لباس امام رضا: تفاوت میان نسخه‌ها

۴۴ بایت اضافه‌شده ،  ‏۲۵ اوت ۲۰۲۲
جز
خط ۱: خط ۱:
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل  = | مداخل مرتبط = [[لباس امام رضا در معارف و سیره رضوی]]| پرسش مرتبط  = }}
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل  = | مداخل مرتبط = [[لباس امام رضا در معارف و سیره رضوی]]| پرسش مرتبط  = }}


==مقدمه==
== مقدمه ==
امام رضا{{ع}} فرمودند: «لباس، [[مظهر]] بیرونی [[انسان]] است و نمی‌توان نسبت به آن بی‌توجه بود. [[حرمت]] [[مؤمن]]، ایجاب می‌کند که [[انسان‌ها]] در [[ملاقات]] با هم، [[شئون]] خود را رعایت کنند و [[مقید]] باشند که [[پاکیزه]] و خوش لباس باشند»<ref>پژوهشی دقیق در زندگی علی بن موسی الرضا{{ع}}، ص۵۹-۶۰.</ref>.
امام رضا {{ع}} فرمودند: «لباس، [[مظهر]] بیرونی [[انسان]] است و نمی‌توان نسبت به آن بی‌توجه بود. [[حرمت]] [[مؤمن]]، ایجاب می‌کند که [[انسان‌ها]] در [[ملاقات]] با هم، [[شئون]] خود را رعایت کنند و [[مقید]] باشند که [[پاکیزه]] و خوش لباس باشند»<ref>پژوهشی دقیق در زندگی علی بن موسی الرضا {{ع}}، ص۵۹-۶۰.</ref>.


از دلایلی که امام رضا{{ع}} نزد [[مردم]]، لباس خوب می‌پوشیدند این بود که اگر ظاهر انسان تمیز و پاکیزه باشد، دیگران از دیدن این فرد [[لذت]] می‌برند و تحت تأثیر وی قرار می‌گیرند. هم چنان که از دیدن یک انسان کثیف و [[آلوده]] حالشان دگرگون می‌شود. ایشان لباس [[زیبا]] و پاکیزه می‌پوشیدند تا به هنگام ملاقات با مردم، افراد در کنار [[ساده زیستی]]، در [[نظم]] و [[پاکیزگی]] را بیاموزند.
از دلایلی که امام رضا {{ع}} نزد [[مردم]]، لباس خوب می‌پوشیدند این بود که اگر ظاهر انسان تمیز و پاکیزه باشد، دیگران از دیدن این فرد [[لذت]] می‌برند و تحت تأثیر وی قرار می‌گیرند. هم چنان که از دیدن یک انسان کثیف و [[آلوده]] حالشان دگرگون می‌شود. ایشان لباس [[زیبا]] و پاکیزه می‌پوشیدند تا به هنگام ملاقات با مردم، افراد در کنار [[ساده زیستی]]، در [[نظم]] و [[پاکیزگی]] را بیاموزند.
نقل شده که در محیط [[خانه امام رضا]]{{ع}} آثاری از [[زندگی]] اشرافی وجود نداشت و ایشان از [[زیور]] و [[زینت]] استفاده نمی‌کردند، مگر این که خود را به عود [[هندی]] خام بخور می‌دادند.
نقل شده که در محیط [[خانه امام رضا]] {{ع}} آثاری از [[زندگی]] اشرافی وجود نداشت و ایشان از [[زیور]] و [[زینت]] استفاده نمی‌کردند، مگر این که خود را به عود [[هندی]] خام بخور می‌دادند.


