←فرار مشکران با فریب و رعب
| خط ۱۷: | خط ۱۷: | ||
[[سپاه اسلام]] به [[دستور پیامبر]] شبها [[آتش]] فراوانی میافروختند. شعلههای آتش، که شمار آن به پانصد میرسید، از دوردست دیده میشد و بیشتر از آنچه بود، به نظر میآمد. آوازه این لشکر در همه جا پیچید<ref>الدرر فی اختصار المغازی و السیر، ص۱۵۸؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۳۵۱؛ شرح نهج البلاغة (ابن ابی الحدید)، ج۱۵، ص۵۸.</ref>؛ حتی خبر خروج نیروی پیامبر به لشکر [[مکه]] رسید و آنها را متعجب کرد که چگونه یک لشکر شکست خورده به این سرعت سر پا شده و آماده [[جنگی]] دوباره است. | [[سپاه اسلام]] به [[دستور پیامبر]] شبها [[آتش]] فراوانی میافروختند. شعلههای آتش، که شمار آن به پانصد میرسید، از دوردست دیده میشد و بیشتر از آنچه بود، به نظر میآمد. آوازه این لشکر در همه جا پیچید<ref>الدرر فی اختصار المغازی و السیر، ص۱۵۸؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۳۵۱؛ شرح نهج البلاغة (ابن ابی الحدید)، ج۱۵، ص۵۸.</ref>؛ حتی خبر خروج نیروی پیامبر به لشکر [[مکه]] رسید و آنها را متعجب کرد که چگونه یک لشکر شکست خورده به این سرعت سر پا شده و آماده [[جنگی]] دوباره است. | ||
درست در همان [[زمان]]، واقعه دیگری رخ داد که به نفع [[لشکر اسلام]] تمام شد و میتوان آن را مصداق [[امداد الهی]] دانست. واقعه آن این بود که یکی از [[مشرکان مدینه]] به نام «[[معبد | درست در همان [[زمان]]، واقعه دیگری رخ داد که به نفع [[لشکر اسلام]] تمام شد و میتوان آن را مصداق [[امداد الهی]] دانست. واقعه آن این بود که یکی از [[مشرکان مدینه]] به نام «[[معبد خزاعی]]» از [[شهر]] خود به سوی مکه میرفت و [[مشاهده]] وضع [[پیامبر]] و یارانش او را به [[سختی]] تکان داد. به پیامبر گفت: مشاهده وضع شما برای ما بسیار ناگوار است! در این شرایط باید استراحت میکردید و حرکت [[مصلحت]] نبود! او این سخن را گفت و از آنجا گذشت و در [[سرزمین]] «[[روحاء]]» به [[لشکر]] [[ابوسفیان]] رسید. | ||
ابوسفیان تا او را دید، از او درباره [[پیامبر اسلام]] سؤال کرد. او در جواب گفت: محمد را دیدم با لشکری انبوه که تاکنون همانند آن را ندیده بودم! آنان در تعقیب شما هستند و به سرعت پیش میآیند. ابوسفیان با [[نگرانی]] و [[اضطراب]] گفت: چه میگویی؟ ما آنها را کشتیم و مجروح ساختیم و پراکنده نمودیم. [[معبد]] [[خزاعی]] گفت: من نمیدانم شما چه کردید؟ همین را میدانم که لشکری [[عظیم]] و انبوه، هم اکنون در تعقیب شماست! این حرف به خواست [[خدا]] در [[دل]] آنها اثر کرد. ابوسفیان و یارانش از بازگشت پشیمان شده و [[تصمیم]] [[قطعی]] گرفتند که به سرعت، عقبنشینی کرده و به [[مکه]] بازگردند. | ابوسفیان تا او را دید، از او درباره [[پیامبر اسلام]] سؤال کرد. او در جواب گفت: محمد را دیدم با لشکری انبوه که تاکنون همانند آن را ندیده بودم! آنان در تعقیب شما هستند و به سرعت پیش میآیند. ابوسفیان با [[نگرانی]] و [[اضطراب]] گفت: چه میگویی؟ ما آنها را کشتیم و مجروح ساختیم و پراکنده نمودیم. [[معبد]] [[خزاعی]] گفت: من نمیدانم شما چه کردید؟ همین را میدانم که لشکری [[عظیم]] و انبوه، هم اکنون در تعقیب شماست! این حرف به خواست [[خدا]] در [[دل]] آنها اثر کرد. ابوسفیان و یارانش از بازگشت پشیمان شده و [[تصمیم]] [[قطعی]] گرفتند که به سرعت، عقبنشینی کرده و به [[مکه]] بازگردند. | ||