|
|
| خط ۱۲۱: |
خط ۱۲۱: |
| امام باقر{{ع}} بالاترین خدمت را به [[جهان اسلام]] انجام دادند، آن حضرت سکههای رایج در مملکت [[اسلام]] را از [[سلطه]] [[امپراطوری روم]] [[آزاد]] کردند؛ چراکه در آن [[روزگار]] سکهها در [[روم]] ضرب شده و علامت [[حکومت]] [[مسیحی]] روم بر آن حک میشد. امام{{ع}} به این سکهها [[استقلال]] بخشیده، علامت [[حکومت اسلامی]] را بر آن حک کرده و رابطه آن سکهها را با حکومت روم قطع کردند<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص۸۹ ـ ۱۰۱.</ref>. | | امام باقر{{ع}} بالاترین خدمت را به [[جهان اسلام]] انجام دادند، آن حضرت سکههای رایج در مملکت [[اسلام]] را از [[سلطه]] [[امپراطوری روم]] [[آزاد]] کردند؛ چراکه در آن [[روزگار]] سکهها در [[روم]] ضرب شده و علامت [[حکومت]] [[مسیحی]] روم بر آن حک میشد. امام{{ع}} به این سکهها [[استقلال]] بخشیده، علامت [[حکومت اسلامی]] را بر آن حک کرده و رابطه آن سکهها را با حکومت روم قطع کردند<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص۸۹ ـ ۱۰۱.</ref>. |
|
| |
|
| ==عمر بن عبدالعزیز== | | == عمر بن عبدالعزیز == |
| {{اصلی|عمر بن عبدالعزیز اموی}} | | {{اصلی|عمر بن عبدالعزیز اموی}} |
| پس از سلیمان بن عبدالملک، [[حکومت اموی]] به سفارش خود او به عمر بن عبدالعزیز رسید. عمر بن عبدالعزیز در روز جمعه بیستم صفر سال ۹۹ هجری به خلافت رسید<ref>نهایة الارب، ج۲۱، ص۳۵۵.</ref>. [[مردم]] در دوران کوتاه خلافت او کمی روی [[امنیت]] و [[رفاه]] را به صورت نسبی [[مشاهده]] کردند. عمر بن عبدالعزیز اندکی از [[ظلم و ستم]] و [[طغیان]] [[بنی مروان]] را از مردم زدود. وی مرد پخته و کارآزمودهای بود که [[تجربه]] خلفای پیشین او را ساخته بود. وی با مردم با سیاستی [[رفتار]] کرد که پیش از او سابقه نداشته است. | | پس از سلیمان بن عبدالملک، [[حکومت اموی]] به سفارش خود او به عمر بن عبدالعزیز رسید. عمر بن عبدالعزیز در روز جمعه بیستم صفر سال ۹۹ هجری به خلافت رسید<ref>نهایة الارب، ج۲۱، ص۳۵۵.</ref>. [[مردم]] در دوران کوتاه خلافت او کمی روی [[امنیت]] و [[رفاه]] را به صورت نسبی مشاهده کردند. عمر بن عبدالعزیز اندکی از [[ظلم و ستم]] و [[طغیان]] [[بنی مروان]] را از مردم زدود. وی مرد پخته و کارآزمودهای بود که [[تجربه]] خلفای پیشین او را ساخته بود. وی با مردم با سیاستی [[رفتار]] کرد که پیش از او سابقه نداشته است. او از [[سبّ]] و [[لعن امام علی]]{{ع}} جلوگیری کرد؛ نسبت به [[علویان]] رفتار مناسبی داشت و [[فدک]] را [[اهل بیت]]{{ع}} بازگرداند<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۱۱۰.</ref>. |
|
| |
|
| [[شخصیت]] و [[حکومت]] عمر بن عبدالعزیز دارای ویژگیهای متعدّدی بود که وی را از سایر [[حاکمان اموی]] ممتاز میکرد و ما اکنون خلاصهای از این ویژگیها را در ذیل میآوریم:
