مادر امام مهدی: تفاوت میان نسخه‌ها

۲۰٬۹۹۶ بایت اضافه‌شده ،  ‏۸ نوامبر ۲۰۱۹
بدون خلاصۀ ویرایش
جز (جایگزینی متن - '''']].' به '''']]')
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۳۹: خط ۳۹:
*و اما بازداشت [[نرجس خاتون]]؛ [[جعفر کذاب]]، جریان تجلی [[امام مهدی]] {{ع}} در [[نماز]] بر پدر و دریافت [[نامه‌ها]] و [[اموال]] [[شیعیان]] [[قم]] را به رژیم [[عباسی]] گزارش داد و بی‌درنگ [[خلیفه]] غاصب، [[دستور]] بازداشت سالار بانوان، نرجس‌خاتون، را صادر کرد و از او، [[فرزند]] گرانمایه‌اش [[حضرت مهدی]] {{ع}} را مطالبه نمود. اما او با [[درایت]] وصف‌ناپذیر خویش از راه [[تقیه]]، جریان را نپذیرفت. ولی دستگاه از او دست برنداشت و آن بانوی گرانمایه را به زندان "[[قاضی]]" [[سامرا]] و تحت‌نظر او فرستاد، تا ضمن مراقبت شدید از او، جریان را دنبال کند. اما [[خداوند]] پس از مدتی کوتاه، راه [[نجات]] او را فراهم آورد<ref>[[سید محمد کاظم قزوینی|قزوینی، سید محمد کاظم]]، [[امام مهدی از تولد تا بعد از ظهور (کتاب)|امام مهدی از تولد تا بعد از ظهور]]، ص ۲۵۳.</ref>.
*و اما بازداشت [[نرجس خاتون]]؛ [[جعفر کذاب]]، جریان تجلی [[امام مهدی]] {{ع}} در [[نماز]] بر پدر و دریافت [[نامه‌ها]] و [[اموال]] [[شیعیان]] [[قم]] را به رژیم [[عباسی]] گزارش داد و بی‌درنگ [[خلیفه]] غاصب، [[دستور]] بازداشت سالار بانوان، نرجس‌خاتون، را صادر کرد و از او، [[فرزند]] گرانمایه‌اش [[حضرت مهدی]] {{ع}} را مطالبه نمود. اما او با [[درایت]] وصف‌ناپذیر خویش از راه [[تقیه]]، جریان را نپذیرفت. ولی دستگاه از او دست برنداشت و آن بانوی گرانمایه را به زندان "[[قاضی]]" [[سامرا]] و تحت‌نظر او فرستاد، تا ضمن مراقبت شدید از او، جریان را دنبال کند. اما [[خداوند]] پس از مدتی کوتاه، راه [[نجات]] او را فراهم آورد<ref>[[سید محمد کاظم قزوینی|قزوینی، سید محمد کاظم]]، [[امام مهدی از تولد تا بعد از ظهور (کتاب)|امام مهدی از تولد تا بعد از ظهور]]، ص ۲۵۳.</ref>.
*[[نرجس خاتون]] در سال ۲۶۱ هجری و به روایتی قبل از [[شهادت]] [[امام حسن عسکری]] {{ع}} از [[دنیا]] رفت. [[قبر]] شریفش در [[سامرا]]، کنار [[قبر]] منور [[امام حسن عسکری]] {{ع}} قرار دارد<ref>ریاحین الشریعه، ج ۳، ص ۲۵.</ref><ref>[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[موعودنامه (کتاب)|موعودنامه]]، ص۷۳۰.</ref>.
*[[نرجس خاتون]] در سال ۲۶۱ هجری و به روایتی قبل از [[شهادت]] [[امام حسن عسکری]] {{ع}} از [[دنیا]] رفت. [[قبر]] شریفش در [[سامرا]]، کنار [[قبر]] منور [[امام حسن عسکری]] {{ع}} قرار دارد<ref>ریاحین الشریعه، ج ۳، ص ۲۵.</ref><ref>[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[موعودنامه (کتاب)|موعودنامه]]، ص۷۳۰.</ref>.
