بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش |
|||
| خط ۱: | خط ۱: | ||
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = سرگذشت زندگی امام حسین| عنوان مدخل = | مداخل مرتبط = [[امام حسین در زمان معاویه در تاریخ اسلامی]] - [[امام حسین در زمان معاویه در معارف و سیره حسینی]]| پرسش مرتبط = }} | {{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = سرگذشت زندگی امام حسین| عنوان مدخل = | مداخل مرتبط = [[امام حسین در زمان معاویه در تاریخ اسلامی]] - [[امام حسین در زمان معاویه در معارف و سیره حسینی]]| پرسش مرتبط = }} | ||
== | == نامه توبیخآمیز امام {{ع}} به معاویه، درباره [[ستمها]] و بدعتهایش == | ||
در کتاب [[أنساب الأشراف (کتاب)|أنساب الأشراف]] آورده شده: معاویه به [[حسین بن علی]] {{ع}} نوشت: اما بعد، درباره تو، خبر اموری به من رسیده که دوست دارم تو را از آنها دور ببینم. اگر خبر درست باشد، از تو نمیپذیرم - و به جانم [[سوگند]]، کسی که دست [[وفا]] و [[عهد]] داده و [[پیمان]] بسته، سزاوار وفا کردن است- و اگر نادرست باشد، تو کامرواترین [[مردم]] به آن هستی و [[حظ]] خود میبری و به عهد [[خدا]]، وفا میکنی. پس مرا وادار مکن که از تو ببرم و به تو بدی نمایم، که من هر گاه سرزنشت کنم، انکارم میکنی و هر گاه به من [[نیرنگ]] بزنی، به تو نیرنگ میزنم. پس، از در هم شکستن [[اجتماع]] این [[امت]] و بازگرداندن آنها به [[فتنه]]، [[پروا]] کن؛ چراکه تو مردم را آزمودهای و تجربه کردهای و پدرت از تو [[برتر]] بود و همه این افرادی که به تو [[پناه]] آوردهاند، گرد او جمع شده بودند و [[گمان]] نمیبرم که آنچه را برای پدرت تباه کردند، برای تو به سامان آورند. پس به خود و دینت بنگر «و کسانی که [[یقین]] ندارند، تو را سبک نکنند»<ref>{{متن قرآن|وَلَا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لَا يُوقِنُونَ}} «و مبادا آنان که اهل یقین نیستند تو را سبکسار گردانند» سوره روم، آیه ۶۰.</ref>. | در کتاب [[أنساب الأشراف (کتاب)|أنساب الأشراف]] آورده شده: معاویه به [[حسین بن علی]] {{ع}} نوشت: اما بعد، درباره تو، خبر اموری به من رسیده که دوست دارم تو را از آنها دور ببینم. اگر خبر درست باشد، از تو نمیپذیرم - و به جانم [[سوگند]]، کسی که دست [[وفا]] و [[عهد]] داده و [[پیمان]] بسته، سزاوار وفا کردن است- و اگر نادرست باشد، تو کامرواترین [[مردم]] به آن هستی و [[حظ]] خود میبری و به عهد [[خدا]]، وفا میکنی. پس مرا وادار مکن که از تو ببرم و به تو بدی نمایم، که من هر گاه سرزنشت کنم، انکارم میکنی و هر گاه به من [[نیرنگ]] بزنی، به تو نیرنگ میزنم. پس، از در هم شکستن [[اجتماع]] این [[امت]] و بازگرداندن آنها به [[فتنه]]، [[پروا]] کن؛ چراکه تو مردم را آزمودهای و تجربه کردهای و پدرت از تو [[برتر]] بود و همه این افرادی که به تو [[پناه]] آوردهاند، گرد او جمع شده بودند و [[گمان]] نمیبرم که آنچه را برای پدرت تباه کردند، برای تو به سامان آورند. پس به خود و دینت بنگر «و کسانی که [[یقین]] ندارند، تو را سبک نکنند»<ref>{{متن قرآن|وَلَا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لَا يُوقِنُونَ}} «و مبادا آنان که اهل یقین نیستند تو را سبکسار گردانند» سوره روم، آیه ۶۰.</ref>. | ||
| خط ۳۷: | خط ۳۷: | ||
== [[منتظر]] مرگ معاویه بودن، برای [[قیام]] == | == [[منتظر]] مرگ معاویه بودن، برای [[قیام]] == | ||
