دعثور بن الحارث در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
جز (ربات: جایگزینی خودکار متن (-{{خرد}} +))
بدون خلاصۀ ویرایش
 
(۱۲ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۴ کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
{{مدخل مرتبط
| موضوع مرتبط = دعثور بن الحارث
| عنوان مدخل  = [[دعثور بن الحارث]]
| مداخل مرتبط = [[دعثور بن الحارث در تاریخ اسلامی]]
| پرسش مرتبط  =
}}


{{امامت}}
== مقدمه ==
<div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;">
داستان [[اسلام آوردن]] دعثور یکی از جالب‌ترین داستان‌هاست؛ زیرا او می‌خواست [[پیامبر]] {{صل}} را بکشد و در ضمن این عمل، معجزه‌ای دید که او را به اسلام آوردن واداشت. به پیامبر {{صل}} خبر رسید که گروهی از [[قبایل]] [[ثعلبه]] و [[محارب]] در "ذی أمر" جمع شده و قصد [[حمله]] به اطراف [[مدینه]] را دارند و مردی به نام [[دعثور بن الحارث بن محارب]] آنها را جمع کرده است. پیامبر {{صل}} [[مسلمانان]] را جمع کرد و همراه چهار صد و پنجاه نفر، که گروهی سواره بودند، بیرون آمده و [[راه]] منقی را پیش گرفتند. تنگه خبیت را طی کرده و به جانب ذی القصه حرکت کردند. در آنجا [[اصحاب پیامبر]] {{صل}} مردی به نام [[جبار]] را که از [[بنی ثعلبه]] بود، دیدند و از او درباره مقصدش پرسیدند: او گفت: "به یثرب می‌روم". به او گفتند: در یثرب چه کار داری؟ گفت: برای گردش می‌روم. به او گفتند: آیا در راه گروهی را ندیدی و یا خبری از [[قوم]] خود نداری؟ او گفت: "نه، فقط شنیدم که دعثور بن الحارث با گروهی از قوم خود از [[قبیله]] بیرون رفته است". مسلمانان او را به نزد پیامبر {{صل}} آوردند. [[حضرت]] او را به [[اسلام]] [[دعوت]] فرمود و او [[مسلمان]] شد. سپس به پیامبر {{صل}} گفت: "ای [[محمد]]! اگر آنها از حرکت تو [[آگاه]] شوند، از [[ترس]] به بالای کوه‌ها [[پناه]] خواهند برد و هرگز با تو رو در رو نمی‌شوند. من هم با تو می‌آیم و تو را به مخفیگاه‌های ایشان [[راهنمایی]] می‌کنم". پیامبر {{صل}} او را همراه خود برد و به [[بلال]] سپرد. آن [[مرد]] پیامبر {{صل}} و یارانش را از راه‌های ریگزار برد و کنار آن قوم رسانید. [[اعراب]] هم از ترس به قله کوه‌ها گریخته بودند و پیش از آن [[چهار پایان]] خود را هم در بالای [[کوه]] پنهان کرده بودند.
: <div style="background-color: rgb(252, 252, 233); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">اين مدخل از زیرشاخه‌های بحث '''[[دعثور بن الحارث]]''' است. "'''[[دعثور بن الحارث]]'''" از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:</div>
<div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;">
: <div style="background-color: rgb(255, 245, 227); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">[[دعثور بن الحارث در رجال و تراجم]] | [[دعثور بن الحارث در تاریخ اسلامی]]</div>
<div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;">


