مظلومیت امام جواد: تفاوت میان نسخه‌ها

۴۲٬۹۱۵ بایت اضافه‌شده ،  ‏۱۲ ژوئن ۲۰۲۵
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱۹۵: خط ۱۹۵:


در میان این افراد برخی تألیفاتشان به ۱۰۰ کتاب می‌رسد، [[حسین بن سعید]] ۳۰ جلد تألیفات داشته و... یکی از راویانی که از [[حضرت رضا]]{{ع}} [[روایت]] نقل کرده و بسیار محبوب [[حضرت رضا]]{{ع}} بود [[اباصلت هروی]] است. ایشان ساکن [[نیشابور]] بود، وقتی که حضرت رضا{{ع}} به [[خراسان]] تشریف آوردند ایشان [[خادم]] و [[دربان]] [[امام]] گردید، از حضرت [[روایات]] بسیاری نقل کرده است او می‌‌گفت: سگ دربان [[خاندان علوی]] بهتر از [[بنی امیه]] است. بعد از [[شهادت امام رضا]]{{ع}} [[مأمون]] او را [[زندانی]] کرد، چون [[اخبار]] [[مسمومیت امام]] [[رضا]]{{ع}} را فاش کرده بود یکسال در [[زندان]] بود و بر او سخت گذشت تا [[دعا]] کرد که [[خداوند]] به [[حق]] محمد و [[آل]] فرجی برساند! ناگهان شبی درب زندان باز شد و [[امام جواد]]{{ع}} وارد گردید و فرمود: {{متن حدیث|يَا أَبَا الصَّلْتِ ضَاقَ صَدْرُكَ... قُمْ فَاخْرُجْ ثُمَّ ضَرَبَ يَدَهُ إِلَى الْقُيُودِ الَّتِي كَانَتْ عَلَيَّ فَفَكَّهَا وَ أَخَذَ بِيَدِي وَ أَخْرَجَنِي مِنَ الدَّارِ}} ای [[اباصلت]] سینه‌ات تنگ شده برخیز و از زندان خارج شو سپس به دست خود اشاره فرمود، [[زنجیر]] از پای او برداشت و برخاست از زندان خارج شد. امام فرمود: {{متن حدیث|امْضِ فِي وَدَائِعِ اللَّهِ فَإِنَّكَ لَنْ تَصِلَ إِلَيْهِ وَ لَا يَصِلُ إِلَيْكَ أَبَداً}} پاسبانان و [[غلامان]] او را دیدند که از زندان خارج می‌شود ولی [[قدرت]] تکلم با وی را نداشتند تا اینکه از در [[خانه]] خارج گردید. [[حضرت جواد]]{{ع}} به او فرمود: برو در [[امان خدا]] باش زیرا نه تو هرگز به مأمون می‌رسی و نه او به تو خواهد رسید<ref>الکنی و الالقاب، ج۱، ص۱۷۷.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۴۹.</ref>
در میان این افراد برخی تألیفاتشان به ۱۰۰ کتاب می‌رسد، [[حسین بن سعید]] ۳۰ جلد تألیفات داشته و... یکی از راویانی که از [[حضرت رضا]]{{ع}} [[روایت]] نقل کرده و بسیار محبوب [[حضرت رضا]]{{ع}} بود [[اباصلت هروی]] است. ایشان ساکن [[نیشابور]] بود، وقتی که حضرت رضا{{ع}} به [[خراسان]] تشریف آوردند ایشان [[خادم]] و [[دربان]] [[امام]] گردید، از حضرت [[روایات]] بسیاری نقل کرده است او می‌‌گفت: سگ دربان [[خاندان علوی]] بهتر از [[بنی امیه]] است. بعد از [[شهادت امام رضا]]{{ع}} [[مأمون]] او را [[زندانی]] کرد، چون [[اخبار]] [[مسمومیت امام]] [[رضا]]{{ع}} را فاش کرده بود یکسال در [[زندان]] بود و بر او سخت گذشت تا [[دعا]] کرد که [[خداوند]] به [[حق]] محمد و [[آل]] فرجی برساند! ناگهان شبی درب زندان باز شد و [[امام جواد]]{{ع}} وارد گردید و فرمود: {{متن حدیث|يَا أَبَا الصَّلْتِ ضَاقَ صَدْرُكَ... قُمْ فَاخْرُجْ ثُمَّ ضَرَبَ يَدَهُ إِلَى الْقُيُودِ الَّتِي كَانَتْ عَلَيَّ فَفَكَّهَا وَ أَخَذَ بِيَدِي وَ أَخْرَجَنِي مِنَ الدَّارِ}} ای [[اباصلت]] سینه‌ات تنگ شده برخیز و از زندان خارج شو سپس به دست خود اشاره فرمود، [[زنجیر]] از پای او برداشت و برخاست از زندان خارج شد. امام فرمود: {{متن حدیث|امْضِ فِي وَدَائِعِ اللَّهِ فَإِنَّكَ لَنْ تَصِلَ إِلَيْهِ وَ لَا يَصِلُ إِلَيْكَ أَبَداً}} پاسبانان و [[غلامان]] او را دیدند که از زندان خارج می‌شود ولی [[قدرت]] تکلم با وی را نداشتند تا اینکه از در [[خانه]] خارج گردید. [[حضرت جواد]]{{ع}} به او فرمود: برو در [[امان خدا]] باش زیرا نه تو هرگز به مأمون می‌رسی و نه او به تو خواهد رسید<ref>الکنی و الالقاب، ج۱، ص۱۷۷.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۴۹.</ref>
==زمینه‌سازی [[شهادت امام جواد]]==
[[عباسیان]] براساس عمق [[کینه]] و حسادتی که با [[بنی هاشم]] داشتند، ارتباط [[سیاسی]] [[مأمون]] و [[حضرت رضا]]{{ع}} را برنتافتند و به [[اعتراض]] ایستادند و پس از [[شهادت]] حضرت رضا{{ع}} وقتی تصمیم مأمون را بر [[ازدواج]] دخترش [[ام الفضل]] با [[جوادالائمه]] دریافتند، بنای [[نصیحت]] و اعتراض را گذاشتند و مأمون را از این اقدام بازداشتند، گرچه در این [[مباحثه]] و [[مجادله]] حقایقی روشن شد و مأمون مواضع [[حق]] را در رابطه با [[امامت]] [[شیعه]] [[آگاهی]] کامل داشت، ولی [[حسادت]] و [[قدرت‌طلبی]] باعث شد تا خلاف اعتقادش عمل کند و در برابر امامت شیعه موضع خصمانه را [[مکتوم]] ننماید.