ابن ابی عبّاد، [[وزیر]] [[مأمون]] می‌گوید: «... [[امام]]{{ع}} به دور از چشم مردم [[لباس خشن]] می‌پوشیدند و هنگام [[رویارویی]] با مردم، لباس معمولی و [[تمیزی]] بر تن می‌کردند»<ref>عیون اخبار الرضا{{ع}}، ج۲، ص۴۱۶.</ref>.<ref>[[حسین محمدی|محمدی، حسین]]، [[رضانامه (کتاب)|رضانامه]] ص ۶۰۶.</ref>
ابن ابی عبّاد، [[وزیر]] [[مأمون]] می‌گوید: «... [[امام]] {{ع}} به دور از چشم مردم [[لباس خشن]] می‌پوشیدند و هنگام [[رویارویی]] با مردم، لباس معمولی و [[تمیزی]] بر تن می‌کردند»<ref>عیون اخبار الرضا {{ع}}، ج۲، ص۴۱۶.</ref>.<ref>[[حسین محمدی|محمدی، حسین]]، [[رضانامه (کتاب)|رضانامه]] ص ۶۰۶.</ref>


==لباس امام رضا{{ع}} در [[قم]]==
== لباس امام رضا {{ع}} در [[قم]] ==
بعد از این که امام رضا{{ع}} در ازای سروده‌های [[دعبل]]، [[عبا]] و لباس خویش را به او [[هدیه]] دادند، دعبل [[خراسان]] را به مقصد [[عراق]] ترک گفت. او در مسیر راه به قم آمد و در [[مسجد جامع شهر]] قم، مردم از او استقبال کردند. او جریان سفرش به [[مرو]] را این گونه تعریف کرد:
بعد از این که امام رضا {{ع}} در ازای سروده‌های [[دعبل]]، [[عبا]] و لباس خویش را به او [[هدیه]] دادند، دعبل [[خراسان]] را به مقصد [[عراق]] ترک گفت. او در مسیر راه به قم آمد و در [[مسجد جامع شهر]] قم، مردم از او استقبال کردند. او جریان سفرش به [[مرو]] را این گونه تعریف کرد:
«ماه [[محرم]] بود. خودم را به مرو رساندم. بعد از ساعتی جست و جو به مجلس امام{{ع}} وارد شدم. چشمانم به سیمای دلربایش افتاد. محزون و شکسته می‌نمود. [[لباس سیاه]] رنگ، اندام نازنینش را در بر گرفته بود. خادمش - [[اباصلت هروی]] - مقابلش زانو زده بود. چند تن از یارانش نیز پیرامونش نشسته بودند. از جایش برخاست. دستم را گرفت و کنارش نشاند. دستم در لای دستان مبارکش، [[حسّ]] غریبی پیدا کرد. لبهایم به پشت دست‌های کریمانه‌اش فرود آمد. در حالی که [[شوق دیدار]]، سراسر وجودم را فرا گرفته بود عرض کردم: یابن [[رسول الله]]{{صل}}! از راه دور می‌آیم و قصیده‌ای در [[مظلومیت]] شما [[خاندان]] سروده‎ام و [[سوگند]] یاد کرده‌ام قبل از شما، برای کسی نخوانم.
«ماه [[محرم]] بود. خودم را به مرو رساندم. بعد از ساعتی جست و جو به مجلس امام {{ع}} وارد شدم. چشمانم به سیمای دلربایش افتاد. محزون و شکسته می‌نمود. [[لباس سیاه]] رنگ، اندام نازنینش را در بر گرفته بود. خادمش - [[اباصلت هروی]] - مقابلش زانو زده بود. چند تن از یارانش نیز پیرامونش نشسته بودند. از جایش برخاست. دستم را گرفت و کنارش نشاند. دستم در لای دستان مبارکش، [[حسّ]] غریبی پیدا کرد. لبهایم به پشت دست‌های کریمانه‌اش فرود آمد. در حالی که [[شوق دیدار]]، سراسر وجودم را فرا گرفته بود عرض کردم: یابن [[رسول الله]] {{صل}}! از راه دور می‌آیم و قصیده‌ای در [[مظلومیت]] شما [[خاندان]] سروده‎ام و [[سوگند]] یاد کرده‌ام قبل از شما، برای کسی نخوانم.


