اسلام‌شناسی: تفاوت میان نسخه‌ها

۴۷٬۳۸۰ بایت اضافه‌شده ،  ‏۲۱ دسامبر ۲۰۲۳
(صفحه‌ای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل = | مداخل مرتبط = | پرسش مرتبط = }} ==مبانی اسلام‌شناسی== با گذشت زمان، تمام امور تغییر نمی‌کند و علاوه بر آن لازم نیست که با همه تغییرات زمانه هماهنگ شد؛ اما پاره‌ای از تحولات وجود دارند که لازم است...» ایجاد کرد)
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
 
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۴۷: خط ۴۷:
نخست، تحولی که در [[آدمی]] رخ داده و امکان ارائه یک [[شریعت]] [[جاودانه]] را برای تمامی زمان‌ها میسر کرده است. باید تبیین کرد مقصود از [[بلوغ عقلی]] که [[بشر]] را از هرگونه وحی جدید [[بی‌نیاز]] کرده است، چیست؟ اگر هم بپذیریم که شریعت خاتمی که دربردارنده بالاترین [[سیر]] ممکن برای بشر است، بر او نازل شده، باز سؤال درباره انبیای [[تبلیغی]] و معطل ماندن [[وظیفه]] آنها باقی مانده است.
نخست، تحولی که در [[آدمی]] رخ داده و امکان ارائه یک [[شریعت]] [[جاودانه]] را برای تمامی زمان‌ها میسر کرده است. باید تبیین کرد مقصود از [[بلوغ عقلی]] که [[بشر]] را از هرگونه وحی جدید [[بی‌نیاز]] کرده است، چیست؟ اگر هم بپذیریم که شریعت خاتمی که دربردارنده بالاترین [[سیر]] ممکن برای بشر است، بر او نازل شده، باز سؤال درباره انبیای [[تبلیغی]] و معطل ماندن [[وظیفه]] آنها باقی مانده است.
دوم، سازوکارهای شریعت ختمیه است که آن را به صورت یک [[قانون]]، و نه فقط یک برنامه موقت درآورده و [[انعطاف‌پذیری]] لازم برای انطباق با [[مقتضیات زمان]] را در آن قرار داده است.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۳۹-۴۸.</ref>
دوم، سازوکارهای شریعت ختمیه است که آن را به صورت یک [[قانون]]، و نه فقط یک برنامه موقت درآورده و [[انعطاف‌پذیری]] لازم برای انطباق با [[مقتضیات زمان]] را در آن قرار داده است.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۳۹-۴۸.</ref>
==چگونگی [[ختم نبوت]] و تحقق [[شریعت]] [[جاودانه]]==
یک عامل مهم در ختم نبوت [[بلوغ]] عقلی‌ای است که امکان دریافت برنامه [[دین]] را به گونه‌ای کامل به [[بشر]] می‌دهد تا به آمدن [[پیامبر]] جدیدی نیاز نباشد. این [[بلوغ عقلی]] به تبیین و توضیح نیاز دارد؛ چراکه اگر مطلب درست فهمیده نشود ممکن است این بلوغ عقلی به نحوی [[تفسیر]] شود که لازمه آن نه فقط ختم نبوت بلکه ختم [[دیانت]] باشد. این خطایی است که [[شخصیت]] بزرگی همچون [[علامه]] [[اقبال لاهوری]] ناخواسته بدان [[مبتلا]] شده است. برای اینکه تبیین صحیح مطلب بهتر فهمیده شود، مختصری درباره دیدگاه وی توضیح می‌دهیم.
از نظر اقبال؛ «[[وحی]] چیزی از نوع [[غریزه]] است و [[هدایت]] وحی چیزی از نوع هدایت غریزی است». [[جامعه انسان]] از نظر [[اجتماعی]] در یک مسیر تکاملی است و همان‌گونه که حیوانات در مراحل ابتدایی به غریزه نیازمند بوده‌اند و به تدریج که نیروی [[حس]] و تخیل و احیاناً [[تفکر]] در آنها [[رشد]] یافته، هدایت‌های [[حسی]] و [[فکری]] [[جانشین]] هدایت غریزه شده است. [[جامعه انسانی]] نیز در مسیر تکاملی خود کم‌کم به جایی رسیده که نیروی [[تعقل]] در او رشد یافته و سبب [[ضعف]] غریزه (وحی) شده است. بدین ترتیب، [[جهان]] [[بشریت]] دو دوره اساسی دارد: دوره هدایت وحی، و دوره هدایت تعقل و تفکر در [[طبیعت]] و [[تاریخ]]. هرچند در جهان قدیم چند دستگاه بزرگ [[فلسفی]] (از قبیل یونان و [[روم]]) وجود داشته، اما [[ارزش]] چندانی نداشته و بشریت هنوز در دوره [[کودکی]] به‌سر می‌برده است. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} که [[پیامبری]] با او به پایان رسیده، هم به جهان قدیم تعلق دارد و هم به جهان جدید. از جهت منبع الهامش که وحی است نه مطالعه [[تجربی]] طبیعت و تاریخ به جهان قدیم تعلق دارد و از جهت [[روح]] آموزه‌هایش - [[دعوت به تفکر]] و تعقل و مطالعه طبیعت و تاریخ است که با تولد این امور کار وحی متوقف می‌شود - به [[جهان]] جدید تعلق دارد. ظهور و ولادت [[اسلام]]، ظهور و ولادت [[عقل برهانی]] استقرایی است. [[رسالت]]، با [[ظهور اسلام]] و در نتیجه اکتشاف [[ضرورت]] پایان یافتن خود رسالت، به حد کمال می‌رسد و این خود مستلزم دریافت هوشمندانه این امر است که [[زندگی]] نمی‌تواند پیوسته در [[مرحله کودکی]] و [[رهبری]] شده از خارج، باقی بماند. الغای کاهنی و [[سلطنت]] میراثی در اسلام توجه دائمی به [[عقل]] و [[تجربه]] در [[قرآن]] و اهمیتی که این [[کتاب مبین]] به [[طبیعت]] و [[تاریخ]] به عنوان منابع [[معرفت]] بشری می‌دهد، همه سیماهای مختلف [[اندیشه]] واحد ختم دوره رسالت است<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، صص ۱۴۵ و ۱۴۶.</ref>.
