امام حسین در کربلا: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
خط ۶۷: خط ۶۷:


در کتاب [[الملهوف (کتاب)|الملهوف]] آمده است: [[شمر بن ذی الجوشن]] - که [[خدا]]، لعنتش کند - آمد و ندا داد: خواهرزادگان من، عبد اللّه، جعفر، عبّاس و عثمان، کجا هستند؟ [[حسین]]{{ع}} فرمود: «پاسخش را بدهید، هر چند [[فاسق]] است؛ چراکه یکی از دایی‌های شماست». آنان به او گفتند: چه کار داری؟ گفت: ای خواهرزادگان من! شما در امان هستید. خود را به همراه برادرتان [[حسین]]، به کُشتن ندهید و در [[اطاعت]] [[امیر مؤمنان]] [[یزید بن معاویه]] باشید. [[عباس بن علی]]{{ع}}، او را ندا داد: «دستانت، بُریده باد و [[لعنت]] بر امانی که آورده‌ای، ای [[دشمن خدا]]! آیا به ما [[فرمان]] می‌دهی که [[برادر]] و سَرورمان حسین بن [[فاطمه]] را وا گذاریم و در اطاعت ملعونان و [[فرزندان]] ملعون‌ها درآییم؟!». [[شمر]]، خشمگینانه، به سوی لشکرش بازگشت<ref>{{متن حدیث|وَ أَقْبَلَ‏ شِمْرُ بْنُ‏ ذِي‏ الْجَوْشَنِ‏ لَعَنَهُ اللَّهُ فَنَادَى أَيْنَ بَنُو أُخْتِي عَبْدُ اللَّهِ وَ جَعْفَرٌ وَ الْعَبَّاسُ وَ عُثْمَانُ فَقَالَ الْحُسَيْنُ{{ع}} أَجِيبُوهُ وَ إِنْ كَانَ فَاسِقاً فَإِنَّهُ بَعْضُ أَخْوَالِكُمْ فَقَالُوا لَهُ مَا شَأْنُكَ فَقَالَ يَا بَنِي أُخْتِي أَنْتُمْ آمِنُونَ فَلَا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ مَعَ أَخِيكُمُ الْحُسَيْنِ{{ع}} وَ الْزَمُوا طَاعَةَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ يَزِيدَ قَالَ فَنَادَاهُ الْعَبَّاسُ بْنُ عَلِيٍّ{{ع}} تَبَّتْ يَدَاكَ وَ لُعِنَ مَا جِئْتَ بِهِ مِنْ أَمَانِكَ يَا عَدُوَّ اللَّهِ أَ تَأْمُرُنَا أَنْ نَتْرُكَ أَخَانَا وَ سَيِّدَنَا الْحُسَيْنَ بْنَ فَاطِمَةَ وَ نَدْخُلَ فِي طَاعَةِ اللُّعَنَاءِ وَ أَوْلَادِ اللُّعَنَاءِ قَالَ فَرَجَعَ الشِّمْرُ لَعَنَهُ اللَّهُ إِلَى عَسْكَرِهِ مُغْضَباً}} (الملهوف، ص۱۴۸؛ مثیر الأحزان، ص۵۵).</ref>.<ref>[[محمد محمدی ری‌شهری|محمدی ری‌شهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امام حسین (کتاب)|گزیده دانشنامه امام حسین]] ص ۴۷۹.</ref>
در کتاب [[الملهوف (کتاب)|الملهوف]] آمده است: [[شمر بن ذی الجوشن]] - که [[خدا]]، لعنتش کند - آمد و ندا داد: خواهرزادگان من، عبد اللّه، جعفر، عبّاس و عثمان، کجا هستند؟ [[حسین]]{{ع}} فرمود: «پاسخش را بدهید، هر چند [[فاسق]] است؛ چراکه یکی از دایی‌های شماست». آنان به او گفتند: چه کار داری؟ گفت: ای خواهرزادگان من! شما در امان هستید. خود را به همراه برادرتان [[حسین]]، به کُشتن ندهید و در [[اطاعت]] [[امیر مؤمنان]] [[یزید بن معاویه]] باشید. [[عباس بن علی]]{{ع}}، او را ندا داد: «دستانت، بُریده باد و [[لعنت]] بر امانی که آورده‌ای، ای [[دشمن خدا]]! آیا به ما [[فرمان]] می‌دهی که [[برادر]] و سَرورمان حسین بن [[فاطمه]] را وا گذاریم و در اطاعت ملعونان و [[فرزندان]] ملعون‌ها درآییم؟!». [[شمر]]، خشمگینانه، به سوی لشکرش بازگشت<ref>{{متن حدیث|وَ أَقْبَلَ‏ شِمْرُ بْنُ‏ ذِي‏ الْجَوْشَنِ‏ لَعَنَهُ اللَّهُ فَنَادَى أَيْنَ بَنُو أُخْتِي عَبْدُ اللَّهِ وَ جَعْفَرٌ وَ الْعَبَّاسُ وَ عُثْمَانُ فَقَالَ الْحُسَيْنُ{{ع}} أَجِيبُوهُ وَ إِنْ كَانَ فَاسِقاً فَإِنَّهُ بَعْضُ أَخْوَالِكُمْ فَقَالُوا لَهُ مَا شَأْنُكَ فَقَالَ يَا بَنِي أُخْتِي أَنْتُمْ آمِنُونَ فَلَا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ مَعَ أَخِيكُمُ الْحُسَيْنِ{{ع}} وَ الْزَمُوا طَاعَةَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ يَزِيدَ قَالَ فَنَادَاهُ الْعَبَّاسُ بْنُ عَلِيٍّ{{ع}} تَبَّتْ يَدَاكَ وَ لُعِنَ مَا جِئْتَ بِهِ مِنْ أَمَانِكَ يَا عَدُوَّ اللَّهِ أَ تَأْمُرُنَا أَنْ نَتْرُكَ أَخَانَا وَ سَيِّدَنَا الْحُسَيْنَ بْنَ فَاطِمَةَ وَ نَدْخُلَ فِي طَاعَةِ اللُّعَنَاءِ وَ أَوْلَادِ اللُّعَنَاءِ قَالَ فَرَجَعَ الشِّمْرُ لَعَنَهُ اللَّهُ إِلَى عَسْكَرِهِ مُغْضَباً}} (الملهوف، ص۱۴۸؛ مثیر الأحزان، ص۵۵).</ref>.<ref>[[محمد محمدی ری‌شهری|محمدی ری‌شهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امام حسین (کتاب)|گزیده دانشنامه امام حسین]] ص ۴۷۹.</ref>
==شب را مهلت گرفتن، برای [[نماز]] و [[دعا]] و [[استغفار]]==
از [[ابو مخنف]] نقل است، در یادکردِ حوادث عصر [[تاسوعا]]: [[حارث بن حصیره]] از [[عبد اللّه بن شریک عامری]] برایم نقل کرد که: [[عمر بن سعد]] ندا داد: ای [[لشکر]] [[خدا]]! سوار شوید و بشارتتان باد! آن گاه، خود با [[مردم]]، سوار شد و پس از [[نماز عصر]]، به سوی آنان ([[سپاه حسین]]{{ع}})، حرکت کرد. حسین{{ع}}، جلوی [[خیمه]] نشسته بود و شمشیرش را بر گِرد پاهایش حلقه کرده بود و خوابش برده، سرش بر روی زانوانش افتاده بود که خواهرش [[زینب]]{{س}}، صدای حرکت لشکر [[ابن سعد]] را شنید و به برادرش نزدیک شد و گفت: ای برادر من! آیا صداها را نمی‌شنوی که نزدیک شده‌اند؟ حسین{{ع}}، سرش را بلند کرد و فرمود: «[[پیامبر خدا]]{{صل}} را در [[خواب]] دیدم. به من فرمود: تو به سوی ما می‌آیی». خواهرش به صورت خود زد و گفت: وای بر من! [[حسین]]{{ع}} فرمود: «خواهرم! بر تو چنین مباد. آرام باش. [خدای] [[رحمان]]، بر تو [[رحم]] کند!». [[عباس بن علی]]{{ع}} گفت: ای [[برادر]]! آنان به سوی تو حرکت کرده‌اند. حسین{{ع}} برخاست و سپس فرمود: «ای عبّاس! ای برادرم! جانم فدایت! سوار شو و با آنان، [[ملاقات]] کن و بپرس که در چه حال‌اند و چه شده است و برای چه آمده‌اند؟». عبّاس{{ع}} با بیست سوار، به پیشواز آنان رفت. [[زهیر بن قین]] و [[حبیب بن مظاهر]] نیز میان آن بیست تن بودند. عبّاس{{ع}} به آنان گفت: چه شده و چه می‌خواهید؟ گفتند: [[فرمان]] [[امیر]] آمده که به شما پیشنهاد دهیم که یا به حکمش گردن نهید و یا با شما بجنگیم. عبّاس{{ع}} گفت: [[عجله]] نکنید تا به سوی ابا [[عبد]] [[اللّه]]، باز گردم و آنچه را گفتید، به او برسانم. آنان، ایستادند و سپس گفتند: او را ببین و از این موضوع، آگاهش کن. سپس نزد ما بیا و آنچه را که می‌گوید، به ما بگو. عبّاس{{ع}}، با [[شتاب]] به سوی حسین{{ع}} بازگشت تا باخبرش سازد؛ امّا یارانش ایستادند و با [[سپاهیان]] [[دشمن]]، سخن گفتند. حبیب بن مُظاهر، به زُهَیر بن قَین گفت: اگر می‌خواهی، تو با [[مردم]]، سخن بگو و اگر می‌خواهی، من سخن بگویم. زُهَیر به او گفت: تو این کار را آغاز کردی. پس تو با آنان، سخن بگو. حبیب بن مُظاهر، به آنان گفت: بدانید که - به [[خدا]] [[سوگند]]-، فردای [[قیامت]] و نزد خدا، چه بد مردمی هستند که بر او در می‌آیند، در حالی که [[فرزندان]] پیامبرش{{صل}} [[خاندان]] و [[اهل بیت]] او، و نیز [[عابدان]] این [[سرزمین]] و سحرخیزانِ کوشا و فراوانْ یادکنندگانِ خدا را کُشته‌اند! [[عزرة بن قیس]] به او گفت: تا می‌توانی، از خودت بگو و تعریف کن! زُهَیر به او گفت: ای عَزره! خدا از او تعریف کرده و رهنمونش شده است. از خدا [[پروا]] کن - ای عَزره - که من، [[خیرخواه]] تو هستم! تو را به [[خدا]] [[سوگند]] می‌دهم - ای عزره - که مبادا در کشتن جان‌های [[پاک]]، از [[یاوران]] [[گمراهی]] باشی! او گفت: ای زُهَیر! تو نزد ما، از [[پیروان]] این [[خاندان]]، به شمار نمی‌رفتی. تو [[عثمانی]] بودی! زُهَیر گفت: آیا تو از موضعگیری و ایستادنم در این جا، به این راه نمی‌بری که از آنها هستم؟! بدانید که - به خدا سوگند-، من هیچ گاه نامه‌ای به [[حسین]]{{ع}} ننوشته‌ام و پیکی روانه نساخته‌ام و به او [[وعده]] [[یاری]] نداده‌ام؛ امّا راه، ما را با هم گِرد آورد و هنگامی که او را دیدم، [[پیامبر خدا]]{{صل}} را و جایگاه حسین را در نزد او، به یاد آوردم و آنچه را از دشمنش و گروه شما به او رسیده، دانستم. پس اندیشیدم که یاری‌اش کنم و در گروه او باشم و جانم را فدایش کنم تا [[حقّ]] خدا و پیامبرش را که شما تباه کرده‌اید، پاس بدارم. [[عباس بن علی]]{{ع}}، به [[شتاب]] آمد تا به آنها رسید و گفت: ای [[مردم]]! ابا [[عبد]] [[اللّه]]، از شما می‌خواهد که امشب، باز گردید تا در این باره بیندیشد.... هنگامی که عبّاس بن علی{{ع}} نزد حسین{{ع}} آمد و پیشنهاد [[عمر بن سعد]] را باز گفت، [[امام حسین]]{{ع}} به او فرمود: «به سوی آنان، باز گرد و اگر توانستی، [[رویارویی]] با آنها را تا صبح به تأخیر بینداز و امشب، بازشان گردان. شاید که امشب برای پروردگارمان، [[نماز]] بخوانیم و او را بخوانیم و از وی [[آمرزش]] بخواهیم، که او خود می‌داند که من، نماز گزاردن برای او، [[تلاوت]] کتابش، [[دعا]] و آمرزش‌خواهیِ فراوان را دوست دارم». همچنین [[حارث بن حصیره]]، از [[عبداللّه بن شریک عامری]]، از [[امام زین العابدین]]{{ع}} برایم نقل کرد که فرمود: «پیکی از سوی عمر بن سعد، نزد ما آمد و به‌گونه‌ای ایستاد که سخنش را بشنویم و سپس گفت: ما تا فردا به شما، مهلت می‌دهیم. اگر [[تسلیم]] شدید، شما را به سوی امیرمان [[عبید اللّه بن زیاد]] می‌بریم، و اگر خودداری کردید، شما را رها نمی‌کنیم»<ref>{{متن حدیث|إِنَّ عُمَرَ بْنُ سَعْدٍ نادی يَا خَيْلَ‏ اللَّهِ‏ ارْكَبِي‏ وَ أَبْشِرِي!‏ فَرَكِبَ‏ فِي النَّاسِ، ثُمَّ زَحَفَ نَحّوَهُم بَعدَ صَلاةِ العَصْرِ، وَ حُسَيْنٌ{{ع}} جالِسٌ أمَامَ بَيتِهِ، مُحْتَبِيَاً بِسَيْفِهِ، إذْ خَفَقَ بِرَأْسِهِ عَلى رُكْبَتَيْهِ، وَ سَمِعَتْ اُخْتُهُ زَيْنَبُ{{س}} الصَّيْحَةَ، فَدَنَتْ مِنْ أخِيهَا، فَقَالَتْ: يَا أخِي، أما تَسْمَعُ الأَصْوَاتَ قَدِ اقْتَرَبَتْ؟! قَالَ: فَرَفَعَ الحُسَيْنُ{{ع}} رَأْسَهُ، فَقَالَ: إِنِّي رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ{{صل}} فِي المَنَامِ، فَقَالَ لي: إنَّكَ تَرُوحُ إلَيْنا، قَالَ: فَلَطَمَتْ اُخْتُهُ وَجْهَهَا، وَ قَالَتْ: يَا وَيْلَتَا! فَقَالَ: لَيْسَ لَكِ الوَيْلُ يَا اُخَيَّةُ، اسْكُنِي رَحِمَكِ الرَّحْمنُ! وَ قَالَ العَبّاسُ بنُ عَلِيٍّ{{ع}}: يَا أخِي! أتَاكَ القَوْمُ، قَالَ: فَنَهَضَ، ثُمَّ قَالَ: يَا عَبَّاسُ، ارْكَب بِنَفْسِي أنْتَ يَا أخِي حَتَّى تَلْقَاهُمْ، فَتَقُولُ لَهُمْ: مَا لَكُمْ، وَ مَا بَدا لَكُمْ؟ وَ تَسْأَ لُهُمْ عَمَّا جَاءَ بِهِمْ؟ فَأَتَاهُمُ العَبَّاسُ{{ع}}، فَاسْتَقْبَلَهُمْ فِي نَحْوٍ مِنْ عِشْرِينَ فَارِسَاً، فِيهِمْ زُهَيْرُ بْنُ القَينِ، وَ حَبِيبُ بْنُ مُظاهِرٍ، فَقَالَ لَهُمُ العَبَّاسُ{{ع}}: مَا بَدا لَكُمْ، وَ مَا تُرِيدُونَ؟ قَالُوا: جَاءَ أمْرُ الأَمِيرِ بِأَنْ نَعْرِضَ عَلَيْكُم أنْ تَنْزِلُوا عَلى حُكْمِهِ، أوْ نُنَازِلَكُمْ! قَالَ: فَلا تَعْجَلُوا حَتَّى أرْجِعَ إلى أبِي عَبْدِ اللَّهِ، فَأَعْرِضَ عَلَيْهِ مَا ذَكَرْتُمْ، قَالَ: فَوَقَفُوا، ثُمَّ قَالُوا: اِلقَهُ فَأَعْلِمْهُ ذلِكَ، ثُمَّ القَنَا بِمَا يَقُولُ. قَالَ: فَانْصَرَفَ العَبَّاسُ{{ع}} رَاجِعَاً يَرْكُضُ إلَى الحُسَيْنِ{{ع}} يُخْبِرُهُ بِالخَبَرِ، وَ وَقَفَ أصْحَابُهُ يُخَاطِبُونَ القَوْمَ، فَقَالَ حَبِيبُ بْنُ مُظاهِرٍ لِزُهَيْرِ بْنِ القَيْنِ: كَلِّمِ القَوْمَ إنْ شِئْتَ، وَ إنْ شِئْتَ كَلَّمْتُهُمْ. فَقَالَ لَهُ زُهَيرٌ: أنْتَ بَدَأتَ بِهَذَا، فَكُنْ أنْتَ تُكَلِّمُهُمْ، فَقَالَ لَهُمْ حَبِيبُ بْنُ مُظاهِرٍ: أمَا وَاللَّهِ، لَبِئْسَ القَوْمُ عِندَ اللَّهِ غَدَاً قَومٌ يَقْدَمُونَ عَلَيْهِ قَدْ قَتَلُوا ذُرِّيَّةَ نَبِيِّهِ{{ع}} وَعِتْرَتَهُ وَ أهْلَ بَيْتِهِ{{صل}}، وَعُبَّادَ أهْلِ هَذَا المِصْرِ المُجْتَهِدِينَ بِالأَسْحَارِ، وَالذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيرَاً. فَقَالَ لَهُ عَزْرَةُ بْنُ قَيسٍ: إنَّكَ لَتُزَكِّي نَفْسَكَ مَا اسْتَطَعْتَ! فَقَالَ لَهُ زُهَيرٌ: يَا عَزرَةُ! إنَّ اللَّهَ قَدْ زَكَّاها وَ هَدَاهَا، فَاتَّقِ اللَّهَ يَا عَزْرَةُ، فَإِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ، أنْشُدُكَ اللَّهَ يَا عَزرَةُ أنْ تَكُونَ مِمَّنْ يُعِينُ الضَّلالَ عَلى قَتْلِ النُّفُوسِ الزَّكِيَّةِ! قَالَ: يَا زُهَيرُ! مَا كُنْتَ عِنْدَنَا مِنْ شِيعَةِ أهْلِ هَذَا البَيْتِ. إنَّمَا كُنْتَ عُثْمَانِيَّاً! قَالَ: أفَلَسْتَ تَسْتَدِلُّ بِمَوقِفِي هَذَا أنِّي مِنْهُم! أما وَاللَّهِ، مَا كَتَبْتُ إلَيْهِ كِتَابَاً قَطُّ، وَ‌لا أرْسَلْتُ إلَيْهِ رَسُولاً قَطُّ، وَلَا وَعَدْتُهُ نُصْرَتِي قَطُّ، وَلكِنَّ الطَّرِيقَ جَمَعَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ، فَلَمَّا رَأَيْتُهُ ذَكَرْتُ بِهِ رَسُولَ اللَّهِ{{صل}} وَ مَكَانَهُ مِنْهُ، وَعَرَفْتُ مَا يُقْدَمُ عَلَيْهِ مِنْ عَدُوِّهِ وَ حِزْبِكُمْ، فَرَأَيْتُ أنْ أنْصُرَهُ، وَ أنْ أكُونَ فِي حِزْبِهِ، وَ أنْ أجْعَلَ نَفْسِي دُونَ نَفْسِهِ، حِفْظَاً لِمَا ضَيَّعْتُمْ مِنْ حَقِّ اللَّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ{{صل}}. قَالَ: وَ أقبَلَ العَبَّاسُ بْنُ عَلِيٍّ{{ع}} يَرْكُضُ حَتَّى انْتَهَى إلَيْهِمْ، فَقَالَ: يَا هؤُلاءِ، إنَّ أبَا عَبدِاللَّهِ يَسْأَ لُكُم أنْ تَنْصَرِفُوا هَذِهِ العَشِيَّةَ حَتَّى يَنْظُرَ فِي هَذَا الأَمْرِ... وَ كَانَ العَبَّاسُ بْنُ عَلِيٍّ{{ع}} حِينَ أتَى حُسَيْنَاً{{ع}} بِمَا عَرَضَ عَلَيْهِ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ قالَ: اِرْجِعْ إلَيْهِم، فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أنْ تُؤَخِّرَهُمْ إلى غُدْوَةٍ وَتَدْفَعَهُمْ عِنْدَ العَشِيَّةِ؛ لَعَلَّنَا نُصَلِّي لِرَبِّنَا اللَّيْلَةَ، وَ نَدْعُوهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ، فَهُوَ يَعْلَمُ أنِّي قَدْ كُنْتُ اُحِبُّ الصَّلاةَ لَهُ، وَ تِلاوَةَ كِتَابِهِ، وَ كَثرَةَ الدُّعَاءِ وَالاِسْتِغْفَارِ! قَالَ أبُو مِخْنَفٍ: حَدَّثَنِي الحَارِثُ بْنُ حَصِيرَةَ، عَن عَبدِ اللَّهِ بنِ شَرِيكٍ العَامِرِيِّ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ الحُسَيْنِ{{ع}} قَالَ: أتَانَا رَسُولٌ مِنْ قِبَلِ عُمَرَ بنِ سَعْدٍ، فَقَامَ مِثْلَ حَيْثُ يُسْمَعُ الصَّوتُ، فَقَالَ: إنَّا قَدْ أجَّلْنَاكُمْ إلى غَدٍ، فَإِنِ اسْتَسْلَمْتُم سَرَّحْنَا بِكُمْ إلى أمِيرِنَا عُبَيدِ اللَّهِ بنِ زِيادٍ، وَ إنْ أبَيْتُمْ فَلَسْنَا تَارِكِيكُمْ}} (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۶؛ أنساب الأشراف، ج۳، ص۳۹۱).</ref>.
