تنبیه نظامی
شیوه برخورد با سرپیچیکنندگان از فرمانهای نظامی
بیتردید، از دیرباز تا امروز، ابتداییترین اصل نظامی این بوده است که فرمانبرداری و اطاعت از فرمان فرمانده و عمل به آن، عاملی مهم در تحقق پیروزی و نیز حفظ یکپارچگی لشکر است و در مقابل، سرپیچی از فرمان فرمانده، شکست و کشمکش در لشکر را در پی خواهد داشت و چهبسا به بدترین نوع کشمکش میان فرمانده و سرباز بینجامد. خداوند متعال در قرآن کریم درباره عوامل پیروزی فرموده است: ﴿وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ﴾[۱].
سرپیچی گروه زیادی از تیراندازان سپاه اسلام در غزوه اُحُد، مسلمانان را از رسیدن به پیروزی قاطعی که نشانههایش نیز آشکار شده بود، محروم ساخت. در آن هنگام، تا پیش از حادثه، مسلمانان تمام پرچمداران سپاه مشرکان را بر زمین افکنده بودند و کسی، از بیم مرگ، شهامت برافراشتن پرچم را نداشت؛ اما در نهایت، مسلمانان، پیروزی در این جنگ را از دست دادند. خدای متعال درباره این رخداد تلخ فرموده است: ﴿أَوَلَمَّا أَصَابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْهَا قُلْتُمْ أَنَّى هَذَا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ﴾[۲].
سیره پیامبر(ص)، در غزوهها و سریههایش مینمایاند که هرگاه حضرت فرمانی میداد و مسلمانان را به اجرای امری نظامی تکلیف میکرد، مسلمانان به آن گردن مینهادند و تکلیف خود را به جا میآوردند. در این میان، هر سربازی که از فرمان فرمانده سر باز میزد، بر پایه موازین دینی، گناهکار شناخته میشد و میباید خود را برای مجازات در دنیا و آخرت آماده میساخت.
اگرچه پیامبر(ص)، با سربازان خود بسیار مهربان، و به آنان بسیار علاقهمند بود، سبب نمیشد که او از کوتاهی سربازان در اجرای وظایف، و سستی آنان در اجرای فرمانهای نظامی محوّل شده، چشم بپوشد. اگر از سربازی کوچکترین سرپیچی و تخلفی سر میزد، حتی اگر مخلصانه دوستدار خداوند و پیامبرش بود، حضرت، قاطعانه با او برخورد میکرد و با حداکثر سختگیری به رفتارش رسیدگی میفرمود و بهگونهای تأدیبش میکرد که او و دیگران را از سرپیچی مجدد، بازدارد.
پیامبر(ص) با ابولبابه که رازی از اسرار مسلمانان را برای یهودیان بنیقریظه آشکار ساخته بود، بهسختی برخورد کرد. در ماجرای محاصره بنیقریظه از سوی مسلمانان، هنگامی که کار بر یهودیان سخت شد، آنان از پیامبر اسلام(ص) خواستند ابولبابه را که پیش از اسلام از دوستانشان بود، به سویشان بفرستد تا با او مشورت کنند. حضرت چنین کرد. آنان از ابولبابه پرسیدند آیا فرمان پیامبر اسلام(ص)، را بپذیرند و بیقیدوشرط تسلیم شوند ابولبابه گفت همین کار را بکنند؛ اما بهگونهای این مسئله را برایشان مطرح کرد تا بفهمند حضرت، همه را پس از تسلیمشدن خواهد کشت[۳].
ابولبابه، سپس، احساس کرد با آشکارساختن این راز، به خدا و رسولش خیانت کرده است. او به مسجد پیامبر(ص) رفت و خود را به یکی از ستونهای آن بست و امیدوار بود که حضرت، بند از او بگشاید؛ اما پیامبر این کار را نکرد و وی را در آن حال نگاه داشت تا خداوند توبهاش را بپذیرد. او در مسجد در بند بود تا سرانجام خداوند توبهاش را پذیرفت. در آن مدت، به سبب دوری گزیدن حضرت از او، رنج و سختی بسیاری متوجه وی بود[۴].
