جز
جایگزینی متن - 'ابیطالب' به 'ابیطالب'
(←مقدمه) |
جز (جایگزینی متن - 'ابیطالب' به 'ابیطالب') |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
==مقدمه== | ==مقدمه== | ||
او فرزند [[عباس عموی پیامبر اسلام]]{{صل}} و پسر عموی [[علی بن | او فرزند [[عباس عموی پیامبر اسلام]]{{صل}} و پسر عموی [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} است. وی دارای [[فضائل]] زیادی بوده و مخصوصاً از نظر [[علم]] و [[دانش]] در میان [[صحابه]] و [[یاران پیامبر]]{{صل}} بینظیر بود. | ||
[[عبدالله]] سه سال [[قبل از هجرت]] در ایامی که [[پیامبر]]{{صل}} و [[بنی هاشم]] در [[شعب]] [[ابی طالب]] در محاصره بودند، در شعب متولد شد<ref>رجال، شیخ طوسی، ص۴۲؛ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۳، ص۹۳۳.</ref>. پس از [[تولد]]، او را به حضور پیامبر{{صل}} آوردند و [[حضرت]] با آب دهان [[مبارک]] خود کامش را برداشت و دربارهاش [[دعا]] فرمود<ref>اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۸۷. در حالی که پدرش هنوز مسلمان نبود؟! بعید نیست این خبر از اخباری باشد که در عهد [[عباسیان]] برای چاپلوسی درباره آنان ساخته شده باشد. (یوسفی غروی)</ref>. | [[عبدالله]] سه سال [[قبل از هجرت]] در ایامی که [[پیامبر]]{{صل}} و [[بنی هاشم]] در [[شعب]] [[ابی طالب]] در محاصره بودند، در شعب متولد شد<ref>رجال، شیخ طوسی، ص۴۲؛ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۳، ص۹۳۳.</ref>. پس از [[تولد]]، او را به حضور پیامبر{{صل}} آوردند و [[حضرت]] با آب دهان [[مبارک]] خود کامش را برداشت و دربارهاش [[دعا]] فرمود<ref>اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۸۷. در حالی که پدرش هنوز مسلمان نبود؟! بعید نیست این خبر از اخباری باشد که در عهد [[عباسیان]] برای چاپلوسی درباره آنان ساخته شده باشد. (یوسفی غروی)</ref>. | ||
| خط ۳۲: | خط ۳۲: | ||
از [[ابن عباس]] پرسیدند: مصداق [[فضل]] و [[رحمت خدا]] در این [[آیه]] {{متن قرآن|قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ}}<ref>«بگو: به بخشش خداوند و به بخشایش وی- آری، به آن- باید شاد گردند، این از آنچه فراهم میآورند بهتر است» سوره یونس، آیه ۵۸.</ref> چیست؟ گفت: "منظور از فضل [[خدا]]، [[رسول اکرم]]{{صل}} و منظور از رحمت خدا [[علی]]{{ع}} است<ref>تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۴۲۷.</ref>. | از [[ابن عباس]] پرسیدند: مصداق [[فضل]] و [[رحمت خدا]] در این [[آیه]] {{متن قرآن|قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ}}<ref>«بگو: به بخشش خداوند و به بخشایش وی- آری، به آن- باید شاد گردند، این از آنچه فراهم میآورند بهتر است» سوره یونس، آیه ۵۸.</ref> چیست؟ گفت: "منظور از فضل [[خدا]]، [[رسول اکرم]]{{صل}} و منظور از رحمت خدا [[علی]]{{ع}} است<ref>تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۴۲۷.</ref>. | ||
