←مقدمه
بدون خلاصۀ ویرایش |
(←مقدمه) |
||
| خط ۱۷: | خط ۱۷: | ||
او قبل از [[شهادت]] به [[خداوند]] عرضه داشت: "پروردگارا! من در آغاز روز از [[دین]] تو حمایت کردم تو نیز در پایان روز گوشت مرا حمایت فرما". این [[دعا]] از آن لحاظ بود که "[[سلافه]]، دختر سعد بن شهید" که [[عاصم بن ثابت]]، دو پسرش را در [[جنگ احد]] کشته بود، [[نذر]] کرده بود که اگر بر عاصم بن ثابت چیره شود، در کاسه سر او شراب بیاشامد. به همین منظور، برای کسی که سر عاصم بن ثابت را بیاورد صد ماده شتر جایزه قرار داده بود و این موضوع را اکثر [[اعراب]] و [[بنیلحیان]] میدانستند. این بود که تصمیم گرفتند سر عاصم بن ثابت را جدا کنند و آن را برای سلافه دختر سعد ببرند و صد شتر را بگیرند؛ ولی [[خداوند متعال]]، زنبوران را برانگیخت که از سر او و پیکرش حفاظت کنند، هر کس نزدیک میشد، زنبورها او را میگزیدند. زنبورها آنقدر زیاد بودند که کسی توان نزدیک شدن به او را نداشت. آنها گفتند: "تا شب رهایش کنید؛ چون شب فرا رسد، زنبورها خواهند رفت"؛ ولی وقتی شب رسید، خداوند، سیلی فرستاد که پیکر او را با خود برد و آنان به او دسترسی نیافتند<ref>ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۲۰۱؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۳؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۶؛ با اندکی اختلاف در ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۵۳۹.</ref>. | او قبل از [[شهادت]] به [[خداوند]] عرضه داشت: "پروردگارا! من در آغاز روز از [[دین]] تو حمایت کردم تو نیز در پایان روز گوشت مرا حمایت فرما". این [[دعا]] از آن لحاظ بود که "[[سلافه]]، دختر سعد بن شهید" که [[عاصم بن ثابت]]، دو پسرش را در [[جنگ احد]] کشته بود، [[نذر]] کرده بود که اگر بر عاصم بن ثابت چیره شود، در کاسه سر او شراب بیاشامد. به همین منظور، برای کسی که سر عاصم بن ثابت را بیاورد صد ماده شتر جایزه قرار داده بود و این موضوع را اکثر [[اعراب]] و [[بنیلحیان]] میدانستند. این بود که تصمیم گرفتند سر عاصم بن ثابت را جدا کنند و آن را برای سلافه دختر سعد ببرند و صد شتر را بگیرند؛ ولی [[خداوند متعال]]، زنبوران را برانگیخت که از سر او و پیکرش حفاظت کنند، هر کس نزدیک میشد، زنبورها او را میگزیدند. زنبورها آنقدر زیاد بودند که کسی توان نزدیک شدن به او را نداشت. آنها گفتند: "تا شب رهایش کنید؛ چون شب فرا رسد، زنبورها خواهند رفت"؛ ولی وقتی شب رسید، خداوند، سیلی فرستاد که پیکر او را با خود برد و آنان به او دسترسی نیافتند<ref>ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۲۰۱؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۳؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۶؛ با اندکی اختلاف در ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۵۳۹.</ref>. | ||
معتب بن عبید هم جنگ کرد و برخی از ایشان را زخمی کرد؛ ولی آنها هجوم بردند و او را کشتند<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷.</ref>. آنها عبدالله بن طارق بلوی، خبیب بن عدّی بن بلحارث بن خزرج، زید بن دثنّه را با زه کمان محکم بستند و با خود به طرف [[مکه]] بردند. وقتی به ناحیه [[مر الظهران]] رسیدند، عبدالله بن طارق گفت: "این آغاز [[مکر]] شماست! [[سوگند]] به [[خدا]]! همراه شما نمیآیم و [[رفتار]] آنها را که کشته شدند، [[سرمشق]] خود قرار میدهم: آنها با او [[مدارا]] کردند؛ ولی وی نپذیرفت"<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷.</ref> و دست خود را از بند رها کرد و [[شمشیر]] برداشت. آنها از او فاصله گرفتند، او به شدت حمله کرد؛ ولی ایشان، او را سنگسار کردند و کشتند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۳؛ محمد بن | معتب بن عبید هم جنگ کرد و برخی از ایشان را زخمی کرد؛ ولی آنها هجوم بردند و او را کشتند<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷.</ref>. آنها عبدالله بن طارق بلوی، خبیب بن عدّی بن بلحارث بن خزرج، زید بن دثنّه را با زه کمان محکم بستند و با خود به طرف [[مکه]] بردند. وقتی به ناحیه [[مر الظهران]] رسیدند، عبدالله بن طارق گفت: "این آغاز [[مکر]] شماست! [[سوگند]] به [[خدا]]! همراه شما نمیآیم و [[رفتار]] آنها را که کشته شدند، [[سرمشق]] خود قرار میدهم: آنها با او [[مدارا]] کردند؛ ولی وی نپذیرفت"<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷.</ref> و دست خود را از بند رها کرد و [[شمشیر]] برداشت. آنها از او فاصله گرفتند، او به شدت حمله کرد؛ ولی ایشان، او را سنگسار کردند و کشتند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ص۵۳۹؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷.</ref>. آنان خبیب بن عدّی بن بلحارث بن خزرج، زید بن دثنّه را همچنان با خود بردند تا به [[مکه]] رسیدند. خبیب بن عدّی بن بلحارث بن خزرج را حجیر بن ابیاهاب<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ص۵۳۹.</ref> به هشتاد مثقال طلا و یا پنجاه شتر خرید<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷.</ref> و در نقلی گفته شده است که او را دختر حارث بن عامر بن نوفل به صد شتر خرید<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷.</ref>؛ ولی صحیحتر همان است که حجیر بن ابیاهاب، وی را خرید تا برادرزادهاش، [[عقبه]] بن حارث، او را به جای پدرش - که در [[بدر]] کشته شده بود - بکشد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۳؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷.</ref>. | ||
[[زید بن دثنه]] را [[صفوان بن امیه]] به پنجاه شتر خرید<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷.</ref> تا او را به جای پدرش بکشد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۳؛ محمد بن | [[زید بن دثنه]] را [[صفوان بن امیه]] به پنجاه شتر خرید<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷.</ref> تا او را به جای پدرش بکشد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ص۵۳۹.</ref> و گروهی از [[قریش]] در خریدن او [[شریک]] شدند؛ چون آن دو را در [[ذیالقعده]]، از [[ماههای حرام]]، گرفته بودند، هر دو را [[زندانی]] کردند. حجیر بن ابیاهاب، [[خبیب بن عدی]] را در [[خانه]] زنی به نام ماویه، کنیز [[بنیعبدمناف]]، [[حبس]] کرد و صفوان بن امیه، زید بن دثنه را پیش گروهی از [[بنی جمح]] زندانی کرد <ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۸.</ref>. | ||
ماویه که بعدها [[مسلمان]] شد و [[اسلامی]] [[نیکو]] داشت، میگفت: "به [[خدا]]! هیچ کس را بهتر از خبیب بن عدّی بن بلحارث بن [[خزرج]] ندیدهام. من از شکاف در، مواظب او بودم. او را به زنجیر کشیده بودند و من میدیدم که او خوشههای انگوری در دست داشت و میخورد، در صورتی که در آن هنگام، موسم انگور نبود و حتی یک [[حبه]] انگور هم پیدا نمیشد و بدون تردید، این روزی خاص بود که [[خداوند]] به او ارزانی فرمود"<ref>محمد بن | ماویه که بعدها [[مسلمان]] شد و [[اسلامی]] [[نیکو]] داشت، میگفت: "به [[خدا]]! هیچ کس را بهتر از خبیب بن عدّی بن بلحارث بن [[خزرج]] ندیدهام. من از شکاف در، مواظب او بودم. او را به زنجیر کشیده بودند و من میدیدم که او خوشههای انگوری در دست داشت و میخورد، در صورتی که در آن هنگام، موسم انگور نبود و حتی یک [[حبه]] انگور هم پیدا نمیشد و بدون تردید، این روزی خاص بود که [[خداوند]] به او ارزانی فرمود"<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ص۵۴۰؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷.</ref>. گوید: "خبیب بن عدّی بن بلحارث بن [[خزرج]]، شبها [[قرآن]] میخواند. [[زنها]] که صدای قرآن خواندن او را میشنیدند، میگریستند و بر او [[دل]] میسوزاندند"<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج۱، ص۱۸۶.</ref>. | ||
ماویه میگوید: "به او گفتم که ای خبیب بن عدّی بن بلحارث بن خزرج! آیا حاجتی داری؟" گفت: "نه، فقط آب شیرین برایم بیاور و از گوشتهایی که برای [[بتها]] [[قربانی]] میشوند، در خوراک من قرار مده و هر گاه هم که فهمیدی میخواهند مرا بکشند، به من خبر بده". ماویه میگوید: "هنگامی که [[ماههای حرام]]، سپری شد و تصمیم به کشتن او گرفتند، پیش او رفتم و آگاهش ساختم و به [[خدا]] قسم! ندیدم که از این لحاظ، بیمی به خود راه بدهد"<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۸؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج۱، ص۱۸۷.</ref>. | ماویه میگوید: "به او گفتم که ای خبیب بن عدّی بن بلحارث بن خزرج! آیا حاجتی داری؟" گفت: "نه، فقط آب شیرین برایم بیاور و از گوشتهایی که برای [[بتها]] [[قربانی]] میشوند، در خوراک من قرار مده و هر گاه هم که فهمیدی میخواهند مرا بکشند، به من خبر بده". ماویه میگوید: "هنگامی که [[ماههای حرام]]، سپری شد و تصمیم به کشتن او گرفتند، پیش او رفتم و آگاهش ساختم و به [[خدا]] قسم! ندیدم که از این لحاظ، بیمی به خود راه بدهد"<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۸؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج۱، ص۱۸۷.</ref>. | ||