حضرت، حاطب بن ابی بلتعه را نیز به سبب خطای بزرگش سخت مجازات کرد[۵]. او کوشیده بود که بهوسیله زنی از مشرکان، خبر آمادگی سپاه اسلام برای حمله به مکه را به مشرکان برساند. عمر بن خطاب نیز بر بزرگی خطای او تأکید داشت و از حضرت میخواست او را چنان مجازات کند که برای وی و دیگران، درس عبرتی باشد. این مجازات، فقط قتل بود. اما پیامبر(ص) از کشتن او صرفنظر کرد؛ بدیندلیل که حاطب، از مسلمانان باسابقه و از حاضران در بدر بود؛ به همین جهت خداوند از اعمال اشدّ مجازات او، در گذشت[۶].
در غزوه تبوک، حضرت، فرمان بسیج عمومی را صادر فرمود و زمانی را برای خروج سپاه اسلام برای نبرد با رومیان مشخص کرد. او در موعد مقرر، سپاه خود را به حرکت درآورد، اما گروهی از رزمندگان که به اخلاص و جهاد شناخته شده بودند، از پیوستن به سپاه اسلام، سر باز زدند. هنگامی که سپاه اسلام راه افتاده بود، از یکی از همین افراد نزد پیامبر(ص) سخن به میان آمد. حضرت فرمود: «او را رها کنید؛ اگر خیری در او باشد، خداوند وی را به ما ملحق خواهد ساخت».
در این غزوه، سه تن از مؤمنان به نامهای کعب بن مالک، هلال بن امیه و مرارة بن ربیع، از شرکت در جنگ سر باز زدند. اکنون باید دید حضرت با این نافرمانان چه کرد.
کعب بن مالک که یکی از همین سه تن بود، این رخداد و برخورد پیامبر در آن را توضیح داده است و از سختیهایی که مجازات پیامبر(ص) بر آنان تحمیل کرده بود، سخن گفته است.
محمد بن اسماعیل بخاری با سند خود این روایت تاریخی را از کعب نقل کرده است. روایت او از این ماجرا، مفصلتر و دقیقتر از روایات این ماجرا در دیگر کتابهای سیره و سنت نبوی است: باب حدیث کعب بن مالک[۷].
درباره سخن خداوند متعال که فرمود: ﴿وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا﴾[۸]. - یحیی بن بکر، از لیث، از عقیل، از ابن شهاب، از عبدالرحمان بن عبدالله بن کعب بن مالک روایت کرده است: عبدالله بن کعب بن مالک، که هنگام نابینا شدن پدرش راهبر او بوده، گفته است: از پدرم کعب بن مالک درباره ماجرای سرپیچیاش از فرمان رسول خدا(ص) در غزوه تبوک شنیدم که میگفت: در هیچ یک از غزوههای حضرت، جز غزوه تبوک از همراهیاش سرپیچی نکردم. البته در غزوه بدر نیز با او نبودم اما در آن، حضرت کسی را به سبب همراهینکردن او برای نبرد، توبیخ نکرد؛ زیرا حضرت در آن غزوه، در واقع برای حمله به کاروان تجاری قریش حرکت کرده بود که به خواست خداوند و بدون آمادگی و اعلام قبلی، به یکدیگر برخوردند و جنگی میانشان در گرفت. من در شب بیعت عقبه که در آن با حضرت برای اسلام بیعت کردند، حاضر بودم. اگرچه غزوه بدر بیش از بیعت عقبه به یاد مردم مانده است، دوست ندارم بهجای بیعت عقبه، در بدر حضور میداشتم.
نوشتنی است که هرگز بهاندازه زمانی که از فرمان حضرت سرپیچی کردم، نیرومند و دارا نبودهام. آری؛ چنین بود. به خدا سوگند تا پیش از آن، هیچگاه دو شتر قوی و راهور نداشتم اما آن هنگام آنها را در اختیار داشتم.
پیامبر اکرم(ص) هرگاه قصد لشکرکشی میکرد، مقصد سپاه خود را پوشیده میداشت اما در غزوه تبوک چنین نکرد. این غزوه در هوایی بسیار گرم صورت میگرفت و راه پیشروی سپاه اسلام بسیار دور و دشوار بود. شمار لشکر دشمن نیز بسیار زیاد بود. از همینرو، حضرت، مقصد و هدف لشکرکشیاش را در این غزوه، برای مسلمانان آشکار ساخت تا هرچه بهتر خود را برای این نبرد سخت آماده سازند.