این است ارکان و اصول [[فلسفه ختم نبوت]] از نظر [[علامه]] اقبال که متأسفانه این [[فلسفه]] مخدوش و بسیاری از اصول آن نادرست است.
اولاً، اگر این فلسفه درست باشد، نه تنها به [[وحی]] جدید و [[پیامبری]] جدید نیازی نیست، به [[راهنمایی]] وحی نیز مطلقا نیازی نیست؛ زیرا [[هدایت]] عقل [[تجربی]] [[جانشین]] هدایت وحی است. این فلسفه اگر درست باشد، فلسفه ختم [[دیانت]] است نه [[ختم نبوت]]. کار وحی [[اسلامی]] تنها اعلام پایان دوره [[دین]] و آغاز دوره عقل و [[علم]] است. این مطلب نه تنها خلاف ضرورت اسلام است، مخالف نظریه خود اقبال است. تمام کوشش‌ها و مساعی اقبال در این است که علم و عقل برای [[جامعه بشر]] لازم است اما کافی نیست، [[بشر]] به دین و [[ایمان مذهبی]] همان اندازه نیازمند است که به علم. اقبال خود تصریح می‌کند که زندگی به اصول ثابت و [[فروع]] متغیر نیازمند است و کار «[[اجتهاد]] اسلامی» [[کشف]] انطباق فروع بر اصول است<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۶۸.</ref>.
خود اقبال صد در صد طرفدار اصل «بقای نیاز به راهنمایی برای همیشه» است و حال آنکه فلسفه‌ای که او برای ختم نبوت ذکر کرده، مستلزم این است که نه تنها نیاز به وحی جدید و رسالت جدید بلکه نیاز به [[راهنمایی]] [[وحی]] پایان می‌پذیرد، و در [[حقیقت]] نه تنها [[نبوت]]، بلکه [[دیانت]] پایان می‌یابد.
این توجیه اشتباه‌آمیز اقبال از [[ختم نبوت]]، سبب شده که همان نتیجه‌گیری غلط از گفته‌های او بشود و چنین پنداشته شود که دوران ختم نبوت یعنی دوران [[استقلال]] [[بشر]] از وحی. از نظر او، نیاز بشر به راهنمایی و [[آموزش و پرورش]] [[پیامبران]]، از نوع نیاز [[کودک]] است به [[معلم]] کلاس؛ کودک هر سال به کلاس بالاتر می‌رود و معلم عوض می‌کند. بشر نیز دوره به دوره، به مرحلۀ بالاتر پا گذاشته و [[قانون]] و شریعتش عوض شده است. کودک به کلاس نهایی می‌رسد و گواهینامه پایان تحصیل می‌گیرد و از آن به بعد، خود مستقل از معلم و استاد به تحقیق می‌پردازد؛ بشر دوره [[خاتمیت]] نیز با اعلام ختم نبوت، [[گواهی]] [[پایان‌نامه]] تحصیلات و [[بی‌نیازی]] از تحصیل کلاسیک را گرفته و خود مستقلاً با مطالعه [[طبیعت]] و [[تاریخ]] به تحقیق می‌پردازد و «[[اجتهاد]]» یعنی این. پس، از نظر او، ختم نبوت یعنی رسیدن بشر به مرحلۀ «[[خودکفایی]]». بدون [[شک]] این‌گونه [[تفسیر]] از ختم نبوت، غلط است و نتایج این تفسیر چیزهایی است که نه برای اقبال قابل قبول است و نه برای کسانی که این نتیجه‌گیری‌ها را از سخن اقبال کرده‌اند.
ثانیاً، اگر نظریه اقبال درست باشد باید با تولد [[عقل]] [[تجربی]]، [[مکاشفات]] اولیاءالله که اقبال آن را [[تجربه]] درونی می‌نامد نیز پایان یابد؛ فرض بر این است که این امور از نوع غریزه‌اند و با ظهور عقل تجربی، [[غریزه]] که از بیرون راهنمایی می‌شود، فروکش می‌کند؛ حال آنکه خود اقبال تصریح می‌کند که تجربه [[باطنی]] برای همیشه باقی است و از نظر [[اسلام]] تجربه درونی یکی از منابع سه‌گانه [[معرفت]] (در کنار طبیعت و تاریخ) است<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، صص ۱۴۶ و ۱۴۷.</ref>.
ثالثاً، اینکه اقبال وحی را از نوع غریزه دانسته، [[خطا]] است و همین موجب اشتباه‌های دیگر او شده است. [[غریزه]] همان‌گونه که خود اقبال توجه دارد یک خاصیت صددرصد طبیعی، غیر اکتسابی، [[ناآگاهانه]] و نازل‌تر از [[حس]] و [[عقل]] است که [[قانون]] [[خلقت]] در مراحل اول حیاتی [[حیوان]] (حشرات و [[پایین‌تر]] از حشرات) در حیوانات قرار داده است. با [[رشد]] هدایت‌های درجه بالاتر (حس و عقل) غریزه [[ضعیف]] می‌شود و فروکش می‌کند.
بنابراین [[انسان]] که غنی‌ترین حیوان‌ها از نظر دستگاه [[اندیشه]] است، ضعیف‌ترین آنها از نظر غریزه است. اما [[وحی]]، [[هدایتی]] مافوق حس و عقل، و به علاوه تا حدود زیادی اکتسابی است. بالاتر اینکه کاملاً «آگاهانه» است. جنبه آگاهانه بودن وحی، به درجات غیر قابل توصیفی بالاتر از حس و عقل است و فضایی که به وسیله وحی اکتشاف می‌شود بسی وسیع‌تر و گسترده‌تر و ژرف‌تر از آن فضایی است که عقل [[تجربی]] [[قادر]] به اکتشاف آن است.