==مادر امام مهدی در فرهنگنامه آخرالزمان==
*[[مادر حضرت مهدی]]{{ع}} دختر [[پادشاه روم]] بود. وی از سوی [[مادر]] یکی از [[فرزندان]] [[وصی]] [[حضرت عیسی]]{{ع}} بود او در قالب گروهی از اسرا به [[سامرا]] آمد و [[همسر]] [[امام عسکری]]{{ع}} شد. مرحوم [[محدث نوری]] در کتاب [[شریف]] [[نجم الثاقب]] و مرحوم [[شیخ صدوق]] در کتاب [[کمال الدین]]، چگونگی شرفیابی [[حضرت نرجس خاتون]] به [[خدمت]] [[امام حسن عسکری]]{{ع}} را این‌گونه [[نقل]] نموده است: "[[بشر بن سلیمان]]" برده فروشی بود که از [[فرزندان]] [[ابو ایوب انصاری]] و از [[پیروان]] [[حضرت]] [[امام هادی]]{{ع}} و [[امام حسن عسکری]]{{ع}} بود و در [[همسایگی]] ایشان در [[سامرا]] سکونت داشت. وی می‌‌گوید: شبی در منزل خود در [[سامرا]] بودم و پاسی از شب گذشته بود. ناگهان دیدم که درب منزل را می‌‌زنند. شتابان رفتم و دیدم "[[کافور]]" [[خادم امام هادی]]{{ع}} است و مرا به [[خدمت]] [[حضرت]] احضار نمود. من جامه خود را به تن کرده و نزد [[حضرت]] شرفیاب شدم و دیدم [[امام هادی]]{{ع}} با [[ابا محمد]] [[امام عسکری]]{{ع}} و جناب [[حکیمه خاتون]] [[خواهر]] خود در پشت پرده سخن می‌‌گوید. نشستم، [[حضرت]] به من فرمود: ای [[بشر]]! تو از [[فرزندان]] أنصار [[رسول خدا]] هستی و [[دوستی]] ما [[اهل بیت]] همیشه در میان شما بوده و از پدران‌تان به [[ارث]] رسیده است و شما جزو معتمدین ما [[اهل بیت]] هستید. هم اکنون می‌‌خواهم تو را به [[زیور]] فضیلتی آراسته کنم و تو را بدین ویژگی مشرف سازم که به واسطه انجام آن بر سایر [[شیعیان]] سبقت‌جویی. این [[رازی]] است که تو را از آن [[آگاه]] می‌‌کنم و تو را برای خریدن کنیزی می‌‌فرستم. سپس [[حضرت]] [[نامه]] لطیفی به خط و زبان رومی نوشت و آن را به مهر خود ممهور ساخت و کیسه‌ای زرد رنگ آورد که در آن دویست و بیست [[دینار]] بود و فرمود: این را بگیر و به [[بغداد]] برو و صبح فلان روز در کنار گذرگاه [[فرات]] برو. پس هنگامی که قایق [[اسیران]] نزدیک شد و [[اسیران]] را در معرض فروش قرار دادند، می‌‌بینی که گروهی از فرستادگان بنی‌العباس و برخی [[جوانان]] [[عرب]] برای خرید گرد آنان جمع می‌‌شوند. در آن هنگام تو باید تمام روز را از دور مراقب شخصی به نام [[عمر بن زید]] برده فروش باشی تا زمانی که یک کنیز را برای فروش بیاورد. آن کنیز چنین و چنان ویژگی‌هایی دارد و دو جامه حریر مرغوب بر تن کرده است و خود را از عرضه در بازار و دسترس خریداران بر کنار می‌‌دارد، و در برابر تعرض و تفتیش و نگاه خریداران امتناع می‌‌ورزد و پارچه‌ای نازک به روی افکنده است. برده فروش او را کتک می‌‌زند و او با زبان رومی ناله سر می‌‌دهد، بدان که او از این هتک [[حرمت]] می‌‌نالد. برخی از خریداران می‌‌خواهند او را به سیصد [[دینار]] بخرد زیرا [[عفت]] و حیای او را دیده‌اند. آن کنیز بدان‌ها با زبان [[عربی]] می‌‌گوید: اگر تو [[ملک]] [[سلیمان]] و تاج و تخت او را داشته و به خریداری من بیایی، من هیچ رغبتی در تو نخواهم داشت، بیهوده [[مال]] خود را بر [[باد]] مده! برده فروش می‌‌گوید: چاره چیست؟ به هر حال باید تو را بفروشم. آن کنیز می‌‌گوید: چرا اینقدر [[عجله]] می‌‌کنی، من باید یک خریداری را [[انتخاب]] کنم که دلم نزد او آرام گیرد و بر [[ایمان]] و [[امانت]] او [[اعتماد]] کنم. در این لحظه تو برخیز و به نزد [[عمر]] بن [[یزید]] برده فروش برو و به او بگو: من نامه‌ای به همراه دارم که یکی از اشراف به [[لطافت]] و زبان و خط رومی نوشته است و در آن [[بخشش]] و وقار و [[بزرگواری]] و [[سخاوت]] خود را بیان داشته است، این [[نامه]] را به او بده تا در آن از [[اخلاق]] [[صاحب]] خود [[آگاه]] شود و اگر به سوی او مایل گشت و [[رضایت]] داد، من [[وکیل]] ایشان هستم که این کنیز را از تو خریداری کنم. [[بشر بن سلیمان]] می‌‌گوید: من تمام آنچه را که سرورم، [[حضرت]] [[ابوالحسن]] [[امام هادی]]{{ع}} درباره آن کنیز فرموده بود انجام دادم. زمانی که آن نیز به آن [[نامه]] نگاه کرد، سخت [[گریه]] کرد و به [[عمر]] بن [[یزید]] برده فروش گفت: مرا به دارنده این [[نامه]] بفروش و سوگندهایی شدید یاد کرد که اگر چنین نکند، خود را هلاک خواهد کرد. من پیوسته با فروشنده درباره قیمت چانه‌زنی می‌‌کردم تا اینکه به همان مقدار دیناری که [[امام هادی]]{{ع}} در کیسه زرد به من داده بود [[راضی]] شد.
*[[عمر]] بن [[یزید]] آن دینارها را گرفت و کنیز را به ما تحویل داد و آن کنیز خوشحال و خندان گشت. من آن کنیز را به [[بغداد]] آوردم و در اتاقی که از پیش برای او مهیا کرده بودم بردم، به محض وارد شدن به اتاق [[نامه]] [[امام]]{{ع}} را از جامه خود بیرون آورد و می‌‌بوسید بر صورت خود می‌‌نهاد و بر دیدگان خود قرار می‌‌داد و آن را بر [[بدن]] خود می‌‌کشید. من شگفت زده شدم و گفتم: آیا نامه‌ای را می‌‌بوسی که نویسنده آن را نمی‌شناسی؟! آن کنیز پاسخ داد: ای درمانده‌ای که از [[جایگاه]] [[فرزندان پیامبر]] معرفتی اندک داری! گوش فرا دار و [[دل]] بسپار که چه می‌‌گویم: من "[[ملیکه]]" دختر "یشوعا" هستم که پدرم [[فرزند]] [[قیصر]] و [[پادشاه روم]] است و مادرم از [[فرزندان]] [[حواریون]] [[عیسی بن مریم]] است و [[نسب]] او به [[شمعون]]، [[وصی]] [[حضرت عیسی]]{{ع}} می‌‌رسد. من ماجرایی بسیار شگفت دارم. که تو بازگو خواهم کرد. من سیزده سال داشتم و [[پدر]] بزرگ من، [[پادشاه روم]] می‌‌خواست مرا به [[عقد]] پسر برادرش درآورد. برای