عصر امام جواد: تفاوت میان نسخه‌ها

۵۰٬۲۶۸ بایت حذف‌شده ،  ‏۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۵
خط ۲۱۵: خط ۲۱۵:
=== مأمون عباسی ‌===
=== مأمون عباسی ‌===
{{اصلی|امام جواد در زمان مأمون عباسی}}
{{اصلی|امام جواد در زمان مأمون عباسی}}
پس از [[حادثه کربلا]] و آغاز امامت [[حضرت سجاد]]{{ع}} که [[مروانیان]] [[خلافت]] را قبضه کردند، تمام تلاش و [[حیله]] آنها در کنترل [[ائمه اطهار]] مصروف می‌‌شد. از طرفی [[ائمه شیعه]] را محقّ خلافت می‌دانستند و از طرفی محبوبیت آنها در [[قلوب]] [[مردم]] قابل [[انکار]] نبود و از طرف دیگر ائمه اطهار را داعیه‌دار خلافت حقه الهیه می‌‌دیدند و لذا برای حفظ قدرت و [[سلطنت]] خود تدابیرشان را در این چند محور متمرکز کردند که اولاً: در بین [[عامه]] مردم [[مقبولیت]] نداشته باشند و به شکلی از اشکال متهم باشند، ثانیاً: همیشه تحت کنترل باشند. حتی در امور نهانی و روابط خانوادگی‌شان با گماردن [[جاسوسان]] تحت نظر باشند، ثالثاً: [[نهضت]] و [[قیام]] آنها به شدت [[سرکوب]] شود و تلاش در فاصله انداختن بین [[امام]] و [[امت]] [[اعمال]] شود.
پس از [[شهادت امام رضا]]{{ع}}، [[مأمون]] برای خواباندن [[فتنه]] رقبای عباسی خود از مرو به [[بغداد]] حرکت کرد و در بغداد مقیم شد. و [[امام جواد]]{{ع}} را در سال ۲۰۴ (هـ. ق) یعنی یک سال پس از [[شهادت امام رضا]]{{ع}} از [[مدینه]] به [[بغداد]] احضار کرد. مأمون هدفش از این احضار، کنترل و [[مراقبت]] بر [[رفتار]] و فعالیت‌های [[حضرت جواد]]{{ع}} بود.
 
با [[سقوط امویان]] در سال ۱۳۲(ه. ق) و روی کار آمدن [[عباسیان]] عیناً همین [[سیاست]] ادامه یافت و [[امامت]] [[نار]] در برابر امامت [[نور]] با همین اهداف به صحنه [[قدرت]] راه یافت. در راستای این [[اهداف]] [[شیطانی]] بود که [[امام کاظم]]{{ع}} در کنترل [[هارون الرشید]] قرار گرفت و پس از شهادتش در [[زندان]] [[سندی بن شاهک]]، [[حضرت رضا]]{{ع}} جهت [[فرار]] از [[سیطره]] و [[حاکمیت]] [[هارون]] به [[زندگی]] تقیه‌ای روی آورد و پس از [[مرگ]] هارون الرشید خود را امام مردم معرفی کرد و در عصر مأمون با توجه به لکه ننگی که بر دامن پدرش هارون به جهت [[شهادت امام کاظم]]{{ع}} نشسته بود، تصمیم گرفت به شکل دیگری حضرت رضا{{ع}} را به کنترل درآورد و لذا طرح [[تحمیل]] [[ولایتعهدی]] را به [[اجرا]] درآورد و پس از گذشت دو سال که از ولایتعهدی حضرت می‌گذشت، چون محبوبیت عمیق حضرت را در قلوب مردم مشاهده کرد، برای [[نجات]] دنیای ننگینش به [[شهادت]] حضرت رضا{{ع}} دست زد.
 
پس از شهادت حضرت رضا{{ع}}، [[مأمون]] برای خواباندن [[فتنه]] رقبای عباسی خود از [[مرو]] به [[بغداد]] حرکت کرد و در بغداد مقیم شد. تشنه‌کامان [[قدرت]] و منصب‌های [[دنیا]] به ریختن [[خون]] یک [[معصوم]] اکتفا نمی‌کنند. [[مأمون]]، [[امام جواد]]{{ع}} را در سال ۲۰۴ (هـ. ق) یعنی یک سال پس از [[شهادت امام رضا]]{{ع}} از [[مدینه]] به [[بغداد]] احضار کرد. مأمون هدفش از این احضار، کنترل و [[مراقبت]] بر [[رفتار]] و فعالیت‌های [[حضرت جواد]]{{ع}} بود.


در این راستا تصمیم گرفت دختر خود [[ام‌الفضل]] را به [[عقد]] [[امام]] درآورد و حضرت را داماد خود کند. طبیعی است از این رهگذر بود که مأمون به راحتی می‌‌توانست از طرفی امام را در کنترل خود داشته باشد و از طرف دیگر آمد و شد [[شیعیان]] و تماس‌های آنان را با حضرت [[کشف]] و مهار کند.
در این راستا تصمیم گرفت دختر خود [[ام‌الفضل]] را به [[عقد]] [[امام]] درآورد و حضرت را داماد خود کند. طبیعی است از این رهگذر بود که مأمون به راحتی می‌‌توانست از طرفی امام را در کنترل خود داشته باشد و از طرف دیگر آمد و شد [[شیعیان]] و تماس‌های آنان را با حضرت [[کشف]] و مهار کند.