در کتاب [[الارشاد (کتاب)|الارشاد]] کلبی، مدائنی و دیگر [[سیرهنویسان]] آوردهاند که چون [[حسن بن علی]] {{ع}} درگذشت، [[شیعیان]] در [[عراق]]، به جنب و جوش در آمدند و به [[حسین]] {{ع}} | در کتاب [[الارشاد (کتاب)|الارشاد]] کلبی، مدائنی و دیگر [[سیرهنویسان]] آوردهاند که چون [[حسن بن علی]] {{ع}} درگذشت، [[شیعیان]] در [[عراق]]، به جنب و جوش در آمدند و به [[حسین]] {{ع}} نامه نوشتند و از او خواستند که [[معاویه]] را خلع کند و برای خود، [[بیعت]] بگیرد؛ اما حسین {{ع}} خودداری کرد و به یاد آنان آورد که میان او و معاویه، [[عهد]] و پیمانی است که شکستن آن، برای او روا نیست، [پس باید [[صبر]] کنند] تا آنکه مدتش بگذرد و اگر معاویه مرد، در این باره میاندیشد<ref>{{متن حدیث|رَوَاهُ الْكَلْبِيُّ وَ الْمَدَائِنِيُّ وَ غَيْرُهُمَا مِنْ أَصْحَابِ السِّيرَةِ قَالُوا: لَمَّا مَاتَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ {{ع}} تَحَرَّكَتِ الشِّيعَةُ بِالْعِرَاقِ وَ كَتَبُوا إِلَى الْحُسَيْنِ {{ع}} فِي خَلْعِ مُعَاوِيَةَ وَ الْبَيْعَةِ لَهُ فَامْتَنَعَ عَلَيْهِمْ وَ ذَكَرَ أَنَّ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مُعَاوِيَةَ عَهْداً وَ عَقْداً لَا يَجُوزُ لَهُ نَقْضُهُ حَتَّى تَمْضِيَ الْمُدَّةُ فَإِنْ مَاتَ مُعَاوِيَةُ نَظَرَ فِي ذَلِكَ}} (الارشاد، ج۲، ص۳۲؛ روضة الواعظین، ص۱۸۹).</ref>. | ||
از کتاب [[أنساب الأشراف (کتاب)|أنساب الأشراف]]نقل شده است که: هنگامی که [[حسن بن علی]] {{ع}} درگذشت، شیعیان در [[خانه]] [[سلیمان بن صرد خزاعی]]، گرد آمدند و پسران [[جعده]] - که مادرش [[ام هانی دختر ابوطالب]]، و پدرش [[هبیرة بن ابی وهب مخزومی]] بود - نیز با آنان بودند. آنان به حسین {{ع}} نامه تسلیتی نوشتند و در آن گفتند: [[خداوند]] برایت بزرگتر از آنکه رفت، [[جانشین]] سازد! ما شیعیانت، خود را مانند تو مصیبتزده میدانیم و به اندوهت، اندوهناکیم و به شادیات شادیم و فرمانت را چشم به راهیم. [[پسران]] جعده نیز در نامهای، حسننظر [[کوفیان]] به حسین {{ع}} و علاقهشان به آمدن وی و [[انتظار]] کشیدن آنها را به او خبر دادند... حسین {{ع}} به آنان نوشت: «من [[امید]] میبرم که [[رأی]] برادرم - که خدایش [[رحمت]] کند - در [[صلح]]، و رأی من در [[جهاد]] با [[ستمگران]]، درست و [[استوار]] باشد<ref>گمان نرود که امام حسن و امام حسین {{ع}}، با هم اختلاف نظر داشتهاند؛ بلکه تصمیم هر دو امام، بر اساس مقتضیات زمان بود. در گزارشهای متعددی آمده است که امام حسین {{ع}} نیز در روزگار معاویه، قیام را صلاح نمیدانست. امام حسین {{ع}} در این نامه، بر این نکته پا میفشرد که هر دو امام، مظهر آرزو و استواری میان این امت هستند و تفاوت عملکرد آنها، تابع شرایط مختلف در زمانهای متفاوت است.</ref>. پس، تا زمانی که پسر [[هند]] زنده است، حرکتی نکنید، خود را پنهان و قصدتان را پوشیده بدارید و خود را از [[شک]] [[جاسوسان]] بپایید. پس اگر حادثهای برای او پیش آمد و من زنده بودم، نظرم به شما میرسد، إن شاء [[الله]]»<ref>{{متن حدیث|لَمَّا تُوُفِّيَ الحَسَنُ بنُ عَلِيٍّ {{ع}} اجْتَمَعَتِ الشّيعَةُ وَمَعَهُمْ بَنُو جَعدَةَ بنِ هُبَيرَةَ بنِ أبي وَهَبٍ المَخْزومِيِّ - وَاُمُّ جَعدَةَ اُمُّ هانِئٍ بِنتُ أبي طالِبٍ - فِي دارِ سُلَيمانَ بنِ صُرَدٍ، فَكَتَبوا إلَى الحُسَينِ {{ع}} كِتاباً بِالتَّعزِيَةِ، وَقَالُوا فِي كِتَابِهِم: إنَّ اللّهَ قَد جَعَلَ فيكَ أعظَمَ الخَلَفِ مِمَّن مَضى، وَ نَحنُ شيعَتُكَ المُصَابَةُ بِمُصيبَتِكَ، المَحزونَةُ بِحُزنِكَ، المَسرورَةُ بِسُرورِكَ، المُنتَظِرَةُ لِأَمرِكَ. وَ كَتَبَ إلَيهِ بَنُو جَعْدَةَ يُخبِرونَهُ بِحُسْنِ رَأيِ أهْلِ الكُوفَةِ فِيهِ وَحُبِّهِمْ لِقُدومِهِ وَتَطَلُّعِهِم إلَيهِ... فَكَتَبَ [الحُسَينُ {{ع}}] إلَيْهِمْ: إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ يَكُونَ رَأيُ أخِي رَحِمَهُ اللّهُ فِي المُوادَعَةِ، وَرَأيي فِي جِهَادِ الظَّلَمَةِ رُشدَاً وَ سَداداً، فَالصَقُوا بِالأَرْضِ وَأخفُوا الشَّخْصَ، وَاكتُمُوا الهَوى، وَاحْتَرِسوا مِنَ الأَظِنّاءِ مادامَ ابنُ هِندٍ حَيّا، فَإِنْ يَحدُثْ بِهِ حَدَثٌ وَأنَا حَيٌّ يَأتِكُم رَأيي إنْ شاءَ اللّهُ}} (أنساب الأشراف، ج۳، ص۳۶۶).