جز
جایگزینی متن - 'یابن [[رسول' به 'یا ابن [[رسول'
HeydariBot (بحث | مشارکتها) |
جز (جایگزینی متن - 'یابن [[رسول' به 'یا ابن [[رسول') |
||
| خط ۱۱: | خط ۱۱: | ||
== لباس امام رضا {{ع}} در [[قم]] == | == لباس امام رضا {{ع}} در [[قم]] == | ||
بعد از این که امام رضا {{ع}} در ازای سرودههای [[دعبل]]، [[عبا]] و لباس خویش را به او [[هدیه]] دادند، دعبل [[خراسان]] را به مقصد [[عراق]] ترک گفت. او در مسیر راه به قم آمد و در [[مسجد جامع شهر]] قم، مردم از او استقبال کردند. او جریان سفرش به [[مرو]] را این گونه تعریف کرد: | بعد از این که امام رضا {{ع}} در ازای سرودههای [[دعبل]]، [[عبا]] و لباس خویش را به او [[هدیه]] دادند، دعبل [[خراسان]] را به مقصد [[عراق]] ترک گفت. او در مسیر راه به قم آمد و در [[مسجد جامع شهر]] قم، مردم از او استقبال کردند. او جریان سفرش به [[مرو]] را این گونه تعریف کرد: | ||
«ماه [[محرم]] بود. خودم را به مرو رساندم. بعد از ساعتی جست و جو به مجلس امام {{ع}} وارد شدم. چشمانم به سیمای دلربایش افتاد. محزون و شکسته مینمود. [[لباس سیاه]] رنگ، اندام نازنینش را در بر گرفته بود. خادمش - [[اباصلت هروی]] - مقابلش زانو زده بود. چند تن از یارانش نیز پیرامونش نشسته بودند. از جایش برخاست. دستم را گرفت و کنارش نشاند. دستم در لای دستان مبارکش، [[حسّ]] غریبی پیدا کرد. لبهایم به پشت دستهای کریمانهاش فرود آمد. در حالی که [[شوق دیدار]]، سراسر وجودم را فرا گرفته بود عرض کردم: | «ماه [[محرم]] بود. خودم را به مرو رساندم. بعد از ساعتی جست و جو به مجلس امام {{ع}} وارد شدم. چشمانم به سیمای دلربایش افتاد. محزون و شکسته مینمود. [[لباس سیاه]] رنگ، اندام نازنینش را در بر گرفته بود. خادمش - [[اباصلت هروی]] - مقابلش زانو زده بود. چند تن از یارانش نیز پیرامونش نشسته بودند. از جایش برخاست. دستم را گرفت و کنارش نشاند. دستم در لای دستان مبارکش، [[حسّ]] غریبی پیدا کرد. لبهایم به پشت دستهای کریمانهاش فرود آمد. در حالی که [[شوق دیدار]]، سراسر وجودم را فرا گرفته بود عرض کردم: یا ابن [[رسول الله]] {{صل}}! از راه دور میآیم و قصیدهای در [[مظلومیت]] شما [[خاندان]] سرودهام و [[سوگند]] یاد کردهام قبل از شما، برای کسی نخوانم. | ||
در حالی که حالت [[رضایت]] از چهره مبارکش پیدا بود، فرمودند: قصیدهات را بخوان. با [[خوشحالی]] شروع به خواندن کردم، تا این که به ابیاتی رسیدم که مخاطبش [[مادر]] [[رنجها]]، [[فاطمه زهرا]] {{س}} بود. روی [[دل]]، به آن بانوی دردمند نمودم و خواندم: ای [[فاطمه]]! رسم [[روزگار]] چنین است که اگر اعضای یک [[خانواده]] از [[دنیا]] بروند، همه را در یک جا و در کنار هم به [[خاک]] میسپارند؛ از [[مزار]] ناپیدای خودت که بگذریم، [[قبور]] [[فرزندان]] و بستگانت از هم دور افتاده است و هر یک در دیاری، غریبانه آرمیدهاند. بعضی در [[نجف]] است و برخی در [[مدینه]]. بعضی در کربلایند و برخی در جای دیگر. ای فاطمه [[جان]]! اموالی را میبینم که مختص تو و فرزندانت است، ولی دیگران در بین خود تقسیم کردهاند و دستهای فرزندان تو از [[اموال]] خودشان خالی است. قصیده ام که به این جا رسید، [[امام]] {{ع}} شروع به [[گریه]] کرد. در آن حال دیدگان [[اشک]] آلودش را به من