پس از [[مرگ]] مأمون برادرش [[معتصم]] که متأثر از [[اندیشه]] عباسیان بود، روی کار آمد. معتصم از آنهاست که بذر کینه و [[دشمنی]] نسبت به [[جواد الائمه]]{{ع}} در درونش کاشته شده بود، ولی به دلایلی کمتر این کدورت [[دل]] و کینه نهایی را آشکار می‌‌کرد. معتصم از جانب ام الفضل به اطلاعاتی دست می‌یافت که کینه‌اش نسبت به [[حضرت جواد]]{{ع}} بیشتر می‌‌شد، ولی [[مقام علمی]] و [[تسلط]] فوق‌العاده حضرت به [[کتاب و سنت]] و اظهار نظرهای عالمانه ایشان باعث شده بود که تمام [[فقیهان]] و [[اندیشمندان]] [[دربار عباسی]] به [[تعجب]] و [[شگفتی]] وادار شوند. طبیعی است که [[قلوب]] [[ناپاک]] و شخصیت‌های [[دنیاطلب]]، [[چشم]] دیدن [[امام]] [[معصوم]] را در صغر سن ولی در اوج فرهیختگی [[الهی]] نداشتند.
[[زرقان]] [[دوست]] ابن ابی داوود و [[رفیق]] صمیمی‌اش گفت: یک [[روز]] ابن ابی داوود از پیش معتصم برگشت ولی خیلی [[غمگین]] و افسرده بود. گفتم: چه شده؟ گفت امروز [[آرزو]] کردم که کاش بیست سال پیش مُرده بودم! پرسیدم برای چه؟ گفت: به واسطه کاری که از این سیاه‌چهره پسر [[علی بن موسی الرضا]] «حضرت جواد» در حضور [[امیرالمؤمنین]] انجام شد! گفتم جریان چه بود؟ گفت: یک سارق را آوردند که [[اقرار]] به [[دزدی]] خود کرده بود، از [[خلیفه]] درخواست داشت که به وسیله جاری کردن حد او را [[پاک]] نماید، به همین جهت [[فقها]] را در مجلس خود جمع کرده بود و [[محمد بن علی]] «[[حضرت جواد]]» نیز بود.
از ما پرسید چه قسمت از دست دزد باید قطع شود؟ من گفتم: از مچ، [[معتصم]] گفت: به چه دلیل؟ گفتم: زیرا دست اطلاق بر انگشت‌ها و [[کف دست]] می‌شود تا مچ، [[خداوند]] در [[آیه تیمم]] نیز می‌‌فرماید: {{متن قرآن|فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ}}<ref>«و بخشی از رخساره‌ها و دست‌هایتان را با آن مسح کنید» سوره نساء، آیه ۴۳.</ref> حرف مرا گروهی از [[دانشمندان]] قبول کردند. یک دسته دیگر گفتند: باید از آرنج قطع شود. [[خلیفه]] پرسید: به چه دلیل؟ گفتند: زیرا خداوند در این [[آیه]] می‌‌فرماید: {{متن قرآن|وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ}}<ref>«ای مؤمنان! چون برای نماز برخاستید چهره و دست‌هایتان را تا آرنج بشویید» سوره مائده، آیه ۶.</ref> در مورد [[وضو]] گرفتن می‌فرماید دست‌های خود را بشویید تا آرنج، معلوم می‌شود دست شامل تا آرنج می‌شود.
در این موقع رو به جانب [[محمد بن علی]] [[الجواد]] کرده گفت: شما چه می‌گویید؟ فرمود: اینها نظر خود را در مورد دست دزد گفتند! خلیفه گفت: شما را به [[خدا]] [[سوگند]] شما نیز نظر خود را بفرمایید. [[امام]] فرمود: اکنون که قسم دادی می‌گویم که اینها برخلاف [[دستور پیامبر]] [[اکرم]] می‌گویند! زیرا دست دزد باید از آخر انگشتان قطع شود و کف دست باقی بماند. خلیفه گفت: به چه دلیل؟ فرمود: به دلیل فرمایش [[پیغمبر اکرم]] که فرموده است: [[سجده]] بر هفت موضع انجام می‌شود، صورت و دو دست و دو زانو و دو پا، اگر دستش را از مچ یا آرنج قطع کنند دیگر دستی نخواهد ماند تا سجده نماید، خداوند در این آیه می‌‌فرماید: {{متن قرآن|أَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ}}<ref>«و اینکه سجده‌گاه‌ها از آن خداوند است» سوره جن، آیه ۱۸.</ref> سجده‌گاه‌ها مخصوص خدا است. منظورش همین هفت موضع است که با آن سجده می‌کنند {{متن قرآن|فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا}}<ref>«پس با خداوند هیچ کس را (به پرستش) مخوانید» سوره جن، آیه ۱۸.</ref> آنچه اختصاص به خدا داشته باشد قطع نمی‌شود.
[[معتصم]] حرف او را پسندید و دستور داد دست دزد را از انتهای انگشتان قطع کنند و کف دست را باقی بگذارند. ابن ابی داوود گفت: برای من قیامتی بپا شد [[آرزو]] داشتم که زنده نباشم. [[زرقان]] گفت: ابن ابی داوود بعدها به من گفت: پس از سه [[روز]] پیش [[معتصم]] رفته گفتم، [[خیرخواهی]] برای [[امیرالمؤمنین]] بر من [[واجب]] است! من می‌خواهم در موردی با شما صحبت که می‌دانم به واسطه این حرف [[اهل جهنم]] خواهم شد.