[[انتخاب]] این شیوه که تحمیل [[ازدواج]] [[سیاسی]] بر امام، به این جهت اتخاذ شد که اولاً: مأمون متهم بود که [[حضرت رضا]]{{ع}} را به [[شهادت]] رسانده، اکنون می‌بایست با فرزند وی، حضرت جواد{{ع}} به گونه‌ای رفتار نماید که از آن [[اتهام]] نیز تبرئه گردد، ثانیاً: با ظهور این ازدواج ناخواسته و تحمیلی، امام با یک جاسوس خانگی مواجه است تا مراقبی دائمی از درون [[خانه]] بر امام کنترل و [[نظارت]] داشته باشد و [[خلیفه]] از هیچ کاری از امور داخلی امام بی‌خبر نماند و دختر مأمون به [[راستی]] این [[وظیفه]] خبرچینی و گزارشگری را انجام می‌داد. ثالثاً: می‌خواست با این وصلت امام را با دربار پر عیش و نوش خود مرتبط و با چشم‌انداز [[فاسد]] خود به نحوی امام را به [[لهو و لعب]] و [[فسق]] و [[فجور]] بکشاند و بر عظمت امام لطمه وارد سازد و از [[مقام عصمت]] ساقط کند. رابعاً: با این وصلت [[علویان]] را از [[اعتراض]] و [[قیام]] علیه خود باز دارد و خود را [[دوستدار]] و علاقمند به آنان وانمود کند. خامساً: در راستای عوامفریبی مأمون بارها می‌گفت: من به این وصلت اقدام کردم تا [[ابو جعفر]] از دخترم صاحب فرزند شود و من پدربزرگ کودکی باشم که از نسل [[پیامبر]] است. اما خوشبختانه این [[آرزو]] بی‌نتیجه و بی‌ثمر ماند<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۱۳.</ref>.
[[انتخاب]] این شیوه که تحمیل [[ازدواج]] [[سیاسی]] بر امام، به این جهت اتخاذ شد که اولاً: مأمون متهم بود که [[حضرت رضا]]{{ع}} را به [[شهادت]] رسانده، اکنون می‌بایست با فرزند وی، حضرت جواد{{ع}} به گونه‌ای رفتار نماید که از آن [[اتهام]] نیز تبرئه گردد، ثانیاً: با ظهور این ازدواج ناخواسته و تحمیلی، امام با یک جاسوس خانگی مواجه است تا مراقبی دائمی از درون [[خانه]] بر امام کنترل و [[نظارت]] داشته باشد و [[خلیفه]] از هیچ کاری از امور داخلی امام بی‌خبر نماند و دختر مأمون به [[راستی]] این [[وظیفه]] خبرچینی و گزارشگری را انجام می‌داد. ثالثاً: می‌خواست با این وصلت امام را با دربار پر عیش و نوش خود مرتبط و با چشم‌انداز [[فاسد]] خود به نحوی امام را به [[لهو و لعب]] و [[فسق]] و [[فجور]] بکشاند و بر عظمت امام لطمه وارد سازد و از [[مقام عصمت]] ساقط کند. رابعاً: با این وصلت [[علویان]] را از [[اعتراض]] و [[قیام]] علیه خود باز دارد و خود را [[دوستدار]] و علاقمند به آنان وانمود کند. خامساً: در راستای عوامفریبی، مأمون بارها می‌گفت: من به این وصلت اقدام کردم تا [[ابو جعفر]] از دخترم صاحب فرزند شود و من پدربزرگ کودکی باشم که از نسل [[پیامبر]] است. اما خوشبختانه این [[آرزو]] بی‌نتیجه و بی‌ثمر ماند<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۱]]، ص ۱۵۳ ـ ۱۶۸؛ [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۱۳ ـ ۲۰.</ref>.
 
==== دختر مأمون در کابین امام جواد{{ع}} ‌====
مأمون همانند گذشته و آن‌سان که [[امام رضا]]{{ع}} و دیگر [[علویان]] را به ظاهر [[محترم]] می‌شمرد و مورد [[احسان]] خود قرار می‌داد، همان شیوه مکارانه را با امام جواد{{ع}} در پیش گرفت. او دخترش را به همسری امام جواد{{ع}} درآورد تا بیشتر به [[امام]] نزدیک شود. در همین حال و علی‌رغم اظهار [[دوستی]] نسبت به [[اهل بیت]]{{عم}} و اینکه حضرتش را مورد توجه ویژه خود قرار داده بود، هماره در پی کاستن از نقش آن حضرت و در کنترل درآوردن او بود. دلیل این اقدام مأمون را می‌توان از برخورد او با امام رضا{{ع}} دریافت و در واقع، شیوه رفتار مأمون با امام جواد{{ع}} نمادی از [[رفتار]] خصمانه، اما به ظاهر دوستانه او با امام رضا{{ع}} بود. شکاف اساسی موجود در رابطه امام جواد{{ع}} و مأمون موضوعی است که بدان خواهیم پرداخت.
 
تاریخ‌نگاران درباره [[ازدواج]] دختر مأمون با امام جواد{{ع}} و واکنش‌ [[عباسیان]] نوشته‌اند: «چون مأمون بر آن شد تا دخترش «[[ام الفضل]]» را به همسری [[ابو جعفر]]، [[محمد بن علی]]{{ع}} درآورد، عباسیان را از این تصمیم [[آگاه]] کرد. این اقدام مأمون بر عباسیان سخت آمد و او را مورد نکوهش قرار دادند. عباسیان از آن [[بیم]] داشتند که امام جواد{{ع}} نیز همانند پدرش [[حضرت رضا]]{{ع}} به منصب [[ولایت‌عهدی]] برسد و در نهایت، [[حکومت]] را در دست گیرد. در این‌باره بحث‌های فراوانی کردند و سرانجام [[خویشان]] نزدیک مأمون به حضور وی رسیده، گفتند: تو را به [[خدا]] [[سوگند]] می‌دهیم تصمیم خود را مبنی بر دادن دخترت به «[[ابن الرضا]]» (امام جواد){{ع}} نادیده بگیر،؛ چراکه بیم آن داریم با این پیوند، آنچه را که خدای به ما داده (حکومت) و عزتی که بر ما ارزانی داشته است از دست‌مان برود. تو از آنچه از دیرباز تا به امروز میان ما و این [[قوم]] ([[علویان]]) می‌گذرد و نیز از [[رفتار]] خلیفگان پیش از تو در [[تبعید]] کردن و کاستن از جایگاه آنان، [[آگاهی]]. یک بار نیز رفتار تو را با امام‌ [[رضا]] دیدیم و [[خداوند]] خطر آن اقدام را از ما دور گرداند.
تو را به [[خدا]] [[سوگند]] می‌دهیم [[غم]] زدوده شده را بر ما [[حاکم]] مگردان و نظرت را درباره [[ابن الرضا]] [[تغییر]] ده و یکی از افراد خاندانت را که شایستگی‌اش را محرز می‌دانی نامزد این پیوند کن.
 
[[مأمون]] گفت: آنچه میان شما و [[خاندان]] [[ابو طالب]] (علویان) رفته، خود عامل آن بوده‌اید و اگر به [[انصاف]] نظر بدهید، آنان به حکومت‌ از شما سزاوارترند. آنچه خلفای پیش از من در برخورد با [[علویان]] در پیش گرفتند، در واقع پیوند [[خویشاوندی]] را گسستند و من از این کار به خدا پناه می‌برم. بدانید که‌ از [[برگزیدن]] امام‌ به [[جانشینی]] خود هرگز پشیمان نشدم. من پیشنهاد [[خلافت]] را به او داده بودم تا خودم را از این [[کار آزاد]] سازم، اما او نپذیرفت و [[اراده]] و فرمان‌ خدا چنان رقم خورده بود.
 
در مورد [[ابو جعفر]]، [[محمد بن علی]]{{ع}} باید بگویم که از آن‌رو او را برگزیدم تا در عین خردسالی‌اش بر دیگر فاضلان و [[عالمان]] [[برتری]] یابد و [[نبوغ]] و شگفت بودنش بر همگان آشکار شود. [[امید]] دارم که با این کار، آنچه را که از او دیده و شناخته‌ام، [[مردم]] نیز در او ببینند و دریابند [[حقیقت]] همان است که من به آن رسیده‌ام. [[عباسیان]] گفتند: هرچند خوش داری او را به دامادی بگیری، اما او [[کودکی]] خردسال و از [[دانش]] بی‌بهره است. زمانی [[تأمل]] کن تا دانش اندوزد و آن گاه هرچه خواهی کن.
 
