اهل بیت(ع) است و لذا حکومت را به امامی از این خاندان سپرده است. هدف او از این اقدام فرونشاندن خروش امت اسلامی بود که به دنبال حکومتی به رهبری اهل بیت(ع) بودند؛
  3. قیام علویان را سرکوب کرد؛
  4. پس از سرکوب کردن و از بین بردن قیام‌ها و شورش‌ها، امام رضا(ع) را از سر راه خود برداشت؛
  5. به بغداد رفته، معارضه خاندان عباسی را سرکوب کرد؛
  6. در راستای تقویت قدرت و سلطه خود، قدرت‌های موجود در دولت را از بین برد؛
  7. مسأله «مخلوق بودن قرآن» را مطرح و ترویج کرد تا مردم را با این موضوع سرگرم کرده، آنها را از پرداختن به مسائل مهم و محل ابتلای‌شان باز دارد؛
  8. تصفیه نیروهای مخالف مانند جریان خوارج؛
  9. لشکرکشی برای جنگ با بیزانس و دفع خطر این دولت[۳۰].

رابطه امام رضا(ع) و مأمون ‌

در پی تلاش‌های سترگ امامان پیش از حضرت رضا(ع) دوران امامت این بزرگوار شاهد بیشترین پیشرفت حرکت اسلامی بود. این روند، حاکمیت عباسیان را به ناچار به کاری واداشت که بدان مایل نبودند. یکی از این اقدام‌ها واگذاری منصب ولایت‌عهدی به امام رضا(ع)(ع) بود تا به مردم القا کنند که خلافت را به امامان اهل بیت(ع) بازگردانده‌اند. برای روشن‌تر شدن مطلب اشاره به موارد زیر ضروری می‌نماید:

فعالیت مأمون در سه جبهه ‌

مأمون برای چیره شدن بر سه حالت یاد شده و از پای درآوردن آنها، هوشمندانه سیاست چند مرحله‌ای در پیش گرفت، به این شرح:

  1. رویارویی با انقلابیون دوستدار خاندان رسالت و از میان برداشتن آنان با ابزار نظامی. در روزگار مأمون، ابو السرایا قیام کرد و کار او بالا گرفت. ابو السرایا مردم را به سوی یکی از افراد خاندان رسالت فرا می‌خواند. سرانجام در مصاف با سپاه مأمون که تحت فرماندهی حسن بن سهل بود، سپاه مأمون پیروز و ابو السرایا کشته شد.
  2. در کنترل درآوردن گرایش و تمایل توده مردم به خاندان رسالت.

برای رسیدن به این هدف مأمون ابزار سیاسی فوق‌العاده کارآمدی به کار گرفت. او با بیعت گرفتن برای امام رضا(ع) به عنوان ولی‌عهد و نیز تظاهر به دوستی اهل بیت بر آن بود تا گرایش مردمی را خدشه‌دار سازد. برای رسیدن به این هدف می‌بایست امام رضا(ع) را از مدینه به خراسان بیاورد. این بود که شخصی به نام «جلودی» برای آوردن شماری از علویان به مدینه فرستاد.

گماشته مأمون به مدینه رفت و شماری از علویان که امام رضا(ع) نیز در میان‌ آنان بود از راه بصره نزد مأمون آورد. مأمون، علویان را در خانه‌ای و امام رضا(ع) را در خانه‌ای جدا اسکان داد و امام را مورد تکریم و احترام فراوان قرار داد.

آن‌گاه به وسیله پیکی به اطلاع حضرت رساند: «بر آن هستم تا خود را از منصب خلافت خلع کرده، تو را به آن منصب بگمارم، نظر تو چیست؟ امام(ع) این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود: از این گفته و از اینکه کسی آن را بشنود، تو را در پناه خدا قرار می‌دهم! مأمون پیک خود را با این پیام نزد حضرت فرستاد: اگر پیشنهاد منصب خلافت را نمی‌پذیری باید به ولایت‌عهدی و جانشینی من تن دهی.

