بحث:آیه مباهله: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۳٬۹۵۹ بایت اضافه‌شده ،  ‏۱۶ دسامبر ۲۰۲۵
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
 
خط ۱۹: خط ۱۹:
* [[ابن‌ تیمیه]] هم، در دلالت آیه مباهله و دیدگاه [[شیعه]] چنین می‌نویسد: "امّا این که [[پیامبر]]، [[علی]]، [[فاطمه]]، [[حسن]] و [[حسین]] را در [[مباهله]] با خود همراه ساختند؛ روایتی درست است. این [[روایت]] را مسلم، از سعدبن ابی وقّاص [[نقل]] کرده است. سعد در روایتی مفصّل و طولانی میگوید: هنگامی که [[آیه]] {{متن قرآن|فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ}} نازل شد، [[رسول خدا]]، [[علی]]، [[فاطمه]]، [[حسن]] و [[حسین]] را فراخوانده فرمودند: {{متن حدیث|اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي}}؛ خدایا! اینان [[اهل]] من‌اند<ref>منهاج السنة، ج۷، ص۱۲۲ - ۱۳۰.</ref>.
* [[ابن‌ تیمیه]] هم، در دلالت آیه مباهله و دیدگاه [[شیعه]] چنین می‌نویسد: "امّا این که [[پیامبر]]، [[علی]]، [[فاطمه]]، [[حسن]] و [[حسین]] را در [[مباهله]] با خود همراه ساختند؛ روایتی درست است. این [[روایت]] را مسلم، از سعدبن ابی وقّاص [[نقل]] کرده است. سعد در روایتی مفصّل و طولانی میگوید: هنگامی که [[آیه]] {{متن قرآن|فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ}} نازل شد، [[رسول خدا]]، [[علی]]، [[فاطمه]]، [[حسن]] و [[حسین]] را فراخوانده فرمودند: {{متن حدیث|اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي}}؛ خدایا! اینان [[اهل]] من‌اند<ref>منهاج السنة، ج۷، ص۱۲۲ - ۱۳۰.</ref>.
* [[فخر رازی]] [[جریان مباهله]] را این‌گونه [[نقل]] می‌کند: "در [[روایت]] چنین وارد شده: وقتی [[پیامبر]] آنان را به [[مباهله]] [[دعوت]] کردند، گفتند: ما برمی گردیم تا [[مشورت]] کنیم. وقتی آنها با هم [[خلوت]] کردند به فرد [[صاحب نظر]] خود، یعنی عاقب گفتند: جناب عبدالمسیح! نظر شما چیست؟ وی در پاسخ گفت: به [[خدا]] سو گند! شما [[مسیحیان]] می‌دانید که [[محمد]]{{صل}}، [[رسول]] خداست و با [[دلیل]] و [[برهان]] [[قاطع]] به [[رسالت]] [[مبعوث]] شده است. به [[خدا]] قسم! هر پیامیری، قومی را به [[مباهله]] فراخواند، بزرگ و کوچکشان از بین رفت. اگر شما این [[اقدام]] را انجام دهید همه ما هلاک خواهیم شد. اگر میخواهید [[دین]] و اصول خود را [[حفظ]] کنید، به دیار خود باز گردید. صبح آن روز [[رسول خدا]] در حالی حاضر شدند که [[حسین]]{{ع}} را در آغوش داشتند، [[دست]] [[حسن]] را گرفته بودند و [[فاطمه]] در پشت سرشان و [[علی]] پشت سر او حرکت می‌کردند. ایشان به همراهان می‌گفتند: وقتی من به [[نفرین]] [[اقدام]] کردم، شما آمین بگویید. [[اسقف]] [[نجران]] با