==مقدمه==
پیامبر {{صل}} آنها را بر سر کوه‌ها دید. [[رسول خدا]] {{صل}} در ذی أمر [[منزل]] کرده و آنجا را لشکرگاه خود قرار داد. در این هنگام [[باران]] شدیدی بارید و لباس‌های [[پیامبر]] {{صل}} خیس شد. [[حضرت]] که نهر ذی امر را میان خود و [[اصحاب]] فاصله قرار داده بود، جامه‌های خود را کند و برای این که خشک شود، بر درختی آویزان کرد و خود زیر آن درخت دراز کشید. [[اعراب]] که متوجه همه کارهای پیامبر {{صل}} بودند، به دعثور که [[سرور]] آنها بود، گفتند: اکنون به [[محمد]] دسترسی داری؛ چون او از [[یاران]] خود جدا شده است، به طوری که اگر از آنها کمک هم بخواهد، کمکی به او نخواهد رسید. دعثور [[شمشیر]] بسیار تیزی را از میان شمشیرها برگزید و با آن به سوی پیامبر {{صل}} روی آورد و در حالی که شمشیر را بالا برده بود، بالای سر آن حضرت ایستاد و گفت: "ای محمد! اکنون چه کسی تو را از من [[حفظ]] می‌کند؟" پیامبر {{صل}} فرمود: "[[خدا]]". در این هنگام [[جبرئیل]] چنان به سینه دعثور کوبید که شمشیر از دستش افتاد. پیامبر {{صل}} شمشیر را برداشت و بالای سر او ایستاد و فرمود: حالا چه کسی تو را از من حفظ می‌کند؟" دعثور گفت: "هیچ کس؛ {{متن حدیث| أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ }}؛ [[سوگند]] به خدا از این پس هرگز افرادی را علیه تو گجمع نمی‌کنم".
داستان [[اسلام آوردن]] دعثور یکی از جالب‌ترین داستان‌هاست؛ زیرا او می‌خواست [[پیامبر]]{{صل}} را بکشد و در ضمن این عمل، معجزه‌ای دید که او را به اسلام آوردن واداشت. به پیامبر{{صل}} خبر رسید که گروهی از [[قبایل]] [[ثعلبه]] و [[محارب]] در "ذی أمر" جمع شده و قصد [[حمله]] به اطراف [[مدینه]] را دارند و مردی به نام [[دعثور بن الحارث بن محارب]] آنها را جمع کرده است. پیامبر{{صل}} [[مسلمانان]] را جمع کرد و همراه چهار صد و پنجاه نفر، که گروهی سواره بودند، بیرون آمده و [[راه]] منقی را پیش گرفتند. تنگه خبیت را طی کرده و به جانب ذی القصه حرکت کردند. در آنجا [[اصحاب پیامبر]]{{صل}} مردی به نام [[جبار]] را که از [[بنی ثعلبه]] بود، دیدند و از او درباره مقصدش پرسیدند: او گفت: "به یثرب می‌روم". به او گفتند: در یثرب چه کار داری؟ گفت: برای گردش می‌روم. به او گفتند: آیا در راه گروهی را ندیدی و یا خبری از [[قوم]] خود نداری؟ او گفت: "نه، فقط شنیدم که دعثور بن الحارث با گروهی از قوم خود از [[قبیله]] بیرون رفته است". مسلمانان او را به نزد پیامبر{{صل}} آوردند. [[حضرت]] او را به [[اسلام]] [[دعوت]] فرمود و او [[مسلمان]] شد. سپس به پیامبر{{صل}} گفت: "ای [[محمد]]! اگر آنها از حرکت تو [[آگاه]] شوند، از [[ترس]] به بالای کوه‌ها [[پناه]] خواهند برد و هرگز با تو رو در رو نمی‌شوند. من هم با تو می‌آیم و تو را به مخفیگاه‌های ایشان [[راهنمایی]] می‌کنم". پیامبر{{صل}} او را همراه خود برد و به [[بلال]] سپرد. آن [[مرد]] پیامبر{{صل}} و یارانش را از راه‌های ریگزار برد و کنار آن قوم رسانید. [[اعراب]] هم از ترس به قله کوه‌ها گریخته بودند و پیش از آن [[چهار پایان]] خود را هم در بالای [[کوه]] پنهان کرده بودند.


