←منابع
بدون خلاصۀ ویرایش |
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۴۸: | خط ۴۸: | ||
مستوفی، شهادت امام کاظم{{ع}} را چنین گزارش میکند: چون در [[روز]] [[آدینه]]، چهاردهم صفر سنه ثلاث و ثمانین و مائه به [[بغداد]] درگذشت، امام رضا{{ع}} ۳۳ ساله بود. او را به محله [[کرخ بغداد]] [[دفن]] کردند و [[مشهد]] او را [[عمادالدوله]] [[دیلم]] عمارت عالی ساخت<ref>مستوفی، تاریخ گزیده، ص۲۰۴.</ref>.<ref>پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، [[تاریخ اسلام بخش دوم ج۲ (کتاب)|تاریخ اسلام بخش دوم ج۲]]، ص ۶۱.</ref> | مستوفی، شهادت امام کاظم{{ع}} را چنین گزارش میکند: چون در [[روز]] [[آدینه]]، چهاردهم صفر سنه ثلاث و ثمانین و مائه به [[بغداد]] درگذشت، امام رضا{{ع}} ۳۳ ساله بود. او را به محله [[کرخ بغداد]] [[دفن]] کردند و [[مشهد]] او را [[عمادالدوله]] [[دیلم]] عمارت عالی ساخت<ref>مستوفی، تاریخ گزیده، ص۲۰۴.</ref>.<ref>پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، [[تاریخ اسلام بخش دوم ج۲ (کتاب)|تاریخ اسلام بخش دوم ج۲]]، ص ۶۱.</ref> | ||
==[[امام کاظم]]{{ع}} در شهادتش== | |||
پشت پرده [[اسرار]] [[خلقت]] رمزی نهفته بود و [[پروردگار]] در اجرای تقدیرش امر را به ولی خودش و [[حجت]] بالغهاش یعنی [[موسی بن جعفر]]{{ع}} واگذاشت و امام کاظم{{ع}} با [[لطف]] امامتش از پروردگار، [[خوشی]] را برای شیعیانش و [[رنج]] و [[محنت]] را برای خود برگزید. [[شیوه]] و [[سجیه]] [[اخلاقی]] [[اهلبیت]] همیشه ایام این بوده که خود را در نوک [[سختیها]] و [[مقدرات]] تلخ قرار دادهاند و بر اساس [[عشق]] و علاقهای که بر [[شیعیان]] داشتهاند [[بلا]] را از آنها رفع کردهاند. | |||
در [[اصول کافی]] روایتی نقل شده که: امام کاظم{{ع}} فرمود: [[مشیت]] [[خدای سبحان]] بر این است که شیعیان ما را مورد [[خشم]] خود قرار دهد ولی مرا مخیر کرد یا من بلا را بپذیرم یا آنها مورد [[غضب]] قرار بگیرند، ولی من خودم را برگزیدم و آنها را از [[غضب خدا]] [[حفظ]] کردم<ref>حاشیه مراة العقول (چاپ قدیم)، ج۱، ص۱۸۹.</ref>. | |||
[[علامه مجلسی]] فرموده است: شاید به این دلیل آنها مورد غضب قرار میگرفتند که بدون [[رعایت]] [[تقیّه]] امر [[امامت امام کاظم]]{{ع}} را از کسی پنهان نمیکردند، ازاینرو [[هارون]] یا میبایست آنها را بکشد یا [[امام]] را [[محبوس]] نماید و سپس بکشد، ولی امام کاظم{{ع}} بلا را به [[جان]] خود خرید و شیعیان را حفظ کرد. [[سید]] نعمه [[الله]] جزایری در شرح [[صحیفه]] ص۵ [[روایت]] میکند: [[خداوند]] به خاطر اینکه شیعیان اسرار [[ائمه]] را نگه نمیداشتند و آنها را همه جا افشاء میکردند [[اراده]] کرد آنها را مستأصل کرده و نابود نماید و به امام کاظم{{ع}} خبر داد من امسال شیعیان تو را نابود خواهم کرد! امام عرض کرد: {{متن حدیث|يَا رَبِّ أُحِبُّ أَنْ أُفْدِيَ شِيعَتِي بِنَفْسِي وَ يَبْقَوْنَ هُمْ عَلَى الْأَرْضِ}} خدایا دوست دارم جانم را فدای شیعیان کنم تا آنها بمانند؛ لذا خداوند در همان سال [[شهادت]] را نصیب امام کرد. | |||
این صورت [[مکتوم]] در [[تقدیر الهی]] بود و اما صورت ظاهری آن [[حقیقت]] پوشیده این بود که امام در عصر [[هارون]] زندانهای [[سختی]] را پشت سر گذاشت. هارون به میزانی که [[محبوبیت امام]] را در [[قلوب]] [[شیعیان]] در گزارشات میشنید، بیشتر بر [[قدرت]] [[خلافت]] و بقای سلطنتش خوفناک میشد و لذا برای یک [[طاغی]] [[دنیاپرست]] که از آخرتش برای [[رفاه]] و [[خوشی]] چند [[روزه]] دنیایش [[چشمپوشی]] کرده بعید نیست که سرانجام تصمیم بر [[شهادت]] [[حجت خدا]] بگیرد و [[خون]] [[امام]] را بر [[ذمه]] خود ثبت کند. | |||
[[مأمون]] سعی میکرد برای [[حفظ]] ظاهر مستقیماً در شهادت امام کاظم{{ع}} [[دخالت]] نداشته باشد و تلاش میکرد تا دیگری را مباشر [[قتل]] حضرت قرار دهد و لذا در بین شخصیتهای [[سیاسی]] عصر خود که مدتی امام را در [[زندان]] خود داشتند مأمون [[نامه]] مینوشت که [[موسی بن جعفر]]{{ع}} را به قتل برسانند ولی تمام آنها در دوران [[زندانی]] حضرت از قتل متعبدترین [[بنده صالح خدا]] [[احتراز]] و [[پرهیز]] کردند. | |||
[[علامه مجلسی]] مینویسد: در بعضی از کتابهای [[اصحاب]] دیدم که [[هارون الرشید]] وقتی تصمیم گرفت موسی بن جعفر{{ع}} را [[شهید]] کند، از بین بردن او را به هر یک از سران مملکت و سپهداران پیشنهاد کرد، هیچکدام قبول نکردند، نامهای به [[نمایندگان]] خود در ممالک فرنگ نوشت که برایم چند نفر بفرستید که [[خدا]] و پیامبرشناس نباشند من میخواهم بهوسیله آنها کاری را انجام دهم. پنجاه نفر را فرستادند که آشنایی با [[اسلام]] و [[زبان عرب]] نداشتند، وقتی آمدند [[هارون]] آنها را گرامی داشت و [[احترام]] کرد، پرسید خدای شما کیست و پیامبرتان چه کسی است؟ گفتند: ما خدا و [[پیامبر]] نمیشناسیم. آنها را وارد خانهای کرد که امام{{ع}} در آنجا زندانی بود تا او را بکشند. | |||