</ref>.<ref>[[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امام حسین (کتاب)|گزیده دانشنامه امام حسین]]، ص ۲۲۰.</ref> | از کتاب [[أنساب الأشراف (کتاب)|أنساب الأشراف]]نقل شده است که: هنگامی که [[حسن بن علی]] {{ع}} درگذشت، شیعیان در [[خانه]] [[سلیمان بن صرد خزاعی]]، گرد آمدند و پسران [[جعده]] - که مادرش [[ام هانی دختر ابوطالب]]، و پدرش [[هبیرة بن ابی وهب مخزومی]] بود - نیز با آنان بودند. آنان به حسین {{ع}} نامه تسلیتی نوشتند و در آن گفتند: [[خداوند]] برایت بزرگتر از آنکه رفت، [[جانشین]] سازد! ما شیعیانت، خود را مانند تو مصیبتزده میدانیم و به اندوهت، اندوهناکیم و به شادیات شادیم و فرمانت را چشم به راهیم. [[پسران]] جعده نیز در نامهای، حسننظر [[کوفیان]] به حسین {{ع}} و علاقهشان به آمدن وی و [[انتظار]] کشیدن آنها را به او خبر دادند... حسین {{ع}} به آنان نوشت: «من [[امید]] میبرم که [[رأی]] برادرم - که خدایش [[رحمت]] کند - در [[صلح]]، و رأی من در [[جهاد]] با [[ستمگران]]، درست و [[استوار]] باشد<ref>گمان نرود که امام حسن و امام حسین {{ع}}، با هم اختلاف نظر داشتهاند؛ بلکه تصمیم هر دو امام، بر اساس مقتضیات زمان بود. در گزارشهای متعددی آمده است که امام حسین {{ع}} نیز در روزگار معاویه، قیام را صلاح نمیدانست. امام حسین {{ع}} در این نامه، بر این نکته پا میفشرد که هر دو امام، مظهر آرزو و استواری میان این امت هستند و تفاوت عملکرد آنها، تابع شرایط مختلف در زمانهای متفاوت است.</ref>. پس، تا زمانی که پسر [[هند]] زنده است، حرکتی نکنید، خود را پنهان و قصدتان را پوشیده بدارید و خود را از [[شک]] [[جاسوسان]] بپایید. پس اگر حادثهای برای او پیش آمد و من زنده بودم، نظرم به شما میرسد، إن شاء [[الله]]»<ref>{{متن حدیث|لَمَّا تُوُفِّيَ الحَسَنُ بنُ عَلِيٍّ {{ع}} اجْتَمَعَتِ الشّيعَةُ وَمَعَهُمْ بَنُو جَعدَةَ بنِ هُبَيرَةَ بنِ أبي وَهَبٍ المَخْزومِيِّ - وَاُمُّ جَعدَةَ اُمُّ هانِئٍ بِنتُ أبي طالِبٍ - فِي دارِ سُلَيمانَ بنِ صُرَدٍ، فَكَتَبوا إلَى الحُسَينِ {{ع}} كِتاباً بِالتَّعزِيَةِ، وَقَالُوا فِي كِتَابِهِم: إنَّ اللّهَ قَد جَعَلَ فيكَ أعظَمَ الخَلَفِ مِمَّن مَضى، وَ نَحنُ شيعَتُكَ المُصَابَةُ بِمُصيبَتِكَ، المَحزونَةُ بِحُزنِكَ، المَسرورَةُ بِسُرورِكَ، المُنتَظِرَةُ لِأَمرِكَ. وَ كَتَبَ إلَيهِ بَنُو جَعْدَةَ يُخبِرونَهُ بِحُسْنِ رَأيِ أهْلِ الكُوفَةِ فِيهِ وَحُبِّهِمْ لِقُدومِهِ وَتَطَلُّعِهِم إلَيهِ... فَكَتَبَ [الحُسَينُ {{ع}}] إلَيْهِمْ: إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ يَكُونَ رَأيُ أخِي رَحِمَهُ اللّهُ فِي المُوادَعَةِ، وَرَأيي فِي جِهَادِ الظَّلَمَةِ رُشدَاً وَ سَداداً، فَالصَقُوا بِالأَرْضِ وَأخفُوا الشَّخْصَ، وَاكتُمُوا الهَوى، وَاحْتَرِسوا مِنَ الأَظِنّاءِ مادامَ ابنُ هِندٍ حَيّا، فَإِنْ يَحدُثْ بِهِ حَدَثٌ وَأنَا حَيٌّ يَأتِكُم رَأيي إنْ شاءَ اللّهُ}} (أنساب الأشراف، ج۳، ص۳۶۶).</ref>.<ref>[[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امام حسین (کتاب)|گزیده دانشنامه امام حسین]]، ص ۲۲۰.</ref> | ||
| خط ۶۳: | خط ۶۳: | ||
معاویه [[عظمت شأن]] و جایگاه رفیع [[سیدالشهداء]] را میدانست و از آنجا که او شخصیتی مکار و مصلحتاندیش بود، سعی میکرد متناسب با [[محبوبیت]] و جایگاه ارزشی سیدالشهداء موضعگیری کند. | معاویه [[عظمت شأن]] و جایگاه رفیع [[سیدالشهداء]] را میدانست و از آنجا که او شخصیتی مکار و مصلحتاندیش بود، سعی میکرد متناسب با [[محبوبیت]] و جایگاه ارزشی سیدالشهداء موضعگیری کند. | ||