همچنین از او پرسیدند: منظور خدا از [[صالح]] المؤمنین در آیه {{متن قرآن|وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ}}<ref>«اگر شما دو زن به درگاه خداوند توبه کنید (بسی شایسته است) چرا که به راستی دلتان برگشته است و اگر از هم در برابر پیامبر پشتیبانی کنید بیگمان خداوند و جبرئیل و (آن) مؤمن شایسته ، یار اویند و فرشتگان هم پس از آن پشتیبان ویاند» سوره تحریم، آیه ۴.</ref> کیست؟ گفت: "و همانا او [[علی بن | همچنین از او پرسیدند: منظور خدا از [[صالح]] المؤمنین در آیه {{متن قرآن|وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ}}<ref>«اگر شما دو زن به درگاه خداوند توبه کنید (بسی شایسته است) چرا که به راستی دلتان برگشته است و اگر از هم در برابر پیامبر پشتیبانی کنید بیگمان خداوند و جبرئیل و (آن) مؤمن شایسته ، یار اویند و فرشتگان هم پس از آن پشتیبان ویاند» سوره تحریم، آیه ۴.</ref> کیست؟ گفت: "و همانا او [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} است"<ref>تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۴۲۵.</ref>. | ||
[[مقام علمی]] [[ابن عباس]] به جایی رسیده بود که در میان [[صحابه]] منکر نداشت و هرگاه [[فقها]] درباره [[آیه]] یا [[روایت]] و حکمی [[اختلاف]] میکردند، پس از بحث زیاد به گفته او برمیگشتند<ref>اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۸۷.</ref> تا جایی که [[محمد حنفیه]] پسر [[امیرمؤمنان]] هنگام [[مرگ]] [[عبدالله]] چنین گفت: "امروز عالم ربانی این [[امت]] از [[دنیا]] رفت"<ref>{{عربی|"اليوم مات رباني هذه الامة"}}؛ معجم رجال الحدیث، خویی، ج۱۱، ص۲۴۵.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۳۷۷-۳۷۸.</ref> | [[مقام علمی]] [[ابن عباس]] به جایی رسیده بود که در میان [[صحابه]] منکر نداشت و هرگاه [[فقها]] درباره [[آیه]] یا [[روایت]] و حکمی [[اختلاف]] میکردند، پس از بحث زیاد به گفته او برمیگشتند<ref>اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۸۷.</ref> تا جایی که [[محمد حنفیه]] پسر [[امیرمؤمنان]] هنگام [[مرگ]] [[عبدالله]] چنین گفت: "امروز عالم ربانی این [[امت]] از [[دنیا]] رفت"<ref>{{عربی|"اليوم مات رباني هذه الامة"}}؛ معجم رجال الحدیث، خویی، ج۱۱، ص۲۴۵.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۳۷۷-۳۷۸.</ref> | ||
| خط ۴۳: | خط ۴۳: | ||
همچنین او از رسول خدا{{صل}} نقل کرده که فرمود: "در [[قرآن]] جایی نیست که عبارت {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا}}<ref>«ای مؤمنان! (به پیامبر) نگویید با ما مدارا کن ، بگویید: در کار ما بنگر، و سخن نیوش باشید و کافران عذابی دردناک خواهند داشت» سوره بقره، آیه ۱۰۴.</ref> آمده باشد مگر اینکه [[علی]]{{ع}} شریفترین مصداق آن و [[امیر]] آنان است. در حالی که به تمام [[اصحاب]] در [[آیات]] مختلف [[عتاب]] شده، اما از علی{{ع}} جز به خیر یاد نشده است"<ref>تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۴۳۰.</ref>. | همچنین او از رسول خدا{{صل}} نقل کرده که فرمود: "در [[قرآن]] جایی نیست که عبارت {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا}}<ref>«ای مؤمنان! (به پیامبر) نگویید با ما مدارا کن ، بگویید: در کار ما بنگر، و سخن نیوش باشید و کافران عذابی دردناک خواهند داشت» سوره بقره، آیه ۱۰۴.</ref> آمده باشد مگر اینکه [[علی]]{{ع}} شریفترین مصداق آن و [[امیر]] آنان است. در حالی که به تمام [[اصحاب]] در [[آیات]] مختلف [[عتاب]] شده، اما از علی{{ع}} جز به خیر یاد نشده است"<ref>تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۴۳۰.</ref>. | ||