هارون الرشید از روزنه [[اطاق]] تماشا میکرد. همین که چشم آنها به امام افتاد [[اسلحه]] خود را انداختند و بدنشان به لرزه درآمد به [[سجده]] رفتند از [[ترحم]] به امام [[گریه]] میکردند. موسی بن جعفر{{ع}} دست بر سر آنها میکشید به زبان خودشان با آنها صحبت میکرد آنها [[اشک]] میریختند. هارون که چنین دید ترسید فتنهای برپا شود فریاد زد و به [[وزیر]] خود دستور داد آنها را خارج کنند. خارج شدند ولی عقبعقب میآمدند. به احترام امام، سوار بر مرکبهای خود شده بدون [[اجازه]] به طرف مملکت خویش رفتند<ref>{{متن حدیث|رُوِيَ أَنَّ الرَّشِيدَ لَعَنَهُ اللهُ لَمَّا أَرَادَ أَنْ يَقْتُلَ الْإِمَامَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ{{ع}} عَرَضَ قَتْلَهُ عَلَى سَائِرِ جُنْدِهِ وَ فُرْسَانِهِ فَلَمْ يَقْبَلْهُ أَحَدٌ مِنْهُمْ، فَأَرْسَلَ إِلَى عُمَّالِهِ فِي بِلَادِ الْأَفْرَنْجِ يَقُولُ لَهُمُ: الْتَمِسُوا لِي قَوْماً لَا يَعْرِفُونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَسْتَعِينَ بِهِمْ عَلَى أَمْرٍ. فَأَرْسَلُوا إِلَيْهِ قَوْماً لَا يَعْرِفُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ لَا مِنْ لُغَةِ الْعَرَبِ شَيْئاً، وَ كَانُوا خَمْسِينَ رَجُلاً. فَلَمَّا دَخَلُوا إِلَيْهِ أَكْرَمَهُمْ وَ سَأَلَهُمْ: مَنْ رَبُّكُمْ وَ مَنْ نَبِيُّكُمْ؟ فَقَالُوا: لَا نَعْرِفُ لَنَا رَبّاً وَ لَا نَبِيّاً أَبَداً. فَأَدْخَلَهُمُ الْبَيْتَ الَّذِي فِيهِ الْإِمَامُ{{ع}} لِيَقْتُلُوهُ، وَ الرَّشِيدُ يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ مِنْ رَوْزَنَةِ الْبَيْتِ. فَلَمَّا رَأَوْهُ رَمَوْا أَسْلِحَتَهُمْ وَ ارْتَعَدَتْ فَرَائِصُهُمْ وَ خَرُّوا سُجَّداً يَبْكُونَ رَحْمَةً لَهُ. فَجَعَلَ الْإِمَامُ يُمِرُّ يَدَهُ عَلَى رُءُوسِهِمْ وَ يُخَاطِبُهُمْ بِلُغَتِهِمْ وَ هُمْ يَبْكُونَ. فَلَمَّا رَأَى الرَّشِيدُ خَشِيَ الْفِتْنَةَ وَ صَاحَ بِوَزِيرِهِ: أَخْرِجْهُمْ! فَخَرَجُوا وَ هُمْ يَمْشُونَ الْقَهْقَرَى إِجْلَالاً لَهُ، وَ رَكِبُوا خُيُولَهُمْ وَ مَضَوْا نَحْوَ بِلَادِهِمْ مِنْ غَيْرِ اسْتِئْذَانٍ}}. بحارالأنوار، ج۴۸، ص۲۰۶.</ref>. | |||
[[علی بن ابی حمزه]] گفت: [[هارون الرشید]] به دربانان و خدمتگزاران خود دستور میداد که هر [[وقت]] [[موسی بن جعفر]]{{ع}} از نزد او خارج شد آن حضرت را بکشند! هر وقت [[غلامان]] چنین تصمیمی میگرفتند چنان [[ترس]] و [[وحشت]] آنها را فرامیگرفت که [[جرأت]] [[جسارت]] نداشتند! چون این کار چندین مرتبه تکرار شد، [[هارون]] دستور داد مجسمهای بسازند و برای او صورتی شبیه موسی بن جعفر{{ع}} قرار دهند، وقتی غلامان مست شراب [[ناب]] میشدند به آنها دستور میداد این مجسمه را با کارد تکه تکه کنند، این کار را نیز پیوسته میکردند. | |||
یک [[روز]] همه آنها را در محلی جمع کرد، همه مست بودند، [[حضرت موسی بن جعفر]]{{ع}} را نزد آنها فرستاد. [[چشم]] آنها که به موسی بن جعفر{{ع}} افتاد مانند همان مجسمه به او [[حمله]] کردند. | |||
[[امام]]{{ع}} که تصمیم آنها را دید شروع کرد با ایشان به زبان محلی خودشان با زبان خزری و [[ترکی]] صحبت کردن، آنها کاردها را از دست خود انداختند و به قدمهای موسی بن جعفر{{ع}} افتاده شروع به [[بوسیدن]] و [[عذرخواهی]] نمودند و تا [[منزل]] [[موسی بن جعفر]] او را مشایعت کردند. وقتی مترجم از آنها علت جریان را پرسید گفتند: هر سال این مرد پیش ما میآید کارهای ما را روبراه میکند و از یکدیگر ما را [[راضی]] میکند، ما در قحطسالی به وسیله او از [[خدا]] [[طلب باران]] میکنیم، هرگاه پیشآمدی برای ما بشود به او [[پناهنده]] میشویم. با آنها قرار بست که دیگر چنین [[دستوری]] به ایشان ندهد، برگشتند<ref>تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ وفیات الاعیان، ج۴، ص۴۹۳؛ مناقب، ج۲، ص۲۶۴؛ بحار، ج۴۸، ص۱۴۰.</ref>. | |||
تا سرانجام دستور کار را [[هارون]] اینگونه عوض کرد که [[امام]] را به یک [[یهودی]] به نام [[سندی بن شاهک]] سپرد، او با [[اهلبیت پیامبر]] [[کینه]] و [[دشمنی]] داشت تا جایی که در مورد او گفتهاند: او از سرسختترین [[مردم]] در دشمنی با [[آل ابوطالب]] بود. سندی بن شاهک مردی یهودی و به ظاهر [[تازه مسلمان]] شده و [[رئیس پلیس]] هارون بود. مردی بود [[وقیح]] و گستاخ، [[خشن]] و قسی القلب که پیوسته در کارهای [[تجسس]] و [[سرکوب]] مخالفان او را به کار میگرفتند. امام مدت ۴ سال در [[زندان]] او بود، در این زندان بود که امام را پس از شکنجههای طاقتفرسا به [[شهادت]] رساند. زندانبان امام در این مدت مسیب بود<ref>کشف الغمه، ج۳، ص۲۲؛ ارشاد مفید، ج۲، ص۲۳۱.</ref>. | |||