[[مروان]] [[والی مدینه]] گزارشی را برای معاویه ارائه میدهد و ضمن نامهای سری خبر یک [[جاسوسی]] را به [[شام]] ارسال میکند و مینویسد: مردانی بزرگ و [[وارسته]] از [[عراق]] و [[حجاز]] به حضور [[حسین بن علی]] رفت و آمد میکنند و از [[قیام]] حسین{{ع}} نمیتوان در [[امان]] بود {{عربی|و لست امن ان يكون هذا ايضاً لما بعده فاكتب اليّ برايك في هذا}} من در این باره تحقیق کردهام و اینطور فهمیدهام که فعلاً درصدد [[مقام خلافت]] نیست ولی از اینکه مبادا بعداً [[فکر]] [[خلافت]] به سرش بزند در امان نخواهم بود، اکنون نظرت را برای من بنویس. والسلام | [[مروان]] [[والی مدینه]] گزارشی را برای معاویه ارائه میدهد و ضمن نامهای سری خبر یک [[جاسوسی]] را به [[شام]] ارسال میکند و مینویسد: مردانی بزرگ و [[وارسته]] از [[عراق]] و [[حجاز]] به حضور [[حسین بن علی]] رفت و آمد میکنند و از [[قیام]] حسین{{ع}} نمیتوان در [[امان]] بود {{عربی|و لست امن ان يكون هذا ايضاً لما بعده فاكتب اليّ برايك في هذا}} من در این باره تحقیق کردهام و اینطور فهمیدهام که فعلاً درصدد [[مقام خلافت]] نیست ولی از اینکه مبادا بعداً [[فکر]] [[خلافت]] به سرش بزند در امان نخواهم بود، اکنون نظرت را برای من بنویس. والسلام | ||
معاویه در جواب نوشت: | معاویه در جواب نوشت: نامه تو [[واصل]] شد و مقصودت را دریافتم {{متن حدیث|أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي وَ فَهِمْتُ مَا ذَكَرْتَ فِيهِ مِنْ أَمْرِ الْحُسَيْنِ فَإِيَّاكَ أَنْ تَعْرِضَ لِلْحُسَيْنِ فِي شَيْءٍ وَ اتْرُكْ حُسَيْناً مَا تَرَكَكَ}}؛ «مبادا درباره هیچ موضوعی متعرض حسین شوی، مادامی که حسین کاری با تو نداشته باشد تو نیز او را واگذار؛ زیرا ما تا هنگامی که حسین به [[بیعت]] ما [[وفا]] کند و با [[خلافت]] ما [[مخالفت]] نکند متعرض وی نخواهیم شد»<ref>بحار، ج۴۴، ص۲۱۲.</ref>. | ||
سپس معاویه نامهای برای [[امام حسین]]{{ع}} نوشت که مضمون آن این بود: اموری از تو به من [[ابلاغ]] شده، اگر سخنانی که درباره تو گفته شده [[حق]] باشد [[گمان]] میکنم برای تو صلاح باشد که از آنها خودداری نمایی. به [[خدا]] قسم آن کسی که با خدا [[عهد]] و [[پیمان]] بسته باشد سزاوارتر است که به عهد خود وفا کند. اگر این سخنانی که از تو به گوش من رسیده [[باطل]] باشد باید هم باطل باشد؛ زیرا تو از اینگونه سخنان برکناری. نفس خویشتن را [[موعظه]] کن! متوجه خود باش! به عهد و پیمان خود وفا کن! زیرا اگر تو منکر من شوی من نیز منکر تو خواهم شد. | سپس معاویه نامهای برای [[امام حسین]]{{ع}} نوشت که مضمون آن این بود: اموری از تو به من [[ابلاغ]] شده، اگر سخنانی که درباره تو گفته شده [[حق]] باشد [[گمان]] میکنم برای تو صلاح باشد که از آنها خودداری نمایی. به [[خدا]] قسم آن کسی که با خدا [[عهد]] و [[پیمان]] بسته باشد سزاوارتر است که به عهد خود وفا کند. اگر این سخنانی که از تو به گوش من رسیده [[باطل]] باشد باید هم باطل باشد؛ زیرا تو از اینگونه سخنان برکناری. نفس خویشتن را [[موعظه]] کن! متوجه خود باش! به عهد و پیمان خود وفا کن! زیرا اگر تو منکر من شوی من نیز منکر تو خواهم شد. | ||
اگر تو نسبت به من [[مکر]] و [[حیله]] کنی من هم درباره تو خواهم کرد، بترس از اینکه ما بین این [[امت]] [[اختلاف]] ایجاد کنی و ایشان را به دست خود دچار [[فتنه]] و [[آشوب]] نمایی!! تو که [[بیوفایی]] این [[مردم]] را میدانی و آنان را [[امتحان]] کردهای، پس نظر به خویشتن و [[دین]] خود و [[امت محمد]] بکن! مبادا افراد [[سفیه]] و [[نادان]] تو را آلت دست قرار دهند!<ref>بحار، ج۴۴، ص۲۱۲.</ref>. | اگر تو نسبت به من [[مکر]] و [[حیله]] کنی من هم درباره تو خواهم کرد، بترس از اینکه ما بین این [[امت]] [[اختلاف]] ایجاد کنی و ایشان را به دست خود دچار [[فتنه]] و [[آشوب]] نمایی!! تو که [[بیوفایی]] این [[مردم]] را میدانی و آنان را [[امتحان]] کردهای، پس نظر به خویشتن و [[دین]] خود و [[امت محمد]] بکن! مبادا افراد [[سفیه]] و [[نادان]] تو را آلت دست قرار دهند!<ref>بحار، ج۴۴، ص۲۱۲.</ref>. | ||