ای کاش [[علامه]] اقبال که کم و بیش مطالعاتی در آثار عرفا دارد، به ویژه به مثنوی مولانا ارادت خاص دارد، در آن نوشته‌ها بیشتر مطالعه می‌کرد و به ملاک بهتری برای [[ختم نبوت]] دست می‌یافت. عرفا به این نکته دست یافته‌اند که [[نبوت]] از آن جهت پایان یافت که تمام مراحل و منازل فردی و [[اجتماعی]] انسان و راهی که انسان باید بپیماید، یک‌جا [[کشف]] گشت. پس از آن هر بشری هرچه دریافت کند، بیشتر از آن نخواهد بود، ناچار محکوم به [[پیروی]] است؛
{{عربی|الخاتم من ختم المراتب باسرها}}<ref>خاتم کسی است که همه مراتب را طی کرده و مرتبه طی نشده باقی نگذاشته است.</ref>.
این است ملاک ختم نبوت، نه [[رشد عقل]] تجربی [[جامعه]].
رابعاً، گویی علامه اقبال دچار همان اشتباهی شده است که [[جهان غرب]] شده است، یعنی [[جانشین]] ساختن [[علم]] به جای [[ایمان]]. البته اقبال سخت مخالف [[نظریه]] [[جانشینی]] علم است ولی راهی که در [[فلسفه ختم نبوت]] طی کرده است به همین نتیجه می‌رسد. اقبال، وحی را نوعی غریزه معرفی می‌کند و مدعی می‌شود که با به‌کار افتادن دستگاه عقل و [[اندیشه]]، [[وظیفه]] [[غریزه]] پایان می‌یابد و خود غریزه خاموش می‌شود. این سخن درست است اما در موردی که دستگاه اندیشه همان راهی را دنبال کند که غریزه می‌کرد. اما اگر فرض کنیم غریزه وظیفه‌ای دارد و دستگاه اندیشه وظیفه‌ای دیگر، دلیلی ندارد که با به‌کار افتادن دستگاه اندیشه، غریزه از کار بیفتد. پس فرضاً [[وحی]] را از نوع غریزه بدانیم و کار این غریزه را عرضه نوعی [[جهان‌بینی]] و [[ایدئولوژی]] که از [[عقل]] و اندیشه ساخته نیست بدانیم، دلیلی ندارد که با [[رشد]] [[عقل برهانی]] استقرایی (به قول خود [[علامه]] اقبال)، کار غریزه پایان یابد<ref>مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲، ص۱۸۶.</ref>.
پس نخستین شرط [[خاتمیت]] این است که [[انسانی]] پیدا شود که همه مراتب را طی کرده و مرتبه طی نشده‌ای باقی نگذارد. اما وقتی می‌گوییم «[[بلوغ عقلی]] [[بشر]]» منظورمان فقط [[بلوغ]] این شخص خاص نیست، بلکه بیشتر، بلوغ مخاطبان وحی مورد نظر است؛ یعنی [[انسان‌ها]] به حدی رسیده‌اند که بتوان آن برنامه جامع همیشگی را در اختیارشان نهاد. در ضمن فهمیدیم که منظور [[بلوغ عقل]] [[تجربی]] یا هرگونه عقل جایگزین وحی نیست. پس کدام عقل و بلوغ عقلی مورد نظر است؟ باید گفت این بلوغ عقلی در سه سطح رخ داد؛ [[حفظ]] [[کتاب آسمانی]]، توان [[اجتهاد]]، توان دریافت تمامی محتوای برنامه [[سعادت]]؛ مفهوم بلوغ عقل، به فراخور این سه سطح مشخص می‌شود.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۴۸.</ref>
===حفظ کتاب آسمانی؛ سطح عمومی===
[[قرآن کریم]] درباره خود می‌فرماید:
{{متن قرآن|إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ}}<ref>«بی‌گمان ما خود قرآن را فرو فرستاده‌ایم و به یقین ما نگهبان آن خواهیم بود» سوره حجر، آیه ۹.</ref>.
در این [[آیه]] با [[قاطعیت]] کم‌نظیری از محفوظ ماندن [[قرآن]] از [[تحریف]] و [[تغییر]] و نابودی سخن رفته است.
یکی از علل تجدید [[رسالت]] و ظهور [[پیامبران]] جدید، تحریف و تبدیل‌هایی است که در تعلیمات و [[کتب مقدس]] پیامبران رخ می‌داد و به همین دلیل آن کتاب‌ها و تعلیمات، صلاحیت خود را برای [[هدایت مردم]] از دست می‌داده‌اند. غالباً [[پیامبران]] احیاکننده [[سنن]] فراموش شده و [[اصلاح]] کننده تعلیمات تحریف‌یافته پیشینیان خود بوده‌اند.
گذشته از انبیایی که صاحب کتاب و [[شریعت]] و [[قانون]] نبوده و تابع یک [[پیامبر صاحب کتاب]] و شریعت بوده‌اند، مانند همه پیامبران بعد از ابراهیم{{ع}} تا [[زمان]] [[موسی]]{{ع}} و همه پیامبران بعد از موسی{{ع}} تا [[عیسی]]{{ع}}، پیامبران صاحب قانون و شریعت نیز بیشتر [[مقررات]] [[پیامبر]] پیشین را [[تأیید]] می‌کرده‌اند. ظهور پیاپی پیامبران تنها معلول [[تغییر]] و [[تکامل]] شرایط [[زندگی]] و [[نیازمندی]] [[بشر]] به [[پیام]] نوین و [[راهنمایی]] نوین نیست، بلکه بیشتر معلول نابودی‌ها و [[تحریف]] و تبدیل‌های کتب و تعلیمات آسمانی بوده است. بشر چند هزار سال پیش نسبت به [[حفظ]] [[مواریث علمی]] و [[دینی]] [[ناتوان]] بوده است، و از او جز این انتظاری نمی‌توان داشت. آنگاه که بشر به مرحله‌ای از تکامل می‌رسد که می‌تواند [[مواریث]] دینی خود را دست نخورده نگهداری کند، علت عمده تجدید پیام و ظهور [[پیامبر جدید]] منتفی می‌شود و شرط لازم (نه شرط کافی) جاوید ماندن یک [[دین]]، موجود می‌شود.