دیدن این منظره گفت: ای [[مسیحیان]]! من چهره‌هایی را می‌بینم که اگر [[خدا]] بخواهد، به واسطه آنها کوهی را از جایش بر می‌کند. با آنان [[مباهله]] نکنید که هلاک می‌شوید و تا [[روز قیامت]] یک [[مسیحی]] بر روی [[زمین]] نمی‌ماند. [[مسیحیان]] گفتند: ای [[ابوالقاسم]]! ما [[تصمیم]] گرفته‌ایم با شما [[مباهله]] نکنیم و ضمن به رسمیت شناختن [[دین]] شما، بر [[دین]] خود باقی بمانیم. [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: حال که [[مباهله]] نمی‌کنید [[اسلام]] بیاورید تا در [[حقوق]]، [[وظایف]] و [[قوانین]] با [[مسلمانان]] برابر باشید. آنها نپذیرفتند و [[پیامبر]] فرمود: پس با شما می‌جنگم. آنها گفتند: ما نمی‌توانیم با [[عرب]] [[جنگ]] کنیم، ولی با درخواست [[صلح]]، از شما می‌خواهیم از [[ترساندن]] ما و گرفتن دینمان خودداری کنید و در مقابل، هر سال دو هزار دست کامل [[لباس]] - که هزار دست در ماه صفر و هزار دست دیگر در [[ماه رجب]] - تحویل داده می‌شود و سی [[زره]] آهنی معمولی دریافت کنید. [[پیامبر]]، این پیشنهاد را پذیرفت و فرمود: به آنکه جانم در دست اوست [[سوگند]]، نابودی برای اهالی [[نجران]] نازل شده بود و اگر به [[مباهله]] [[اقدام]] میکردند همچون خوک و میمون میشدند و این وادی برای آنها به [[آتش]] مبدّل میشد. [[خداوند]]، [[نجران]] و ساکنانش و و حتی پرندگان روی درخت را به طور کامل نابود میکرد و قبل از پایان سال، همه [[مسیحیان]] هلاک می‌شدند. در [[روایت]] [[نقل]] شده است که [[رسول خدا]] ردایی از موی سیاه و دارای نقش و نگار بر دوش انداخت و خارج شد و چون [[حسن]]، [[حسین]]، [[فاطمه]] و [[علی]] آمدند، آنها را در زیر آن گرفتند و فرمودند: {{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}} [[فخر رازی]] نیز، پس از [[نقل]] داستان "کساء" می‌گوید: {{عربی|واعلم أن هذه الرواية كالمتفق على صحتها بين أهل التفسير و الحديث}}<ref>{{عربی|روی أنه{{ع}} لما أورد الدلائل علی نصاری نجران، ثم إنهم أصروا [[علی]] جهلهم، فقال{{ع}}: "إن [[الله]] أمرنی إن لم تقبلوا [[الحجة]] أن أباهلکم، فقالوا: یا أبا القاسم، بل نرجع فننظر فی أمرنا ثم نأتیک فلما رجعوا قالوا للعاقب، و کان ذا رأیهم، یا [[عبد]] المسیح ما تری، فقال: و [[الله]] لقد عرفتم یا معشر النصاری أن [[محمد]] [[نبی]] مرسل، و لقد جاءکم بالکلام الحق فی [[أمر]] [[صاحبکم]]، و [[الله]] ما باهل [[قوم]] نبیاً قط فعاش کبیرهم و لا نبت صغیرهم و لئن فعلتم لکان الاستئصال فإن أبیتم إلا الإصرار [[علی]] دینکم و الإقامة [[علی]] ما أنتم علیه، فوادعوا الرجل و انصرفوا إلی بلادکم و کان [[رسول الله]] [[خرج]] و علیه مرط من [[شعر]] أسود، و کان قد احتضن الحسین و أخذ بید الحسن، و