خود او [[نقل]] میکند: نزد [[رسول خدا]] بودیم که [[علی بن | خود او [[نقل]] میکند: نزد [[رسول خدا]] بودیم که [[علی بن ابیطالب]] به نزد ما آمد. در این هنگام [[رسول اکرم]] رو به علی کرد و فرمود: همانا تو زیبای ناشناخته آنان هستی<ref>{{عربی|"انك عبقريهم"}}اشاره دارد به آیه ۷۶ سوره الرحمن.</ref>.<ref>تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۳۲۹.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۳۷۸-۳۷۹.</ref> | ||
==[[همدلی]] [[ابن عباس]] با [[امیرالمؤمنین]]{{ع}}== | ==[[همدلی]] [[ابن عباس]] با [[امیرالمؤمنین]]{{ع}}== | ||
| خط ۶۴: | خط ۶۴: | ||
[[ارتباط]] [[عبدالله بن عباس]] با [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} به قدری نزدیک بوده است که [[حضرت امیر]]{{ع}} [[خطبه]] شقشقیۀ<ref>شقشقیه: چیزی است مثل شش (ریه) که شتر هنگام هیجانی شدن و عصبانی شدن از دهانش خارج میکند تا مردم از او دور شوند. اما امام{{ع}} سخن خود را به شقشقیه شتر تشبیه فرموده است تا عمق حزن و ناراحتی خود را بیان کند که در نهایت به دلیل فاصله افتادن میان سخنرانی امام{{ع}} به وسیله نامه مردی عراقی، به آرامش و سکون منتهی شد.</ref> خود را که سراسر [[انتقاد]] از غاصبین [[حق]] خود است، تنها در حضور [[عبدالله]] بیان کردند و این موضوع یکی از موارد [[تقرب]] داشتن عبدالله بن آن [[حضرت]] است<ref>علل الشرایع، شیخ صدوق، ج۱، ص۵۰۱؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۲۸۵. ابان بن تغلب از عکرمه و او از عبدالله بن عباس نقل میکند که در حضور امیرالمؤمنین{{ع}} بودم و از خلافت یاد کردم. حضرت فرمودند: آگاه باش! به خدا سوگند، پسر ابوقحافه (ابوبکر) خلافت را مانند پیراهنی در بر خود کرد، در حالی که میدانست موقعیت من مانند موقعیت قطب است به سنگ آسیا. علوم و معارف از سرچشمه من همچون سیل سرازیر میشوند و هیچ پرندهای در فضای علم به اوج من نمیرسد. پس جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهی کرد. و در کار خویش اندیشیدم که آیا با دست بریده (نداشتن سپاه و یاور) حمله کرده و حق خویش را مطالبه کنم یا آنکه بر تاریکی گمراهی صبر کنم! آن گمراهی که در آن نوباوگان، پژمرده و پیران، فرسوده میشوند. مؤمن رنج میکشد تا به لقاء پروردگارش میپیوندد. پس دیدم صبر کردن بر این شدت ظلمت از خردمندی است، پس صبر کردم در حالی که در چشمم خاشاک بود و آزارم میداد و در گلویم استخوان بود که عیش مرا تیره و تار کرده بود. میراث خود (خلافت) را تاراج شده میدیدم، تا اینکه اولی راه خود را به پایان رسانید و به خانه ابدی شتافت و پیش از مردنش، خلافت را به آغوش پسر خطاب انداخت؛ عجبا که او در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را طلب میکرد ولی وقتی چند روز از عمرش مانده بود، خلافت را برای عمر وصیت میکرد و بدین ترتیب خلافت را در جای سنگلاخ و ناهمواری قرار داد. خلیفه بعدی تند سخن بود و زخم زبان داشت؛ ملاقات با وی رنجآور بود، اشتباهاتش در مسائل دینی بسیار و عذرخواهیاش در آنچه به غلط فتوا میداد، بیشمار بود. پس صاحب این طبیعت با غلظت، چون سوار ناقه سرکش است که رام نشده باشد؛ اگر مهار آن ناقه را بکشد تا سر بالا کند، از رفتار ایستاده و دیگر حرکت نمیکند و اگر مهارش را رها کند و آن را به حال خود واگذارد، راکبش را در پرتگاه خواهد