دوخت و فرمودند: آری! آری! راست گفتی ای [[دعبل]]! من در حالی که سوز درونم را پنهان میکردم، به خواندن قصیده ادامه دادم: ای فاطمه! [[زنان]] و [[دختران]] [[آل ابوسفیان]] و [[آل زیاد]]، در کاخها و حجرههای [[زیبا]] [[زندگی]] میکنند؛ ولی دختران [[رسول خدا]] {{صل}} را بدون [[پوشش]] مناسب، در خرابهها جای دادهاند. هرگاه از [[آل محمد]] {{صل}} کسی کشته شود، مانند کسی که دستش را بسته باشند، نمیتوانند قاتلش را [[قصاص]] کرده، انتقامش را بگیرند. در همین لحظه بود که دیدم [[امام رضا]] {{ع}} دستهای مبارکش را بر هم زد و با لحن [[اندوه]] باری فرمود: آری، دستهای ما بسته است». | در حالی که حالت [[رضایت]] از چهره مبارکش پیدا بود، فرمودند: قصیدهات را بخوان. با [[خوشحالی]] شروع به خواندن کردم، تا این که به ابیاتی رسیدم که مخاطبش [[مادر]] [[رنجها]]، [[فاطمه زهرا]] {{س}} بود. روی [[دل]]، به آن بانوی دردمند نمودم و خواندم: ای [[فاطمه]]! رسم [[روزگار]] چنین است که اگر اعضای یک [[خانواده]] از [[دنیا]] بروند، همه را در یک جا و در کنار هم به [[خاک]] میسپارند؛ از [[مزار]] ناپیدای خودت که بگذریم، [[قبور]] [[فرزندان]] و بستگانت از هم دور افتاده است و هر یک در دیاری، غریبانه آرمیدهاند. بعضی در [[نجف]] است و برخی در [[مدینه]]. بعضی در کربلایند و برخی در جای دیگر. ای فاطمه [[جان]]! اموالی را میبینم که مختص تو و فرزندانت است، ولی دیگران در بین خود تقسیم کردهاند و دستهای فرزندان تو از [[اموال]] خودشان خالی است. قصیده ام که به این جا رسید، [[امام]] {{ع}} شروع به [[گریه]] کرد. در آن حال دیدگان [[اشک]] آلودش را به من دوخت و فرمودند: آری! آری! راست گفتی ای [[دعبل]]! من در حالی که سوز درونم را پنهان میکردم، به خواندن قصیده ادامه دادم: ای فاطمه! [[زنان]] و [[دختران]] [[آل ابوسفیان]] و [[آل زیاد]]، در کاخها و حجرههای [[زیبا]] [[زندگی]] میکنند؛ ولی دختران [[رسول خدا]] {{صل}} را بدون [[پوشش]] مناسب، در خرابهها جای دادهاند. هرگاه از [[آل محمد]] {{صل}} کسی کشته شود، مانند کسی که دستش را بسته باشند، نمیتوانند قاتلش را [[قصاص]] کرده، انتقامش را بگیرند. در همین لحظه بود که دیدم [[امام رضا]] {{ع}} دستهای مبارکش را بر هم زد و با لحن [[اندوه]] باری فرمود: آری، دستهای ما بسته است». | ||
سپس [[دعبل]] در حالی که اشکهایش، جاری بود، افزود: «ای [[مردم]]! در بخشی از قصیدهام به [[غریب]] [[بغداد]] اشاره شده بود: ای [[فاطمه]]! [[مزار]] یکی از فرزندانت در [[سرزمین]] بغداد است، او صاحب نفس [[پاک]] و [[پاکیزه]] است و [[خداوند]] در قصرهای [[بهشت]] از او [[پذیرایی]] میکند. در این حال [[امام رضا]] {{ع}} فرمودند: من هم دو [[بیعت]] [[شعر]] میگویم، آن را در پایان اشعارت بنویس، [[امام]] {{ع}} فرمودند: ای فاطمه! [[قبر]] یکی دیگر از فرزندانت در [[خراسان]] است؛ وای از این [[مصیبت]]! غمها و غصهها به اعضای صاحب آن فشار میآورد؛ مگر آنکه خداوند [[قائم]] [[آل محمّد]] {{صل}} را برانگیزد و او غمها و غصههای ما را از بین ببرد. در حالی که [[اشک]] از گوشه چشمانم سرازیر شده بود، پرسیدم: | سپس [[دعبل]] در حالی که اشکهایش، جاری بود، افزود: «ای [[مردم]]! در بخشی از قصیدهام به [[غریب]] [[بغداد]] اشاره شده