فاطمة تمشی خلفه و [[علی]] [[رضی]] [[الله]] عنه خلفها، و هو یقول، إذا [[دعوت]] فأمنوا. فقال أسقف [[نجران]]: یا معشر النصاری، إنی لأری وجوها لو سألوا [[الله]] أن یزیل جبلا من مکانه لأزاله بها، فلا تباهلوا فتهلکوا و لا یبقی [[علی]] وجه الأرض [[نصرانی]] إلی [[یوم]] القیامة، ثم قالوا: یا أبا القاسم، رأینا أن لا نباهلک و أن نقرک [[علی]] دینک فقال [[صلوات]] [[الله]] علیه: فإذا أبیتم المباهلة فأسلموا، یکن لکم ما للمسلمین، و علیکم ما [[علی]] المسلمین، فأبواء فقال: فإنی أناجزکم القتال، فقالوا ما لنا بحرب العرب طاقة، و لکن نصالحک [[علی]] أن لا فی تغزونا و لا تردنا عن دیننا، [[علی]] أن نؤدی إلیک فی کل عام ألفی حلة: ألفا فی صفر، و ألفا [[رجب]]، و ثلاثین درعاً عادیة من [[حدید]]، فصالحهم [[علی]] ذلک، و قال: والذی نفسی بیده، إن الهلاک قد تدلی [[علی]] [[أهل]] [[نجران]]، و لو لاعنوا لمسخوا قردة و خنازیر، و لاضطرم علیهم الوادی نارا، و لاستأصل [[الله]] [[نجران]] و أهله، حتی الطیر [[علی]] رؤوس الشجر، و لما حال الحول [[علی]] النصاری کلهم حتی یهلکوا، و روی أنه لما [[خرج]] فی المرط الأسود، فجاء الحسن [[رضی]] [[الله]] عنه فأدخله، ثم جاء الحسین [[رضی]] [[الله]] عنه فأدخله ثم فاطمة، ثم [[علی]] [[رضی]] [[الله]] عنهما ثم قال:}} {{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}} {{عربی|و اعلم أن هذه الروایة کالمتفق علی صحتها بین أهل التفسیر و الحدیث}}؛ مفاتیح الغیب، ج۸ ص۲۴۷.</ref><ref>[[مهدی مقامی|مقامی، مهدی]]، [[ولایت و امامت در قرآن (کتاب)|ولایت و امامت در قرآن]]، ص:۸۴-۸۹.</ref>.
* [[فخر رازی]] [[جریان مباهله]] را این‌گونه [[نقل]] می‌کند: "در [[روایت]] چنین وارد شده: وقتی [[پیامبر]] آنان را به [[مباهله]] [[دعوت]] کردند، گفتند: ما برمی گردیم تا [[مشورت]] کنیم. وقتی آنها با هم [[خلوت]] کردند به فرد [[صاحب نظر]] خود، یعنی عاقب گفتند: جناب عبدالمسیح! نظر شما چیست؟ وی در پاسخ گفت: به [[خدا]] سو گند! شما [[مسیحیان]] می‌دانید که [[محمد]]{{صل}}، [[رسول]] خداست و با [[دلیل]] و [[برهان]] [[قاطع]] به [[رسالت]] [[مبعوث]] شده است. به [[خدا]] قسم! هر پیامیری، قومی را به [[مباهله]] فراخواند، بزرگ و کوچکشان از بین رفت. اگر شما این [[اقدام]] را انجام دهید همه ما هلاک خواهیم شد. اگر میخواهید [[دین]] و اصول خود را [[حفظ]] کنید، به دیار خود باز گردید. صبح آن روز [[رسول خدا]] در حالی حاضر شدند که [[حسین]]{{ع}} را در آغوش داشتند، [[دست]] [[حسن]] را گرفته بودند و [[فاطمه]] در پشت سرشان و [[علی]] پشت سر او حرکت می‌کردند. ایشان به همراهان می‌گفتند: وقتی من به [[نفرین]] [[اقدام]] کردم، شما آمین بگویید. [[اسقف]] [[نجران]] با