| | امام باقر{{ع}} چندینبار با عمر بن عبدالعزیز روبرو گردید. مانند اینکه [[امام باقر]]{{ع}} قبل از اینکه عمر بن عبدالعزیز به خلافت برسد خلافت وی را [[پیشگویی]] کرده و به خود او اعلام کردند. [[ابو بصیر]] گوید: با امام ابو جعفر محمّد باقر{{ع}} در [[مسجد]] نشسته بودم. ناگاه عمر بن عبدالعزیز در حالیکه دو [[لباس]] [[مصری]] پوشیده و بر [[غلام]] خود تکیه کرده بود وارد مسجد شد. امام باقر{{ع}} چون او را دیدند به من فرمودند: این پسر حتما به خلافت میرسد و چون به خلافت رسید عدل و داد پیشه میکند. امّا خلافت او مورد [[تأیید]] نیست؛ زیرا کسی که سزاوارتر از او به [[خلافت]] و [[حکومت]] بر [[جامعه]] باشد در آن [[زمان]] در جامعه موجود است. در ضمن، در دیداری دیگر حضرت در ابتدای خلافت توصیههای به او داشت<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۱۱۶.</ref>. |
| | |
| ۱. جلوگیری از [[سبّ]] و [[لعن امام علی]]{{ع}}: حکومت اموی از بدو تأسیس خود به شکل جدّی بنای [[دشنامگویی]] به [[امام]] [[امیر المؤمنین]]{{ع}} و پایین آوردن [[مقام]] آن امام [[بزرگوار]] را گذاشت. معاویه این عمل را باعث بقای [[دولت]] و [[سلطنت]] [[بنی امیه]] میدانست<ref>تاریخ دمشق، ج۲، ص۴۷؛ تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۱۶۷- ۱۶۸.</ref>؛ چراکه اصول و ارزشهایی که [[امام علی بن ابی طالب]]{{ع}} بر آن پای میفشرد باعث طرد [[سیاستهای بنی امیه]] گشته و رواج این اصول و [[ارزشها]] باعث گشوده شدن باب قیامهای مردمی بر ضدّ سیاستهای بنی امیه که براساس [[ظلم و جور]] و [[سرکشی]] بنا شده بود میگردید. پس بر آنان لازم بود تا شخصیت و اعتبار امام امیر المؤمنین{{ع}} را از بین ببرند.
| |
| | |
| عمر بن عبدالعزیز میدانست که این [[سیاست]] و روشی که پدرانش بر ضدّ امام امیر المؤمنین{{ع}} بر آن مشی نمودهاند، ابدا [[سیاست]] [[حکیمانه]] و [[درستی]] نبوده است. این سیاست موجب گردیده بود تا [[امویان]] با بسیاری از [[سختیها]] و [[مشکلات]] دست و پنجه نرم کنند. این کار باعث شده بود تا آنان در [[شرّ]] بزرگی گرفتار آیند. به همین منظور بود که [[عمر بن عبدالعزیز]] تصمیم گرفت تا این [[خطا]] را جبران کند. وی [[دستورات]] قاطعی به تمام نقاط عالم [[اسلام]] صادر کرد و دستور داد تا همگان از [[دشنامگویی]] به حضرت [[امام]] [[امیر المؤمنین]]{{ع}} دست نگه داشته و بهجای دشنامگویی به آن حضرت این [[آیه قرآن]] را در [[خطبهها]] بخوانند: {{متن قرآن|إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى}}<ref>«به راستی خداوند به دادگری و نیکی کردن و ادای (حقّ) خویشاوند، فرمان میدهد» سوره نحل، آیه ۹۰.</ref>.