هنگامی که این [[نامه معاویه به امام حسین]]{{ع}} رسید در جوابش نوشت: | هنگامی که این [[نامه معاویه به امام حسین]]{{ع}} رسید در جوابش نوشت: نامه تو به من رسید، نوشته بودی: مطالبی از من به تو رسیده، که من از آنها بینیازم و پنداشتهای که من رغبتی در آنها دارم در حالی که من به غیر آنها بر تو سزاوارترم و اما آنچه از من به تو رسیده همه آنها را افرادی [[بینوا]] و [[سخنچین]] بافتهاند، گروهی که جماعات را به هم میزنند [[دروغ]] گفتهاند! بدگویان سخنچین! من قصد [[جنگ]] و [[مخالفت]] با تو را ندارم، هر چند که در ترک این عمل از [[خدا]] در هراسم و [[گمان]] ندارم خدا از این کارم [[راضی]] باشد و عذر مرا درباره تو و [[یاران]] ظالمت که مایه جمع [[حزب]] [[ظالمان]] با [[اولیای شیطان]] شدهاند را بپذیرد. | ||
مگر تو [[قاتل]] [[حجر بن عدی]] [[برادر]] کنده و [[اصحاب]] [[صالح]] [[مطیع]] [[عابد]] او نیستی؟ آنان منکر [[ظلم]] بوده و [[بدعت]] را بد شمرده و [[حکم]] [[کتاب خدا]] را پیش میانداختند و در [[راه خدا]] از [[سرزنش]] هیچ ملامتگری نمیترسیدند، تو از سر ظلم و [[عدوان]] همهشان را پس از [[امان]] و [[عهد]] و [[میثاق]] محکم؛ بیآنکه مسألهای میان تو و ایشان بوده و نه [[حقد]] و کینهای که در سینه داشته باشی؛ از لب تیغ گذراندی!. مگر تو قاتل [[عمرو بن حمق]]؛ [[صحابه]] گرامی [[رسول خدا]] نیستی؟ آن بنده صالحی که شدت [[عبادت]] او را تحلیل برده و رنگش را زرد و جسمش را نحیف کرده بود، پس از آنکه او را به عهدها و [[میثاق الهی]] امانش دادی، امانی که اگر به پرندگان داده بودی همه آنها از بالای [[کوه]] بر تو نازل میشدند، سپس تو آن [[بزرگوار]] را از سر [[گستاخی]] و [[بیشرمی]] بر خدای و کوچک شمردن عهد و [[پیمان]] او به [[قتل]] رساندی! مگر تو آن نیستی که زیاد را همو که بر فراش [[بردگان]] عبد ثقیف به [[دنیا]] آمد برادر خود خواندی با اینکه خود رسول خدا{{صل}} فرموده بود که «فرزند متعلق به صاحب فراش است و زانی را [[نصیبی]] جز سنگ نیست» و تو با این کار [[سنت رسول خدا]] را از روی عمد ترک گفته و بدون [[هدایت الهی]] از [[هوای نفس]] خود [[پیروی]] کردی، سپس او را بر [[عراقین]] ([[کوفه]] و [[بصره]]) [[حاکم]] کردی تا دست و پای [[اهل]] [[اسلام]] را قطع و چشمانشان را از کاسه درآورده و بر نخلهای خرما دار بزند، مانند آن است که تو از اهل این [[امت]] نیستی و ایشان نیز از تو نیستند!!. | مگر تو [[قاتل]] [[حجر بن عدی]] [[برادر]] کنده و [[اصحاب]] [[صالح]] [[مطیع]] [[عابد]] او نیستی؟ آنان منکر [[ظلم]] بوده و [[بدعت]] را بد شمرده و [[حکم]] [[کتاب خدا]] را پیش میانداختند و در [[راه خدا]] از [[سرزنش]] هیچ ملامتگری نمیترسیدند، تو از سر ظلم و [[عدوان]] همهشان را پس از [[امان]] و [[عهد]] و [[میثاق]] محکم؛ بیآنکه مسألهای میان تو و ایشان بوده و نه [[حقد]] و کینهای که در سینه داشته باشی؛ از لب تیغ گذراندی!. مگر تو قاتل [[عمرو بن حمق]]؛ [[صحابه]] گرامی [[رسول خدا]] نیستی؟ آن بنده صالحی که شدت [[عبادت]] او را تحلیل برده و رنگش را زرد و جسمش را نحیف کرده بود، پس از آنکه او را به عهدها و [[میثاق الهی]] امانش دادی، امانی که اگر به پرندگان داده بودی همه آنها از بالای [[کوه]] بر تو نازل میشدند، سپس تو آن [[بزرگوار]] را از سر [[گستاخی]] و [[بیشرمی]] بر خدای و کوچک شمردن عهد و [[پیمان]] او به [[قتل]] رساندی! مگر تو آن نیستی که زیاد را همو که بر فراش [[بردگان]] عبد ثقیف به [[دنیا]] آمد برادر خود خواندی با اینکه خود رسول خدا{{صل}} فرموده بود که «فرزند متعلق به صاحب فراش است و زانی را [[نصیبی]] جز سنگ نیست» و تو با این کار [[سنت رسول خدا]] را از روی عمد ترک گفته و بدون [[هدایت الهی]] از [[هوای نفس]] خود [[پیروی]] کردی، سپس او را بر [[عراقین]] ([[کوفه]] و [[بصره]]) [[حاکم]] کردی تا دست و پای [[اهل]] [[اسلام]] را قطع و چشمانشان را از کاسه درآورده و بر نخلهای خرما دار بزند، مانند آن است که تو از اهل این [[امت]] نیستی و ایشان نیز از تو نیستند!!. | ||