[[آیه]] فوق به منتفی شدن مهم‌ترین علت [[تجدید نبوت]] پس از [[نزول قرآن]] اشاره می‌کند، و در [[حقیقت]] تحقق یکی از ارکان [[ختم نبوت]] را اعلام می‌دارد. در میان [[کتب آسمانی]] [[جهان]] تنها کتابی که تمام و کمال دست نخورده باقی مانده، [[قرآن]] است. به علاوه، مقادیر زیادی از [[سنت رسول اکرم]]{{صل}} به صورت [[قطعی]] و غیر قابل تردید در دست است که از گزند [[روزگار]] مصون مانده است. وسیله [[الهی]] در این امر، [[رشد]] و قابلیت بشر این دوره است که دلیل بر نوعی [[بلوغ]] [[اجتماعی]] [[انسان]] این [[عهد]] است.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۵۴.</ref>
===توان [[اجتهاد]] و [[تبلیغ]] و بر عهده گرفتن [[وظیفه]] انبیای [[تبلیغی]]؛ سطح [[خواص]]===
معلوم شد [[اندیشه]] ختم نبوت بر این پایه است که اولاً، [[اساس دین]] در [[سرشت]] بشر است و سرشت همه [[انسان‌ها]] یکی است. همچنین [[سیر]] تکاملی بشر یک سیر هدفدار و بر روی خطی مشخص و مستقیم است. از این‌رو [[حقیقت]] [[دین]] که بیان کننده خواسته‌های [[فطرت]] و راهنمای [[بشر]] به [[راه راست]] است، یکی بیش نیست.
ثانیاً، یک طرح به شرط [[فطری]] بودن، جامع بودن، کلی بودن و به شرط [[مصونیت از تحریف]] و تبدیل و به شرط حسن تشخیص و تطبیق در مرحله [[اجرا]] می‌تواند برای همیشه رهنمون و مفید باشد و مبنای طرح‌ها و برنامه‌ها و [[قوانین]] جزئی بی‌نهایت واقع شود.
بنابراین، [[وظیفه]] اصلی [[نبوت]] و [[هدایت]] [[وحی]]، آوردن [[قانون]] و دستورالعمل [[الهی]] برای هدایت [[انسان]] است؛ اما [[تبلیغ]] و [[تعلیم]] و [[دعوت]]، وظیفه‌ای نیمه بشری و نیمه الهی است. وحی و نبوت یعنی اتصال مرموز با ریشه وجود و سپس [[مأموریت]] برای [[ارشاد]] [[خلق]]، مظهری است از مظاهر «هدایت» که بر سراسر هستی حکمفرما است؛ موجودات با پیمودن پله‌های هستی به تناسب درجه کمالی، از [[هدایت خاص]] آن درجه بهره‌مند می‌گردند. یعنی خصوصیت و شکل هدایت بر حسب مراحل مختلف هستی متفاوت است. [[دانشمندان]] [[اثبات]] کرده‌اند که حیوانات هر اندازه از نظر ساختمان و تجهیزات طبیعی ضعیف‌تر و ناتوان‌تر باشند، از لحاظ [[نیروی مرموز]] هدایت [[غریزه]] که نوعی [[حمایت]] و [[سرپرستی]] مستقیم [[طبیعت]] است قوی‌ترند، و هر اندازه که از لحاظ تجهیزات طبیعی و نیروهای [[حسی]] و خیالی و وهمی و [[عقلی]] مجهزتر می‌گردند و بر پله‌های وجود بالا می‌روند، از هدایت غریزی آنها کاسته می‌شود. همچون [[کودکی]] که در مراحل اول کودکی تحت حمایت و سرپرستی مستقیم و همه جانبه پدر و مادر است و هر اندازه که [[رشد]] می‌کند از تحت حمایت مستقیم [[والدین]] خارج و به خود واگذاشته می‌شود. بالا رفتن جانداران بر پله‌های هستی و مجهز شدن به تجهیزات عضوی، حسی، خیالی، وهمی، هوشی و عقلی بر امکانات و [[استقلال]] آنها می‌افزاید و به همان نسبت از هدایت غریزی آنها می‌کاهد. وحی عالی‌ترین و راقی‌ترین مظاهر و [[مراتب هدایت]] است. وحی راهنمایی‌هایی دارد که از دسترس [[حس]] و [[خیال]] و [[عقل]] و [[علم]] و [[فلسفه]] بیرون است و چیزی از اینها [[جانشین]] آن نمی‌شود. این خاصیت [[وحی تشریعی]] است، اما [[عقل]] می‌تواند جانشین [[وحی تبلیغی]] شود.
[[بشر]] تا زمانی به وحی تبلیغی نیازمند است که درجه عقل و [[علم]] و [[تمدن]] به پایه‌ای نرسیده است که خود بتواند عهده‌دار [[دعوت]] و [[تعلیم]] و [[تبلیغ]] و [[تفسیر]] و [[اجتهاد]] در امر [[دین]] شود. ظهور علم و عقل و به عبارت دیگر، [[رشد]] و [[بلوغ]] [[انسانیت]] خودبه‌خود به وحی تبلیغی خاتمه می‌دهد و [[علما]] جانشین انبیای [[تبلیغی]] می‌گردند. در دوره [[اسلام]]، علما و [[رهبران]] [[امت]] [[وظیفه]] انبیای تبلیغی را باید انجام دهند، با این تفاوت که علما و [[مصلحان]] با استفاده از منابع پایان‌ناپذیر [[وحی]] [[اسلامی]] برنامه‌های خاصی تنظیم می‌کنند و آن را به مرحله [[اجرا]] می‌گذارند.