شمار مسلمانانی که در آن غزوه پیامبر(ص) را همراهی میکردند، چنان زیاد بود که به شماره آوردنشان، ناممکن بود. در این شرایط، اگر کسی میخواست از حضور در سپاه اسلام، غیبت کند، یقین داشت که غیبتکردنش از حضرت پنهان خواهد ماند، مگر آنکه حضرت، با وحی از آن آگاه شود. زمان این غزوه، هنگامی بود که میوه باغها رسیده بود.
رسول خدا(ص) و مسلمانان در حال آمادهشدن برای حرکت بودند. من نیز با همین هدف، بهسوی آنان رفتم اما بیآنکه چیزی از مقدمات سفر را فراهم سازم، بازگشتم. در آن حال با خود میگفتم من میتوانم خود را آماده حرکت سازم.
با گذر زمان، مسلمانان هرچهبیشتر بر تلاش و جدیت خود برای آمادهشدن میافزودند اما من این کار را هرچهبیشتر به تعویق میانداختم تا حضرت با مسلمانان آماده حرکت شد ولی من خود را آماده نساخته بودم. با خود گفتم تا یکی دو روز دیگر خود را آماده میکنم و به آنان میپیوندم.
صبح روز پس از حرکت سپاه اسلام، برای بستن بار سفر راه افتادم اما باز هم بیآنکه کاری از پیش ببرم، بازگشتم. صبح روز بعد نیز همین ماجرا تکرار شد. من پیوسته در این حال بودم که زمان هرچهبیشتر میگذشت تا سپاه اسلام از مدینه بسیار دور شد. در این زمان، تصمیم گرفتم که پای در مرکب سفر بگذارم و خود را به آنان برسانم. و کاشکی چنین میکردم، اما این کار هم برایم میسر نشد.
پس از خروج پیامبر(ص) از مدینه، هرگاه در شهر میگشتم، اندوهناک و غمگین میشدم؛ زیرا در شهر تنها مردانی را مییافتم که یا به نفاق شناخته شده بودند یا به جهت ناتوانی، عذری برای همراهینکردن سپاه اسلام داشتند.
پیامبر اکرم(ص) تا رسیدن به تبوک، سخنی از من به میان نیاورده بود. اما با رسیدن به آن سرزمین از یارانش پرسیده بود: «کعب چه کرد؟» مردی از بنیسلمه پاسخ داده بود: «ای رسول خدا! لباسهای ارزشمند و خودپسندی، او را از همراهی ما بازداشت!» اما معاذ بن جبل در پاسخ گفته بود: «سخن نامربوطی بر زبان آوردی. ای رسول خدا! به خدا سوگند ما جز خوبی از او ندیدهایم». در پی سخن معاذ بود که حضرت، سکوت پیشه فرمود.
وقتی فهمیدم پیامبر(ص) در راه بازگشت به مدینه است، سخت مضطرب و نگران شدم و با خود اندیشیدم که دروغی برای توجیه سرپیجی، دستوپا کنم و دائم میگفتم با رسیدن او، چگونه خود را از خشمش برهانم؟ با تمام آشنایانی که نظرشان میتوانست کمکم کند، سخن گفتم تا شنیدم که گفتند: «رسول خدا(ص) بهزودی به مدینه میرسد».
با شنیدن این خبر، افکار باطلی که در ذهنم میچرخید، از من دور شد و تصمیم گرفتم حقیقت را به او بگویم و دروغی بر زبان نرانم. حضرت هنگام صبح به مدینه رسید. او هرگاه از سفر میآمد، ابتدا به مسجد میرفت و دو رکعت نماز میگزارد. اینبار نیز چنین کرد و پس از آن، در مسجد، در جمع مردم نشست. در این هنگام، کسانی که او را در جنگ همراهی نکرده بودند و شمارشان به هشتاد و چند تن میرسید، بهتدریج نزد حضرت میآمدند و با عذرخواهی و سوگندخوردن، عذری میآوردند. حضرت نیز سخنانی را که بهظاهر میگفتند میپذیرفت و پس از بیعت مجدد، برایشان استغفار میکرد و حقیقت درونشان را به خدا واگذار میکرد. من نیز به مجلس او رفتم و سلام کردم. با تبسمی آمیخته به خشم فرمود: «جلوتر بیا».