پیامبر{{صل}} آنها را بر سر کوه‌ها دید. [[رسول خدا]]{{صل}} در ذی أمر [[منزل]] کرده و آنجا را لشکرگاه خود قرار داد. در این هنگام [[باران]] شدیدی بارید و لباس‌های [[پیامبر]]{{صل}} خیس شد. [[حضرت]] که نهر ذی امر را میان خود و [[اصحاب]] فاصله قرار داده بود، جامه‌های خود را کند و برای این که خشک شود، بر درختی آویزان کرد و خود زیر آن درخت دراز کشید. [[اعراب]] که متوجه همه کارهای پیامبر{{صل}} بودند، به دعثور که [[سرور]] آنها بود، گفتند: اکنون به [[محمد]] دسترسی داری؛ چون او از [[یاران]] خود جدا شده است، به طوری که اگر از آنها کمک هم بخواهد، کمکی به او نخواهد رسید. دعثور [[شمشیر]] بسیار تیزی را از میان شمشیرها برگزید و با آن به سوی پیامبر{{صل}} روی آورد و در حالی که شمشیر را بالا برده بود، بالای سر آن حضرت ایستاد و گفت: "ای محمد! اکنون چه کسی تو را از من [[حفظ]] می‌کند؟" پیامبر{{صل}} فرمود: "[[خدا]]". در این هنگام [[جبرئیل]] چنان به سینه دعثور کوبید که شمشیر از دستش افتاد. پیامبر{{صل}} شمشیر را برداشت و بالای سر او ایستاد و فرمود: حالا چه کسی تو را از من حفظ می‌کند؟" دعثور گفت: "هیچ کس؛ {{متن حدیث| أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ }}؛ [[سوگند]] به خدا از این پس هرگز افرادی را علیه تو گجمع نمی‌کنم".
پیامبر {{صل}} شمشیرش را پس دادند. دعثور به [[راه]] افتاد و برگشت و گفت: "به خدا قسم، تو از من بهتری".  


پیامبر{{صل}} شمشیرش را پس دادند. دعثور به [[راه]] افتاد و برگشت و گفت: "به خدا قسم، تو از من بهتری".  
پیامبر {{صل}} فرمود: "من به آن شمشیر از تو سزاوارترم".


پیامبر{{صل}} فرمود: "من به آن شمشیر از تو سزاوارترم".
دعثور پیش [[قوم]] خود آمد، به او گفتند: به او چه می‌گفتی! شمشیر در دست تو و او در اختیارت بود؟ گفت: به خدا [[تصمیم]] من همان بود ولی مردی سفید چهره و بلند قد در نظرم آمد و چنان به سینه‌ام کوبید که به پشت افتادم و دانستم که او [[فرشته]] است؛ این بود که [[ایمان]] آوردم.


دعثور پیش [[قوم]] خود آمد، به او گفتند: به او چه می‌گفتی! شمشیر در دست تو و او در اختیارت بود؟ گفت: به خدا [[تصمیم]] من همان بود ولی مردی سفید چهره و بلند قد در نظرم آمد و چنان به سینه‌ام کوبید که به پشت افتادم و دانستم که او [[فرشته]] است؛ این بود که [[ایمان]] آوردم.
دعثور قوم خود را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد و این [[آیه]] درباره او نازل شده است: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ}}<ref>"ای مؤمنان از نعمت خداوند بر خود یاد کنید، آنگاه که گروهی بر آن بودند تا بر شما دست‌درازی کنند و خداوند دستشان را از شما کوتاه کرد، و از خداوند پروا کنید و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکل کنند" سوره مائده، آیه ۱۱. المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۹۴-۱۹۵؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۲۶-۲۷؛ المنتظم، ابن جوزی، ج۳، ص۱۵۷-۱۵۸؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۳، ص۲۹۲؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی، ص۷۹-۷۸؛ عیون الاثر، ابن سید الناس، ج۱، ص۳۵۵؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۲، ص۱۴۴؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۴، ص۳۰۲؛ امتاع الاسماع، مقریزی، ج۸، ص۲۵۲-۲۵۳؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۴، ص۱۷۴.</ref>.<ref>[[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[دعثور بن الحارث (مقاله)|مقاله «دعثور بن الحارث»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص:۹۲-۹۴.</ref>
 
== دعثور بن حارث غطفانی در دانشنامه سیره نبوی ج3 ==
وی با توجه به نسبتش از [[قبیله غطفان]] بن سعد، از [[قیس عیلان بن مضر]] است<ref>ر.ک: ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۵۰.</ref>. البته نسبت او را [[محاربی]]<ref>به خطا محاری، ر.ک: مقدسی، البدء والتاریخ، ج۴، ص۱۹۸.</ref> نیز آورده‌اند<ref>بلاذری، أنساب الأشراف، ج۱، ص۳۷۷.</ref> که منسوب به [[تیره محارب بن خصفه]]<ref>ابن جوزی، زاد المسیر، ج۲، ص۲۵۰.</ref> از قیس عیلان بن مضر از [[معد بن عدنان]] است<ref>ر.ک: ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص۲۹۵.</ref>.