پرسید منظورت چیست؟ گفتم: وقتی [[امیرالمؤمنین]] تمام [[دانشمندان]] مملکت و [[فقیهان]] را در مجلس خود برای حکمی از [[احکام دین]] احضار می‌‌کند و از آنها می‌پرسد و ایشان نیز نظر خود را می‌دهند، با اینکه در چنین [[مجلسی]] [[خویشاوندان]] امیرالمؤمنین و سپهداران و [[وزیران]] و [[منشیان]] حضور دارند و [[مردم]] پیوسته گوش به چنین مجالسی دارند که چه اتفاق می‌‌افتد، بعد شما سخن تمام دانشمندان را رها می‌کنی و گفتار مردی را می‌پذیری که گروهی از [[مسلمانان]] [[مدعی امامت]] برای او هستند و می‌گویند او شایسته [[مقام خلافت]] است نه [[معتصم]].
متوجه شدم رنگ چهره معتصم [[تغییر]] کرد و فهمید چه کرده! گفت: [[خدا]] به تو [[پاداش]] این [[نصیحت]] و [[خیرخواهی]] را بدهد. [[روز]] چهارم فلان نویسنده را دستور داد که [[محمد بن علی]] «[[حضرت جواد]]» را به [[منزل]] خود [[دعوت]] کند. ولی [[امام]] [[محمدتقی]] نپذیرفت و گفت: می‌دانید که من به مجالس شما نمی‌آیم! گفت: من شما را برای صرف غذا دعوت می‌کنم [[آرزو]] دارم قدم بر روی فرش ما بگذارید و منزل ما را [[تبرک]] فرمایید! فلان کس نیز از وزیران [[خلیفه]] آرزوی [[ملاقات]] شما را دارد. به منزل او رفت پس از میل کردن مقداری غذا [[احساس]] [[مسمومیت]] نمود، امام مرکب سواری خود را خواست تا برود. صاحب منزل تقاضا کرد که بیشتر تشریف داشته باشید فرمود: رفتن من برای تو بهتر است. آن روز تا شب پیوسته حالش خراب بود استفراغ می‌کرد و اسهال سخت داشت به خود می‌‌پیچید تا از [[دنیا]] رفت<ref>انوار البهیه، ص۲۹۷؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۷؛ تفسیر عیاشی، ج۱، ص۳۲۰.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۵۰.</ref>
==نسبت [[شرب خمر]] به حضرت==
یکی از شرارت‌هایی که [[خلفای جور]] در [[حق]] [[ائمه اطهار]] روا داشته‌اند این بود که سعی کرده‌اند [[قداست]] و [[پاکی]] و جایگاه ویژه اعتبار و [[ارزش]] [[خدادادی]] آنها را در نزد مردم خدشه‌دار کنند و آنها را به صفات [[زشت]] و آلودگی‌های [[اخلاقی]] که در [[دستگاه خلافت]] خودشان رایج بوده منتسب کنند. همان‌گونه که [[امویان]] به [[حضرت مجتبی]] نسبت‌های ناروای [[تعدد زوجات]] گسترده دادند. دستگاه [[خلافت عباسیان]] وقتی [[محبوبیت]] و [[جاذبه]] اخلاقی و [[سلوک]] و [[صفای روح]] و [[باطن]] [[حضرت جواد]]{{ع}} را ملاحظه کردند، از باب [[حسادت]] سعی کردند با تهمت‌های ناروایی مثل [[شرب خمر]] حضرت را از حیثیت [[الهی]] و مردمی ساقط کنند، ولی این [[آرزو]] را با خود به [[گور]] بردند.
محمودی که از [[شیعیان]] [[ائمه]] است، گفت: پدرم وارد مجلس ابن ابی داوود که [[قاضی]] [[خلیفه]] بود شد، شاگردانش اطراف او را گرفته بودند، به آنها گفت: شما چه می‌گویید درباره سخنی که خلیفه دیشب گفت؟ پرسیدند: خلیفه چه گفته؟ گفت خلیفه دیشب می‌گفت: تو [[خیال]] می‌کنی [[شیعه]] چه خواهند کرد اگر ما [[حضرت جواد]]{{ع}} را مست شراب کرده در حالی که از مستی خود را نمی‌تواند نگه دارد و خود را [[عطر]] می‌زند.
شاگردان گفتند: در این صورت [[استدلال]] شیعیان بر [[امامت]] ایشان [[باطل]] می‌شود و ادعای خود را پس خواهند گرفت. من به آنها گفتم: شیعه با من زیاد رفت و آمد دارند و [[اسرار]] خویش را به من می‌سپارند! این حرف که شما می‌زنید موجب [[شکست]] آنها نمی‌شود. ابن ابی داوود گفت: به چه دلیل؟ گفتم چون آنها مدعی هستند که در هر [[زمان]] و در هر حال باید [[خداوند]] در روی [[زمین]] حجتی داشته باشد که واسطه باشد بین آنها و [[خدا]] و دیگر [[مردم]] را بهانه‌ای نماند در صورتی که [[حجت خدا]] حضرت جواد{{ع}} باشد، [[مقام]] و [[منزلت]] و [[شرافت]] و نسبی که دارد بهترین دلیل بر [[اثبات]] [[حجت]] بودن او همین می‌شود که خلیفه فقط او را از میان خویشاوندانش می‌‌آزارد و تصمیم به از بین بردن او دارد، همین خود دلیل است که او [[امام]] است و گرنه متعرض دیگری می‌شد.
ابن ابی داوود سخن مرا به خلیفه رسانید خلیفه گفته بود راهی برای از بین بردن اینها نیست دیگر [[مزاحم]] ابوجعفر «حضرت جواد» نشوید<ref>رجال کشی، ص۴۶۹؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۹۵.</ref>.