در حالی که حالت [[رضایت]] از چهره مبارکش پیدا بود، فرمودند: قصیده‌ات را بخوان. با [[خوشحالی]] شروع به خواندن کردم، تا این که به ابیاتی رسیدم که مخاطبش [[مادر]] [[رنج‌ها]]، [[فاطمه زهرا]]{{س}} بود. روی [[دل]]، به آن بانوی دردمند نمودم و خواندم: ای [[فاطمه]]! رسم [[روزگار]] چنین است که اگر اعضای یک [[خانواده]] از [[دنیا]] بروند، همه را در یک جا و در کنار هم به [[خاک]] می‌سپارند؛ از [[مزار]] ناپیدای خودت که بگذریم، [[قبور]] [[فرزندان]] و بستگانت از هم دور افتاده است و هر یک در دیاری، غریبانه آرمیده‌اند. بعضی در [[نجف]] است و برخی در [[مدینه]]. بعضی در کربلایند و برخی در جای دیگر. ای فاطمه [[جان]]! اموالی را می‌بینم که مختص تو و فرزندانت است، ولی دیگران در بین خود تقسیم کرده‌اند و دست‌های فرزندان تو از [[اموال]] خودشان خالی است. قصیده ام که به این جا رسید، [[امام]]{{ع}} شروع به [[گریه]] کرد. در آن حال دیدگان [[اشک]] آلودش را به من دوخت و فرمودند: آری! آری! راست گفتی ای [[دعبل]]! من در حالی که سوز درونم را پنهان می‌کردم، به خواندن قصیده ادامه دادم: ای فاطمه! [[زنان]] و [[دختران]] [[آل ابوسفیان]] و [[آل زیاد]]، در کاخ‌ها و حجره‌های [[زیبا]] [[زندگی]] می‌کنند؛ ولی دختران [[رسول خدا]]{{صل}} را بدون [[پوشش]] مناسب، در خرابه‌ها جای داده‌اند. هرگاه از [[آل محمد]]{{صل}} کسی کشته شود، مانند کسی که دستش را بسته باشند، نمی‌توانند قاتلش را [[قصاص]] کرده، انتقامش را بگیرند. در همین لحظه بود که دیدم [[امام رضا]]{{ع}} دست‌های مبارکش را بر هم زد و با لحن [[اندوه]] باری فرمود: آری، دست‌های ما بسته است».
در حالی که حالت [[رضایت]] از چهره مبارکش پیدا بود، فرمودند: قصیده‌ات را بخوان. با [[خوشحالی]] شروع به خواندن کردم، تا این که به ابیاتی رسیدم که مخاطبش [[مادر]] [[رنج‌ها]]، [[فاطمه زهرا]] {{س}} بود. روی [[دل]]، به آن بانوی دردمند نمودم و خواندم: ای [[فاطمه]]! رسم [[روزگار]] چنین است که اگر اعضای یک [[خانواده]] از [[دنیا]] بروند، همه را در یک جا و در کنار هم به [[خاک]] می‌سپارند؛ از [[مزار]] ناپیدای خودت که بگذریم، [[قبور]] [[فرزندان]] و بستگانت از هم دور افتاده است و هر یک در دیاری، غریبانه آرمیده‌اند. بعضی در [[نجف]] است و برخی در [[مدینه]]. بعضی در کربلایند و برخی در جای دیگر. ای فاطمه [[جان]]! اموالی را می‌بینم که مختص تو و فرزندانت است، ولی دیگران در بین خود تقسیم کرده‌اند و دست‌های فرزندان تو از [[اموال]] خودشان خالی است. قصیده ام که به این جا رسید، [[امام]] {{ع}} شروع به [[گریه]] کرد. در آن حال دیدگان [[اشک]] آلودش را به من دوخت و فرمودند: آری! آری! راست گفتی ای [[دعبل]]! من در حالی که سوز درونم را پنهان می‌کردم، به خواندن قصیده ادامه دادم: ای فاطمه! [[زنان]] و [[دختران]] [[آل ابوسفیان]] و [[آل زیاد]]، در کاخ‌ها و حجره‌های [[زیبا]] [[زندگی]] می‌کنند؛ ولی دختران [[رسول خدا]] {{صل}} را بدون [[پوشش]] مناسب، در خرابه‌ها جای داده‌اند. هرگاه از [[آل محمد]] {{صل}} کسی کشته شود، مانند کسی که دستش را بسته باشند، نمی‌توانند قاتلش را [[قصاص]] کرده، انتقامش را بگیرند. در همین لحظه بود که دیدم [[امام رضا]] {{ع}} دست‌های مبارکش را بر هم زد و با لحن [[اندوه]] باری فرمود: آری، دست‌های ما بسته است».