در کتاب [[الملهوف (کتاب)|الملهوف]] آمده است: هنگامی که [[حسین]]{{ع}}، [[حرص]] ورزی [[دشمن]] را در [[شتاب]] برای [[نبرد]] و اندک بودن بهره‌مندی شان از [[اندرز]] و سخن را دید، به برادرش عبّاس{{ع}} فرمود: «اگر می‌توانی، آنان را امروز از [نبرد با] ما منصرف کنی، بکن، تا امشب را برای پروردگارمان، [[نماز]] بگزاریم که او می‌داند من، نماز گزاردن برای او و [[تلاوت]] کتابش را دوست دارم». عبّاس{{ع}}، این را از ایشان خواست و [[عمر بن سعد]]، درنگ کرد. [[عمرو بن حجاج زبیدی]]، به او گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]، اگر آنان ترک و [[دیلم]] نیز بودند و این را خواسته بودند، موافقت می‌کردیم، حال که [[خاندان]] [[محمّد]]{{صل}} هستند، چگونه نپذیریم؟! از این‌رو، [[لشکر]] عمر بن سعد، موافقت کرد. [[حسین]]{{ع}}، نشسته، خوابش بُرد. سپس بیدار شد و گفت: «ای [[خواهر]]! این [[ساعت]]، جدّم محمّد{{صل}} و پدرم [[علی]]{{ع}}، و مادرم [[فاطمه]]{{س}} و برادرم [[حسن]]{{ع}} را در [[عالم رؤیا]] دیدم که می‌گفتند: ای حسین! تو به زودی، (بر اساس برخی [[روایت‌ها]]: فردا) به سوی ما می‌آیی». [[زینب]]{{س}}، بر صورت خود زد و شیوَنی کشید. حسین{{ع}} به او فرمود: «آرام‌تر! [[دشمن]] را شماتت‌کننده ما مکن»<ref>{{متن حدیث|لَمَّا رَأَى الْحُسَيْنُ{{ع}} حِرْصَ‏ الْقَوْمِ‏ عَلَى‏ تَعْجِيلِ‏ الْقِتَالِ‏ وَ قِلَّةَ انْتِفَاعِهِمْ بِالوَعْظِ وَ الْمَقَالِ قَالَ لِأَخِيهِ الْعَبَّاسِ{{ع}} إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَصْرِفَهُمْ عَنَّا فِي هَذَا الْيَوْمِ فَافْعَلْ لَعَلَّنَا نُصَلِّي لِرَبِّنَا فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ أَنِّي أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ وَ تِلَاوَةَ كِتَابِهِ. قَالَ الرَّاوِي: فَسَأَلَهُمُ الْعَبَّاسُ ذَلِكَ فَتَوَقَّفَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ فَقَالَ عَمْرُو بْنُ الْحَجَّاجِ الزُّبَيْدِيُّ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّهُمْ مِنَ التُّرْكِ وَ الدَّيْلَمِ وَ سَأَلُوا ذَلِكَ لَأَجَبْنَاهُمْ فَكَيْفَ وَ هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ{{صل}} فَأَجَابُوهُمْ إِلَى ذَلِكَ. قَالَ الرَّاوِي: وَ جَلَسَ الْحُسَيْنُ{{ع}} فَرَقَدَ ثُمَّ اسْتَيْقَظَ وَ قَالَ: يَا أُخْتَاهْ إِنِّي رَأَيْتُ السَّاعَةَ جَدِّي مُحَمَّداً{{صل}} وَ أَبِي عَلِيّاً وَ أُمِّي فَاطِمَةَ وَ أَخِيَ الْحَسَنَ{{عم}} وَ هُمْ يَقُولُونَ يَا حُسَيْنُ{{ع}} إِنَّكَ رَائِحٌ إِلَيْنَا عَنْ قَرِيبٍ وَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ غَداً. قَالَ الرَّاوِي: فَلَطَمَتْ زَيْنَبُ{{س}} وَجْهَهَا وَ صَاحَتْ فَقَالَ لَهَا الْحُسَيْنُ{{ع}} مَهْلًا لَا تُشْمِتِي الْقَوْمَ بِنَا}} (الملهوف، ص۱۵۰؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۹۱).</ref>.<ref>[[محمد محمدی ری‌شهری|محمدی ری‌شهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امام حسین (کتاب)|گزیده دانشنامه امام حسین]] ص ۴۸۱.</ref>
==[[سخن گفتن]] [[امام]]{{ع}} با [[خانواده]] و یارانش و پیشنهاد بازگشت دادن به همگی آنها==
[[عبد الله بن شریک عامری]] از [[امام زین العابدین]] نقل می‌کند: حسین{{ع}}، یارانش را پس از باز گشت عمر بن سعد، گِرد آورد، و این، هنگام غروب بود. من، [[بیمار]] بودم. خودم را به او نزدیک کردم تا سخنش را بشنوم. شنیدم که پدرم به یارانش می‌گوید: «[[خداوند]] - تبارک و تعالی - را با [[بهترین]] ثناها، می‌ستایم و او را بر [[شادی]] و [[سختی]]، [[ستایش]] می‌کنم. خدایا! تو را بر این می‌ستایم که به [[نبوّت]]، گرامی مان داشتی و [[قرآن]] را به ما آموختی و در [[دین]]، بینایمان گرداندی و برایمان، گوش و چشم و [[دل]]، قرار دادی و ما را از [[مشرکان]]، قرار ندادی. امّا بعد، من، یارانی شایسته‌تر و بهتر از [[یاران]] خود نمی‌شناسم و خانواده‌ای بهتر از خانواده‌ام، در [[نیکی]] کردن و صِله اَرحام، سراغ ندارم. خداوند، از جانب من به همه شما، جزای خیر دهد! هان! من [[گمان]] دارم که [[روز]] [[کارزار]] ما با این [[دشمنان]]، فرداست. هان که من، نظرم را برایتان گفتم! همگی آزادید که بروید. تعهّدی به من ندارید. این [سیاهیِ]شب، شما را پوشانده است. آن را مَرکب خود سازید»<ref>{{متن حدیث|جَمَعَ الحُسَيْنُ{{ع}} أصْحَابَهُ بَعْدَمَا رَجَعَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ، وَ ذَلِكَ عِنْدَ قُرْبِ المَسَاءِ، قَالَ عَلِيُّ بْنُ الحُسَيْنِ{{ع}}: فَدَنَوْتُ مِنْهُ لِأَسْمَعَ وَ أنَا مَرِيضٌ، فَسَمِعْتُ أبِي وَ هُوَ يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ:أَثْنَى‏ عَلَى‏ اللَّهِ‏ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أحْسَنَ الثَّنَاءِ، وَ أحْمَدُهُ عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ، اللَّهُمَّ إنِّي أَحْمَدُكَ عَلَى أَنْ أكْرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّةِ، وَعَلَّمْتَنَا القُرآنَ، وَ فَقَّهْتَنَا فِي الدِّينِ، وَ جَعَلْتَ لَنَا أسْمَاعَاً وَ أبْصَارَاً وَ أفْئِدَةً، وَ لَمْ تَجْعَلْنَا مِنَ المُشْرِكِينَ. أمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي لَا أَعْلَمُ أَصْحَابَاً أوْلَى وَ لَا خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي، وَ لَا أَهْلَ بَيْتٍ أبَرَّ وَ لَا أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي، فَجَزَاكُمُ اللَّهُ عَنِّي جَمِيعَاً خَيْرَاً، ألَا وَ إنِّي أَظُنُّ يَوْمَنَا مِنْ هَؤُلاءِ الْأَعْدَاءِ غَدَاً، أَلَا وَ‌إِنِّي قَدْ رَأَيْتُ لَكُمْ، فَانْطَلِقُوا جَمِيعَاً فِي حِلٍّ، لَيْسَ عَلَيْكُم مِنِّي ذِمَامٌ، هَذَا لَيْلٌ قَدْ غَشِيَكُمْ، فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً}} (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۵۹).</ref>.<ref>[[محمد محمدی ری‌شهری|محمدی ری‌شهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امام حسین (کتاب)|گزیده دانشنامه امام حسین]] ص ۴۸۵.</ref>
==پاسخ [[خانواده]] و [[یاران امام]]{{ع}}==
[[عبد اللّه بن منصور]] از [[امام صادق]]{{ع}} نقل کرده است: هنگامی که [[نامه]] [[عبید اللّه بن زیاد]]، به [[عمر بن سعد]] رسید، [[عمر]] به جارچی‌اش [[فرمان]] داد که ندا در دهد: ما امروز و امشب را به [[حسین]] و یارانش، مهلت دادیم. این بر حسین{{ع}} و یارانش، گران آمد. حسین{{ع}} در میان یارانش به سخن ایستاد و فرمود: «خدایا! من، نه خاندانی را می‌شناسم که از خاندانم، نیکوکارتر و پاک‌تر و پاکیزه‌تر باشند، و نه یارانی را که بهتر از [[یاران]] من باشند. می‌بینید که چه شده است؟ شما از [[بیعت]] من آزادید و چیزی به گردنتان نیست و تعهّدی به من ندارید. این، شب است که [[تاریکی]] آن، شما را فرا گرفته است. آن را مَرکب خود گیرید و در [[شهرها]] پراکنده شوید، که این [[جماعت]]، مرا می‌جویند و اگر به من دست یابند، از تعقیب دیگران، دست می‌کشند». [[عبداللّه بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب]]، برخاست و گفت: ای [[فرزند پیامبر]] [[خدا]]! اگر ما، بزرگ و پیر و سَرورمان، زاده سَرور عموهایمان، فرزند پیامبرمان و سَرور [[پیامبران]] را وا بگذاریم و همراهش [[شمشیر]] نزنیم و با نیزه، همراهش نجنگیم، [[مردم]] به ما چه می‌گویند؟ به خدا [[سوگند]]، نه؛ تا آنکه به همان جایی در آییم که تو در می‌آیی و [[جان]] هایمان را فدایِ تو کنیم و [[خون]] هایمان را به پای تو بریزیم، که چون چنین کردیم، آنچه را بر عهده ماست، ادا نموده و از عهده [[وظیفه]] مان، بیرون آمده ایم. مردی به نام [[زهیر بن قین بجلی]] نیز برخاست و به [[امام]]{{ع}} گفت: ای فرزند پیامبر خدا! [[دوست]] داشتم که کشته شوم و دوباره، زنده شوم و سپس کشته شوم و دوباره، زنده شوم و آن گاه، کشته شوم و باز، زنده شوم و تا صدبار به خاطر تو و همراهیانت کشته شوم، امّا خدا با من، [[مرگ]] را از شما [[اهل بیت]]، دور بگردانَد. امام{{ع}} به او و یارانش فرمود: «جزای خیر ببینید!»<ref>{{متن حدیث|فَلَمَّا وَصَلَ الْكِتَابُ [مِن عُبَیْدِ اللّهِ بْنِ زِیادٍ] إِلَى عُمَرَ بْنِ‏ سَعْدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ أَمَرَ مُنَادِيَهُ فَنَادَى إِنَّا قَدْ أَجَّلْنَا حُسَيْناً وَ أَصْحَابَهُ يَوْمَهُمْ وَ لَيْلَتَهُمْ فَشَقَّ ذَلِكَ عَلَى الْحُسَيْنِ{{ع}} وَ عَلَى أَصْحَابِهِ فَقَامَ الْحُسَيْنُ{{ع}} فِي أَصْحَابِهِ خَطِيباً فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي لَا أَعْرِفُ‏ أَهْلَ‏ بَيْتٍ‏ أَبَرَّ وَ لَا أَزْكَى وَ لَا أَطْهَرَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي وَ لَا أَصْحَاباً هُمْ خَيْرٌ مِنْ أَصْحَابِي وَ قَدْ نَزَلَ بِي مَا قَدْ تَرَوْنَ وَ أَنْتُمْ فِي حِلٍّ مِنْ بَيْعَتِي لَيْسَتْ لِي فِي أَعْنَاقِكُمْ بَيْعَةٌ وَ لَا لِي عَلَيْكُمْ ذِمَّةٌ وَ هَذَا اللَّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلًا وَ تَفَرَّقُوا فِي سَوَادِهِ فَإِنَّ الْقَوْمَ إِنَّمَا يَطْلُبُونِّي وَ لَوْ ظَفِرُوا بِي لَذَهَلُوا عَنْ طَلَبِ غَيْرِي فَقَامَ إِلَيْهِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا ذَا يَقُولُ لَنَا النَّاسُ إِنْ نَحْنُ خَذَلْنَا شَيْخَنَا وَ كَبِيرَنَا وَ سَيِّدَنَا وَ ابْنَ سَيِّدِ الْأَعْمَامِ وَ ابْنَ نَبِيِّنَا سَيِّدِ الْأَنْبِيَاءِ لَمْ نَضْرِبْ مَعَهُ بِسَيْفٍ وَ لَمْ نُقَاتِلْ مَعَهُ بِرُمْحٍ لَا وَ اللَّهِ أَوْ نَرِدَ مَوْرِدَكَ وَ نَجْعَلَ أَنْفُسَنَا دُونَ نَفْسِكَ وَ دِمَاءَنَا دُونَ دَمِكَ فَإِذَا نَحْنُ فَعَلْنَا ذَلِكَ فَقَدْ قَضَيْنَا مَا عَلَيْنَا وَ خَرَجْنَا مِمَّا لَزِمَنَا وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ زُهَيْرُ بْنُ الْقَيْنِ الْبَجَلِيُّ فَقَالَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَدِدْتُ أَنِّي قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتُ ثُمَّ قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتْ ثُمَّ قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتُ فِيكَ وَ فِي الَّذِينَ مَعَكَ مِائَةَ قَتْلَةٍ وَ إِنَّ اللَّهَ دَفَعَ بِي عَنْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ فَقَالَ لَهُ وَ لِأَصْحَابِهِ جُزِيتُمْ خَيْراً}} (الأمالی، صدوق، ص۲۲۰، ح۲۳۹).</ref>.
از [[اسود بن قیس عبدی]] اینگونه نقل است: به [[محمد بن بشیر حضرمی]] گفته شد: پسرت، در مرز [[ری]]، [[اسیر]] شده است. گفت: او و خودم را به حساب [[خدا]] می‌گذارم. نه [[دوست]] داشتم که اسیر شود، و نه پس از او بمانم. [[حسین]]{{ع}}، سخن او را شنید. به او فرمود: «[[خداوند]]، رحمتت کند! بیعتم را از تو برداشتم. [برو و] به [[آزاد]] کردن فرزندت بپرداز». او گفت: درندگان، مرا زنده زنده بخورند، اگر از تو جدا شوم! [[امام]]{{ع}} فرمود: «پس، این جامه‌های گران بها را در اختیارِ فرزندت قرار ده تا با آنها، فِدیه (جانْ فدای) برادرش را فراهم کند». سپس، پنج [[جامه]] به [[ارزش]] هزار [[دینار]] به او بخشید<ref>{{متن حدیث|قِيلَ لِمُحَمَّدِ بْنِ بَشِيرٍ الْحَضْرَمِيِّ: قَدْ أُسِرَ ابْنُكَ بِثَغْرِ الرَّيِّ قَالَ عِنْدَ اللَّهِ أَحْتَسِبُهُ وَ نَفْسِي مَا كُنْتُ‏ أُحِبُّ‏ أَنْ‏ يُؤْسَرَ وَ لَا أَنْ أَبْقَى بَعْدَهُ فَسَمِعَ قَوْلَهُ الْحُسَيْنُ{{ع}} فَقَالَ لَهُ رَحِمَكَ اللَّهُ أَنْتَ فِي حِلٍّ مِنْ بَيْعَتِي فَاعْمَلْ فِي فَكَاكِ ابْنِكَ قَالَ أَكَلَتْنِي السِّبَاعُ حَيّاً إِنْ فَارَقْتُكَ قَالَ فَأَعْطِ ابْنَكَ‏ هَذِهِ الْأَثْوَابَ وَ الْبُرُودَ يَسْتَعِينُ بِهَا فِي فِکَاکِ أَخِيهِ فَأَعْطَاهُ خَمْسَةَ أَثْوَابٍ قِيمَتُهَا أَلْفُ دِينَارٍ}} (الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة)، ج۱، ص۴۶۸، ح۴۴۳؛ تهذیب الکمال، ج۶، ص۴۰۷).</ref>.<ref>[[محمد محمدی ری‌شهری|محمدی ری‌شهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امام حسین (کتاب)|گزیده دانشنامه امام حسین]] ص ۴۸۶.</ref>