| |
| | |
| خود عمر بن عبدالعزیز دلیل اقدام خود در [[ترک سنّت]] پدرانش در [[بدگویی]] نسبت به امام امیر المؤمنین{{ع}} را اینگونه بیان کرده است که: هنگامی که پدرم [[خطبه]] میخواند وقتی که به آنجا میرسید که باید علی را [[دشنام]] میداد، زبانش به لکنت میافتاد. من به پدرم گفتم: تو همیشه خطبه خود را بسیار سلیس و روان بیان میکنی. امّا وقتی که به ذکر علی میرسی میبینم زبان تو به لکنت میافتد، پدرم گفت: آیا متوجّه این مطلب شدهای؟ گفتم: بلی. پدرم گفت: ای پسر، این کسانی که در اطراف ما هستند اگر آنچه را ما از [[علی بن ابی طالب]] میدانیم بدانند، از اطراف ما پراکنده شده و به سوی [[اولاد علی]] میروند. هنگامی که عمر بن عبدالعزیز [[خلافت]] را به دست گرفت هیچ اشتیاقی به مانند جلوگیری از دشنامگویی به امام امیر المؤمنین{{ع}} در [[دنیا]] نداشت<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۵۴، حوادث سال ۹۹ هجرى.</ref>.
| |
| | |
| این روش، اعجاب همگان را برانگیخت و [[مردم]] درباره عمر بن عبدالعزیز بسیار [[نیکو]] سخن گفته و همواره از [[شجاعت]] کمنظیر او در [[مخالفت]] با [[پدران]] [[سرکش]] و [[ستمگر]] خود یاد میکنند.
| |
| | |
| ۲. [[نیکی]] کردن به [[علویان]]: [[حکومت اموی]] از بدو تأسیس همواره بنا را بر [[محروم]] نگهداشتن [[اهل بیت پیامبر]]{{صل}} از حقوقشان و [[فقیر]] نگهداشتن خاندانهای آنان گذاشته بود. تا آنجا که همواره [[علویان]] و [[خاندان پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} با [[فقر]] و [[محرومیت]] دست به گریبان بودند، امّا چون [[عمر بن عبدالعزیز]] [[خلافت]] را به دست گرفت، [[بذل و بخشش]] بسیاری نسبت به آنان انجام داد. وی به [[حاکم]] یثرب نوشت که: ده هزار دینار در میان علویان تقسیم نماید. [[حاکم مدینه]] در پاسخ عمر بن عبدالعزیز نوشت: [[حضرت علی]]{{ع}} در بسیاری از [[قبایل قریش]] فرزندانی دارد. در کدامیک از [[فرزندان]] او این مبلغ را تقسیم کنم؟ عمر بن عبدالعزیز به او نوشت: هنگامی که [[نامه]] من به دست تو رسید، مبلغ را در [[فرزندان حضرت علی]] که از [[فاطمه زهرا]]{{س}} باشند تقسیم کن که دیرزمانی است که [[حقوق]] آنها بدیشان نرسیده است<ref>الامام محمّد الباقر{{ع}}، ج۲، ص۴۷- ۴۸.</ref>. و این اوّلین صلهای بود که در ایام [[حکومت اموی]] به [[اهل بیت]]{{عم}} رسید.
| |
| | |
| ۳. بازگرداندن [[فدک]]: عمر بن عبدالعزیز پس از آنکه در ایام پس از [[رحلت پیامبر اکرم]]{{صل}} فدک از علویان [[مصادره]] گردید آن را به آنان بازگرداند. در حالی که در این مدّت دستاندازیهای بسیاری در آن انجام گردیده و افراد بسیاری [[منافع]] فدک را [[غارت]] نموده بودند و در این مدّت طولانی [[آل]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و [[خاندان]] آن حضرت از منافع آن بیبهره بودند. قضیه رد فدک را به صورتهای گوناگونی در [[تاریخ]] آوردهاند. از آن جمله:
| |
| | |