سپس [[دعبل]] در حالی که اشک‌هایش، جاری بود، افزود: «ای [[مردم]]! در بخشی از قصیده‌ام به [[غریب]] [[بغداد]] اشاره شده بود: ای [[فاطمه]]! [[مزار]] یکی از فرزندانت در [[سرزمین]] بغداد است، او صاحب نفس [[پاک]] و [[پاکیزه]] است و [[خداوند]] در قصرهای [[بهشت]] از او [[پذیرایی]] می‌کند. در این حال [[امام رضا]]{{ع}} فرمودند: من هم دو [[بیعت]] [[شعر]] می‌گویم، آن را در پایان اشعارت بنویس، [[امام]]{{ع}} فرمودند: ای فاطمه! [[قبر]] یکی دیگر از فرزندانت در [[خراسان]] است؛ وای از این [[مصیبت]]! غم‌ها و غصه‌ها به اعضای صاحب آن فشار می‌آورد؛ مگر آنکه خداوند [[قائم]] [[آل محمّد]]{{صل}} را برانگیزد و او غم‌ها و غصه‌های ما را از بین ببرد. در حالی که [[اشک]] از گوشه چشمانم سرازیر شده بود، پرسیدم: یابن [[رسول الله]]{{صل}}! این قبری که فرمودید در خراسان است، از آن چه کسی است؟ امام{{ع}} فرمودند: ای دعبل! بدان که آن قبر، از آن منِ غریب است؛ مرا با زهر [[شهید]] کرده در خراسان [[دفن]] می‌کنند و مزارم محل رفت و آمد [[شیعیان]] و زوّارم خواهد شد».
سپس [[دعبل]] در حالی که اشک‌هایش، جاری بود، افزود: «ای [[مردم]]! در بخشی از قصیده‌ام به [[غریب]] [[بغداد]] اشاره شده بود: ای [[فاطمه]]! [[مزار]] یکی از فرزندانت در [[سرزمین]] بغداد است، او صاحب نفس [[پاک]] و [[پاکیزه]] است و [[خداوند]] در قصرهای [[بهشت]] از او [[پذیرایی]] می‌کند. در این حال [[امام رضا]] {{ع}} فرمودند: من هم دو [[بیعت]] [[شعر]] می‌گویم، آن را در پایان اشعارت بنویس، [[امام]] {{ع}} فرمودند: ای فاطمه! [[قبر]] یکی دیگر از فرزندانت در [[خراسان]] است؛ وای از این [[مصیبت]]! غم‌ها و غصه‌ها به اعضای صاحب آن فشار می‌آورد؛ مگر آنکه خداوند [[قائم]] [[آل محمّد]] {{صل}} را برانگیزد و او غم‌ها و غصه‌های ما را از بین ببرد. در حالی که [[اشک]] از گوشه چشمانم سرازیر شده بود، پرسیدم: یابن [[رسول الله]] {{صل}}! این قبری که فرمودید در خراسان است، از آن چه کسی است؟ امام {{ع}} فرمودند: ای دعبل! بدان که آن قبر، از آن منِ غریب است؛ مرا با زهر [[شهید]] کرده در خراسان [[دفن]] می‌کنند و مزارم محل رفت و آمد [[شیعیان]] و زوّارم خواهد شد».