مأمون به آنان گفت: وای بر شما، من بهتر از شما این [[جوان]] را می‌شناسم. این خاندان، دانش، جوهر و [[الهام]] آن را از خدای گرفته‌اند. پدرانش هماره در [[علم دین]] و [[ادب]] ([[سیاست]]) از دیگر مردم کمال‌نایافته بی‌نیاز بوده‌اند. اگر بخواهید، می‌توانید ابو جعفر را بیازمایید تا آنچه از دانش‌ او گفتم برای شما روشن شود.
 
آنان گفتند: ای [[امیر المؤمنین]]، به این امر [[راضی]] هستیم. [[اجازه]] بده کسی را حاضر کنیم که در حضور تو در زمینه [[احکام فقهی]] از او پرسش‌هایی کند. اگر پاسخ درست بدهد، دیگر اعتراضی نخواهیم کرد و نظر صائب [[امیر المؤمنین]] نیز بر همگان آشکار خواهد شد. و اگر در [[جواب]] دادن ماند، از [[مصیبت]] او [[رهایی]] خواهیم یافت. [[مأمون]] گفت: هر زمانی که بخواهید می‌توانید این مجلس را برگزار کنید. آنان از نزد مأمون بیرون شدند و در جلسه مشورتی «یحیی بن اکثم» را -که سرآمد قاضیان [[روزگار]] خود بود- برای این‌کار در نظر گرفتند.
 
سپس نزد وی رفته، با دادن [[وعده]] [[اموال]] فراوان و گرانبها، از او خواستند تا از [[امام جواد]]{{ع}} مسأله‌ای بپرسد که او در [[جواب]] آن [[ناتوان]] باشد. آن‌گاه نزد مأمون‌ بازگشتند، از او خواستند تا روزی را برای این دیدار تعیین کند و [[مأمون]] نیز چنین کرد. در [[روز]] مقرر همراه یحیی بن اکثم به حضور مأمون رسیدند. مأمون دستور داد تا در صدر مجلس برای [[ابو جعفر]] فرش بگسترانند و دو پشتی بگذارند. دستور مأمون آن‌سان که خواسته بود عملی شد. ابو جعفر -که نه سال و اندی از عمرش می‌گذشت- وارد مجلس شد و میان دو پشتی قرار گرفت و یحیی بن اکثم پیش روی او نشست. [[مردم]] در جایگاه‌های خود قرار گرفتند و مأمون در جایگاهی نزدیک محل نشستن ابو جعفر نشست. یحیی به مأمون گفت: [[امیر المؤمنین]] [[اجازه]] می‌دهد مسأله‌ای از ابو جعفر بپرسم؟ مأمون گفت: در این‌باره از او [[رخصت]] بخواه. یحیی به او ([[امام]]) نزدیک شد و گفت: فدایت گردم، اجازه می‌دهید مسأله‌ای از شما بپرسم؟
ابو جعفر{{ع}} فرمود: هرچه می‌خواهی بپرس. یحیی گفت: فدایت شوم، درباره کسی که در حال [[احرام]] صیدی را بکشد، چه می‌گویی؟ ابو جعفر{{ع}} فرمود: در [[حرم]] یا در غیر حرم کشته است؟ [[محرم]]، عالم به حکم‌ یا [[جاهل]] بوده است، به عمد کشته یا از سر [[خطا]] بوده، کشنده [[صید]] [[آزاد]] بوده یا [[بنده]]، خردسال بوده یا بزرگسال، در همان ابتدا صید را از پای درآورده یا این کار را تکرار کرده است. صید از پرندگان یا غیر آن، کوچک یا بزرگ بوده است. بر کاری که کرده اصرار داشته یا اینکه پشیمان شده است، صید را در شب کشته یا در روز و در احرام [[عمره]] بوده یا در [[احرام حج]]؟
 
یحیی بن اکثم دچار بهت‌زدگی شد و آثار [[ناتوانی]] و [[درماندگی]] در چهره‌اش آشکار گردید و به لکنت افتاد. حاضران در مجلس به درماندگی‌ یحیی پی‌بردند. [[مأمون]] به سخن درآمد و گفت: خدای را بر این [[نعمت]] و [[درستی]] نظر، [[سپاس]] می‌گویم. آن‌گاه به افراد [[خاندان]] خود روکرد و گفت: حال آنچه را که نمی‌پذیرفتید روشن شد. سپس رو به [[ابو جعفر]]{{ع}} کرد و گفت: [[خطبه عقد]] را می‌خوانی؟ ابو جعفر{{ع}} فرمود: آری ای [[امیر المؤمنین]]. [[مأمون]] گفت: فدایت گردم، [[خطبه عقد]] را برای خویش بخوان که تو را برای خود برگزیده و علی‌رغم آنان (مخالفان) [[ام الفضل]] را به همسری تو درآوردم.
 
[[ابو جعفر]]{{ع}} [[خطبه]] را این‌گونه ایراد نمود: {{متن حدیث|الْحَمْدُ لِلَّهِ إِقْرَاراً بِنِعْمَتِهِ، وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِخْلَاصاً لِوَحْدَانِيَّتِهِ، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ سَيِّدِ بَرِيَّتِهِ وَ الْأَصْفِيَاءِ مِنْ عِتْرَتِهِ. أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ كَانَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَى الْأَنَامِ، أَنْ أَغْنَاهُمْ بِالْحَلَالِ عَنِ الْحَرَامِ، وَ قَالَ سُبْحَانَهُ: {{متن قرآن|وَأَنْكِحُوا الْأَيَامَى مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ}}<ref>«و بی‌همسران (آزاد) و بردگان و کنیزان شایسته‌تان را همسر دهید، اگر نادار باشند خداوند از بخشش خویش به آنان بی‌نیازی می‌دهد و خداوند نعمت‌گستری داناست» سوره نور، آیه ۳۲.</ref>. ثُمَّ إِنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى يَخْطُبُ أُمَّ الْفَضْلِ بِنْتَ عَبْدِ اللَّهِ الْمَأْمُونِ، وَ قَدْ بَذَلَ لَهَا مِنَ الصَّدَاقِ مَهْرَ جَدَّتِهِ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ{{صل}} وَ هُوَ خَمْسُمِائَةِ دِرْهَمٍ جِيَاداً، فَهَلْ زَوَّجْتَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ بِهَا عَلَى هَذَا الصَّدَاقِ الْمَذْكُورِ؟}}؛ [[سپاس]] خدای را چنان سپاسی که‌ [[اقرار به نعمت]] اوست و خدایی جز او نیست که این [[توحید]] بی‌شائبه، به [[وحدانیت]] خواندن اوست و [[درود خدا]] بر محمد [[سرور]] خلقش و [[برگزیدگان]] از [[خاندان]] [[پاک]] او باد. اما بعد، از [[لطف]] و [[فضل خدا]] بر بندگانش این است که با مهیا کردن‌ [[حلال]]، آنان را از ارتکاب‌ [[حرام]] بی‌نیاز فرموده، در کتابش می‌فرماید: «بی‌همسران خود و [[غلامان]] و کنیزان درستکارتان را [[همسر]] دهید. اگر [[تنگدست]] هستند، [[خداوند]] آنان را از فضل خویش بی‌نیاز خواهد کرد و [[خدا]] گشایشگر داناست.
 