امام رضا(ع) این‌بار نیز به شدت از تن دادن به خواسته مأمون سرباز زد. این بود که مأمون، امام(ع) را خواست و در حالی که تنها فضل بن سهل معروف به «ذو الریاستین» در جمع آنان حضور داشت، به امام گفت: به این نتیجه رسیده‌ام که امر خلافت مسلمانان را از گردن خود برگرفته، به تو واگذارم. امام(ع) فرمود: خدا را، خدا را ای امیر المؤمنین که توان این کار را ندارم. مأمون گفت: ولایت‌عهدی و جانشینی خود را به تو می‌سپارم. امام(ع) فرمود: مرا از این کار معاف دار ای امیر المؤمنین! مأمون در مقابل امتناع امام(ع) از پذیرش ولایت‌عهدی، سخنانی تهدیدآمیز بر زبان آورده، گفت: عمر بن خطاب «شورا» را در میان شش تن قرار داد که یکی از آنان جدت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب بود و مقرر داشت اگر هریک از این افراد مخالفت ورزد گردنش زده شود. تو نیز ناچار به پذیرش خواسته من هستی و راه گریزی از این کار نیست. امام(ع) فرمود: خواسته تو را مبنی بر سپردن ولایت‌عهدی به من‌ می‌پذیرم، مشروط بر اینکه فرمانی ندهم، از کاری باز ندارم، فتوا ندهم، قضاوت نکنم، کسی را به منصبی نگمارم، دیگری عزل ننمایم و چیزی را که اکنون پابرجا و جاری است تغییر ندهم. مأمون نیز تمام شروط امام(ع) را پذیرفت»[۳۱].

می‌بینیم که امام رضا(ع) راهی جز پذیرفتن منصب ولایت‌عهدی نداشت و اگر از این‌کار خودداری می‌کرد مأمون از جان امام(ع) نمی‌گذشت و او را می‌کشت.

«ریان بن الصلت» می‌گوید: «بر امام رضا(ع) وارد شدم و عرضه داشتم: ای پسر رسول خدا، مردم می‌گویند: تو علی‌رغم ابراز زهد در دنیا و بی‌توجهی به آن، منصب ولایت‌عهدی را پذیرفته‌ای! امام(ع) فرمود: خدا ناخشنودی مرا از این کار می‌داند. زمانی که بر سر دو راهی پذیرش ولایت‌عهدی و کشته شدن قرار گرفتم، تن دادن به خواسته مأمون را بر کشته شدن ترجیح دادم. وای بر آنان، آیا نمی‌دانند یوسف(ع) پیامبر خدا بود و چون به حکم ضرورت زمینه پذیرش خزانه‌داری عزیز مصر فراهم شد، گفت: ﴿قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ[۳۲].

اینک من نیز به حکم ضرورت و از سر اجبار و بی‌رغبتی و پس از آن‌که خویش را در معرض کشته شدن دیدم تن به این منصب دادم. همگان بدانند که‌ پذیرش این مقام و وارد شدن به آن برای من همانند کسی است که از آن خارج می‌شود (در هیچ کاری از امور دولت دخالت ندارم)، هم ب ه خدا شکایت‌ برده می‌شود و هم از او یاری خواسته می‌شود»[۳۳].

از «ابو الصلت هروی» نقل شده است: «مأمون به علی بن موسی الرضا(ع) گفت: ای پسر رسول خدا، از مراتب فضل، دانش، زهد، خویشتن‌داری و بندگی‌ات آگاه هستم و تو را برای امر خلافت سزاوارتر می‌بینم. امام(ع) فرمود: به بندگی خدای افتخار، می‌کنم، با زهدورزی در دنیا امید نجات از شر دنیا دارم، با خویشتن‌داری از محارم (حرام‌ها) رسیدن به پاداش‌ها و بهره‌ها ی الهی‌ امیدوارم و با فروتنی در دنیا آرزوی رفعت یافتن نزد خدای دارم.

مأمون گفت: برآنم تا خود را از خلافت عزل کرده، آن را به تو واگذارم و خود با تو به عنوان خلیفه‌ بیعت کنم. امام(ع) فرمود: اگر این خلافت به حق‌ از آن توست و خدا آن را به تو سپرده، نمی‌توانی خلعتی را که خدا بر قامت تو پوشانده، به‌در آوری و بر اندام دیگری بپوشانی و اگر خلافت، حق تو نیست، باز نمی‌توانی چیزی را که از آن تو نیست به دیگری بدهی. مأمون گفت: ای پسر رسول خدا، باید به این کار تن دهی. امام(ع) فرمود: هرگز با میل و رغبت تن به این کار نخواهم داد.