== جستارهای وابسته ==
== جستارهای وابسته ==

نسخهٔ ‏۲۹ اوت ۲۰۲۱، ساعت ۰۸:۳۴

اين مدخل از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:

فرود آمدن امام(ع) در کربلا

در کتاب الإرشاد آمده است: روز پنج شنبه، دوم محرّم [سال ۶۱] هجری، امام حسین(ع)، در کربلا فرود آمد[۱].

ابن شهرآشوب نقل کرده: روز پنج شنبه، دوم محرّم سال ۶۱ هجری، امام حسین(ع) و لشکرش را به سوی کربلا راندند. امام(ع) در آنجا فرود آمد و فرمود: «اینجا، جایگاه کَرْب (رنج) و بَلاست. این جا، جایگاه مَرکب‌ها و بار و بُنه ماست و [اینجا] قتلگاه مردانمان و جای ریخته شدن خونمان است»[۲].[۳]

سرزمین اندوه و بلا

از مطلب بن عبد اللّه بن حنطب نقل است: هنگامی که حسین بن علی(ع) را محاصره کردند، پرسید: «نام این سرزمین چیست؟». گفتند: کربلا. فرمود: «پیامبر(ص) راست گفت. به درستی که این، سرزمینِ کَرْب (اندوه) و بلاست»[۴].

از ام سلمه نقل شده گفت: روزی پیامبر خدا(ص) در خانه‌ام نشسته بود که فرمود: «کسی بر من وارد نشود». من، چشم انتظار بودم، که حسین(ع) وارد شد و صدای گریه پیامبر خدا(ص) را شنیدم. سَرَک کشیدم. دیدم حسین(ع) در دامان پیامبر(ص) است و ایشان، گریه کنان، دست بر پیشانی خود می‌کشد. گفتم: به خدا سوگند، نفهمیدم کِی داخل شد! پیامبر(ص) فرمود: «جبرئیل، با ما در خانه بود و گفت: او (حسین) را دوست داری؟ گفتم: از دنیا [او را] دوست دارم. جبرئیل گفت: بی‌تردید، امّتت، او را به زودی در سرزمینی به نام کربلا می‌کُشند». [امّ سلمه گفت:] سپس جبرئیل، از خاک آنجا برگرفت و به پیامبر(ص) نشان داد و حسین(ع) [سال‌ها بعد،] هنگامی که او را برای کشتن محاصره کردند، پرسید: «نام این سرزمین چیست؟». گفتند: کربلا. فرمود: «خدا و پیامبرش راست گفتند؛ سرزمینِ کرب (اندوه) و بلاست»[۵].[۶]

نامه امام(ع) به هاشمیان

میسر بن عبد العزیز از امام باقر اینچنین نقل می‌کند که: حسین بن علی(ع) از کربلا به محمد بن حنفیه نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان. از حسین بن علی، به محمد بن علی و خویشاوندان هاشمی‌اش. امّا بعد، گویی که دنیا، هیچ گاه نبوده است و آخرت، همیشه هست. والسّلام!»[۷].[۸]

داستان بیرون آمدن عمر بن سعد برای نبرد با امام(ع)

خبر دادن امام علی(ع) از برگزیدن دوزخ به وسیله ابن سعد

محمد بن سیرین از یکی از یارانش اینگونه نقل کرده است: علی(ع) به عمر بن سعد فرمود: «تو در چه حالی هستی، هنگامی که در دوراهیِ بر گُزیدن بهشت یا دوزخ، قرار می‌گیری و دوزخ را بر می‌گزینی؟!»[۹].[۱۰]

برگزیدن دوزخ

عمار دهنی از امام باقر(ع) نقل کرده: عبید اللّه بن زیاد، فرمان روایی ری را به عمر بن سعد بن ابی وقاص سپرد و فرمان حکومت را به او داد و گفت: مرا از این مرد(یعنی حسین(ع))، آسوده کن. عمر گفت: مرا معاف بدار؛ امّا ابن زیاد نپذیرفت. عمر گفت: امشب را به من مهلت بده. به او مهلت داد. عمر، در کارش اندیشید و چون صبح شد، نزد ابن زیاد آمد و آنچه را بِدان فرمان یافته بود، پذیرفت. سپس عمر بن سعد، به سوی امام(ع)، روانه شد[۱۱].

در کتاب تاریخ الطبری آمده است که: عقبة بن سمعان می‌گوید: سبب خارج شدن عمر بن سعد به سوی حسین(ع)، این بود که عبید اللّه بن زیاد، او را بر چهار هزار تن از کوفیان، گماشته بود تا آنان را به سوی دَستَبی[۱۲] ببرد و با دیلمیان - که به دستَبی رفته و بر آن جا، چیره شده بودند-، رویارویی کند. ابن زیاد، فرمان حکومت ری را به نام عمر نوشت و فرمان حرکت را به او داد. او بیرون رفت و در حمّام اَعیَن، خیمه لشکر را بر پا کرد. هنگامی که ماجرای امام حسین(ع) پیش آمد و ایشان، به سوی کوفه حرکت کرد، ابن زیاد، عمر بن سعد را فرا خواند و گفت: به سوی حسین، حرکت کن. هنگامی که از کار ما و او فارغ شدیم، به سوی فرمانروایی خود می‌روی. عمر بن سعد به او گفت: خدایت رحمت کند! اگر می‌توانی مرا معاف بداری، معاف بدار. عبید اللّه به او گفت: آری؛ به شرط آنکه فرمان حکومت ری را به ما، باز گردانی. هنگامی که ابن زیاد، این را گفت، عمر بن سعد گفت: امروز را به من، مهلت بده تا بیندیشم. او بازگشت تا با خیرخواهانش، مشورت کند. با هیچ کس مشورت نکرد، جز آنکه او را [از پذیرش این کار،]باز داشت. حمزه پسر مغیرة بن شعبه - که خواهرزاده‌اش بود-، آمد و گفت: ای دایی! تو را به خدا سوگند می‌دهم که مبادا به سوی حسین، حرکت کنی و خدایت را نافرمانی کرده، قطع رَحِم کنی! به خدا سوگند، اگر همه دنیا و زمین و دارایی‌هایش، از آنِ تو باشد و از آنها دست بشویی، برایت بهتر است از آنکه خدا را دیدار کنی، در حالی که [ریختن] خون حسین(ع) را به گردن داری! عمر بن سعد به او گفت: بی‌گمان، به خواست خدا، این کار را می‌کنم. هشام می‌گوید: عوانة بن حکم، از عمار بن عبد اللّه بن یسار جهنی، از پدرش نقل می‌کند که گفت: بر عمر بن سعد، وارد شدم. او فرمان یافته بود تا به سوی حسین(ع) برود. به من گفت: امیر (ابن زیاد) به من فرمان داده که به سوی حسین بروم؛ ولی من نپذیرفته‌ام. به او گفتم: کار درستی کردهای. خدا، هدایتت کند! به گردن دیگری بینداز. انجام نده و به سوی حسین، مرو. از نزدش بیرون آمدم. کسی نزدم آمد و گفت: این، عمر بن سعد است که مردم را برای حرکت به سوی حسین، فرا می‌خوانَد. پس نزد او رفتم. نشسته بود و هنگامی که مرا دید، رویش را برگردانْد. دانستم که تصمیم به حرکت و رویارویی با حسین(ع) گرفته است؛ لذا از نزدش بیرون آمدم. عمر بن سعد، به سوی ابن زیاد رفت و گفت: خداوند، کارت را به صلاح دارد! تو، این کار و عهد فرمانروایی را به من سپرده‌ای و مردم، آن را شنیده‌اند. اگر صلاح می‌بینی، آن را تنفیذ کن و کس دیگری را از میان بزرگان کوفه، به سوی حسین، روانه کن، که من برای تو در جنگ، سودمندتر و با کفایت‌تر از آنها نیستم. سپس، تنی چند را نام بُرد. ابن زیاد به او گفت: بزرگان کوفه را به من معرّفی نکن و برای فرستادن کسی، از تو مشورتی نخواسته‌ام. اگر با لشکر ما می‌روی، برو؛ و گر نه، فرمانِ ما را باز گردان. عمر نیز چون پافشاری او را دید، گفت: می‌روم. عمر، با چهار هزار نفر، حرکت کرد و فردای روز رسیدن حسین(ع) به نینوا، به آنجا رسید[۱۳].[۱۴]

تلاش‌های ابن زیاد برای حرکت دادن لشکر به سوی کربلا

از کتاب الفتوح اینگونه نقل شده است که: عبید اللّه بن زیاد، مردم را در مسجد کوفه، گِرد آورد و [از کاخش] بیرون آمد و بر بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی، گفت: ای مردم! شما، خاندان سفیان را تجربه کردید و آنها را آن‌گونه یافتید که دوست داشتید؛ و این، یزید است که او را به سیرتِ نیکو و روش پسندیده و نیکی به مردم و مراقبت از مرزها و بخشش به جا می‌شناسید، گو این که پدرش نیز این‌گونه بود. امیر مؤمنان، یزید، بر گرامیداشتِ شما، افزوده و به من نوشته است تا چهار هزار دینار و دویست هزار درهم را در میانتان تقسیم کنم و شما را به سوی جنگ با دشمنش، حسین بن علی، بیرون ببرم. پس به [سخنان او] گوش دهید و فرمان ببرید. والسّلام! سپس، از منبر، فرود آمد و عطای آنان را میان بزرگانشان، تقسیم کرد و آنان را به حرکت و همراهی و یاری دادن به عمر بن سعد در جنگ با حسین(ع)، فرا خواند. نخستین کسی که به سوی عمر بن سعد، حرکت کرد، شمر بن ذی الجوشن سلولی - که لعنت خدا بر او باد - بود که با چهار هزار تن، به او پیوست و لشکر عمر بن سعد، به نُه هزار تن رسید. پس از او، زید بن رکاب کلبی با دو هزار تن، حصین بن نمیر سکونی با چهار هزار تن، مصاب ماری (مُضایر مازِنی) با سه هزار تن و نصر بن حربه با دو هزار تن، به او پیوستند و سپاهش به بیست هزار تن رسید. آن گاه ابن زیاد، مردی را به سوی شبث بن ربعی ریاحی فرستاد و از او خواست که به سوی عمر بن سعد برود. او بیماری را بهانه کرد. ابن زیاد به او گفت: آیا خود را به بیماری می‌زنی؟ اگر تو گوش به فرمان ما هستی، به سوی جنگ با دشمن ما برو. او نیز پس از آنکه ابن زیاد، او را بزرگ داشت و عطایا و هدایایی به وی بخشید، با هزار سوار، به عمر بن سعد پیوست. پس از آن، حجار بن ابجر نیز با هزار سوار، از پیِ او آمد و سپاه عمر بن سعد، به ۲۲ هزار پیاده و سواره رسید. آن گاه ابن زیاد، به عمر بن سعد نوشت: «با فراوانیِ سواره و پیاده، بهانه‌ای در جنگ با حسین، برایت نگذاشته‌ام. دقّت کن که هیچ کاری را آغاز مکنی، جز آنکه صبح و شب، با هر پیک بامدادی و شامگاهی، با من مشورت کنی. والسّلام!». عبید اللّه بن زیاد، همواره کسی را به سوی عمر بن سعد، روانه می‌کرد و از او می‌خواست تا در نبرد با حسین(ع)، شتاب کند. دسته‌های سپاه عمر بن سعد، شش روز از محرّم گذشته، به هم پیوستند[۱۵].[۱۶]

رسیدن عمر بن سعد به کربلا

از عمار بن عبد اللّه بن یسار جهنی نقل است: عمر بن سعد، با چهار هزار نفر آمد تا در فردای همان روزی که حسین(ع) در نینوا فرود آمد، بر او در آمد[۱۷].

در کتاب تاریخ الیعقوبی آمده است: هنگامی که خبر نزدیک شدن حسین(ع) به کوفه، به عبید اللّه بن زیاد رسید، حر بن یزید را روانه کرد و او، حسین(ع) را از رفتن به راه خود، باز داشت. سپس عمر بن سعد را با لشکری فرستاد که حسین(ع) را در جایی کنار فرات به نام کربلا، دیدار کرد. حسین(ع)، با ۶۲ یا ۷۲ تن از خاندان و یارانش بود و عمر بن سعد، با چهار هزار تن [سپاهی]. آنان، آب را از حسین(ع)، باز داشتند و میان او و فرات، جدایی انداختند و حسین(ع)، آنان را به خدا سوگند داد؛ امّا ایشان، چیز دیگری جز جنگ یا تسلیم شدن را نپذیرفتند؛ تسلیم شدن به این صورت که نزد عبید اللّه بن زیاد بروند و نظر او را بپذیرند و حکم یزید را جاری کنند[۱۸].[۱۹]

نامه ابن زیاد به امام(ع) و پاسخ ندادن ایشان

از کتاب الفتوح نقل شده: حر بن یزید، با هزار سوار آمد و رو به روی حسین(ع)، فرود آمد. سپس به عبید اللّه بن زیاد، خبر فرود آمدن حسین(ع) را به سرزمین کربلا نوشت. عبید اللّه بن زیاد نیز به حسین(ع) چنین نوشت: «امّا بعد، ای حسین! خبر فرود آمدنت به کربلا، به من رسیده و امیرمؤمنان یزید بن معاویه، به من نوشته است که بستر نگُسترم و نانِ سیر نخورم تا آنکه تو را به خدای دانای لطیف، ملحق کنم یا به حکم من و یزید بن معاویه، گردن بنهی. والسّلام!». هنگامی که نامه رسید، حسین(ع) آن را خواند. سپس آن را پرتاب کرد و فرمود: «قومی که رضایتِ خودشان را بر رضایت آفریدگارشان مقدّم بدارند، رستگار نمی‌شوند». پیک به حسین(ع) گفت: ابا عبد اللّه! پاسخ نامه؟ حسین(ع) فرمود: «من به او پاسخی نمی‌دهم؛ چراکه عذاب الهی بر او حتمی شده است». پیک، این را به ابن زیاد گفت و او به شدّت، خشمگین شد[۲۰].[۲۱]