در این حال، صدای [[شیون]] مردم [[قم]] بلند شد. دعبل ادامه داد: «در حالی که منقلب شده بودم، از جایم برخاستم و آماده شدم تا [[محضر امام]]{{ع}} را ترک کنم. هنوز گامی برنداشته بودم که یک بار دیگر آواز دلنشینش گوشم را به نوازش آورد: ای دعبل! اندکی [[صبر]] کن تا بیایم. برخاستند و داخل حجره شدند. لحظاتی نگذشته بود که خادمشان از همان حجره بیرون آمد و کیسه‌ای که حاوی یکصد [[دینار]] بود به من داد و گفت: مولایم فرمود تا این [[پول]] را به شما بدهم تا صرف مخارج زندگی‌ات کنی. گفتم: به مولایم بگو، به [[خدا]] [[سوگند]]، من برای پول نیامده بودم و قصیده‎ام را از روی [[طمع]] نگفته سپس آن کیسه را به [[خادم]] امام{{ع}} برگرداندم و گفتم: پیراهنی از مولایم می‌خواهم تا خودم را همواره با آن متبرّک سازم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بار دیگر [[خادم]] [[امام]]{{ع}} آمد و پیراهن سبز رنگ و پشمینه امام{{ع}} را به همراه همان کیسه [[دینار]] آورد و به من داد. در حالی که به کیسه [[پول]] اشاره می‌کرد، گفت: امام{{ع}} فرمودند که این کیسه پول را نگهدار که بدان محتاج خواهی شد. و من این [[بخشش]] امام{{ع}} را پذیرفتم. بعد از چند [[روز]]، همراه قافله‌ای از [[مرو]] خارج شدم. کاروان در بین راه مورد [[حمله]] دزدها قرار گرفت. دزدها دست و پای مسافران را بستند و به تقسیم [[اموال]] آنان مشغول شدند. در آن حال شنیدم که یکی از آنان با [[خنده]] و [[استهزاء]] بخشی از قصیده‌ای که در [[محضر امام]] [[رضا]]{{ع}} قرائت کرده بودم را می‌خواند. به او گفتم: ای [[بنده]] [[خدا]]! می‌دانی این شعری که خواندی، چه کسی سروده است؟ گفت: [[دعبل خزاعی]]. گفتم: اگر او را ببینی، می‌شناسی؟ گفت: نه. وقتی خودم را معرفی نمودم، و دانست من همان [[شاعری]] هستم که آن قصیده را در محضر امام رضا{{ع}} خواندم، دیدم آن مرد دست از تقسیم اموال کشید. از دوستانش جدا شد و سراسیمه به سمت تپه‌ای که در آن نزدیکی بود، دوید. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که همراه مرد دیگر، بازگشت و مرا به او نشان داد و گفت: او [[دعبل]] است! آن مرد به من نزدیک شد و مقابلم زانو زد و گفت: آیا به [[راستی]] تو دعبل هستی؟ همان شاعری که نزد [[ابوالحسن]]، قصیده‌اش را خواند؟! گفتم: آری، ای بنده خدا! من دعبل هستم؛ شاعری از قبیله‌ای [[خزاعه]]. چون [[احساس]] کردم که آن مرد باورش نشده، گفتم: چندی قبل نزد [[امام رضا]]{{ع}} مشرّف شدم و قصیده‎ای که در مدحش سروده بودم را برای اولین بار در محضرش خواندم؛ و اکنون از مرو می‌آیم؛ سپس شروع کردم به خواندن قصیده. هنگامی که قصیده به پایان رسید، او [[دستور]] داد تا دست‌های من و سایر اعضاء کاروان را باز کنند و اموالی را که ربوده بودند به صاحبانشان برگرداندند.