در باب شهادت [[حضرت کاظم]]{{ع}} دو نقل وجود دارد، اول اینکه هارون امام را توسط یحیی بن خالد به شهادت رسانده و با [[نظارت]] مستقیم هارون، حضرت در زندان یحیی [[برمکی]] به شهادت رسیده است. | |||
[[عبدالله بن طاوس]] که از [[اصحاب امام رضا]]{{ع}} است از حضرت میپرسد که آیا یحیی بن خالد پدرت موسی بن جعفر را زهر داد؟ فرمود بلی! او را در ۳۰ دانه خرما زهر داد، گفتم: آن حضرت نمیدانست که آن خرما زهرآلود است؟ فرمود: که [[غائب]] شده بود از او [[محدث]]، گفتم: محدث کدام است؟ فرمود: ملکی بزرگتر از [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] بود با [[رسول خدا]] و او با [[ائمه]] است. پس فرمود:{{متن حدیث|لَيْسَ كُلُّ مَا طُلِبَ وُجِدَ}}<ref>تحفة الاحباب، ص۲۷۲.</ref>. | |||
[[روایت]] شده یحیی بن خالد [[برمکی]] رطب و ریحان مسمومی را به حضور [[امام کاظم]]{{ع}} فرستاد و آن [[بزرگوار]] را به وسیلهٔ ۳۰ دانه خرما [[مسموم]] کرد. پس از این جریان بود که [[امام رضا]]{{ع}} در [[عرفات]] بر [[آل برمک]] [[نفرین]] کرد. موقعی که آن حضرت از عرفات برگشت چندان طولی نکشید که جعفر و یحیی [[برمکی]] مورد [[حمله]] [[هارون]] قرار گرفتند و [[خدا]] از آنها [[انتقام]] گرفت<ref>الکنی و الالقاب، ج۲، ص۹۶.</ref>. | |||
دوم اینکه: [[شهادت]] حضرت پس از مدتی [[شکنجه]] طاقتفرسا در [[زندان]] [[سندی بن شاهک]] بوده و [[مسمومیت]] حضرت مباشرتاً متوجه خود [[هارون الرشید]] صورت گرفته است. | |||
[[عمر بن واقد]] گفت: وقتی هارون الرشید از فضل و [[مقام]] [[موسی بن جعفر]]{{ع}} که پیوسته انتشار مییافت دلگیر و ناراحت شد و میشنید که او را [[امام]] میدانند و پنهانی در شب و [[روز]] خدمتش میرسند، بر خود ترسید و از [[سلطنت]] خویش بیمناک شد. در [[فکر]] کشتن آن حضرت برآمد، خرمایی خواست و مقداری از آن را خورد بعد ظرفی برداشت و در آن بیست دانه خرما گذاشت، نخی به سم [[آلوده]] کرد و آن را از سوراخ سوزن رد نمود یک دانه از خرماها را گرفت مرتب نخ سم آلود را از آن رد میکرد تا [[یقین]] کرد خرما [[مسموم]] شد بعد آن خرما را در بین بقیه خرماها گذاشت. | |||
به [[خادمی]] داده گفت: این ظرف خرما را میبری برای موسی بن جعفر{{ع}} به او میگویی [[امیرالمؤمنین]] از این خرمای تازه خورده از اینکه شما میل نکردهاید ناراحت شده قسم داده شما را به [[حق]] خود که تمام این خرماها را میل کنید! خودم اینها را [[انتخاب]] کردهام. به [[غلام]] گوشزد کرد نگذار چیزی از خرماها باقی بماند که نخورد. | |||
[[خادم]] خرما را آورد و [[مأموریت]] خویش را انجام داد، امام فرمود: یک تکه چوب خلال بیاور! غلام خلال آورد و مقابل امام ایستاد. موسی بن جعفر مشغول خوردن شد. هارون الرشید سگ مادهای داشت که خیلی او را [[دوست]] میداشت، سگ از محلی که بسته شده بود با زنجیرهای طلا که جواهرنشان بود خود را کنده خارج شده بود تا مقابل [[موسی بن جعفر]]{{ع}} آمد. [[امام]] به وسیله خلال همان [[خرمای مسموم]] را برداشت و پیش سگ انداخت، سگ خرما را خورد چیزی طول نکشید که خود را بر [[زمین]] زد و صدای عوعوش بلند شد، کمکم گوشتهایش قطعه قطعه شد. امام بقیه خرماها را خورد. | |||
[[غلام]] ظرف را پیش [[هارون]] برد. هارون پرسید تمام خرماها را خورد؟ گفت: بلی یا [[امیرالمؤمنین]]. گفت حالش چطور بود؟ [[غلام]] گفت: من چیز [[بدی]] ندیدم. بعد جریان کشته شدن سگ را شنید بسیار ناراحت شد و از این پیشآمد برایش مصیبتی بزرگ بهوجود آمد، خودش بالای سر سگ آمد، دید گوشتهایش ریخته [[غلام]] را خواست. دستور داد جلاد با [[شمشیر]] و پوست تخت بیاید! گفت: راست بگو خرما چه شد، یا تو را میکشم. گفت: یا [[امیرالمؤمنین]] من خرما را بردم برای [[موسی بن جعفر]] و [[سلام]] شما را رساندم همانجا ایستادم از من خلال خواست به او خلال دادم! یکی یکی به وسیله خلال برمیداشت و میخورد تا آن سگ آمد یک دانه خرما را به وسیله خلال برای او انداخت، سگ خرما را خورد بقیه خرما را خود موسی بن جعفر{{ع}} خورد. بعد آنچه [[مشاهده]] میکنید اتفاق افتاد. | |||
[[هارون]] گفت: زهر دادن موسی بن جعفر فایدهای نداشت، بهترین خرما را برایش فرستادیم، سم خود را از بین بردیم، سگ ما را هم کشت! نمیتوان درباره او چارهای اندیشید. | |||
بعد از این جریان [[امام]]{{ع}} مسیب را خواست، سه [[روز]] قبل از وفاتش بود، [[مسیب]] [[نگهبان]] آن آقا بود به او فرمود: مسیب من امشب عازم [[مدینه]] هستم همان مدینه جدم [[پیغمبر]]{{صل}} تا [[وصیت]] لازم و آنچه پدرم با من قرار گذاشته من با پسرم علی [[عهد]] ببندم و او را [[جانشین]] و [[وصی]] خود قرار دهم و [[دستورات]] لازم را به او بدهم، مسیب گفت: صدای [[دعا خواندن]] آن حضرت را شنیدم ناگاه متوجه شدم در محل [[نماز]] خود نیست،... همانجا ایستادم تا دو مرتبه برگشت و با دست خود آهنها را به پای خویش بست من به شکرانه [[نعمت]] [[معرفت امام]] به [[سجده]] افتادم. امام فرمود: سر بردار مسیب، بدان که سه روز دیگر من از [[دنیا]] خواهم رفت! اشکم جاری شد، فرمود: [[گریه]] نکن! پسرم علی مولای تو و امام بعد از من است چنگ بزن به دامن او تا وقتی که دست به دامن او داشته باشی [[گمراه]] نخواهی شد. | |||