دیدار امام(ع) و ابن سعد، میان دو لشکر

از خوارزمی نقل است: حسین(ع)، به عمر بن سعد، پیام فرستاد که: «می خواهم با تو گفتگو کنم. امشب میان لشکر من و لشکر خودت، همدیگر را ببینیم». عمر بن سعد، با بیست سوار و حسین(ع) نیز با همین تعداد، بیرون آمدند. هنگامی که یکدیگر را دیدند، حسین(ع) به یارانش فرمان داد و آنان، از او کناره گرفتند و تنها برادرش عبّاس(ع) و پسرش علی اکبر(ع) در کنارش ماندند. ابن سعد نیز به یارانش فرمان داد. آنان هم از او دور شدند و تنها فرزندش حَفْص و غلامش به نام لاحِق، در کنار او ماندند. حسین(ع) به ابن سعد گفت: «وای بر تو! آیا از خدایی که بازگشتت به سوی اوست، پروا نمی‌کنی؟ ای مرد! آیا با من می‌جنگی، در حالی که می‌دانی من، فرزند چه کسی هستم؟ این قوم را وا گذار و با من باش که در این حال، به خدا نزدیک‌تری». عمر به حسین(ع) گفت: بیم دارم که خانه‌ام ویران شود! حسین(ع) فرمود: «من، آن را برایت می‌سازم». عمر گفت: می‌ترسم که مزرعه‌ام را بگیرند. حسین(ع) فرمود: «من، بهتر از آن را از مِلکم در حجاز، به تو می‌دهم». عمر گفت: من خانواده‌ای دارم که بر آنها بیمناکم. حسین(ع) فرمود: «من، سلامتِ آنها را ضمانت می‌کنم». عمر، ساکت ماند و پاسخی نداد و حسین(ع)، از او روی گرداند و در حال بازگشت فرمود: «تو را چه شده؟! خداوند، تو را هر چه زودتر در بسترت بکشد و تو را در روز حشر و نشرت، نیامرزد! به خدا سوگند، امید دارم که جز اندکی از گندم عراق، نخوری!». عمر به حسین(ع) گفت: ای ابا عبد اللّه! به جای گندم، جو هست! سپس، عمر به لشکر خود، بازگشت[۲۲].[۲۳]

نامه ابن سعد به ابن زیاد و پاسخ او

حسان بن فائد بن بکیر عبسی اینچنین نقل می‌کند: - گواهی می‌دهم وقتی نامه عمر بن سعد به عبید اللّه بن زیاد رسید، من آنجا بودم. در آن، نوشته بود: «به نام خداوند بخشنده مهربان. امّا بعد، هنگامی که بر حسین(ع) فرود آمدم، پیکم را به سوی او فرستادم و از کار و مقصود و خواسته اش، جویا شدم. او گفت: اهالی این سرزمین، به من نامه نوشته‌اند و فرستادگان آنها نزد من آمده، از من خواسته‌اند که بیایم و من، آمده‌ام؛ امّا اکنون، اگر [آمدن] مرا خوش نمی‌دارند و از تصمیمی که فرستادگانشان برایم آورده بودند، منصرف شده‌اند، من نیز باز می‌گردم». هنگامی که نامه را برای ابن زیاد خواندند، گفت: اکنون که چنگال هایمان در او فرو رفته است امید نجات دارد؛ ولی هیچ راه گریزی نیست. آن گاه عبید اللّه بن زیاد، به عمر بن سعد، نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان. امّا بعد، نامه‌ات به من رسید و آنچه را گفتی، فهمیدم. به حسین، پیشنهاد بده که خودش و همه یارانش با یزید، بیعت کنند. چون چنین کرد، تصمیم خود را می‌گیریم. والسّلام!». هنگامی که نامه به عمر بن سعد رسید، گفت: فکرش را می‌کردم که ابن زیاد، [حسین را] آسوده نخواهد گذاشت![۲۴].[۲۵]

کوشش‌های حبیب بن مظاهر برای یاری امام(ع)، در ششم محرّم

در کتاب أنساب الأشراف آمده است: حبیب بن مظهر، به حسین(ع) گفت: این جا بادیه نشینانی از بنی اسد که در کناره دو رود، فرود آمده‌اند، زندگی می‌کنند و فاصله میان ما و آنان، تنها یک منزل است. آیا به من اجازه می‌دهی که نزد آنان بروم و دعوتشان کنم؟ شاید خداوند، سودی به وسیله آنان به سوی تو بکشانَد و یا مکروهی را از تو، دور سازد. حسین(ع) به او اجازه داد. او نزد آنان آمد و به ایشان گفت: من، شما را به شرافت و فضیلتِ آخرت و پاداش سِتُرگ آن، فرا می‌خوانم. من، شما را به یاریِ فرزند دختر پیامبرتان می‌خوانم که به او ستم شده است و کوفیان، او را فرا خوانده‌اند تا یاری‌اش کنند و چون نزد آنان آمده، او را وا نهاده و بر او تاخته‌اند تا او را بکُشند و هفتاد تن نیز با او، همراه شده‌اند. از میان کسانی که آنجا بودند، مردی به نام جبلة بن عمرو، نزد عمر بن سعد آمد و باخبرش کرد. او نیز ازرق بن حارث صیداوی را با سوارانی، روانه کرد و میان آنان و حسین(ع)، مانع شدند. حبیب بن مُظهّر نیز به سوی حسین(ع) باز گشت و ماجرا را باز گفت. حسین(ع) فرمود: «ستایش فراوان، ویژه خداست!»[۲۶].[۲۷]

باز داشتن امام(ع) و یارانش از آب، در روز هفتم محرّم

از حمید بن مسلم ازدی اینچنین نقل است: نامه‌ای از عبید اللّه بن زیاد، برای عمر بن سعد آمد [که متنش چنین بود]: «امّا بعد، میان حسین و یارانش و آب، مانع شو و قطره‌ای از آن را نچشند، همان‌گونه که با پرهیزگار پاکِ مظلوم، امیر مؤمنان عثمان بن عفان کردند». عمر بن سعد، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار، روانه کرد و بر شریعه (آبْ راهِ) فرات، فرود آمدند تا میان حسین(ع) و یارانش و آب، مانع شوند و نگذارند قطره‌ای از آن را بنوشند. این، سه روز پیش از شهادت حسین(ع) بود. عبد اللّه بن ابی حصین ازدی بجلی[۲۸]، با حسین(ع) رویارو شد و گفت: ای حسین! آیا به آب نمی‌نگری که مانند سینه آسمان [، صاف و زلال] است؟! به خدا سوگند، قطره‌ای از آن را نمی‌چشی تا تشنه بمیری! حسین(ع) گفت: «خدایا! او را تشنه بمیران و هیچ گاه، او را نیامرز». به خدا سوگند، پس از این ماجراها، او را در بیماری‌اش، عیادت کردم. به خدایی که هیچ خدایی به جز او نیست، سوگند، دیدم که او آب می‌نوشد تا این که شکمش، پُر می‌شود و سپس، آنها را قِی می‌کند و باز می‌گردد، و می‌نوشد تا شکمش پُر می‌شود، امّا سیراب نمی‌شود! این، کارِ او بود تا جانش به در رفت[۲۹].[۳۰]

نقش عبّاس(ع) در رساندن آب به لشکر امام(ع)

در کتاب الأخبار الطّوال آمده است: هنگامی که تشنگی بر حسین(ع) و یارانش سخت شد، به برادرش عباس بن علی(ع) که مادرش از قبیله بنی عامر بن صعصعه بود، فرمان داد که با سی سوار و بیست پیاده که هر کدام، مَشک آبی هم داشته باشند، به سوی آب برود و با کسانی که میان آنان و آب، مانع شده‌اند، بجنگند. عبّاس(ع) به سوی آب، روان شد و نافِع بن هِلال، پیشاپیش آنان بود. به شریعه (آبْ راهِ) فرات، نزدیک شدند که عمرو بن حجاج، آنان را باز داشت. عبّاس(ع) و همراهانش، با او درگیر شدند و آنان را از شریعه راندند و پیادگان [لشکر] حسین(ع)، به درون آب رفتند و مَشک‌های خود را پُر کردند. عبّاس(ع)، میان یارانش ایستادگی کرد و از پیادگان، دفاع نمود تا آب را به لشکر حسین(ع) رساندند[۳۱].

از خوارزمی نقل است: در ماجرای باز داشتن امام(ع) از آب : ابن سعد، مردی به نام عمرو بن حجاج زبیدی را فرا خواند و سواران فراوانی را با او همراه کرد و به او فرمان داد تا بر راه آبی که کنار لشکرگاه امام حسین(ع) بود، فرود آید. سواران، بر راه آب، فرود آمدند. [از آن سو،] هنگامی که تشنگی حسین(ع) و یارانش شدّت گرفت، برادرش عبّاس(ع) را فرا خواند و سی سوار و بیست پیاده را با او همراه کرد و بیست مَشک به آنان داد. آنان، در دلِ شب، به فرات نزدیک شدند. عمرو بن حَجّاج گفت: کیست؟ هلال بن نافع جملی به او گفت: من پسر عموی تو، از یاران حسین(ع) هستم. آمده‌ام تا از این آبی که از ما دریغ کرده‌اید، بنوشم. عمرو به او گفت: بنوش. گوارایت باد! نافع گفت: وای بر تو! چگونه به من فرمان می‌دهی که از آب بنوشم، در حالی که حسین(ع) و همراهانش، از تشنگی در حال مرگ‌اند؟! عمرو گفت: راست می‌گویی. این را می‌دانم؛ امّا فرمانی به ما داده شده است و ناگزیریم که این فرمان را به انجام برسانیم. هلال، یارانش را فرا خواند و به درون فرات رفتند. عمرو نیز یارانش را فرا خواند تا مانعِ آنان شوند. هر دو گروه، بر سرِ آب، سخت با هم درگیر شدند. دسته‌ای می‌جنگیدند و دسته‌ای، مَشک‌ها را از آب، پُر می‌کردند. گروهی از یاران عمرو بن حجاج، کشته شدند؛ ولی هیچ یک از یاران حسین(ع)، کشته نشدند. سپس آن گروه، با آب به لشکرگاهشان باز گشتند و حسین(ع) و همراهانش، آب نوشیدند. عبّاس(ع)، آن روز، «سَقّا (آب‌آور)» نامیده شد»[۳۲].[۳۳]

نامه ابن زیاد به ابن سعد و ترغیب به شتاب ورزیدن در نبرد با امام(ع)

ابو مخنف نقل کرده است که: سلیمان بن ابی راشد، از حمید بن مسلم، برایم نقل کرد که: عبید اللّه بن زیاد، شمر بن ذی الجوشن را فرا خواند و به او گفت: این نامه را برای عمر بن سعد ببر و باید گردن نهادن به حکم مرا به حسین و یارانش، عرضه بدارد. اگر پذیرفتند، باید آنان را دستْ بسته، به سوی من بفرستد، و اگر نپذیرفتند، باید با آنان بجنگد. اگر عمر چنین کرد، گوش به فرمان و مطیعِ او باش، و اگر خودداری کرد، تو با آنان بجنگ و تو، فرمانده مردمی (لشکری) و بر او (حسین(ع)) بپَر و گردنش را بزن و سرش را به سوی من بفرست. ابو جَناب کَلْبی نیز برایم گفت: سپس عبید اللّه بن زیاد، به عمر بن سعد نوشت: «امّا بعد، من، تو را به سوی حسینْ نفرستادم که کاری به او نداشته باشی و یا به او مهلت دهی و برایش سلامت و ماندگاری را آرزو کنی و یا برایش نزد من به شفاعت بنشینی.... دقّت کن! اگر حسین و یارانش، به حکم [من] گردن نهادند و تسلیم شدند، آنها را دست‌بسته، نزد من بفرست، و اگر خودداری کردند، لشکر را به سویشان حرکت ده و آنها را بکُش و مُثْله کن که سزامندِ این هستند؛ و اگر حسین، کشته شد، بر سینه و پشتش اسب بتازان که او نافرمان و بُریده از امّت و بُرَنده[ی رَحِم] و ستمکار است. قصدم از این کار، زیان رساندن به او پس از مرگ نیست - که امکان ندارد -؛ بلکه عهد کرده بودم که اگر او را بکُشم، این کار را با او بکنم. اگر تو، کار ما را اجرا کنی، پاداش مطیعِ گوش به فرمان را به تو می‌دهیم، و اگر خودداری کردی، از کار و سپاه ما، کناره بگیر و لشکر را به شمر بن ذی الجوشن، وا بگذار که ما، فرمانمان را به او داده‌ایم. والسّلام!»[۳۴].[۳۵]

روز محاصره حسین(ع) و یارانش

از عبد الملک نقل شده: از امام صادق(ع)، از روزه روزهای تاسوعا و عاشورا در ماه محرّم پرسیدم. فرمود: «تاسوعا، روزی است که حسین و یارانش - که خدا از ایشان، خشنود باد-، در کربلا، محاصره شدند و سپاه شام، بر گِرد او جمع شدند و فرود آمدند. ابن مرجانه و عمر بن سعد، از وفور و فراوانیِ سپاهیان، شادمان شدند و در این روز، حسین(ع) و یارانش را - که خدا از ایشان خشنود باد-، ناتوان شمردند و یقین کردند که کسی به یاری حسین(ع) نمی‌آید و عراقیان، به او کمکی نمی‌دهند. پدرم فدای ناتوانْ شمرده شده غریب باد!» سپس فرمود: «امّا روز عاشورا، روزی است که مصیبت حسین(ع) و بر خاک افتادن او میان یارانش، پیش آمد و یارانش نیز برهنه، بر گِرد او بر زمین افتاده بودند. آیا در چنین روزی، روزه می‌گیرند؟ به پروردگار خانه حرام سوگند که هرگز، روا نیست!»[۳۶].[۳۷]

حیله شمر برای جدایی انداختن میان امام(ع) و برادرش عبّاس(ع)

در کتاب أنساب الأشراف آمده است: شمر، [در میدان] ایستاد و گفت: خواهرزادگان ما، کجا هستند (یعنی: عبّاس(ع)، عبداللّه، جعفر و عثمان، فرزندان علی بن ابی طالب(ع) که مادرشان، اُمّ البنین، دختر حزام بن ربیعه کلابی شاعر بود؟ آنان، به سوی او آمدند. شمر گفت: شما در امان هستید. گفتند: خداوند، تو و امانت را لعنت کند! آیا به ما امان می‌دهی، در حالی که فرزند دختر پیامبر خدا(ص) در امان نیست؟![۳۸]

در کتاب الملهوف آمده است: شمر بن ذی الجوشن - که خدا، لعنتش کند - آمد و ندا داد: خواهرزادگان من، عبد اللّه، جعفر، عبّاس و عثمان، کجا هستند؟ حسین(ع) فرمود: «پاسخش را بدهید، هر چند فاسق است؛ چراکه یکی از دایی‌های شماست». آنان به او گفتند: چه کار داری؟ گفت: ای خواهرزادگان من! شما در امان هستید. خود را به همراه برادرتان حسین، به کُشتن ندهید و در اطاعت امیر مؤمنان یزید بن معاویه باشید. عباس بن علی(ع)، او را ندا داد: «دستانت، بُریده باد و لعنت بر امانی که آورده‌ای، ای دشمن خدا! آیا به ما فرمان می‌دهی که برادر و سَرورمان حسین بن فاطمه را وا گذاریم و در اطاعت ملعونان و فرزندان ملعون‌ها درآییم؟!». شمر، خشمگینانه، به سوی لشکرش بازگشت[۳۹].[۴۰]

شب را مهلت گرفتن، برای نماز و دعا و استغفار

از ابو مخنف نقل است، در یادکردِ حوادث عصر تاسوعا: حارث بن حصیره از عبد اللّه بن شریک عامری برایم نقل کرد که: عمر بن سعد ندا داد: ای لشکر خدا! سوار شوید و بشارتتان باد! آن گاه، خود با مردم، سوار شد و پس از نماز عصر، به سوی آنان (سپاه حسین(ع))، حرکت کرد. حسین(ع)، جلوی خیمه نشسته بود و شمشیرش را بر گِرد پاهایش حلقه کرده بود و خوابش برده، سرش بر روی زانوانش افتاده بود که خواهرش زینب(س)، صدای حرکت لشکر ابن سعد را شنید و به برادرش نزدیک شد و گفت: ای برادر من! آیا صداها را نمی‌شنوی که نزدیک شده‌اند؟ حسین(ع)، سرش را بلند کرد و فرمود: «پیامبر خدا(ص) را در خواب دیدم. به من فرمود: تو به سوی ما می‌آیی». خواهرش به صورت خود زد و گفت: وای بر من! حسین(ع) فرمود: «خواهرم! بر تو چنین مباد. آرام باش. [خدای] رحمان، بر تو رحم کند!». عباس بن علی(ع) گفت: ای برادر! آنان به سوی تو حرکت کرده‌اند. حسین(ع) برخاست و سپس فرمود: «ای عبّاس! ای برادرم! جانم فدایت! سوار شو و با آنان، ملاقات کن و بپرس که در چه حال‌اند و چه شده است و برای چه آمده‌اند؟». عبّاس(ع) با بیست سوار، به پیشواز آنان رفت. زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر نیز میان آن بیست تن بودند. عبّاس(ع) به آنان گفت: چه شده و چه می‌خواهید؟ گفتند: فرمان امیر آمده که به شما پیشنهاد دهیم که یا به حکمش گردن نهید و یا با شما بجنگیم. عبّاس(ع) گفت: عجله نکنید تا به سوی ابا عبد اللّه، باز گردم و آنچه را گفتید، به او برسانم. آنان، ایستادند و سپس گفتند: او را ببین و از این موضوع، آگاهش کن. سپس نزد ما بیا و آنچه را که می‌گوید، به ما بگو. عبّاس(ع)، با شتاب به سوی حسین(ع) بازگشت تا باخبرش سازد؛ امّا یارانش ایستادند و با سپاهیان دشمن، سخن گفتند. حبیب بن مُظاهر، به زُهَیر بن قَین گفت: اگر می‌خواهی، تو با مردم، سخن بگو و اگر می‌خواهی، من سخن بگویم. زُهَیر به او گفت: تو این کار را آغاز کردی. پس تو با آنان، سخن بگو. حبیب بن مُظاهر، به آنان گفت: بدانید که - به خدا سوگند-، فردای قیامت و نزد خدا، چه بد مردمی هستند که بر او در می‌آیند، در حالی که فرزندان پیامبرش(ص) خاندان و اهل بیت او، و نیز عابدان این سرزمین و سحرخیزانِ کوشا و فراوانْ یادکنندگانِ خدا را کُشته‌اند! عزرة بن قیس به او گفت: تا می‌توانی، از خودت بگو و تعریف کن! زُهَیر به او گفت: ای عَزره! خدا از او تعریف کرده و رهنمونش شده است. از خدا پروا کن - ای عَزره - که من، خیرخواه تو هستم! تو را به خدا سوگند می‌دهم - ای عزره - که مبادا در کشتن جان‌های پاک، از یاوران گمراهی باشی! او گفت: ای زُهَیر! تو نزد ما، از پیروان این خاندان، به شمار نمی‌رفتی. تو عثمانی بودی! زُهَیر گفت: آیا تو از موضعگیری و ایستادنم در این جا، به این راه نمی‌بری که از آنها هستم؟! بدانید که - به خدا سوگند-، من هیچ گاه نامه‌ای به حسین(ع) ننوشته‌ام و پیکی روانه نساخته‌ام و به او وعده یاری نداده‌ام؛ امّا راه، ما را با هم گِرد آورد و هنگامی که او را دیدم، پیامبر خدا(ص) را و جایگاه حسین را در نزد او، به یاد آوردم و آنچه را از دشمنش و گروه شما به او رسیده، دانستم. پس اندیشیدم که یاری‌اش کنم و در گروه او باشم و جانم را فدایش کنم تا حقّ خدا و پیامبرش را که شما تباه کرده‌اید، پاس بدارم. عباس بن علی(ع)، به شتاب آمد تا به آنها رسید و گفت: ای مردم! ابا عبد اللّه، از شما می‌خواهد که امشب، باز گردید تا در این باره بیندیشد.... هنگامی که عبّاس بن علی(ع) نزد حسین(ع) آمد و پیشنهاد عمر بن سعد را باز گفت، امام حسین(ع) به او فرمود: «به سوی آنان، باز گرد و اگر توانستی، رویارویی با آنها را تا صبح به تأخیر بینداز و امشب، بازشان گردان. شاید که امشب برای پروردگارمان، نماز بخوانیم و او را بخوانیم و از وی آمرزش بخواهیم، که او خود می‌داند که من، نماز گزاردن برای او، تلاوت کتابش، دعا و آمرزش‌خواهیِ فراوان را دوست دارم». همچنین حارث بن حصیره، از عبداللّه بن شریک عامری، از امام زین العابدین(ع) برایم نقل کرد که فرمود: «پیکی از سوی عمر بن سعد، نزد ما آمد و به‌گونه‌ای ایستاد که سخنش را بشنویم و سپس گفت: ما تا فردا به شما، مهلت می‌دهیم. اگر تسلیم شدید، شما را به سوی امیرمان عبید اللّه بن زیاد می‌بریم، و اگر خودداری کردید، شما را رها نمی‌کنیم»[۴۱].