در این حال، صدای [[شیون]] مردم [[قم]] بلند شد. دعبل ادامه داد: «در حالی که منقلب شده بودم، از جایم برخاستم و آماده شدم تا [[محضر امام]] {{ع}} را ترک کنم. هنوز گامی برنداشته بودم که یک بار دیگر آواز دلنشینش گوشم را به نوازش آورد: ای دعبل! اندکی [[صبر]] کن تا بیایم. برخاستند و داخل حجره شدند. لحظاتی نگذشته بود که خادمشان از همان حجره بیرون آمد و کیسه‌ای که حاوی یکصد [[دینار]] بود به من داد و گفت: مولایم فرمود تا این [[پول]] را به شما بدهم تا صرف مخارج زندگی‌ات کنی. گفتم: به مولایم بگو، به [[خدا]] [[سوگند]]، من برای پول نیامده بودم و قصیده‎ام را از روی [[طمع]] نگفته سپس آن کیسه را به [[خادم]] امام {{ع}} برگرداندم و گفتم: پیراهنی از مولایم می‌خواهم تا خودم را همواره با آن متبرّک سازم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بار دیگر [[خادم]] [[امام]] {{ع}} آمد و پیراهن سبز رنگ و پشمینه امام {{ع}} را به همراه همان کیسه [[دینار]] آورد و به من داد. در حالی که به کیسه [[پول]] اشاره می‌کرد، گفت: امام {{ع}} فرمودند که این کیسه پول را نگهدار که بدان محتاج خواهی شد. و من این [[بخشش]] امام {{ع}} را پذیرفتم. بعد از چند [[روز]]، همراه قافله‌ای از [[مرو]] خارج شدم. کاروان در بین راه مورد [[حمله]] دزدها قرار گرفت. دزدها دست و پای مسافران را بستند و به تقسیم [[اموال]] آنان مشغول شدند. در آن حال شنیدم که یکی از آنان با [[خنده]] و [[استهزاء]] بخشی از قصیده‌ای که در [[محضر امام]] [[رضا]] {{ع}} قرائت کرده بودم را می‌خواند. به او گفتم: ای [[بنده]] [[خدا]]! می‌دانی این شعری که خواندی، چه کسی سروده است؟ گفت: [[دعبل خزاعی]]. گفتم: اگر او را ببینی، می‌شناسی؟ گفت: نه. وقتی خودم را معرفی نمودم، و دانست من همان [[شاعری]] هستم که آن قصیده را در محضر امام رضا {{ع}} خواندم، دیدم آن مرد دست از تقسیم اموال کشید. از دوستانش جدا شد و سراسیمه به سمت تپه‌ای که در آن نزدیکی بود، دوید. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که همراه مرد دیگر، بازگشت و مرا به او نشان داد و گفت: او [[دعبل]] است! آن مرد به من نزدیک شد و مقابلم زانو زد و گفت: آیا به [[راستی]] تو دعبل هستی؟ همان شاعری که نزد [[ابوالحسن]]، قصیده‌اش را خواند؟! گفتم: آری، ای بنده خدا! من دعبل هستم؛ شاعری از قبیله‌ای [[خزاعه]]. چون [[احساس]] کردم که آن مرد باورش نشده، گفتم: چندی قبل نزد [[امام رضا]] {{ع}} مشرّف شدم و قصیده‎ای که در مدحش سروده بودم را برای اولین بار در محضرش خواندم؛ و اکنون از مرو می‌آیم؛ سپس شروع کردم به خواندن قصیده. هنگامی که قصیده به پایان رسید، او [[دستور]] داد تا دست‌های من و سایر اعضاء کاروان را باز کنند و اموالی را که ربوده بودند به صاحبانشان برگرداندند.


از [[دوستی]] شما [[مردم]] [[قم]] با [[اهل بیت]]{{عم}} خبر داشتم، بنابراین از کاروان جدا شدم و با [[شور]] و [[اشتیاق]] وارد شهرتان شدم».
از [[دوستی]] شما [[مردم]] [[قم]] با [[اهل بیت]] {{عم}} خبر داشتم، بنابراین از کاروان جدا شدم و با [[شور]] و [[اشتیاق]] وارد شهرتان شدم».
