زبیر: تفاوت میان نسخه‌ها

۱٬۸۱۵ بایت اضافه‌شده ،  ‏۱۹ دسامبر ۲۰۱۹
خط ۲۳: خط ۲۳:


==بررسی زمینه‌های [[انحراف]] و [[فرجام بد]] زبیر==
==بررسی زمینه‌های [[انحراف]] و [[فرجام بد]] زبیر==
#'''تأثیرپذیری عمیق زبیر از پسر منحرفش [[عبدالله بن زبیر]]:''' شواهد دلالت دارد بر این‌که یکی از بزرگ‌ترین عوامل [[مخالفت]] ناگهانی زبیر نسبت به [[امام علی]] {{ع}} تأثیرپذیری او از پسرش [[عبدالله]] بود، به‌طوری که خود [[حضرت]] درباره او فرمود: "زبیر همیشه از ما [[اهل بیت]] بود تا آن زمان که [[فرزند]] نامبارک او [[عبدالله]] بزرگ شد"<ref>نهج البلاغه، حکمت  ۴۳</ref>. و این، نشان‌دهنده [[فتنه‌انگیزی]] [[عبدالله]] است.
#'''تأثیرپذیری عمیق زبیر از پسر منحرفش [[عبدالله بن زبیر]]:''' شواهد دلالت دارد بر این‌که یکی از بزرگ‌ترین عوامل [[مخالفت]] ناگهانی زبیر نسبت به [[امام علی]] {{ع}} تأثیرپذیری او از پسرش [[عبدالله]] بود، به‌طوری که خود [[حضرت]] درباره او فرمود: "زبیر همیشه از ما [[اهل بیت]] بود تا آن زمان که [[فرزند]] نامبارک او [[عبدالله]] بزرگ شد"<ref>نهج البلاغه، حکمت  ۴۳: {{متن حدیث|"مَا زَالَ الزُّبَيْرُ رَجُلًا مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ، حَتَّى نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْئُومُ، عَبْدُ اللَّه"}}</ref>. و این، نشان‌دهنده [[فتنه‌انگیزی]] [[عبدالله]] است.
#'''برتری‌جویی زبیر:''' [[حضرت امیر]] {{ع}} در شکوه‌ای از [[مخالفت]] سه گروه [[ناکثین]] ([[طلحه]] و زبیر)، [[قاسطین]] ([[معاویه]] و پیروانش) و [[مارقین]] ([[خوارج]]) این‌گونه فرمود: آن‌گاه که [[حکومت]] را در دست گرفتم گروهی [[پیمان]] شکستند و گروهی [[منحرف]] شدند و گروهی [[تجاوز]] کردند. گویا سخن [[خداوند سبحان]] را نشنیدند که می‌فرماید: "آن سرای [[آخرت]] را برای کسانی قرار می‌دهیم که در [[زمین]] خواستار [[برتری]] و [[فساد]] نیستند؛ و فرجام خوش از آن [[پرهیزکاران]] است." آری به‌خدا [[سوگند]] آن را دانستند و [[درک]] کردند، ولی [[دنیا]] در نظرشان زیبا آمد و زیورهای آن چشمانشان را گرفت<ref>[[نهج البلاغه]]، [[خطبه ۳ نهج البلاغه|خطبه ۳]]</ref>. در بیان دیگر، [[حضرت علی]] {{ع}} در توصیف [[زیاده‌خواهی]] [[طلحه]] و زبیر این‌چنین فرمودند: هر یک از آن دو امر [[خلافت]] را برای خود [[امید]] می‌برد و به‌سوی خود می‌کشید و نه همراهش. نه‌ پیوندی با [[خدا]] دارند نه وسیله‌ای تا به‌سوی او دست بلند کنند. هر یک [[کینه]] دیگری در [[دل]] دارد. زودا که پرده از آن برداشته شود. به‌خدا [[سوگند]] که اگر به آنچه می‌خواهند برسند، این یکی [[جان]] آن دیگری را بستاند و آن دیگری بر سر این یورش برد<ref>نهج البلاغه، خطبه ۱۴۸</ref>. [[شاهد]] دیگر در انگیزه‌های دنیاطلبانه [[طلحه]] و زبیر، جریان دعوای این دو بر سر امام‌جماعت شدن در [[بصره]] است. روزی در [[مسجد]] [[بصره]] برای [[نماز صبح]] [[اذان]] گفتند، [[طلحه]] خواست برای [[اقامه نماز]] به پیش رود که زبیر او را کنار زد و خواست خود [[نماز]] را با آنان اقامه کند. [[طلحه]] او را از این کار بازداشت. آن دو یکدیگر را کنار می‌زدند تا آن‌جا که نزدیک بود [[خورشید]] طلوع کند. [[مردم بصره]] فریاد برآوردند: "ای صحابیان [[رسول خدا]]، نسبت به [[نماز]]، [[خدا]] را [[خدا]] را در نظر آورید، می‌ترسیم وقت از دست بگذرد." [[عایشه]] گفت: "[[دستور]] دهید کسی جز آن دو با [[مردم]] [[نماز]] بگذارد."