پیشتر رفتم و در برابرش نشستم. فرمود: «چه چیز تو را به سرپیچی از همراهی ما واداشت؟ مگر مرکب نخریده بودی؟» پاسخ دادم: «چرا. به خدا سوگند اگر نزد هرکس دیگر جز تو مینشستم، با عذرتراشی خود را رها میکردم و به توجیه کارم میپرداختم. اما به خدا سوگند میدانم اگر امروز به دروغ عذری بیاورم و تو را از خود راضی سازم، بهزودی خدا تو را بر من خشمگین خواهد ساخت؛ اما اگر حقیقت را بگویم و تو بهواسطه آن بر من خشمگین شوی، امیدوار خواهم بود که خداوند از من در گذرد. نه؛ به خداوند سوگند، هیچ عذری ندارم. به خدا سوگند، هیچ زمانی بهاندازه اکنون که از تو سرپیچی کردهام، نیرومند و دارا نبودهام». حضرت فرمود: «این مرد راست میگوید. برخیز تا خداوند درباره تو حکم کند».
هنگامی که برخاستم، گروهی از مردان بنیسلمه نزدم آمدند و گفتند: «ما تا پیش از این ندیده بودیم که خطایی از تو سر بزند. آیا نمیتوانستی مانند دیگران عذری بیاوری. استغفار رسول خدا(ص) برای آمرزش گناهت کافی بود». آنان آنقدر سرزنشم کردند که چیزی نمانده بود نزد حضرت بازگردم و حرفهایم را تکذیب کنم. از آنان پرسیدم: «آیا کسی دیگر نیز سخنانی مانند سخن من به رسول خدا(ص) گفته است؟» گفتند: «آری؛ دو نفر سخنانی مانند سخنان تو بیان کردند». پرسیدم: «آنها که هستند؟» گفتند: «مرارة بن ربیع و هلال بن امیة واقفی». سپس به من گفتند آنان از حاضران در بدر بودهاند که میتوانستند اسوه من باشند؛ از همینرو آنجا را ترک کردم.
از میان همه کسانی که حضرت را در این غزوه همراهی نکرده بودند، او، مسلمانان را فقط از سخنگفتن با ما سه تن نهی کرده بود. از همینرو، مردم از ما کناره گرفتند و رفتارشان با ما تغییر کرد. دیگر، شهر و مردمانش برای من آن شهر و مردمان پیشین نبودند، گویی غریبهای هستم در سرزمینی ناشناس! این وضع، پنجاه روز ادامه یافت.
آن دو نفر دیگر، سخت از این وضع منقلب شده بودند؛ در خانههای خود گوشه عزلت گزیده بودند و پیوسته میگریستند. هرچند من با مردم درمیآمیختم، برای نماز با مسلمانان به مسجد میرفتم و در بازارها میگشتم. هرچند کسی با من سخن نمیگفت. پس از نماز که رسول خدا(ص) با یارانش در مسجد مینشست، من نیز به آن مجلس میرفتم و سلام میکردم.
در آن حال با خود میگفتم آیا حضرت، لبان خود را برای پاسخ به سلام من حرکت میدهد؟ هنگام نماز، نزدیک او میایستادم و پنهانی به او مینگریستم. هنگامی که به نماز مشغول میشدم، به من رو میکرد و هنگامی که به او رو میکردم، از من روی میگرداند. با ادامه یافتن این وضع، روزی از دیوار خانه ابو قتاده که پسرعمو و عزیزترین مردم نزد من بود، بالا رفتم. بر او سلام کردم اما او پاسخ سلام مرا نداد. به او گفتم: «ای ابو قتاده! تو را به خدا آیا من خداوند و رسولش را دوست ندارم؟»
او سکوت کرد و من بار دیگر او را سوگند دادم اما باز هم جوابی نداد. بار دیگر سخنم را تکرار کردم. این بار پاسخ داد: «خدا و رسولش آگاهترند». در این هنگام اشک از چشمانم سرازیر شد. سپس بازگشتم. روزی هنگامی که در بازار مدینه قدم میزدم، مردی نبطی از اهالی شام که غذایی را برای فروش به مدینه آورده بود، سراغ مرا میگرفت و میگفت: «کعب بن مالک کجاست؟» مردم مرا به او نشان دادند. او نزد من آمد و نامهای از پادشاه غسانیان شام به من داد. در آن نامه آمده بود: «به من خبر رسیده که دوست تو بر تو ستم روا داشته است. اما خداوند، برای تو خواری را نمیخواهد. به ما بپیوند تا یاریات دهیم...». هنگامی که نامه را خواندم با خود گفتم این نیز بخشی از امتحان است.