گفتم: الحمدلله. مسیب گفت: در شب [[روز]] سوم مولایم مرا خواست فرمود: همانطوری که برایت توضیح دادم فردا من از [[دنیا]] میروم، وقتی از تو آب خواستم و نوشیدم دیدی ورم کردم و شکمم بالا آمد و رنگم زرد و سرخ و سبز میشود و پیوسته رنگ به رنگ میشوم به این [[ستمگر]] اطلاع بده که من از دنیا رفتهام. وقتی این [[جریانها]] را دیدی مبادا به کسی اطلاع دهی تا بعد از فوتم. | |||
[[مسیب بن زهیر]] گفت: پیوسته مواظب آن حضرت بودم تا اینکه آب خواست و آشامید بعد مرا خواست فرمود: این [[مرد]] [[ناپاک]] [[پلید]] [[سندی بن شاهک]] [[خیال]] میکند او مرا [[غسل]] میدهد و [[دفن]] میکند، هرگز چنین کاری از او ساخته نیست، وقتی مرا به [[قبرستان]] [[قریش]] بردید در لحد بگذارید و قبرم را بلندتر از چهار انگشت باز نکنید مبادا از [[تربت]] [[قبر]] من برای [[تبرک]] بردارید! تربت و خاک قبر همه ما برای چنین کاری [[حرام]] است مگر تربت جدم حسین{{ع}} که تربت او را [[خداوند]] [[شفا]] برای [[شیعیان]] و [[دوستان]] ما قرار داده. بعد من شخصی را دیدم بیشتر [[شباهت به موسی]] بن جعفر{{ع}} دارد کنار [[موسی بن جعفر]]{{ع}} نشسته بود وقتی من مولایم [[علی بن موسی الرضا]]{{ع}} را دیده بودم هنوز پسر بچهای بود خواستم صدا بزنم کیستی؟ مولایم موسی بن جعفر{{ع}} فرمود: مگر نگفتم چیزی نگویی، بالاخره [[صبر]] کردم [[امام]]{{ع}} از [[دنیا]] رفت و آن شخص از نظرم ناپدید شد. | |||
من به [[هارون الرشید]] اطلاع دادم. سندی بن شاهک آمد به [[خدا]] قسم با چشم خود دیدم آنها خیال کردند موسی بن جعفر{{ع}} را غسل میدهند ولی دستشان به او نمیرسید، [[گمان]] میکردند آنها سدر و [[کافور]] میزنند و [[کفن]] میکنند من با چشم میدیدم که هیچ کاری از آنها ساخته نبود، همان شخص را دیدم غسل و کفن میکند ظاهراً چنان وانمود میکند که به آنها کمک مینماید آنها او را نمیشناختند<ref>عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۰۰؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۲۵.</ref>. | |||
در [[روایت]] دیگری از مسیب نقل شده میگوید: به خدا قسم من آنان را به چشم خود دیدم و آنها گمان میکردند که ایشان او را غسل میدهند ولی دست آنها به بدن آن حضرت نمیرسید و آنها گمان میکردند که ایشان آن حضرت را [[حنوط]] میکنند و کفن میپوشانند و من میدیدم که ایشان هیچ کاری نمیکردند و شخصی را دیدم شبیهترین [[مردم]] بود به موسی بن جعفر{{ع}} و او متصدی غسل و حنوط و کفن آن حضرت بود ولی به حسب ظاهر به آنها نشان میداد که آنها را کمک میکند و آنها او را نمیشناختند و چون از [[تجهیز]] آن حضرت فارغ شد به من فرمود: ای مسیب تو زمانی در [[حق]] پدرم [[شک]] کردی ولی در حق من [[شک و تردید]] مکن زیرا من [[امام]] و مولای تو و پس از پدرم بر تو [[حجت خدا]] هستم. ای مسیب مثل من مثل [[یوسف صدیق]] است و مثل ایشان مثل [[برادران یوسف]] است در وقتی که نزد یوسف آمدند و یوسف آنان را [[شناخت]] و آنان او را نشناختند<ref>انوار البهیه، ص۲۱۳؛ ترجمه اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۷.</ref>. | |||
[[حسن بن محمد بن بشار]] گفت: مردی از [[اهل قطیعه الربیع]] از شخصیتهای مورد [[اعتماد]] [[اهل سنت]] گفت: من از [[اهلبیت]] [[پیغمبر]] شخصیتهای برجسته خیلی دیدهام ولی کسی را در فضل و [[عبادت]] همچون [[موسی ابن جعفر]]{{ع}} نیافتهام. گفتم: کجا او را دیدی؟ گفت: [[سندی بن شاهک]] هشتاد نفر از کسانی که معروف به خیر و [[نیکی]] بودند جمع کرد و ما را وارد بر [[موسی بن جعفر]]{{ع}} نمود. به ما گفت: درست نگاه کنید به این مرد آیا او را [[آزار]] و اذیتی کردهایم؟ [[مردم]] [[خیال]] میکنند که نسبت به او سوءقصدی شده در این باره خیلی حرف میزنند این جایگاه اوست از نظر فرش و محل [[استراحت]] بسیار خوب و [[آسوده]] است هیچ [[سختگیری]] بر او نمیشود و [[امیرالمؤمنین]] [[هارون]] نظر [[بدی]] نسبت به ایشان ندارد، اکنون منتظرم که بیاید و ایشان را از نزدیک ببیند ملاحظه میکنید صحیح و سالم است و از تمام جهت در [[آسایش]]. | |||
او گفت: ما تمام کوششمان این بود که [[سیما]] و منظر آن حضرت را تماشا کنیم و از فضل و بزرگواریش بهرهمند گردیم، در این موقع [[امام]] فرمود: آنچه راجع به آسایش و [[راحتی]] و وسعت جا گفت همانطور است! ولی من به شما میگویم که مرا [[مسموم]] کردهاند به وسیله نه دانه خرما! فردا پوست بدنم سبز میشود و پس فردا از [[دنیا]] میروم. گفت: دیدم سندی بن شاهک از شنیدن این حرف چنان میلرزید مانند شاخه خرما<ref>انوار البهیه، ص۲۱۳؛ ترجمه اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۷.</ref>. | |||