انداخت. پس قسم به بقاء حق عزوجل که مردم در زمان او به حالات دگرگون و راه رفتن در عرض طریق بیاستقامت و گرفتاریها مبتلا شدند و او با دو نفر دیگر که بردن نامشان زشت است، عامل چه نابسامانیها بودند. پس من هم در این مدت طولانی صبر کردم و با سختی و محنت و غم هم آغوش بودم تا زمانی که ابن خطاب نیز درگذشت و راه خود را پیمود و خلافت را در میان جماعتی قرار داد که مرا هم یکی از آنان گمان کرد. پس خدایا! از تو یاری میطلبم از شر شورایی که تشکیل شد. چگونه مردم مرا با نفر اول آنها (ابوبکر) برابر کردند تا جایی که امروز با این افراد شوری هم ردیف شدم. پس یکی از آن پنج نفر سعد بن وقاص به خاطر کینهای که از من در دل داشت، دست از حق شست و به راه باطل گام نهاد و دیگری عبدالرحمن بن عوف به خاطر خویش بودن خود با عثمان از من اعراض کرد تا اینکه (در نهایت) سوم ایشان (عثمان) برخاست و مقام خلافت را به ناحق اشغال کرد، در حالی که هر دو جانب خود را بار کرد (بیت المال را حیف و میل کرد)؛ مانند شتری که به واسطه کثرت آشامیدن، هر دو جانبش بر آمده باشد. فرزندان پدرش (بنی امیه و خویشان عثمان) با او یار و یاور شدند و مال خدا را میخوردند مانند خوردن شتری که علفهای سبز بهاری را با میل میخورد تا اینکه بالاخره کردار و عملش سبب سرعت در قتل او شد و پری شکم، او را به رو انداخت. پس از کشته شدن عثمان هیچ چیز مرا به صدمه نینداخت مگر اینکه مردم همچون موی گردن کفتار به دورم ریخته، از همه طرف به من هجوم آوردند، به طوری که از کثرت ازدحام، حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و دو طرف جامه و ردای من پاره شد تا این که بیعت آنان را قبول کرده و به امر خلافت مشغول شدم ولی جمعی (مانند طلحه و زبیر و...) بیعتشان را شکستند و گروهی دیگر فاسق شده و جماعتی دیگر از زیر بار بیعتم خارج شدند؛ گویا اینان کلام خدا را نشنیدهاند: {{متن قرآن|تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین}}؛ ما آن خانه آخرت «بهشت ابدی» را برای آنان که در زمین اراده علو و فساد و سرکشی ندارند، قرار دادهایم و حسن عاقب مخصوص پرهیزکاران است. آری، به خدا سوگند این آیه را شنیده و حفظ کردهاند و لکن دنیا در چشمهای آنان آراسته شده و زینت آن ایشان را فریفته است. آگاه باشید! سوگند به خدایی که دانه را شکافته و انسان را خلق کرده، اگر حضور حاضرین نبود و یاری نمیکردند که حجت تمام شود و اگر نبود عهدی که خدای عزوجل از دانایان گرفته است تا بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم راضی نشوند، هر آینه، ریسمان و مهار شتر (خلافت) را بر کوهان آن میانداختم و آخر خلافت را به کاسه اول آن آب میدادم! (مانند ایام گذشته از این خلافت چشمپوشی میکردم). محققا فهمیدهاید که دنیای شما نزد من، بیمقدارتر از عطسه یک بز ماده است. راوی (عبدالله بن عباس) گوید: کلام حضرت که به اینجا رسید، شخصی از اهل عراق نامهای به آن حضرت داد. امام کلام خود را قطع کرد و نامه را از او گرفت به ایشان گفتم: کاش سخنانتان را ادامه میدادید. حضرت فرمود: ای ابن عباس، آن زمان که گرم سخن بودم و واقعیات را بیان میکردم، دور شد، گویا آن سخنان شقشقه شتری بود و باز در جای خود آرام و قرار گرفت. ابن عباس میگوید: به خدا سوگند، اندوهگین نشدهام بر هیچ کلامی مثل اندوه قطع شدن کلام امیرالمؤمنین{{ع}} که به آنجایی که حضرت میخواستند آن را برسانند، نرسید.