←پانویس
برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
(←پانویس) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۱۲: | خط ۱۲: | ||
رسول خدا{{صل}} در راه بازگشت از طائف، در [[جعرانه]] در شمال شرقی [[مکه]]، توقف و غنائم حنین را تقسیم کرد. در این مکان، نمایندگانی از هوازن به حضور رسول خدا{{صل}} رسیده و [[پذیرش اسلام]] [[قبیله]] خود را اعلان کردند. پیامبر{{صل}} نیز اسلام آنان را پذیرفت و [[اسیران]] هوازن را به تقاضای بزرگان ایشان و با نظر مساعد مسلمانان آزاد کرد و در تقسیم [[اموال]] و غنائم، به افرادی همچون [[ابوسفیان]] و [[حکیم بن حزام]] با [[گشادهدستی]] [[رفتار]] کرد تا [[دل]] آنان را بیشتر به سوی اسلام جلب کند که درباره این گروه اصطلاح {{متن قرآن|مُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ}} متداول شد. این [[رفتار پیامبر]]{{صل}} [[اعتراض]] برخی مسلمانان، مانند [[سعد بن ابی وقاص]] را برانگیخت<ref>واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۸.</ref>. [[انصار]] نیز از بابت بخششهایی که به سران قبائل [[عرب]] شد، ناراحت و نگران شدند و به آن حضرت [[گلایه]] کردند. [[رسول خدا]]{{صل}} با توضیحاتی، ایشان را [[راضی]] کرد و [[انصار]] پذیرفتند که به جای دریافت [[اموال]]، رسول خدا{{صل}} در کنار آنان و همراه ایشان باشد. در حوادث مربوط به [[تقسیم غنائم]] [[هوازن]]، [[مردم]] [[هجوم]] گستردهای به سوی رسول خدا{{صل}} بردند و از ایشان درخواست اکید و صریح کردند که هر چه زودتر غنانم را میان ایشان تقسیم کند. این [[رفتار]] بدان دلیل بود که [[مسلمانان]] [[بیم]] داشتند مبادا [[پیامبر]] اموال هوازن را نیز مانند اسیرانشان به آنان باز گرداند و ایشان دست خالی از این [[نبرد]] بازگردند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۹۲؛ طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۸۹؛ نیز ر.ک: میرشریفی، پیامبر رحمت، ص۲۱۳.</ref>.<ref>[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداشنژاد|داداشنژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص ۱۹۹.</ref> | رسول خدا{{صل}} در راه بازگشت از طائف، در [[جعرانه]] در شمال شرقی [[مکه]]، توقف و غنائم حنین را تقسیم کرد. در این مکان، نمایندگانی از هوازن به حضور رسول خدا{{صل}} رسیده و [[پذیرش اسلام]] [[قبیله]] خود را اعلان کردند. پیامبر{{صل}} نیز اسلام آنان را پذیرفت و [[اسیران]] هوازن را به تقاضای بزرگان ایشان و با نظر مساعد مسلمانان آزاد کرد و در تقسیم [[اموال]] و غنائم، به افرادی همچون [[ابوسفیان]] و [[حکیم بن حزام]] با [[گشادهدستی]] [[رفتار]] کرد تا [[دل]] آنان را بیشتر به سوی اسلام جلب کند که درباره این گروه اصطلاح {{متن قرآن|مُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ}} متداول شد. این [[رفتار پیامبر]]{{صل}} [[اعتراض]] برخی مسلمانان، مانند [[سعد بن ابی وقاص]] را برانگیخت<ref>واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۸.</ref>. [[انصار]] نیز از بابت بخششهایی که به سران قبائل [[عرب]] شد، ناراحت و نگران شدند و به آن حضرت [[گلایه]] کردند. [[رسول خدا]]{{صل}} با توضیحاتی، ایشان را [[راضی]] کرد و [[انصار]] پذیرفتند که به جای دریافت [[اموال]]، رسول خدا{{صل}} در کنار آنان و همراه ایشان باشد. در حوادث مربوط به [[تقسیم غنائم]] [[هوازن]]، [[مردم]] [[هجوم]] گستردهای به سوی رسول خدا{{صل}} بردند و از ایشان درخواست اکید و صریح کردند که هر چه زودتر غنانم را میان ایشان تقسیم کند. این [[رفتار]] بدان دلیل بود که [[مسلمانان]] [[بیم]] داشتند مبادا [[پیامبر]] اموال هوازن را نیز مانند اسیرانشان به آنان باز گرداند و ایشان دست خالی از این [[نبرد]] بازگردند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۹۲؛ طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۸۹؛ نیز ر.ک: میرشریفی، پیامبر رحمت، ص۲۱۳.</ref>.<ref>[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداشنژاد|داداشنژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص ۱۹۹.</ref> | ||