[[محمد بن سنان]] گوید: [[خدمت]] [[امام علی النقی]]{{ع}} رسیدم، فرمود: ای محمد! برای [[آل]] [[فرج]] پیشامدی شده است؟ گفتم: آری، عمر بن فرج که [[والی مدینه]] بود [[وفات]] کرد، حضرت فرمود، الحمدلله و تا ۲۴ بار شمردم «که این جمله را تکرار کرد» عرض کردم: آقای من؟ اگر می‌دانستم این خبر شما را مسرور می‌کند، پا برهنه و دوان [[خدمت]] شما می‌‌آمدم. فرمود: ای محمد! مگر نمی‌دانی او «که خدایش [[لعنت]] کند» به پدرم [[محمد بن علی]] چه گفته؟ عرض کردم: نه، فرمود: درباره موضوعی پدرم با او سخن می‌گفت، او در [[جواب]] گفت: {{عربی|أَظُنُّكَ سَكْرَانَ}} به گمانم تو مستی، پدرم فرمود: {{متن حدیث|اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي أَمْسَيْتُ لَكَ صَائِماً فَأَذِقْهُ طَعْمَ الْحَرْبِ وَ ذُلَّ الْأَسْرِ}} خدایا اگر تو می‌دانی که من امروز را برای رضای تو [[روزه]] داشتم، مزه آهن «[[شمشیر]]» و [[غارت]] شدن و [[خواری]] [[اسارت]] را به او بچشان، به [[خدا]] [[سوگند]] که پس از چند [[روز]] پول‌ها و دارائیش غارت شد و سپس او را به اسیری گرفتند و اینک هم مرده است، خدایش [[رحمت]] نکند خدا از او [[انتقام]] گرفت و همواره انتقام دوستانش را از دشمنانش می‌گیرد<ref>بحار الانوار، ج۵۰، ص۶۲؛ مناقب، ج۴، ص۳۹۷؛ کافی، ج۱، ص۴۹۶.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۵۳.</ref>
==[[تبعید]] و [[زندان]] [[امام]] توسط [[معتصم]]==
به دنبال [[ازدواج]] تحمیلی [[حضرت جواد]]{{ع}} با [[ام الفضل]]، بعضی کوته‌نظران [[فکر]] می‌کردند امام در پرتو انتساب جدیدش با [[خلیفه]] در [[رفاه]] و [[خوشی]] بسر می‌برد و هوای [[زندگی]] در [[مدینه منوره]] در جوار جدش [[رسول خدا]] را نخواهد داشت و حال آنکه [[مقام]] عظمای [[امامت]] هرگز به رفاه و خوشی‌های غیرمتعهدانه دربار [[خلافت]]، نه تنها چشم ندوخته بلکه شدیداً متنفر و منزجر است. [[کاخ‌نشینی]] و [[راضی شدن]] به زندگی راحت‌طلبانه از آنِ افراد ضعیف‌النفسی است که [[دنیا]] را [[قبله]] [[آمال]] خود قرار داده و از آخرت‌نگری [[اعراض]] کرده‌اند.
[[محمد بن اورمه]] از [[حسین مکاری]] نقل کرد که گفت: در [[بغداد]] [[خدمت]] حضرت جواد{{ع}} رسیدم دیدم آنجا اقامت کرده، در [[دل]] با خود گفتم این مرد به [[وطن]] خود هرگز برنمی‌گردد با این خوراکی که اینجا دارد. دیدم امام{{ع}} سر به زیر انداخت، بعد سر برداشت، رنگش زرد شده بود. فرمود: حسین! تکه نانی [[جوین]] و مقداری نمک سابیده در کنار [[قبر]] جدم [[پیامبر اکرم]]{{صل}} برای من خیلی بهتر است از این وضعی که [[مشاهده]] می‌کنی<ref>خرایج راوندی، ص۲۹۸.</ref>.
امام به کاخ معتصم نرفت و دربار [[خلفا]] را ترک نمود و حتی منزلی هم که برای ام الفضل تهیه دیده بودند نرفت و در [[منزل]] شخصی سکونت گرفت و همانجا هم [[مسموم]] شد. [[حضرت جواد]]{{ع}} چند ماهی پس از [[ازدواج]] با [[ام الفضل]] از [[بغداد]] به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد. وقتی از ماندن نزد [[مأمون]] منصرف شد و عازم [[مدینه]] گردید جماعتی حضرت را مشایعت کردند<ref>ارشاد مفید؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۲، ص۴۲؛ اعلام الوری، ص۲۰۵.</ref>.
[[امام جواد]]{{ع}} در سال ۲۰۴ (هـ. ق) توسط مأمون از مدینه به [[بغداد]] احضار شد تا [[ازدواج]] با [[ام الفضل]] را بپذیرد و چند ماهی حضرت در بغداد ماند و سپس به مدینه [[هجرت]] کرد و تا ده سال [[امامت]] خود را مخفی می‌داشت. [[امام]] از سال ۲۰۳ (هـ. ق) که [[حضرت رضا]]{{ع}} به [[شهادت]] رسید تا سال ۲۱۸ (هـ. ق) که مأمون به [[درک]] [[واصل]] شد، یعنی ۱۵ سال هم‌عصر مأمون بود. با آغاز [[خلافت معتصم]] از سال ۲۱۸ (ه. ق) بنای [[بدرفتاری]] با امام جواد{{ع}} وارد مرحله تازه‌ای شد. [[معتصم]]، امام جواد{{ع}} را در ۲۸ [[محرم]] سال ۲۲۰ (ه. ق) از مدینه به بغداد احضار کرد و مدتی [[زندانی]] نمود. علت احضار امام به بغداد این بود که امام را از نزدیک تحت مراقبت‌های ویژه قرار دهد و سوژه‌ای در دست داشته باشد تا امام را به شهادت رساند و در ماه [[ذیقعده]] همان سال حضرت را به شهادت رساند<ref>ارشاد، ج۲، ص۲۸۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۵۴.</ref>
==[[شهادت امام جواد]] به دست ام الفضل==
[[خلافت]] مزورانه [[عباسیان]] ابتدائاً [[ترور]] شخصیتی امام را در دستور کار خود داشتند و با طرح [[مناظرات علمی]] با علمای خودفروخته دربار سعی در مخدوش کردن چهره امام نمودند ولی در عمل [[مشاهده]] نمودند که بسیاری از ویژگی‌ها و امتیازات امام جواد{{ع}} که [[حکومت]] تلاش در مخفی نگه داشتن آن ابعاد شخصیتی داشته، بر همگان آشکار می‌گردد. تشکیل مجالس [[مناظره]] با [[علمای درباری]] نه تنها [[عظمت]] امام [[معصوم]] در سنین [[کودکی]] [[کاستی]] نپذیرفت بلکه [[فضائل]] امامت زبانزد خاص و عام گشت و لذا شیوه را عوض کردند.