#'''برتری‌جویی زبیر:''' [[حضرت امیر]] {{ع}} در شکوه‌ای از [[مخالفت]] سه گروه [[ناکثین]] ([[طلحه]] و زبیر)، [[قاسطین]] ([[معاویه]] و پیروانش) و [[مارقین]] ([[خوارج]]) این‌گونه فرمود: آن‌گاه که [[حکومت]] را در دست گرفتم گروهی [[پیمان]] شکستند و گروهی [[منحرف]] شدند و گروهی [[تجاوز]] کردند. گویا سخن [[خداوند سبحان]] را نشنیدند که می‌فرماید: "آن سرای [[آخرت]] را برای کسانی قرار می‌دهیم که در [[زمین]] خواستار [[برتری]] و [[فساد]] نیستند؛ و فرجام خوش از آن [[پرهیزکاران]] است." آری به‌خدا [[سوگند]] آن را دانستند و [[درک]] کردند، ولی [[دنیا]] در نظرشان زیبا آمد و زیورهای آن چشمانشان را گرفت<ref>[[نهج البلاغه]]، [[خطبه ۳ نهج البلاغه|خطبه ۳]]: {{متن حدیث|"فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ [فَسَقَ] قَسَطَ آخَرُونَ، كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ [حَيْثُ] يَقُولُ «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»؛ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا"}}</ref>. در بیان دیگر، [[حضرت علی]] {{ع}} در توصیف [[زیاده‌خواهی]] [[طلحه]] و زبیر این‌چنین فرمودند: هر یک از آن دو امر [[خلافت]] را برای خود [[امید]] می‌برد و به‌سوی خود می‌کشید و نه همراهش. نه‌ پیوندی با [[خدا]] دارند نه وسیله‌ای تا به‌سوی او دست بلند کنند. هر یک [[کینه]] دیگری در [[دل]] دارد. زودا که پرده از آن برداشته شود. به‌خدا [[سوگند]] که اگر به آنچه می‌خواهند برسند، این یکی [[جان]] آن دیگری را بستاند و آن دیگری بر سر این یورش برد<ref>نهج البلاغه، خطبه ۱۴۸: {{متن حدیث|"كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا يَرْجُو الْأَمْرَ لَهُ وَ يَعْطِفُهُ عَلَيْهِ دُونَ صَاحِبِهِ، لَا يَمُتَّانِ إِلَى اللَّهِ بِحَبْلٍ وَ لَا يَمُدَّانِ إِلَيْهِ بِسَبَبٍ. كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَامِلُ ضَبٍّ لِصَاحِبِهِ وَ عَمَّا قَلِيلٍ يُكْشَفُ قِنَاعُهُ بِهِ. وَ اللَّهِ لَئِنْ أَصَابُوا الَّذِي يُرِيدُونَ لَيَنْتَزِعَنَّ هَذَا نَفْسَ هَذَا وَ لَيَأْتِيَنَّ هَذَا عَلَى هَذَا. قَدْ قَامَتِ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ"}}</ref>. [[شاهد]] دیگر در انگیزه‌های دنیاطلبانه [[طلحه]] و زبیر، جریان دعوای این دو بر سر امام‌جماعت شدن در [[بصره]] است. روزی در [[مسجد]] [[بصره]] برای [[نماز صبح]] [[اذان]] گفتند، [[طلحه]] خواست برای [[اقامه نماز]] به پیش رود که زبیر او را کنار زد و خواست خود [[نماز]] را با آنان اقامه کند. [[طلحه]] او را از این کار بازداشت. آن دو یکدیگر را کنار می‌زدند تا آن‌جا که نزدیک بود [[خورشید]] طلوع کند. [[مردم بصره]] فریاد برآوردند: "ای صحابیان [[رسول خدا]]، نسبت به [[نماز]]، [[خدا]] را [[خدا]] را در نظر آورید، می‌ترسیم وقت از دست بگذرد." [[عایشه]] گفت: "[[دستور]] دهید کسی جز آن دو با [[مردم]] [[نماز]] بگذارد."