همین منظور سیصد نفر از [[خاندان]] [[حواریون]] و قسیسین و [[راهبان]] و هفتصد نفر از بزرگان و اشراف و چهار هزار نفر از امرای لشکری و کشوری جمع کرد و از قصر خود تختی را که به انواع جواهرات آراسته بود در حیاط کاخ حاضر ساخته و بر [[چهل]] پایه [[نصب]] نمود و پسر [[برادر]] [[پادشاه]] بر آن تخت فراز آمد. در آن هنگام صلیب‌ها در گرد او [[نصب]] شد و أسقف‌های [[مسیحی]] حلقه زدند و انجیل‌ها را گشودند، اما ناگهان صلیب‌ها از بلندی بر [[زمین]] سقوط کرد و پایه‌های تخت شکسته و واژگون شد و پسر [[برادر]] [[پادشاه]] بی‌هوش روی [[زمین]] افتاد. رنگ از چهره اسقف‌ها پرید و بدن‌شان به لرزه درآمد. بزرگ آن أسقف‌ها به [[پدر]] بزرگ من گفت: ای [[پادشاه]]، ما را از این پیشامد نامبارک و نحس معاف دار زیرا در این امر پایان [[کیش]] [[مسیحیت]] و زوال این [[پادشاهی]] خواهد بود. [[پدر]] بزرگ من که از دهشت این واقعه به [[سختی]] حیران شده بود، به أسقف‌ها گفت: پایه‌های تخت را دوباره بر پا دارید و صلیب‌ها را دوباره برافرازید و [[برادر]] دیگر این بدبخت منحوس را بیاورید تا این دختر را بدو تزویج کنم و نحوستِ [[برادر]] اول را به مبارکیِ [[برادر]] دوم دفع کنم. پس زمانی که [[دستور]] وی [[اجرا]] کردند، برای [[برادر]] دوم نیز حادثه‌ای مانند [[برادر]] دوم نیز حادثه‌ای مانند [[برادر]] اول روی داد و [[مردم]] متفرق شدند و [[پدر]] بزرگ من اندوهناک به کاخ خود رفت و پرده‌ها را کشید. در آن شب من در [[خواب]] مشاهده کردم که [[حضرت مسیح]]{{ع}} با جناب [[شمعون]] و گروهی از [[حواریون]] در قصر [[پدر]] بزرگ جمع شده‌اند و در مکانی که جدم آن تخت را نهاده بود، منبری قرار دادند که سر بر [[آسمان]] می‌‌سایید. آنگاه [[حضرت محمد]]{{صل}} با گروهی [[جوانان]] و [[فرزندان]] خود وارد شدند و [[حضرت مسیح]]{{ع}} به استقبال [[رسول خدا]] رفت و او را در آغوش گرفت. [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: ای [[روح]] [[الله]]! من آمده‌ام تا از [[وصی]] تو، [[شمعون]]، دخترش [[ملیکه]] را برای پسرم خواستگاری کنم و با دست مبارکش به [[حضرت]] [[ابا محمد]] [[امام عسکری]]{{ع}} اشاره نمود، همان شخص که این [[نامه]] را نوشته است. سپس [[حضرت عیسی]]{{ع}} به [[شمعون]] نظر کرد و به ایشان فرمود: [[شرافت]] به سویت روی آورده است پس با [[رسول خدا]] پیوند [[خویشاوندی]] برقرار کن. [[شمعون]] گفت: من این وصلت را برقرار کردم و آنگاه [[حضرت محمد]]{{صل}} بر [[منبر]] بالا رفت. و مرا به [[ازدواج حضرت]] [[ابا محمد]] [[امام عسکری]]{{ع}} که در آورد و [[حضرت مسیح]] و [[فرزندان]] [[رسول خدا]] و [[حواریون حضرت عیسی]]{{ع}} نیز [[شاهد]] این [[عقد]] بودند.