دعثور قوم خود را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد و این [[آیه]] درباره او نازل شده است: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ}}<ref>"ای مؤمنان از نعمت خداوند بر خود یاد کنید، آنگاه که گروهی بر آن بودند تا بر شما دست‌درازی کنند و خداوند دستشان را از شما کوتاه کرد، و از خداوند پروا کنید و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکل کنند" سوره مائده، آیه ۱۱. المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۹۴-۱۹۵؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۲۶-۲۷؛ المنتظم، ابن جوزی، ج۳، ص۱۵۷-۱۵۸؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۳، ص۲۹۲؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی، ص۷۹-۷۸؛ عیون الاثر، ابن سید الناس، ج۱، ص۳۵۵؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۲، ص۱۴۴؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۴، ص۳۰۲؛ امتاع الاسماع، مقریزی، ج۸، ص۲۵۲-۲۵۳؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۴، ص۱۷۴.</ref>.<ref>[[ فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[دعثور بن الحارث (مقاله)|مقاله «دعثور بن الحارث»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص:۹۲-۹۴.</ref>
برخی منابع، در [[غزوه غطفان]] (در سال سوم) در «ذی امر» از او یاد کرده‌اند. با اختلافی که در برخی گزارش‌ها وجود دارد، گفته‌اند: [[رسول خدا]]{{صل}} به هنگام غزوه غطفان یا پس از آن در موقعیتی قرار گرفت که از یارانش جا ماند؛ از این رو، [[یاران]] «دعثور» به او گفتند: اکنون محمد{{صل}} تنهاست و [[فرصت]] خوبی است تا او را به [[قتل]] رسانی. دعثور با [[شمشیر]] بالای سر رسول خدا{{صل}} آمد و در حالی که آن حضرت روی [[زمین]] خوابیده بود، شمشیر کشید و گفت: چه کسی مانع می‌‌شود تا تو را نکشم؟ آن حضرت پاسخ داد: [[خدا]]؛ در این هنگام [[جبرئیل]] به سینه او ضربه زد و شمشیر از دستش افتاد و رسول خدا{{صل}} شمشیر را برداشت و بالای سر دعثور قرار گرفت و فرمود: اکنون چه کسی مرا از کشتن تو باز خواهد داشت؟ او گفت: هیچ کس و [[شهادتین]] گفت و [[اسلام]] آورد و قسم یاد کرد هرگز عده‌ای را ضد رسول خدا{{صل}} نشوراند. سپس نزد یاران خود برگشت و ماجرا را برای آن بیان کرد<ref>ر.ک: واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۹۴-۱۹۶؛ و به اختصار و اندکی تغییر، ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۶؛ بیهقی، دلائل النبوة، ج۳، ص۱۶۸.</ref>. نیز گفته‌اند او اسلام نیاورد اما هنگامی که نزد یارانش بازگشت، گفت: از نزد بهترین [[مردم]] می‌آیم<ref>ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج۲، ص۹۷.</ref> و برخی با استفاده از همین جمله [[اسلام آوردن]] دعثور را ثابت کرده‌اند<ref>ابن حجر، الاصابه، ج۵، ص۲۵۳.</ref>. بنا بر نقلی در این ماجرا سر وی به [[درخت]] خورد و درگذشت<ref>ابن عطیة الأندلسی، المحرر الوجیز، ص۱۶۷.</ref>. اگرچه با توجه به نقل‌های مشهور [[آیه]]: {{متن قرآن|يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱذْكُرُوا۟ نِعْمَتَ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَن يَبْسُطُوٓا۟ إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُؤْمِنُونَ}}<ref>«ای مؤمنان از نعمت خداوند بر خود یاد کنید، آنگاه که گروهی بر آن بودند تا بر شما دست‌درازی کنند و خداوند دستشان را از شما کوتاه کرد، و از خداوند پروا کنید و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکل کنند» سوره مائده، آیه 11.</ref> را درباره ماجرای [[بنی نضیر]] دانسته‌اند؛ اما برخی هم گفته‌اند این [[آیه]] درباره دعثور نازل شده است<ref>واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۹۶؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷۸؛ ابن جوزی، زاد المسیر، ج۲، ص۲۵۰.</ref>. بنا بر نقلی گروهی از [[اعراب]] وی را برای کشتن [[رسول خدا]]{{صل}} فرستاده بودند<ref>بیهقی، دلائل النبوة، ج۳، ص۳۷۴.</ref>. برخی منابع شبیه این داستان را برای غورث، عورب<ref>ابن جوزی، المنتظم، ج۳، ص۱۵۸.</ref> و [[عوف]]<ref>ابن حبان، صحیح ابن حبان، ج۷، ص۱۳۸.</ref> نیز گفته‌اند که گذشته از احتمال [[تصحیف]] در این نام‌ها، سبب شده است این ماجرا در مدخل‌های مستقل و برای دو نفر نقل شود، در حالی که به نظر می‌رسد مصداق این نام‌ها یکی بیشتر نیست. البته [[ابن حجر]]<ref>ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۳۲۴.</ref>، دو احتمال داده است. یکی اینکه داستان برای دو نفر اتفاق افتاده باشد؛ دیگر اینکه یک داستان بوده، اما یکی از عنوان‌ها نام و دیگری [[لقب]] او باشد.<ref>[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۳ (کتاب)|مقاله «دعثور بن حارث غطفانی»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۳، ص۲۶۹-۲۷۰.</ref>