#'''[[ثروت]] هنگفت و [[دنیا]] طلبی زبیر:''' [[ثروت]] زبیر پس از وفاتش پنجاه‌هزار [[دینار]] بود و پس از خود، هزار اسب و هزار [[غلام]] و کنیز بر جای نهاد و هم‌چنین سرزمین‌هایی را در [[شهرها]] به نام خود کرد. زبیر چهار [[زن]] داشت و یک‌هشتم اموالش در میان چهار [[زن]] تقسیم شد که به هر [[زن]] او یک میلیون و صد هزار [[دینار]] رسید و ثروتش، سی‌وپنج میلیون و دویست هزار [[دینار]] تمام بود.
#'''[[ثروت]] هنگفت و [[دنیا]] طلبی زبیر:''' [[ثروت]] زبیر پس از وفاتش پنجاه‌هزار [[دینار]] بود و پس از خود، هزار اسب و هزار [[غلام]] و کنیز بر جای نهاد و هم‌چنین سرزمین‌هایی را در [[شهرها]] به نام خود کرد. زبیر چهار [[زن]] داشت و یک‌هشتم اموالش در میان چهار [[زن]] تقسیم شد که به هر [[زن]] او یک میلیون و صد هزار [[دینار]] رسید و ثروتش، سی‌وپنج میلیون و دویست هزار [[دینار]] تمام بود.
#'''امتیازخواهی زبیر:''' زبیر به [[همراهی]] [[طلحه]] چند روز پس از [[بیعت]] نزد [[علی]] {{ع}} آمدند و به وی گفتند: "ای [[امیرمؤمنان]] ستمی را که در دوران [[حکومت]] [[عثمان]] بر ما رفت [[شاهد]] بودی و می‌دانستی که نظر [[عثمان]] بر دادن کارها به‌دست [[بنی‌امیه]] بود. اینک که [[خداوند]] [[خلافت]] را پس از او به‌دست تو سپرد ما را به [[فرمانداری]] ولایات بگمار." [[علی]] {{ع}} به آن‌ دو فرمود: "به خواست [[خداوند]] تن دهید تا نظرم را ابراز کنم. بدانید من کسی از یارانم را در [[امانت]] خویش سهیم نمی‌سازم جز آن‌که [[دین‌داری]] و امانت‌داری‌اش را بپسندم و روش و انگیزه‌اش را بدانم." پس آن دو با [[ناامیدی]] از نزد وی بازگشتند.
#'''امتیازخواهی زبیر:''' زبیر به [[همراهی]] [[طلحه]] چند روز پس از [[بیعت]] نزد [[علی]] {{ع}} آمدند و به وی گفتند: "ای [[امیرمؤمنان]] ستمی را که در دوران [[حکومت]] [[عثمان]] بر ما رفت [[شاهد]] بودی و می‌دانستی که نظر [[عثمان]] بر دادن کارها به‌دست [[بنی‌امیه]] بود. اینک که [[خداوند]] [[خلافت]] را پس از او به‌دست تو سپرد ما را به [[فرمانداری]] ولایات بگمار." [[علی]] {{ع}} به آن‌ دو فرمود: "به خواست [[خداوند]] تن دهید تا نظرم را ابراز کنم. بدانید من کسی از یارانم را در [[امانت]] خویش سهیم نمی‌سازم جز آن‌که [[دین‌داری]] و امانت‌داری‌اش را بپسندم و روش و انگیزه‌اش را بدانم." پس آن دو با [[ناامیدی]] از نزد وی بازگشتند.