*من از [[خواب]] بیدار شدم و رؤیای خود را برای [[پدر]] و پدربزرگم [[نقل]] نکردم زیرا می‌‌ترسیدم مرا بکشند. من پیوسته این [[راز]] را در سینه‌ام نگاه می‌‌داشتم و به آنان نمی‌گفتم. [[اشتیاق]] [[حضرت]] [[امام عسکری]]{{ع}} در سینه من افتاده بود و مرا از [[آب]] و [[غذا]] انداخته بود و مرا ضعیف و لاغر ساخته بود و مریضی شدیدی به جانم افتاده بود. [[پدر]] بزرگ من تمام صلیبیان [[روم]] را حاضر کرد و مداوای مرا از آنان خواستار شد، اما هیچ کدام موفق نشدند. زمانی که پدربزرگم [[ناامید]] شد، به من گفت: ای [[نور]] دیده! آیا خواسته‌ای داری که در این [[دنیا]] برای تو برآورده سازم؟ گفتم: ای [[پدر]] بزرگ، من همه درهای [[گشایش]] را به روی خود بسته می‌‌بینم، اگر تو بند از پای [[زندانیان]] [[مسلمان]] برداری، به [[شکنجه]] آنان پایان دهی و آنان را آزاد سازی، امیدوارم که [[حضرت مسیح]] و [[مریم]] [[مقدس]] به من شفا [[عنایت]] کند و مرا بهبود بخشد. هنگامی که پدربزرگم این خواسته مرا [[اجابت]] نمود، من هم مقداری اظهار بهبودی نمودم و کمی [[غذا]] خوردم و [[پدر]] بزرگم از این بسیار خوشحال شد و اسرای [[مسلمان]] را اکرام نمود.
*پس از چهار شب دوباره [[خواب]] دیدم که سیدة النساء به [[دیدار]] من آمده است و [[حضرت مریم]]{{س}} و هزار حوریه بهشتی نیز همراه او بودند. [[حضرت مریم]]{{س}}به من گفت: این سرور [[زنان]] عالم است و [[مادر]] شوهر تو است. من نیز دست به دامان او شدم و [[شکوه]] به درگاهش بردم که [[ابو محمد]] [[امام عسکری]]{{ع}} به [[دیدار]] من نمی‌آید.
*سرور [[زنان]] فرمود: بدان که فرزندم [[ابا محمد]] [[امام عسکری]]{{ع}} به [[زیارت]] تو نخواهد آمد زیرا تو به [[خداوند]] [[مشرک]] هستی و بر [[کیش]] [[نصرانیان]] هستی، در حالی که این [[خواهر]] من جناب [[مریم]]{{س}} است که از [[مذهب]] تو بیزاری می‌‌جوید. اگر خوشنودی خدای را می‌‌طلبی و در پی [[رضایت]] [[حضرت مسیح]] و [[حضرت مریم]]{{ع}} هستی و [[دیدار]] [[حضرت]] [[ابا محمد]] را خواستاری، پس باید شهادتین را بر زبان جاری کنی و بگویی {{متن حدیث| أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ- وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ}}. وقتی من شهادتین را گفتم: سرور [[زنان]] مرا در آغوش گرفت و حالم [[نیکو]] گشت و به من فرمود: اکنون [[منتظر]] [[دیدار]] [[حضرت]] [[ابا محمد]] باش، من او را نزد تو خواهم فرستاد.