| الف) در بازدیدی که عمر بن عبدالعزیز از [[مدینه]] [[پیامبر]]{{صل}} داشت به منادی خود دستور داد تا در میان [[مردم]] ندا دردهد که: هرکس مورد [[بیعدالتی]] و [[ستم]] قرار گرفته یا شکایتی دارد حاضر شود و [[شکایت]] خود را به نزد [[خلیفه]] بازگوید. [[امام باقر]]{{ع}} به نزد عمر بن عبدالعزیز رفتند. عمر بن عبدالعزیز برای [[بزرگداشت]] امام باقر{{ع}} از جای خود برخواست و آن حضرت را در آغوش گرفت و در کنار خود نشاند. آنگاه [[امام باقر]]{{ع}} به او فرمودند: همانا که این [[دنیا]] بازاری از میان بازارها است که [[مردم]] در آن به خریدوفروش چیزهایی که به [[سود]] یا زیانشان است مشغولاند. امّا چه بسیار گروههایی که آنچه میخرند به [[زیان]] آنهاست، امّا تا وقتی مرگشان فرارسد متوجّه ضرر و زیان خود نمیشوند. آنها در حالتی از دنیا خارج میشوند که بر آنچه را که با خویشتن برنداشته و برای [[آخرت]] خود فراهم نکردهاند [[سرزنش]] میشوند. آنها آنچه را که باید در آخرت به نفع آنها باشد با خود برنداشتهاند. امّا آنچه را که آنان برای خود جمعآوری کردهاند همه در میان کسانی تقسیم میشود که هیچگاه [[شکرگزار]] [[نعمت]] گردآورنده آن [[اموال]] نخواهند بود. امّا خودشان با دست خالی به پیشگاه کسی میروند که عذرشان را نخواهد پذیرفت، و به [[خدا]] [[سوگند]] بسیار سزاوار است که ما به این افراد بنگریم و اعمالی که آنها انجام دادند و ما از آن [[بیم]] دارید خود مرتکب آن نگردیم. پس [[پرهیزگاری]] پیشه کن، از خدا بترس و در [[اندیشه]] خود دو مسأله را همواره مدّنظر داشته باش. ببین که چه چیزی را میپسندی که در پیشگاه [[خداوند]] به همراه ببری، همان را برای خود پیش بفرست، و ببین که در روزی که با [[پروردگار]] خود [[ملاقات]] میکنی [[همراهی]] چه چیزی را با خود [[ناپسند]] میداری، آن را پشت سر خود بیفکن و با خود نبر، و به کالایی که روی دست پیشینیانت مانده و به آنها استفادهای نرسانده بود [[اشتیاق]] نداشته باش. و [[امید]] مبند که تو از آن طرفی ببندی.
| |
| درها را بگشا و پردهها را آسان بگیر، با [[مظلوم]] با [[انصاف]] [[رفتار]] کن و [[ظلم]] [[ظالم]] را به خودش بازگردان، سه چیز است که در هرکسی باشد ایمانش به خدا کامل میگردد. کسی که [[خشنودی]] او وی را به ورطه [[باطل]] نیندازد و خشمش او را از جادّه [[حقّ]] [[بدر]] نکند و هنگامی که [[قدرت]] و [[زور]] پیدا کرد به [[مال]] دیگران دستاندازی ننماید<ref>مناقب، ج۴، ص۲۰۷- ۲۰۸.</ref>.
| |
| | |
| هنگامی که عمر [[کلام]] [[امام باقر]]{{ع}} را شنید دستور داد تا قلم و کاغذ بیاورند و بعد از ذکر [[خداوند متعال]] اینچنین نوشت: بدینوسیله [[عمر بن عبدالعزیز]] مال غصبشده [[محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب]] را در رابطه با [[فدک]] به او برگرداند.
| |
| | |
| ب) هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به [[خلافت]] رسید، [[بزرگان قریش]] و شخصیتهای برجسته [[قبایل]] دیگر را به نزد خود احضار کرد. وی در آن مجلس به آنها گفت: میدانید که فدک در دست [[رسول خدا]]{{صل}} بود و آن حضرت هرجا که [[مصلحت الهی]] بود آن را قرار داده و [[مصرف]] مینمود، سپس بعد از [[پیامبر]] [[ابو بکر]] آن را در دست گرفت و با نظر خود آن را مورد استفاده قرار میداد. همچنین عمر نیز این کار را انجام میداد. آنگاه عثمان آن را به [[مقاطعه]] [[مروان]] درآورد. و هماکنون پس از سالها [[اختیار]] امر فدک به دست من افتاده است و این [[مالی]] از [[اموال]] من نیست که به من برگشته است، و من شما را [[شاهد]] میگیرم که من آن را بر آنچه که در [[زمان رسول خدا]]{{صل}} بوده است برگرداندم<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۶۴.</ref>.