#'''[[بیعت‌شکنی]] زبیر:''' در جریان بیرون رفتن [[طلحه]] و زبیر به‌سوی [[مکه]]، وقتی که [[طلحه]] و زبیر نزد [[علی]] {{ع}} آمدند، گفتند: "ای [[امیرمؤمنان]]، نزد تو آمده‌ایم تا برای رفتن به [[عمره]] کسب اجازه کنیم." [[امام علی]] {{ع}} به آن‌ها اجازه نداد. گفتند: "مدت‌ها به [[عمره]] نرفته‌ایم، به ما اجازه رفتن بده." [[علی]] {{ع}} به آنان فرمود: "به‌خدا [[سوگند]] شما قصد [[عمره]] ندارید، بلکه قصد [[پیمان‌شکنی]] دارید. می‌خواهید به [[بصره]] روید." گفتند: "خدایا ما را بیامرز، ما قصدی جز [[عمره]] نداریم." [[حضرت]] به آنان فرمود: "برای من به [[خداوند]] بزرگ [[سوگند]] یاد کنید که نسبت به امور [[مسلمانان]] در کار من [[فساد]] نمی‌کنید و بیعتی که با من بستید، نمی‌شکنید و در فتنه‌جویی [[تلاش]] نمی‌کنید." آنان زبان به سوگندهایی غلیظ در آنچه از آنان خواسته بود، گشودند. [[حضرت]] در کلامی فرمود: [[مردم]] [[آگاه]] باید که زبیر پیوند [[خویشاوندی]] مرا برید و بیعتم را [[شکست]] و در برابر من [[جنگ]] به راه انداخت. او خود می‌داند که بر من [[ستم]] کرده است<ref>نهج البلاغه، خطبه ۱۷۴</ref>.
#'''[[بیعت‌شکنی]] زبیر:''' در جریان بیرون رفتن [[طلحه]] و زبیر به‌سوی [[مکه]]، وقتی که [[طلحه]] و زبیر نزد [[علی]] {{ع}} آمدند، گفتند: "ای [[امیرمؤمنان]]، نزد تو آمده‌ایم تا برای رفتن به [[عمره]] کسب اجازه کنیم." [[امام علی]] {{ع}} به آن‌ها اجازه نداد. گفتند: "مدت‌ها به [[عمره]] نرفته‌ایم، به ما اجازه رفتن بده." [[علی]] {{ع}} به آنان فرمود: "به‌خدا [[سوگند]] شما قصد [[عمره]] ندارید، بلکه قصد [[پیمان‌شکنی]] دارید. می‌خواهید به [[بصره]] روید." گفتند: "خدایا ما را بیامرز، ما قصدی جز [[عمره]] نداریم." [[حضرت]] به آنان فرمود: "برای من به [[خداوند]] بزرگ [[سوگند]] یاد کنید که نسبت به امور [[مسلمانان]] در کار من [[فساد]] نمی‌کنید و بیعتی که با من بستید، نمی‌شکنید و در فتنه‌جویی [[تلاش]] نمی‌کنید." آنان زبان به سوگندهایی غلیظ در آنچه از آنان خواسته بود، گشودند. [[حضرت]] در کلامی فرمود: [[مردم]] [[آگاه]] باید که زبیر پیوند [[خویشاوندی]] مرا برید و بیعتم را [[شکست]] و در برابر من [[جنگ]] به راه انداخت. او خود می‌داند که بر من [[ستم]] کرده است<ref>نهج البلاغه، خطبه ۱۷۴</ref>.