دیدن این منظره گفت: ای [[مسیحیان]]! من چهره‌هایی را می‌بینم که اگر [[خدا]] بخواهد، به واسطه آنها کوهی را از جایش بر می‌کند. با آنان [[مباهله]] نکنید که هلاک می‌شوید و تا [[روز قیامت]] یک [[مسیحی]] بر روی [[زمین]] نمی‌ماند. [[مسیحیان]] گفتند: ای [[ابوالقاسم]]! ما [[تصمیم]] گرفته‌ایم با شما [[مباهله]] نکنیم و ضمن به رسمیت شناختن [[دین]] شما، بر [[دین]] خود باقی بمانیم. [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: حال که [[مباهله]] نمی‌کنید [[اسلام]] بیاورید تا در [[حقوق]]، [[وظایف]] و [[قوانین]] با [[مسلمانان]] برابر باشید. آنها نپذیرفتند و [[پیامبر]] فرمود: پس با شما می‌جنگم. آنها گفتند: ما نمی‌توانیم با [[عرب]] [[جنگ]] کنیم، ولی با درخواست [[صلح]]، از شما می‌خواهیم از [[ترساندن]] ما و گرفتن دینمان خودداری کنید و در مقابل، هر سال دو هزار دست کامل [[لباس]] - که هزار دست در ماه صفر و هزار دست دیگر در [[ماه رجب]] - تحویل داده می‌شود و سی [[زره]] آهنی معمولی دریافت کنید. [[پیامبر]]، این پیشنهاد را پذیرفت و فرمود: به آنکه جانم در دست اوست [[سوگند]]، نابودی برای اهالی [[نجران]] نازل شده بود و اگر به [[مباهله]] [[اقدام]] میکردند همچون خوک و میمون میشدند و این وادی برای آنها به [[آتش]] مبدّل میشد. [[خداوند]]، [[نجران]] و ساکنانش و و حتی پرندگان روی درخت را به طور کامل نابود میکرد و قبل از پایان سال، همه [[مسیحیان]] هلاک می‌شدند. در [[روایت]] [[نقل]] شده است که [[رسول خدا]] ردایی از موی سیاه و دارای نقش و نگار بر دوش انداخت و خارج شد و چون [[حسن]]، [[حسین]]، [[فاطمه]] و [[علی]] آمدند، آنها را در زیر آن گرفتند و فرمودند: {{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}} [[فخر رازی]] نیز، پس از [[نقل]] داستان "کساء" می‌گوید: {{عربی|واعلم أن هذه الرواية كالمتفق على صحتها بين أهل التفسير و الحديث}}<ref>{{عربی|روی أنه{{ع}} لما أورد الدلائل علی نصاری نجران، ثم إنهم أصروا [[علی]] جهلهم، فقال{{ع}}: "إن [[الله]] أمرنی إن لم تقبلوا [[الحجة]] أن أباهلکم، فقالوا: یا أبا القاسم، بل نرجع فننظر فی أمرنا ثم نأتیک فلما رجعوا قالوا للعاقب، و کان ذا رأیهم، یا [[عبد]] المسیح ما تری، فقال: و [[الله]] لقد عرفتم یا معشر النصاری أن [[محمد]] [[نبی]] مرسل، و لقد جاءکم بالکلام الحق فی [[أمر]] [[صاحبکم]]، و [[الله]] ما باهل [[قوم]] نبیاً قط فعاش کبیرهم و لا نبت صغیرهم و لئن فعلتم لکان الاستئصال فإن أبیتم إلا الإصرار [[علی]] دینکم و الإقامة [[علی]] ما أنتم علیه، فوادعوا الرجل و انصرفوا إلی بلادکم و کان [[رسول الله]] [[خرج]] و علیه مرط من [[شعر]] أسود، و کان قد احتضن الحسین و أخذ بید