جز
جایگزینی متن - 'ابن شهر آشوب' به 'ابنشهرآشوب'
جز (جایگزینی متن - 'وصف' به 'وصف') |
جز (جایگزینی متن - 'ابن شهر آشوب' به 'ابنشهرآشوب') |
||
| خط ۱۰۲: | خط ۱۰۲: | ||
# [[مسعودی]] میگوید: ابن عباس به حدی برای [[علی]] و حسنین {{عم}} [[گریه]] کرد که چشمانش [[نابینا]] شد <ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۳، ص۱۰۱.</ref>. | # [[مسعودی]] میگوید: ابن عباس به حدی برای [[علی]] و حسنین {{عم}} [[گریه]] کرد که چشمانش [[نابینا]] شد <ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۳، ص۱۰۱.</ref>. | ||
# زمانی که [[امیرالمؤمنین علی]] {{ع}} به [[شهادت]] رسید، [[امام حسن]] {{ع}} خطبهای خواند و در آن، پس از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] و [[درود]] بر [[رسول خدا]] {{صل}} فرمود: "همانا در این [[شب]] کسی از [[دنیا]] رفت که در میان گذشتگان و آیندگان کسی در عمل بر او [[سبقت]] نخواهد گرفت. همراه با رسول خدا {{صل}} جنگید و [[جان]] او را [[حفظ]] کرد و در حالی که از دنیا میرفت جز هفتاد [[درهم]] چیزی از خود باقی نگذاشت که قصد داشت با آن خدمتکاری برای [[اهل]] خانهاش بخرد. پس بدانید [[بهترین]] [[نیکی]] [[مودت]] ما [[اهل بیت]] است". سپس در جای خود نشست. در این هنگام [[عبدالله بن عباس]] برخاست و گفت: "ای [[مردم]]، این، فرزند پیامبرتان و [[جانشین]] امامتان میباشد؛ پس با او [[بیعت]] کنید". و مردم برخاسته با [[حضرت]] بیعت کردند. [[امام]] [[کارگزاران]] را آماده و [[فرماندهان]] را [[تعیین]] نمود و [[عبدالله]] را نیز [[حاکم بصره]] قرار داد<ref>مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۵؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۹.</ref>. | # زمانی که [[امیرالمؤمنین علی]] {{ع}} به [[شهادت]] رسید، [[امام حسن]] {{ع}} خطبهای خواند و در آن، پس از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] و [[درود]] بر [[رسول خدا]] {{صل}} فرمود: "همانا در این [[شب]] کسی از [[دنیا]] رفت که در میان گذشتگان و آیندگان کسی در عمل بر او [[سبقت]] نخواهد گرفت. همراه با رسول خدا {{صل}} جنگید و [[جان]] او را [[حفظ]] کرد و در حالی که از دنیا میرفت جز هفتاد [[درهم]] چیزی از خود باقی نگذاشت که قصد داشت با آن خدمتکاری برای [[اهل]] خانهاش بخرد. پس بدانید [[بهترین]] [[نیکی]] [[مودت]] ما [[اهل بیت]] است". سپس در جای خود نشست. در این هنگام [[عبدالله بن عباس]] برخاست و گفت: "ای [[مردم]]، این، فرزند پیامبرتان و [[جانشین]] امامتان میباشد؛ پس با او [[بیعت]] کنید". و مردم برخاسته با [[حضرت]] بیعت کردند. [[امام]] [[کارگزاران]] را آماده و [[فرماندهان]] را [[تعیین]] نمود و [[عبدالله]] را نیز [[حاکم بصره]] قرار داد<ref>مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۵؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۹.</ref>. | ||
# [[ | # [[ابنشهرآشوب]] از مدرک بن ابی زیاد [[نقل]] میکند که گفت: [[ابن عباس]] را دیدم که برای [[حسن بن علی]] {{ع}} رکاب گرفت و او را سوار و جامههایش را مرتب کرد. و سپس برای [[حسین]] {{ع}} رکاب گرفت تا سوار شد و لباسهایش را مرتب کرد. به او گفتم: پسر [[عباس]]، چرا برای ایشان رکاب گرفتی با آنکه از آنها بزرگتری؟ او گفت: "ای [[نادان]]! نمیدانی ایشان چه کسانی هستند؟ این دو [[فرزندان]] پیامبرند. این نعمتی است که [[خدا]] بر من [[منت]] نهاده تا اینکه موفق شدم برایشان رکاب بگیرم"<ref>مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج۳، ص۴۰۰.