می‌بینیم [[قرآن]] در اولین آیه‌ای که نازل می‌شود سخن از قرائت و [[نوشتن]] و قلم و علم به میان می‌آورد:
{{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ}}<ref>«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید * آدمی را از خونپاره‌ای فروبسته آفرید * بخوان و (بدان که) پروردگار تو گرامی‌ترین است * همان که با قلم آموزش داد * به انسان آنچه نمی‌دانست آموخت» سوره علق، آیه ۱-۵.</ref>.
این [[آیه]] اعلام می‌کند که [[عهد]] قرآن، عهد [[خواندن و نوشتن]] و یاد دادن و علم و عقل است. این آیه تلویحاً می‌فهماند که در عهد قرآن، وظیفه تعلیم و تبلیغ و [[حفظ]] [[آیات]] آسمانی به علما منتقل شده و علما از این نظر جانشین [[انبیا]] می‌شوند. این آیه اعلام بلوغ و [[استقلال]] [[بشریت]] در این ناحیه است. قرآن در سراسر آیاتش بشر را به [[تعقل]] و [[استدلال]] و [[مشاهده]] عینی و [[تجربی]] [[طبیعت]] و مطالعه [[تاریخ]] و به [[تفقه]] و [[فهم]] عمیق دعوت می‌کند. اینها همه نشانه‌های [[ختم نبوت]] و [[جانشینی]] عقل و علم به‌جای وحی تبلیغی است.
[[بشر]] در دوره‌های پیشین مانند [[کودک]] مکتبی بوده است؛ کتابی را که برای خواندن به دستش می‌دهند پس از چند [[روز]] پاره پاره می‌کند. بشر [[دوره اسلامی]] مانند عالمی بزرگسال است که با همه مراجعات مکرری که به کتاب‌های خود می‌کند، آنها را در نهایت دقت [[حفظ]] می‌کند<ref>زندگی بشر را معمولاً به عهد تاریخی و عهد ماقبل تاریخ تقسیم می‌کنند. عهد تاریخی از زمانی است که بشر توانسته یادگارهایی به صورت کتیبه یا کتاب از خود باقی بگذارد و همان‌ها امروز ملاک قضاوت درباره زندگی آن روز است. اما از عهد ماقبل تاریخ هیچ‌گونه اثری که ملاک قضاوت قرار بگیرد باقی نمانده است، ولی می‌دانیم که آثار عهد تاریخی نیز غالباً پراکنده است. دوره‌ای که از آن به بعد بشر تاریخ و آثار خود را به‌طور منظم و نسل به نسل حفظ کرده و تحویل نسل بعد داده، مقارن با ظهور اسلام است. خود اسلام نیز عاملی برای این رشد عقلی محسوب می‌شود. در دوره اسلامی، مسلمانان هم آثار خود را حفظ و نگهداری کردند و مانع نابودی آنها شدند و هم کم و بیش آثار ملل پیشین را نگهداری و به نسل‌های بعد منتقل کردند. یعنی تقریباً مقارن با عهد ختم نبوت است که بشر لیاقت خود را برای حفظ مواریث علمی و دینی نشان داده است و در واقع دوره تاریخی واقعی مقارن با ظهور اسلام است.</ref>. در ادوار گذشته از یک طرف آثار نفیس [[علمی]] و [[فلسفی]] و [[دینی]] به وجود می‌آمد و از طرف دیگر در کام [[آتش]] یا آب می‌رفت. [[تاریخ]] از این سرگذشت‌های دردناک فراوان به یاد دارد. حوزه علمی و عظیم اسکندریه پس از [[نفوذ]] [[مسیحیت]] در حوزه [[امپراطوری روم]] شرقی منحل شد و کتابخانه [[تاریخی]] آن به‌وسیله [[متعصبان]] [[مسیحی]] در کام آتش رفت.
طلوع و ظهور [[علم]] و رسیدن بشر به حدی که خود [[حافظ]] و [[داعی]] و مبلغ [[دین آسمانی]] خود باشد، خواه ناخواه به [[نبوت تبلیغی]] خاتمه داد. از این‌رو است که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} علمای این [[امت]] را همدوش انبیای [[بنی‌اسراییل]] یا [[برتر]] از آنها می‌شمارد<ref>مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۳، ص۱۵۷.</ref>.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۵۵.</ref>
===دریافت دقیق تمامی محتوای برنامه کامل [[الهی]] برای [[هدایت]] [[انسان]]؛ سطح اختصاصی===
برای اینکه سطح سوم [[بلوغ عقلی]] [[بشر]] بهتر فهمیده شود، مطلب را با سؤالی مطرح می‌کنیم؛ اگر در دوره [[شریعت]] ختمیه احتیاجی به [[نبی]] نیست و کار انبیای [[تبلیغی]] را [[فقها]] و علمای امت می‌توانند انجام دهند، پس چه احتیاجی به [[وجود امام]] است؟
اینجا است که در [[تفکر]] [[شیعه]] به نکته بسیار ظریفی توجه شده که عدم آن در [[اهل‌سنت]] معضل‌آفرین شده است. [[وظیفه]] [[پیامبران صاحب شریعت]]، دریافت شریعت از [[طریق وحی]] و سپس [[دعوت]] [[مردم]] و [[تبلیغ شریعت]] است. آنها وظیفه داشتند برای [[تبلیغ]]، [[ترویج]] و دعوت به میان مردم بروند. آنها هم که [[صاحب شریعت]] نبودند باز وظیفه‌شان دعوت و تبلیغ و ترویج بود. [[امام]]، نه آورنده شریعت و [[قانون]] است و نه از آن جهت که امام است (نه از آن جهت که مؤمنی از [[مؤمنان]] یا عالمی از [[علما]] است) وظیفه دارد که به سراغ مردم برود و دعوت و تبلیغ و [[امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر]] کند. این وظیفه عموم است و او هم یکی از کسانی است که این وظیفه را دارد.