نامه را در تنور انداختم و سوزاندم. چهل روز از آن پنجاه روز گذشته بود که فرستادهای از سوی رسول خدا(ص) نزد من آمد و گفت: «پیامبر(ص) فرمان داده است که باید از همسرت کناره بگیری». پرسیدم: «باید طلاقش دهم، یا کار دیگری کنم؟» گفت: «نه؛ فقط از او کنارهگیر».
حضرت به آن دو تن دیگر نیز چنین پیامی داده بود. در پی فرمان پیامبر(ص)، به همسرم گفتم: «تو به میان خانوادهات برگرد و تا وقتی خداوند درباره من حکم کند، همانجا بمان». در چنین شرایطی، همسر هلال بن امیه نزد پیامبر(ص) رفت و به حضرت گفت: «ای رسول خدا! هلال، پیرمردی ناتوان است و خدمتکاری ندارد. آیا اجازه نمیدهی من کنارش باشم و به او خدمت کنم؟» فرمود: «مانعی ندارد، اما با تو نزدیکی نکند». زن گفت: «به خدا سوگند او حالوحوصله هیچ کاری را ندارد. از همان روز که نزد تو به کوتاهی خود اعتراف کرده است، تا امروز پیوسته میگرید».
برخی آشنایانم به من پیشنهاد دادند از رسول خدا(ص) بخواهم تا همسرم کنارم باشد؛ چنان که همسر هلال از حضرت اجازه گرفت تا برای خدمت به او نزدش باشد. به آنان پاسخ دادم: «به خدا سوگند چنین نمیکنم؛ زیرا من جوانم و میدانم که حضرت چه پاسخی به درخواستم خواهد داد».
ده شب دیگر نیز همینگونه گذشت تا مدت صدور فرمان پیامبر(ص) مبنی بر نهی مردم از سخنگفتن با ما به پنجاه شب رسید. در فجر پنجاهمین شب، در پشتبام خانهام نماز گزاردم، در آن لحظات در همان حالی بودم که خداوند در سوره توبه ما را وصف کرده است. زمین با همه وسعتش بر من تنگ آمده بود و حتی در وجود خویش، جایی برای خود نمییافتم[۹]. در همین حال، بانگ ندادهندهای را شنیدم که از فراز کوه «سلع» با صدایی بلند گفت: «ای کعب بن مالک! تو را بشارت باد».
بهسجده افتادم و دانستم زمان گشایش کارمان فرارسیده است. پیامبر(ص) پس از نماز صبح، از پذیرفتهشدن توبه ما خبر داده بود و مردم برای بشارت دادن بهسوی ما آمدند. دو بشارتدهنده بهسوی آن دو تن دیگر رفتند. مردی سواره نیز بهطرف من آمد. پس از اعلام این خبر از سوی حضرت، مردی از «اسلم» بر بالای کوه رفته و این خبر را اعلان کرده بود. صدای بشارتدهنده، پیش از مرد سواره به من رسید. وقتی مردی که صدایش را شنیده بودم نزدم آمد، لباسهایم را درآوردم و به او پوشاندم. چون آن روز جز آن لباس دیگری نداشتم، دو لباس به عاریت گرفتم و بر تن کردم.
سپس بهطرف رسول خدا(ص) راه افتادم. در راه، مردم گروهگروه پذیرفتهشدن توبهام را، چنین به من تبریک میگفتند: «پذیرش توبهات از سوی خداوند، بر تو مبارک باد». به مسجد رسیدم. حضرت درحالیکه گروهی از مردان در محضرش بودند، در مسجد نشسته بود. طلحة بن عبیدالله با دیدن من برخاست و به سویم دوید و با من مصافحه کرد و تبریک گفت. تنها کسی از مهاجران که برخاست و به سویم آمد، او بود و من هرگز این کارش را از یاد نخواهم برد.