چند روزی مأمون خواسته خود را با امام(ع) در میان می‌گذاشت و بر آن اصرار می‌ورزید، اما در نهایت از این که امام(ع) خواسته او را بپذیرد، نومید شد. از این‌رو به امام(ع) گفت: حال که منصب خلافتی و بیعت مرا با خویش نمی‌پذیری، ولی‌عهدی مرا قبول کن تا پس از من مقام خلافت از آن تو باشد. امام(ع) فرمود به خدا سوگند، پدرم از پدرانش از امیر المؤمنین(ع) از پیامبر(ص) خبر داد که پیش از تو و به وسیله زهر، مسموم شده و مظلوم از دنیا خواهم رفت. فرشتگان آسمان و زمین بر من خواهند گریست و در سرزمین غربت در کنار هارون الرشید دفن خواهم شد.

مأمون گریست و گفت: ای پسر رسول خدا، در حالی که من زنده هستم چه کسی می‌تواند تو را بکشد یا نسبت به تو بی‌حرمتی روا دارد؟ امام(ع) فرمود: اگر می‌خواستم قاتل خود را معرفی کنم و نام او را ببرم چنین می‌کردم. مأمون گفت: ای پسر رسول خدا، با این سخن می‌خواهی بار مسئولیت خود را سبک کنی و به ولایت‌عهدی تن ندهی تا مردم تو را زاهد و از دنیا رویگردان بخوانند.

امام(ع) فرمود: به خدا سوگند، از روزی که خدا، مرا آفرید دروغ نگفته‌ام و برای رسیدن به دنیا زهد ریاکارانه‌ نورزیده‌ام و می‌دانم چه می‌خواهی و در پی چه هستی. مأمون گفت: چه می‌خواهم؟

امام(ع) فرمود: امان بده تا حقیقت را بازگویم. مأمون گفت: در امان هستی. امام(ع) فرمود: در صدد آن هستی تا با تن دادن به خواسته تو مردم بگویند: علی بن موسی از دنیا رویگردان نبوده که دنیا از وی روی برگرفته است. آیا نمی‌بینید چگونه به امید دست یافتن به خلافت، ولایت‌عهدی را پذیرفته است؟ مأمون خشمگین شد و به امام(ع) گفت: همواره با رفتاری ناشایست که‌ مایه رنجیدن خاطر من می‌شود با من روبرو می‌شوی. گویا خود را از گزند و خشم من ایمن می‌بینی؟ به خدا سوگند، اگر ولایت‌عهدی را نپذیری تو را به پذیرفتن آن مجبور خواهم کرد و باز اگر از قبول آن امتناع کنی سر از تنت برخواهم گرفت امام رضا(ع) فرمود: خدای مرا از اینکه خویش را در دام هلاکت دراندازم نهی فرموده است. حال که چنین است آنچه لازم می‌دانی انجام ده، اما به این شرط می‌پذیرم که کسی را به کار نگمارم، دیگری را عزل نکنم، رسم و سنتی را تغییر ندهم و از دور مشورت دهنده باشم.

مأمون شروط امام(ع) را پذیرفت و علی‌رغم مخالفت امام(ع) او را به ولایت‌عهدی خویش برگزید»[۳۴].[۳۵]

در کنار مؤمنان آگاه‌

مأمون همواره از امام رضا(ع) بیم داشت و وجود او را خطری جدی برای خود می‌دانست و از این‌رو در پی فرصتی بود تا امام(ع) را از میان بردارد. دو سال و چند ماه‌ پس از بیعت با امام رضا(ع) به عنوان ولی‌عهد که در اول ماه مبارک رمضان سال ۲۰۱ق[۳۶]. صورت گرفت، مأمون فرصتی یافت تا هدف شوم خود را عملی کند و جیره‌خواران خود را واداشت تا آن حضرت را مسموم کنند. سرانجام حضرت رضا(ع) در ماه صفر سال ۲۰۳ ق. و در ۵۵ سالگی به زهر کین مأمون در خراسان به شهادت رسید[۳۷].