آنها در [[مناظرات]] به دنبال این بودند که بهانه‌ای برای نابود ساختن امام به‌طور علنی پیدا کنند و [[ادعای امامت]] در سنین کودکی را بدون داشتن بار [[علمی]] و [[فضائل]] نفسی مقدمه‌ای بر بدنام کردن و سرانجام [[شهادت امام]] قرار دهند ولی در عمل چیز دیگری را [[مشاهده]] کردند و [[امام]] [[حجت]] را بر همگان تمام کرد و آنها را متوجه کرد که [[امامت]] [[معصوم]] [[موهبت]] و امری [[الهی]] است.
[[امام]] در مناظراتش ثابت کرد که وقتی [[خداوند]] بر [[امامت]] یا [[نبوت]] شخصی انگشت بگذارد شرط [[سنی]] در آن مطرح نیست، آن‌گونه که [[حضرت عیسی]] [[مسیح]] در گهواره به سخن درآمد و فرمود: {{متن قرآن|إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا}}<ref>«(نوزاد) گفت: بی‌گمان من بنده خداوندم، به من کتاب (آسمانی) داده و مرا پیامبر کرده است» سوره مریم، آیه ۳۰.</ref>. در مورد [[امام جواد]] هم بر همگان روشن شد [[کودکی]] هشت‌ساله به تمام سؤالات غامض و پیچیده علمای خودفروخته درباری جواب‌هایی [[متین]] و محکم می‌دهد و درهای [[علم]] را به روی آنها باز می‌کند و لذا آن کوردلان نورگریز، [[سیاست]] خود را شکست‌خورده دیدند و طرح [[ترور]] شخصیتی [[امام]] را ناکام [[مشاهده]] نمودند و لذا به دنبال طرح ترور شخص امام برآمدند و تصمیم گرفتند مثل اسلاف [[خائن]] خود با [[مسمومیت]] چهره پرفروغ امام [[معصوم]] را خاموش کنند. آنها از نیروی نفوذی خود در [[بیت]] امامت یعنی [[ام الفضل دختر مأمون]] استفاده کردند.
[[رذائل اخلاقی]] و نفسانیات [[ناپاک]] و [[آلوده]] باعث همه نوع [[زشتی‌ها]] و تباهی‌های [[جامعه بشری]] است. گاهی [[حسادت]] بذر کینه‌ای است که در پایگاه نفس آن چنان [[فتنه]] و [[آشوب]] را می‌پرورد که نمود بیرونی و عکس العمل خارجیش از بین بردن عزیزی از [[اولیاء]] و [[دوستان]] خداست. گاهی [[ترس]] از [[مقام]] و [[خوف]] خدشه وارد شدن به [[منصب]] و موقعیت [[دنیایی]] تمام [[ذهن]] را به خود مشغول می‌کند. دغدغه اینکه دیگران در نزد [[عامه]] [[مردم]] [[محبوبیت]] دارند، شاید این محبوبیت منجر به از دست رفتن جایگاه و [[مقام سیاسی]] ما تمام شود!ً گاهی این [[تشویش‌ها]] و [[نگرانی‌ها]] باعث می‌شود که حجتی از [[حجج الهی]] را به [[شهادت]] رساند.
در موضوع شهادت حضرت [[جوادالائمه]]{{ع}} چهار عنصر [[پلید]] نقش اساسی را ایفا کردند: اول: قاضی ابن ابی داوود که چون از مقام قضاوتش در دربار [[عباسیان]] [[ارتزاق]] می‌کرد برای [[حفظ]] جایگاه خود به [[سعایت]] و [[بدگویی]] نزد [[معتصم]] مبادرت ورزید، به ویژه زمانی که [[دزدی]] را دستگیر کرده بودند و برای قطع دستش [[معتصم]] از [[قضاوت]] علمای دربار سؤال کرد، هر کدامشان به [[خطا]] نظری را ارائه دادند، وقتی معتصم نظر [[امام جواد]]{{ع}} را جویا شد با [[استدلال]] محکم و متقن به [[آیات قرآن]]، [[حکم خدا]] را بیان کرد و با اجرای آن [[حکم الهی]] که بر زبان [[امام]] جاری شده بود تمام [[قضات]] دربار سرافکنده شدند.
به دنبال آن [[خواری]] بود که ابن ابی داوود [[آرزوی مرگ]] کرد و برای جبران حیثیت به باد رفته‌اش نزد [[معتصم]] آمد و خصوصی او را [[سرزنش]] کرد و با [[سعایت]] از [[امام جواد]]{{ع}} تحریکات شدیدی نمود تا معتصم را به [[قتل امام]] [[راضی]] کرد.
دوم: جعفر پسر [[مأمون]] از [[قلبی]] پر [[کینه]] علیه [[حضرت جواد]]{{ع}} برخوردار بود. جعفر همواره با معتصم در [[بدگویی]] و سعایت [[جوادالائمه]] سخن می‌گفت و کینه درونی خود را به او اظهار می‌نمود و وجود آن حضرت را باعث [[شکست]] کار و نقض اساسی [[دولت]] و بازگشت امر به [[خاندان]] [[ابی‌طالب]] می‌دانست و با این سخنان خصمانه معتصم را برای قتل امام تحریک می‌نمود.