==منابع==
== منابع ==
# [[پرونده:1100357.jpg|22px]] [[ فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[دعثور بن الحارث (مقاله)|مقاله «دعثور بن الحارث»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|'''دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم''']]
{{منابع}}
# [[پرونده:1100357.jpg|22px]] [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[دعثور بن الحارث (مقاله)|مقاله «دعثور بن الحارث»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|'''دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم''']]
# [[پرونده:IM009659.jpg|22px]] [[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۳ (کتاب)|'''مقاله «دعثور بن حارث غطفانی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳''']]
{{پایان منابع}}


==پانویس==
== پانویس ==
{{پانویس}}
{{پانویس}}


[[رده:دعثور بن الحارث]]
[[رده:اعلام]]
[[رده:اصحاب پیامبر]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۷ مهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۰۹:۴۲

مقدمه

داستان اسلام آوردن دعثور یکی از جالب‌ترین داستان‌هاست؛ زیرا او می‌خواست پیامبر (ص) را بکشد و در ضمن این عمل، معجزه‌ای دید که او را به اسلام آوردن واداشت. به پیامبر (ص) خبر رسید که گروهی از قبایل ثعلبه و محارب در "ذی أمر" جمع شده و قصد حمله به اطراف مدینه را دارند و مردی به نام دعثور بن الحارث بن محارب آنها را جمع کرده است. پیامبر (ص) مسلمانان را جمع کرد و همراه چهار صد و پنجاه نفر، که گروهی سواره بودند، بیرون آمده و راه منقی را پیش گرفتند. تنگه خبیت را طی کرده و به جانب ذی القصه حرکت کردند. در آنجا اصحاب پیامبر (ص) مردی به نام جبار را که از بنی ثعلبه بود، دیدند و از او درباره مقصدش پرسیدند: او گفت: "به یثرب می‌روم". به او گفتند: در یثرب چه کار داری؟ گفت: برای گردش می‌روم. به او گفتند: آیا در راه گروهی را ندیدی و یا خبری از قوم خود نداری؟ او گفت: "نه، فقط شنیدم که دعثور بن الحارث با گروهی از قوم خود از قبیله بیرون رفته است". مسلمانان او را به نزد پیامبر (ص) آوردند. حضرت او را به اسلام دعوت فرمود و او مسلمان شد. سپس به پیامبر (ص) گفت: "ای محمد! اگر آنها از حرکت تو آگاه شوند، از ترس به بالای کوه‌ها پناه خواهند برد و هرگز با تو رو در رو نمی‌شوند. من هم با تو می‌آیم و تو را به مخفیگاه‌های ایشان راهنمایی می‌کنم". پیامبر (ص) او را همراه خود برد و به بلال سپرد. آن مرد پیامبر (ص) و یارانش را از راه‌های ریگزار برد و کنار آن قوم رسانید. اعراب هم از ترس به قله کوه‌ها گریخته بودند و پیش از آن چهار پایان خود را هم در بالای کوه پنهان کرده بودند.