آن‌گاه [[محمد بن علی بن موسی]]{{ع}} با پانصد درهم سالم و سره، معادل مهریه مادرش [[فاطمه دختر محمد]]{{صل}}، از ام الفضل دختر [[عبدالله مأمون]] [[خواستگاری]] می‌کند. ای امیر المؤمنین، آیا با این مقدار مهریه، او را به‌ [[همسر]] من‌ می‌دهی؟ [[مأمون]] گفت: آری ای [[ابو جعفر]] من دخترم [[ام الفضل]] را با مهریه پیش گفته شده به همسری تو درآوردم، تو این [[ازدواج]] را می‌پذیری؟ ابو جعفر{{ع}} فرمود: {{متن حدیث|قَدْ قَبِلْتُ ذَلِكَ وَ رَضِيتُ بِهِ}}؛ آن را پذیرفتم و به آن [[رضایت]] دادم.
 
آن‌گاه مأمون همگان را [[فرمان]] داد تا در جایگاه‌های خود قرار گیرند. [[ریان]] می‌گوید: دیری نپایید که صداهایی چون صدای ناخدایان به گوش رسید. ناگهان خادمان را دیدیم که کشتی‌ای کوچک‌ ساخته شده از [[نقره]] را که بر مرکبی قرار دارد با ریسمان‌های ابریشمین کشیده، وارد کردند. این کشتی پر از غالیه بود. مأمون دستور داد تا خاصان محاسن خود را با آن غالیه [[خضاب]] کنند، سپس به میان دیگر حاضران برده شد و آنان از آن غالیه خویش را معطر کردند.
 
آن‌گاه خوان‌ها گسترانده شد و همگان خوردند و هرکس به فراخور جایگاه و [[منزلت]] خود، از جوایز [[خلیفه]] بهره‌مند شد.
چون [[عامه]] [[مردم]] آنجا را ترک کردند و تنها خاصان خلیفه ماندند، مأمون به ابو جعفر گفت: فدایت شوم، خوب است مسأله [[فقهی]] مطرح‌شده را با تمام‌ [[فروع]] آن برای ما بازگویی تا [[حکم]] آن را بدانیم و بهره‌مند شویم.
 
ابو جعفر{{ع}} فرمود: هرگاه [[محرم]] در غیر [[حرم]]، پرنده‌ای بزرگ (بالغ) بکشد، یک گوسفند و اگر در حرم باشد دو گوسفند [[قربانی]] کند. اگر جوجه پرنده را در غیر حرم بکشد، برّه‌ای که از شیر گرفته شده باشد و اگر در حرم بکشد بره‌ای قربانی کند و قیمت جوجه پرنده بر عهده اوست. اگر [[صید]] [[حیوان]] [[وحشی]] باشد، مانند الاغ وحشی، یک گاو، اگر صید، شترمرغ باشد یک شتر و اگر صید، [[آهو]] باشد یک گوسفند قربانی کند. هرگاه در حرم یکی از موارد یاد شده را صید کند، [[کفاره]] او دو برابر می‌شود و باید آن را به [[کعبه]] ([[مکه]]) برساند.
 
هرگاه محرم حیوانی را بکشد که باید «[[هدی]]» (گوسفندی که به مکه می‌برند) بدهد و در [[احرام حج]] باشد، باید آن را در [[منی]] و اگر در [[احرام]] [[عمره]] باشد در [[مکه]] سر ببرد. [[کفاره]] عالم و [[جاهل]] در مورد صید یکسان است. در مورد کسی که در کشتن تعمد داشته [[مرتکب گناه]] نیز شده، اما در مورد کشتن به [[خطا]] گناهی بر [[محرم]] نیست. کفاره [[انسان]] [[آزاد]] بر خود او و [[کفاره]] [[بنده]] بر عهده مولای اوست و اگر [[کودک]] حیوانی را بکشد کفاره ندارد و کفاره او بر بزرگ (ولی) او [[واجب]] است. اگر [[محرم]] از کشتن حیوانی در حال [[احرام]] پشیمان شده باشد، در [[آخرت]] [[کیفر]] ندارد، اما آن‌که پشیمان نباشد در آخرت کیفر خواهد شد.
 
[[مأمون]] گفت: احسنت ای [[ابو جعفر]]، [[خدا]] برای تو خوش خواهد و بر تو [[نیکی]] فرستد! به جاست همان‌طور که یحیی از تو مسأله‌ای پرسید، تو نیز از او سؤال کنی. ابو جعفر{{ع}} به یحیی گفت: سؤال کنم؟ یحیی گفت: فدایت شوم، [[اختیار]] با شماست و اگر توانستم، پاسخ می‌دهم و در غیر این صورت بر دانشم افزوده می‌شود.
 
ابو جعفر به او فرمود: مردی در اول [[روز]] به زنی نگاه کرد و این نگاه او [[حرام]] بود و چون چاشت فرا رسید، آن [[زن]] بر او [[حلال]] شد و در نیمه روز زن بر او حرام شد و هنگام عصر مجددا بر آن [[مرد]] حلال شد. با [[غروب خورشید]] حرام شد و [[زمان]] فرا رسیدن شامگاه، آن زن بر آن مرد حلال شد. نیمه شب حرام شد و چون سپیده سرزد، بر او حلال شد. حال این مطلب را روشن کن که این زن چگونه بر مرد [[حلال و حرام]] می‌شد؟ یحیی بن اکثم گفت: به خدا [[سوگند]]، نمی‌توانم به پاسخ این مسأله دست یابم و وجوه آن‌را نمی‌دانم. خوب است خود، آن را بیان فرمایی.
 