| |
| | |
| در این [[روایت]] تصریح نشده است که عمر بن عبدالعزیز فدک را به [[علویان]] بازگرداند. بلکه تنها به این نکته اشاره شده که فدک را به حالتی بازگرداند که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} آنگونه عمل مینمود. امّا روشن است که پیامبر اکرم{{صل}} این باغ را به مقاطعه جگرگوشه خود [[سرور زنان جهان]] [[فاطمه زهرا]]{{س}} داده و آن حضرت در [[زمان]] [[حیات رسول خدا]]{{صل}} در آن تصرّف میکرده است. امّا [[حکومت]] وقت بهخاطر مصلحتهای [[سیاسی]] آن را از آن حضرت [[مصادره]] نمودند.
| |
| | |
| ج) عمر بن عبدالعزیز هنگامی که پس دادن فدک به علویان را اعلام نمود [[بنیامیه]] بر او خرده گرفتند و به او گفتند: تو با این کار بر کار [[شیخین]] یعنی [[ابو بکر]] و عمر ایراد کرده و آنها مورد [[توهین]] قرار داده و به آنان نسبت [[ظلم]] دادهای، [[عمر بن عبدالعزیز]] در پاسخ گفت: من و شما هردو به صحّت این قضیه که [[فاطمه]] [[دختر رسول خدا]]{{صل}} ادّعای [[مالکیت]] [[فدک]] را داشته و فدک در دست او بوده است [[اطمینان]] داریم. و میدانم که آن حضرت کسی نبوده است که به [[رسول خدا]]{{صل}} [[دروغ]] ببندد. مضافا به اینکه [[حضرت علی]]{{ع}} و [[امّ ایمن]] و [[امّ سلمه]] بر این مطلب [[شهادت]] نیز دادهاند. من [[حضرت فاطمه]]{{س}} را در ادّعای خود صادق میدانم. حتّی اگر شاهدی هم برای گفتار خود نیاورد؛ چراکه او [[سرور زنان اهل بهشت]] است. پس من امروز بهخاطر نزدیکی جستن به رسول خدا{{صل}} آن را به [[ورثه]] [[حضرت فاطمه زهرا]]{{س}} بازمیگردانم و [[امید]] آن دارم که فاطمه و حسن و حسین در [[روز قیامت]] مرا [[شفاعت]] کنند، اگر من بهجای ابو بکر بودم و فاطمه{{س}} ادّعای فدک را به نزد من میآورد، من وی را در ادّعایش [[تصدیق]] مینمودم. سپس فدک را به [[امام]] [[محمّد]] [[باقر]]{{ع}} [[تسلیم]] کرد<ref>سفینة البحار، ج۲، ص۲۷۲.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۱۱۰.</ref>
| |
| | |
| === امام محمّد باقر{{ع}} و عمر بن عبدالعزیز ===
| |
| امام [[ابو جعفر]] محمّد باقر{{ع}} چندینبار با عمر بن عبدالعزیز روبرو گردید.
| |
| اینک به مواردی از این [[ملاقاتها]] توجّه کنید: خبر دادن امام{{ع}} به عمر بن عبدالعزیز در رابطه با رسیدن وی به [[خلافت]]: [[امام باقر]]{{ع}} قبل از اینکه عمر بن عبدالعزیز به خلافت برسد خلافت وی را [[پیشگویی]] کرده و به خود او اعلام کردند.