پیامبر (ص) آنها را بر سر کوه‌ها دید. رسول خدا (ص) در ذی أمر منزل کرده و آنجا را لشکرگاه خود قرار داد. در این هنگام باران شدیدی بارید و لباس‌های پیامبر (ص) خیس شد. حضرت که نهر ذی امر را میان خود و اصحاب فاصله قرار داده بود، جامه‌های خود را کند و برای این که خشک شود، بر درختی آویزان کرد و خود زیر آن درخت دراز کشید. اعراب که متوجه همه کارهای پیامبر (ص) بودند، به دعثور که سرور آنها بود، گفتند: اکنون به محمد دسترسی داری؛ چون او از یاران خود جدا شده است، به طوری که اگر از آنها کمک هم بخواهد، کمکی به او نخواهد رسید. دعثور شمشیر بسیار تیزی را از میان شمشیرها برگزید و با آن به سوی پیامبر (ص) روی آورد و در حالی که شمشیر را بالا برده بود، بالای سر آن حضرت ایستاد و گفت: "ای محمد! اکنون چه کسی تو را از من حفظ می‌کند؟" پیامبر (ص) فرمود: "خدا". در این هنگام جبرئیل چنان به سینه دعثور کوبید که شمشیر از دستش افتاد. پیامبر (ص) شمشیر را برداشت و بالای سر او ایستاد و فرمود: حالا چه کسی تو را از من حفظ می‌کند؟" دعثور گفت: "هیچ کس؛ « أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ »؛ سوگند به خدا از این پس هرگز افرادی را علیه تو گجمع نمی‌کنم".

پیامبر (ص) شمشیرش را پس دادند. دعثور به راه افتاد و برگشت و گفت: "به خدا قسم، تو از من بهتری".

پیامبر (ص) فرمود: "من به آن شمشیر از تو سزاوارترم".

دعثور پیش قوم خود آمد، به او گفتند: به او چه می‌گفتی! شمشیر در دست تو و او در اختیارت بود؟ گفت: به خدا تصمیم من همان بود ولی مردی سفید چهره و بلند قد در نظرم آمد و چنان به سینه‌ام کوبید که به پشت افتادم و دانستم که او فرشته است؛ این بود که ایمان آوردم.

دعثور قوم خود را به اسلام دعوت کرد و این آیه درباره او نازل شده است: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ[۱].[۲]

دعثور بن حارث غطفانی در دانشنامه سیره نبوی ج3

وی با توجه به نسبتش از قبیله غطفان بن سعد، از قیس عیلان بن مضر است[۳]. البته نسبت او را محاربی[۴] نیز آورده‌اند[۵] که منسوب به تیره محارب بن خصفه[۶] از قیس عیلان بن مضر از معد بن عدنان است[۷].