در اینجا از زبان یاران مؤمن امام رضا(ع) مطالبی می‌خوانیم که انگیزه‌ اقدام مأمون را در سپردن ولایت‌عهدی به امام(ع) روشن می‌کند: از «احمد بن علی انصاری» نقل شده است که گفت: «از ابو الصلت هروی پرسیدم: مأمون با آن همه تکریم و محبتی که نسبت به امام رضا(ع) روا می‌داشت و او را ولی‌عهد خود گرداند، چگونه به کشتن او رضایت داد؟

ابو الصلت گفت: از آن‌رو مأمون امام(ع) را مورد تکریم و محبت خویش قرار می‌داد که از فضل و برتری او آگاه بود و از آن جهت او را به ولایت‌عهدی خود برگزید تا به مردم القا کند که علی بن موسی الرضا(ع) به دنیا و آرایه‌های آن علاقه‌مند است و بدین ترتیب از نظر آنان می‌افتاد، اما نتیجه، برعکس شد و بر منزلت امام(ع) نزد مردم و محبت آنان به حضرت افزوده شد.

مأمون از پای ننشست و برای تحقق این هدف متکلمان بزرگ و نامی را از دیگر بلاد فراخواند تا شاید یکی از آنان بتواند امام(ع) را در بحث‌های کلامی و علمی محکوم کند و بدین ترتیب عامه مردم او را ناتوان بدانند. این‌بار نیز مأمون از کار خود طرفی نسبت؛ زیرا کسانی که به منظور هماوردی علمی با امام رضا(ع) پا به میدان نهاده بودند در نهایت، از سخن باز می‌ماندند و محکوم می‌شدند. اینان عالمان یهود، نصارا، مجوسیان، صابئه، برهمنان، ملحدان، دهری‌ها و علمای دیگر فرقه‌های اسلامی بودند. مردم که امام(ع) را در تمام این مباحثات سرآمد می‌دیدند می‌گفتند: به خدا سوگند، او از مأمون به خلافت شایسته‌تر است.

خبرچینان و جاسوسان، عکس العمل و گفته مردم را به اطلاع مأمون می‌رساندند، و مأمون بر سر خشم می‌آمد و بر حسدش نسبت به امام(ع) افزوده می‌شد. از دیگر سو امام رضا(ع) در مورد «حق» با مأمون از در سازش وارد نمی‌شد و پاسخ‌هایی به او می‌داد که غالباً مأمون را آزرده‌خاطر می‌کرد و بر کینه‌ او نسبت به امام(ع) می‌افزود، ولی مأمون دشمنی و کینه خود را آشکار نمی‌کرد، اما سرانجام به تنگ آمد و چون نمی‌توانست حضور امام(ع) را تحمل کند، او را به زهر جفا کشت»[۳۸].

نیز «علی بن ابراهیم» از «یاسر خادم» نقل می‌کند که گفت: «در هفت منزلی طوس، ابو الحسن الرضا(ع) بیمار شد و بیماری‌اش شدت گرفت. وارد طوس شدیم و چند روزی در طوس ماندیم. مأمون هرروز دو بار به دیدار امام(ع) می‌آمد. امام(ع) در روزی که به دیدار معبود شتافت دچار ضعف شدید شده بود. پس از آن‌که نماز ظهر را به جای آورد به من فرمود: ای یاسر، مردم چیزی خورده‌اند؟ گفتم: ای سرور من، در وضعیتی که شما قرار گرفته‌اید، چه کسی میل به خوردن دارد؟ امام(ع) نشست و فرمود: سفره را بگسترانید و غذا بیاورید. آن‌گاه یکایک خادمان را فراخواند و بر سفره نشاند و حال یک‌یک آنان را جویا شد و چون همگی غذا خوردند، فرمود: برای بانوان غذا ببرید.