| خط ۷۴: | خط ۷۴: | ||
و ای معاویه تو در قسمت دیگری از نامهات گفتهای: اگر تو را [[انکار]] کنم تو نیز همان کنی و اگر دربارهات [[کید]] کنم تو هم به [[حیله]] دست یازی. مگر [[رأی]] و نظر تو از وقتی که به [[دنیا]] آمدهای جز کید [[صالحان]] بوده!؟ هر چه خواهی درباره من کید کن که من امیدوارم که هیچ کدام از آنها زیانی به من نرساند و بر کسی زیانبارتر بر خودت نخواهد بود،؛ چراکه تو با حیله و [[کید]] به دشمنت ضربه میزنی ولی در نهایت موجب [[رسوایی]] خود خواهی شد، مانند [[رفتاری]] که در [[قتل]] و [[مثله]] ساختن این [[جماعت]] مرتکب شدی، پس از [[صلح]] و [[عهد]] و میثاقی که با اینان بستی همه را از لب تیغ گذراندی و تنها جرمشان ذکر [[مناقب]] ما [[اهل بیت]]؛ و [[بزرگداشت]] [[حق]] ما بود؛ حقی که بدان مشرف و [[آگاهی]] و آنان را کشتی از [[ترس]] اینکه مبادا پیش از اینکه کاری انجام دهند تو بمیری، یا اینان قبل از اینکه [[درک]] کنند بمیرند. | و ای معاویه تو در قسمت دیگری از نامهات گفتهای: اگر تو را [[انکار]] کنم تو نیز همان کنی و اگر دربارهات [[کید]] کنم تو هم به [[حیله]] دست یازی. مگر [[رأی]] و نظر تو از وقتی که به [[دنیا]] آمدهای جز کید [[صالحان]] بوده!؟ هر چه خواهی درباره من کید کن که من امیدوارم که هیچ کدام از آنها زیانی به من نرساند و بر کسی زیانبارتر بر خودت نخواهد بود،؛ چراکه تو با حیله و [[کید]] به دشمنت ضربه میزنی ولی در نهایت موجب [[رسوایی]] خود خواهی شد، مانند [[رفتاری]] که در [[قتل]] و [[مثله]] ساختن این [[جماعت]] مرتکب شدی، پس از [[صلح]] و [[عهد]] و میثاقی که با اینان بستی همه را از لب تیغ گذراندی و تنها جرمشان ذکر [[مناقب]] ما [[اهل بیت]]؛ و [[بزرگداشت]] [[حق]] ما بود؛ حقی که بدان مشرف و [[آگاهی]] و آنان را کشتی از [[ترس]] اینکه مبادا پیش از اینکه کاری انجام دهند تو بمیری، یا اینان قبل از اینکه [[درک]] کنند بمیرند. | ||
ای معاویه خود را آماده [[قصاص]] کن و مهیای [[حساب]] و بدان که [[خداوند]] را کتابی است که هیچ کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته جز آنکه همه را جمع و به حساب آورده است و خداوند هیچ رضایتی از این اعمالت ندارد؛ [[دستگیری]] گروهی به [[ظن]] و [[شبهه]]، کشتن اولیایش به [[تهمت]] و [[تبعید]] اینان از [[دارالهجره]] به [[دیار]] [[وحشت]] و [[تنهایی]] و اینکه [[مردم]] را مجبور به [[بیعت]] پسرک خود نمودی، همو که [[شرب خمر]] کرده و نرد [[بازی]] مینماید، تو با این [[اعمال]] فقط به خود خسارت زده و دینت را فروخته و درباره [[رعیت]] خود [[مبتلا]] به [[نیرنگ]] و دغلبازی شدهای و در [[امانت]] خود [[خیانت]] ورزیده و سخن [[سفیه]] [[جاهل]] را گوش کرده و [[پرهیزگار]] با [[ورع]] [[حلیم]] را ترساندی [به خاطر اینان و [[السلام]]]. [[راوی]] گوید: وقتی معاویه | ای معاویه خود را آماده [[قصاص]] کن و مهیای [[حساب]] و بدان که [[خداوند]] را کتابی است که هیچ کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته جز آنکه همه را جمع و به حساب آورده است و خداوند هیچ رضایتی از این اعمالت ندارد؛ [[دستگیری]] گروهی به [[ظن]] و [[شبهه]]، کشتن اولیایش به [[تهمت]] و [[تبعید]] اینان از [[دارالهجره]] به [[دیار]] [[وحشت]] و [[تنهایی]] و اینکه [[مردم]] را مجبور به [[بیعت]] پسرک خود نمودی، همو که [[شرب خمر]] کرده و نرد [[بازی]] مینماید، تو با این [[اعمال]] فقط به خود خسارت زده و دینت را فروخته و درباره [[رعیت]] خود [[مبتلا]] به [[نیرنگ]] و دغلبازی شدهای و در [[امانت]] خود [[خیانت]] ورزیده و سخن [[سفیه]] [[جاهل]] را گوش کرده و [[پرهیزگار]] با [[ورع]] [[حلیم]] را ترساندی [به خاطر اینان و [[السلام]]]. [[راوی]] گوید: وقتی معاویه نامه آن حضرت را خواند گفت: در [[دل]] او به من کینهای بود که از آن بیخبر بودم<ref>بحار، ج۴۴، ص۲۱۴.</ref>. | ||