الحسن، و فاطمة تمشی خلفه و [[علی]] [[رضی]] [[الله]] عنه خلفها، و هو یقول، إذا [[دعوت]] فأمنوا. فقال أسقف [[نجران]]: یا معشر النصاری، إنی لأری وجوها لو سألوا [[الله]] أن یزیل جبلا من مکانه لأزاله بها، فلا تباهلوا فتهلکوا و لا یبقی [[علی]] وجه الأرض [[نصرانی]] إلی [[یوم]] القیامة، ثم قالوا: یا أبا القاسم، رأینا أن لا نباهلک و أن نقرک [[علی]] دینک فقال [[صلوات]] [[الله]] علیه: فإذا أبیتم المباهلة فأسلموا، یکن لکم ما للمسلمین، و علیکم ما [[علی]] المسلمین، فأبواء فقال: فإنی أناجزکم القتال، فقالوا ما لنا بحرب العرب طاقة، و لکن نصالحک [[علی]] أن لا فی تغزونا و لا تردنا عن دیننا، [[علی]] أن نؤدی إلیک فی کل عام ألفی حلة: ألفا فی صفر، و ألفا [[رجب]]، و ثلاثین درعاً عادیة من [[حدید]]، فصالحهم [[علی]] ذلک، و قال: والذی نفسی بیده، إن الهلاک قد تدلی [[علی]] [[أهل]] [[نجران]]، و لو لاعنوا لمسخوا قردة و خنازیر، و لاضطرم علیهم الوادی نارا، و لاستأصل [[الله]] [[نجران]] و أهله، حتی الطیر [[علی]] رؤوس الشجر، و لما حال الحول [[علی]] النصاری کلهم حتی یهلکوا، و روی أنه لما [[خرج]] فی المرط الأسود، فجاء الحسن [[رضی]] [[الله]] عنه فأدخله، ثم جاء الحسین [[رضی]] [[الله]] عنه فأدخله ثم فاطمة، ثم [[علی]] [[رضی]] [[الله]] عنهما ثم قال:}} {{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}} {{عربی|و اعلم أن هذه الروایة کالمتفق علی صحتها بین أهل التفسیر و الحدیث}}؛ مفاتیح الغیب، ج۸ ص۲۴۷.</ref><ref>[[مهدی مقامی|مقامی، مهدی]]، [[ولایت و امامت در قرآن (کتاب)|ولایت و امامت در قرآن]]، ص:۸۴-۸۹.</ref>.
==آماده شدن اهل بیت برای مباهله==
از سوی دیگر، [[رسول خدا]]{{صل}} دستور داد فاصله میان دو [[درخت]] را بِروبند و تا فردا [[صبر]] کرد و وقتی [[روز]] بعد فرا رسید، دستور داد کسای سیاه نازکی را بر روی آن درخت بگسترانند. زمانی که «[[سید]]» و «عاقب» عملکرد رسول خدا{{صل}} را دیدند، هر یک به همراه دو فرزند خود «صبغة [[المحسن]]» و «عبدالمنعم» و «[[ساره]]» و «[[مریم]]» بیرون آمدند و نصارای «[[نجران]]» نیز همراه آنها روانه شدند و سواران «[[بنوالحارث بن کعب]]» نیز در [[زیباترین]] صورت در کنار آنها حاضر شدند و [[مردم]] «[[مدینه]]»، اعم از [[مهاجران]] و [[انصار]] و دیگران، [[قبیله]] قبیله و همراه با [[پرچم‌ها]] و نشانه‌های خاص خود و با زیباترین [[جامه]] و هیأت حاضر شدند تا ببینند سرانجام ماجرا چه می‌شود. ولی رسول خدا{{صل}} همچنان در [[حجره]] خود درنگ کرده بود تا اینکه روز بالا آمد، آن‌گاه بیرون آمد درحالی‌که دست علی{{ع}} را گرفته بود، [[امام حسن]] و [[امام حسین]]{{عم}} از پیش روی، و [[فاطمه]]{{س}} از پشت آنها [[حرکت]] می‌کردند. رسول خدا{{صل}} آنان را آورد و به همان ترتیبی که هنگام بیرون آمدن از حجره داشتند، میان آن دو درخت و زیر کسایی که بر روی آن دو درخت کشیده شده بود، قرار گرفتند و پیکی را به سوی «سید» و «عاقب» روانه ساخت و آنان را به مباهله فراخواند. آن دو پیش آمدند و گفتند: ای ابوالقاسم، همراه با چه کسانی با ما مباهله می‌کنی؟ فرمود: «همراه با بهترین افراد روی [[زمین]] و گرامی‌ترین آنان نزد [[خداوند عزّوجلّ]]». آنان با اشاره به علی، فاطمه، حسن و حسین{{عم}} عرض کردند: می‌بینیم که برای مباهله با ما، افراد [[کهنسال]] و [[مشاور]] و [[پیروان]] خود را نیاورده‌ای و همراه با تو جز یک [[جوان]] و یک دختر و دو [[کودک]] را نمی‌بینیم. آیا با اینان می‌خواهی با ما مباهله کنی؟ رسول خدا{{صل}} فرمود: «آری، مگر همین حالا به شما نگفتم. آری، کسی که به [[حق]] مرا برانگیخته است، به من دستور داده است که با اینها با شما [[مباهله]] کنم».<ref>[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام]]، ج۳، ص ۲۴۶.</ref>
==ترس و تزلزل نصرانیان==
اینجا بود که رنگ چهره «[[سید]]» و «عاقب» زرد شد و به سوی [[یاران]] و جایگاه خاص خود بازگشتند. وقتی همراهان «سید» و «عاقب» آن دو را دیدند و از [[ناراحتی]] آن دو مطلع شدند، پرسیدند: مشکل شما چیست؟ آن دو از اظهار مشکل خود خودداری کرده و گفتند: مشکلی در میان نیست تا به شما خبر دهیم.
در این حال، [[جوانی]] از [[نیکان]] [[نصارا]] که دانشی به او عطا شده بود، [[خطاب]] به آنان گفت: «وای بر شما! [[مباهله]] نکنید، بلکه اوصاف او را که در کتاب «[[جامعه]]» یافتید، به یاد آورید. به [[خدا]] [[سوگند]]، [[راستی]] شما می‌دانید که او راست می‌گوید و نیز می‌دانید که [[برادران]] شما اندکی پیش [[مسخ]] شده و به صورت میمون و خوک درآمدند». بدین ترتیب، دانستند که آن [[جوان]] آنها را [[نصیحت]] می‌کند. از این‌رو، هیچ کس سخنی نگفت.
«[[منذر بن علقمه]]» - [[برادر]] [[اسقف]] آنان ([[ابوحارثه]]) - که بهره‌ای از [[دانش]] داشت و نزد نصارا شناخته شده بود و هنگام بحث و [[مجادله]] آنان در «[[نجران]]» حضور نداشت، در حالی به «نجران» رسید که گروه یاد شده آماده [[حرکت]] به سوی [[رسول خدا]]{{صل}} بودند. از این‌رو، با آنها همراه شد، ولی دید که دچار [[اختلاف]] و تردید هستند. از این‌رو، دست «[[سید]]» و «عاقب» را گرفت و به یارانش گفت: «مرا با این دو تنها بگذارید». آن دو را به کناری کشید و خطاب به آنها گفت: «اگر درباره نصیحت من بیندیشید، [[نجات]] می‌یابید و اگر فرو گذارید، هم خودتان هلاک می‌شوید و هم دیگران را هلاک می‌کنید». آن دو گفتند: تو [[خیرخواه]] [[امانت‌دار]] و به دور از [[عیب]] و [[نقص]] هستی، هر چه می‌خواهی بگو.