ابو جعفر{{ع}} فرمود: این زن، [[کنیز]] شخصی بوده است که نگاه نخستین آن مرد به او حرام بود. چون چاشت شد او کنیز را از صاحبش خرید و بدین ترتیب بر او حلال شد. به هنگام ظهر او را [[آزاد]] [[کرد]] و زن بر او حرام گردید و عصر هنگام او را به [[عقد]] خود درآورد و زن بر او حلال شد. چون [[خورشید]] غروب کرد، مرد او را «ظهار»<ref>مردی که همسرش را به مادر خود تشبیه کند، همسرش بر او حرام می‏‌شود و برای حلال شدن و رجوع کردن باید کفاره بدهد. این عمل را که با جمله {{عربی|أَنْتِ عَلَيَّ كَظَهْرِ أُمِّي}}؛ «تو برای من همانند پشت مادرم هستی» و با قصد صورت می‏گیرد «ظهار» است.</ref> کرد و [[زن]] بر او [[حرام]] گردید و شامگاه [[کفاره]] ظهار را داد و زن بر او [[حلال]] شد. چون نیمه شب فرا رسید زن را [[طلاق]] داد و بدین صورت زن بر او حرام گردید و سپیده‌دم او را مجددا به [[عقد]] خود درآورد و [[زن]] بر او [[حلال]] شد. [[ریان]] می‌گوید: [[مأمون]] رو به خویشاوندانش که در مجلس حضور داشتند کرده، گفت: آیا در میان شما کسی یافت می‌شود که پاسخ این مسأله را این‌گونه بدهد؟
 
همگی گفتند: به [[خدا]] [[سوگند]] نه و [[امیر المؤمنین]] خوب می‌داند که چه کند و که را بگزیند. مأمون گفت: وای بر شما، این [[خاندان]] از میان تمام [[خلق]] به [[برتری]] در فضل و [[دانش]]، ویژگی یافته‌اند و خردسالی، آنان را از داشتن مراتب والای کمال باز نمی‌دارد. [[پیامبر]]{{صل}} [[دعوت]] خود را با امیر المؤمنین علی بن ابی طالب که ده سال داشت آغاز کرد و [[اسلام]] او را پذیرفت و او را [[مسلمان]] خواند و کسی غیر از او در چنین [[سنی]] به [[ایمان]] به خود نخواند. حسن و حسین که کمتر از شش سال داشتند با حضرتش [[بیعت]] کرد و او پذیرفت، اما با خردسالانی جز آنان بیعت نکرد. این را می‌دانید؟ حتما می‌دانید که خدای این خاندان را به چه چیزهایی ویژگی بخشید؟ اینان کسانی هستند که [[قرآن]] درباره‌شان فرموده: {{متن قرآن|ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ}}<ref>«در حالی که برخی از فرزندزادگان برخی دیگرند» سوره آل عمران، آیه ۳۴.</ref> و هرچه را برای نخستین آنان مقرر فرموده، آخرین ایشان را نیز از آن بهره‌مند می‌کند. گفتند: راست گفتی ای امیر المؤمنین.
 
آن‌گاه برخاسته، مجلس را ترک کردند. چون [[روز]] بعد در رسید، [[مردم]] فراخوانده شدند و [[ابو جعفر]]{{ع}} نیز حضور یافت. [[سرداران]]، پرده‌داران، [[خواص]] و [[کارکنان]] دربار به حضور رسیدند تا به مأمون و ابو جعفر{{ع}} شادباش و [[تبریک]] گویند. سه طبق سیمین به مجلس آورده شد که گوی‌هایی تهیه شده از [[مشک]] و زعفران در آن قرار داشت. در میان هر گویی رقعه‌ای وجود داشت که بر آن [[اموال]] فراوان، عطایای [[ارزشمند]] و [[ملک]] نوشته و حواله شده بود. به [[فرمان]] مأمون، آنها را میان خاصان تقسیم کردند. هرکس گویی به دست آورده، نوشته آن را تحویل می‌داد و آنچه بر رقعه نوشته شده بود، می‌ستاند. آن‌گاه بدره‌ها ی سنگین درهم و دینار را میان [[سرداران]] و دیگر حاضران [[توزیع]] کردند و حاضران با [[ثروت]] فراوانی راه خانه‌های خود را در پیش گرفتند. [[مأمون]] همچنین صدقه‌های فراوانی نثار بینوایان و [[مستمندان]] کرد. او در تمام دوران [[حیات]] خود، [[ابو جعفر]]{{ع}} را بزرگ می‌شمرد و گرامی‌اش می‌داشت و هماره او را بر [[فرزندان]] و دیگر کسان خود ترجیح می‌داد»<ref>بحار الانوار، ج۵۰، ص۷۴- ۷۹.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۱]]، ص ۱۵۳؛ [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۱۵. </ref>
 
===== اهداف شوم [[مأمون]] در تحمیل [[ازدواج]] [[ام الفضل]] =====
بعد از آنکه مأمون از [[خراسان]] به [[بغداد]] رفت و مرکز خلافتش را آنجا قرار داد، برای آنکه [[امام جواد]]{{ع}} را تحت نظر و کنترل خود داشته باشد ایشان را از [[مدینه]] به بغداد فراخواند، [[امام]] ناگزیر پذیرفت. بعد از چند [[روز]] مأمون دختر خود ام الفضل را به امام جواد{{ع}} جهت ازدواج معرفی کرد امام پاسخی نداد مأمون [[سکوت]] را علامت رضایت تلقی کرد و مقدمات ازدواج را فراهم کرد.
 
یکی از زمینه‌هایی که در جهت هتک حرمت [[حضرت جواد]]{{ع}} توسط مأمون بوجود آمد، مراسم ازدواج حضرت با ام الفضل بود. مأمون قصد داشت از مراسم ازدواج حضرت به عنوان سوژه‌ای جهت لکه‌دار کردن [[مقام امامت]] بهره‌برداری کند.
 
مأمون خودش بسیار به مفاسد اخلاقی و عیاشی‌های [[زشت]] [[دنیایی]] [[آلوده]] بود و تیم‌های رقص و نوازندگی و موسیقی او در [[تاریخ]] شاخص و زبانزد است. او چون خودش در اذهان [[مردم]] و تاریخ متهم و [[مجرم]] بود، سعی داشت این [[اتهام]] و آلودگی را در مورد چهره‌های وجیه و [[آبرومندی]] چون حضرت جواد{{ع}} [[اعمال]] کند. گرچه توانسته بود اطرافیان خود را در باتلاق [[فساد]] و آلودگی ملوث کند، ولی سعی می‌کرد دامنه این آلودگی‌ها را به زعم خود گسترش دهد.
 
[[حسن بن سهل]] برای خوش‌آمد مأمون، خوش‌رقصی کرد و خانه‌ای تهیه نمود که رقاصان و سازندگان و نوازندگان را در آن جمع می‌کرد تا [[خلیفه]] خوش باشد. او هم به کام [[دل]] خود بپردازد و هرچه می‌خواهد بکند و روزی که اسحق موصلی موسیقی‌دان معروف دربار در آنجا ساز می‌زد، حسن بن سهل دختر خود پوران را مانند حوریه‌ای ساخته به رقص فرستاد. پوران اشعار شیرینی می‌خواند و خوب می‌رقصید تا در دل مأمون جا گرفت. مأمون او را دید و پسندید و به [[عقد]] خود درآورد. حسن هم گفت: قربان کنیز شماست و شما صاحب اختیارید.
 