فرمان حضرت عملی شد و چون بانوان از خوردن غذا فارغ شدند، امام(ع) دچار ضعف و بیهوش شد. شیون حاضران برخاست و زنان و کنیزکان مأمون سراسیمه و سر و پا برهنه کنار امام رضا(ع) گرد آمدند. این خبر در طوس منتشر شد و مردم دعا و رحمت خود را نثار امام رضا(ع) می‌کردند. مأمون با آگاه شدن از ماجرا سر و پا برهنه، بر سر زنان و در حالی که چنگ به محاسن خود می‌زد و اشک بر گونه می‌افشاند به حضور امام(ع) که اکنون به هوش آمده‌ بود، رسید و گفت: ای سرور من، به خدا سوگند نمی‌دانم کدام مصیبت بر من سنگین‌تر خواهد بود، مصیبت از دست دادن و هجران تو، یا مصیبت زخم زبان مردم که مرا قاتل تو خواهند خواند؟

امام رضا(ع) به سوی مأمون نگریست و فرمود: ای امیر المؤمنین، با ابو جعفر امام جواد(ع) رفتاری نیکو داشته باش که عمر تو و عمر او این‌سان است و آن‌گاه دو انگشت سبابه (اشاره) خود را به یکدیگر چسباند. یاسر می‌گوید: چون پاسی از شب آن روز گذشت امام رضا(ع) جان به جان‌آفرین سپرد. صبحگاهان مردم گرد آمده، با اشاره به مأمون می‌گفتند: این مرد او را کشت، آن‌گاه بانگ برآوردند: پسر رسول خدا کشته شد.

شیون و گفت‌وگوی حاضران در هم آمیخته بود. محمد بن جعفر بن محمد(ع) عموی امام رضا(ع) از مأمون امان خواست و به خراسان آمد.

مأمون که می‌ترسید اگر پیکر پاک امام(ع) تشییع شود مردم شورش کنند، به او گفت: ای ابو جعفر، نزد این جماعت برو و آنان را از این تصمیم که امروز پیکر امام(ع) تشییع نخواهد شد، آگاه کن. محمد بن جعفر نیز به میان مردم رفت و گفت: ای مردم، پراکنده شوید که پیکر ابو الحسن(ع) امروز تشییع نخواهد شد. مردم متفرق شدند و پیکر امام رضا(ع) شبانه غسل داده شد و دفن گردید»[۳۹].[۴۰]

ماهیت حکومت مأمون ‌

مأمون با تظاهر به اندوه و بیتابی در فراق امام رضا(ع) توانست بسیاری را بفریبد و عامه مردم را تحت تأثیر قرار دهد، اما این ترفند مأمون از نظر خواص پنهان نماند و فریب ریاکاری او را نخوردند و همان‌گونه که در نقل ابو الصلت خواندیم، آنان با اهداف، انگیزه‌ها و شیوه‌های مأمون آشنایی کامل داشتند.

نامه «عبدالله بن موسی» که ذیلا می‌آید، ماهیت مأمون را برملا می‌کند: سید بزرگوار، عبدالله بن موسی بن عبدالله بن الحسن (المثنی) بن الحسن بن علی بن ابی طالب(ع) در پاسخ نامه مأمون، به خوبی ماهیت مأمون را برملا کرد و به تبیین ماهیت روابط مأمون با امام جواد(ع) پرداخت که دقت در تشخیص و شناخت او را از ماهیت حکومت مأمون می‌نمایاند.

عبدالله بن موسی به دلیل شناختی که از حکومت عباسیان داشت، زندگی مخفیانه و دور از انظار برگزید. مأمون در نامه‌ای که به او نوشت، قول داد به وی امان می‌دهد و همان‌گونه که منصب ولایت‌عهدی را قبلا به امام رضا(ع) داده بود، به وی تفویض می‌کند. او در نامه‌اش آورده بود: «نمی‌پنداشتم پس از رفتاری که با امام‌ رضا ع‌ داشتم دیگر کسی از علویان از من بترسد. آن‌گاه نامه را برای عبدالله بن موسی فرستاد.