از این‌رو، هنگام آماده شدن رسول خدا{{صل}} و همراهان برای مباهله، «سید» و «عاقب» نگاه کردند و دیدند امر عظیمی رخ داده است و [[یقین]] کردند که [[عذاب]] [[خداوند متعال]] به وقوع پیوسته است. از این‌رو، قدم‌هایشان به لرزه افتاد و نزدیک بود [[عقل]] خود را از دست بدهند و [[احساس]] کردند که [[عذاب الهی]] آنان را فرا گرفته است. در این موقعیت، وقتی «منذر بن علقمه» دید آن دو دچار [[بیم]] و [[هراس]] شده‌اند، خطاب به آنها گفت: «اگر در برابر [[حضرت محمّد]]{{صل}} [[تسلیم]] شوید، در [[دنیا]] و [[آخرت]] [[نجات]] می‌یابید، ولی اگر [[دین]] خود و [[زندگی]] [[خوشی]] را که از این راه به دست آورده‌اید، مقدّم بدارید و بر [[مقام]]، [[برتری]] و منزلتی که در میان خود دارید، [[اصرار]] ورزیده و علاقه نشان دهید، من بر مقام و [[منزلت]] شما [[بخل]] نمی‌ورزم؛ لیکن در این صورت شما که از «[[نجران]]» و بوستان‌های خود دست کشیده و به اینجا آمده‌اید و با درخواست [[مباهله]] با محمّد{{صل}} رو‌به‌رو شده‌اید و مباهله را جداکننده [[حق]] از [[باطل]] و معجزه‌ای میان او و خود قرار داده‌اید، بدانید محمّد{{صل}} به درخواست شما پاسخ مثبت خواهد داد و خود آگاهید که هرگاه [[پیامبران]] امری را اظهار کنند، جز با تحقق و انجام آن باز نمی‌گردند. بنابراین، از [[بیم]] آنچه می‌بینید انصراف داده و از مباهله دست بکشید. بر این اساس، بهتر است [[عقب‌نشینی]] کنید. ای [[برادر]]، [[شتاب]] کرده و با محمّد{{صل}} [[سازش]] کنید و او را [[خرسند]] گردانید و این مسأله را به [[تأخیر]] نیندازید؛ زیرا وضعیت شما و من که همراه شما هستم، همانند [[قوم حضرت یونس]]{{ع}} است، آن‌گاه که [[عذاب الهی]] آنها را فرا گرفت.<ref>[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام]]، ج۳، ص ۲۴۷.</ref>
==انصراف نصرانیان از مباهله و تن دادن به جزیه==
«[[سید]]» و «عاقب» پاسخ دادند: بنابراین، ای [[ابومثنی]]، تو خود برو با محمّد{{صل}} [[ملاقات]] کن و آنچه را که از ما می‌خواهد عهده‌دار شو و از او بخواه که این پسر عمویش علی{{ع}} [[اختلاف]] میان ما و او را فیصله دهد؛ زیرا او نزد آن حضرت [[آبرومند]] و [[بزرگوار]] است و در آوردن پاسخ او برای ما هرگز درنگ مکن. بدین ترتیب، «منذر» به سوی [[رسول خدا]]{{صل}} روانه شد و عرض کرد: «[[سلام]] بر تو ای رسول خدا، [[گواهی]] می‌دهم که معبودی جز [[خدا]] نیست، هم او که تو را به [[پیامبری]] برانگیخته است و تو و [[حضرت عیسی]]، دو [[بنده خدا]] و [[رسول]] او هستید». بدین‌سان، او [[اسلام]] آورد و [[پیام]] آنان را به رسول خدا{{صل}} رسانید. از این‌رو، رسول خدا{{صل}}، علی{{ع}} را برای [[مصالحه]] به سوی آنان گسیل داشت. علی{{ع}} عرض کرد: «پدرم به فدایت! با چه چیز با آنها مصالحه کنم؟» فرمود: «ای [[ابوالحسن]]، هر چه نظر تو باشد و بر اساس آن با آنها مصالحه کنی، نظر من است». بدین ترتیب، علی{{ع}} به سوی آنها روانه شد و در برابر دریافت هزار حُلّه<ref>یک دست لباس کامل عربی که در گذشته عبارت از دو تکه جامه بوده است.