ریخت و پاش‌ها و اسراف‌کاری‌های مأمون در مراسم عروسی با پوران، آن‌چنان فجیع بود که هرگز از یاد [[تاریخ]] نخواهد رفت. قبلاً در باب اسراف‌کاری‌های [[مأمون]] اشاره کردیم. مأمون با این [[فکر]] [[آلوده]] و این [[اعمال]] [[رسوا]]، سعی دارد که [[امام جواد]]{{ع}} را هم به [[زعم]] خود به صحنه خلاف بیاورد. [[مأمون]] می‌خواست به [[تدبیر]] و [[حیله]] محل و موقعیت ایشان را از [[دل‌ها]] ساقط کند و به نوعی وسیله [[اتهام]] ایشان را فراهم کرده و مجوزی برای [[قتل امام]] فراهم سازد.
 
[[محمد بن ریان]] گفت: مأمون خیلی سعی داشت که به نوعی [[حضرت جواد]]{{ع}} را به [[لهو و لعب]] وادارد، ولی امکان‌پذیر نبود! شب عروسی [[ام الفضل]] دخترش صد کنیز از کنیزان ماهرو را در [[اختیار]] من گذاشت که هر یک جامی جواهر در دست داشتند با همان [[زیبایی]] و طنازی به استقبال حضرت جواد{{ع}} بروند موقعی که نشست در محلی که برای داماد ترتیب داده‌اند، [[امام جواد]]{{ع}} به هیچ کدام از آنها توجهی نکرد.
 
مردی به نام مخارق نوازنده بود و ضرب می‌زد و می‌خواند و ریش بلندی داشت، مأمون او را‌طلبید. مخارق به مأمون گفت: اگر امری در مورد کارهای [[دنیا]] داری من از عهده آن برمی‌‌آیم، «منظورش این بود که از من کار [[آخرت]] ساخته نیست ولی بازیگری و نوازندگی هرچه بگویی از من برمی‌آید» مأمون به او امر کرد تا روبروی امام جواد بنشیند! او روبروی حضرت جواد{{ع}} نشست و شروع کرد به خواندن، چنان با صدای بلند آغاز نمود که تمام ساکنین [[خانه]] گرد او جمع شدند، مشغول نواختن عود و خوانندگی شد، دقایقی به کار خود سرگرم بود، حضرت جواد{{ع}} به او اعتنایی نگذاشت! به جانب راست و چپ نیز توجه نکرد.
 
در این موقع [[امام]] سر برداشت، فرمود: {{متن حدیث|اتَّقِ اللَّهَ يَا ذَا الْعُثْنُونِ}} از [[خدا]] بترس ای ریش‌دراز! یک مرتبه مضراب و عود از دستش افتاد دیگر تا زنده بود نتوانست با آن دست کاری انجام دهد<ref>مناقب، ج۴، ص۳۹۶؛ کافی، ج۲، ص۴۱۸.</ref>.
 
مأمون مخارق را خواست، از او سبب عارضه را پرسید. او گفت: وقتی که ابوجعفر به من [[صیحه]] زد، مرا [[ترس]] و وحشتی دست داد که مدهوش شدم و از آن به بعد دیگر به حال خود نیامدم و لکن [[خداوند]] [[امام جواد]]{{ع}} را از [[شر]] او نگه داشت و [[مأمون]] نتوانست به حضرتش صدمه‌ای وارد سازد، ولی این [[شقاوت]] و بی‌حیایی و [[عداوت]] را [[برادر]] مأمون یعنی [[معتصم]] پسر [[هارون]] مرتکب شد و به [[تدبیر]] او [[امام]] را به [[شهادت]] رساندند<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام جواد (کتاب)|مظلومیت امام جواد]]، ص ۲۰.</ref>.
 
==== طبیعت روابط [[امام جواد]]{{ع}} و مأمون ‌====
پیشتر جریان ازدواج امام جواد{{ع}} با دختر [[مأمون]]، شرایطی که این پیوند را دربر می‌گرفت و مناقشات و گفت‌وگوهایی که در این‌باره رد و بدل شد، مورد بررسی قرار گرفت. اینک به نکته‌هایی می‌پردازیم که شکاف موجود در روابط [[مأمون عباسی]] و امام جواد{{ع}} را روشن می‌کند:
 
۱. مأمون به خوبی می‌دانست که امام جواد{{ع}} [[وارث]] [[حقیقی]] خط [[امامت]] و [[رهبر]] [[شرعی]] [[امت]] جدش [[رسول]] خداست. این بود که مأمون در برنامه و [[حرکت]] [[سیاسی]] خود، تعاملی خوب و جدی با آن حضرت در پیش گرفت؛ زیرا کاملا [[آگاه]] بود که امام جواد{{ع}} محور مهمی در میدان [[سیاست]] [[اسلامی]] بوده و افزون بر اینکه از سوی طلایه‌داران [[بیدار]] [[امت اسلامی]] به عنوان [[رهبری]] مطاع‌ [[مقبولیت]] دارد، در میان [[عامه]] [[مردم]] و تمام طبقات امت، از جایگاه و [[منزلت]] والایی برخوردار است. [[عباسیان]] در مورد ازدواج امام جواد{{ع}} با دختر مأمون به مأمون [[اعتراض]] کردند و گفتند: «ای [[امیر المؤمنین]]، دخترت و [[نور]] دیدگانت را به همسری [[کودکی]] نه ساله‌ درمی‌آوری که [[دین خدا]] را کاملا نشناخته و [[حرام]] و [[حلال]]، [[واجب]] و [[مستحب]] را نمی‌داند؟ خوب است درنگ کنی تا [[دانش]] آموزد، [[قرآن]] را فراگیرد و حلال را از حرام بازشناسد!
 
در این هنگام بود که مأمون یافته‌های خود را درباره امام جواد{{ع}} و [[پایگاه مردمی]] آن حضرت و نیز منزلت والای او بازگفت و به آنان چنین پاسخ داد: به [[یقین]] او از شما عالم‌تر و نسبت به [[خدا]] و رسول و [[سنت]] و [[احکام]] او آشناتر است. و هم او [[کتاب خدا]] را بهتر از شما می‌خواند (می‌شناسد) و به [[محکم و متشابه]]، [[ناسخ و منسوخ]]، ظاهر و [[باطن]]، خاص و عام و [[تنزیل]] و [[تأویل قرآن]] از شما آگاه‌تر است»<ref>علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، ج۱، ص۱۸۲؛ حویزی، تفسیر نور الثقلین، ج۱، ص۶۷۳.</ref>.
 
این واکنش [[مأمون]] نشان می‌دهد که او با دقت و کارآزمودگی تمام با [[امام جواد]]{{ع}} تعامل داشت و گویای بعد گسترده‌ای بود که این پیوند از آن برخوردار شد. وانگهی [[سرداران]]، پرده‌داران، خاصان [[خلیفه]] از مرتبه توجه [[مأمون]] نسبت به [[امام جواد]]{{ع}} [[آگاه]] می‌شدند.
 