هنگامی که به حضرت سلام کردم، درحالیکه شادمانی در چهرهاش موج میزد، فرمود: «تو را بشارت باد به بهترین روز زندگیات از آن زمان که مادرت تو را به دنیا آورد». پاسخ دادم: «این، بخشش شماست یا خدا؟»
فرمود: «از طرف خداوند». در آن لحظات، چهره حضرت چنان میدرخشید که گویی ماهپارهای است. وقتی در محضرش نشستم، گفتم: «ای رسول خدا! بخشی از توبهام آن بود که اموالم را در راه خدا و رسولش صدقه بدهم». فرمود: «قسمتی از مالت را برای خودت نگاهدار». گفتم: «سهم خود از غنایم خیبر را نگاه میدارم».
سپس گفتم: «ای رسول خدا! خداوند مرا به سبب راستگوییام نجات داد. در توبهام با خداوند عهد کردهام که دیگر جز راست بر زبان نیاورم». از زمانی که این سخن را به پیامبر(ص) گفتم، کسی از مسلمانان را ندیدم که خداوند او را چون من بهراستی سخن بیازماید. ازآنپس دیگر آهنگ بر زبان راندن دروغ نکردم: ﴿لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِيمٌ * وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ * يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ﴾[۱۰].
به خداوند سوگند، پس از آنکه خدا مرا به اسلام هدایت فرمود، هیچ نعمتی به من عطا نفرمود که بزرگتر از صداقتم در پیشگاه پیامبر(ص) باشد. نعمتی که مرا از دروغ گفتن به حضرت و به هلاکت افتادن مانند آن دروغگویان، رهانید خداوند با آیاتی که به پیامبرش وحی فرمود، سختترین کلمات را در حق آن دروغگویان نازل فرموده: ﴿سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ * يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يَرْضَى عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ﴾[۱۱].
کار ما سه نفر بر خلاف این گروه بود که عذرتراشی کردند و پیامبر(ص) بهظاهر از آنها پذیرفت و این آیه درباره آنها نازل گردید؛ آری، رفتار رسول خدا(ص) با ما متفاوت بود و منظور از ﴿خُلِّفُوا﴾ در آیه شریفه ﴿وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا...﴾ هم تخلف ما از جنگ نیست بلکه به تأخیر انداختن کار ما از سوی آن حضرت در برابر کار آنان است که سوگند یاد کردند و بهانه آوردند و حضرت پذیرفت.
محمد ابن اسماعیل بخاری در روایتی دیگر، عبارتهایی را نیز بر سخنان کعب افزوده است: همچنان در آن وضع به سر میبردم و در آن حال دغدغهای سختتر از این نداشتم که در این حالت بمیرم و پیامبر(ص) بر من نماز نخواند یا حضرت از دنیا برود ولی وضعیت من در میان مردم همینگونه باشد و آنان با من سخن نگویند و من از دنیا بروم و کسی بر من نماز نخواند!
اما خداوند پذیرفتهشدن توبه ما را به پیامبر(ص) ابلاغ فرمود. این خبر زمانی به حضرت رسید که او نزد امسلمه بود و یکسوم از شب باقی مانده بود. امسلمه، به من نیکی میکرد و مرا یاری میرساند. حضرت در آن هنگام به امسلمه فرموده بود: «ای امسلمه! توبه کعب پذیرفته شد».
پاسخ داده بود: «آیا کسی را بهسوی او نفرستم تا بشارتش دهد؟» فرموده بود: «اگر چنین کنید مردم بر شما هجوم خواهند آورد و خواب بقیه شب را از شما سلب خواهند کرد». حضرت پس از فارغ شدن از نماز صبح از پذیرفتهشدن توبه ما خبر داده بود. در آن حال، چهرهاش چنان میدرخشید که گویی ماهپارهای است[۱۲].
