←شهامت و بزرگمنشی عبدالله بن حذافه
| خط ۴۳: | خط ۴۳: | ||
==[[شهامت]] و [[بزرگمنشی]] عبدالله بن حذافه== | ==[[شهامت]] و [[بزرگمنشی]] عبدالله بن حذافه== | ||
در یکی از جنگهای [[مسلمانان]] با [[رومیان]]، رومیان عبدالله را به همراه هشتاد نفر از مسلمانان[[اسیر]] کردند و ایشان را نزد [[قیصر روم]] فرستادند. [[قیصر]] به عبدالله پیشنهاد کرد که اگر [[مسیحی]] شوی تو را [[آزاد]] میکنم، عبدالله نپذیرفت. پس قیصر روم [[دستور]] داد تا دیگ بزرگی آوردند و روغن زیتون فراوانی را در آن ریخته آن را روی [[آتش]] نهادند. همین که روغن به [[جوش]] آمد، یکی از [[اسیران]] [[مسلمان]] را در آن روغن گداخته افکندند. به سرعت گوشتهای او از | در یکی از جنگهای [[مسلمانان]] با [[رومیان]]، رومیان عبدالله را به همراه هشتاد نفر از مسلمانان[[اسیر]] کردند و ایشان را نزد [[قیصر روم]] فرستادند. [[قیصر]] به عبدالله پیشنهاد کرد که اگر [[مسیحی]] شوی تو را [[آزاد]] میکنم، عبدالله نپذیرفت. پس قیصر روم [[دستور]] داد تا دیگ بزرگی آوردند و روغن زیتون فراوانی را در آن ریخته آن را روی [[آتش]] نهادند. همین که روغن به [[جوش]] آمد، یکی از [[اسیران]] [[مسلمان]] را در آن روغن گداخته افکندند. به سرعت گوشتهای او از استخوانهایش جدا شد و استخوانهای بدنش را روغن فرا گرفت. سپس قیصر روم عبدالله را به نزد خود خواند و گفت: "اگر [[دین]] [[نصاری]] را نپذیری تو نیز به همین [[سرنوشت]] دچار خواهی شد". عبدالله از [[پذیرفتن]] آن خودداری کرد. | ||
قیصر روم دستور داد تا او را در دیگ بیندازند، چون عبدالله به جلوی دیگ رسید، گریان شد. قیصر دستور داد تا او را برگردانند. پس به او گفت: "چرا [[گریه]] میکنی؟ از [[اسلام]] برگرد تا آزادت کنم". عبدالله گفت: "گریهام از [[ترس]] [[مرگ]] نیست بلکه گریهام | |||
[[سلطان]] [[روم]] از شهامت و [[بلندهمتی]] | قیصر روم دستور داد تا او را در دیگ بیندازند، چون عبدالله به جلوی دیگ رسید، گریان شد. قیصر دستور داد تا او را برگردانند. پس به او گفت: "چرا [[گریه]] میکنی؟ از [[اسلام]] برگرد تا آزادت کنم". عبدالله گفت: "گریهام از [[ترس]] [[مرگ]] نیست بلکه گریهام از آن است که [[آرزو]] میکنم کاش به اندازه موهای بدنم [[جان]] داشتم و همه را در [[راه]] [[دین خدا]] [[فدا]] میکردم". | ||
عبدالله از این کار هم خودداری کرد. [[قیصر روم]] به او گفت: "اگر سر مرا ببوسی، تو و تمام [[اسیران]] را [[آزاد]] خواهم کرد". [[عبدالله]] گفت: "اکنون که [[آزادی]] دیگران هم هست، حاضرم سرت را ببوسم". عبدالله سر [[قیصر]] را بوسید و خود و تمام [[اسرا]] آزاد شدند. قبل از ورود ایشان به [[مدینه]]، سرگذشت عبدالله را به [[خلیفه]] خبر دادند، [[عمر]] و گروهی از [[مسلمانان]] از او استقبال کردند و عمر برای [[سپاسگزاری]] از او، سرش را بوسید<ref>اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۰۸-۱۰۹.</ref>.<ref>[[عبدالرضا عسکری|عسکری، عبدالرضا]]، [[عبدالله بن حذافه (مقاله)|مقاله «عبدالله بن حذافه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، | |||
[[سلطان]] [[روم]] از شهامت و [[بلندهمتی]] عبدالله شگفت زده شد و به او پیشنهاد کرد که اگر [[نصرانیت]] را بپذیری، دخترم را به همسری تو در میآورم و نیمی از مملکت خود را به تو میدهم: باز هم عبدالله خواست او را نپذیرفت. قیصر روم به او گفت: "سر مرا ببوس تا آزادت سازم". | |||
عبدالله از این کار هم خودداری کرد. [[قیصر روم]] به او گفت: "اگر سر مرا ببوسی، تو و تمام [[اسیران]] را [[آزاد]] خواهم کرد". [[عبدالله]] گفت: "اکنون که [[آزادی]] دیگران هم هست، حاضرم سرت را ببوسم". عبدالله سر [[قیصر]] را بوسید و خود و تمام [[اسرا]] آزاد شدند. قبل از ورود ایشان به [[مدینه]]، سرگذشت عبدالله را به [[خلیفه]] خبر دادند، [[عمر]] و گروهی از [[مسلمانان]] از او استقبال کردند و عمر برای [[سپاسگزاری]] از او، سرش را بوسید<ref> اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۰۸-۱۰۹.</ref>.<ref>[[عبدالرضا عسکری|عسکری، عبدالرضا]]، [[عبدالله بن حذافه (مقاله)|مقاله «عبدالله بن حذافه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۷۱.</ref> | |||
==عبدالله بن حذافه و [[نقل روایت]]== | ==عبدالله بن حذافه و [[نقل روایت]]== | ||