در کتاب الملهوف آمده است: هنگامی که حسین(ع)، حرص ورزی دشمن را در شتاب برای نبرد و اندک بودن بهره‌مندی شان از اندرز و سخن را دید، به برادرش عبّاس(ع) فرمود: «اگر می‌توانی، آنان را امروز از [نبرد با] ما منصرف کنی، بکن، تا امشب را برای پروردگارمان، نماز بگزاریم که او می‌داند من، نماز گزاردن برای او و تلاوت کتابش را دوست دارم». عبّاس(ع)، این را از ایشان خواست و عمر بن سعد، درنگ کرد. عمرو بن حجاج زبیدی، به او گفت: به خدا سوگند، اگر آنان ترک و دیلم نیز بودند و این را خواسته بودند، موافقت می‌کردیم، حال که خاندان محمّد(ص) هستند، چگونه نپذیریم؟! از این‌رو، لشکر عمر بن سعد، موافقت کرد. حسین(ع)، نشسته، خوابش بُرد. سپس بیدار شد و گفت: «ای خواهر! این ساعت، جدّم محمّد(ص) و پدرم علی(ع)، و مادرم فاطمه(س) و برادرم حسن(ع) را در عالم رؤیا دیدم که می‌گفتند: ای حسین! تو به زودی، (بر اساس برخی روایت‌ها: فردا) به سوی ما می‌آیی». زینب(س)، بر صورت خود زد و شیوَنی کشید. حسین(ع) به او فرمود: «آرام‌تر! دشمن را شماتت‌کننده ما مکن»[۴۲].[۴۳]

سخن گفتن امام(ع) با خانواده و یارانش و پیشنهاد بازگشت دادن به همگی آنها

عبد الله بن شریک عامری از امام زین العابدین نقل می‌کند: حسین(ع)، یارانش را پس از باز گشت عمر بن سعد، گِرد آورد، و این، هنگام غروب بود. من، بیمار بودم. خودم را به او نزدیک کردم تا سخنش را بشنوم. شنیدم که پدرم به یارانش می‌گوید: «خداوند - تبارک و تعالی - را با بهترین ثناها، می‌ستایم و او را بر شادی و سختی، ستایش می‌کنم. خدایا! تو را بر این می‌ستایم که به نبوّت، گرامی مان داشتی و قرآن را به ما آموختی و در دین، بینایمان گرداندی و برایمان، گوش و چشم و دل، قرار دادی و ما را از مشرکان، قرار ندادی. امّا بعد، من، یارانی شایسته‌تر و بهتر از یاران خود نمی‌شناسم و خانواده‌ای بهتر از خانواده‌ام، در نیکی کردن و صِله اَرحام، سراغ ندارم. خداوند، از جانب من به همه شما، جزای خیر دهد! هان! من گمان دارم که روز کارزار ما با این دشمنان، فرداست. هان که من، نظرم را برایتان گفتم! همگی آزادید که بروید. تعهّدی به من ندارید. این [سیاهیِ]شب، شما را پوشانده است. آن را مَرکب خود سازید»[۴۴].[۴۵]

پاسخ خانواده و یاران امام(ع)

عبد اللّه بن منصور از امام صادق(ع) نقل کرده است: هنگامی که نامه عبید اللّه بن زیاد، به عمر بن سعد رسید، عمر به جارچی‌اش فرمان داد که ندا در دهد: ما امروز و امشب را به حسین و یارانش، مهلت دادیم. این بر حسین(ع) و یارانش، گران آمد. حسین(ع) در میان یارانش به سخن ایستاد و فرمود: «خدایا! من، نه خاندانی را می‌شناسم که از خاندانم، نیکوکارتر و پاک‌تر و پاکیزه‌تر باشند، و نه یارانی را که بهتر از یاران من باشند. می‌بینید که چه شده است؟ شما از بیعت من آزادید و چیزی به گردنتان نیست و تعهّدی به من ندارید. این، شب است که تاریکی آن، شما را فرا گرفته است. آن را مَرکب خود گیرید و در شهرها پراکنده شوید، که این جماعت، مرا می‌جویند و اگر به من دست یابند، از تعقیب دیگران، دست می‌کشند». عبداللّه بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب، برخاست و گفت: ای فرزند پیامبر خدا! اگر ما، بزرگ و پیر و سَرورمان، زاده سَرور عموهایمان، فرزند پیامبرمان و سَرور پیامبران را وا بگذاریم و همراهش شمشیر نزنیم و با نیزه، همراهش نجنگیم، مردم به ما چه می‌گویند؟ به خدا سوگند، نه؛ تا آنکه به همان جایی در آییم که تو در می‌آیی و جان هایمان را فدایِ تو کنیم و خون هایمان را به پای تو بریزیم، که چون چنین کردیم، آنچه را بر عهده ماست، ادا نموده و از عهده وظیفه مان، بیرون آمده ایم. مردی به نام زهیر بن قین بجلی نیز برخاست و به امام(ع) گفت: ای فرزند پیامبر خدا! دوست داشتم که کشته شوم و دوباره، زنده شوم و سپس کشته شوم و دوباره، زنده شوم و آن گاه، کشته شوم و باز، زنده شوم و تا صدبار به خاطر تو و همراهیانت کشته شوم، امّا خدا با من، مرگ را از شما اهل بیت، دور بگردانَد. امام(ع) به او و یارانش فرمود: «جزای خیر ببینید!»[۴۶].

از اسود بن قیس عبدی اینگونه نقل است: به محمد بن بشیر حضرمی گفته شد: پسرت، در مرز ری، اسیر شده است. گفت: او و خودم را به حساب خدا می‌گذارم. نه دوست داشتم که اسیر شود، و نه پس از او بمانم. حسین(ع)، سخن او را شنید. به او فرمود: «خداوند، رحمتت کند! بیعتم را از تو برداشتم. [برو و] به آزاد کردن فرزندت بپرداز». او گفت: درندگان، مرا زنده زنده بخورند، اگر از تو جدا شوم! امام(ع) فرمود: «پس، این جامه‌های گران بها را در اختیارِ فرزندت قرار ده تا با آنها، فِدیه (جانْ فدای) برادرش را فراهم کند». سپس، پنج جامه به ارزش هزار دینار به او بخشید[۴۷].[۴۸]