درباره علت سرپیچی مرارة بن ربیع از پیوستن به سپاه حضرت، آمده است: او باغی داشت که آن هنگام، محصولش در حال رسیدن بود. این مسئله وی را به خود مشغول کرده و سبب شده بود که تصمیم به ماندن در مدینه بگیرد. او با خود گفته بود پیشتر در غزوهها شرکت کردهام؛ چه اشکالی دارد که امسال با سپاه مسلمانان همراه نشوم![۱۳]
درباره علت نافرمانی هلال بن امیه نیز از او نقل کردهاند: بعضی اعضای خانوادهاش مدتی از یکدیگر دور بودند اما در آن ایام بار دیگر کنار هم گرد آمده بودند. او با خود اندیشیده بود خوب است امسال از همراهی حضرت برای جهاد چشم بپوشد؛ اما دیری نپایید که هوشیار شد و فهمید که گناه کرده است. از همینرو، توبه کرد و از خانوادهاش که برای با آنان بودن از همراهی سپاه اسلام سر پیچیده بود، کناره گرفت. او در توبه خود با خداوند پیمان بست که تا زمان پذیرش توبهاش، از خانواده و داراییاش دوری گزیند. هلال نیز سرانجام با توبه، گناه نافرمانیاش را پاک کرد[۱۴].[۱۵]
منابع
پانویس
- ↑ «و از خداوند و پیامبرش فرمانبرداری کنید و در هم نیفتید که سست شوید» سوره انفال، آیه ۴۶.
- ↑ «آیا چون گزندی به شما رسید که دو چندان آن را (به دشمنان خود) رسانده بودید (باز) میگویید این (گزند) از کجا (آمد)؟ بگو: این از سوی خود شماست» سوره آل عمران، آیه ۱۶۵.
- ↑ الصراع مع الیهود، ج۲، ص۶۶.
- ↑ نک: ترجمه مغازی، ص٣٨٢-٣٨۴.
- ↑ مجازات سخت نبود، بلکه توبیخ شد.
- ↑ ترجمه مغازی، ص۶٠٩-۶١٠.
- ↑ صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۷، ص۷۱۷-۷۱۹، شماره ۴۴١٨).
- ↑ «و نیز بر آن سه تن که (از رفتن به جنگ تبوک) واپس نهاده شدند.».. سوره توبه، آیه ۱۱۸.
- ↑ اشاره به آیه ﴿وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ﴾ «و نیز بر آن سه تن که (از رفتن به جنگ تبوک) واپس نهاده شدند تا آنگاه که زمین با همه فراخنایش بر آنان تنگ آمد و جانشان به لب رسید و دریافتند که پناهگاهی از خداوند جز به سوی خود او نیست؛ آنگاه (خداوند) بر ایشان بخشایش آورد تا توبه کنند که خداوند بسیار توب» سوره توبه، آیه ۱۱۸.
- ↑ «خداوند بر پیامبر و مهاجران و انصاری که از او هنگام دشواری پیروی کردند- پس از آنکه نزدیک بود دل گروهی از ایشان بگردد- بخشایش آورد سپس توبه آنان را پذیرفت که او نسبت به آنها مهربانی بخشاینده است * و نیز بر آن سه تن که (از رفتن به جنگ تبوک) واپس نهاده شدند تا آنگاه که زمین با همه فراخنایش بر آنان تنگ آمد و جانشان به لب رسید و دریافتند که پناهگاهی از خداوند جز به سوی خود او نیست؛ آنگاه (خداوند) بر ایشان بخشایش آورد تا توبه کنند که خداوند بسیار توبهپذیر بخشاینده است * ای مؤمنان! از خداوند پروا کنید و با راستگویان باشید!» سوره توبه، آیه ۱۱۷-۱۱۹.
- ↑ «هنگامی که نزد ایشان باز گردید برای شما به خداوند سوگند خواهند خورد که دست از سر آنان بدارید؛ بنابراین از آنان رو بگردانید که پلیدند و به کیفر آنچه انجام میدادند جایگاهشان دوزخ است * برای شما سوگند میخورند تا از آنان خشنود شوید، اگر هم شما از آنان خشنود شوید بیگمان خداوند از این گروه نافرمان خشنود نخواهد گشت» سوره توبه، آیه ۹۵-۹۶.
- ↑ صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۹، ص۴١٣).
- ↑ نک: محمد رسولالله، ج۴، ص۴۴٨.
- ↑ محمد رسولالله، ج۴، ص۴۴٨.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۴۷-۲۵۸.