[[امام حسین]]{{ع}} اگر [[قیام]] کرد قیام امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بود، نه از آن جهت که امام وقت بود و امام وقت یک چنین وظیفه‌ای داشت، بلکه یک وظیفه‌ای داشت که آن وظیفه را هر [[مؤمن]] بصیری داشت. بنابراین امام حسین{{ع}} هم این وظیفه را متعلق به [[مقام امامت]] خویش نمی‌دانست و می‌‌فرمود:
{{متن حدیث|أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لَا يُعْمَلُ بِهِ‌، وَ الْبَاطِلَ لَا يُتَنَاهَى عَنْهُ، لِيَرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فِي لِقَاءِ اللَّهِ فَإِنِّي لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً، وَ الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَماً}}<ref>لهوف، ص۳۳.</ref>؛
نمی‌بینید که به [[حق]] عمل نمی‌شود و از [[باطل]] خودداری نمی‌کنند، پس «مؤمن» [و نه فقط «[[امام]]»[باید از این [[زندگی]] بیزار باشد و طالب [[شهادت]].
پس [[وظیفه امام]] چیست؟ امام مرجعی است برای حل [[اختلاف‌ها]]، شاخصی است برای حل اختلاف‌هایی که منشأ آن هم خود [[علما]] هستند. شما در بسیاری از روایت‌های [[شیعه]] می‌بینید که می‌فرمایند:
{{متن حدیث|الْإِمَامُ يُؤْتَى وَ لَا يَأْتِي‌}}؛
امام [[وظیفه]] ندارد به سراغ دیگران برود بلکه دیگران باید به سراغ او بیایند.
یا در [[روایت]] دیگری فرمود:
{{متن حدیث|الْإِمَامُ كَالْكَعْبَةِ}}؛
[[مَثَل]] امام مَثَل این [[کعبه]] است. کعبه نزد [[مردم]] نمی‌رود بلکه مردم وظیفه دارند به سراغ کعبه بروند.
یعنی یک سلسله اختلاف‌ها و تفرق‌ها و تشتت‌ها و مذهب‌های مختلف و گوناگون در [[شریعت]] ختمیه پیدا می‌شود که باید یک شاخص وجود داشته باشد تا اگر مردم در این مذهب‌های گوناگون که اینها را اهوا و آرا و [[تعصب‌ها]] ایجاد کرده است بخواهند بدانند که [[حق]] چیست؟ به سراغ او بروند. این وظیفه با وظیفه‌ای که علمای [[امت]] در آن [[جانشین]] [[پیامبران]] می‌شوند دو تا است. علمای امت می‌توانند در کار [[دعوت]] و [[تبلیغ]] و [[ترویج]] جانشین پیامبران باشند، اما نمی‌توانند [[مرجع]] حل اختلاف‌ها باشند<ref>آیه ۲۱۳ [[سوره بقره]] از عجیب‌ترین [[آیات]] در [[فلسفه بعثت]] و [[نبوت]] و ارسال [[انبیا]] است: «مردم همه یک [[جمعیت]] بودند»، یعنی زمانی بر [[بشر]] گذشته است که در آن [[زمان]] در میان افراد بشر اختلافاتی وجود نداشته است. به [[عقیده]] من این یکی از آن آیاتی است که [[معجزه]] است در [[قرآن]] امروز نویسندگان [[تاریخ]] [[تمدن]] و محققین تاریخ بشر تازه رسیده‌اند به این مرحله که بشر اولین بار که زندگی اجتماعی‌اش شروع شده است، با یک حالت بساطت و وحدتی شروع شده است. هیچ نوع [[اختلاف]] سلیقه و اختلاف عقیده‌ای و اختلاف روش و حتی اختلاف زندگی در میان مردم نبود. [[خدا]] [[پیغمبران]] را [[مبعوث]] کرد، درحالی‌که مبشر و منذر بودند و به مردم نوید می‌دادند که اگر اینطور عمل بکنید چنین و اگر آنطور عمل بکنید چنان می‌شود. با آنها کتاب (مقصود از کتاب در اینجا [[شریعت]] و [[قانون]] است) نازل کرد برای چه؟ برای اینکه این قانون در میان [[مردم]] [[حکم]] کند در آنچه که در آن [[اختلاف]] دارند. یعنی اختلافاتی در میانشان پیدا شده، قانون بیاید و حل کننده اختلاف باشد. از اینجا شما خودتان می‌فهمید اینجا تقدیری است و به این شکل می‌شود: همه مردم در یک زمانی [[امت واحد]] بودند، در بین آنها هیچ اختلافی نبود، بعد در آنها اختلاف پیدا شد، و چون در آنها اختلاف پیدا شده [[خدا]] قانون و کتاب برای آنها نازل کرد تا کتاب حل کننده مردم در [[زندگی]] باشد.
از [[سوره شوری]]، [[آیه]] ۱۳ معلوم می‌شود که اولین شریعت و قانون و کتابی که در [[دنیا]] نازل شده برای نوح بوده است. اگر دو آیه را جمع کنید، [[بعثت]] [[حضرت نوح]] مقارن است با آن دوره‌ای که از نظر [[تاریخ]] [[تمدن]]، اختلاف سطح در زندگی افراد [[بشر]] پیدا شد. البته پیغمبرانی بودند که مردم را به خدا [[دعوت]] می‌کردند، ولی در حد همان زندگانی بسیط به [[عبادت]] و [[پرستش خدا]] دعوت می‌کردند و [[تکالیف]] از نوع [[عبادات]] بود، پیغمبرانی که مردم را به [[مبدأ و معاد]] دعوت می‌کردند و یک سلسله دستورهای فردی و [[اخلاقی]] و [[عبادی]] به مردم می‌دادند، مانند [[حضرت ادریس]]. به هر حال آیه می‌فرماید مردم در یک دوره‌ای واحد و یکنواخت بودند، بدون اختلاف و بدون اینکه احتیاج به قانونی داشته باشند که در [[روابط اجتماعی]] آنها [[رفع اختلافات]] بکنند. بعد اختلاف و تفاوت در میان آنها پیدا شد. [[خداوند]]، [[پیغمبران]] صاحب کتاب را که از نوح شروع می‌شوند فرستاد: پیغمبران را فرستاد و با آنها کتاب و قانون فرستاد تا آن کتاب و قانون در میان مردم [[حاکم]] باشد.