عبدالله در پاسخ مأمون نوشت: نامه‌ات به دستم رسید و از محتوای آن آگاه شدم. تو با نامه‌ات‌ چون شکارچیان مرا می‌فریبی و همانند کسی که آهنگ ریختن خون من کرده با من نیرنگ می‌کنی. از اینکه ولایت‌عهدی و جانشینی خود را به من پیشنهاد می‌کنی در شگفت هستم. گویا می‌پنداری از آنچه با امام‌ رضا(ع) کرده‌ای بی‌خبرم؟ چه چیزی تو را واداشت تا گمان کنی‌ من به آن (ولایت‌عهدی) تمایل دارم؟ آیا شیرینی حکومتی که تو را مغرور کرده تو را به چنین گمان رسانده‌ است؟ یا اینکه من مشتاق انگور به زهر آلوده‌ای هستم که به وسیله آن امام‌ رضا(ع) را کشتی و فکر کرده‌ای که پنهان شدن من‌ مرا به دست یافتن به قدرت‌ امیدوار کرده است؟

به خدا سوگند، اگر زنده در آتشی شعله‌ور افکنده شوم، برای من بهتر است از اینکه در میان مسلمانان به حکومتی ظالمانه‌ برسم، یا در حال تشنگی سخت و کشنده، جرعه‌ای ناروا و حرام بنوشم. به خدا سوگند من آماده آن (مرگ) هستم از زندگی خسته شده‌ام و از دنیا بیزار. اگر دین من به من اجازه می‌داد تا دست در دستت بگذارم تا تو از سوی من به مرادت برسی، به یقین چنین می‌کردم، اما خداوند مرا از به خطر انداختن جانم نهی فرموده است. آرزو می‌کنم بدون اینکه خویش را به تو ارزانی دارم، بر من دست می‌یافتی و مرا می‌کشتی تا از این دنیا رهایی می‌یافتم و آغشته به خون خویش و مظلوم، خدای را ملاقات می‌کردم.

ای مأمون، بدان که من در پی یافتن راه نجات برای خود هستم و همواره کوشیده‌ام تا خشنودی خدای را به دست آورم و به کاری بپردازم که مرا به خدا نزدیک کند، اما نظر و رهنمودی نیافتم که مرا به مطلوبم برساند. از این‌رو به قرآن که معدن‌ هدایت و شفاست پناه بردم و سوره سوره و آیه آیه آن را خواندم و شهادت در راه خدا را تنها وسیله نیل به خشنودی خدا یافتم. دوباره آن را مرور کردم تا دریابم کدامین جهاد و جهاد با چه کسانی برتر است تا اینکه به این آیه رسیدم که می‌فرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَلْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ[۴۱].

آن‌گاه درباره کافرانی که خطر بیشتری متوجه اسلام می‌کنند و به من نزدیکترند، به کندوکاو پرداختم و کسی را همانند تو برای اسلام خطرآفرین ندیدم؛ زیرا کافران، کفر خدا را آشکار کرده‌اند و مردم آنان را شناخته، متوجه خطری که از سوی آنان برخیزد بوده و از آنان برحذر هستند. اما تو با تظاهر به‌ اسلام و پنهان داشتن کفر خود، مسلمانان را فریفته‌ای به محض‌ گمان بد، مردم را می‌کشی، با تهمت کیفر می‌کنی، مال مردم‌ را به ناحق ستانده و در غیر محل آن هزینه می‌نمایی، شراب حرام شده را آشکارا می‌نوشی، مال خدا را صرف بازیگران و آوازه‌خوانان می‌نمایی و مسلمانان را از آن محروم می‌داری، با دستاویز قرار دادن‌ اسلام، مردمان را می‌فریبی، گستره اسلامی را در اختیار گرفته‌ای که گویی مسلمانان در اختیار گرفته‌اند و به نفع مشرکان داوری می‌کنی و در این کار چونان معاند و ضد، به مخالفت خدا و رسول او می‌پردازی.

حال اگر روزگار با من یار شود و خداوند با یاران حق پرست‌ بر تو یاری‌ام دهد، آن‌سان که حضرتش را از من خشنود سازد، جانم را در راه جهاد با تو ارزانی می‌دارم و اگر تو را مهلت دهد تا در سرای دیگر آن‌چنان‌که سزاوار آنی، جزا دهد یا روزگار پیش از تو مرا بگیرد، آنچه را که خدای از نیت من دانسته و شناخته و من در آن راه کوشیده‌ام مرا بسنده است. والسلام»[۴۲].[۴۳]

