تنبیه نظامی: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۶ بایت حذف‌شده ،  ‏۱۵ نوامبر ۲۰۲۵
 
خط ۵۳: خط ۵۳:
پیش‌تر رفتم و در برابرش نشستم. فرمود: «چه چیز تو را به [[سرپیچی]] از [[همراهی]] ما واداشت؟ مگر مرکب نخریده بودی؟» پاسخ دادم: «چرا. به [[خدا]] [[سوگند]] اگر نزد هرکس دیگر جز تو می‌نشستم، با عذرتراشی خود را رها می‌کردم و به توجیه کارم می‌پرداختم. اما به خدا سوگند می‌دانم اگر امروز به‌ [[دروغ]] عذری بیاورم و تو را از خود [[راضی]] سازم، به‌زودی خدا تو را بر من [[خشمگین]] خواهد ساخت؛ اما اگر [[حقیقت]] را بگویم و تو به‌واسطه آن بر من خشمگین شوی، [[امیدوار]] خواهم بود که [[خداوند]] از من در گذرد. نه؛ به خداوند سوگند، هیچ عذری ندارم. به خدا سوگند، هیچ زمانی به‌اندازه اکنون که از تو سرپیچی کرده‌ام، نیرومند و دارا نبوده‌ام». حضرت فرمود: «این مرد راست می‌گوید. برخیز تا خداوند درباره تو [[حکم]] کند».
پیش‌تر رفتم و در برابرش نشستم. فرمود: «چه چیز تو را به [[سرپیچی]] از [[همراهی]] ما واداشت؟ مگر مرکب نخریده بودی؟» پاسخ دادم: «چرا. به [[خدا]] [[سوگند]] اگر نزد هرکس دیگر جز تو می‌نشستم، با عذرتراشی خود را رها می‌کردم و به توجیه کارم می‌پرداختم. اما به خدا سوگند می‌دانم اگر امروز به‌ [[دروغ]] عذری بیاورم و تو را از خود [[راضی]] سازم، به‌زودی خدا تو را بر من [[خشمگین]] خواهد ساخت؛ اما اگر [[حقیقت]] را بگویم و تو به‌واسطه آن بر من خشمگین شوی، [[امیدوار]] خواهم بود که [[خداوند]] از من در گذرد. نه؛ به خداوند سوگند، هیچ عذری ندارم. به خدا سوگند، هیچ زمانی به‌اندازه اکنون که از تو سرپیچی کرده‌ام، نیرومند و دارا نبوده‌ام». حضرت فرمود: «این مرد راست می‌گوید. برخیز تا خداوند درباره تو [[حکم]] کند».


هنگامی که برخاستم، گروهی از مردان [[بنی‌سلمه]] نزدم آمدند و گفتند: «ما تا پیش ‌از این ندیده بودیم که خطایی از تو سر بزند. آیا نمی‌توانستی مانند دیگران عذری بیاوری. [[استغفار]] [[رسول خدا]]{{صل}} برای [[آمرزش]] گناهت کافی بود». آنان آن‌قدر سرزنشم کردند که چیزی نمانده بود نزد حضرت بازگردم و حرف‌هایم را [[تکذیب]] کنم. از آنان پرسیدم: «آیا کسی دیگر نیز سخنانی مانند سخن من به رسول خدا{{صل}} گفته است؟» گفتند: «آری؛ دو نفر سخنانی مانند سخنان تو بیان کردند». پرسیدم: «آنها که هستند؟» گفتند: «[[مرارة بن ربیع]] و [[هلال بن امیة واقفی]]». سپس به من گفتند آنان از حاضران در [[بدر]] بوده‌اند که می‌توانستند [[اسوه]] من باشند؛ از همین‌رو آنجا را ترک کردم.
هنگامی که برخاستم، گروهی از مردان [[بنی‌سلمه]] نزدم آمدند و گفتند: «ما تا پیش ‌از این ندیده بودیم که خطایی از تو سر بزند. آیا نمی‌توانستی مانند دیگران عذری بیاوری. [[استغفار]] [[رسول خدا]]{{صل}} برای [[آمرزش]] گناهت کافی بود». آنان آن‌قدر سرزنشم کردند که چیزی نمانده بود نزد حضرت بازگردم و حرف‌هایم را [[تکذیب]] کنم. از آنان پرسیدم: «آیا کسی دیگر نیز سخنانی مانند سخن من به رسول خدا{{صل}} گفته است؟» گفتند: «آری؛ دو نفر سخنانی مانند سخنان تو بیان کردند». پرسیدم: «آنها که هستند؟» گفتند: «مرارة بن ربیع و [[هلال بن امیة واقفی]]». سپس به من گفتند آنان از حاضران در [[بدر]] بوده‌اند که می‌توانستند [[اسوه]] من باشند؛ از همین‌رو آنجا را ترک کردم.


