←جستارهای وابسته
بدون خلاصۀ ویرایش |
برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۱۹۹: | خط ۱۹۹: | ||
[[ابن زیاد]] پس از کشتن مسلم و نیز بعد از کشتن [[هانی بن عروه]]، سر این دو بزرگوار را برای [[یزید]] فرستاد و وقایع [[کوفه]] را هم به طور مختصر برای یزید نوشت و یزید هم از داستان کوفه که با خبر شد ابن زیاد را مورد [[تشویق]] قرار داد و [[دستور]] داد [[حسین]] {{ع}} را که بین راه است [[مراقبت]] کند و [[جاسوسها]] بگمارد و متهمان را بکشد و به افرادی که بدگمان است [[زندان]] کند<ref>ر.ک: مروج الذهب، ج۳، ص۶۹؛ الملهوف، ص۱۲۴؛ نفس المهموم، ص۱۱۷ و مقتل مقرم، ص۱۶۴.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۲۹۲-۲۹۶.</ref> | [[ابن زیاد]] پس از کشتن مسلم و نیز بعد از کشتن [[هانی بن عروه]]، سر این دو بزرگوار را برای [[یزید]] فرستاد و وقایع [[کوفه]] را هم به طور مختصر برای یزید نوشت و یزید هم از داستان کوفه که با خبر شد ابن زیاد را مورد [[تشویق]] قرار داد و [[دستور]] داد [[حسین]] {{ع}} را که بین راه است [[مراقبت]] کند و [[جاسوسها]] بگمارد و متهمان را بکشد و به افرادی که بدگمان است [[زندان]] کند<ref>ر.ک: مروج الذهب، ج۳، ص۶۹؛ الملهوف، ص۱۲۴؛ نفس المهموم، ص۱۱۷ و مقتل مقرم، ص۱۶۴.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام حسین - ناظمزاده (کتاب)|اصحاب امام حسین]]، ص۲۹۲-۲۹۶.</ref> | ||
== خبر شهادت مسلم == | |||
عبدالله بن سلیم و منذر بن مشمعل هر دو از [[قبیله بنیاسد]] بودند، گویند ما پس از اتمام [[مراسم حج]] به سرعت به طرف [[عراق]] حرکت کردیم و هدفمان رسیدن به کاروان امام حسین{{ع}} بود، تا ببینیم سرانجام کار چه میشود؛ لذا با شترهای خود شتابان آمدیم تا در [[زرود]] که نزدیک ثعلبیه است کاروان [[امام]] را یافتیم، هنوز به [[خیمهگاه]] امام نرسیده بودیم که مردی از کوفه را دیدیم این مرد به خاطر آنکه با امام برخورد نکند از [[بیراهه]] حرکت میکرد؛ زیرا وقتی حضرت او را دید که از جانب کوفه میآید ایستادند تا از وی سؤالاتی بکند، اما او راه خود را کج کرده و رفت. آن دو نفر گویند ما با خود گفتیم بهتر است نزد این مرد رویم و از او درباره اوضاع داخلی [[کوفه]] [[پرسش]] کنیم؛ لذا به سوی او رفتیم و خود را معرفی کردیم، او نیز از [[قبیله بنیاسد]] بود. | |||
از او پرسیدیم از کوفه چه خبر؟ گفت: با چشم خود دیدم که مسلم و هانی کشته شدهاند و جسد آنان در [[بازار]] کوفه بر [[زمین]] کشیده میشود. گویند بعد از این سؤال و جواب خدمت [[امام]] آمدیم تا شب شد، کاروان در ثعلبیه [[منزل]] کرد ما به حضور امام رسیدیم و گفتیم: [[خدا]] [[رحمت]] فرستد ما خبری داریم. اگر میخواهید محرمانه بگوییم و اگر [[تمایل]] دارید آشکارا بیان کنیم. امام به [[یاران]] خود نگریسته و فرمود: من از این گروه چیزی را مخفی نکردهام. گفتیم: آیا آن مرد را عصر دیروز دیدید؟ فرمود: بلی! میخواستم از او مطالبی را بپرسم. گفتیم ما از او خبر گرفتیم و برای شما میگوییم آن [[مرد]] [[آدمی]] [[خردمند]] و راستگوست، [[اخبار]] کوفه را به ما گفت که مسلم و هانی را کشته شده دیده است و دیده که جسد مطهرشان را در کوفه بر زمین کشیدهاند. | |||
