←بررسی زمینههای انحراف و فرجام بد زبیر
| خط ۲۷: | خط ۲۷: | ||
#'''[[ثروت]] هنگفت و [[دنیا]] طلبی زبیر:''' [[ثروت]] زبیر پس از وفاتش پنجاههزار [[دینار]] بود و پس از خود، هزار اسب و هزار [[غلام]] و کنیز بر جای نهاد و همچنین سرزمینهایی را در [[شهرها]] به نام خود کرد. زبیر چهار [[زن]] داشت و یکهشتم اموالش در میان چهار [[زن]] تقسیم شد که به هر [[زن]] او یک میلیون و صد هزار [[دینار]] رسید و ثروتش، سیوپنج میلیون و دویست هزار [[دینار]] تمام بود. | #'''[[ثروت]] هنگفت و [[دنیا]] طلبی زبیر:''' [[ثروت]] زبیر پس از وفاتش پنجاههزار [[دینار]] بود و پس از خود، هزار اسب و هزار [[غلام]] و کنیز بر جای نهاد و همچنین سرزمینهایی را در [[شهرها]] به نام خود کرد. زبیر چهار [[زن]] داشت و یکهشتم اموالش در میان چهار [[زن]] تقسیم شد که به هر [[زن]] او یک میلیون و صد هزار [[دینار]] رسید و ثروتش، سیوپنج میلیون و دویست هزار [[دینار]] تمام بود. | ||
#'''امتیازخواهی زبیر:''' زبیر به [[همراهی]] [[طلحه]] چند روز پس از [[بیعت]] نزد [[علی]] {{ع}} آمدند و به وی گفتند: "ای [[امیرمؤمنان]] ستمی را که در دوران [[حکومت]] [[عثمان]] بر ما رفت [[شاهد]] بودی و میدانستی که نظر [[عثمان]] بر دادن کارها بهدست [[بنیامیه]] بود. اینک که [[خداوند]] [[خلافت]] را پس از او بهدست تو سپرد ما را به [[فرمانداری]] ولایات بگمار." [[علی]] {{ع}} به آن دو فرمود: "به خواست [[خداوند]] تن دهید تا نظرم را ابراز کنم. بدانید من کسی از یارانم را در [[امانت]] خویش سهیم نمیسازم جز آنکه [[دینداری]] و امانتداریاش را بپسندم و روش و انگیزهاش را بدانم." پس آن دو با [[ناامیدی]] از نزد وی بازگشتند. | #'''امتیازخواهی زبیر:''' زبیر به [[همراهی]] [[طلحه]] چند روز پس از [[بیعت]] نزد [[علی]] {{ع}} آمدند و به وی گفتند: "ای [[امیرمؤمنان]] ستمی را که در دوران [[حکومت]] [[عثمان]] بر ما رفت [[شاهد]] بودی و میدانستی که نظر [[عثمان]] بر دادن کارها بهدست [[بنیامیه]] بود. اینک که [[خداوند]] [[خلافت]] را پس از او بهدست تو سپرد ما را به [[فرمانداری]] ولایات بگمار." [[علی]] {{ع}} به آن دو فرمود: "به خواست [[خداوند]] تن دهید تا نظرم را ابراز کنم. بدانید من کسی از یارانم را در [[امانت]] خویش سهیم نمیسازم جز آنکه [[دینداری]] و امانتداریاش را بپسندم و روش و انگیزهاش را بدانم." پس آن دو با [[ناامیدی]] از نزد وی بازگشتند. | ||
#'''[[بیعتشکنی]] زبیر:''' در جریان بیرون رفتن [[طلحه]] و زبیر بهسوی [[مکه]]، وقتی که [[طلحه]] و زبیر نزد [[علی]] {{ع}} آمدند، گفتند: "ای [[امیرمؤمنان]]، نزد تو آمدهایم تا برای رفتن به [[عمره]] کسب اجازه کنیم." [[امام علی]] {{ع}} به آنها اجازه نداد. گفتند: "مدتها به [[عمره]] نرفتهایم، به ما اجازه رفتن بده." [[علی]] {{ع}} به آنان فرمود: "بهخدا [[سوگند]] شما قصد [[عمره]] ندارید، بلکه قصد [[پیمانشکنی]] دارید. میخواهید به [[بصره]] روید." گفتند: "خدایا ما را بیامرز، ما قصدی جز [[عمره]] نداریم." [[حضرت]] به آنان فرمود: "برای من