منابع

پانویس

  1. تاریخ الاسلام، ج۱۵، ص۲۲۷.
  2. تاریخ الطبری، ج۸، ص۲۶۹.
  3. تاریخ خلیفه، ص۳۰۹ و ۳۱۰.
  4. تاریخ الطبری، ج۸، ص۵۴۴، ۵۵۴ و ۵۶۶.
  5. مروج الذهب، ج۲، ص۴۱۷ و ۴۴۱.
  6. تاریخ الطبری، ج۸، ص۶۱۹.
  7. الوافی بالوفیات، ج۱۷، ص۶۵۸، ۶۵۹ و ۶۶۱.
  8. الفهرست (الندیم)، ص۱۲۹.
  9. الاخبار الطوال، ص۴۰۰.
  10. مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۳۱۱.
  11. تاریخ الاسلام، ج۱۵، ص۲۲۷.
  12. الاخبار الطوال، ص۴۰۰.
  13. سیر اعلام النبلاء، ج۱۰، ص۲۷۳ ـ ۲۸۱.
  14. تاریخ بغداد، ج۱۰، ص۱۸۷.
  15. تاریخ الاسلام، ج۱۵، ص۲۳۰.
  16. الاخبار الطوال، ص۴۰۱؛ مروج الذهب، ج۳، ص۴۵۵ و ۴۵۸.
  17. بلغار یا نام گروهی از ترکان است معجم البلدان، ج۱، ص۳۸۵.
  18. الفهرست (الندیم)، ص۱۲۹.
  19. الذریعه، ج۹، ص۶۹۴، ج۱۳، ص۵۱ و ج۲۲، ص۳۱۰.
  20. جمعی از پژوهشگران، فرهنگ‌نامه مؤلفان اسلامی ج۱، ص۴۸۶ - ۴۸۷.
  21. العقد الفرید، ج۳، ص۲۵۴.
  22. المستطرف، ج۲، ص۳۰۶: أَرْضٌ مُرَبَّعَةٌ حَمْرَاءُ مِنْ أَدَمٍ *** مَا بَيْنَ إِلْفَيْنِ مَعْرُوفَيْنِ بِالْكَرَمِ تَذَاكَرَا الْحَرْبَ فَاحْتَالَا لَهَا حِيَلًا *** مِنْ غَيْرِ أَنْ يَأْثَمَا فِيهَا بِسَفْكِ دَمِ هَذَا يُغِيرُ عَلَى هَذَا وَ ذَاكَ عَلَى *** هَذَا يُغِيرُ وَ عَيْنُ الْحَزْمِ لَمْ تَنَمِ فَانْظُرْ إِلَى فِطَنٍ جَالَتْ بِمَعْرِفَةٍ *** فِي عَسْكَرَيْنِ بِلَا طَبْلٍ وَ لَا عَلَمِ
  23. ژاک. سن. ریلر، الحضارة العربیه، ص۱۰۸.
  24. ر.ک: حیاة الامام الجواد(ع)، ص۲۲۱- ۲۲۵.
  25. ابن الندیم، الفهرست، ص۱۷۴.
  26. الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۱۵۴.
  27. ر.ک: الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۱۵۲.
  28. ر.ک: الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۱۵۶- ۱۵۷.
  29. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۸۵.
  30. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۹۲.
  31. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۳۴.
  32. «(یوسف) گفت: مرا بر گنجینه‌های این سرزمین بگمار که من نگاهبانی دانایم» سوره یوسف، آیه ۵۵.
  33. الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۱۴۱.
  34. الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۱۴۱.
  35. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۹۵.
  36. الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۱۴۱.
  37. الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۶۶.
  38. الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۱۰۷- ۱۰۸.
  39. الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۱۰۸؛ عیون الاخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۶۹ و ۲۷۰.
  40. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۰۰.
  41. «ای مؤمنان! با کافرانی که نزدیک شمایند جنگ کنید و باید در شما صلابت بیابند و بدانید که خداوند با پرهیزگاران است» سوره توبه، آیه ۱۲۳.
  42. نظریة الإمامة، ص۳۸۱ (به نقل از: الحیاة السیاسیة للامام الرضا(ع)، ص۴۶۵).
  43. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۰۴.