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. «نَزَلَ [الحُسَيْنُ(ع) بِکَرْبَلاءَ] وَ ذَلِكَ‏ يَوْمَ‏ الْخَمِيسِ‏ وَ هُوَ الْيَوْمُ الثَّانِي مِنَ الْمُحَرَّمِ سَنَةَ إِحْدَى وَ سِتِّينَ‏» (الإرشاد، ج۲، ص۸۴؛ الملهوف، ص۱۳۹).
  2. «فَسَاقُوا [الحُسَينَ(ع) وَ عَسْكَرَهُ] إِلَى‏ كَرْبَلَاءَ يَوْمَ‏ الْخَمِيسِ‏ الثَّانِي مِنَ الْمُحَرَّمِ سَنَةَ إِحْدَى وَ سِتِّينَ ثُمَّ نَزَلَ وَ قَالَ هَذَا مَوْضِعُ الْكَرْبِ وَ الْبَلَاءِ هَذَا مُنَاخُ رِكَابِنَا وَ مَحَطُّ رِحَالِنَا وَ مَقْتَلُ رِجَالِنَا وَ سَفْكُ دِمَائِنَا» (المناقب، ابن شهرآشوب، ج۴، ص۹۷؛ کشف الغمّة، ج۲، ص۲۵۹).
  3. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۶۱.
  4. «لَمَّا اُحِيطَ بِالحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ(ع) قالَ: مَا اسْمُ هذِهِ الأَرْضِ؟ قِيلَ: كَرْبَلاءُ. فَقَالَ: صَدَقَ النَّبِيُّ(ص) إنَّهَا أرْضُ كَرْبٍ وَبَلَاءٍ» (المعجم الکبیر، ج۳، ص۱۰۶، ح۲۸۱۲؛ ذخائر العقبی، ص۲۵۵).
  5. «كانَ رَسُولُ اللّهِ(ص) جَالِسَاً ذَاتَ يَوْمٍ فِي بَيْتِي، فَقَالَ: لا يَدْخُل عَلَيَّ أحَدٌ، فَانْتَظَرْتُ، فَدَخَلَ الحُسَينُ(ع)، فَسَمِعْتُ نَشِيجَ رَسُولِ اللّهِ(ص) يَبْكي، فَاطَّلَعْتُ فَإِذَا حُسَيْنٌ(ع) فِي حِجْرِهِ، وَالنَّبِيُّ(ص) يَمْسَحُ جَبِينَهُ، وَ هُوَ يَبْكِي، فَقُلتُ: وَاللّهِ، مَا عَلِمْتُ حِينَ دَخَلَ! فَقالَ: إنَّ جِبْرِيلَ(ع) كَانَ مَعَنَا فِي البَيْتِ، فَقالَ: تُحِبُّهُ؟ قُلْتُ: أمَّا مِنَ الدُّنْيَا فَنَعَمْ. قَالَ: إنَّ اُمَّتَكَ سَتَقْتُلُ هذا بِأَرضٍ يُقَالُ لَهَا: كَربَلاءُ، فَتَنَاوَلَ جِبْرِيلُ(ع) مِنْ تُربَتِهَا، فَأَرَاهَا النَّبِيَّ(ص)، فَلَمّا اُحِيطَ بِحُسَيْنٍ(ع) حِينَ قُتِلَ قَالَ: مَا اسْمُ هذِهِ الأَرْضِ؟ قَالُوا: كَرْبَلاءُ، قَالَ: صَدَقَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، أرْضُ كَرْبٍ وَ بَلاءٍ» (المعجم الکبیر، ج۳، ص۱۰۸، ح۲۸۱۹؛ کنز العمّال، ج۱۳، ص۶۵۶، ح۳۷۶۶۶).
  6. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۶۱.
  7. «كَتَبَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ(ع) إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ(ع) [أیِ ابنِ الحَنَفِیَّةِ] مِنْ كَرْبَلَاءَ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، مِنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ(ع) إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ مَنْ قِبَلَهُ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ أَمَّا بَعْدُ فَكَأَنَّ الدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ وَ كَأنَ‏ الْآخِرَةَ لَمْ‏ تَزَلْ‏ وَ السَّلَامُ» (کامل الزیارات، ص۱۵۸، ح۱۹۶؛ بحار الأنوار، ج۴۵، ص۸۷، ح۲۳).
  8. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۶۲.
  9. «قالَ عَلِيٌّ(ع) لِعُمَرَ بْنِ سَعْدٍ كَيْفَ أنْتَ إذَا قُمْتَ مَقَامَاً تُخَيَّرُ فِيهِ بَيْنَ الجَنَّةِ وَالنَّارِ، فَتَخْتَارُ النَّارَ؟!» (تهذیب الکمال، ج۲۱، ص۳۵۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۸۳).
  10. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۶۲.
  11. «كَانَ عُمَرُ بنُ سَعْدِ بْنِ أبِي وَقّاصٍ قَدْ وَلّاهُ عُبَيْدُ اللّهِ بنُ زِيَادٍ الرَّيَّ، وَعَهِدَ إلَيْهِ عَهْدَهُ، فَقَالَ: اِكْفِنِي هذَا الرَّجُلَ [أيِ الحُسَيْنَ(ع)]. قالَ: أعْفِنِي، فَأَبى أنْ يُعْفِيَهُ، قَالَ: فَأَنْظِرْنِي اللَّيْلَةَ، فَأَخَّرَهُ، فَنَظَرَ فِي أمْرِهِ، فَلَمّا أصْبَحَ غَدَاً عَلَيْهِ رَاضِيَاً بِمَا اُمِرَ بِهِ، فَتَوَجَّهَ إلَيْهِ عُمَرُ بنُ سَعدٍ» (تاریخ الطبری، ج۵، ص۳۸۹؛ تهذیب الکمال، ج۶، ص۴۲۷).
  12. دَستَبی: دشتْ آبی؛ دستَوا. امروزه دشت قزوین نامیده می‌شود که در جنوب شهر قزوینْ واقع است و بویین زهرا و آوَج در آن قرار گرفته‌اند (ر.ک: جغرافیای تاریخی سرزمین‌های خلافت شرقی، ص۲۳۹).
  13. «کَانَ سَبَبُ خُروجِ ابْنِ سَعْدٍ إلَى الحُسَينِ(ع) أنَّ عُبَيْدَ اللّهِ بْنَ زِيَادٍ بَعَثَهُ عَلى أرْبَعَةِ آلَافٍ مِنْ أهْلِ الكُوفَةِ يَسِيرُ بِهِمْ إلى دَسْتَبِي، وَ كَانَتِ الدَّيْلَمُ قَدْ خَرَجُوا إلَيْهَا، وَغَلَبُوا عَلَيْهَا، فَكَتَبَ إلَيْهِ ابْنُ زِيَادٍ عَهْدَهُ عَلَى الرَّيِّ، وَ أمَرَهُ بِالخُرُوجِ، فَخَرَجَ مُعَسكِرا بِالنَّاسِ بِحَمّامِ أعْيَنَ. فَلَمّا كَانَ مِنْ أمرِ الحُسَيْنِ(ع) مَا كَانَ، وَ أقْبَلَ إلَى الكُوفَةِ، دَعَا ابْنُ زِيادٍ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ، فَقَالَ: سِر إلَى الحُسَيْنِ، فَإِذَا فَرَغْنَا مِمَّا بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ سِرْتَ إلى عَمَلِكَ. فَقَالَ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعْدٍ: إنَّ رَأَيْتَ - رَحِمَكَ اللّهُ - أنْ تُعْفِيَنِي فَافْعَلْ، فَقَالَ لَهُ عُبَيْدُ اللّهِ: نَعَمْ، عَلى أنْ تَرُدَّ لَنَا عَهْدَنَا، قَالَ: فَلَمّا قَالَ لَهُ ذاكَ، قَالَ عُمَرُ بنُ سَعْدٍ: أمْهِلْنِي اليَوْمَ حَتّى أنْظُرَ، قَالَ: فَانْصَرَفَ عُمَرُ يَسْتَشِيرُ نُصَحَاءَهُ، فَلَمْ يَكُنْ يَسْتَشِيرُ أحَدَاً إلّا نَهَاهُ. قَالَ: وَجَاءَ حَمْزَةُ بْنُ المُغِيرَةِ بْنِ شُعْبَةَ، وَهُوَ ابْنُ اُخْتِهِ، فَقَالَ: أنْشُدُكَ اللّهَ - يا خَالِ - أنْ تَسِيرَ إلَى الحُسَيْنِ، فَتَأثَمَ بِرَبِّكَ وَ تَقْطَعَ رَحِمَكَ! فَوَاللّهِ، لَأَنْ تَخْرُجَ مِنْ دُنْيَاكَ وَ مَالِكَ وَ سُلْطَانِ الأَرْضِ كُلِّهَا - لَوْ كَانَ لَكَ - خَيْرٌ لَكَ مِنْ أنْ تَلقَى اللّهَ بِدَمِ الحُسَيْنِ! فَقَالَ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعْدٍ: فَإِنِّي أفْعَلُ إنْ شَاءَ اللّهُ. قَالَ هِشَامٌ: حَدَّثَنِي عَوَانَةُ بْنُ الحَكَمِ، عَنْ عَمَّارِ بنِ عَبْدِ اللّهِ بْنِ يَسَارٍ الجُهَنِيِّ عَنْ أبِيهِ، قَالَ: دَخَلْتُ عَلى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ وَقَدْ اُمِرَ بِالمَسِيرِ إلَى الحُسَيْنِ(ع)، فَقَالَ لِي: إنَّ الأَمِيرَ أمَرَنِي بِالمَسِيرِ إلَى الحُسَيْنِ، فَأَبَيْتُ ذلِكَ عَلَيْهِ، فَقُلْتُ لَهُ: أصَابَ اللّهُ بِكَ، أرْشَدَكَ اللّهُ، أحِل فَلا تَفْعَلْ وَ لَا تَسِرْ إلَيْهِ. قَالَ: فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ، فَأَتَانِي آتٍ، وَ قَالَ: هذَا عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ يَنْدُبُ النّاسَ إلَى الحُسَيْنِ، قَالَ: فَأَتَيْتُهُ فَإِذَا هُوَ جَالِسٌ، فَلَمّا رَآنِي أعْرَضَ بِوَجْهِهِ، فَعَرَفْتُ أنَّهُ قَدْ عَزَمَ عَلَى المَسِيرِ إلَيْهِ، فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ. قَالَ: فَأَقْبَلَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ إلَى ابْنِ زِيادٍ، فَقَالَ: أصْلَحَكَ اللّهُ، إنَّكَ وَلَّيْتَنْي هذَا العَمَلَ، وَ كَتَبْتَ لِيَ العَهدَ، وَ سَمِعَ بِهِ النّاسُ، فَإِنْ رَأَيْتَ أنْ تُنفِذَ لِي ذلِكَ فَافْعَل، وَابْعَث إلَى الحُسَيْنِ فِي هذَا الجَيْشِ مِنْ أشْرَافِ الكُوفَةِ مَنْ لَسْتُ بِأَغْنى وَ لا أجْزَأَ عَنْكَ فِي الحَرْبِ مِنْهُ، فَسَمّى لَهُ اُنَاسَاً. فَقَالَ لَهُ ابْنُ زِيادٍ: لا تُعلِمني بِأَشْرافِ أهْلِ الكُوفَةِ، وَ لَسْتُ أسْتَأمِرُكَ فِيمَنْ اُرِيدُ أنْ أبْعَثَ! إنْ سِرْتَ بِجُنْدِنَا، وَإلّا فَابْعَثْ إلَيْنَا بِعَهْدِنَا. فَلَمّا رَآهُ قَدْ لَجَّ، قَالَ: فَإِنّي سَائِرٌ. قَالَ: فَأَقْبَلَ فِي أرْبَعَةِ آلافٍ حَتّى نَزَلَ بِالحُسَيْنِ(ع) مِنَ الغَدِ مِنْ يَومَ نَزَلَ الحُسَيْنُ(ع) نِينَوى» (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۰۹؛ تاریخ دمشق، ج۴۵، ص۴۹).
  14. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۶۲.
  15. «جَمَعَ عُبَيْدُ اللّهِ بنُ زِيادٍ النّاسَ إلى مَسْجِدِ الكُوفَةِ، ثُمَّ خَرَجَ فَصَعِدَ المِنْبَرَ، فَحَمِدَ اللّهَ وَ أثْنى عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: أيُّهَا النّاسُ! إنَّكُمْ قَدْ بَلَوْتُمْ آلَ سُفْيَانَ فَوَجَدْتُمُوهُمْ عَلى مَا تُحِبُّونَ، وَ هذا يَزِيدُ قَدْ عَرَفْتُمُوهُ أنَّهُ حَسَنُ السِّيرَةِ، مَحْمُودُ الطَّرِيقَةِ، مُحْسِنٌ إلَى الرَّعِيَّةِ، مُتَعَاهِدُ الثُّغُورِ، يُعْطِي العَطاءَ فِي حَقِّهِ، حَتَّى أنَّهُ كَانَ أبُوهُ كَذلِكَ، وَقَدْ زَادَ أميرُ المُؤمِنينَ فِي إكْرامِكُمْ، وَ كَتَبَ إلَيَّ يَزِيدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ بِأَرْبَعَةِ آلَافِ دِينَارٍ وَ مِئَتَي ألْفِ دِرْهَمٍ، أفْرُقُهَا عَلَيْكُم، وَ اُخْرِجُكُمْ إلى حَرْبِ عَدُوِّهِ الحُسَيْنِ بنِ عَلِيٍّ، فَاسْمَعوا لَهُ وَ أطِيعُوا، وَالسَّلامُ. قَالَ: ثُمَّ نَزَلَ عَنِ المِنْبَرِ، وَ وَضَعَ لِأَهلِ الشّامِ العَطَاءَ فَأَعْطَاهُمْ، وَ نَادى فِيهِم بِالخُرُوجِ إلى عُمَرَ بنِ سَعْدٍ؛ لِيَكُونُوا أعْوَانَاً لَهُ عَلى قِتَالِ الحُسَيْنِ(ع). قَالَ: فَأَوَّلُ مَنْ خَرَجَ إلى عُمَرَ بنِ سَعْدٍ الشِّمرُ بْنُ ذِي الجَوشَنِ السَّلولِيُّ - لَعَنَهُ اللّهُ - فِي أربَعَةِ آلَافِ فَارِسٍ، فَصَارَ عُمَرُ بنُ سَعْدٍ فِي تِسّعَةِ آلافٍ، ثُمَّ أتْبَعَهُ زَيْدُ بْنُ رَكّابٍ الكَلبِيُّ فِي ألفَيْنِ، وَالحُصَيْنُ بنُ نُمَيرٍ السَّكُونِيُّ فِي أرْبَعَةِ آلافٍ، وَالمصَابُ المَاري فِي ثَلاثَةِ آلافٍ، وَ نَصْرُ بْنُ حَرْبَةَ فِي ألفَينِ، فَتَمَّ لَهُ عِشْرونَ ألْفَاً، ثُمَّ بَعَثَ ابْنُ زِيادٍ إلى شَبَثِ بْنِ رِبعِيٍّ الرِّياحِيِّ رَجُلاً، وَ سَأَلَ أنْ يُوَجِّهَ إلى عُمَرَ بنِ سَعدٍ، فَاعْتَلَّ بِمَرَضٍ، فَقَالَ لَهُ ابْنُ زِيادٍ: أتَتَمَارَضُ؟! إنْ كُنْتَ فِي طَاعَتِنَا فَاخْرُج إلى قِتَالِ عَدُوِّنَا، فَخَرَجَ إلى عُمَرَ بنِ سَعْدٍ فِي ألْفِ فَارِسٍ بَعْدَ أنْ أكْرَمَهُ ابْنُ زِيادٍ وَ أعْطَاهُ وَ حَبَاهُ، وَ أتْبَعَهُ بِحَجّارِ بْنِ أبْجَرَ فِي ألْفِ فَارِسٍ، فَصَارَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ فِي اثْنَيْنِ وَ عِشْرِينَ ألْفَاً مَا بَيْنَ فَارِسٍ وَ رَاجِلٍ. ثُمَّ كَتَبَ ابْنُ زِيادٍ إلى عُمَرَ بنِ سَعْدٍ: إنِّي لَمْ أجْعَل لَكَ عِلَّةً فِي قِتَالِ الحُسَيْنِ مِنْ كَثْرَةِ الخَيْلِ وَالرِّجَالِ، فَانْظُر أنْ لا تَبْدَأَ أمْرَاً حَتّى تُشاوِرَنِي غُدُوّاً وَعَشِيّاً مَعَ كُلِّ غَادٍ وَ رَائِحٍ، وَالسَّلامُ. قَالَ: وَ كانَ عُبَيدُ اللّهِ بْنُ زِيادٍ فِي كُلِّ وَقْتٍ يَبْعَثُ إلى عُمَرَ بْنِ سَعدٍ وَ يَستَعْجِلُهُ فِي قِتَالِ الحُسَيْنِ(ع). قَالَ: وَالتَأَمَتِ العَسَاكِرُ إلى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ لِسِتٍّ مَضَينَ مِنَ المُحَرَّمِ» (الفتوح، ج۵، ص۸۹).
  16. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۶۷.
  17. «أَقْبَلَ [عُمَرُ بنُ سَعْدٍ] فِي أرْبَعَةِ آلافٍ حَتّى نَزَلَ بِالحُسَيْنِ(ع) مِنَ الغَدِ مِنْ يَوْمَ نَزَلَ الحُسَيْنُ(ع) نِينَوى» (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۰؛ الفتوح، ج۵، ص۸۶).
  18. «وَجَّهَ عُبَيْدُ اللّهِ بْنُ زِيادٍ، لَمّا بَلَغَهُ قُربُهُ [أيِ الحُسَيْنِ(ع)] مِنَ الكُوفَةِ، بِالحُرِّ بْنِ يَزِيدَ، فَمَنَعَهُ مِن أنْ يَعْدِلَ، ثُمَّ بَعَثَ إلَيْهِ بِعُمَرَ بْنِ سَعْدِ بْنِ أبِي وَقّاصٍ فِي جَيْشٍ، فَلَقِيَ الحُسَينَ(ع) بِمَوْضِعٍ عَلَى الفُراتِ يُقَالُ لَهُ كَرْبَلاءُ، وَ كَانَ الحُسَيْنُ(ع) فِي اثنَينِ وَ سِتِّينَ، أوِ اثْنَيْنِ وَ سَبْعِينَ رَجُلاً مِنْ أهْلِ بَيْتِهِ وَ أصْحَابِهِ، وَعُمَرُ بْنُ سَعْدٍ فِي أرْبَعَةِ آلافٍ، فَمَنَعُوهُ المَاءَ، وَ حَالُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الفُراتِ، فَنَاشَدَهُمُ اللّهَ عزّوَجَلّ، فَأَبَوا إلّا قِتَالَهُ أو يَسْتَسْلِمَ، فَيَمْضُوا بِهِ إلى عُبَيدِ اللّهِ بْنِ زِيادٍ، فَيَرى رَأيَهُ فِيهِ، وَ يُنفِذَ فِيهِ حُكْمَ يَزِيدَ» (تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴۳).
  19. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۶۹.
  20. «أقبَلَ الحُرُّ بْنُ يَزِيدَ حَتّى نَزَلَ حِذَاءَ الحُسَينِ(ع) فِي ألْفِ فَارِسٍ، ثُمَّ كَتَبَ إلى عُبَيْدِ اللّهِ بْنِ زِيادٍ يُخْبِرُهُ أنَّ الحُسَيْنَ نَزَلَ بِأَرضِ كَربَلاءَ، قَالَ: فَكَتَبَ عُبَيدُ اللّهِ بنُ زِيادٍ إلَى الحُسَينِ(ع): أمّا بَعْدُ يا حُسَيْنُ، فَقَدْ بَلَغَنِي نُزولُكَ بِكَرْبَلاءَ، وَ قَدْ كَتَبَ إلَيَّ أميرُ المُؤمِنِينَ يَزِيدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ أنْ لَا أتَوَسَّدَ الوَثِيرَ وَ لَا أشْبَعَ مِنَ الخُبْزِ أوْ اُلْحِقَكَ بَاللَّطِيفِ الخَبِيرِ، أوْ تَرْجِعَ إلى حُكْمِي وَ حُكْمِ يَزِيدَ بْنِ مُعَاوِيَةَ، وَالسَّلامُ. فَلَمّا وَرَدَ الكِتَابُ قَرَأَهُ الحُسَينُ(ع)، ثُمَّ رَمى بِهِ، ثُمَّ قَالَ: لَا أفْلَحَ قَوْمٌ آثَرُوا مَرْضَاةَ أنْفُسِهِم عَلى مَرْضَاةِ الخَالِقِ. فَقَالَ لَهُ الرَّسُولُ: أبا عَبدِ اللّهِ، جَوابُ الكِتابِ؟ قالَ: مَا لَهُ عِنْدي جَوابٌ؛ لِأَنَّهُ قَدْ حَقَّتْ عَلَيْهِ كَلِمَةُ العَذَابِ. فَقَالَ الرَّسُولُ لِابْنِ زِيادٍ ذلِكَ، فَغَضِبَ مِنْ ذلِكَ أشَدَّ الغَضَبِ» (الفتوح، ج۵، ص۸۴).
  21. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۶۹.