۲. همان‌طور که پیشتر خواندیم، مأمون به [[دوستی]] و [[ارج]] نهادن به امام جواد{{ع}} [[تظاهر]] می‌کرد، اما او از این کار دو [[هدف]] را دنبال می‌کرد: نخست: جذب [[حمایت]] [[توده]] [[مسلمانان]] طرفدار و [[دوستدار اهل بیت]]{{عم}} بود؛ لذا می‌بایست برای رسیدن به هدف، خود را [[دوستدار]] و ارج‌گذار به‌ [[خاندان پیامبر]]{{صل}} بنمایاند؛ دوم: با [[اظهار محبت]] و [[مهرورزی]] و [[احترام]] نسبت به امام جواد{{ع}} [[جنایت]] [[کشتن امام]] [[رضا]]{{ع}} را از یادها بزداید. وی با این روش توانست [[افکار عمومی]] را بفریبد.
 
۳. رابطه مأمون با امام جواد{{ع}} مانند رابطه‌اش با [[امام رضا]]{{ع}} آکنده از اغراض [[سیاسی]] بود. او در ظاهر با آن [[بزرگوار]] [[رفتاری]] مهرجویانه و بسیار خوب داشت، اما در [[باطن]] نسبت به آن حضرت اندیشه‌های بد می‌پروراند. او نسبت به امام جواد{{ع}} دسیسه‌چینی می‌کرد، ولی هیچ‌گاه نتوانست اهداف خود را عملی سازد و از جایگاه آن حضرت کاسته، او را از چشم [[مردم]] بیندازد.
 
این بود که آخرین تلاش خود را به کار بست و دخترش را به همسری امام جواد درآورد تا به مردم وانمود کند که امام جواد{{ع}} طالب دنیاست. از [[محمد بن ریان]] نقل شده است: «مأمون هر حیله‌ای را که می‌شناخت در مورد [[ابو جعفر]]{{ع}} به کار بست، اما موفق نشد؛ لذا بر آن شد تا دخترش را به همسری ابو جعفر{{ع}} درآورد. این بود که دو [[کنیز]] را که در [[زیبایی]] بی‌مانند بودند برگزید و به دست هریک جامی داد که در آن جام گوهری قرار داشت.
 
آن‌گاه به آنان دستور داد که هرگاه ابو جعفر در جایگاه [[نیکان]] و [[بندگان]] [[صالح]] قرار گرفت نزد او بروند. آنان خواسته مأمون را عملی کردند، اما آن حضرت به آنان توجهی نکرد. مردی خوش‌آواز و نوازنده بود به نام «مخارق» که محاسنی بلند داشت.
 
مأمون او را خواست و او به [[مأمون]] گفت: ای [[امیر المؤمنین]]، اگر کاری [[دنیایی]] بر تو سخت شده، آن را از تو دور می‌کنم.... آن‌گاه نزد [[ابو جعفر]]{{ع}} نشست و ناله‌ای سر داد که تمام کاخیان گرد او جمع شدند. سپس عودی را برگرفت و بر آن می‌نواخت و [[آواز]] می‌خواند. زمانی گذشت و [[ابو جعفر]] توجهی به او نکرد.
 
پس از مدتی [[امام]] سر بلند کرد و به او فرمود: {{متن حدیث|اتَّقِ اللَّهَ يَا ذَا الْعُثْنُونِ}}؛ ای صاحب ریش، تقوای [[خدا]] در پیش گیر. ناگهان عود از دست مخارق افتاد و تا آخرین [[روز]] زندگی‌اش نتوانست از دستان خود استفاده کند. [[مأمون]] جویای حال مخارق در آن لحظه شد، پاسخ داد: هنگامی که ابو جعفر بر من بانگ زد چنان [[وحشت‌زده]] شدم که هرگز از آن [[رهایی]] نخواهم یافت»<ref>کافی، ج۱، ص۴۹۴- ۴۹۵.</ref>.
 
این مطلب دلیل روشنی بر دسیسه‌چینی مأمون است. او از هر فرصتی و ابزاری استفاده می‌کرد تا [[منزلت امام]] [[جواد]]{{ع}} را نزد [[مردم]] بکاهد او را برای [[امامت]] و [[رهبری امت اسلامی]] [[ناتوان]] و [[ناشایست]] معرفی کرده، خود را به این منصب سزاوارتر بنمایاند، اما هماره با [[شکست]] و [[ناکامی]] روبه‌رو می‌شد. او ناچار شد روش دیگری برای زیرنظر قرار دادن [[امام جواد]]{{ع}} [[تجربه]] کند و با همین انگیزه دخترش را به همسری امام درآورد. پر واضح است که این اقدام مأمون به انگیزه گرامی داشتن نبود که به منظور زیر نظر داشتن امام جواد{{ع}} بود. مفصل این مبحث خواهد آمد.
 
یکی دیگر از نیرنگ‌های مأمون برای [[متزلزل]] کردن [[موقعیت امام]] جواد{{ع}} واداشتن [[قاضی القضات]]، یحیی بن اکثم به مطرح کردن مسائل سخت در حضور امام جواد{{ع}} بود تا بدین‌وسیله آن حضرت را در تنگنا گذارد و از این طریق به اهداف شوم خود برسد. مأمون به یحیی گفت: «از محمد بن علی‌ الرضا{{ع}} سؤالی کن که نتواند پاسخ گوید. یحیی به ابو جعفر{{ع}} گفت: مردی با زنی [[زنا]] کرده است. آیا می‌تواند او را به همسری گیرد؟ امام{{ع}} فرمود: او را از نطفه خود و نطفه دیگری استبرا می‌کند؛ زیرا چنین زنی مورد [[اطمینان]] نیست و ممکن است همان‌گونه که با این مرد هم‌بستر شده، با دیگری نیز آمیزش کرده باشد. پس از استبراء و حصول اطمینان از عدم بارداری‌اش‌ اگر بخواهد می‌تواند با وی [[ازدواج]] کند. این مسأله به درختی می‌ماند که [[انسان]] میوه آن را به [[حرام]] (بدون [[رضایت]] مالکش) بخورد، سپس آن درخت را بخرد و میوه [[حلال]] از آن بخورد. یحیی از این پاسخ در خود فرو رفت و درماند»<ref>تحف العقول، ص۴۵۴.</ref>.
 
علی‌رغم اینکه چنین مواردی [[مأمون]] را ناکام می‌کرد، اما او زیرکانه و با کارآزمودگی سیاسی‌اش، به هنگام پاسخ دادن [[امام جواد]]{{ع}} اظهار [[شادمانی]] می‌نمود و چنان [[رفتاری]] در پیش می‌گرفت که وانمود می‌کرد، اقدام یحیی بن اکثم عملی فردی بوده است.
 
