بدون خلاصۀ ویرایش
(←مقدمه) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۱۰: | خط ۱۰: | ||
[[شیخ مفید]] در [[ارشاد]] با سند خود از [[یحیی بن عفیف بن قیس کندی]]، از پدرش [[عفیف]] نقل کرده است که گفت: قبل از آنکه [[دعوت]] [[نبی اکرم]]{{صل}} علنی شود با [[عباس بن عبد المطلّب]] در [[مکه]] نشسته بودم، در این حال [[جوانی]] پیش آمد و به [[خورشید]] که در حال زوال بود، نگاه کرد. | [[شیخ مفید]] در [[ارشاد]] با سند خود از [[یحیی بن عفیف بن قیس کندی]]، از پدرش [[عفیف]] نقل کرده است که گفت: قبل از آنکه [[دعوت]] [[نبی اکرم]]{{صل}} علنی شود با [[عباس بن عبد المطلّب]] در [[مکه]] نشسته بودم، در این حال [[جوانی]] پیش آمد و به [[خورشید]] که در حال زوال بود، نگاه کرد. | ||
پس از آن رو به [[کعبه]] به [[نماز]] ایستاد، پس از لحظهای [[نوجوانی]] پیش آمد و در سمت راست او ایستاد و سپس زنی آمد و پشت سر آنها ایستاد. آن [[جوان]] به [[رکوع]] رفت و آن [[نوجوان]] و [[زن]] هم به رکوع رفتند و سپس آن جوان از رکوع بلند شد و آن دو نفر هم همین کار را کردند. سپس او [[سجده]] کرد و آنها هم با او سجده کردند. من گفتم: ای عباس،[[ امر]] عظیمی است! عباس گفت: بله امر عظیمی است. آیا میدانی که اینها چه کسانی هستند؟ این جوان [[محمد بن عبد الله]] | پس از آن رو به [[کعبه]] به [[نماز]] ایستاد، پس از لحظهای [[نوجوانی]] پیش آمد و در سمت راست او ایستاد و سپس زنی آمد و پشت سر آنها ایستاد. آن [[جوان]] به [[رکوع]] رفت و آن [[نوجوان]] و [[زن]] هم به رکوع رفتند و سپس آن جوان از رکوع بلند شد و آن دو نفر هم همین کار را کردند. سپس او [[سجده]] کرد و آنها هم با او سجده کردند. من گفتم: ای عباس،[[ امر]] عظیمی است! عباس گفت: بله امر عظیمی است. آیا میدانی که اینها چه کسانی هستند؟ این جوان [[محمد بن عبد الله بن عبد المطلّب]]، برادرزاده من است و این نوجوان [[علی بن ابی طالب]]، برادرزاده دیگر من و این زن هم [[خدیجه دختر خویلد]] میباشد. | ||
برادرزادهام به من گفته است که [[پروردگار]] [[آسمانها]] و [[زمین]] به او دستور داده است که از این [[دین]] [[پیروی]] کند و به [[خدا]] قسم که در تمام [[دنیا]] کسی به غیر از این سه نفر به این دین [[عقیده]] ندارد<ref>ارشاد، ج۱، ص۳۰-۳۱ و قدیمیترین کسی که در این مورد بحث کرده است، متکلم معتزلی متقدّم، شیخ ابو جعفر اسکافی (متوفّی ۲۴۰ هق) بوده است که در کتابش: المعیار و الموازنه، ص۶۶-۷۸ با تحقیق شیخ محمودی به این مسأله پرداخته است و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه اخبار و نظرات بسیاری را از إسکافی نقل میکند و همچنین قاضی نعمان مصری (ت ۳۶۳ هق) در کتاب شرح الاخبار، ص۱۷۸-۱۹۱ به این مسأله پرداخته است.</ref>. | برادرزادهام به من گفته است که [[پروردگار]] [[آسمانها]] و [[زمین]] به او دستور داده است که از این [[دین]] [[پیروی]] کند و به [[خدا]] قسم که در تمام [[دنیا]] کسی به غیر از این سه نفر به این دین [[عقیده]] ندارد<ref>ارشاد، ج۱، ص۳۰-۳۱ و قدیمیترین کسی که در این مورد بحث کرده است، متکلم معتزلی متقدّم، شیخ ابو جعفر اسکافی (متوفّی ۲۴۰ هق) بوده است که در کتابش: المعیار و الموازنه، ص۶۶-۷۸ با تحقیق شیخ محمودی به این مسأله پرداخته است و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه اخبار و نظرات بسیاری را از إسکافی نقل میکند و همچنین قاضی نعمان مصری (ت ۳۶۳ هق) در کتاب شرح الاخبار، ص۱۷۸-۱۹۱ به این مسأله پرداخته است.</ref>. | ||