روزهایی که [[دعبل]] در قم اقامت داشت، خبر پیراهن اهدایی [[امام رضا]]{{ع}} به دعبل، در [[شهر]] پیچید. مردم بار دیگر با شور و [[شوق]] زیاد، خود را به دعبل رساندند و تقاضا کردند تا پیراهن [[مبارک]] [[امام]]{{ع}} را به آن‎ها نشان دهد. دعبل، پیراهن امام را از لابلای بسته‌ای که در کنارش نهاده بود، بیرون آورد و با [[احتیاط]] و [[احترام]]، به مردم نشان داد و مردم با اشتیاق پیراهن را به [[نیت]] تبرّک و تیمّن، به سر و صورت خویش می‌مالیدند. گروهی از بزرگان قم به دعبل پیشنهاد کردند که پیراهن را به آن‎ها بفروشد، دعبل [[راضی]] به این امر نگردید؛ زیرا که امام رضا{{ع}} به او فرموده بودند: «ای دعبل! [[ارزش]] این [[لباس]] بسیار است؛ زیرا که در آن هزار [[نماز شب]] خوانده شده است».
روزهایی که [[دعبل]] در قم اقامت داشت، خبر پیراهن اهدایی [[امام رضا]] {{ع}} به دعبل، در [[شهر]] پیچید. مردم بار دیگر با شور و [[شوق]] زیاد، خود را به دعبل رساندند و تقاضا کردند تا پیراهن [[مبارک]] [[امام]] {{ع}} را به آن‎ها نشان دهد. دعبل، پیراهن امام را از لابلای بسته‌ای که در کنارش نهاده بود، بیرون آورد و با [[احتیاط]] و [[احترام]]، به مردم نشان داد و مردم با اشتیاق پیراهن را به [[نیت]] تبرّک و تیمّن، به سر و صورت خویش می‌مالیدند. گروهی از بزرگان قم به دعبل پیشنهاد کردند که پیراهن را به آن‎ها بفروشد، دعبل [[راضی]] به این امر نگردید؛ زیرا که امام رضا {{ع}} به او فرموده بودند: «ای دعبل! [[ارزش]] این [[لباس]] بسیار است؛ زیرا که در آن هزار [[نماز شب]] خوانده شده است».


دعبل تقاضای مردم قم را رد نمود و حتی حاضر نشد که گوشه‌ای از لباس امام{{ع}} را بفروشد. مردم [[مأیوس]] شدند و چاره‌ای جز [[سکوت]] هم نداشتند اما این امر برای [[جوانان]] شهر، قابل قبول نبود. و در حالی که دعبل بار و بنه خویش را بسته بود و در حال ترک قم بود، تعدادی از جوانان [[قمی]] خود را به دعبل رساندند و کوله بار او را از او گرفتند و لباس امام{{ع}} را با خود به شهر بردند.
دعبل تقاضای مردم قم را رد نمود و حتی حاضر نشد که گوشه‌ای از لباس امام {{ع}} را بفروشد. مردم [[مأیوس]] شدند و چاره‌ای جز [[سکوت]] هم نداشتند اما این امر برای [[جوانان]] شهر، قابل قبول نبود. و در حالی که دعبل بار و بنه خویش را بسته بود و در حال ترک قم بود، تعدادی از جوانان [[قمی]] خود را به دعبل رساندند و کوله بار او را از او گرفتند و لباس امام {{ع}} را با خود به شهر بردند.
دعبل، شتابزده به قم برگشت و در میان ازدحام مردم، زبان به [[گلایه]] گشود: «ای مردم قم! [[باور]] نمی‌کردم جوانان خود را دنبال من بفرستید تا آن لباس گرانبهایی که از امام رضا{{ع}} به رسم یاد بود و تبرّک گرفته بودم، به [[زور]] از من بگیرند! خواهش می‌کنم آن لباس را به من برگردانید!»
دعبل، شتابزده به قم برگشت و در میان ازدحام مردم، زبان به [[گلایه]] گشود: «ای مردم قم! [[باور]] نمی‌کردم جوانان خود را دنبال من بفرستید تا آن لباس گرانبهایی که از امام رضا {{ع}} به رسم یاد بود و تبرّک گرفته بودم، به [[زور]] از من بگیرند! خواهش می‌کنم آن لباس را به من برگردانید!»