برخی منابع، در غزوه غطفان (در سال سوم) در «ذی امر» از او یاد کرده‌اند. با اختلافی که در برخی گزارش‌ها وجود دارد، گفته‌اند: رسول خدا(ص) به هنگام غزوه غطفان یا پس از آن در موقعیتی قرار گرفت که از یارانش جا ماند؛ از این رو، یاران «دعثور» به او گفتند: اکنون محمد(ص) تنهاست و فرصت خوبی است تا او را به قتل رسانی. دعثور با شمشیر بالای سر رسول خدا(ص) آمد و در حالی که آن حضرت روی زمین خوابیده بود، شمشیر کشید و گفت: چه کسی مانع می‌‌شود تا تو را نکشم؟ آن حضرت پاسخ داد: خدا؛ در این هنگام جبرئیل به سینه او ضربه زد و شمشیر از دستش افتاد و رسول خدا(ص) شمشیر را برداشت و بالای سر دعثور قرار گرفت و فرمود: اکنون چه کسی مرا از کشتن تو باز خواهد داشت؟ او گفت: هیچ کس و شهادتین گفت و اسلام آورد و قسم یاد کرد هرگز عده‌ای را ضد رسول خدا(ص) نشوراند. سپس نزد یاران خود برگشت و ماجرا را برای آن بیان کرد[۸]. نیز گفته‌اند او اسلام نیاورد اما هنگامی که نزد یارانش بازگشت، گفت: از نزد بهترین مردم می‌آیم[۹] و برخی با استفاده از همین جمله اسلام آوردن دعثور را ثابت کرده‌اند[۱۰]. بنا بر نقلی در این ماجرا سر وی به درخت خورد و درگذشت[۱۱]. اگرچه با توجه به نقل‌های مشهور آیه: ﴿يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱذْكُرُوا۟ نِعْمَتَ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَن يَبْسُطُوٓا۟ إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُؤْمِنُونَ[۱۲] را درباره ماجرای بنی نضیر دانسته‌اند؛ اما برخی هم گفته‌اند این آیه درباره دعثور نازل شده است[۱۳]. بنا بر نقلی گروهی از اعراب وی را برای کشتن رسول خدا(ص) فرستاده بودند[۱۴]. برخی منابع شبیه این داستان را برای غورث، عورب[۱۵] و عوف[۱۶] نیز گفته‌اند که گذشته از احتمال تصحیف در این نام‌ها، سبب شده است این ماجرا در مدخل‌های مستقل و برای دو نفر نقل شود، در حالی که به نظر می‌رسد مصداق این نام‌ها یکی بیشتر نیست. البته ابن حجر[۱۷]، دو احتمال داده است. یکی اینکه داستان برای دو نفر اتفاق افتاده باشد؛ دیگر اینکه یک داستان بوده، اما یکی از عنوان‌ها نام و دیگری لقب او باشد.[۱۸]

منابع

پانویس

  1. "ای مؤمنان از نعمت خداوند بر خود یاد کنید، آنگاه که گروهی بر آن بودند تا بر شما دست‌درازی کنند و خداوند دستشان را از شما کوتاه کرد، و از خداوند پروا کنید و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکل کنند" سوره مائده، آیه ۱۱. المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۹۴-۱۹۵؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۲۶-۲۷؛ المنتظم، ابن جوزی، ج۳، ص۱۵۷-۱۵۸؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۳، ص۲۹۲؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی، ص۷۹-۷۸؛ عیون الاثر، ابن سید الناس، ج۱، ص۳۵۵؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۲، ص۱۴۴؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۴، ص۳۰۲؛ امتاع الاسماع، مقریزی، ج۸، ص۲۵۲-۲۵۳؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۴، ص۱۷۴.
  2. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «دعثور بن الحارث»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۹۲-۹۴.
  3. ر.ک: ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۵۰.
  4. به خطا محاری، ر.ک: مقدسی، البدء والتاریخ، ج۴، ص۱۹۸.
  5. بلاذری، أنساب الأشراف، ج۱، ص۳۷۷.
  6. ابن جوزی، زاد المسیر، ج۲، ص۲۵۰.
  7. ر.ک: ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص۲۹۵.
  8. ر.ک: واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۹۴-۱۹۶؛ و به اختصار و اندکی تغییر، ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۶؛ بیهقی، دلائل النبوة، ج۳، ص۱۶۸.
  9. ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج۲، ص۹۷.
  10. ابن حجر، الاصابه، ج۵، ص۲۵۳.
  11. ابن عطیة الأندلسی، المحرر الوجیز، ص۱۶۷.
  12. «ای مؤمنان از نعمت خداوند بر خود یاد کنید، آنگاه که گروهی بر آن بودند تا بر شما دست‌درازی کنند و خداوند دستشان را از شما کوتاه کرد، و از خداوند پروا کنید و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکل کنند» سوره مائده، آیه 11.
  13. واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۹۶؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷۸؛ ابن جوزی، زاد المسیر، ج۲، ص۲۵۰.
  14. بیهقی، دلائل النبوة، ج۳، ص۳۷۴.
  15. ابن جوزی، المنتظم، ج۳، ص۱۵۸.
  16. ابن حبان، صحیح ابن حبان، ج۷، ص۱۳۸.
  17. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۳۲۴.
  18. خانجانی، قاسم، مقاله «دعثور بن حارث غطفانی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۲۶۹-۲۷۰.