امام [[استرجاع]] کردند و چند بار: فرمود: {{متن حدیث|إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا}} سپس رو به امام کرده و گفتیم: شما را به [[جان]] خود و خاندانتان [[سوگند]] که از همین جا باز گردید و [[یقین]] داشته باشید که در کوفه هیچ کس به یاریتان نمیشتابد، بلکه ما [[بیم]] آن داریم که [[مردم کوفه]] ضد شما [[قیام]] کنند. حضرت به [[فرزندان عقیل]] نگریست و از آنان پرسید شما چه میگویید؟ برادرتان مسلم به [[شهادت]] رسیده پاسخ همه این بود به خدا ما باز نمیگردیم تا آنکه [[خون]] خود را طلب کنیم یا از همان شربت شهادت که او نوشید، ما نیز سیراب شویم. پس از این گفتگو امام رو به ما کرد فرمود: [[زندگی]] بعد از شهادت این عزیزان ارزشی ندارد. امام آن شب را در ثعلبیه ماندند و به یاد مسلم [[اشک]] ریختند<ref>روضه الواعظین، ص۲۹۵.</ref>. | |||
[[امام]] کاروان خود را برای [[اتمام حجت]] از [[کوفیان]] و برای تحقق اهداف [[نهضت]] خود با [[شور]] و [[امید]] به پیش میبرد، ابن نما در [[کتاب مثیر الاحزان]] مینویسد: بعد از وصول خبر [[شهادت]] جناب مسلم، بین [[خاندان عصمت]] و [[برادران]] و پسران مسلم [[انقلاب]] و بیتابی عجیبی پیشامد نمود، به طوری که گویا اثر این [[مصیبت]] ناگوار در و دیوار را به لرزه درآورده، صدای ناله و فریاد از میان سراپرده امام برپا شده سیلاب اشک از چشمان هر یک از مرد و [[زن]] [[اهل بیت]] روان گردید. امام{{ع}} فرمود: [[خدا]] [[رحمت]] کند مسلم را که او به سوی [[روح]] و ریحان خدا شتافت و [[تحیت]] و رضوان خدا بر او باد. بعد این ابیات را در تسلیت اهل بیت در آنجا انشاء فرمود: | |||
# یعنی اگر این طور باشد که [[دنیا]] نفیس به شمار برود پس [[ثواب]] خدا اعلی و نیکوتر است. | |||
# اگر بدنها برای [[مرگ]] [[آفریده]] شده باشند پس کشته شدن مرد در [[راه خدا]] [[افضل]] خواهد بود. | |||
# اگر [[رزق]] و روزیها تقسیم شده و مقدر باشند پس قلت [[حرص]] مرد در کسب نیکوتر است. | |||
# اگر جمیع [[اموال]] برای نهادن و رفتن است پس چرا باید [[انسان]] نسبت به چیزی که آن را میگذارد و میرود [[بخل]] نماید؟ | |||
امام پس از دریافت خبر شهادت مسلم در مورد رفتن به [[کوفه]] یا برگشتن به [[مدینه]] یا [[مکه]] مطلب را به [[مشورت]] | |||
گذاشت<ref>{{متن حدیث|لَئِنْ كَانَتِ الدُّنْيَا تُعَدُّ نَفِيسَةً *** فَإِنَّ ثَوَابَ اللَّهِ أَعْلَى وَ أَنْبَلُ | |||
وَ إِنْ كَانَتِ الْأَبْدَانُ لِلْقَتْلِ أُنْشِئَتْ *** فَمَوْتُ الْفَتَى فِي اللَّهِ أَوْلَى وَ أَفْضَلُ | |||
وَ إِنْ كَانَتِ الْأَرْزَاقُ قِسْماً مُقَدَّراً *** فَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِي الْكَسْبِ أَجْمَلُ | |||
وَ إِنْ كَانَتِ الْأَمْوَالُ لِلتَّرْكِ جَمْعُهَا *** فَمَا بَالُ مَتْرُوكٍ بِهِ الْمَرْءُ يَبْخَلُ}}؛ [[ارشاد]]، ص۲۰۳.</ref>. | |||