[[حسن بن محمد]] گفت: گوینده این جریان از پیرمردهای مورد اعتماد اهل سنت بود که سخن او کاملاً مورد اعتماد همه آنها است<ref>عیون اخبارالرضا، ج۱، ص۹۶؛ امالی صدوق، ص۱۴۹؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۱۳؛ کافی، ج۲، ص۳۰۱.</ref>. | |||
از [[عمر بن واقد]] نقل شده که میگفت: من در [[بغداد]] بودم، شبی [[سندی بن شاهک]] کسی را به دنبال من فرستاد، من ترسیدم که مبادا این احضار بیموقع به مناسبت سوءقصدی باشد نسبت به من و لذا وصیتهای لازمه را به [[خانواده]] نموده، گفتم: {{عربی|إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}. پس از آن سوار شدم و به سوی سندی روان گردیدم. وقتی نگاهش به من افتاد گفت: ای اباحفص شاید ما تو را در [[ترس]] و [[بیم]] انداختیم، گفتم: آری! گفت: در اینجا برای تو جز نیکویی چیزی نیست. گفتم: پس کسی را به [[خانه]] من بفرست تا آنان را از حال من [[آگاه]] سازد! گفت: چنین میکنم. | |||
پس از آن گفت: ای اباحفص میدانی برای چه تو راطلبیدم؟ گفتم نه! گفت: آیا [[موسی بن جعفر]]{{ع}} را میشناسی؟ گفتم: آری! گفت: تو در [[بغداد]] چه کسی را میشناسی که سخنش مورد قبول [[مردم]] باشد؟ من جمعی را نام بردم و به فکرم رسید شاید موسی بن جعفر{{ع}} از [[دنیا]] رفته باشد، پس از آن کسی را فرستاد و اشخاصی که نام برده بودم احضار کرد و به آنان گفت: آیا شما کسی را میشناسید که موسی بن جعفر{{ع}} را بشناسد، آنها هم جمعی را نام بردند. سندی آنها را هم احضار کرد، وقتی صبح شد ما پنجاه و چند نفر در آن خانه بودیم که موسی بن جعفر{{ع}} را میشناختیم و از [[مصاحبت]] او برخوردار شده بودیم، پس از آن سندی برخاست و در خانه رفت و ما [[نماز صبح]] را خواندیم، بعد نویسنده او بیرون آمد و طوماری در دست داشت. | |||
اسامی ما و آدرس ما و [[مسئولیتها]] و آثار صورت ما را نوشت و نزد سندی رفت، سپس سندی بیرون آمد و دست بر شانه من زد و گفت: ای اباحفص روانداز را از چهره موسی بن جعفر{{ع}} بردار و من برداشتم دیدم از دنیا رفته، گریستم و {{عربی|إِنَّا لِلَّهِ}} گفتم، پس سندی به دیگران گفت بیایید و او را ببینید، یک یک نزدیک رفتند و بر آن حضرت نگریستند. | |||
سندی گفت: همه [[گواهی]] دهید که او موسی بن جعفر{{ع}} است! پس به غلامش گفت: [[لباس]] حضرت را کناری [[زن]]! [[غلام]] بدن حضرت را برهنه کرد، سندی به ما گفت: آیا در بدن او آثاری میبینید که ناخوشآیند باشد؟ گفتیم: نه! ما چیزی نمیبینیم جز اینکه او از [[دنیا]] رفته است. گفت: پس از اینجا بیرون نروید تا او را [[غسل]] دهید و من او را [[کفن]] نموده به خاک بسپارم، ما در آنجا ماندیم تا آن حضرت را غسل داده کفن نمودند و جنازه را [[حرکت]] دادند و سندی بر جنازه [[نماز]] خواند<ref>انوار البهیه، ص۲۱۱.</ref>. | |||
[[کلینی]] از [[علی بن ابراهیم]] نقل میکند از مسافر «یکی از [[غلامان]] [[امام]] [[موسی بن جعفر]]» که وقتی آن حضرت را از [[مدینه]] به [[بغداد]] بردند به فرزندش [[حضرت رضا]]{{ع}} امر فرمود که تا من زنده هستم همه شب بایستی درب [[خانه]] من بخوابی «دهلیز [[منزل]]» تا خبر وفاتم به تو برسد. مسافر میگوید: ما هر شب بستر [[حضرت رضا]]{{ع}} را در دهلیز خانه میگذاشتیم و او پس از عشاء میآمد و در آنجا میخوابید و اول صبح به منزل خود بازمیگشت، چهار سال بدین منوال گذشت تا آنکه یکی از شبها [[امام]] دیر کرد و با اینکه بسترش را انداخته بودیم نیامد، [[اهل]] خانه به [[وحشت]] افتادند و هراسان شدند و ترسی عظیم به علت دیر آمدن او در [[دل]] ما پدید آمد. [[روز]] بعد حضرت رضا{{ع}} وارد خانه گردید و نزد [[خانواده]] و عیال [[موسی بن جعفر]]{{ع}} رفت و به ام احمد گفت: امانتی را که پدرم به تو سپرده بود بده! ام احمد [[صیحه]] کشید و لطمه به صورت زد و گریبان چاک کرد و گفت: به [[خدا]] قسم آقای من از [[دنیا]] رفت. | |||
حضرت رضا{{ع}} او را از [[گریه]] منع کرد و فرمود: حرف نزن تا خبر به [[والی مدینه]] برسد، پس از آن ام [[احمد]] زنبیلی را با دوهزار دینار و چهار هزار دینار همه را [[خدمت]] آن حضرت تقدیم داشت و گفت روزی که آن [[یار]] [[مهربان]] و گل بوستان [[امامت]] با من [[وداع]] کرد این [[امانتها]] را به من سپرد و فرمود آن را محفوظ دار و به کسی اظهار نکن تا از دنیا بروم و پس از [[وفات]] من هر یک از فرزندانم نزد تو آمدند و آن را از تو مطالبه کردند به ایشان بده و بدان که من از دنیا رفتهام و اینک به خدا قسم علامت وفات مولایم به من رسیده! آنگاه حضرت رضا{{ع}} امانتها را دریافت نمود و به همه دستور داده از گریه خودداری کنند تا خبر وفات آن حضرت برسد و خود بازگشت و از آن پس به جایگاهی که همیشه میخوابید نیامد. چند روزی بیش نگذشت که خبر وفات [[موسی بن جعفر]]{{ع}} رسید<ref>انوار البهیه، ص۲۱۷.</ref>. | |||