مردم قم، ابراز بی‌اطلاعی کردند و با [[دعبل]] که اکنون [[اشک]] در چشمانش حلقه زده بود، ابراز [[همدردی]] می‌کردند. دعبل با دلی [[اندوهگین]] گفت: «با این که به شما گفتم من قصد فروش آن [[لباس]] را ندارم، شما آن را از من ربودید. آن لباس، لباس آخرتم می‌باشد و حاضرم هر چه دارم به شما ببخشم، فقط آن پیراهن را به من برگردانید».
مردم قم، ابراز بی‌اطلاعی کردند و با [[دعبل]] که اکنون [[اشک]] در چشمانش حلقه زده بود، ابراز [[همدردی]] می‌کردند. دعبل با دلی [[اندوهگین]] گفت: «با این که به شما گفتم من قصد فروش آن [[لباس]] را ندارم، شما آن را از من ربودید. آن لباس، لباس آخرتم می‌باشد و حاضرم هر چه دارم به شما ببخشم، فقط آن پیراهن را به من برگردانید».


دعبل که می‌دانست [[مردم]] [[قم]] به این [[سادگی]] از لباس [[امام رضا]]{{ع}} نمی‌گذرند، پیشنهاد کرد که حاضر است قسمتی از آن لباس را به آن‎ها ببخشد. گویا اهالی قم نیز [[منتظر]] چنین درخواستی بودند. به همین دلیل خیلی زود پیشنهاد او را پذیرفتند و بخشی از آن لباس [[مبارک]] را همراه با هزار [[دینار]] آوردند و به دعبل دادند و او با دستان پُر و چشمان اشک آلود، با [[شهر قم]] [[وداع]] کرد<ref>بحارالانوار، ج۴۵، ص۲۵۰ و ۲۵۸؛ ج۴۹، ص۲۴۶-۲۵۱. آمده است که دعبل کنیزی داشت که به مرض سختی مبتلا شده بود و بینایی خودش را از دست داده بود. وقتی عجز و ناتوانی اطباء را نسبت به درمان او دید، به یاد آن قسمت از پیراهن امام رضا{{ع}} افتاد که به همراه داشت. او آن بخش از لباس امام{{ع}} را به چشمان کنیزش بست و کنیز به برکت آن شفا یافت (آئین خدمتگزاری و زیارت امام هشتم{{ع}}، ص۱۹۷).</ref>.<ref>[[حسین محمدی|محمدی، حسین]]، [[رضانامه (کتاب)|رضانامه]] ص ۶۰۷.</ref>
دعبل که می‌دانست [[مردم]] [[قم]] به این [[سادگی]] از لباس [[امام رضا]] {{ع}} نمی‌گذرند، پیشنهاد کرد که حاضر است قسمتی از آن لباس را به آن‎ها ببخشد. گویا اهالی قم نیز [[منتظر]] چنین درخواستی بودند. به همین دلیل خیلی زود پیشنهاد او را پذیرفتند و بخشی از آن لباس [[مبارک]] را همراه با هزار [[دینار]] آوردند و به دعبل دادند و او با دستان پُر و چشمان اشک آلود، با [[شهر قم]] [[وداع]] کرد<ref>بحارالانوار، ج۴۵، ص۲۵۰ و ۲۵۸؛ ج۴۹، ص۲۴۶-۲۵۱. آمده است که دعبل کنیزی داشت که به مرض سختی مبتلا شده بود و بینایی خودش را از دست داده بود. وقتی عجز و ناتوانی اطباء را نسبت به درمان او دید، به یاد آن قسمت از پیراهن امام رضا {{ع}} افتاد که به همراه داشت. او آن بخش از لباس امام {{ع}} را به چشمان کنیزش بست و کنیز به برکت آن شفا یافت (آئین خدمتگزاری و زیارت امام هشتم {{ع}}، ص۱۹۷).</ref>.<ref>[[حسین محمدی|محمدی، حسین]]، [[رضانامه (کتاب)|رضانامه]] ص ۶۰۷.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۱۱۸٬۲۸۱

ویرایش