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۳۷۳-۳۷۴.</ref> | [[ارتباط]] [[عبدالله بن عباس]] با [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} به قدری نزدیک بوده است که [[حضرت امیر]]{{ع}} [[خطبه]] شقشقیۀ<ref>شقشقیه: چیزی است مثل شش (ریه) که شتر هنگام هیجانی شدن و عصبانی شدن از دهانش خارج میکند تا مردم از او دور شوند. اما امام{{ع}} سخن خود را به شقشقیه شتر تشبیه فرموده است تا عمق حزن و ناراحتی خود را بیان کند که در نهایت به دلیل فاصله افتادن میان سخنرانی امام{{ع}} به وسیله نامه مردی عراقی، به آرامش و سکون منتهی شد.</ref> خود را که سراسر [[انتقاد]] از غاصبین [[حق]] خود است، تنها در حضور [[عبدالله]] بیان کردند و این موضوع یکی از موارد [[تقرب]] داشتن عبدالله بن آن [[حضرت]] است<ref>علل الشرایع، شیخ صدوق، ج۱، ص۵۰۱؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۲۸۵. ابان بن تغلب از عکرمه و او از عبدالله بن عباس نقل میکند که در حضور امیرالمؤمنین{{ع}} بودم و از خلافت یاد کردم. حضرت فرمودند: آگاه باش! به خدا سوگند، پسر ابوقحافه (ابوبکر) خلافت را مانند پیراهنی در بر خود کرد، در حالی که میدانست موقعیت من مانند موقعیت قطب است به سنگ آسیا. علوم و معارف از سرچشمه من همچون سیل سرازیر میشوند و هیچ پرندهای در فضای علم به اوج من نمیرسد. پس جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهی کرد. و در کار خویش اندیشیدم که آیا با دست بریده (نداشتن سپاه و یاور) حمله کرده و حق خویش را مطالبه کنم یا آنکه بر تاریکی گمراهی صبر کنم! آن گمراهی که در آن نوباوگان، پژمرده و پیران، فرسوده میشوند. مؤمن رنج میکشد تا به لقاء پروردگارش میپیوندد. پس دیدم صبر کردن بر این شدت ظلمت از خردمندی است، پس صبر کردم در حالی که در چشمم خاشاک بود و آزارم میداد و در گلویم استخوان بود که عیش مرا تیره و تار کرده بود. میراث خود (خلافت) را تاراج شده میدیدم، تا اینکه اولی راه خود را به پایان رسانید و به خانه ابدی شتافت و پیش از مردنش، خلافت را به آغوش پسر خطاب انداخت؛ عجبا که او در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را طلب میکرد ولی وقتی چند روز از عمرش مانده بود، خلافت را برای عمر وصیت میکرد و بدین ترتیب خلافت را در جای سنگلاخ و ناهمواری قرار داد. خلیفه بعدی تند سخن بود و زخم زبان داشت؛ ملاقات با وی رنجآور بود، اشتباهاتش در مسائل دینی بسیار و عذرخواهیاش در آنچه به غلط فتوا میداد، بیشمار بود. پس صاحب این طبیعت با غلظت، چون سوار ناقه سرکش است که رام نشده باشد؛ اگر مهار آن ناقه را بکشد تا سر بالا کند، از رفتار ایستاده و دیگر حرکت نمیکند و اگر مهارش را رها کند و آن را به حال خود واگذارد، راکبش را در پرتگاه خواهد انداخت. پس قسم به بقاء حق عزوجل که مردم در زمان او به حالات دگرگون و راه رفتن در عرض طریق بیاستقامت و گرفتاریها مبتلا شدند و او با دو نفر دیگر که بردن نامشان زشت است، عامل چه نابسامانیها بودند. پس من هم در این مدت طولانی صبر کردم و با سختی و محنت و غم هم آغوش بودم تا زمانی که ابن خطاب نیز درگذشت و راه خود را پیمود و خلافت را در میان جماعتی قرار داد که مرا هم یکی از آنان گمان کرد. پس خدایا! از تو یاری میطلبم از شر شورایی که تشکیل