[[طبرسی]] خبر [[سرپرستی]] علی{{ع}} به وسیله [[پیامبر]]{{صل}} در ایام طفولیتش را به نقل از کتاب [[دلائل النبوة]] [[بیهقی]] | [[طبرسی]] خبر [[سرپرستی]] علی{{ع}} به وسیله [[پیامبر]]{{صل}} در ایام طفولیتش را به نقل از کتاب [[دلائل النبوة]] [[بیهقی]] که با سندی از [[ابن اسحاق]] از [[ابن جبر]] نقل شده، [[روایت]] کرده است و قبل از آن با سندی از بیهقی از [[عفیف]] کندی چنین نقل کرده است که گفت: مردی تاجر بودم و در ایام [[حجّ]] وارد [[منی]] شده بودم. [[عباس بن عبد المطلب]] نیز مرد تاجری بود. من نزد او رفته بودم تا با وی دادوستد کنم. در این حال مردی از گوشهای وارد شد و در مقابل [[کعبه]] شروع به [[نماز خواندن]] کرد. پس از آن زنی هم آمد و با وی شروع به نماز خواندن کرد و لحظهای بعد [[نوجوانی]] هم آمد و همراه او شروع به نماز خواندن کرد. گفتم: ای عباس، این چگونه [[دینی]] است؟ گفت: این شخص [[محمد بن عبد الله]] است که [[گمان]] میکند [[خداوند]] او را به [[رسالت]] برگزیده است و گنجهای [[قیصر]] و [[کسری ]](سزار و [[خسرو]]) به دست او فتح خواهد شد و این [[زن]]، همسرش [[خدیجه]]، دختر [[خویلد]] میباشد و این [[نوجوان]]، عموزادهاش، [[علی بن ابی طالب]] است که به وی [[ایمان]] آورده است. بعدها [[عفیف]] میگفت: ای کاش که به او ایمان میآوردم و در این صورت دومین مردی بودم که تابع او شده بودم<ref>إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۵.</ref>. | ||
همین خبر را [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] به نقل از کتاب المبعث [[ابن اسحاق]] و از [[تاریخ]] [[طبری]] به سه طریق و از الأبانة عکبری به چهار طریق و [[تاریخ النسوی]] و [[الماوردی]] و [[مسند ابی یعلی]] و [[یحیی بن معین]] و [[تفسیر ثعلبی]] و از [[عبد الله بن احمد بن حنبل]]<ref>مسند الامام احمد، ج۱، ص۲۰۹.</ref> با اسانید خود از عفیف کندی [[روایت]] کردهاند. عفیف [[برادر]] [[اشعث بن قیس کندی]]<ref>و قاضی نعمان آن را در شرح الاخبار، ج۱، ص۱۷۹ آورده و در آنجا چنین آمده است: به مکه آمدم تا مقداری عطر و لباس بخرم.</ref> بوده است و عباس به او گفته است: برادرزادهام به من گفته است خدایش که پرودگار [[آسمانها]] و [[زمینها]] است به او چنین دستور داده و سپس گفته است: به [[خدا]] قسم که در صفحه [[روزگار]] کسی غیر از این سه نفر به این [[دین]] [[عقیده]] ندارند. | همین خبر را [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] به نقل از کتاب المبعث [[ابن اسحاق]] و از [[تاریخ]] [[طبری]] به سه طریق و از الأبانة عکبری به چهار طریق و [[تاریخ النسوی]] و [[الماوردی]] و [[مسند ابی یعلی]] و [[یحیی بن معین]] و [[تفسیر ثعلبی]] و از [[عبد الله بن احمد بن حنبل]]<ref>مسند الامام احمد، ج۱، ص۲۰۹.</ref> با اسانید خود از عفیف کندی [[روایت]] کردهاند. عفیف [[برادر]] [[اشعث بن قیس کندی]]<ref>و قاضی نعمان آن را در شرح الاخبار، ج۱، ص۱۷۹ آورده و در آنجا چنین آمده است: به مکه آمدم تا مقداری عطر و لباس بخرم.</ref> بوده است و عباس به او گفته است: برادرزادهام به من گفته است خدایش که پرودگار [[آسمانها]] و [[زمینها]] است به او چنین دستور داده و سپس گفته است: به [[خدا]] قسم که در صفحه [[روزگار]] کسی غیر از این سه نفر به این [[دین]] [[عقیده]] ندارند. | ||