#'''زیر بار [[حق]] نرفتن با همه [[تلاش]] [[حضرت]] میر {{ع}} برای [[هدایت]] زبیر:''' به [[نقل]] از [[عبدالله بن مصعب]]، هنگامی که [[علی بن ابی‌طالب]] {{ع}} وارد [[بصره]] شد، [[عبدالله بن عباس]] را فرستاد و به او فرمود نزد زبیر برو، نه [[طلحه]]، زیرا زبیر نرم‌خوست، به وی (زبیر) [[سلام]] رسان و بگو پسردایی‌ات به تو می‌گوید: "در [[حجاز]] مرا شناختی و در [[عراق]] مرا نمی‌شناسی؟ چه شد که از آنچه برایت [[آشکار]] بود بازگشتی"<ref>نهج البلاغه، خطبه ۳۱</ref>. [[علی]] {{ع}} به تنهایی و بدون [[زره]]، در حالی‌که بر استر [[پیامبر خدا]] {{صل}} سوار بود، بدون [[سلاح]] به میدان رفت و ندا داد: "ای زبیر نزد من آی." زبیر پوشیده در [[سلاح]] نزد او آمد. [[علی]] {{ع}} به زبیر فرمود: "وای بر تو ای زبیر، چه چیزی تو را به [[قیام]] واداشت؟" گفت: "[[خون]] [[عثمان]]." [[حضرت]] فرمود: "[[خداوند]] آن را که به ریختن [[خون]] [[عثمان]] نزدیک‌تر بود بکشد." آن‌گاه [[حضرت]] او را به یاد جمله‌ای از قول [[پیامبر]] انداخت. زبیر گفت: "استغفرالله، به [[خدا]] [[سوگند]] اگر آن را به یاد می‌آوردم [[قیام]] نمی‌کردم." [[امام علی]] {{ع}} به وی فرمود: ای زبیر بازگرد." زبیر گفت: "چگونه بازگردم اینک که کمربند [[جنگ]] بسته شده‌است، به‌خدا [[سوگند]] این لکه ننگی و [[آتش]] با هم جمع شوند." زبیر از نزد [[علی]] {{ع}} بازگشت و گفت می‌روم. فرزندش [[عبدالله بن زبیر]] گفت: "کجا می‌روی؟ ما را تنها می‌گذاری؟" گفت: "فرزندم! [[ابوالحسن]] مطلبی را به یادم آورد که آن‌را از یاد برده بودم." [[فرزند]] زبیر گفت: "نه به‌خدا تو از شمشیرهای [[فرزندان عبدالمطلب]] فرار کردی، شمشیرهایی که تیز و بلند است و تنها جوان‌مردان برومند توان [[تحمل]] آن‌ها را دارند. زبیر گفت: "نه به‌خدا [[سوگند]] چیزی را به یاد آوردم که روزگار از یادم برده بود و من ننگ را بر [[آتش]] برگزیدم، سپس روی برگرداند و بازگشت"<ref>[[دانشنامه نهج البلاغه ج۱ (کتاب)|دانشنامه نهج البلاغه]]، ج۱، ص 435- 440.</ref>.