شد. چگونه مردم مرا با نفر اول آنها (ابوبکر) برابر کردند تا جایی که امروز با این افراد شوری هم ردیف شدم. پس یکی از آن پنج نفر سعد بن وقاص به خاطر کینهای که از من در دل داشت، دست از حق شست و به راه باطل گام نهاد و دیگری عبدالرحمن بن عوف به خاطر خویش بودن خود با عثمان از من اعراض کرد تا اینکه (در نهایت) سوم ایشان (عثمان) برخاست و مقام خلافت را به ناحق اشغال کرد، در حالی که هر دو جانب خود را بار کرد (بیت المال را حیف و میل کرد)؛ مانند شتری که به واسطه کثرت آشامیدن، هر دو جانبش بر آمده باشد. فرزندان پدرش (بنی امیه و خویشان عثمان) با او یار و یاور شدند و مال خدا را میخوردند مانند خوردن شتری که علفهای سبز بهاری را با میل میخورد تا اینکه بالاخره کردار و عملش سبب سرعت در قتل او شد و پری شکم، او را به رو انداخت. پس از کشته شدن عثمان هیچ چیز مرا به صدمه نینداخت مگر اینکه مردم همچون موی گردن کفتار به دورم ریخته، از همه طرف به من هجوم آوردند، به طوری که از کثرت ازدحام، حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و دو طرف جامه و ردای من پاره شد تا این که بیعت آنان را قبول کرده و به امر خلافت مشغول شدم ولی جمعی (مانند طلحه و زبیر و...) بیعتشان را شکستند و گروهی دیگر فاسق شده و جماعتی دیگر از زیر بار بیعتم خارج شدند؛ گویا اینان کلام خدا را نشنیدهاند: {{متن قرآن|تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین}}؛ ما آن خانه آخرت «بهشت ابدی» را برای آنان که در زمین اراده علو و فساد و سرکشی ندارند، قرار دادهایم و حسن عاقب مخصوص پرهیزکاران است. آری، به خدا سوگند این آیه را شنیده و حفظ کردهاند و لکن دنیا در چشمهای آنان آراسته شده و زینت آن ایشان را فریفته است. آگاه باشید! سوگند به خدایی که دانه را شکافته و انسان را خلق کرده، اگر حضور حاضرین نبود و یاری نمیکردند که حجت تمام شود و اگر نبود عهدی که خدای عزوجل از دانایان گرفته است تا بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم راضی نشوند، هر آینه، ریسمان و مهار شتر (خلافت) را بر کوهان آن میانداختم و آخر خلافت را به کاسه اول آن آب میدادم! (مانند ایام گذشته از این خلافت چشمپوشی میکردم). محققا فهمیدهاید که دنیای شما نزد من، بیمقدارتر از عطسه یک بز ماده است. راوی (عبدالله بن عباس) گوید: کلام حضرت که به اینجا رسید، شخصی از اهل عراق نامهای به آن حضرت داد. امام کلام خود را قطع کرد و نامه را از او گرفت به ایشان گفتم: کاش سخنانتان را ادامه میدادید. حضرت فرمود: ای ابن عباس، آن زمان که گرم سخن بودم و واقعیات را بیان میکردم، دور شد، گویا آن سخنان شقشقه شتری بود و باز در جای خود آرام و قرار گرفت. ابن عباس میگوید: به خدا سوگند، اندوهگین نشدهام بر هیچ کلامی مثل اندوه قطع شدن کلام امیرالمؤمنین{{ع}} که به آنجایی که حضرت میخواستند آن را برسانند، نرسید.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۳۷۳-۳۷۴.</ref> | ||
==[[اعتقاد]] [[ابن عباس]] به [[امامت]] [[علی بن | ==[[اعتقاد]] [[ابن عباس]] به [[امامت]] [[علی بن ابیطالب]]{{ع}}== | ||