در نقل دیگری آمده: ابومحمد [[حسن بن محمد بن یحیی]] نقل کرده که جدم گفت: از اسماعیل پسر [[موسی الکاظم]]{{ع}} شنیدم میگفت: پدرم [[فرزندان]] خود را به ملکی که در اطراف [[مدینه]] داشت برد ما همه در آنجا بودیم، با [[احمد بن موسی]] بیست نفر از [[غلامان]] و خدمتکاران پدرم بودند که اگر احمد از جای [[حرکت]] میکرد آنها نیز حرکت میکردند، اگر او مینشست آنها مینشستند. پدرم از آن پس احمد را [[رعایت]] میکرد و از نظر دور نمیداشت از آنجا بیرون نشده بودیم که احمد در بین ما شخصیتی برجسته و مورد [[احترام]] گردید. | |||
مادرش از [[زنان]] بسیار [[محترم]] بود که او را ام احمد مینامیدند، [[حضرت موسی ابن جعفر]]{{ع}} به او خیلی علاقه داشت. وقتی [[امام]] را از [[مدینه]] به [[بغداد]] بردند، امانتهای [[امامت]] را به ام احمد سپرده و فرمود: هر کس در هر موقع آمد و این [[امانتها]] را از تو خواست بدان من از [[دنیا]] رفتهام و او [[جانشین]] من است و امامی است که اطاعتش بر تو و سایر [[مردم]] [[واجب]] است. به [[حضرت رضا]]{{ع}} دستور داد که از [[خانه]] نگهداری کند. وقتی [[هارون]] امام را در بغداد [[مسموم]] کرد حضرت رضا{{ع}} از ام احمد امانتها را خواست. ام احمد گفت: وای پدرت [[شهید]] شد؟ فرمود: آری! اکنون از [[دفن]] او فارغ شدم. آن امانتهایی که پدرم موقع رفتن به بغداد در اختیارت گذاشت بیاور! من جانشین او و امام به [[حق]] بر [[جن]] و انس هستم. ام احمد گریبان چاک زده امانتها را تحویل داد و با آن حضرت به امامت [[بیعت]] کرد. | |||
وقتی خبر [[شهادت موسی بن جعفر]]{{ع}} در مدینه منتشر شد، [[اهالی مدینه]] به در خانه ام احمد آمدند، احمد با آنها به طرف [[مسجد]] رفت، چون خیلی با [[جلالت]] و [[عابد]] و [[پارسا]] و با فضل بود و کراماتی نیز داشت، مردم [[خیال]] کردند [[خلیفه]] و جانشین پدرش اوست و لذا با او به امامت بیعت کردند، از آنها بیعت گرفت بعد بر بالای [[منبر]] رفت و خطبهای در نهایت [[بلاغت]] و [[فصاحت]] ایراد کرد، آنگاه گفت: مردم همانطور که اکنون همه شما با من بیعت کردید و بیعت من به گردن شما است من نیز با برادرم [[علی بن موسی الرضا]] بیعت کردهام بدانید او امام و [[خلیفه پیغمبر]] است. بعد از پدرم او [[ولی الله]] است که اطاعتش بر من و شما از جانب [[خدا]] و [[پیغمبر]] واجب است هر [[دستوری]] به ما بدهد. | |||
تمام حاضرین گفتار او را با [[جان]] و [[دل]] پذیرفتند، از [[مسجد]] خارج شدند و پیش رو آنها [[احمد بن موسی]] بود. به در [[خانه]] [[حضرت رضا]]{{ع}} آمدند و با [[علی بن موسی الرضا]]{{ع}} [[تجدید بیعت]] کردند. حضرت رضا{{ع}} برای احمد «شاهچراغ» [[دعا]] کرد و او پیوسته ملازم [[خدمت]] [[برادر]] بود تا اینکه [[مأمون]] از پی حضرت رضا{{ع}} فرستاد و او را برای [[ولایتعهدی]] به [[مرو]] [[دعوت]] کرد<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۳۰۷.</ref>. | |||
در کتاب [[وصایا]] [[ابوالحسن]] [[علی بن محمد بن زیاد صیمری]] نقل شده که [[سندی بن شاهک]] [[خدمت]] [[موسی بن جعفر]]{{ع}} رسید، همان موقع که خرمای زهرآلود در مقابل [[امام]] بود و ده دانه خرما خورده بود، سندی عرض کرد بیشتر بفرمایید. فرمود: بس است آنقدر که لازم بود در مورد [[دستوری]] که به تو دادهاند خوردم. سپس چند [[روز]] قبل از درگذشت امام قاضیها و اشخاص [[عادل]] را حاضر کرد و امام را به ایشان نشان داد، به آنها گفت: [[مردم]] میگویند موسی بن جعفر در [[ناراحتی]] و مضیقه است اکنون ملاحظه کنید که نه ناراحتی دارد و نه [[بیمار]] است و نه آزاری دیده. | |||
موسی بن جعفر{{ع}} رو به [[جمعیت]] حاضر نموده فرمود: [[گواه]] باشید که من به وسیله سم تا سه روز دیگر از [[دنیا]] میروم، ملاحظه میکنید ظاهر من سالم است ولی مرا [[مسموم]] کردهاند، همین امروز تا [[شام]] بسیار شدید رنگم سرخ میشود، فردا زیاد زرد میشوم، پس فردا سفید خواهد شد و به سوی [[رحمت خدا]] و رضوانش میروم<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۴۸؛ عیون المعجزات، ص۹۵.</ref>. | |||
[[زهری]] که به امام خوراندند در سراسر بدنش سرایت کرد و آن [[بزرگوار]] سختترین [[درد]] و [[رنجها]] را میکشید، حال امام سنگین شد و در آستانه [[اجل حتمی]] قرار گرفت، [[سکرات مرگ]] را [[احساس]] میکرد، مسیب بن [[زهره]] راطلبید و فرمود: همانطوری که به تو گفتم در حال [[سفر]] به پیشگاه [[خدا]] هستم، هرگاه از تو [[آب خوردن]] خواستم و آب را آشامیدم و دیدی بدنم ورم کرد و رنگم زرد قرمز و سبز و به رنگهای مختلف درآمد آنگاه برو و این [[طاغوت]] را از [[مرگ]] من باخبر کن! مسیب گوید: همینطور که من [[منتظر]] [[وعده]] امام بودم آب خوردن خواست و آب را که آشامید... ناگهان دیدم [[جسم]] امام بیحرکت مانده و [[روح]] از آن بدن پاکش مفارقت کرده است و من خبر را به [[هارون]] رساندم<ref>زندگانی امام کاظم{{ع}} از شریف قرشی، ج۲، ص۵۸۳.</ref>. | |||