از میان همه کسانی که حضرت را در این [[غزوه]] همراهی نکرده بودند، او، [[مسلمانان]] را فقط از سخن‌گفتن با ما سه تن [[نهی]] کرده بود. از همین‌رو، [[مردم]] از ما کناره گرفتند و رفتارشان با ما [[تغییر]] کرد. دیگر، [[شهر]] و مردمانش برای من آن شهر و [[مردمان]] پیشین نبودند، گویی غریبه‌ای هستم در سرزمینی ناشناس! این وضع، پنجاه [[روز]] ادامه یافت.
از میان همه کسانی که حضرت را در این [[غزوه]] همراهی نکرده بودند، او، [[مسلمانان]] را فقط از سخن‌گفتن با ما سه تن [[نهی]] کرده بود. از همین‌رو، [[مردم]] از ما کناره گرفتند و رفتارشان با ما [[تغییر]] کرد. دیگر، [[شهر]] و مردمانش برای من آن شهر و [[مردمان]] پیشین نبودند، گویی غریبه‌ای هستم در سرزمینی ناشناس! این وضع، پنجاه [[روز]] ادامه یافت.
خط ۶۵: خط ۶۵:
نامه را در [[تنور]] انداختم و سوزاندم. چهل [[روز]] از آن پنجاه روز گذشته بود که فرستاده‌ای از سوی رسول خدا{{صل}} نزد من آمد و گفت: «[[پیامبر]]{{صل}} [[فرمان]] داده است که باید از همسرت کناره بگیری». پرسیدم: «باید طلاقش دهم، یا کار دیگری کنم؟» گفت: «نه؛ فقط از او کناره‌گیر».
نامه را در [[تنور]] انداختم و سوزاندم. چهل [[روز]] از آن پنجاه روز گذشته بود که فرستاده‌ای از سوی رسول خدا{{صل}} نزد من آمد و گفت: «[[پیامبر]]{{صل}} [[فرمان]] داده است که باید از همسرت کناره بگیری». پرسیدم: «باید طلاقش دهم، یا کار دیگری کنم؟» گفت: «نه؛ فقط از او کناره‌گیر».


حضرت به آن دو تن دیگر نیز چنین پیامی داده بود. در پی فرمان پیامبر{{صل}}، به همسرم گفتم: «تو به میان خانواده‌ات برگرد و تا وقتی خداوند درباره من [[حکم]] کند، همان‌جا بمان». در چنین شرایطی، [[همسر]] [[هلال بن امیه]] نزد پیامبر{{صل}} رفت و به حضرت گفت: «ای [[رسول خدا]]! هلال، پیرمردی [[ناتوان]] است و خدمتکاری ندارد. آیا [[اجازه]] نمی‌دهی من کنارش باشم و به او خدمت کنم؟» فرمود: «مانعی ندارد، اما با تو نزدیکی نکند». [[زن]] گفت: «به خدا سوگند او حال‌وحوصله هیچ کاری را ندارد. از همان [[روز]] که نزد تو به کوتاهی خود [[اعتراف]] کرده است، تا امروز پیوسته می‌گرید».
حضرت به آن دو تن دیگر نیز چنین پیامی داده بود. در پی فرمان پیامبر{{صل}}، به همسرم گفتم: «تو به میان خانواده‌ات برگرد و تا وقتی خداوند درباره من [[حکم]] کند، همان‌جا بمان». در چنین شرایطی، [[همسر]] هلال بن امیه نزد پیامبر{{صل}} رفت و به حضرت گفت: «ای [[رسول خدا]]! هلال، پیرمردی [[ناتوان]] است و خدمتکاری ندارد. آیا [[اجازه]] نمی‌دهی من کنارش باشم و به او خدمت کنم؟» فرمود: «مانعی ندارد، اما با تو نزدیکی نکند». [[زن]] گفت: «به خدا سوگند او حال‌وحوصله هیچ کاری را ندارد. از همان [[روز]] که نزد تو به کوتاهی خود [[اعتراف]] کرده است، تا امروز پیوسته می‌گرید».