ابن عباس به [[امیرمؤمنان]]{{ع}} علاقه و اعتقاد خاصی داشت و این علاقه و [[عقیده]] از [[تاریخ]] [[زندگی]] او مخصوصاً از مباحثاتی که با [[مخالفین]] آن [[حضرت]] کرده آشکار است. روزی ابن عباس از کنار جمعی عبور میکرد که درباره [[علی]]{{ع}} صحبت میکردند و به ایشان [[دشنام]] میدادند! پس به ایشان نزدیک شد و گفت: "کدامتان به [[خدا]] دشنام میدادید؟" گفتند: به خدا [[پناه]] میبریم که به خدا [[ناسزا]] بگوییم. ابن عباس گفت: کدامتان به [[پیامبر]]{{صل}} ناسزا میگفتید؟ آنها گفتند: کسی به پیامبر{{صل}} دشنام نمیداد. ابن عباس گفت: "چه کسی به علی{{ع}} دشنام میداد؟" گفتند: آری این مطلب بیان شد. | ابن عباس به [[امیرمؤمنان]]{{ع}} علاقه و اعتقاد خاصی داشت و این علاقه و [[عقیده]] از [[تاریخ]] [[زندگی]] او مخصوصاً از مباحثاتی که با [[مخالفین]] آن [[حضرت]] کرده آشکار است. روزی ابن عباس از کنار جمعی عبور میکرد که درباره [[علی]]{{ع}} صحبت میکردند و به ایشان [[دشنام]] میدادند! پس به ایشان نزدیک شد و گفت: "کدامتان به [[خدا]] دشنام میدادید؟" گفتند: به خدا [[پناه]] میبریم که به خدا [[ناسزا]] بگوییم. ابن عباس گفت: کدامتان به [[پیامبر]]{{صل}} ناسزا میگفتید؟ آنها گفتند: کسی به پیامبر{{صل}} دشنام نمیداد. ابن عباس گفت: "چه کسی به علی{{ع}} دشنام میداد؟" گفتند: آری این مطلب بیان شد. | ||
| خط ۱۰۲: | خط ۱۰۲: | ||
#[[مسعودی]] میگوید: ابن عباس به حدی برای [[علی]] و حسنین{{عم}} [[گریه]] کرد که چشمانش [[نابینا]] شد <ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۳، ص۱۰۱.</ref>. | #[[مسعودی]] میگوید: ابن عباس به حدی برای [[علی]] و حسنین{{عم}} [[گریه]] کرد که چشمانش [[نابینا]] شد <ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۳، ص۱۰۱.</ref>. | ||
#زمانی که [[امیرالمؤمنین علی]]{{ع}} به [[شهادت]] رسید، [[امام حسن]]{{ع}} خطبهای خواند و در آن، پس از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] و [[درود]] بر [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: "همانا در این [[شب]] کسی از [[دنیا]] رفت که در میان گذشتگان و آیندگان کسی در عمل بر او [[سبقت]] نخواهد گرفت. همراه با رسول خدا{{صل}} جنگید و [[جان]] او را [[حفظ]] کرد و در حالی که از دنیا میرفت جز هفتاد [[درهم]] چیزی از خود باقی نگذاشت که قصد داشت با آن خدمتکاری برای [[اهل]] خانهاش بخرد. پس بدانید [[بهترین]] [[نیکی]] [[مودت]] ما [[اهل بیت]] است". سپس در جای خود نشست. در این هنگام [[عبدالله بن عباس]] برخاست و گفت: "ای [[مردم]]، این، فرزند پیامبرتان و [[جانشین]] امامتان میباشد؛ پس با او [[بیعت]] کنید". و مردم برخاسته با [[حضرت]] بیعت کردند. [[امام]] [[کارگزاران]] را آماده و [[فرماندهان]] را [[تعیین]] نمود و [[عبدالله]] را نیز [[حاکم بصره]] قرار داد<ref>مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۵؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۹.</ref>. | #زمانی که [[امیرالمؤمنین علی]]{{ع}} به [[شهادت]] رسید، [[امام حسن]]{{ع}} خطبهای خواند و در آن، پس از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] و [[درود]] بر [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: "همانا در این [[شب]] کسی از [[دنیا]] رفت که در میان گذشتگان و آیندگان کسی در عمل بر او [[سبقت]] نخواهد گرفت. همراه با رسول خدا{{صل}} جنگید و [[جان]] او را [[حفظ]] کرد و در حالی که از دنیا میرفت جز هفتاد [[درهم]] چیزی از خود باقی نگذاشت که قصد