از اینجا به بعد [[قرآن]] یک اختلاف ثانوی را بیان می‌کند، و می‌گوید بعد که [[قوانین آسمانی]] آمد خود اینها موضوع یک اختلاف دیگر در میان افراد بشر شد، چه اختلافی؟ [[اختلافات مذهبی]]. یک [[پیغمبری]] می‌آید با یک کتاب بعد یکی از [[پیروان]] این [[دین]]، یک کسی که از دیگران داناتر است، می‌آید و یک بدعتی در دین ایجاد می‌کند. آن دیگری بدعتی دیگر ایجاد می‌کند و رفته‌رفته [[مذاهب]] از آن منشعب می‌شود، همین‌طور که در هر [[شریعت]] مذاهب مختلف پیدا شد. آنگاه پیغمبرانی که پس از [[پیغمبر]] [[صاحب شریعت]] اول یعنی [[حضرت نوح]] آمدند، و قانونی که آنها آوردند برای حل دو [[اختلاف]] بود، یکی [[رفع اختلافات]] [[مردم]] در امور [[زندگی]]، یعنی [[قانون]] برای زندگی مردم آوردند، و دیگر اینکه آمدند و این آراء و [[اهواء]] و [[عقاید]] [[باطل]] را [[نسخ]] کردند. اختلاف دوم که اختلاف در خود دین است از ناحیه صاحبان اغراض و [[هوا و هوس]] پیدا شد، از روی [[جهل و نادانی]] و [[قصور]] نبود، بلکه می‌دانند و اختلاف می‌کنند، می‌دانند و [[حقیقت]] را [[کتمان]] می‌کنند، پس [[پیغمبران]] صاحبان [[شرایع]] غیر از صاحب شریعت اول دو کار می‌کردند. یکی اینکه قانونی برای مردم می‌آوردند که این قانون حل کننده [[اختلافات]] مردم باشد و [[حقوق]] و حدود آنها را معین کند. یک کار دیگرشان این بود که [[مبارزه]] می‌کردند با بدعت‌هایی که قبلا پیدا شده بود یعنی [[مرجع حل اختلافات]] مذهبی بودند.</ref>.
یکی از [[وظایف انبیا]]، [[مبارزه با بدعت‌ها]] بود؛ یعنی [[مرجع]] حل اختلاف‌های مذهبی بودند و [[امام]] در این قسمت فقط [[جانشین پیامبر]] است. امام [[حجت خدا]] است در میان مردم و اختلاف‌هایی را که [[اهل]] اهوا، [[بدع]] و اغراض به وجود می‌آورند رفع می‌کند. او صلاحیت کافی و کامل برای حل این [[اختلاف‌ها]] دارد<ref>خاتمیت، صص ۵۱-۵۹؛ مجموعه آثار، ج۲، ص۲۴۶.</ref>.
در این مسئله [[تفکر شیعی]] ارجحیت خاصی دارد. اگر [[امامت]] به این معنا وجود نداشته باشد، [[ختم نبوت]] غیر قابل [[دفاع]] می‌شود؛ زیرا هنوز یکی از [[وظایف]] مهم [[انبیا]] [[زمین]] مانده است. [[پیامبر]]، [[مبلغ وحی]] بود. مردم وقتی می‌خواستند از متن [[اسلام]] بپرسند، از پیامبر می‌پرسیدند. آنچه را که در [[قرآن]] نبود از [[پیامبر]] سؤال می‌کردند. آیا هرچه [[اسلام]] می‌خواسته از [[احکام]] و [[دستورات]] و [[معارف]] بیان کند همان است که در قرآن آمده و خود پیامبر هم به عموم [[مردم]] گفته است یا نه؟ آنچه پیامبر برای عموم مردم گفت، قهراً [[زمان]] [[اجازه]] نمی‌داد که تمام [[دستورات اسلام]] باشد. [[حضرت علی]]{{ع}} [[وصی پیامبر]]{{صل}} بود و پیامبر{{صل}} تمام آنچه را که هست و باید گفته شود، به علی گفت و او را به عنوان عالمی فوق‌العاده و [[تعلیم]] یافته از خود و ممتاز از همۀ [[اصحاب]] خویش و کسی که حتی مثل خودش در گفته‌اش [[خطا]] و [[اشتباه]] نمی‌کند و ناگفته‌ای از جانب [[خدا]] نیست الا اینکه او می‌داند، معرفی کرد و گفت: ایها [[الناس]] بعد از من در مسائل [[دینی]] از هرچه می‌خواهید سؤال کنید، از [[وصی]] من و اوصیای من بپرسید. در واقع در اینجا [[امامت]]، نوعی کارشناسی اسلام است، اما کارشناسی خیلی بالاتر از حد یک [[مجتهد]]. کارشناسی از جانب [[خداوند]] و [[ائمه]] یعنی افرادی که [[اسلام‌شناس]] هستند البته نه اسلام‌شناسانی که از روی [[عقل]] و [[فکر]] و [[تعلیم و تعلم]] عادی اسلام را شناخته باشند که قهراً ممکن‌الخطا باشند، بلکه افرادی که از یک طریقی که مجهول است، [[علوم]] اسلام را از پیامبر گرفته‌اند. از [[پیغمبر]]{{صل}} رسیده به علی{{ع}} و از علی{{ع}} رسیده به [[امامان]] بعد؛ یک [[علم معصوم]] غیرمخطی که هیچ خطا نمی‌کند، و از هر امامی به [[امام]] بعد رسیده است.