| |
| | |
| [[ابو بصیر]] گوید: با امام ابو جعفر محمّد باقر{{ع}} در [[مسجد]] نشسته بودم. ناگاه عمر بن عبدالعزیز در حالیکه دو [[لباس]] [[مصری]] پوشیده و بر [[غلام]] خود تکیه کرده بود وارد مسجد شد. امام باقر{{ع}} چون او را دیدند به من فرمودند: این پسر حتما به خلافت میرسد، و چون به خلافت رسید عدلوداد پیشه میکند. امّا خلافت او مورد [[تأیید]] نیست؛ زیرا کسی که سزاوارتر از او به [[خلافت]] و [[حکومت]] بر [[جامعه]] باشد در آن [[زمان]] در جامعه موجود است. | |
| | |
| توصیههای [[امام باقر]]{{ع}} به [[عمر بن عبدالعزیز]] در ابتدای خلافت: هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، بسیار امام باقر{{ع}} را بزرگ داشت و او را [[تکریم]] کرد. وی [[فنون بن عبدالله بن عتبة بن مسعود]] که از [[عابدان]] و زاهدان [[کوفه]] بود را به دنبال امام باقر{{ع}} فرستاده و از آن حضرت [[دعوت]] کرد تا برای دیدار وی به [[دمشق]] برود. [[امام]] [[محمّد]] [[باقر]]{{ع}} دعوت او را [[اجابت]] کرده و به دمشق [[مسافرت]] نمودند. عمر بن عبدالعزیز هنگام ورود امام باقر{{ع}} استقبال شایانی از آن حضرت کرده، او را در آغوش گرفت و سخنانی در میان آنها ردّوبدل شد. امام باقر{{ع}} چندینروز در میهمانی عمر بن عبدالعزیز بود. هنگامی که امام قصد بازگشتن به یثرب را نمود برای خداحافظی با عمر بن عبدالعزیز به دربار [[اموی]] رفته و به [[حاجب]] عمر بن عبدالعزیز گفت به او خبر بدهد که امام باقر{{ع}} برای خداحافظی آمده است. حاجب این خبر را به عمر بن عبدالعزیز داد. آنگاه فرستاده عمر بن عبدالعزیز به بیرونی دربار آمد و صدا زد که [[ابو جعفر]] داخل شود. امام باقر{{ع}} بهخاطر اینکه شاید کس دیگری هم به نام ابو جعفر باشد و آن شخص مورد خطاب و دعوت به ورود واقع شده باشد داخل نشد.
| |
| | |
| حاجب به سمت عمر بن عبدالعزیز بازگشت و گفت: امام باقر{{ع}} در دربار حضور ندارد. عمر بن عبدالعزیز به حاجب گفت: تو چگونه او را صدا زدی؟ حاجب گفت: گفتم ابو جعفر کجاست، داخل شود. عمر بن عبدالعزیز گفت: برو و بگو محمّد بن علی کجاست؟ حاجب این کار را انجام داد، ناگاه امام باقر{{ع}} از جای برخاست و داخل [[اطاق]] عمر بن عبدالعزیز شد. عمر بن عبدالعزیز مدّتی با آن حضرت صحبت کرد. سپس امام{{ع}} به او فرمودند: من قصد [[وداع]] دارم. عمر بن عبدالعزیز به آن حضرت عرض کرد مرا [[نصیحت]] و سفارش کن.
| |
| | |
| [[امام باقر]]{{ع}} فرمودند: {{متن حدیث|اوصيك بتقوى الله، و اتّخذ الكبير أبا، و الصغير ولدا، و الرجل أخا...}}؛ تو را به [[پرهیزگاری]] و [[ترس از خدا]] سفارش میکنم. [[پیران]] را چون [[پدران]] خود، [[کودکان]] را چون [[فرزندان]] خود و مردان را چون [[برادران]] خود بدان. [[عمر بن عبدالعزیز]] از سفارش [[امام]] مات و مبهوت ماند و با اعجاب تمام گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] که در این چند جمله کوتاه برای ما حکمتهایی را جمع کردی که اگر ما به آن عمل کنیم و در آن حالت [[مرگ]] ما فرا برسد [[سعادتمند]] مردهایم.