</ref>. | ||
# نقل شده، هنگامی که خبر [[وفات]] حسن بن علی {{ع}} به [[معاویه]] رسید، بیاندازه خوشحال شد و برای اظهار [[خوشحالی]] [[سجده]] کرد و به [[پیروی]] از او همه اهل مجلس معاویه سجده کردند. ابن عباس در این موقع در [[شام]] بود و وقتی از خوشحالی معاویه باخبر شد، نزد او رفت. معاویه به عنوان اطلاع یافتن او گفت: "ای پسر عباس، حسن بن علی مرد". ابن عباس گفت: "آری، ولی با مرگِ او خوبی از [[دنیا]] رفت؛ {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد میگویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم)» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref>. و مکرر این جمله را بر [[زبان]] راند. سپس به معاویه گفت: "به من خبر رسیده که چه اندازه در [[مرگ]] وی اظهار خوشحالی کردی، ولی به خدا قسم، او را در [[قبر]] تو نخوابانیدند و مرگ تو را هم به عقب نمیاندازد. او از دنیا رفت، در حالی که بهتر از تو بود. اگر ما را به [[مصیبت]] او ملامت میکنی، مصیبت بزرگتر از آن را هم دیدهایم و آن مصیبت جدش [[رسول]] خداست که [[خدا]] مصیبتش را جبران کرد و [[بهترین]] [[جانشین]] و [[خلیفه]] را برای ما باقی گذاشت". سپس بیاختیار گریان شد و هر که را در مجلس بود گریاند، چنان که حتی [[معاویه]] هم گریان شد. پس از لختی [[سکوت]] و [[آرامش]] باز هم معاویه برای [[سرزنش]] به [[ابن عباس]] گفت: "شنیدهام بچههای کوچکی دارد". ابن عباس گفت: "تا وقتی که [[حسین]] زنده است، مشکلی نیست". معاویه گفت: "خدا به تو خیر دهد که از هر چه میپرسم، جوابش را آماده داری!"<ref>الامامة و السیاسیه، ابن قتیبه دینوری، ج۱، ص۱۷۵.</ref>. | # نقل شده، هنگامی که خبر [[وفات]] حسن بن علی {{ع}} به [[معاویه]] رسید، بیاندازه خوشحال شد و برای اظهار [[خوشحالی]] [[سجده]] کرد و به [[پیروی]] از او همه اهل مجلس معاویه سجده کردند. ابن عباس در این موقع در [[شام]] بود و وقتی از خوشحالی معاویه باخبر شد، نزد او رفت. معاویه به عنوان اطلاع یافتن او گفت: "ای پسر عباس، حسن بن علی مرد". ابن عباس گفت: "آری، ولی با مرگِ او خوبی از [[دنیا]] رفت؛ {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد میگویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم)» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref>. و مکرر این جمله را بر [[زبان]] راند. سپس به معاویه گفت: "به من خبر رسیده که چه اندازه در [[مرگ]] وی اظهار خوشحالی کردی، ولی به خدا قسم، او را در [[قبر]] تو نخوابانیدند و مرگ تو را هم به عقب نمیاندازد. او از دنیا رفت، در حالی که بهتر از تو بود. اگر ما را به [[مصیبت]] او ملامت میکنی، مصیبت بزرگتر از آن را هم دیدهایم و آن مصیبت جدش [[رسول]] خداست که [[خدا]] مصیبتش را جبران کرد و [[بهترین]] [[جانشین]] و [[خلیفه]] را برای ما باقی گذاشت". سپس بیاختیار گریان شد و هر که را در مجلس بود گریاند، چنان که حتی [[معاویه]] هم گریان شد. پس از لختی [[سکوت]] و [[آرامش]] باز هم معاویه برای [[سرزنش]] به [[ابن عباس]] گفت: "شنیدهام بچههای کوچکی دارد". ابن عباس گفت: "تا وقتی که [[حسین]] زنده است، مشکلی نیست". معاویه گفت: "خدا به تو خیر دهد که از هر چه میپرسم، جوابش را آماده داری!"<ref>الامامة و السیاسیه، ابن قتیبه دینوری، ج۱، ص۱۷۵.</ref>. | ||
# هنگامی که [[امام حسین]] {{ع}} به سوی [[عراق]] حرکت کرد، [[عبدالله بن عباس]] نزد [[حضرت]] آمد و حضرت را از رفتن به سوی عراق برحذر داشت و گفت که آنان قومی [[فریبکار]] هستند تا جایی که امام حسین {{ع}} به او فرمود: "ای [[پسر عمو]] همانا به خدا قسم، میدانم تو [[خیرخواهی]] [[مشفق]] هستی اما من قصد رفتن دارم"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۵، ص۳۸۳-۳۸۴.</ref>. | # هنگامی که [[امام حسین]] {{ع}} به سوی [[عراق]] حرکت کرد، [[عبدالله بن عباس]] نزد [[حضرت]] آمد و حضرت را از رفتن به سوی عراق برحذر داشت و گفت که آنان قومی [[فریبکار]] هستند تا جایی که امام حسین {{ع}} به او فرمود: "ای [[پسر عمو]] همانا به خدا قسم، میدانم تو [[خیرخواهی]] [[مشفق]] هستی اما من قصد رفتن دارم"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۵، ص۳۸۳-۳۸۴.</ref>. | ||