ماهیت بحث برمی‌گردد به این معنا که مسلماً فقط به [[نبی اکرم]]{{صل}} [[وحی]] می‌شد. ما نمی‌گوییم که به ائمه{{عم}} وحی می‌شود. اسلام را فقط پیامبر{{صل}} به [[بشر]] رساند و خداوند هم آنچه از اسلام را که باید گفته شود، به پیامبر{{صل}} گفت. این‌طور نیست که قسمتی از دستورات اسلام به پیامبر{{صل}} نگفته مانده باشد. ولی آیا از دستورات اسلام مطالبی که به عموم مردم گفته نشده باشد، باقی ماند یا نه؟ [[اهل تسنن]] حرفشان این است که [[دستورات اسلام]] هرچه بود همان بود که [[پیامبر]]{{صل}} به صحابه‌اش گفت. بعد در مسائلی که درباره آنها از [[صحابه]] هم چیزی [[روایت]] نشده است گیر می‌کنند که چه کنیم؟ اینجا است که مسئلۀ [[قیاس]] وارد می‌شود و می‌گویند ما اینها را با [[قانون]] قیاس و مقایسه گرفتن تکمیل می‌کنیم. [[امیرمؤمنان]]{{ع}} در [[نهج‌البلاغه]] می‌فرماید: پس آیا [[خداوند]] [[دین ناقص]] فرستاد که شما بیایید تکمیلش کنید؟ ولی [[شیعه]] می‌گوید: خداوند دستورات اسلام را نه ناقص به پیامبر{{صل}} [[وحی]] کرد و نه پیامبر{{صل}} آنها را ناقص برای [[مردم]] بیان کرد. بلکه آنچه پیامبر{{صل}} کامل بیان کرد، همه آنهایی نبود که به عموم مردم گفت. بسیاری از [[دستورات]] اساساً موضوع آنها در [[زمان پیامبر]]{{صل}} پیدا نشد. بعدها سؤالش را می‌کردند، بنابراین همه دستورات اسلام را به [[شاگرد]] خاصش یعنی [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}} - چون به [[بلوغ]] خاصی رسیده بود و می‌توانست همه این [[حقایق]] را دریافت کند، گفت و به او فرمود: تو برای مردم بیان کن<ref>مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۴، ص۸۵۸؛ ج۲۱، ص۱۲۰.</ref>.
پس مسئله این است که آیا پس از پیامبر{{صل}}، [[انسانی]] وجود داشت که واقعاً [[مرجع]] [[احکام دین]] باشد آن‌گونه‌ای که ایشان مرجع و [[مبین]] و [[مفسر]] بودند؟ بله، وجود داشت، با این تفاوت که آنچه پیامبر در این‌گونه مسائل می‌گوید به وحی مستقیم مستند است و آنچه [[ائمه]]{{عم}} می‌گویند به [[پیامبر اسلام]] مستند است، نه به این شکل که پیامبر{{صل}} به آنها [[تعلیم]] کرد، بلکه به آن شکلی که علی{{ع}} فرمود: پیامبر{{صل}} بابی از [[علم]] به روی من باز کرد که از آن باب [[هزار باب]] دیگر باز شد. همان‌گونه که وحی را نمی‌توانیم [[تفسیر]] کنیم، نمی‌توانیم تفسیر کنیم که چه نوع ارتباط [[معنوی]] میان پیامبر{{صل}} و علی{{ع}} بود که پیامبر{{صل}} حقایق را آن‌گونه که [[حق]] آن است و به صورت تمام به علی{{ع}} آموخت و به غیر او نیاموخت. علی{{ع}} در نهج‌البلاغه (در جاهای نظیر این عبارت زیاد است) می‌فرماید: من با [[پیامبر]]{{صل}} در حرا بودم (بچه بوده‌اند) صدای ناله دردناکی را شنیدم، گفتم یا [[رسول‌الله]]! من صدای ناله [[شیطان]] را در وقتی که [[وحی]] بر تو نازل شد شنیدم. پیامبر به من فرمود:
{{متن حدیث|یَا عَلِيُّ إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ}}<ref>نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.</ref>.
اگر در همان‌جا کنار علی{{ع}} فرد دیگری هم بود، آن صدا را نمی‌شنید چون آن شنیدن، شنیدن صدایی نبوده که در فضا پخش شود که بگوییم هر کس گوش داشت می‌شنید، آن، [[سمع]] و [[حس]] و [[بینش]] دیگری است.
[[شیعه]] می‌گوید اینکه پیامبر{{صل}} فرمود:
{{متن حدیث|إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي}}<ref>صحیح مسلم، ج۷، ص۱۲۲.</ref>.
من بعد از خود دو شیء وزین باقی می‌گذارم، [[قرآن و عترت]] خودم؛
[[نص]] در چنین مطلبی است.
بنابراین [[روح]] اصلی [[امامت]] این است که [[اسلام]] [[دینی]] جامع و کلی و پرفروغ است، و بر پیامبر{{صل}} به صورت تمام نازل شد؛ ولی خیلی از مسائل که باید [[حاجت]] پیش بیاید، [[زمان]] بگذرد و به تدریج بیان شود، بیان نشد. بنابراین پیامبر{{صل}} همه [[دین]] را به نحو خاصی به علی{{ع}} آموخت که ایشان برای [[مردم]] بیان کند. در این صورت همین [[حدیث]] [[کتاب‌الله]] و عترتی [[عصمت]] را هم بیان می‌کند؛ زیرا پیامبر می‌فرماید: دین را از این دو منبع بگیرید. همان‌گونه که [[قرآن]]، [[معصوم]] است یعنی در آن [[خطا]] وجود ندارد، آن دیگری هم معصوم است. محال است که پیامبر{{صل}} به این [[قاطعیت]] بگوید بعد از من دین را از فلان شخص بگیرید ولی آن شخص برخی از سخنانش [[اشتباه]] باشد<ref>مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۴، ص۸۵۸.</ref>.<ref>[[احد ایمانی|ایمانی، احد]]، [[اسلام و دنیای متجدد (کتاب)|اسلام و دنیای متجدد]] ص ۵۹.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۸۰٬۳۷۲

ویرایش