ساده‌لوحان و کوته‌فکران را می‌توان در چنین دام‌هایی گرفتار کرد و فریفت، اما [[پیروان]] و [[دوستداران]] [[حقیقی]] [[امام]]{{ع}} که از چشمه جوشان معرفتش جرعه‌ها نوشیده‌اند و جایگاه والای حضرتش را به خوبی می‌شناسند، هرگز گرفتار چنین دام‌هایی نمی‌شوند. بنا بر آنچه [[کلینی]] نقل کرده است، برخی محافل [[سیاسی]] آن‌روز که با مسائل آشنا بودند [[فریب]] مأمون را نخوردند و اینکه مأمون دخترش را به همسری امام جواد{{ع}} درآورده بود، از نظر آنان هدفی‌ سیاسی و مکارانه در سر می‌پروراند.
 
«[[محمد بن علی هاشمی]]» می‌گوید: «[[صبح]] عروسی امام جواد{{ع}} با دختر مأمون، نخستین کسی بودم که به حضور ایشان رسیدم. از آنجا که شب گذشته [[دارو]] خورده بودم، [[تشنه]] شدم، اما خوش نداشتم درخواست آب کنم. [[ابو جعفر]]{{ع}} در من نگریست و فرمود: انگار تشنه هستی؟ گفتم: آری. امام{{ع}} صدا زد: ای [[غلام]] (یا کنیز)، آبی به ما بده. با خود اندیشیدم که اکنون آبی زهرآلود برای حضرت می‌آورند و او را [[مسموم]] می‌کنند. یکی از [[غلامان]] آب در دست وارد شد. امام{{ع}} در چهره من نگریست و خندید، آن‌گاه آب را از غلام گرفت و قدری از آن نوشید، سپس [[قدح]] آب را به من داد و من از آن نوشیدم. مجددا تشنه شدم، اما اظهار [[تشنگی]] نکردم. امام دوباره آب خواست و چون غلام قدح آب را به حضرت داد، آنچه پیشتر در ذهنم خطور کرده بود، باز از اندیشه‌ام گذشت. امام{{ع}} قدح را گرفت و مقداری از آن نوشید، سپس به من داد و [[لبخند]] زد»<ref>مستدرک عوالم العلوم، ج۲۳، ص۸۱.</ref>.
 
محمد بن علی هاشمی یکی از کسانی بود که از [[دشمنی]] پنهانی مأمون نسبت به امام جواد{{ع}} [[آگاه]] بود و هرلحظه [[منتظر]] بود که حادثه‌ای ناگوار رخ دهد و [[امام جواد]]{{ع}} به دست [[مأمون]] و [[دستگاه خلافت]] به [[شهادت]] برسد؛ لذا [[مرد]] [[هاشمی]] از اینکه امام جواد{{ع}} آب خواست، [[اندوهگین]] شد<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۱]]، ص ۱۶۲.</ref>.
 
==== انگیزه مأمون از وصلت با امام جواد ====
برای این وصلت دو انگیزه وجود داشت: یکی اینکه می‌توانست راهکاری تبلیغاتی برای [[مأمون]] باشد تا از این رهگذر به همگان القا کند که بی‌اندازه به [[خاندان رسالت]] علاقه‌مند است. انگیزه دوم که می‌توان آن را سبب اصلی این پیوند دانست و بر انگیزه پیش گفته نیز ترجیح دارد، گماردن [[جاسوسی]] برای زیر نظر گرفتن [[امام جواد]]{{ع}} بود تا تمام فعالیت‌های امام جواد{{ع}} را به دستگاه [[حکومتی]] گزارش کند و این امر به وسیله [[ام الفضل]] دختر [[خلیفه]] به نحو احسن انجام می‌گرفت.
 
موضع‌گیری [[عباسیان]] نسبت به این اقدام مأمون، توأم با [[کینه]] و [[تعصب]] و ساده‌لوحانه بود،؛ چراکه تحت تأثیر فراوان ظواهر، از [[تساهل]] مأمون با امام جواد{{ع}} سخت ناخرسند بودند. آنان [[حقیقت]] و عمق این اقدام مأمون و اهدافی که او در این پیوند دنبال می‌کرد، [[درک]] نمی‌کردند. مأمون نیز از این حالت عباسیان بهترین استفاده را برده، با رد کردن ادعاها و اظهارات آنان در مورد امام جواد{{ع}} چنین وانمود می‌کرد که [[دوستدار]] واقعی [[اهل بیت]]{{عم}} است<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۱]]، ص ۱۶۸.</ref>.
 
==== موضع‌گیری امام جواد{{ع}} در برابر ابن اکثم‌ ====
همان‌طور که پیشتر نقل شد، امام جواد{{ع}} با یحیی بن اکثم به [[مناظره]] [[فقهی]] پرداخت تا بی‌مایگی [[علمی]] او را بر [[مردم]] آشکار نماید. آن حضرت در مناظره‌ها اهدافی را می‌جست که ذیلا می‌خوانیم:
# امام جواد{{ع}} در جامعه‌ای می‌زیست که دسته‌ای مخالف، تبلیغاتی بر ضد او به راه انداخت بودند که او (امام جواد){{ع}} چیزی از مفاهیم [[دین]] را نمی‌شناسد و دیگر اینکه خردسال است. از این‌رو [[امام]]{{ع}} با شرکت در مناظره علمی با بزرگترین دانشمندان، [[امامت]] و [[دانش]] سرشار خویش را به مردم نمایاند.
# از آنجا که یحیی بن اکثم عالم دستگاه مأمون و قاضی القضات او بود، محکوم و مردود کردن او به منزله محکوم کردن [[نظام]] بود. از این‌رو امام جواد{{ع}} در میدان [[مبارزه]] علمی با او هماوردی کرد و علی‌رغم خردسالی، برتری علمی خود را [[اثبات]] نمود.
# امام جواد{{ع}} با شرکت در مناظره، [[مردم]] را [[آگاهی]] بخشید و [[دانش]] صحیح و واقعی را به آنان شناساند<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۱]]، ص ۱۶۸.</ref>.
 
==== [[امامت]] [[حضرت جواد]]{{ع}} در [[عهد]] مأمون‌ ====
پس از [[شهادت]] رسیدن [[امام رضا]]{{ع}} در سال ۲۰۳ ق و در [[عهد]] [[مأمون]]، منصب و [[وظیفه]] [[هدایت امت]] به [[امام جواد]]{{ع}} رسید. مأمون در سال ۲۱۸ ق. در «بدندون» [[روم]] مرد و پیکرش به [[طوس]] منتقل و در آنجا [[دفن]] شد<ref>تاریخ الخلفاء، ص۳۳۳- ۲۳۴.</ref>.
 
بنابراین، امام جواد{{ع}} پانزده سال از هفده سال [[امامت]] خود را با مأمون معاصر بود در واقع بیشتر دوران امامت آن حضرت در عهد مأمون بود<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۱]]، ص ۱۶۹.</ref>.


=== [[معتصم]] عباسی‌ ===
=== [[معتصم]] عباسی‌ ===
۱۲۹٬۶۸۱

ویرایش