==[[جنگ حنین]]== | |||
«جنگ حنین»<ref>داستان جنگ حنین در سوره توبه آیات ۲۵ تا ۲۷ آمده است. {{متن قرآن|لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ}} «بیگمان خداوند در نبردهایی بسیار و در روز (جنگ) «حنین» شما را یاری کرده است؛ هنگامی که فزونیتان شما را به غرور واداشت اما هیچ سودی برای شما نداشت و زمین با گستردگیش بر شما تنگ شد سپس با پشت کردن (به دشمن) واپس گریختید * آنگاه خداوند آرامش خویش را بر پیامبر خود و بر مؤمنان فرو فرستاد و سپاهیانی را که آنان را نمیدیدید؛ فرود آورد و کافران را به عذاب افکند و آن، کیفر کافران است * سپس خداوند توبه هر که را بخواهد پس از آن میپذیرد و خداوند آمرزندهای بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۲۵.</ref> از آنجا شروع شد که [[طایفه]] بزرگ «[[هوازن]]» هنگامی که از [[فتح مکّه]] با خبر شدند رئیسشان [[مالک بن عوف]] آنها را جمع کرد و به آنها گفت ممکن است «محمد» بعد از [[فتح مکه]] به [[جنگ]] با آنها برخیزد، آنها گفتند پیش از آنکه او با ما [[نبرد]] کند [[صلاح]] در این است که ما پیش دستی کنیم. | |||
هنگامی که این خبر به [[گوش]] [[پیامبر]]{{صل}} رسید به [[مسلمانان]] دستور داد آماده حرکت به سوی [[سرزمین]] هوازن شوند. | |||
در آخر [[ماه رمضان]] یا در [[ماه شوال]] سنۀ هشتم [[هجرت]] بود که رؤسای [[طایفه هوازن]] نزد مالک بن عوف جمع شدند و [[اموال]] و [[فرزندان]] و [[زنان]] خود را به همراه آوردند تا به هنگام درگیری با مسلمانان هیچکس [[فکر]] فرار در سر نپروراند و به این ترتیب وارد سرزمین «[[اوطاس]]» شدند. | |||
پیامبر{{صل}} [[پرچم]] بزرگ [[لشکر]] را بست و به دست علی{{ع}} داد و تمام کسانی که برای فتح مکه [[پرچمدار]] بخشی از [[لشکر اسلام]] بودند به [[دستور پیامبر]] با همان پرچم به سوی میدان «حنین» حرکت کردند. [[پیامبر]] مطلع شد که [[صفوان ابن امیّة]] مقدار زیادی [[زره]] در [[اختیار]] دارد به نزد او فرستاد و یک صد زره به عنوان عاریت از او خواست، «صفوان» سؤال کرد به [[راستی]] عاریه است یا [[غصب]]؟ پیامبر{{صل}} فرمود: عاریهای است که ما آن را تضمین میکنیم و سالم بر میگردانیم «صفوان» یکصد زره به عنوان عاریت به پیامبر{{صل}} داد، و خود شخصاً با حضرت حرکت کرد. | |||
دو هزار نفر از مسلمانانی که در [[فتح مکه]] [[اسلام]] را پذیرفته بودند به اضافه ده هزار نفر [[سربازان]] اسلام که همراه پیامبر برای فتح مکه آمده بودند که مجموعاً [[دوازده]] هزار نفر میشدند برای میدان [[جنگ]] حرکت کردند.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۰.</ref> | |||
===کمین [[لشکر]] [[دشمن]]=== | |||
[[مالک بن عوف]] که مرد پرجرئت و با شهامتی بود به قبیلۀ خود دستور داد غلافهای [[شمشیر]] را بشکنند و در شکافهای [[کوه]] و درههای اطراف، و لابلای درختان بر سر راه [[سپاه اسلام]] کمین کنند، و به هنگامی که در [[تاریکی]] اول [[صبح]] [[مسلمانان]] به آنجا رسیدند یکباره به آنان حملهور شوند و لشکر را در هم بکوبند. | |||
او اضافه کرد: محمد با مردان [[جنگی]] هنوز روبرو نشده است تا طعم [[شکست]] را بچشد! | |||
هنگامی که پیامبر [[نماز صبح]] را با [[یاران]] خواند [[فرمان]] داد به طرف [[سرزمین]] «حنین» سرازیر شدند، در این موقع بود که ناگهان لشکر «[[هوازن]]» از هر سو مسلمانان را زیر رگبار تیرهای خود قرار دادند گروهی که در مقدمه لشکر قرار داشتند (و در میان آنها تازهمسلمانان [[مکه]] بودند) فرار کردند، و این امر سبب شد که باقیمانده لشکر به [[وحشت]] بیفتند و فرار کنند. | |||
[[خداوند]] در اینجا آنها را با [[دشمنان]] به حال خود واگذارد و موقتاً دست از [[حمایت]] آنها برداشت؛ زیرا به [[جمعیت]] انبوه خود [[مغرور]] بودند، و آثار شکست در آنان آشکار گشت. | |||