برخی آشنایانم به من پیشنهاد دادند از [[رسول خدا]]{{صل}} بخواهم تا همسرم کنارم باشد؛ چنان که [[همسر]] هلال از حضرت اجازه گرفت تا برای خدمت به او نزدش باشد. به آنان پاسخ دادم: «به خدا سوگند چنین نمی‌کنم؛ زیرا من جوانم و می‌دانم که حضرت چه پاسخی به درخواستم خواهد داد».
برخی آشنایانم به من پیشنهاد دادند از [[رسول خدا]]{{صل}} بخواهم تا همسرم کنارم باشد؛ چنان که [[همسر]] هلال از حضرت اجازه گرفت تا برای خدمت به او نزدش باشد. به آنان پاسخ دادم: «به خدا سوگند چنین نمی‌کنم؛ زیرا من جوانم و می‌دانم که حضرت چه پاسخی به درخواستم خواهد داد».
خط ۹۱: خط ۹۱:
پاسخ داده بود: «آیا کسی را به‌سوی او نفرستم تا بشارتش دهد؟» فرموده بود: «اگر چنین کنید مردم بر شما هجوم خواهند آورد و [[خواب]] بقیه شب را از شما سلب خواهند کرد». حضرت پس از فارغ شدن از نماز صبح از پذیرفته‌شدن توبه ما خبر داده بود. در آن حال، چهره‌اش چنان می‌درخشید که گویی ماه‌پاره‌ای است<ref>صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۹، ص۴١٣).</ref>.
پاسخ داده بود: «آیا کسی را به‌سوی او نفرستم تا بشارتش دهد؟» فرموده بود: «اگر چنین کنید مردم بر شما هجوم خواهند آورد و [[خواب]] بقیه شب را از شما سلب خواهند کرد». حضرت پس از فارغ شدن از نماز صبح از پذیرفته‌شدن توبه ما خبر داده بود. در آن حال، چهره‌اش چنان می‌درخشید که گویی ماه‌پاره‌ای است<ref>صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۹، ص۴١٣).</ref>.


درباره علت [[سرپیچی]] [[مرارة بن ربیع]] از پیوستن به [[سپاه]] حضرت، آمده است: او [[باغی]] داشت که آن هنگام، محصولش در حال رسیدن بود. این مسئله وی را به خود مشغول کرده و سبب شده بود که تصمیم به ماندن در [[مدینه]] بگیرد. او با خود گفته بود پیش‌تر در [[غزوه‌ها]] شرکت کرده‌ام؛ چه اشکالی دارد که امسال با سپاه مسلمانان همراه نشوم!<ref>نک: محمد رسول‌الله، ج۴، ص۴۴٨.</ref>
درباره علت [[سرپیچی]] مرارة بن ربیع از پیوستن به [[سپاه]] حضرت، آمده است: او [[باغی]] داشت که آن هنگام، محصولش در حال رسیدن بود. این مسئله وی را به خود مشغول کرده و سبب شده بود که تصمیم به ماندن در [[مدینه]] بگیرد. او با خود گفته بود پیش‌تر در [[غزوه‌ها]] شرکت کرده‌ام؛ چه اشکالی دارد که امسال با سپاه مسلمانان همراه نشوم!<ref>نک: محمد رسول‌الله، ج۴، ص۴۴٨.</ref>


درباره علت [[نافرمانی]] [[هلال بن امیه]] نیز از او نقل کرده‌اند: بعضی اعضای خانواده‌اش مدتی از یکدیگر دور بودند اما در آن ایام بار دیگر کنار هم گرد آمده بودند. او با خود اندیشیده بود خوب است امسال از [[همراهی]] حضرت برای [[جهاد]] [[چشم]] بپوشد؛ اما دیری نپایید که هوشیار شد و فهمید که [[گناه]] کرده است. از همین‌رو، توبه کرد و از خانواده‌اش که برای با آنان بودن از همراهی سپاه اسلام سر پیچیده بود، کناره گرفت. او در توبه خود با خداوند [[پیمان]] بست که تا [[زمان]] پذیرش توبه‌اش، از [[خانواده]] و دارایی‌اش دوری گزیند. هلال نیز سرانجام با توبه، گناه نافرمانی‌اش را [[پاک]] کرد<ref>محمد رسول‌الله، ج۴، ص۴۴٨.</ref>.<ref>[[محمد عبدالقادر ابوفارس|ابوفارس، محمد عبدالقادر]]، [[مکتب نظامی پیامبر اعظم (کتاب)|مکتب نظامی پیامبر اعظم]]، ص ۲۴۷-۲۵۸.</ref>
درباره علت [[نافرمانی]] هلال بن امیه نیز از او نقل کرده‌اند: بعضی اعضای خانواده‌اش مدتی از یکدیگر دور بودند اما در آن ایام بار دیگر کنار هم گرد آمده بودند. او با خود اندیشیده بود خوب است امسال از [[همراهی]] حضرت برای [[جهاد]] [[چشم]] بپوشد؛ اما دیری نپایید که هوشیار شد و فهمید که [[گناه]] کرده است. از همین‌رو، توبه کرد و از خانواده‌اش که برای با آنان بودن از همراهی سپاه اسلام سر پیچیده بود، کناره گرفت. او در توبه خود با خداوند [[پیمان]] بست که تا [[زمان]] پذیرش توبه‌اش، از [[خانواده]] و دارایی‌اش دوری گزیند. هلال نیز سرانجام با توبه، گناه نافرمانی‌اش را [[پاک]] کرد<ref>محمد رسول‌الله، ج۴، ص۴۴٨.</ref>.<ref>[[محمد عبدالقادر ابوفارس|ابوفارس، محمد عبدالقادر]]، [[مکتب نظامی پیامبر اعظم (کتاب)|مکتب نظامی پیامبر اعظم]]، ص ۲۴۷-۲۵۸.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۱۳۰٬۲۶۲

ویرایش