یکی از [[اصحاب]] گفت: به [[حضرت رضا]]{{ع}} عرض کردم [[امام]] میداند چه [[وقت]] میمیرد؟ فرمود: آری، [[خداوند]] به او اعلام میکند تا در کارهای مورد نیاز خود [[عجله]] کند! عرض کردم [[حضرت موسی بن جعفر]]{{ع}} از خرمای زهرآلود و ریحان مسمومی که یحیی بن خالد فرستاده بود اطلاع داشت؟ فرمود: آری. گفتم: پس چرا خورد با اینکه میدانست [[مسموم]] است؟ فرمود: [[خداوند]] او را فراموشاند تا آنچه باید انجام شود<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۳۸؛ بصائر الدرجات، ج۱۰، ص۱۴۱.</ref>. | |||
سندی گوید: من از [[امام]] خواستم که [[اجازه]] دهد من از [[مال]] خود او را [[کفن]] تهیه کنم ولی امام نپذیرفت و در پاسخ من فرمود: {{متن حدیث|إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ مُهُورُ نِسَائِنَا وَ حَجُّ صَرُورَتِنَا وَ أَكْفَانُ مَوْتَانَا مِنْ طَاهِرِ أَمْوَالِنَا وَ عِنْدِي كَفَنِي}} ما خاندانی هستیم که مهریه زنانمان و مخارج نخستین [[سفر]] حجمان یعنی «[[حج]] [[واجب]]» و کفن مردگانمان همه از مال [[پاک]] خودمان است و کفن من همراهم موجود است<ref>مقاتل الطالبین، ص۴۷۱.</ref>. | |||
وقتی که امام از [[دنیا]] رفت [[فقهاء]] و بزرگان [[اهل بغداد]] که از آن جمله هیثم بن عدی و دیگران را بر جنازه آن حضرت حاضر کردند که [[گواهی]] بدهند او به [[مرگ طبیعی]] از دنیا رفته و آنها نیز نگاه کردند و چون اثری در بدن آن حضرت ندیدند به آن گواهی دادند. | |||
آنگاه جنازه را غریبانه بیرون آورده بر کنار [[جسر بغداد]] نهادند و در میان [[مردم]] جار زدند که: این [[موسی بن جعفر]]{{ع}} است که از دنیا رفته «و به مرگ طبیعی مرده است» بیایید و از نزدیک او را بنگرید، مردم دسته دسته میآمدند و به دقت به صورت آن حضرت نگاه میکردند. | |||
و در [[حدیثی]] دیگر آمده: که فریاد زدند این موسی بن جعفر{{ع}} است که رافضیان [[خیال]] میکردند او نمیمیرد، بیایید و او را ببینید و مردم به دیدن جسد آن حضرت آمدند<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۷۲.</ref>. | |||
در کتاب التتمه فی التاریخ آمده: که وقتی [[امام کاظم]]{{ع}} از دنیا رفت سندی دستور داد جنازه را روی جسر گذاردند و به مردم اظهار کرد که او به [[مرگ]] خدایی از دنیا رفته، مردم بر آن حضرت نگاه میکردند و اثر جراحت در او نمیدیدند و [[روایت]] شده که یکی از مخلصین و ارادتمندان [[امام]] در آن هنگام آمد و دید [[مردم]] جمع شده و میگویند: [[موسی بن جعفر]]{{ع}} کشته نشده بلکه خود از [[دنیا]] رفته است، به آنان گفت: من از موسی بن جعفر{{ع}} این موضوع را سؤال میکنم! گفتند: او مرده است چگونه تو را از حال خود [[آگاه]] سازد؟ آن مرد نزدیک جنازه آمد و گفت: ای فرزند [[پیغمبر]] تو [[راستگو]] و پدرت راستگو است، به ما خبر بده که به [[مرگ طبیعی]] از [[دنیا]] رفتهای یا تو را به [[قتل]] رساندهاند؟ [[امام]] لب به سخن گشود و فرمود: قتلا قتلا قتلا، سه بار فرمود: مرا به قتل رساندند<ref>انوار البهیه، ص۲۱۴.</ref>. | |||
[[ابن حجر عسقلانی]] در کتاب صواعق در احوال امام [[موسی بن جعفر]]{{ع}} مینویسد: [[هارون الرشید]] او را با خود به [[بغداد]] برد و [[محبوس]] کرد و دیگر از [[زندان]] بیرون نیامد مگر پس از [[وفات]] که جنازه او را با زنجیرهایی که بر بدنش بود بیرون آوردند<ref>انوار البهیه، ص۲۱۴.</ref>. در [[زیارتنامه]] حضرت [[سختی]] زندان امام تشریح شده است {{متن حدیث|وَ الْمُعَذَّبِ فِي قَعْرِ السُّجُونِ وَ ظُلَمِ الْمَطَامِيرِ ذِي السَّاقِ الْمَرْضُوضِ بِحَلَقِ الْقُيُودِ وَ الْجَنَازَةِ الْمُنَادَى عَلَيْهَا بِذُلِّ الِاسْتِخْفَافِ}} و در سیاهچالهای زندان و سلولهای تاریک تحت [[شکنجه]] و [[عذاب]] بود آن [[بزرگواری]] که ساق پایش از فشار حلقههای کُند و زنجیر شکسته و [[خرد]] شد و صاحب آن جنازه مقدسی که جلوش جار میزدند با کمال [[خواری]] و سبکی. | |||
[[هارون]] دستور داد جنازه [[امام کاظم]]{{ع}} را روی جسر رصافه بغداد بگذارند تا هر کسی از دور و نزدیک به او نظر کند، اطراف آن بدن [[مقدس]] را مأموران گرفته و روی [[صورت حضرت]] را برای دیدن [[مردم]] باز گذاشته بودند به قصد پایمال کردن [[حرمت]] و [[کرامت]] و به قصد [[توهین]] به آن [[امام همام]]. هارون بدین وسیله میخواست علاوه بر امام، [[شیعیان]] را هم [[سرکوب]] نموده و مورد [[اهانت]] قرار دهد و در [[دل]] آنها زخم عمیقی به جای گذاشت که در تمام مراحل [[تاریخ]]، شیعیان با [[غم]] و [[اندوه]] از آن یاد میکردند و شعرای [[شیعه]] در اشعار خود این رویداد غمانگیز را با تأثر آوردهاند. | |||