| |
| | |
| امام باقر{{ع}} از نزد او خارج شد و قصد رفتن کرد. هنگامی که امام باقر{{ع}} آماده [[حرکت]] شدند، فرستاده عمر بن عبدالعزیز به نزد آن حضرت آمد و به آن حضرت عرض کرد: عمر بن عبدالعزیز قصد دارد به نزد شما بیاید. امام باقر{{ع}} قدری [[منتظر]] ماندند تا اینکه عمر بن عبدالعزیز به نزد ایشان آمد و به جهت [[احترام]] و [[بزرگداشت]] امام باقر{{ع}} مقداری در نزد آن حضرت نشست و سپس بازگشت<ref>تاریخ دمشق، ج۵۴، ص۲۷۰.</ref>.
| |
| | |
| تعریف و [[تمجید]] امام باقر{{ع}} از عمر بن عبدالعزیز: در میان گزارش [[جاسوسان]] دستگاه اطّلاعاتی [[اموی]] که به سوی عمر بن عبدالعزیز ارسال میشد، این عبارت آمده بود که امام [[ابو جعفر]] [[محمّد]] [[باقر]]{{ع}} آخرین بازمانده [[اهل بیت]] بزرگ خویش است که همواره [[پرچم]] [[حقّ]] و [[عدالت]] را در [[زمین]] برافراشتهاند، عمر بن عبدالعزیز خواست که آن حضرت را [[امتحان]] کند. بنابراین نامهای به امام باقر{{ع}} نوشت و از آن حضرت خواست تا جواب [[نامه]] او را بنویسند. امام باقر{{ع}} نیز در جواب او نامهای آکنده از [[موعظه]] و نصیحت برای او فرستادند، عمر بن عبدالعزیز دستور داد تا نامهای را که امام باقر{{ع}} به [[خلیفه]] قبلی یعنی سلیمان بن عبدالملک فرستاده بود بیرون بیاورند. هنگامی که آن نامه را بیرون آورد دید که در آن نامه [[مدح]] و ثنای سلیمان بن عبدالملک آمده است. [[عمر بن عبدالعزیز]] آن [[نامه]] را به [[حاکم مدینه]] فرستاد و به او گفت این نامه را به [[امام باقر]]{{ع}} نشان بده و بعد نامهای که آن حضرت به من نوشته نشان بده و آنچه را که [[امام]] میگوید برای من بفرست.
| |
| | |
| حاکم مدینه هر دو نامه را به امام{{ع}} نشان داد. امام باقر{{ع}} فرمودند: [[سلیمان بن عبدالملک]] پادشاه جبّاری بود که من بر حسب [[مصلحت]] نامهای که به او نوشتم با چنان انشائی بود که به سمت [[جبّاران]] و [[ستمگران]] مینویسند. امّا خلیفهای که اکنون هست و صاحباختیار توست اظهار عدلوداد میکند؛ لذا نامهای که من برای او نوشتم مناسب با خود اوست.
| |
| | |
| حاکم مدینه این کلمات را نوشته و به سوی عمر بن عبدالعزیز فرستاد. هنگامی که عمر بن عبدالعزیز این جمله را خواند اعجاب خود را نسبت به امام باقر{{ع}} اینگونه بیان داشت که: [[خداوند]] هیچگاه [[اهل]] این [[خاندان]] را از [[فضیلت]] خالی نمیگذارد<ref>تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۴۸.</ref>.
| |
| | |
| امّا علیرغم همه خوبیهایی که عمر بن عبدالعزیز داشت بعضی از اشکالات نیز بر کار او وارد است. حال به جملهای از آن اشکالات توجّه نمایید: وی مقاطعههایی که از [[بیت المال]] توسّط خلفای سابق [[بنی امیه]] در میان افراد این خاندان واگذار شده بود تثبیت کرد و بر جای خود نگاه داشت و شکی نیست که این کار هیچگونه وجه [[شرعی]] نداشته است.