اما علی{{ع}} که [[پرچمدار]] لشکر بود با عده کمی در برابر دشمن ایستادند و همچنان به [[پیکار]] ادامه دادند. | |||
(در این هنگام پیامبر در [[قلب]] [[سپاه]] قرار داشت). و [[عباس عموی پیامبر]]{{صل}} و چند نفر دیگر از [[بنی هاشم]] که مجموعاً از نه نفر [[تجاوز]] نمیکردند و دهمین آنها «ایمن» فرزند «[[ام ایمن]]» بود اطراف [[پیامبر]]{{صل}} را گرفتند. | |||
مقدمه سپاه به هنگام فرار و [[عقبنشینی]] از کنار پیامبر{{صل}} گذشت، پیامبر{{صل}} به عباس که صدای بلند و رسابی داشت دستور داد فوراً از تپهای که در آن نزدیکی بود بالا رود و به [[مسلمانان]] فریاد زند {{عربی|يا مَعْشَرَ الْمُهاجِرِيْنَ وَ الأَنْصارِ يا أَصْحابَ سُورَةِ الْبَقَرَةِ يا أَهْلَ بَيْعَةِ الشَّجَرَةِ الى أَيْنَ تَفِرُّونَ هذا رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}}}. | |||
«ای گروه [[مهاجران]] و [[انصار]]! و ای [[یاران]] [[سوره بقره]]! و ای [[اهل]] [[بیعت شجره]]! به کجا فرار میکنید؟ پیامبر{{صل}} این جا است!». | |||
هنگامی که مسلمانان صدای عباس را شنیدند بازگشتند و گفتند «لبیک، لبیک» مخصوصاً انصار در این بازگشت پیشقدم بودند، و [[حمله]] [[سختی]] از هر جانب به سپاه [[دشمن]] کردند، و با [[یاری]] [[پروردگار]] به پیشروی ادامه دادند، آنچنان که [[طایفه]] «[[هوازن]]» به طرز وحشتناکی به هر سو پراکنده شدند و پیوسته مسلمانان آنها را تعقیب میکردند. | |||
حدود یکصد نفر از سپاه دشمن کشته شد و اموالشان به [[غنیمت]] به دست مسلمانان افتاد و گروهی نیز [[اسیر]] شدند. | |||
پس از پایان [[جنگ]] [[نمایندگان]] قبیلة هوازن [[خدمت]] پیامبر آمدند و [[اسلام]] را پذیرفتند و پیامبر [[محبت]] زیادی به آنها کرد و حتی «[[مالک بن عوف]]» [[رئیس]] و بزرگ آنها اسلام را پذیرفت، پیامبر{{صل}} [[اموال]] و اسیرانش را به او برگرداند، و [[ریاست]] مسلمانان قبیلهاش را به او واگذار کرد. | |||
در [[حقیقت]] عامل مهم [[شکست]] مسلمانان در آغاز کار، علاوه بر غروری که به خاطر کثرت [[جمعیت]] پیدا کردند وجود دو هزار نفر افراد [[تازه مسلمان]] بود که طبعاً جمعی از [[منافقان]]، و عدهای برای کسب [[غنائم جنگی]] و گروهی [[بیهدف]] در میان آنها وجود داشتند، و فرار آنها در بقیه نیز اثر گذاشت. | |||
و عامل [[پیروزی]] نهایی، [[ایستادگی]] پیامبر{{صل}} و علی{{ع}} و گروه اندکی از یاران و یادآوری خاطرۀ پیمانهای پیشین و [[ایمان به خدا]] و توجه به [[حمایت]] خاص او بود.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۱.</ref> | |||
===چه کسانی فرار کردند؟=== | |||
[[شک]] نیست که در این میدان اکثر قریب به اتفاق در آغاز کار فرار کردند، و باقیمانده را طبق [[روایت]] فوق ده نفر، و بعضی حتی چهار نفر، و بعضی حداکثر حدود یکصد نفر نوشتهاند. و از آنجا که طبق بعضی [[روایات]] مشهور [[خلفای نخستین]] نیز در جمع فرارکنندگان بودند، بعضی از [[مفسران اهل سنت]] سعی دارند که این فرار را یک امر طبیعی معرفی کنند. | |||
نویسندۀ «[[المنار]]» در اینجا میگوید: «به هنگامی که رگبار تیرهای [[دشمن]] متوجه [[مسلمین]] شد، گروهی که از [[مکه]] به [[سپاه اسلام]] ملحق شده بودند، و در میان آنها [[منافقان]] و افراد [[ضعیف الایمان]] و جستجوگران غنینمت قرار داشتند فرار کردند، و پشت به میدان نمودند، باقیمانده [[لشکر]] «طبعاً» مضطرب و پریشان شد، آنها نیز طبق «[[عادت]]» و نه از روی [[ترس]] پا به فرار گذاشتند، و این یک امر طبیعی است، که به هنگام فرار کردن یک گروه بقیه بدون توجه [[متزلزل]] میشوند بنابراین قرار آنها به معنی ترک [[یاری پیامبر]]{{صل}} و رها کردن او در دست [[کفار]] نبود، که مستحق [[غضب]] و [[خشم خداوند]] شوند!». | |||
ما شرحی برای این سخن ذکر نمیکنیم و [[داوری]] آن را به خوانندگان واگذار میکنیم.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۲.</ref> | |||
== پانویس == | == پانویس == | ||
{{پانویس}} | {{پانویس}} | ||