#'''زیر بار [[حق]] نرفتن با همه [[تلاش]] [[حضرت]] میر {{ع}} برای [[هدایت]] زبیر:''' به [[نقل]] از [[عبدالله بن مصعب]]، هنگامی که [[علی بن ابی‌طالب]] {{ع}} وارد [[بصره]] شد، [[عبدالله بن عباس]] را فرستاد و به او فرمود نزد زبیر برو، نه [[طلحه]]، زیرا زبیر نرم‌خوست، به وی (زبیر) [[سلام]] رسان و بگو پسردایی‌ات به تو می‌گوید: "در [[حجاز]] مرا شناختی و در [[عراق]] مرا نمی‌شناسی؟ چه شد که از آنچه برایت [[آشکار]] بود بازگشتی"<ref>نهج البلاغه، خطبه ۳۱</ref>. [[علی]] {{ع}} به تنهایی و بدون [[زره]]، در حالی‌که بر استر [[پیامبر خدا]] {{صل}} سوار بود، بدون [[سلاح]] به میدان رفت و ندا داد: "ای زبیر نزد من آی." زبیر پوشیده در [[سلاح]] نزد او آمد. [[علی]] {{ع}} به زبیر فرمود: "وای بر تو ای زبیر، چه چیزی تو را به [[قیام]] واداشت؟" گفت: "[[خون]] [[عثمان]]." [[حضرت]] فرمود: "[[خداوند]] آن را که به ریختن [[خون]] [[عثمان]] نزدیک‌تر بود بکشد." آن‌گاه [[حضرت]] او را به یاد جمله‌ای از قول [[پیامبر]] انداخت. زبیر گفت: "استغفرالله، به [[خدا]] [[سوگند]] اگر آن را به یاد می‌آوردم [[قیام]] نمی‌کردم." [[امام علی]] {{ع}} به وی فرمود: ای زبیر بازگرد." زبیر گفت: "چگونه بازگردم اینک که کمربند [[جنگ]] بسته شده‌است، به‌خدا [[سوگند]] این لکه ننگی و [[آتش]] با هم جمع شوند." زبیر از نزد [[علی]] {{ع}} بازگشت و گفت می‌روم. فرزندش [[عبدالله بن زبیر]] گفت: "کجا می‌روی؟ ما را تنها می‌گذاری؟" گفت: "فرزندم! [[ابوالحسن]] مطلبی را به یادم آورد که آن‌را از یاد برده بودم." [[فرزند]] زبیر گفت: "نه به‌خدا تو از شمشیرهای [[فرزندان عبدالمطلب]] فرار کردی، شمشیرهایی که تیز و بلند است و تنها جوان‌مردان برومند توان [[تحمل]] آن‌ها را دارند. زبیر گفت: "نه به‌خدا [[سوگند]] چیزی را به یاد آوردم که روزگار از یادم برده بود و من ننگ را بر [[آتش]] برگزیدم، سپس روی برگرداند و بازگشت"<ref>[[دانشنامه نهج البلاغه ج۱ (کتاب)|دانشنامه نهج البلاغه]]، ج۱، ص 435- 440.</ref>.
==[[فرجام بد]] زبیر==
==[[فرجام بد]] زبیر==
*به [[نقل]] از [[مروان بن حکم]] زبیر به‌سمت [[مدینه]] فرار کرد تا به وادی السباع رسید. اَحنَف صدایش را بلند کرد و گفت با زبیر چه کنیم؟ او میان دو گروه از [[مسلمانان]] [[فتنه]] ایجاد کرد تا این‌که برخی برخی دیگر را کشتند و اینک می‌خواهد به خانواده‌اش بپیوندد. ابن جرموز این سخن را شنید و به دنبال زبیر رفت. مردی از [[قبیله]] مجاشع نیز به دنبال او رفت تا این‌که این دو تن به او رسیدند. زبیر چون آن دو را دید، آن‌ها را از کشتن خویش برحذر داشت. آنان گفتند: ای [[حواری]] [[پیامبر خدا]]، تو در امان مایی و کسی به تو دست نمی‌یابد."
*به [[نقل]] از [[مروان بن حکم]] زبیر به‌سمت [[مدینه]] فرار کرد تا به وادی السباع رسید. اَحنَف صدایش را بلند کرد و گفت با زبیر چه کنیم؟ او میان دو گروه از [[مسلمانان]] [[فتنه]] ایجاد کرد تا این‌که برخی برخی دیگر را کشتند و اینک می‌خواهد به خانواده‌اش بپیوندد. ابن جرموز این سخن را شنید و به دنبال زبیر رفت. مردی از [[قبیله]] مجاشع نیز به دنبال او رفت تا این‌که این دو تن به او رسیدند. زبیر چون آن دو را دید، آن‌ها را از کشتن خویش برحذر داشت. آنان گفتند: ای [[حواری]] [[پیامبر خدا]]، تو در امان مایی و کسی به تو دست نمی‌یابد."
۱۲۹٬۵۰۹

ویرایش