{{عربی|مُلْقَىً عَلَى جِسْرِ الرَّصَافَةِ نَعْشُهُ *** فِيهِ الْمَلَائِكُ أَحْدَقُوا تَعْظِيما}} | |||
روی جسر رصافه جسد او را انداختند در حالی که [[فرشتگان]] برای [[تعظیم]] در اطرافش حلقه زده بودند. | |||
شیخ محمد علی [[یعقوبی]] میسراید: | |||
{{عربی|مِثْلُ مُوسَى يُرْمَى عَلَى الْجِسْرِ مَيْتاً *** لَمْ يُشَيِّعْهُ لِلْقُبُورِ مُوَحِّدٌ | |||
حَمَلُوهُ وَ لِلْحَدِيدِ بِرِجْلَيْهِ هَزِ *** ـيجٌ لَهُ الْأَهَاضِبُ تَنْهَدُ}} | |||
مِثل [[موسی بن جعفر]]{{ع}} را در حالی که فوت کرده روی جسر میاندازند، هیچ [[خداپرستی]] او را تا [[قبرستان]] [[تشییع]] نکرد. بدن او را برداشتند در حالی که از صدای حلقههای زنجیر پاهایش [[کوهها]] و تپهها به لرزه درآمدند. | |||
[[هارون]] [[دل]] [[شیعیان]] را از [[کینه]] و [[غصه]] پر ساخت و [[سندی بن شاهک]] هم به تبع [[خلیفه]] [[حرمت]] [[اسلام]] و [[کرامت]] [[اهلبیت]] را زیر پا گذاشت، دستور داد جنازه [[امام]] [[معصوم]] بر دوش چهار [[حمال]] از [[زندان]] خارج شود و به نوکرانش دستور داد با کلماتی [[زشت]] و زننده جنازه را به [[مردم]] معرفی کنند، آنها در معابر و گذرگاهها به راه افتادند و با صدای بلند فریاد میکردند: {{عربی|هَذَا إِمَامُ الرَّافِضَةِ فَاعْرِفُوهُ}} این بدن موسی بن جعفر{{ع}} است که رافضیها [[گمان]] میکردند او نمیمیرد به او بنگرید که مرده است [[پیکر امام]] تا سه [[روز]] ماند و [[دفن]] نشد<ref>عمدة الطالب، ص۱۸۵؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۲۷.</ref>. | |||
وقتی بدن [[شریف]] امام را به محل [[اجتماع]] پلیس و مأمورین مورد [[اعتماد]] دولت آوردند، چهار نفر به پای خاستند و فریاد زدند هر که مایل است [[خبیث]] فرزند خبیث موسی بن جعفر را ببیند بیاید. سلیمان بن ابیجعفر از قصر خود که کنار شط بود خارج شد سر و صدایی شنید، به [[فرزندان]] و [[غلامان]] خود گفت چه خبر است؟ گفتند: سندی بن شاهک بدن موسی بن جعفر را در [[تابوت]] گذاشته او را معرفی میکنند! گفت: [[خیال]] میکنم از طرف غرب بیاورند، وقتی نزدیک شما شدند با غلامان پیش بروید و جنازه را از آنها بگیرید! اگر مانع شدند آنها را بزنید و علائم سپاهشان را پاره کنید. | |||
همین که به آنجا رسیدند از قصر بیرون آمده جنازه را گرفتند و آنها را زدند و علامتهای سیاه که [[شعار]] [[بنی عباس]] بود پاره کردند! جنازه موسی بن جعفر{{ع}} را بر سر چهارراه گذاشتند، یک نفر صدا میزد هر کس مایل است پیکر [[پاک]] فرزند [[پاک]] یعنی [[موسی بن جعفر]]{{ع}} را ببیند بیاید، [[مردم]] جمع شدند بدنش را [[غسل]] داده [[حنوط]] گرانبهایی کردند، او را در کفنی که از برد [[یمنی]] بود که به دو هزار و پانصد دینار بافته بودند و تمام [[قرآن]] بر آن نقش بود پیچیدند، سلیمان با پای برهنه به صورت هیئت [[عزاداران]] با گریبان چاک از پی جنازه آن حضرت تا [[قبرستان]] [[قریش]] [[تشییع]] کردند. | |||
در آنجا بدن شریفش را [[دفن]] کرد و جریان را برای [[هارون الرشید]] نوشت. [[هارون]] نامهای به سلیمان بن ابیجعفر نوشت که عموجان [[صله رحم]] کردی! [[خدا]] جزای خیر به تو بدهد، به خدا قسم کاری که [[سندی بن شاهک]] کرده به دستور ما نبوده<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۲۷؛ عیون اخبارالرضا، ج۱، ص۹۹.</ref>. | |||
[[تبلیغات]] ضد [[تشیع]] از ناحیه [[خلفای عباسی]] از طرفی و [[تحقیر]] [[مسلمین]] از طرف دیگر باعث شده بود در حالی که [[امام کاظم]]{{ع}} در [[زندان]] سندی بن شاهک [[شکنجه]] میشد، هیچ گروهی برای مطالبه [[آزادی]] آن حضرت فریادی برنیاورد تا اینکه [[امام]] غریبانه در زندان آن [[یهودی]] [[جان]] سپرد و هارون بدن مقدسش را به قصد تنزل مقامش روی پل رصافه [[بغداد]] گذاشت. کسی از [[مردم]] برای [[نجات]] آن بدن [[مقدس]] از دست مأمورین هارون کمترین اقدامی نکرد! علت تمام اینها برمیگردد به آن [[ذلت]] و [[خواری]] که بر [[جامعه]] آن [[روز]] از جانب [[خلفا]] [[سایه]] انداخته بود و مردم را از [[فرهنگ]] [[امامت]] [[شیعه]] دور کرده بودند.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۱۸۲.</ref> | |||
== منابع == | == منابع == | ||
{{منابع}} | {{منابع}} | ||
# [[پرونده:IM010507.jpg|22px]] پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، [[تاریخ اسلام بخش دوم ج۲ (کتاب)|'''تاریخ اسلام بخش دوم ج۲''']] | # [[پرونده:IM010507.jpg|22px]] پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، [[تاریخ اسلام بخش دوم ج۲ (کتاب)|'''تاریخ اسلام بخش دوم ج۲''']] | ||
# [[پرونده:IM010714.jpg|22px]] [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|'''مظلومیت امام کاظم''']] | |||
{{پایان منابع}} | {{پایان منابع}} | ||