به [[خداوند]] بزرگ [[سوگند]] یاد کنید که نسبت به امور [[مسلمانان]] در کار من [[فساد]] نمیکنید و بیعتی که با من بستید، نمیشکنید و در فتنهجویی [[تلاش]] نمیکنید." آنان زبان به سوگندهایی غلیظ در آنچه از آنان خواسته بود، گشودند. [[حضرت]] در کلامی فرمود: [[مردم]] [[آگاه]] باید که زبیر پیوند [[خویشاوندی]] مرا برید و بیعتم را [[شکست]] و در برابر من [[جنگ]] به راه انداخت. او خود میداند که بر من [[ستم]] کرده است<ref>نهج البلاغه، خطبه ۱۷۴</ref>. | #'''[[بیعتشکنی]] زبیر:''' در جریان بیرون رفتن [[طلحه]] و زبیر بهسوی [[مکه]]، وقتی که [[طلحه]] و زبیر نزد [[علی]] {{ع}} آمدند، گفتند: "ای [[امیرمؤمنان]]، نزد تو آمدهایم تا برای رفتن به [[عمره]] کسب اجازه کنیم." [[امام علی]] {{ع}} به آنها اجازه نداد. گفتند: "مدتها به [[عمره]] نرفتهایم، به ما اجازه رفتن بده." [[علی]] {{ع}} به آنان فرمود: "بهخدا [[سوگند]] شما قصد [[عمره]] ندارید، بلکه قصد [[پیمانشکنی]] دارید. میخواهید به [[بصره]] روید." گفتند: "خدایا ما را بیامرز، ما قصدی جز [[عمره]] نداریم." [[حضرت]] به آنان فرمود: "برای من به [[خداوند]] بزرگ [[سوگند]] یاد کنید که نسبت به امور [[مسلمانان]] در کار من [[فساد]] نمیکنید و بیعتی که با من بستید، نمیشکنید و در فتنهجویی [[تلاش]] نمیکنید." آنان زبان به سوگندهایی غلیظ در آنچه از آنان خواسته بود، گشودند. [[حضرت]] در کلامی فرمود: [[مردم]] [[آگاه]] باید که زبیر پیوند [[خویشاوندی]] مرا برید و بیعتم را [[شکست]] و در برابر من [[جنگ]] به راه انداخت. او خود میداند که بر من [[ستم]] کرده است<ref>نهج البلاغه، خطبه ۱۷۴: {{متن حدیث|"اللَّهُمَّ إِنَّهُمَا قَطَعَانِي وَ ظَلَمَانِي وَ نَكَثَا بَيْعَتِي وَ أَلَّبَا النَّاسَ عَلَيَّ"}}</ref>. | ||
#'''زیر بار [[حق]] نرفتن با همه [[تلاش]] [[حضرت]] میر {{ع}} برای [[هدایت]] زبیر:''' به [[نقل]] از [[عبدالله بن مصعب]]، هنگامی که [[علی بن ابیطالب]] {{ع}} وارد [[بصره]] شد، [[عبدالله بن عباس]] را فرستاد و به او فرمود نزد زبیر برو، نه [[طلحه]]، زیرا زبیر نرمخوست، به وی (زبیر) [[سلام]] رسان و بگو پسرداییات به تو میگوید: "در [[حجاز]] مرا شناختی و در [[عراق]] مرا نمیشناسی؟ چه شد که از آنچه برایت [[آشکار]] بود بازگشتی"<ref>نهج البلاغه، خطبه ۳۱</ref>. [[علی]] {{ع}} به تنهایی و بدون [[زره]]، در حالیکه بر استر [[پیامبر خدا]] {{صل}} سوار بود، بدون [[سلاح]] به میدان رفت و ندا داد: "ای زبیر نزد من آی." زبیر پوشیده در [[سلاح]] نزد او آمد. [[علی]] {{ع}} به زبیر فرمود: "وای بر تو ای زبیر، چه چیزی تو را به [[قیام]] واداشت؟" گفت: "[[خون]] [[عثمان]]." [[حضرت]] فرمود: "[[خداوند]] آن را که به ریختن [[خون]] [[عثمان]] نزدیکتر بود بکشد." آنگاه [[حضرت]] او را به یاد جملهای از قول [[پیامبر]] انداخت. زبیر گفت: "استغفرالله، به [[خدا]] [[سوگند]] اگر آن را به یاد میآوردم [[قیام]] نمیکردم." [[امام علی]] {{ع}} به وی فرمود: ای زبیر بازگرد." زبیر گفت: "چگونه بازگردم اینک که کمربند [[جنگ]] بسته شدهاست، بهخدا [[سوگند]] این لکه ننگی و [[آتش]] با هم جمع شوند." زبیر از نزد [[علی]] {{ع}} بازگشت و گفت میروم. فرزندش [[عبدالله بن زبیر]] گفت: "کجا میروی؟ ما را تنها میگذاری؟" گفت: "فرزندم! [[ابوالحسن]] مطلبی را به یادم آورد که آنرا از یاد برده بودم." [[فرزند]] زبیر گفت: "نه بهخدا تو از شمشیرهای [[فرزندان عبدالمطلب]] فرار کردی، شمشیرهایی که تیز و بلند است و تنها جوانمردان برومند توان [[تحمل]] آنها را دارند. زبیر گفت: "نه بهخدا [[سوگند]] چیزی را به یاد آوردم که روزگار از یادم برده بود و من ننگ را بر [[آتش]] برگزیدم، سپس روی برگرداند و بازگشت"<ref>[[دانشنامه نهج البلاغه ج۱ (کتاب)|دانشنامه نهج البلاغه]]، ج۱، ص 435- 440.</ref>. | #'''زیر بار [[حق]] نرفتن با همه [[تلاش]] [[حضرت]] میر {{ع}} برای [[هدایت]] زبیر:''' به [[نقل]] از [[عبدالله بن مصعب]]، هنگامی که [[علی بن ابیطالب]] {{ع}} وارد [[بصره]] شد، [[عبدالله بن عباس]] را فرستاد و به او فرمود نزد زبیر برو، نه [[طلحه]]، زیرا زبیر نرمخوست، به وی (زبیر) [[سلام]] رسان و بگو پسرداییات به تو میگوید: "در [[حجاز]] مرا شناختی و در [[عراق]] مرا نمیشناسی؟ چه شد که از آنچه برایت [[آشکار]] بود بازگشتی"<ref>نهج البلاغه، خطبه ۳۱: {{متن حدیث|"فَقُلْ لَهُ يَقُولُ لَكَ ابْنُ خَالِكَ عَرَفْتَنِي بِالْحِجَازِ وَ أَنْكَرْتَنِي بِالْعِرَاقِ، فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا"}}</ref>. [[علی]] {{ع}} به تنهایی و بدون [[زره]]، در حالیکه بر استر [[پیامبر خدا]] {{صل}} سوار بود، بدون [[سلاح]] به میدان رفت و ندا داد: "ای زبیر نزد من آی." زبیر پوشیده در [[سلاح]] نزد او آمد. [[علی]] {{ع}} به زبیر فرمود: "وای بر تو ای زبیر، چه چیزی تو را به [[قیام]] واداشت؟" گفت: "[[خون]] [[عثمان]]." [[حضرت]] فرمود: "[[خداوند]] آن را که به ریختن [[خون]] [[عثمان]] نزدیکتر بود بکشد." آنگاه [[حضرت]] او را به یاد جملهای از قول [[پیامبر]] انداخت. زبیر گفت: "استغفرالله، به [[خدا]] [[سوگند]] اگر آن را به یاد میآوردم [[قیام]] نمیکردم." [[امام علی]] {{ع}} به وی فرمود: ای زبیر بازگرد." زبیر گفت: "چگونه بازگردم اینک که کمربند [[جنگ]] بسته شدهاست، بهخدا [[سوگند]] این لکه ننگی و [[آتش]] با هم جمع شوند." زبیر از نزد [[علی]] {{ع}} بازگشت و گفت میروم. فرزندش [[عبدالله بن زبیر]] گفت: "کجا میروی؟ ما را تنها میگذاری؟" گفت: "فرزندم! [[ابوالحسن]] مطلبی را به یادم آورد که آنرا از یاد برده بودم." [[فرزند]] زبیر گفت: "نه بهخدا تو از شمشیرهای [[فرزندان عبدالمطلب]] فرار کردی، شمشیرهایی که تیز و بلند است و تنها جوانمردان برومند توان [[تحمل]] آنها را دارند. زبیر گفت: "نه بهخدا [[سوگند]] چیزی را به یاد آوردم که روزگار از یادم برده بود و من ننگ را بر [[آتش]] برگزیدم، سپس روی برگرداند و بازگشت"<ref>[[دانشنامه نهج البلاغه ج۱ (کتاب)|دانشنامه نهج البلاغه]]، ج۱، ص 435- 440.</ref>. | ||
==[[فرجام بد]] زبیر== | ==[[فرجام بد]] زبیر== | ||