*من از [[خواب]] بیدار شدم مشتاقانه در [[انتظار]] [[دیدار]] [[حضرت]] [[ابا محمد]]{{ع}} بودم. فردا شب [[حضرت]] [[ابا محمد]]{{ع}} را در [[خواب]] دیدم و از [[فراق]] [[حضرت]] [[شکوه]] نمودم و گفتم: ای حبیب من، دلم را از [[محبت]] خود مالامال نمودی و سپس بر من جفا نمودی؟! [[حضرت]] پاسخ داد. بدان که این تأخیر من در آمدن فقط به خاطر این بود که [[مشرک]] بودی و از زمانی که تو [[اسلام]] [[اختیار]] نمودی، من هر شب به [[دیدار]] تو خواهم آمد، تا زمانی که [[خداوند]] این هجران را به وصال مبدل سازد و پس از آن شب، هیچ شبی نیست که ایشان به زیارتم نیامده باشد.
*[[بشر]] می‌‌گوید از جناب [[نرجس خاتون]] پرسیدم: چگونه در میان [[اسیران]] قرار گرفتی؟ گفت: در یکی از شب‌ها [[حضرت]] [[ابو محمد]]{{ع}} به من خبر داد که [[پدر]] بزرگ تو در فلان روز لشکری را برای [[جنگ]] [[مسلمانان]] خواهد فرستاد، تو نیز در [[لباس]] خدمه با برخی از کنیزان به طور ناشناس با آنان همراه شو. من نیز [[دستور]] [[حضرت]] را [[اجرا]] کردم و پیش قراولان [[لشکر]] [[مسلمانان]] آمدند و ما را [[اسیر]] کردند.
*اما هیچ کس متوجه نشد که من [[فرزند]] [[پادشاه]] هستم مگر اکنون که تو از این [[راز]] [[آگاه]] شدی، چون من خود به تو این سر را فاش کردم. آن مردی که من در سهم [[غنیمت]] او قرار داشتم نام مرا پرسید، اما من نام واقعی خود را نگفتم و گفتم که نام من [[نرجس]]" است. [[بشر]] می‌‌گوید من تعجب کردم که او رومی است، اما [[عربی]] را به خوبی صحبت می‌‌کند، جناب [[نرجس خاتون]] گفت: چون جد من بسیار مشتاق بود که من [[آداب و رسوم]] را فرا گیرم، از این روی زنی مترجم را پیوسته نزد من می‌‌فرستاد و او هر صبح و [[شام]] می‌‌آمد و زبان [[عربی]] را به من می‌‌آموخت، تا اینکه زبانم به این سخن عادت کرد. [[بشر]] می‌‌گوید: زمانی که [[حضرت نرجس خاتون]] را به [[سامرا]] بردم، او را نزد [[امام هادی]]{{ع}} بردم و [[حضرت]] به او فرمود: آیا دیدی که [[خداوند]] چگونه [[اسلام]] را [[عزت]] بخشید و نصرانیت را [[خوار]] نمود، و [[اهل بیت]] [[رسول خدا]]{{صل}} را [[شرافت]] بخشید؟ [[حضرت نرجس خاتون]] عرضه داشت: من چگونه چیزی را که شما از آن آگاه‌ترید بیان کنم؟! [[حضرت]] فرمود: اکنون می‌‌خواهم تو را اکرام نمایم، می‌‌خواهم ده هزار درهم یا بشارتی که [[شرافت]] ابدی در آن است به تو بدهم، کدام یک را [[انتخاب]] می‌‌نمایی؟ [[نرجس خاتون]] گفت: البته که آن نوید پرشرف را به من بدهید! [[حضرت]] فرمود: پس [[بشارت]] ده به فرزندی که بر [[شرق]] و [[غرب]] [[دنیا]] [[سلطنت]] خواهد کرد و [[زمین]] را از [[عدل و داد]] پر می‌‌کند آن گونه که از [[ظلم و ستم]] پر شده است. [[حضرت نرجس]] عرض کرد: این [[فرزند]] از آنِ کیست؟ [[حضرت]] فرمود: از آن شخصی که [[رسول خدا]]{{صل}} در فلان شب تو را به [[عقد]] او در آورد و [[حضرت مسیح]] و [[وصی]] او تو را به [[ازدواج]] او در آوردند. [[نرجس خاتون]] گفت: آیا از [[فرزند]] شما [[ابو محمد]] است؟ [[حضرت]] فرمود: آیا او را می‌‌شناسی؟ [[حضرت نرجس]] عرضه داشت: از آن شبی که به دست سرور [[زنان]] و [[مادر]] [[ابا محمد]] [[مسلمان]] شدم هیچ شبی نشده که او به [[زیارت]] من نیامده باشد.