بود: ای [[فاطمه]]! [[مزار]] یکی از فرزندانت در [[سرزمین]] بغداد است، او صاحب نفس [[پاک]] و [[پاکیزه]] است و [[خداوند]] در قصرهای [[بهشت]] از او [[پذیرایی]] میکند. در این حال [[امام رضا]] {{ع}} فرمودند: من هم دو [[بیعت]] [[شعر]] میگویم، آن را در پایان اشعارت بنویس، [[امام]] {{ع}} فرمودند: ای فاطمه! [[قبر]] یکی دیگر از فرزندانت در [[خراسان]] است؛ وای از این [[مصیبت]]! غمها و غصهها به اعضای صاحب آن فشار میآورد؛ مگر آنکه خداوند [[قائم]] [[آل محمّد]] {{صل}} را برانگیزد و او غمها و غصههای ما را از بین ببرد. در حالی که [[اشک]] از گوشه چشمانم سرازیر شده بود، پرسیدم: یا ابن [[رسول الله]] {{صل}}! این قبری که فرمودید در خراسان است، از آن چه کسی است؟ امام {{ع}} فرمودند: ای دعبل! بدان که آن قبر، از آن منِ غریب است؛ مرا با زهر [[شهید]] کرده در خراسان [[دفن]] میکنند و مزارم محل رفت و آمد [[شیعیان]] و زوّارم خواهد شد». | ||
در این حال، صدای [[شیون]] مردم [[قم]] بلند شد. دعبل ادامه داد: «در حالی که منقلب شده بودم، از جایم برخاستم و آماده شدم تا [[محضر امام]] {{ع}} را ترک کنم. هنوز گامی برنداشته بودم که یک بار دیگر آواز دلنشینش گوشم را به نوازش آورد: ای دعبل! اندکی [[صبر]] کن تا بیایم. برخاستند و داخل حجره شدند. لحظاتی نگذشته بود که خادمشان از همان حجره بیرون آمد و کیسهای که حاوی یکصد [[دینار]] بود به من داد و گفت: مولایم فرمود تا این [[پول]] را به شما بدهم تا صرف مخارج زندگیات کنی. گفتم: به مولایم بگو، به [[خدا]] [[سوگند]]، من برای پول نیامده بودم و قصیدهام را از روی [[طمع]] نگفته سپس آن کیسه را به [[خادم]] امام {{ع}} برگرداندم و گفتم: پیراهنی از مولایم میخواهم تا خودم را همواره با آن متبرّک سازم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بار دیگر [[خادم]] [[امام]] {{ع}} آمد و پیراهن سبز رنگ و پشمینه امام {{ع}} را به همراه همان کیسه [[دینار]] آورد و به من داد. در حالی که به کیسه [[پول]] اشاره میکرد، گفت: امام {{ع}} فرمودند که این کیسه پول را نگهدار که بدان محتاج خواهی شد. و من این [[بخشش]] امام {{ع}} را پذیرفتم. بعد از چند [[روز]]، همراه قافلهای از [[مرو]] خارج شدم. کاروان در بین راه مورد [[حمله]] دزدها قرار گرفت. دزدها دست و پای مسافران را بستند و به تقسیم [[اموال]] آنان مشغول شدند. در آن حال شنیدم که یکی از آنان با [[خنده]] و [[استهزاء]] بخشی از قصیدهای که در [[محضر امام]] [[رضا]] {{ع}} قرائت کرده بودم را میخواند. به او گفتم: ای [[بنده]] [[خدا]]! میدانی این شعری که خواندی، چه کسی سروده است؟ گفت: [[دعبل خزاعی]]. گفتم: اگر او را ببینی، میشناسی؟ گفت: نه. وقتی خودم را معرفی نمودم، و دانست من همان [[شاعری]] هستم که آن قصیده را در محضر امام رضا {{ع}} خواندم، دیدم آن مرد دست از تقسیم اموال کشید. از دوستانش جدا شد و سراسیمه به سمت تپهای که در آن نزدیکی بود، دوید. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که همراه مرد دیگر، بازگشت و مرا به او نشان داد و گفت: او [[دعبل]] است! آن مرد به من نزدیک شد و مقابلم زانو زد و گفت: آیا به [[راستی]] تو دعبل هستی؟ همان شاعری که نزد [[ابوالحسن]]، قصیدهاش را خواند؟! گفتم: آری، ای بنده خدا! من دعبل هستم؛ شاعری از قبیلهای [[خزاعه]]. چون [[احساس]] کردم که آن مرد باورش نشده، گفتم: چندی قبل نزد [[امام رضا]] {{ع}} مشرّف شدم و قصیدهای که در مدحش سروده بودم را برای اولین بار در محضرش خواندم؛ و اکنون از مرو میآیم؛ سپس شروع کردم به خواندن قصیده. هنگامی که قصیده به پایان رسید، او [[دستور]] داد تا دستهای من و سایر اعضاء کاروان را باز کنند و اموالی را که ربوده بودند به صاحبانشان برگرداندند. | در این حال، صدای [[شیون]] مردم [[قم]] بلند شد. دعبل ادامه داد: «در حالی که منقلب شده بودم، از جایم برخاستم و آماده شدم تا [[محضر امام]] {{ع}} را ترک کنم. هنوز گامی برنداشته بودم که یک بار دیگر آواز دلنشینش گوشم را به نوازش آورد: ای دعبل! اندکی [[صبر]] کن تا بیایم. برخاستند و داخل حجره شدند. لحظاتی نگذشته بود که خادمشان از همان حجره بیرون آمد و کیسهای که حاوی یکصد [[دینار]] بود به من داد و گفت: مولایم فرمود تا این [[پول]] را به شما بدهم تا صرف مخارج زندگیات کنی. گفتم: به مولایم بگو، به [[خدا]] [[سوگند]]، من برای پول نیامده بودم و قصیدهام را از روی [[طمع]] نگفته سپس آن کیسه را به [[خادم]] امام {{ع}} برگرداندم و گفتم: پیراهنی از مولایم میخواهم تا خودم را همواره با آن متبرّک سازم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بار دیگر [[خادم]] [[امام]] {{ع}} آمد و پیراهن سبز رنگ و پشمینه امام {{ع}} را به همراه همان کیسه [[دینار]] آورد و به من داد. در حالی که به کیسه [[پول]] اشاره میکرد، گفت: امام {{ع}} فرمودند که این کیسه پول را نگهدار که بدان محتاج خواهی شد. و من این [[بخشش]] امام {{ع}} را پذیرفتم. بعد از چند [[روز]]، همراه قافلهای از [[مرو]] خارج شدم. کاروان در بین راه مورد [[حمله]] دزدها قرار گرفت. دزدها دست و پای مسافران را بستند و به تقسیم [[اموال]] آنان مشغول شدند. در آن حال شنیدم که یکی از آنان با [[خنده]] و [[استهزاء]] بخشی از قصیدهای که در [[محضر امام]] [[رضا]] {{ع}} قرائت کرده بودم را میخواند. به او گفتم: ای [[بنده]] [[خدا]]! میدانی این شعری که خواندی، چه کسی سروده است؟ گفت: [[دعبل خزاعی]]. گفتم: اگر او را ببینی، میشناسی؟ گفت: نه. وقتی خودم را معرفی نمودم، و دانست من همان [[شاعری]] هستم که آن قصیده را در محضر امام رضا {{ع}} خواندم، دیدم آن مرد دست از تقسیم اموال کشید. از دوستانش جدا شد و سراسیمه به سمت تپهای که در آن نزدیکی بود، دوید. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که همراه مرد دیگر، بازگشت و مرا به او نشان داد و گفت: او [[دعبل]] است! آن مرد به من نزدیک شد و مقابلم زانو زد و گفت: آیا به [[راستی]] تو دعبل هستی؟ همان شاعری که نزد [[ابوالحسن]]، قصیدهاش را خواند؟! گفتم: آری، ای بنده خدا! من دعبل هستم؛ شاعری از قبیلهای [[خزاعه]]. چون [[احساس]] کردم که آن مرد باورش نشده، گفتم: چندی قبل نزد [[امام رضا]] {{ع}} مشرّف شدم و قصیدهای که در مدحش سروده بودم را برای اولین بار در محضرش خواندم؛ و اکنون از مرو میآیم؛ سپس شروع کردم به خواندن قصیده. هنگامی که قصیده به پایان رسید، او [[دستور]] داد تا دستهای من و سایر اعضاء کاروان را باز کنند و اموالی را که ربوده بودند به صاحبانشان برگرداندند. | ||