سوم: [[معتصم عباسی]] که از [[دنیا]] جز به آخوری که شکم را پر کند و بساط [[عیش و نوش]] خود و دوام حکومتش [[فکر]] نمی‌کرد آوازه [[علمی]] و فضل و [[مقام معنوی]] حضرت را می‌‌دید، [[چشم]] دیدن امام را به عنوان خطری بالقوه و تهدیدی برای [[نظام]] [[حکومت عباسیان]] نداشت و لذا با مشورت‌هایی که با جعفر صورت گرفت در صدد برآمدند تا امام جواد{{ع}} را به [[شهادت]] رسانند.
چهارم [[ام الفضل]]: ایشان که سال‌ها همسری بهترین [[عبد صالح خدا]] را داشت، [[قلب]] قفل شده‌اش باعث شد به جای پرورش [[نور]] و [[رشد]] و [[هدایت]]، [[حسادت]] و [[فخر فروشی]] و [[تکبر]] را در [[دل]] ناپاکش بپروراند.
ام الفضل که [[مأمور]] [[حکومت]] در [[مراقبت]] و کنترل امام بود و برای چنین کاری در [[وقت]] مناسب خود در [[بیت]] [[امامت]] کاشته شده بود تا امام را به شهادت برساند نقشه [[رژیم]] [[عباسیان]] را به [[اجرا]] درآورد.
ام الفضل از دو جهت با امام جواد{{ع}} کدورت و [[دلتنگی]] داشت: اولاً از جهت [[فضیلت]] و [[برتری]] والده [[امام هادی]]{{ع}} که وقتی او را [[عفیف]] و [[صبور]] و صاحب [[آراستگی]] [[روحی]] و [[فضائل]] تقوایی می‌‌دید [[رشک]] می‌برد، ثانیاً: از جهت اینکه از [[امام جواد]]{{ع}} صاحب [[اولاد]] نشده و عقیم بود، ولی [[مادر امام هادی]]{{ع}} صاحب اولاد گردید، او از درون آزرده بود و این آزردگی را به عنوان عقده‌ای در [[دل]] داشت. جعفر [[عباسی]] که [[برادر]] [[مادری]] و [[پدری]] [[ام الفضل]] بود و در [[توطئه]] [[شهادت امام]] با [[معتصم عباسی]] به توافق رسیده بود، نزد ایشان آمد و ام الفضل را درباره [[مسموم]] کردن [[امام]] متقاعد ساخت.
[[اسماعیل بن مهران]] گوید: وقتی [[امام جواد]]{{ع}} از [[مدینه]] به طرف [[بغداد]] احضار شد، عرض کردم قربانت شوم درباره شما نگرانم! زیرا [[بنی عباس]] نظر [[خوشی]] به شما ندارند. حضرت با [[لبخند]] فرمود: {{متن حدیث|لَيْسَ حَيْثُ‌ ظَنَنْتَ فِي هَذِهِ السَّنَةِ}} این [[گمان]] تو در این [[سفر]] نیست! بلکه در سفر دیگری است مدتی گذشت مجدداً امام را [[معتصم]] [[دعوت]] کرد. من به امام عرض کردم {{عربی|جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنْتَ خَارِجٌ فَإِلَى مَنْ هَذَا الْأَمْرُ بَعْدَكَ؟}} شما از مدینه به بغداد می‌روی [[تکلیف]] ما چیست؟ و امر [[ولایت]] را به کی می‌سپاری؟ {{متن حدیث|فَبَكَى حَتَّى خَضَبَ لِحْيَتَهُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ عِنْدَ هَذِهِ يُخَافُ عَلَيَّ الْأَمْرُ بَعْدِي إِلَى ابْنِي عَلِيٍّ}} امام گریان شد و محاسنش از [[اشک]] ‌تر شد و فرمود: در این سفر است که امر خطیری رخ می‌دهد و درباره ولایت پس از من به فرزندم علی مراجعه کنید.
[[مناقب]] [[شهر]] [[آشوب]] می‌نویسد: وقتی با معتصم [[بیعت]] شد به جستجو از حال امام جواد{{ع}} پرداخت، نامه‌ای به [[عبدالملک]] [[زیات]] نوشت که امام [[محمدتقی]] و ام الفضل را به بغداد بفرستد. عبدالملک زیات، [[علی بن یقطین]] را پیش امام فرستاد. آن جناب آماده شد و به جانب بغداد رفت. معتصم مقدم او را گرامی داشت و [[احترام]] کرد و به وسیله اشناس تحفه‌های زیادی برای ایشان و ام الفضل فرستاد، بعد مقداری شربت بالنگ که از جهت [[اطمینان]] خاطر امام آن را با مهر خود مهر و موم کرده بود به وسیله اشناس فرستاد و گفت: بگو [[امیرالمؤمنین]] از این شربت گوارا جلو [[احمد بن ابی داوود قاضی]] و [[سعید بن خضیب]] و گروهی از معروفین نوشیده و می‌گوید آن را با یخ میل کنید این شربت تازه تهیه شده، سفارش کرده که شب میل کند. سودمند است بسیار تأکید کرد، آن شربت باعث [[شهادت امام]] شد<ref>مناقب، ج۴، ص۳۷۹؛ روضة الواعظین، ج۱، ص۲۴۴؛ بحار، ج۵۰، ص۹.</ref>.
در نقل دیگری این‌گونه آمده: [[سید هاشم بحرانی]] در مدینه‌المعاجز می‌نویسد: که در غذای آن حضرت سم ریخته و او را با غذای [[مسموم]] به [[شهادت]] رسانیدند.
نقل مشهور این است که وقتی [[ام الفضل]] قبول کرد سمی را در انگور رازقی جای داد و در مقابل [[امام]] گذاشت، همین که [[حضرت جواد]]{{ع}} از آن انگور میل کرد ام الفضل پشیمان شد و شروع به [[گریه]] نمود. امام متوجه [[مکر]] او شد و لذا فرمود: چرا گریه می‌‌کنی؟ [[خدا]] تو را گرفتار دردی کند که خوب‌شدنی نباشد و به بلایی گرفتار شوی که پوشیدنی نباشد<ref>بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۷.</ref>.