*آنگاه [[امام هادی]]{{ع}} به "[[کافور]]" فرمود: خواهرم [[حکیمه]] را نزد من بخوان. زمانی که جناب [[حکیمه خاتون]] وارد شد، [[حضرت]] به او فرمود: این همان [[نرجس خاتون]] است و [[حکیمه خاتون]] هم او را در آغوش کشید و بسیار از [[دیدار]] او [[خشنود]] شد. [[امام هادی]]{{ع}} به [[خواهر]] خود فرمود: ای دختر [[رسول خدا]]! او را به نزد خود ببر و [[واجبات]] [[دینی]] و [[احکام اسلام]] را به او بیاموز زیرا او [[همسر]] [[امام حسن عسکری]]{{ع}} خواهد بود و [[مادر]] [[حضرت قائم]]{{ع}}است<ref>کمال الدین: ص ۴۱۸.</ref>. برای جناب [[نرجس خاتون]]، غیر از [[ملیکه]] و [[نرجس]] نام‌های دیگر نیز ذکر کرده‌اند. از جمله "[[سوسن]]، [[ریحانه]] و [[صیقل]]"<ref>نجم الثاقب: باب اول:</ref><ref>[[عباس حیدرزاده|حیدرزاده، عباس]]، [[فرهنگنامه آخرالزمان (کتاب)|فرهنگنامه آخرالزمان]] صفحه ۵۹۵.</ref>.
==پرسش مستقیم==
==پرسش مستقیم==
* [[نام مادر امام مهدی چیست؟ (پرسش)]]
* [[نام مادر امام مهدی چیست؟ (پرسش)]]
خط ۵۰: خط ۶۳:
* [[پرونده:136861.jpg|22px]] [[خدامراد سلیمیان|سلیمیان، خدامراد]]، [[درسنامه مهدویت ج۱ (کتاب)|'''درسنامه مهدویت ج۱''']]
* [[پرونده:136861.jpg|22px]] [[خدامراد سلیمیان|سلیمیان، خدامراد]]، [[درسنامه مهدویت ج۱ (کتاب)|'''درسنامه مهدویت ج۱''']]
* [[پرونده:29873800.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|مجتبی تونه‌ای]]، [[موعودنامه (کتاب)|'''موعودنامه''']]
* [[پرونده:29873800.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|مجتبی تونه‌ای]]، [[موعودنامه (کتاب)|'''موعودنامه''']]
 
* [[پرونده:13681151.jpg|22px]] [[عباس حیدرزاده|حیدرزاده، عباس]]، [[فرهنگنامه آخرالزمان (کتاب)|'''فرهنگنامه آخرالزمان''']].
==پانویس==
==پانویس==
{{یادآوری پانویس}}
{{یادآوری پانویس}}
خط ۵۷: خط ۷۰:
{{امام مهدی}}
{{امام مهدی}}


[[رده:مدخل]]
[[رده:امام مهدی]]
[[رده:امام مهدی]]
[[رده:مادر امام مهدی]]
[[رده:مادر امام مهدی]]
[[رده:مدخل موعودنامه]]
[[رده:مدخل موعودنامه]]
[[رده:اتمام لینک داخلی]]
[[رده:اتمام لینک داخلی]]
۲۶٬۶۶۱

ویرایش