</ref> و هزار دینار در هر سال از آنها، به شرط اینکه بخشی از آنها را در [[ماه محرم]] و بخشی را در [[ماه رجب]] بپردازند، [[مصالحه]] نمود و «[[سید]]» و «عاقب» را با [[سرافکندگی]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} برد و ماجرای مصالحه خود با آنان را برای آن حضرت تعریف کرد و «سید» و «عاقب» به پرداخت [[خراج]] و به تبع آن [[سرافکندگی]] در برابر [[رسول خدا]]{{صل}} [[اعتراف]] نمودند. آن‌گاه رسول خدا{{صل}} فرمود: «من نیز این را پذیرفتم، ولی بدانید اگر با من و کسانی که زیر [[عبا]] بودند به [[مباهله]] می‌پرداختید، [[خداوند عزّوجلّ]] این [[وادی]] را از [[آتش]] شعله‌ور می‌ساخت و در کمتر از یک چشم بر هم زدن آتش را به پشت شما روانه می‌ساخت و همه شما را با آتش سوزناک می‌سوزاند».<ref>[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام]]، ج۳، ص ۲۴۸.</ref>
==عاقبت مباهله‌کنندگان با پیامبران الهی==
زمانی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[اهل بیت]] خود را برگرداند و به سوی [[مسجد]] روانه شد، [[جبرئیل]]{{ع}} بر او نازل شد و عرضه داشت: «ای محمّد، خداوند عزّوجلّ به تو [[سلام]] می‌رساند و می‌گوید: «[[بنده]]‌ام [[موسی]]{{ع}} همراه با برادرش [[هارون]] و فرزندانش، با [[دشمن]] خود [[قارون]] مباهله کرد و من قارون و [[خاندان]] و [[اموال]] و آن دسته از [[قوم]] او را که [[یار]] او بودند به [[زمین]] فرو بردم. ای احمد، به [[عزت]] و جلالم [[سوگند]] اگر تو نیز همراه با اهل بیت خویش که در زیر [[کسا]] بودند، با [[اهل]] زمین و همه آفریده‌ها به مباهله می‌پرداختی، [[آسمان]] پاره‌پاره و [[کوه‌ها]] تکه‌تکه می‌شدند و زمین فرو می‌رفت و هرگز آرام نمی‌گرفت، مگر آنکه من بخواهم»».
از این‌رو پیامبر اکرم{{صل}} [[سجده]] کرد و روی خود را بر زمین گذاشت، سپس دست‌های خود را به آسمان بلند کرد، به حدی که سفیدی زیر بغل آن حضرت نمایان شد و آن‌گاه سه بار این جمله را گفت: {{متن حدیث|الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ}}. از پیامبر اکرم{{صل}} در رابطه با علت این سجده و نشانه‌های [[شادمانی]] که در چهره‌اش نمایان بود پرسیده شد. فرمود: «[[سپاس]] خداوند عزّوجلّ را در رابطه با کرامتی که در مورد اهل بیتم به من ارزانی داشت». سپس آنچه را که جبرئیل{{ع}} برای آن حضرت آورده بود برای آنان بازگو کرد.<ref>[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام]]، ج۳، ص ۲۵۰.</ref>


==[[آیه]] چه جایگاهی برای [[اهل‌بیت]]{{عم}} [[اثبات]] می‌کند؟==
==[[آیه]] چه جایگاهی برای [[اهل‌بیت]]{{عم}} [[اثبات]] می‌کند؟==
۱۳٬۸۴۵

ویرایش