[[شیخ طوسی]] در کتاب [[امالی]] از [[حسن بن ابوالحسن]] نقل میکند که گفت: من در [[زمان معاویه]] در [[خراسان]] به [[جنگ]] رفته بودم، [[امیر]] [[لشکر]] ما یکی از [[تابعین]] بود، یک [[روز]] او [[نماز ظهر]] را با ما به جای آورد، آنگاه بر بالای [[منبر]] رفت و پس از اینکه [[حمد]] و ثنای خدای را به جای آورد گفت: ایها [[الناس]]! بدانید حادثه بزرگی در [[اسلام]] رخ داده که بعد از [[رحلت پیغمبر اکرم]] اسلام{{صل}} یک چنین حادثهای رخ نداده است. به من این طور رسیده که معاویه [[حجر بن عدی]] و [[یاران]] وی را به [[قتل]] رسانیده است. اگر [[مسلمین]] بتوانند این [[ظلم و ستم]] را [[تغییر]] بدهند چه بهتر و الا من از [[خدا]] میخواهم مرا [[قبض روح]] نماید و در این باره [[تعجیل]] فرماید. [[راوی]] میگوید: به خدا قسم وی پس از آن [[نماز]] درگذشت و صدای [[گریه کنندگان]] وی به گوش ما رسید<ref>بحار، ج۴۴، ص۱۲۹.</ref>. | [[شیخ طوسی]] در کتاب [[امالی]] از [[حسن بن ابوالحسن]] نقل میکند که گفت: من در [[زمان معاویه]] در [[خراسان]] به [[جنگ]] رفته بودم، [[امیر]] [[لشکر]] ما یکی از [[تابعین]] بود، یک [[روز]] او [[نماز ظهر]] را با ما به جای آورد، آنگاه بر بالای [[منبر]] رفت و پس از اینکه [[حمد]] و ثنای خدای را به جای آورد گفت: ایها [[الناس]]! بدانید حادثه بزرگی در [[اسلام]] رخ داده که بعد از [[رحلت پیغمبر اکرم]] اسلام{{صل}} یک چنین حادثهای رخ نداده است. به من این طور رسیده که معاویه [[حجر بن عدی]] و [[یاران]] وی را به [[قتل]] رسانیده است. اگر [[مسلمین]] بتوانند این [[ظلم و ستم]] را [[تغییر]] بدهند چه بهتر و الا من از [[خدا]] میخواهم مرا [[قبض روح]] نماید و در این باره [[تعجیل]] فرماید. [[راوی]] میگوید: به خدا قسم وی پس از آن [[نماز]] درگذشت و صدای [[گریه کنندگان]] وی به گوش ما رسید<ref>بحار، ج۴۴، ص۱۲۹.</ref>. | ||
| خط ۱۰۲: | خط ۱۰۲: | ||
معاویه بعد از [[وفات]] امام مجتبی بنای [[تعدی]] و [[تجاوز]] و [[خونریزی]] را گذاشته، دست به [[خون]] عده کثیری از [[شیعیان علی]]{{ع}} [[آلوده]] کرد. در همان سال وفات امام مجتبی، او پسرش یزید را با خود برداشته به [[عزم]] [[بیت الله الحرام]] به [[مکه]] رفت و با جلال و [[جبروت]] سلطنتی به [[مدینه]] آمد و چون وارد مدینه شد، [[سران قریش]] از او استقبال و [[پذیرایی]] کردند. منظور معاویه از این [[سفر]] شناساندن یزید به اهالی [[حجاز]] و استقرار ولایتعهدی او بود. [[انصار]] در این موقع از استقبال و [[پذیرایی]] خودداری کردند و این مطلب بر او گران آمد. | معاویه بعد از [[وفات]] امام مجتبی بنای [[تعدی]] و [[تجاوز]] و [[خونریزی]] را گذاشته، دست به [[خون]] عده کثیری از [[شیعیان علی]]{{ع}} [[آلوده]] کرد. در همان سال وفات امام مجتبی، او پسرش یزید را با خود برداشته به [[عزم]] [[بیت الله الحرام]] به [[مکه]] رفت و با جلال و [[جبروت]] سلطنتی به [[مدینه]] آمد و چون وارد مدینه شد، [[سران قریش]] از او استقبال و [[پذیرایی]] کردند. منظور معاویه از این [[سفر]] شناساندن یزید به اهالی [[حجاز]] و استقرار ولایتعهدی او بود. [[انصار]] در این موقع از استقبال و [[پذیرایی]] خودداری کردند و این مطلب بر او گران آمد. | ||
معاویه بخشنامهای به عمال خود در تمام [[شهرها]] صادر کرد: {{عربی|وانظروا من قامت عليه البينة انه يحب علياً و اهل بيته فامحوه من الديوان و اسقطوا عطائه و رزقه و شفع ذالك بنسخه اخرى من اتهموه بموالات هولاء القوم و لم تقم عليه بينة فاقتلوه}}. | معاویه بخشنامهای به عمال خود در تمام [[شهرها]] صادر کرد: {{عربی|وانظروا من قامت عليه البينة انه يحب علياً و اهل بيته فامحوه من الديوان و اسقطوا عطائه و رزقه و شفع ذالك بنسخه اخرى من اتهموه بموالات هولاء القوم و لم تقم عليه بينة فاقتلوه}}. | ||