| |
| | |
| دیگر اینکه عمّال و [[والیان]] عمر بن عبدالعزیز که به اقطار مختلف [[کشور]] [[اسلام]] فرستاده میشدهاند به [[مردم]] [[ستم]] کرده و [[اموال]] مردم را از آنان به [[زور]] میگرفتند. حتّی هنگامی که عمر بن عبدالعزیز بالای [[منبر]] مشغول [[خطبه]] بود مردی برخواست و سخن او را قطع کرد و این اشعار را خطاب به او خواند: «کسانی که در جایجای [[سرزمین اسلامی]] فرستادهای [[دستورات]] تو را کنار گذاشته و [[حرامها]] را [[حلال]] میدانند. آنها بر منبرهای [[سرزمین]] ما پارچههای اطلس پوشاندهاند. امّا هرکدام از آنها به نحوی [[ظلم و ستم]] روا داشتهاند و همگی آنها ظالماند و همه [[ملّت]] از [[ستم]] آنها به فغان آمدهاند. تو از آنها توقّع [[امانتداری]] و عدلوداد داری، امّا هیهات که فرد [[امانتدار]] [[مسلمانی]] پیدا شود»<ref>حیاة الامام موسى بن جعفر، ج۱، ص۳۵۰. {{عربی|إن الذين بعثت في أقطارها *** نبذوا كتابك و استحل المحرم /// طلس الثياب على منابر أرضنا *** كل يجور و كلهم يتظلم /// و أردت أن يلي الأمانة منهم *** عدل و هيهات الأمين المسلم}}.</ref>.
| |
| | |
| از دیگر ایرادهایی که به [[حکومت]] [[عمر بن عبدالعزیز]] وارد میشود این است که وی مبلغی را که از سابق طبق رسم [[خلفای اموی]] از [[بیت المال مسلمانان]] به اشراف پرداخت میگردید همچنان به [[قوّت]] خود باقی گذاشت و آن را به آنان پرداخت و در هنگام [[خلافت]] خود این [[سنّت]] را [[تغییر]] نداد. در حالیکه این کار با [[اصول اسلامی]] منافات داشت. اصولی که [[حکم]] به [[مساوات]] بین [[مسلمانان]] کرده و هرگونه تمایزی را در میان طبقات مسلمانان نفی مینمود.
| |
| | |
| از دیگر کارهایی که جزو انتقادات حکومت عمر بن عبدالعزیز بهشمار میرود این است که وی ده دینار در عطا و پرداختی [[اهل شام]] اضافه کرد. امّا این کار را درباره [[مردم عراق]] انجام نداد<ref>تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۴۸.</ref>. امّا این [[تبعیض]] ناروا هیچ دلیلی نداشت، بلکه با [[روح]] [[اسلام]] نیز منافات داشت.
| |
| | |
| عمر بن عبدالعزیز [[بیمار]] شد و [[بیماری]] او را سخت [[آزار]] میداد. گفتهاند که وی از معالجه خود خودداری مینمود. به او گفتند: ای کاش خود را مداوا میکردی. در پاسخ گفت: اگر مداوای من در این بود که دستی به گوش خود بکشم دست نمیکشیدم. چرا، بهخاطر اینکه من به سمت خوب کسی میروم. به سمت [[پروردگار]] خود<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۶۱.</ref>.
| |
| | |
| بعضی از مصادر [[تاریخی]] بر این مطلب تصریح کردهاند که عمر بن عبدالعزیز را خود [[امویان]] [[مسموم]] کردند؛ چراکه آنان میدانستند اگر خلافت او به طول انجامد بالاخره منجر به خارج شدن خلافت از دست [[خاندان]] [[بنی امیه]] خواهد گردید؛ چراکه [[عمر بن عبدالعزیز]] هرگز [[پیمان]] [[خلافت]] پس از خود را بر اشخاص بیلیاقت و [[ناصالح]] نخواهد بست، بلکه خلافت را پس از خود به شخصی که [[شایستگی]] آن را داشته باشد خواهد سپرد. به همین سبب پیش از وقت او را [[مسموم]] کرده و از بین بردند<ref>الانافه فى مآثر الخلافه، ج۱، ص۱۴۲.</ref>. بالاخره عمر بن عبدالعزیز در [[ماه رجب]] [[سال ۱۰۱ هجری]] در مکانی به نام دیر سمعان دار فانی را [[وداع]] گفت<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۶۱.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۱۱۶.</ref>
| |
|
| |
|
| == یزید بن عبدالملک == | | == یزید بن عبدالملک == |