  22. «أَرْسَلَ الْحُسَيْنُ(ع) إِلَى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ: أَنِّي‏ أُرِيدُ أَنْ‏ أُكَلِّمَكَ‏ فَالْقَنِي‏ اللَّيْلَةَ بَيْنَ عَسْكَرِي وَ عَسْكَرِكَ فَخَرَجَ إِلَيْهِ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ فِي عِشْرِينَ فَارِسَاً وَالحُسَیْنُ(ع) فِي مِثْلِ ذَلِكَ وَ لَمَّا الْتَقَيَا أَمَرَ الْحُسَيْنُ(ع) أَصْحَابَهُ فَتَنَحَّوْا عَنْهُ وَ بَقِيَ مَعَهُ أَخُوهُ الْعَبَّاسُ وَ ابْنُهُ عَلِيٌّ الْأَكْبَرُ وَ أَمَرَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ أَصْحَابَهُ فَتَنَحَّوْا عَنْهُ وَ بَقِيَ مَعَهُ ابْنُهُ حَفْصٌ وَ غُلَامٌ لَهُ یُقَالُ لَهُ لاحِقٌ. فَقَالَ الحُسَیْنُ(ع) لِابْنِ سَعْدٍ: وَیْحَکَ! أَ مَا تَتَّقِي اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ مَعَادُكَ أَ تُقَاتِلُنِي وَ أَنَا ابْنُ مَنْ عَلِمْتَ یَا هذَا؟ ذَرْ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ وَ كُنْ مَعِي فَإِنَّهُ أَقْرَبُ لَكَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فَقَالَ لَهُ عُمَرُ: أَخَافُ أَنْ تُهْدَمَ دَارِي فَقَالَ الْحُسَيْنُ(ع) أَنَا أَبْنِيهَا لَكَ. فَقَالَ أَخَافُ أَنْ تُؤْخَذَ ضَيْعَتِي فَقَالَ الْحُسَيْنُ(ع) أَنَا أُخْلِفُ عَلَيْكَ خَيْراً مِنْهَا مِنْ مَالِي بِالْحِجَازِ فَقَالَ لِي عِيَالٌ وَ أَخَافُ عَلَيْهِمْ فَقَالَ: أنَا أضْمِنُ سَلامَتَهُمْ. قالَ: ثُمَّ سَكَتَ فَلَمْ يُجِبْهُ عَنْ ذلِكَ فَانْصَرَفَ عَنْهُ الْحُسَيْنُ(ع) وَ هُوَ يَقُولُ مَا لَكَ ذَبَحَكَ اللَّهُ عَلَى فِرَاشِكَ سَرِیَعاً عَاجِلًا وَ لَا غَفَرَ لَكَ يَوْمَ حَشْرِكَ فَوَ اللَّهِ إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ لَا تَأْكُلَ مِنْ بُرِّ الْعِرَاقِ إِلَّا يَسِيراً فَقَالَ لَهُ عُمَرُ: یا أبا عَبْدِ اللّهِ، فِي الشَّعِيرِ عِوَضٌ عَنِ البُرِّ!! ثُمَّ رَجَعَ عُمَرُ إلى مُعَسْكَرِهِ» (مقتل الحسین(ع)، خوارزمی، ج۱، ص۲۴۵؛ الفتوح، ج۵، ص۹۲).
  23. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۷۰.
  24. «أشْهَدُ أنَّ کِتَابَ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ جَاءَ إِلَى عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ زِيَادٍ وَ أنَا عِنْدَهُ، فَإِذَا فِیهِ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ؛ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي‏ حَيْثُ‏ نَزَلْتُ‏ بِالْحُسَيْنِ‏ بَعَثْتُ‏ إِلَيْهِ‏ رَسُولِي‏ فَسَأَلْتُهُ عَمَّا أَقْدَمَهُ وَ مَا ذَا يَطْلُبُ فَقَالَ كَتَبَ إِلَيَّ أَهْلُ هَذِهِ الْبِلَادِ وَ أَتَتْنِي رُسُلُهُمْ يَسْأَلُونِّي الْقُدُومَ إِلَيْهِمْ فَفَعَلْتُ فَأَمَّا إِذَا كَرِهْتُمُونِي وَ بَدَا لَهُمْ غَيْرُ مَا أَتَتْنِي بِهِ رُسُلُهُمْ فَأَنَا مُنْصَرِفٌ عَنْهُمْ. قَالَ حَسَّانُ بْنُ قَائِدٍ الْعَبْسِيُّ وَ كُنْتُ عِنْدَ عُبَيْدِ اللَّهِ ابْنِ زِيَادٍ حِينَ أَتَاهُ هَذَا الْكِتَابُ فَلَمَّا قَرِئَ الْکِتَابُ عَلَی ابْنِ زِيَادٍ: الْآنَ إِذْ عَلِقَتْ مَخَالِبُنَا بِهِ / يَرْجُو النَّجَاةَ وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ؛ قَالَ: وَ كَتَبَ إِلَى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ؛ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي كِتَابُكَ وَ فَهِمْتُ مَا ذَكَرْتَ فَاعْرِضْ عَلَى الْحُسَيْنِ أَنْ يُبَايِعَ لِيَزِيدَ بْنَ مَعَاوِیَةَ هُوَ وَ جَمِيعُ أَصْحَابِهِ فَإِذَا فَعَلَ ذَلِكَ رَأَيْنَا رَأْيَنَا وَ السَّلَامُ. قَالَ فَلَمَّا أَتی عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ الْکِتَابُ، قَالَ: قَدْ خَشِيتُ أَلَّا يَقْبَلَ ابْنُ زِيَادٍ الْعَافِيَةَ» (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۱؛ مقتل الحسین(ع)، خوارزمی، ج۱، ص۲۴۱).
  25. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۷۲.
  26. «قَالَ حَبِيبُ بْنُ مُظَهَّرٍ لِلحُسَيْنِ إنَّ هَاهُنَا حَيّا مِنْ بَنِي أسَدٍ أعْرَابَاً يَنْزِلُونَ النَّهْرَيْنِ، وَ لَيْسَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُم إلّا رَوحَةٌ، أفَتَأذَنُ لي في إتيانِهِم ودُعائِهِم، لَعَلَّ اللّهَ أنْ يَجُرَّ بِهِم إلَيْكَ نَفْعَاً أوْ يَدْفَعَ عَنْكَ مَكْرُوهاً؟ فَأَذِنَ لَهُ فِي ذلِكَ فَأَتَاهُمْ، فَقَالَ لَهُمْ: إنِّي أدْعُوكُمْ إلى شَرَفِ الآخِرَةِ وَ فَضْلِها وَجَسِيمِ ثَوابِهَا، أنَا أدْعُوكُمْ إلى نَصْرِ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّكُمْ، فَقَدْ أصْبَحَ مَظْلُومَاً، دَعَاهُ أهْلُ الكُوفَةِ لِيَنْصُرُوهُ، فَلَمَّا أتَاهُمْ خَذَلُوهُ، وَ عَدَوا عَلَيْهِ لِيَقْتُلُوهُ، فَخَرَجَ مَعَهُمْ مِنْهُم سَبْعُونَ. وَ أتى عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ رَجُلٌ مِمَّنْ هُنَاكَ يُقَالُ لَهُ: جَبَلَةُ بنُ عَمرٍو، فَأَخْبَرَهُ خَبَرَهُمْ، فَوَجَّهَ أزْرَقَ بْنَ الحَارِثِ الصَّيْداوِيَّ فِي خَيْلٍ، فَحَالوا بَيْنَهُم وَ بَيْنَ الحُسَيْنِ، وَ رَجَعَ ابْنُ مُظَهِّرٍ إلَى الحُسَيْنِ، فَأَخْبَرَهُ الخَبَرَ، فَقَالَ: الحَمْدُ للّهِ كَثِيرَاً» (أنساب الأشراف، ج۳، ص۳۸۸).
  27. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۷۳.
  28. منابع دیگر، نام او را عبد اللّه بن حصن، عبد اللّه بن حُصَین و نیز عبد الرحمان بن حُصَین اَزْدی آورده‌اند.
  29. «جاءَ مِنْ عُبَيْدِ اللّهِ بنِ زِيادٍ كِتَابٌ إِلَى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ: أمَّا بَعْدُ فَحُلْ بَيْنَ الْحُسَيْنِ وَ أَصْحَابِهِ وَ بَيْنَ الْمَاءِ وَ لَا يَذُوقُوا مِنْهُ‏ قَطْرَةً كَمَا صُنِعَ بِالتَّقِيِّ الزَّكِيِّ المَظْلُومِ أمِيرِ المُؤْمِنِينَ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ قَالَ: فَبَعَثَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ عَمْرَو بْنَ الْحَجَّاجِ فِي خَمْسِمِائَةِ فَارِسٍ فَنَزَلُوا عَلَى الشَّرِيعَةِ وَ حَالُوا بَيْنَ الْحُسَيْنِ وَ أَصْحَابِهِ وَ بَيْنَ الْمَاءِ أَنْ يُسْقَوْا مِنْهُ قَطْرَةً وَ ذَلِكَ قَبْلَ قَتْلِ الْحُسَيْنِ(ع) بِثَلَاثٍ. قَالَ: وَ نَازَلَهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ حُصَيْنٍ الْأَزْدِيُّ وَ عِدَادُهُ فِي بَجِيلَةَ فَقَالَ يَا حُسَيْنُ أَ لَا تَنْظُرُ إِلَى الْمَاءِ كَأَنَّهُ كَبِدُ السَّمَاءِ وَ اللَّهِ لَا تَذُوقُ مِنْهُ قَطْرَةً وَاحِدَةً حَتَّى تَمُوتُوا عَطَشاً فَقَالَ الْحُسَيْنُ(ع) اللَّهُمَّ اقْتُلْهُ عَطَشاً وَ لَا تَغْفِرْ لَهُ أَبَداً قَالَ حُمَيْدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ اللَّهِ لَعُدْتُهُ بَعْدَ ذَلِكَ فِي مَرَضِهِ. فَوَ اللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ غَيْرُهُ لَقَدْ رَأَيْتُهُ يَشْرَبُ حَتَّى يَبْغَرَ ثُمَّ يَقِيئُهُ ثُمَّ يَعُودُ فَيَشْرَبُ حَتَّى يَبْغَرُ فَمَا يَروى فَمَا زَالَ ذَلِكَ دَأْبُهُ حَتَّى لَفَظَ عَصَبَهُ، يَعْنِي نَفْسَهُ» (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۲؛ أنساب الأشراف، ج۳، ص۳۸۹).
  30. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۷۴.
  31. {{متن حدیث|وَ لَمَّا اشْتَدَّ بِالحُسَيْنِ(ع) وَ أصْحَابِهِ العَطَشُ أمَرَ أخَاهُ العَبَّاسَ بْنَ عَلِيٍّ(ع) - وَ كَانَتْ اُمُّهُ مِنْ بَنِي عَامِرِ بْنِ صَعْصَعَةَ - أنْ يَمْضِيَ فِي ثَلَاثِينَ فَارِسَاً وَعِشْرِينَ رَاجِلَاً، مَعَ كُلِّ رَجُلٍ قِرْبَةٌ حَتّى يَأتُوا المَاءَ، فَيُحَارِبُوا مَنْ حَالَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَهُ، فَمَضَى العَبَّاسُ(ع) نَحْوَ المَاءِ، وَ أمَامَهُمْ نَافِعُ بْنُ هِلالٍ حَتّى دَنَوا مِنَ الشَّرِيعَةِ، فَمَنَعَهُمْ عَمْرُو بْنُ الحَجّاجِ، فَجَالَدَهُمُ العَبّاسُ(ع) عَلَى الشَّرِيعَةِ بِمَنْ مَعَهُ حَتّى أَزَالُوهُمْ عَنْهَا، وَاقْتَحَمَ رَجّالَةُ الحُسَيْنِ(ع) المَاءَ، فَمَلَؤوا قِرَبَهُمْ، وَ وَقَفَ العَبَّاسُ(ع) فِي أَصْحَابِهِ يَذُبُّونَ عَنْهُم، حَتّى أوْصَلُوا المَاءَ إلى عَسكَرِ الحُسَيْنِ(ع) (الأخبار الطوال، ص۲۵۵؛ بغیة الطلب فی تاریخ حلب، ج۶، ص۲۶۲۷).
  32. «وَ دَعا [ابْنُ سَعْدٍ] بِرَجُلٍ يُقَالُ لَهُ: عَمْرُو بْنُ الحَجَّاجِ الزُّبَيْدِيُّ، فَضَمَّ إلَيْهِ خَيْلَاً كَثِيرَةً، وَ أمَرَهُ أنْ يَنْزِلَ عَلَى الشَّرِيعَةِ الَّتِي هِيَ حِذَاءَ مُعَسْكَرِ الحُسَينِ(ع)، فَنَزَلَتِ الخَيْلُ عَلَى شَرِيعَةِ المَاءِ. فَلَمَّا اشْتَدَّ العَطَشُ بِالحُسَيْنِ(ع) وَ أصْحَابِهِ دَعَا أخَاهُ العَبّاسَ(ع)، وَضَمَّ إلَيْهِ ثَلاثِينَ فَارِسَاً وَ عِشْرْينَ رَاجِلَاً، وَ بَعَثَ مَعَهُمْ عِشْرِينَ قِرْبَةً فِي جَوْفِ اللَّيلِ حَتَّى دَنَوا مِنَ الفُرَاتِ، فَقَالَ عَمرُو بْنُ الحَجَّاجِ: مَنْ هَذَا؟ فَقَالَ لَهُ هِلالُ بنُ نَافِعٍ الجَمَلِيُّ: أنَا ابْنُ عَمٍّ لَكَ مِنْ أصْحَابِ الحُسَيْنِ(ع)، جِئْتُ حَتّى أشْرَبَ مِنْ هذَا المَاءِ الَّذِي مَنَعْتُمُونَا عَنْهُ، فَقَالَ لَهُ عَمْرٌو: اِشْرَبْ هَنِيئاً مَرِيئاً. فَقَالَ نَافِعٌ: وَيْحَكَ كَيْفَ تَأمُرُنِي أنْ أشْرَبَ مِنَ المَاءِ وَالحُسَيْنُ(ع) وَ مَنْ مَعَهُ يَمُوتُونَ عَطَشَاً؟! فَقَالَ: صَدَقْتَ قَدْ عَرَفْتُ هَذَا، وَلكِنْ اُمِرْنَا بِأَمْرٍ وَ لا بُدَّ لَنَا أنْ نَنْتَهِيَ إلى مَا اُمِرْنَا بِهِ فَصَاحَ هِلالٌ بِأَصْحَابِهِ وَ‌دَخَلُوا الفُراتَ، وَصَاحَ عَمرٌو بِأَصْحابِهِ لِيَمْنَعُوا، فَاقْتَتَلَ القَوْمُ عَلَى المَاءِ قِتَالاً شَدِيدَاً، فَكَانَ قَوْمٌ يُقَاتِلُونَ وَقَومٌ يَمْلَؤونَ القِرَبَ حَتَّى مَلَؤوهَا، وَ قُتِلَ مِنْ أصْحَابِ عَمْرِو بنِ الحَجّاجِ جَمَاعَةٌ، وَ‌لَمْ يُقْتَلْ مِن أصحابِ الحُسَيْنِ(ع) أحَدٌ، ثُمَّ رَجَعَ القَومُ إلى مُعَسْكَرِهِمْ بِالمَاءِ، فَشَرِبَ الحُسَيْنُ(ع) وَ مَنْ كَانَ مَعَهُ، وَ لُقِّبَ العَبّاسُ(ع) يَومَئِذٍ السَّقّاءَ» (مقتل الحسین(ع)، خوارزمی، ج۱، ص۲۴۴).
  33. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۷۵.
  34. «إنَّ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ دَعَا شِمرَ بنَ ذِي الجَوشَنِ، فَقَالَ لَهُ: اُخْرُجْ بِهَذَا الكِتَابِ إلى عُمَرَ بنِ سَعْدٍ، فَلْيَعْرِضْ عَلَى الحُسَيْنِ وَ أصْحَابِهِ النُّزُولَ عَلى حُكْمِي، فَإِنْ فَعَلوا فَلْيَبْعَثْ بِهِم إلَيَّ سِلْماً، وَ إنْ هُمْ أبَوا فَلْيُقاتِلْهُمْ، فَإِنْ فَعَلَ فَاسْمَعْ لَهُ وَ أطِعْ، وَ إنْ هُوَ أبِى فَقَاتِلْهُمْ، فَأَنْتَ أمِيرُ النَّاسِ، وَثِبْ عَلَيْهِ، فَاضْرِب عُنُقَهُ، وَابْعَثْ إلَيَّ بِرَأسِهِ. قَالَ أبُو مِخْنَفٍ: حَدَّثَنِي أبُو جَنَابٍ الكَلبِيُّ، قَالَ: ثُمَّ كَتَبَ عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ زِيادٍ إلى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ: أمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي لَمْ أبْعَثْكَ إلَى حُسَيْنٍ لِتَكُفَّ عَنْهُ وَ لا لِتُطاوِلَهُ، وَ لا لِتُمَنِّيَهُ السَّلامَةَ وَالبَقاءَ، وَلا لِتَقعُدَ لَهُ عِنْدي شَافِعَاً...، اُنظُرْ فَإِنْ نَزَلَ حُسَيْنٌ وَ‌أصْحابُهُ عَلَى الحُكْمِ وَاسْتَسْلَمُوا فَابْعَث بِهِم إلَيَّ سِلْمَاً، وَ إنْ أبَوا فَازْحَفْ إلَيْهِم حَتّى تَقْتُلَهُمْ وَتُمَثِّلَ بِهِمْ؛ فَإِنَّهُم لِذلِكَ مُسْتَحِقُّونَ! فَإِنْ قُتِلَ حُسَينٌ فَأَوطِئِ الخَيْلَ صَدْرَهُ وَظَهْرَهُ؛ فَإِنَّهُ عَاقٌّ مُشَاقٌّ قَاطِعٌ ظَلومٌ!! وَلَيْسَ دَهْرِي فِي هَذَا أنْ يُضَرَّ بَعدَ المَوْتِ شَيْئاً، وَلكِنْ عَلَيَّ قَوْلٌ لَوْ قَدْ قَتَلْتُهُ فَعَلْتُ هَذَا بِهِ!! إنْ أنْتَ مَضَيتَ لِأَمرِنا فِيهِ جَزَيْنَاكَ جَزَاءَ السَّامِعِ المُطِيعِ، وَ إنْ أبَيْتَ فَاعْتَزِلْ عَمَلَنا وَ جُنْدَنَا، وَخَلِّ بَيْنَ شِمْرِ بنِ ذِي الجَوشَنِ وَ بَينَ العَسْكَرِ، فَإِنَّا قَدْ أمَرْنَاهُ بِأَمْرِنَا، وَالسَّلامُ» (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۴؛ أنساب الأشراف، ج۳، ص۳۹۰).
  35. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۷۷.
  36. «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) عَنْ صَوْمِ تَاسُوعَاءَ وَ عَاشُورَاءَ مِنْ شَهْرِ الْمُحَرَّمِ فَقَالَ تَاسُوعَاءُ يَوْمٌ حُوصِرَ فِيهِ الْحُسَيْنُ(ع) وَ أَصْحَابُهُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ بِكَرْبَلَاءَ وَ اجْتَمَعَ عَلَيْهِ خَيْلُ أَهْلِ الشَّامِ وَ أَنَاخُوا عَلَيْهِ وَ فَرِحَ ابْنُ مَرْجَانَةَ وَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ بِتَوَافُرِ الْخَيْلِ وَ كَثْرَتِهَا وَ اسْتَضْعَفُوا فِيهِ‏ الْحُسَيْنَ‏ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ أَصْحَابَهُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ أَيْقَنُوا أَنْ لَا يَأْتِيَ الْحُسَيْنَ(ع) نَاصِرٌ وَ لَا يُمِدَّهُ أَهْلُ الْعِرَاقِ بِأَبِي الْمُسْتَضْعَفُ الْغَرِيبُ ثُمَّ قَالَ وَ أَمَّا يَوْمُ عَاشُورَاءَ فَيَوْمٌ أُصِيبَ فِيهِ الْحُسَيْنُ(ع) صَرِيعاً بَيْنَ أَصْحَابِهِ وَ أَصْحَابُهُ صَرْعَى حَوْلَهُ عُرَاةً أَ فَصَوْمٌ يَكُونُ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ كَلَّا وَ رَبِّ الْبَيْتِ الْحَرَامِ» (الکافی، ج۴، ص۱۴۷، ح۷).
  37. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۷۹.