نظر کنید بر هر کس که بر او [[بینه]] و شاهدی اقامه شد که او علی و [[اهل بیت]] را [[دوست]] دارد نامش را از دفتر [[دیوان]] محو کنید و عطا و روزی او را قطع کنید و در جوف آن | نظر کنید بر هر کس که بر او [[بینه]] و شاهدی اقامه شد که او علی و [[اهل بیت]] را [[دوست]] دارد نامش را از دفتر [[دیوان]] محو کنید و عطا و روزی او را قطع کنید و در جوف آن نامه دیگری گذاشت که هر کسی که متهم به [[دوستی اهل بیت]] است و بینهای برخلافش [[قائم]] نشد او را بکشید. | ||
به این هم [[راضی]] نشد و نامه دیگری فرستاد هر کس که [[تهمت]] [[دوست داشتن علی]] و [[اهل]] بیتش را به او زدند اگر چه بدون [[شاهد]] و دلیل هم باشد به همان تهمت و [[دروغ]] او را [[شکنجه]] و [[عذاب]] کنید و سرش را از بدن جدا کنید. وقتی این [[حکم]] معاویه پخش شد، عمال و [[حکام]] او در شهرها به [[قتل]] و [[غارت]] [[شیعیان علی]]{{ع}} پرداختند و بسیاری از [[مردم]] را به تهمت ناروا و بدون جهت به قتل رساندند و [[خانه]] [[شیعیان]] را خراب کردند<ref>بحارالانوار، ج۴۴، ص۱۲۶.</ref>. | به این هم [[راضی]] نشد و نامه دیگری فرستاد هر کس که [[تهمت]] [[دوست داشتن علی]] و [[اهل]] بیتش را به او زدند اگر چه بدون [[شاهد]] و دلیل هم باشد به همان تهمت و [[دروغ]] او را [[شکنجه]] و [[عذاب]] کنید و سرش را از بدن جدا کنید. وقتی این [[حکم]] معاویه پخش شد، عمال و [[حکام]] او در شهرها به [[قتل]] و [[غارت]] [[شیعیان علی]]{{ع}} پرداختند و بسیاری از [[مردم]] را به تهمت ناروا و بدون جهت به قتل رساندند و [[خانه]] [[شیعیان]] را خراب کردند<ref>بحارالانوار، ج۴۴، ص۱۲۶.</ref>. | ||
در راستای همین [[دستورات]] بود که معاویه، زیاد را بر [[کوفه]] و [[بصره]] [[حاکم]] کرد. [[سلیم بن قیس]] میگوید: [[بلا]] و عذاب [[اهل کوفه]] از همه شهرها سختتر بود؛ زیرا شیعیان در آنجا بیشتر بودند و زیاد هم همه آنها را میشناخت. در [[طلب]] آنها میفرستاد و هر کجا که بودند آنها را مییافت و میکشتند و میترسانیدند و دست و پاهای آنها را قطع میکردند و بر درختان خرما به دار میزدند و چشمهای آنها را [[کور]] میکردند و [[تبعید]] مینمودند، تا اینکه احدی از شیعیان باقی نماند یا [[شهید]] شده بودند یا [[زندان]] یا [[تبعید]] بودند. معاویه به عمال خود | در راستای همین [[دستورات]] بود که معاویه، زیاد را بر [[کوفه]] و [[بصره]] [[حاکم]] کرد. [[سلیم بن قیس]] میگوید: [[بلا]] و عذاب [[اهل کوفه]] از همه شهرها سختتر بود؛ زیرا شیعیان در آنجا بیشتر بودند و زیاد هم همه آنها را میشناخت. در [[طلب]] آنها میفرستاد و هر کجا که بودند آنها را مییافت و میکشتند و میترسانیدند و دست و پاهای آنها را قطع میکردند و بر درختان خرما به دار میزدند و چشمهای آنها را [[کور]] میکردند و [[تبعید]] مینمودند، تا اینکه احدی از شیعیان باقی نماند یا [[شهید]] شده بودند یا [[زندان]] یا [[تبعید]] بودند. معاویه به عمال خود نامه نوشت که به احدی از [[شیعیان]] [[اجازه]] ندهید در مجالس شما حاضر شوند. | ||
[[زیاد بن ابیه]] نامهای به معاویه نوشت راجع به [[اهل]] حضرموت که اینان بر [[دین علی]] هستند و تابع [[رأی]] او. معاویه در جواب او نوشت که هر کس پیرو علی و تابع رأی او است او را بکش، پس همه آنها را کشت و [[مثله]] کرد<ref>البکاء علی الحسین، ص۲۹۸.</ref>. | [[زیاد بن ابیه]] نامهای به معاویه نوشت راجع به [[اهل]] حضرموت که اینان بر [[دین علی]] هستند و تابع [[رأی]] او. معاویه در جواب او نوشت که هر کس پیرو علی و تابع رأی او است او را بکش، پس همه آنها را کشت و [[مثله]] کرد<ref>البکاء علی الحسین، ص۲۹۸.</ref>. | ||