زخمی در یکی از مخفی‌ترین اعضای ام الفضل پدید آمد که تمام [[اموال]] و [[املاک]] خود را صرف معالجه آن نمود تا نیازمند به کمک [[مردم]] شد. با همین [[بیماری]] و [[بدبختی]] دست به گریبان بود تا هلاک شد و [[جعفر بن مأمون]] هم در حال مستی به [[چاه]] افتاد و مُرد.
با اینکه [[معتصم]] سه بار [[امام جواد]]{{ع}} را مسموم کرد، ولی بار آخر که به وسیله ام الفضل حضرت را مسموم کرد آن [[زن]] [[پلید]] تمام آب‌های [[حوض]] و کوزه را خالی کرده بود حتی دلو طناب چاه را دستور داده بود برداشتند تا آبی پیدا نشود که اثر سم را خنثی کند و یا [[تشنگی]] امام را در اثر سوزش سم [[تخفیف]] دهد.
ام الفضل وقتی که امام را مسموم کرد او را در [[اطاق]] خود تنها گذاشت و درب اطاق را بست، امام جواد از شدت زهر، تشنگی به ایشان [[غلبه]] کرد، اظهار تشنگی می‌نمود و آب می‌خواست ولی او کنیزان را از آب دادن ممانعت می‌کرد. گاهی صدای پایی از بیرون اطاق می‌شنید! امام می‌فرمود: جگرم می‌سوزد! لکن کسی [[جرأت]] نداشت به آن [[غریب]] [[مظلوم]] آب برساند.
در [[روایت]] دیگری وارد شده که ام الفضل دستور داد بدن امام جواد{{ع}} را پس از شهادت به بالای بام حمل نمایند و سه [[روز]] مقابل [[آفتاب]] سوزان نهادند. می‌خواست [[بدن امام]] بدبو شود تا بتواند به [[امام]] [[اهانت]] کند. اما جریان برعکس شد بوی [[عطر]] به مشام می‌رسید، حتی مرغان [[آسمان]] جمع شدند و بال‌های خود را چون [[خیمه]] پهن کردند و بر جنازه امام سایبان درست کردند تا آفتاب به بدن نتابد، سرانجام بدن مبارکش را کنار بدن امام [[موسی بن جعفر]]{{ع}} [[دفن]] کردند<ref>انوار الشهادة، ص۱۹۷.</ref>.
[[امام هادی]]{{ع}} نزد ابی [[زکریا]] [[کرخی]] [[بغدادی]] در [[مدینه]] نشسته بود و آن [[وقت]] پدرش [[امام جواد]]{{ع}} در [[بغداد]] بود که ناگاه او را [[گریه]] دست داده و به شدت گریه می‌نمود، ابی زکریا سبب گریه آن حضرت را پرسید!ً [[جواب]] نداده از جا برخاست و به حالت گریه به اندرون رفت و ناله و شیونش بلند شد. پس از آن بیرون آمد، سبب گریه را پرسیدیم. فرمود: پدرم [[وفات]] یافت و ما به حضرتش عرض کردیم از کجا دانستید؟ فرمود: چیزی از اجلال [[خداوند]] بر من وارد شد که با آن دانستم پدرم از [[دنیا]] رفت<ref>سرور الفؤاد، ص۱۱۶.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۵۶.</ref>
==جسارت‌ها به [[حرم مطهر]]==
[[حرم]] [[ائمه معصومین]] در طول [[تاریخ]] پس از شهادت‌شان [[ملجأ]] و پناه شیفتگان [[تعهد]] و [[تقوا]] و [[فضیلت]] بوده است. [[توسل]] به حرم، توسل به آهن و چوب و سنگ نیست، بلکه ارتباط و اتصال با [[روح]] بلند و [[ملکوتی]] و [[معنوی]] امامی است که [[حجت]] خداست و در دنیا ناظر و [[شاهد]] و دستگیر ماست و در [[آخرت]] هم از [[مقام]] رفیع [[شفاعت]] برای شیعیانش برخوردار است. یکی از وجوه [[فلسفه]] توسل به [[قبور ائمه]] کپی‌برداری عملی و انطباق [[رفتاری]] با شیوه و عملکرد خالصانه آنها در تاریخ پربار [[زندگی]] آنهاست.
[[شیعیان]] با [[توسل به ائمه]]، از [[فضای معنوی]] و ارزشی زندگی [[ائمه اطهار]] و آن [[بزرگواری]] که [[زیارت]] می‌شود [[الهام]] می‌گیرند. توسل و زیارت [[سیدالشهداء]] یعنی الهام‌گیری از حضرتش در [[مبارزه با ظلم]] و [[بیداد]] و الهام‌گیری از مقام [[عشق]] و بندگی‌اش به [[حضرت حق]] و الهام‌گیری از [[صبر]] و [[تسلیم]] و رضای او در [[مصائب]] و [[سختی‌ها]] و [[ناملایمات]] و الهام‌گیری از تعهد و دردمند بودنش نسبت به [[وظایف]] و [[تکالیف الهی]].
شیعیان با توسل به قبور ائمه، تجدید [[میثاق]] می‌کنند که [[خط مشی]] و [[سیره عملی امام]] [[معصوم]] را در زوایای زندگی به منصه ظهور رسانند و از قداست‌های خُلقی و عملی آنها فاصله نگیرند، بلکه پیوسته [[امام]] [[الگوی رفتاری]] ما در [[زندگی]] باشد.
کوردلانی که با [[توسل]] به [[قبور ائمه]] مخالفند، [[فکر]] می‌کنند [[احترام]] به سنگ و چوب و فلزات است و حال آنکه توسل [[ارتباط قلبی]] با صاحب قبری است که [[حجت]] خداست و نزد [[پروردگار]] [[رزق]] دارد و زنده است.