برادران مسلم اعلام کردند: {{عربی|قد جائك من الكتب ما نثق به}}<ref>الامامه و السیاسه، ج۲، ص۶.</ref>. نیروهای کوفه داوطلبانه نامههای فراوانی درباره [[زعامت]] و تشکیل حکومت به شما نوشتهاند و ما به پشتیبانی این جمعیت انبوه و [[مشتاق]] [[اطمینان]] داریم، آنها گفتند: اگر به [[کوفه]] برویم یا نیروهای مسلم را سازماندهی میکنیم و به کمک [[وفاداران]] به [[جنگ]] میپردازیم و [[پیروز]] میشویم یا مثل مسلم [[شهید]] میشویم. ظاهراً آنها [[فکر]] میکردند اگر به [[مدینه]] یا [[مکه]] برگردند خطر حتمی است و اگر به کوفه بروند [[امید]] [[موفقیت]] و [[پیروزی]] بیشتر است. عدهای دیگر گفتند: شما مثل مسلم نیستید و شخصیت اجتماعی شما آنقدر بزرگ است که اگر به کوفه وارد شوید، نیروی عظیمی [[مردم]] به پشتیبانی شما برخواهد خاست و با کمک این نیروها میتوانید به [[مقاومت]] بپردازید<ref>ارشاد، ص۲۰۳.</ref>. | |||
مسلماً نیروهای داوطلب [[وفادار]] به [[امام]] پس از شهادت مسلم بیسرپرست و بلاتکلیف ماندهاند. اگر امام آزادانه وارد کوفه میشد تحت رهبری امام متشکل میشدند، بلکه اهل بصره هم ملحق میشدند و امید پیروزی قوت میگرفت. فرمانده [[حقیقی]] نیروهای [[عراق]] خود امام بود، با کشتن مسلم که [[شکست]] بقیه نیروها [[قطعی]] نبود! بلکه با ورود امام تجدیدقوا و [[سازمان]] و [[قوت قلب]] صورت میگرفت و لذا تصویب شد که باید به کوفه بروند و لذا راه را به سوی کوفه ادامه دادند. | |||
یقیناً اصحاب امام [[چشم]] بسته و بدون بینش سیاسی و [[شناخت]] از اوضاع و احوال [[جامعه]] زمانه نظر نمیدادهاند، اگر معتقدند شخصیت امام از [[شخصیت]] مسلم بزرگتر است و مردم بیش از آنچه که به مسلم توجه کردهاند، حتماً به [[یاری امام]] میشتابند و در آن محیط امیدی به [[پیروزی امام]] داشتند. حکایت از عمق شناخت [[اصحاب]] به جریانات سیاسی دارد و لذا این خبرگان پس از شهادت مسلم هنوز امید به پیروزی امام داشتند. | |||
به هر حال شهادت مسلم برای [[سیدالشهداء]] فاجعهای دردناک بود، سفیری باوفا، نمایندهای صدیق و محکم و باصلابت، مدیری توانا و [[گوش به فرمان]] و امروز سیدالشهداء در فراق این [[یاور]] گرامی میسوزد! با دریافت خبر شهادت مسلم بود که سیدالشهداء متوجه دختر مسلم شد. دختر سیزده ساله [[مسلم بن عقیل]] در کنار [[دختران]] حسین{{ع}} [[زندگی]] میکرد و شب و [[روز]] با ایشان [[مصاحبت]] داشت و چون [[امام حسین]]{{ع}} خبر شهادت مسلم را شنید به سراپرده خویش رفت و دختر مسلم را صدا کرد و با او ملاطفت و [[مهربانی]] بسیار ورزید. | |||
آن دختر عرض کرد یابن [[رسول الله]] با من همانند بیپدران و [[یتیمان]] [[رفتار]] میکنی! مگر پدرم [[شهید]] شده؟ [[امام]] گریست و فرمود: [[اندوهگین]] مباش اگر مسلم نیست من پدر تو خواهم بود و خواهرم مادر تو و دخترانم، خواهران تو و پسرانم در [[حکم]] [[برادران]] تو. دختر مسلم فریاد برآورد و گریست، پسران مسلم نیز گریستند و [[اهل بیت]] در این [[مصیبت]] با آنها [[همراهی]] کردند و به [[سوگواری]] پرداختند و امام حسین{{ع}} از شهادت مسلم به شدت آزرده خاطر گشت<ref>الامام الحسین و اصحابه، ص۱۷۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت سیدالشهداء ج۱ (کتاب)| مظلومیت سیدالشهداء ج۱]]، ص ۱۴۷.</ref> | |||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||