  38. «وَقَفَ شِمرٌ فَقَالَ: أيْنَ بَنُو اُخْتِنَا؟ يَعْنِي: العَبَّاسَ وَعَبدَ اللَّهِ وَجَعفَراً وَ عُثْمَانَ بَنِي عَلِيِّ بْنِ أبِي طَالِبٍ(ع)، وَ اُمُّهُمْ اُمُّ البَنِينَ بِنْتُ حِزَامِ بْنِ رَبِيعَةَ الكِلابِيِّ الشَّاعِرِ، فَخَرَجُوا إلَيْهِ، فَقَالَ: لَكُمُ الأَمَانُ. فَقَالُوا: لَعَنَكَ اللَّهُ وَلَعَنَ أمَانَكَ! أتُؤمِنُنَا وَابْنُ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) لا أمَانَ لَهُ؟!» (أنساب الأشراف، ج۳، ص۳۹۱).
  39. «وَ أَقْبَلَ‏ شِمْرُ بْنُ‏ ذِي‏ الْجَوْشَنِ‏ لَعَنَهُ اللَّهُ فَنَادَى أَيْنَ بَنُو أُخْتِي عَبْدُ اللَّهِ وَ جَعْفَرٌ وَ الْعَبَّاسُ وَ عُثْمَانُ فَقَالَ الْحُسَيْنُ(ع) أَجِيبُوهُ وَ إِنْ كَانَ فَاسِقاً فَإِنَّهُ بَعْضُ أَخْوَالِكُمْ فَقَالُوا لَهُ مَا شَأْنُكَ فَقَالَ يَا بَنِي أُخْتِي أَنْتُمْ آمِنُونَ فَلَا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ مَعَ أَخِيكُمُ الْحُسَيْنِ(ع) وَ الْزَمُوا طَاعَةَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ يَزِيدَ قَالَ فَنَادَاهُ الْعَبَّاسُ بْنُ عَلِيٍّ(ع) تَبَّتْ يَدَاكَ وَ لُعِنَ مَا جِئْتَ بِهِ مِنْ أَمَانِكَ يَا عَدُوَّ اللَّهِ أَ تَأْمُرُنَا أَنْ نَتْرُكَ أَخَانَا وَ سَيِّدَنَا الْحُسَيْنَ بْنَ فَاطِمَةَ وَ نَدْخُلَ فِي طَاعَةِ اللُّعَنَاءِ وَ أَوْلَادِ اللُّعَنَاءِ قَالَ فَرَجَعَ الشِّمْرُ لَعَنَهُ اللَّهُ إِلَى عَسْكَرِهِ مُغْضَباً» (الملهوف، ص۱۴۸؛ مثیر الأحزان، ص۵۵).
  40. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۷۹.
  41. «إِنَّ عُمَرَ بْنُ سَعْدٍ نادی يَا خَيْلَ‏ اللَّهِ‏ ارْكَبِي‏ وَ أَبْشِرِي!‏ فَرَكِبَ‏ فِي النَّاسِ، ثُمَّ زَحَفَ نَحّوَهُم بَعدَ صَلاةِ العَصْرِ، وَ حُسَيْنٌ(ع) جالِسٌ أمَامَ بَيتِهِ، مُحْتَبِيَاً بِسَيْفِهِ، إذْ خَفَقَ بِرَأْسِهِ عَلى رُكْبَتَيْهِ، وَ سَمِعَتْ اُخْتُهُ زَيْنَبُ(س) الصَّيْحَةَ، فَدَنَتْ مِنْ أخِيهَا، فَقَالَتْ: يَا أخِي، أما تَسْمَعُ الأَصْوَاتَ قَدِ اقْتَرَبَتْ؟! قَالَ: فَرَفَعَ الحُسَيْنُ(ع) رَأْسَهُ، فَقَالَ: إِنِّي رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) فِي المَنَامِ، فَقَالَ لي: إنَّكَ تَرُوحُ إلَيْنا، قَالَ: فَلَطَمَتْ اُخْتُهُ وَجْهَهَا، وَ قَالَتْ: يَا وَيْلَتَا! فَقَالَ: لَيْسَ لَكِ الوَيْلُ يَا اُخَيَّةُ، اسْكُنِي رَحِمَكِ الرَّحْمنُ! وَ قَالَ العَبّاسُ بنُ عَلِيٍّ(ع): يَا أخِي! أتَاكَ القَوْمُ، قَالَ: فَنَهَضَ، ثُمَّ قَالَ: يَا عَبَّاسُ، ارْكَب بِنَفْسِي أنْتَ يَا أخِي حَتَّى تَلْقَاهُمْ، فَتَقُولُ لَهُمْ: مَا لَكُمْ، وَ مَا بَدا لَكُمْ؟ وَ تَسْأَ لُهُمْ عَمَّا جَاءَ بِهِمْ؟ فَأَتَاهُمُ العَبَّاسُ(ع)، فَاسْتَقْبَلَهُمْ فِي نَحْوٍ مِنْ عِشْرِينَ فَارِسَاً، فِيهِمْ زُهَيْرُ بْنُ القَينِ، وَ حَبِيبُ بْنُ مُظاهِرٍ، فَقَالَ لَهُمُ العَبَّاسُ(ع): مَا بَدا لَكُمْ، وَ مَا تُرِيدُونَ؟ قَالُوا: جَاءَ أمْرُ الأَمِيرِ بِأَنْ نَعْرِضَ عَلَيْكُم أنْ تَنْزِلُوا عَلى حُكْمِهِ، أوْ نُنَازِلَكُمْ! قَالَ: فَلا تَعْجَلُوا حَتَّى أرْجِعَ إلى أبِي عَبْدِ اللَّهِ، فَأَعْرِضَ عَلَيْهِ مَا ذَكَرْتُمْ، قَالَ: فَوَقَفُوا، ثُمَّ قَالُوا: اِلقَهُ فَأَعْلِمْهُ ذلِكَ، ثُمَّ القَنَا بِمَا يَقُولُ. قَالَ: فَانْصَرَفَ العَبَّاسُ(ع) رَاجِعَاً يَرْكُضُ إلَى الحُسَيْنِ(ع) يُخْبِرُهُ بِالخَبَرِ، وَ وَقَفَ أصْحَابُهُ يُخَاطِبُونَ القَوْمَ، فَقَالَ حَبِيبُ بْنُ مُظاهِرٍ لِزُهَيْرِ بْنِ القَيْنِ: كَلِّمِ القَوْمَ إنْ شِئْتَ، وَ إنْ شِئْتَ كَلَّمْتُهُمْ. فَقَالَ لَهُ زُهَيرٌ: أنْتَ بَدَأتَ بِهَذَا، فَكُنْ أنْتَ تُكَلِّمُهُمْ، فَقَالَ لَهُمْ حَبِيبُ بْنُ مُظاهِرٍ: أمَا وَاللَّهِ، لَبِئْسَ القَوْمُ عِندَ اللَّهِ غَدَاً قَومٌ يَقْدَمُونَ عَلَيْهِ قَدْ قَتَلُوا ذُرِّيَّةَ نَبِيِّهِ(ع) وَعِتْرَتَهُ وَ أهْلَ بَيْتِهِ(ص)، وَعُبَّادَ أهْلِ هَذَا المِصْرِ المُجْتَهِدِينَ بِالأَسْحَارِ، وَالذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيرَاً. فَقَالَ لَهُ عَزْرَةُ بْنُ قَيسٍ: إنَّكَ لَتُزَكِّي نَفْسَكَ مَا اسْتَطَعْتَ! فَقَالَ لَهُ زُهَيرٌ: يَا عَزرَةُ! إنَّ اللَّهَ قَدْ زَكَّاها وَ هَدَاهَا، فَاتَّقِ اللَّهَ يَا عَزْرَةُ، فَإِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ، أنْشُدُكَ اللَّهَ يَا عَزرَةُ أنْ تَكُونَ مِمَّنْ يُعِينُ الضَّلالَ عَلى قَتْلِ النُّفُوسِ الزَّكِيَّةِ! قَالَ: يَا زُهَيرُ! مَا كُنْتَ عِنْدَنَا مِنْ شِيعَةِ أهْلِ هَذَا البَيْتِ. إنَّمَا كُنْتَ عُثْمَانِيَّاً! قَالَ: أفَلَسْتَ تَسْتَدِلُّ بِمَوقِفِي هَذَا أنِّي مِنْهُم! أما وَاللَّهِ، مَا كَتَبْتُ إلَيْهِ كِتَابَاً قَطُّ، وَ‌لا أرْسَلْتُ إلَيْهِ رَسُولاً قَطُّ، وَلَا وَعَدْتُهُ نُصْرَتِي قَطُّ، وَلكِنَّ الطَّرِيقَ جَمَعَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ، فَلَمَّا رَأَيْتُهُ ذَكَرْتُ بِهِ رَسُولَ اللَّهِ(ص) وَ مَكَانَهُ مِنْهُ، وَعَرَفْتُ مَا يُقْدَمُ عَلَيْهِ مِنْ عَدُوِّهِ وَ حِزْبِكُمْ، فَرَأَيْتُ أنْ أنْصُرَهُ، وَ أنْ أكُونَ فِي حِزْبِهِ، وَ أنْ أجْعَلَ نَفْسِي دُونَ نَفْسِهِ، حِفْظَاً لِمَا ضَيَّعْتُمْ مِنْ حَقِّ اللَّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ(ص). قَالَ: وَ أقبَلَ العَبَّاسُ بْنُ عَلِيٍّ(ع) يَرْكُضُ حَتَّى انْتَهَى إلَيْهِمْ، فَقَالَ: يَا هؤُلاءِ، إنَّ أبَا عَبدِاللَّهِ يَسْأَ لُكُم أنْ تَنْصَرِفُوا هَذِهِ العَشِيَّةَ حَتَّى يَنْظُرَ فِي هَذَا الأَمْرِ... وَ كَانَ العَبَّاسُ بْنُ عَلِيٍّ(ع) حِينَ أتَى حُسَيْنَاً(ع) بِمَا عَرَضَ عَلَيْهِ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ قالَ: اِرْجِعْ إلَيْهِم، فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أنْ تُؤَخِّرَهُمْ إلى غُدْوَةٍ وَتَدْفَعَهُمْ عِنْدَ العَشِيَّةِ؛ لَعَلَّنَا نُصَلِّي لِرَبِّنَا اللَّيْلَةَ، وَ نَدْعُوهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ، فَهُوَ يَعْلَمُ أنِّي قَدْ كُنْتُ اُحِبُّ الصَّلاةَ لَهُ، وَ تِلاوَةَ كِتَابِهِ، وَ كَثرَةَ الدُّعَاءِ وَالاِسْتِغْفَارِ! قَالَ أبُو مِخْنَفٍ: حَدَّثَنِي الحَارِثُ بْنُ حَصِيرَةَ، عَن عَبدِ اللَّهِ بنِ شَرِيكٍ العَامِرِيِّ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ الحُسَيْنِ(ع) قَالَ: أتَانَا رَسُولٌ مِنْ قِبَلِ عُمَرَ بنِ سَعْدٍ، فَقَامَ مِثْلَ حَيْثُ يُسْمَعُ الصَّوتُ، فَقَالَ: إنَّا قَدْ أجَّلْنَاكُمْ إلى غَدٍ، فَإِنِ اسْتَسْلَمْتُم سَرَّحْنَا بِكُمْ إلى أمِيرِنَا عُبَيدِ اللَّهِ بنِ زِيادٍ، وَ إنْ أبَيْتُمْ فَلَسْنَا تَارِكِيكُمْ» (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۶؛ أنساب الأشراف، ج۳، ص۳۹۱).
  42. «لَمَّا رَأَى الْحُسَيْنُ(ع) حِرْصَ‏ الْقَوْمِ‏ عَلَى‏ تَعْجِيلِ‏ الْقِتَالِ‏ وَ قِلَّةَ انْتِفَاعِهِمْ بِالوَعْظِ وَ الْمَقَالِ قَالَ لِأَخِيهِ الْعَبَّاسِ(ع) إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَصْرِفَهُمْ عَنَّا فِي هَذَا الْيَوْمِ فَافْعَلْ لَعَلَّنَا نُصَلِّي لِرَبِّنَا فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ أَنِّي أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ وَ تِلَاوَةَ كِتَابِهِ. قَالَ الرَّاوِي: فَسَأَلَهُمُ الْعَبَّاسُ ذَلِكَ فَتَوَقَّفَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ فَقَالَ عَمْرُو بْنُ الْحَجَّاجِ الزُّبَيْدِيُّ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّهُمْ مِنَ التُّرْكِ وَ الدَّيْلَمِ وَ سَأَلُوا ذَلِكَ لَأَجَبْنَاهُمْ فَكَيْفَ وَ هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ(ص) فَأَجَابُوهُمْ إِلَى ذَلِكَ. قَالَ الرَّاوِي: وَ جَلَسَ الْحُسَيْنُ(ع) فَرَقَدَ ثُمَّ اسْتَيْقَظَ وَ قَالَ: يَا أُخْتَاهْ إِنِّي رَأَيْتُ السَّاعَةَ جَدِّي مُحَمَّداً(ص) وَ أَبِي عَلِيّاً وَ أُمِّي فَاطِمَةَ وَ أَخِيَ الْحَسَنَ(ع) وَ هُمْ يَقُولُونَ يَا حُسَيْنُ(ع) إِنَّكَ رَائِحٌ إِلَيْنَا عَنْ قَرِيبٍ وَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ غَداً. قَالَ الرَّاوِي: فَلَطَمَتْ زَيْنَبُ(س) وَجْهَهَا وَ صَاحَتْ فَقَالَ لَهَا الْحُسَيْنُ(ع) مَهْلًا لَا تُشْمِتِي الْقَوْمَ بِنَا» (الملهوف، ص۱۵۰؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۹۱).
  43. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۸۱.
  44. «جَمَعَ الحُسَيْنُ(ع) أصْحَابَهُ بَعْدَمَا رَجَعَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ، وَ ذَلِكَ عِنْدَ قُرْبِ المَسَاءِ، قَالَ عَلِيُّ بْنُ الحُسَيْنِ(ع): فَدَنَوْتُ مِنْهُ لِأَسْمَعَ وَ أنَا مَرِيضٌ، فَسَمِعْتُ أبِي وَ هُوَ يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ:أَثْنَى‏ عَلَى‏ اللَّهِ‏ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أحْسَنَ الثَّنَاءِ، وَ أحْمَدُهُ عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ، اللَّهُمَّ إنِّي أَحْمَدُكَ عَلَى أَنْ أكْرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّةِ، وَعَلَّمْتَنَا القُرآنَ، وَ فَقَّهْتَنَا فِي الدِّينِ، وَ جَعَلْتَ لَنَا أسْمَاعَاً وَ أبْصَارَاً وَ أفْئِدَةً، وَ لَمْ تَجْعَلْنَا مِنَ المُشْرِكِينَ. أمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي لَا أَعْلَمُ أَصْحَابَاً أوْلَى وَ لَا خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي، وَ لَا أَهْلَ بَيْتٍ أبَرَّ وَ لَا أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي، فَجَزَاكُمُ اللَّهُ عَنِّي جَمِيعَاً خَيْرَاً، ألَا وَ إنِّي أَظُنُّ يَوْمَنَا مِنْ هَؤُلاءِ الْأَعْدَاءِ غَدَاً، أَلَا وَ‌إِنِّي قَدْ رَأَيْتُ لَكُمْ، فَانْطَلِقُوا جَمِيعَاً فِي حِلٍّ، لَيْسَ عَلَيْكُم مِنِّي ذِمَامٌ، هَذَا لَيْلٌ قَدْ غَشِيَكُمْ، فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً» (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۵۹).
  45. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۸۵.
  46. «فَلَمَّا وَصَلَ الْكِتَابُ [مِن عُبَیْدِ اللّهِ بْنِ زِیادٍ] إِلَى عُمَرَ بْنِ‏ سَعْدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ أَمَرَ مُنَادِيَهُ فَنَادَى إِنَّا قَدْ أَجَّلْنَا حُسَيْناً وَ أَصْحَابَهُ يَوْمَهُمْ وَ لَيْلَتَهُمْ فَشَقَّ ذَلِكَ عَلَى الْحُسَيْنِ(ع) وَ عَلَى أَصْحَابِهِ فَقَامَ الْحُسَيْنُ(ع) فِي أَصْحَابِهِ خَطِيباً فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي لَا أَعْرِفُ‏ أَهْلَ‏ بَيْتٍ‏ أَبَرَّ وَ لَا أَزْكَى وَ لَا أَطْهَرَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي وَ لَا أَصْحَاباً هُمْ خَيْرٌ مِنْ أَصْحَابِي وَ قَدْ نَزَلَ بِي مَا قَدْ تَرَوْنَ وَ أَنْتُمْ فِي حِلٍّ مِنْ بَيْعَتِي لَيْسَتْ لِي فِي أَعْنَاقِكُمْ بَيْعَةٌ وَ لَا لِي عَلَيْكُمْ ذِمَّةٌ وَ هَذَا اللَّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلًا وَ تَفَرَّقُوا فِي سَوَادِهِ فَإِنَّ الْقَوْمَ إِنَّمَا يَطْلُبُونِّي وَ لَوْ ظَفِرُوا بِي لَذَهَلُوا عَنْ طَلَبِ غَيْرِي فَقَامَ إِلَيْهِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا ذَا يَقُولُ لَنَا النَّاسُ إِنْ نَحْنُ خَذَلْنَا شَيْخَنَا وَ كَبِيرَنَا وَ سَيِّدَنَا وَ ابْنَ سَيِّدِ الْأَعْمَامِ وَ ابْنَ نَبِيِّنَا سَيِّدِ الْأَنْبِيَاءِ لَمْ نَضْرِبْ مَعَهُ بِسَيْفٍ وَ لَمْ نُقَاتِلْ مَعَهُ بِرُمْحٍ لَا وَ اللَّهِ أَوْ نَرِدَ مَوْرِدَكَ وَ نَجْعَلَ أَنْفُسَنَا دُونَ نَفْسِكَ وَ دِمَاءَنَا دُونَ دَمِكَ فَإِذَا نَحْنُ فَعَلْنَا ذَلِكَ فَقَدْ قَضَيْنَا مَا عَلَيْنَا وَ خَرَجْنَا مِمَّا لَزِمَنَا وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ زُهَيْرُ بْنُ الْقَيْنِ الْبَجَلِيُّ فَقَالَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَدِدْتُ أَنِّي قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتُ ثُمَّ قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتْ ثُمَّ قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتُ فِيكَ وَ فِي الَّذِينَ مَعَكَ مِائَةَ قَتْلَةٍ وَ إِنَّ اللَّهَ دَفَعَ بِي عَنْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ فَقَالَ لَهُ وَ لِأَصْحَابِهِ جُزِيتُمْ خَيْراً» (الأمالی، صدوق، ص۲۲۰، ح۲۳۹).
  47. «قِيلَ لِمُحَمَّدِ بْنِ بَشِيرٍ الْحَضْرَمِيِّ: قَدْ أُسِرَ ابْنُكَ بِثَغْرِ الرَّيِّ قَالَ عِنْدَ اللَّهِ أَحْتَسِبُهُ وَ نَفْسِي مَا كُنْتُ‏ أُحِبُّ‏ أَنْ‏ يُؤْسَرَ وَ لَا أَنْ أَبْقَى بَعْدَهُ فَسَمِعَ قَوْلَهُ الْحُسَيْنُ(ع) فَقَالَ لَهُ رَحِمَكَ اللَّهُ أَنْتَ فِي حِلٍّ مِنْ بَيْعَتِي فَاعْمَلْ فِي فَكَاكِ ابْنِكَ قَالَ أَكَلَتْنِي السِّبَاعُ حَيّاً إِنْ فَارَقْتُكَ قَالَ فَأَعْطِ ابْنَكَ‏ هَذِهِ الْأَثْوَابَ وَ الْبُرُودَ يَسْتَعِينُ بِهَا فِي فِکَاکِ أَخِيهِ فَأَعْطَاهُ خَمْسَةَ أَثْوَابٍ قِيمَتُهَا أَلْفُ دِينَارٍ» (الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة)، ج۱، ص۴۶۸، ح۴۴۳؛ تهذیب الکمال، ج۶، ص۴۰۷).
  48. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۴۸۶.