نکته دیگری که کوردلان مخالف [[توسل]] به [[قبور ائمه]] باید بدانند و نمی‌خواهند بدانند اینست که ما معتقدیم [[ائمه]] به اعتبار احترامی که پیش [[خدا]] دارند مورد توجه و توسل مایند و ما اگر به آنها [[متوسل]] می‌شویم آنها را به‌طور مستقل و بدون [[ارتباط با خداوند]] نگاه نمی‌کنیم، [[توسل به ائمه]] بالاستقلال بی‌ارزش است، بلکه به اعتبار ارتباطی که با خدا دارند و [[واسطه فیض]] الهی‌اند به آنها رو می‌کنیم و در [[دعای توسل]] می‌خوانیم: {{متن حدیث|يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ}}؛ ‌ای [[آبرومند]] درگاه خدا دست ما را بگیر و ما را نزد پروردگار [[شفاعت]] کن. پس به اعتبار [[آبرومندی]] آنها در درگاه [[حضرت حق]]، ما به آنها متوسل می‌شویم.
این حرم‌های [[ائمه معصومین]] در بعضی از زمان‌ها مورد [[خشم]] و [[قهر]] چهره‌های [[پلید]] بی‌ولایت واقع شده است. آن‌گونه که [[حرم]] [[ائمه بقیع]] در سال ۱۳۴۴ (هـ. ق) مورد [[هجوم]] و تخریب ناجوانمردانه [[وهابیون]] قرار گرفت، آن‌گونه که [[حرم مطهر]] [[سیدالشهداء]] که الهام‌بخش تمام [[آزادگان]] و پاک‌سیرتان [[تاریخ]] بوده، بارها به دستور [[هارون الرشید]] و [[متوکل عباسی]] تخریب شد و حرم مطهر ائمه [[کاظمین]] هم از آسیب‌های [[ناپاک]] [[معاندان]] در [[امان]] نبوده است.
[[ابن اثیر]] در جلد ۹ تاریخش ضمن حوادث سال ۴۴۳ (هـ. ق) می‌‌نگارد: {{عربی|وَقَعَ بَيْنَ السُّنَّةِ وَ الشِّيعَةِ مِنْ بِنَاءِ بَغْدَادَ فِي صَفَرِ ۴۴۳ قَمَرِيٍّ، أَدَّى إِلَى هُجُومِ السُّنَّةِ عَلَى الْكَاظِمَيْنِ، فَدَخَلُوا وَ نَهَبُوا مَا فِي الْمَشْهَدِ مِنْ قَنَادِيلَ وَ سُتُورٍ، وَ أَحْرَقُوا جَمِيعَ التُّرَبِ وَ الْأَدْرَاجِ، وَ احْتَرَقَ ضَرِيحُ مُوسَى وَ ابْنِ ابْنِهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْجَوَادِ، وَ الْقُبَّتَانِ السَّاجُ اللَّتَانِ عَلَيْهِمَا. وَ قَدْ جَدَّدَ الْبُويَهِيُّونَ عِمَارَةَ الْمَشْهَدِ فِي الْقَرْنِ الْخَامِسِ عَلَى مَا يُظَنُّ}}؛
در ماه صفر ۴۴۳ (هـ. ق) اختلافی بین [[شیعه]] و [[سنی]] به ظهور پیوست که به هجوم [[اهل سنت]] بر کاظمین منجر گشت و در نتیجه داخل شدند بر [[حرم امامان]] و به یغما بردند هر چه را که در آنجا وجود داشت، حتی پوشش‌ها و قندیل‌ها را و [[آتش]] زدند کلیه مقبره‌ها را و از جمله [[ضریح]] [[موسی بن جعفر]] و [[محمد بن علی الجواد]]{{ع}} را نیز سوختند و دو [[قبه]] [[ساجی]] که بر روی [[تربت]] آنها بود نیز طعمه حریق گردید که [[پادشاه]] [[آل بویه]] ساختمان آن را دیگر بار تجدید کردند<ref>تاریخ کاظمین، ص۷۹.</ref>.
در سال ۶۵۶ (ه. ق) که هلاکوخان تاتار قصد [[تسخیر]] [[بغداد]] کرد و با [[تحمل]] مشقات و دادن تلفات و صرف اوقات [[شهر]] بغداد را فتح کرد، آتش [[قهر]] و [[غضب]] وی ‌تر و خشک را سوخت. کلیه محلات و [[بازارهای بغداد]] از آتش قهرش در [[امان]] نماندند. دامنه آن به [[مشهد]] [[کاظمین]] کشیده آنجا را هم طعمه حریق ساخت و از آن همه وسایل چیزی باقی نگذاشت. بعداً علاءالدین [[ملک]] جوینی [[حاکم]] بغداد به [[آبادانی]] آن پرداخت<ref>تاریخ کاظمین، ص۱۱۸.</ref>.
در سال ۱۰۴۷ (ه. ق) که [[سلطان]] مراد خان پس از ۴۰ [[روز]] طول محاصره، سرانجام بغداد را فتح کرد. [[رومیان]] دست به تاراج بغداد برداشته جمع کثیری را به [[قتل]] رساندند به علاوه کلیه تزئینات و قندیل‌های طلا و مرصع مشهد امامین را به [[غارت]] بردند<ref>تاریخ کاظمین، ص۱۲۴.</ref>.
[[حمله]] به [[حرم]] [[ائمه معصومین]] و [[جسارت]] به [[مزار]] [[پاک]] [[ذریه]] [[پیامبر]] که [[آل پیامبر]] معرفی شده‌اند جسارت به تمام مظاهر [[تقوا]] و [[پاکی]] و [[ارزش‌های دینی]] است، آن‌طور که در [[زمان]] حیات‌شان جسارت به [[ائمه]] و [[اهانت]] به تقوا و [[فضیلت]] است، [[بی‌حرمتی]] به تربت پاکشان هم، جسارت به تمام [[فضائل اخلاقی]] و [[اعتقادی]] است. ولی کوردلان [[بی‌بصیرت]] متأثر از [[تعصبات جاهلی]] و تحریکات [[بیگانه]] دست به این کارها زده و می‌زنند و فاصله خود را با [[خاندان اهل بیت]] بیان می‌کنند.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۶۱.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۸۰٬۴۱۹

ویرایش