داشت با آن خدمتکاری برای [[اهل]] خانهاش بخرد. پس بدانید [[بهترین]] [[نیکی]] [[مودت]] ما [[اهل بیت]] است". سپس در جای خود نشست. در این هنگام [[عبدالله بن عباس]] برخاست و گفت: "ای [[مردم]]، این، فرزند پیامبرتان و [[جانشین]] امامتان میباشد؛ پس با او [[بیعت]] کنید". و مردم برخاسته با [[حضرت]] بیعت کردند. [[امام]] [[کارگزاران]] را آماده و [[فرماندهان]] را [[تعیین]] نمود و [[عبدالله]] را نیز [[حاکم بصره]] قرار داد<ref>مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۵؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۹.</ref>. | ||
#[[ابن شهر آشوب]] از مدرک بن ابی زیاد [[نقل]] میکند که گفت: [[ابن عباس]] را دیدم که برای [[حسن بن علی]]{{ع}} رکاب گرفت و او را سوار و جامههایش را مرتب کرد. و سپس برای [[حسین]]{{ع}} رکاب گرفت تا سوار شد و لباسهایش را مرتب کرد. به او گفتم: پسر [[عباس]]، چرا برای ایشان رکاب گرفتی با آنکه از آنها بزرگتری؟ او گفت: "ای [[نادان]]! نمیدانی ایشان چه کسانی هستند؟ این دو [[فرزندان]] پیامبرند. این نعمتی است که [[خدا]] بر من [[منت]] نهاده تا اینکه موفق شدم برایشان رکاب بگیرم"<ref>مناقب آل | #[[ابن شهر آشوب]] از مدرک بن ابی زیاد [[نقل]] میکند که گفت: [[ابن عباس]] را دیدم که برای [[حسن بن علی]]{{ع}} رکاب گرفت و او را سوار و جامههایش را مرتب کرد. و سپس برای [[حسین]]{{ع}} رکاب گرفت تا سوار شد و لباسهایش را مرتب کرد. به او گفتم: پسر [[عباس]]، چرا برای ایشان رکاب گرفتی با آنکه از آنها بزرگتری؟ او گفت: "ای [[نادان]]! نمیدانی ایشان چه کسانی هستند؟ این دو [[فرزندان]] پیامبرند. این نعمتی است که [[خدا]] بر من [[منت]] نهاده تا اینکه موفق شدم برایشان رکاب بگیرم"<ref>مناقب آل ابیطالب، ابن شهر آشوب، ج۳، ص۴۰۰.</ref>. | ||
#نقل شده، هنگامی که خبر [[وفات]] حسن بن علی{{ع}} به [[معاویه]] رسید، بیاندازه خوشحال شد و برای اظهار [[خوشحالی]] [[سجده]] کرد و به [[پیروی]] از او همه اهل مجلس معاویه سجده کردند. ابن عباس در این موقع در [[شام]] بود و وقتی از خوشحالی معاویه باخبر شد، نزد او رفت. معاویه به عنوان اطلاع یافتن او گفت: "ای پسر عباس، حسن بن علی مرد". ابن عباس گفت: "آری، ولی با مرگِ او خوبی از [[دنیا]] رفت؛ {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد میگویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم)» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref>. و مکرر این جمله را بر [[زبان]] راند. سپس به معاویه گفت: "به من خبر رسیده که چه اندازه در [[مرگ]] وی اظهار خوشحالی کردی، ولی به خدا قسم، او را در [[قبر]] تو نخوابانیدند و مرگ تو را هم به عقب نمیاندازد. او از دنیا رفت، در حالی که بهتر از تو بود. اگر ما را به [[مصیبت]] او ملامت میکنی، مصیبت بزرگتر از آن را هم دیدهایم و آن مصیبت جدش [[رسول]] خداست که [[خدا]] مصیبتش را جبران کرد و [[بهترین]] [[جانشین]] و [[خلیفه]] را برای ما باقی گذاشت". سپس بیاختیار گریان شد و هر که را در مجلس بود گریاند، چنان که حتی [[معاویه]] هم گریان شد. پس از لختی [[سکوت]] و [[آرامش]] باز هم معاویه برای [[سرزنش]] به [[ابن عباس]] گفت: "شنیدهام بچههای کوچکی دارد". ابن عباس گفت: "تا وقتی که [[حسین]] زنده است، مشکلی نیست". معاویه گفت: "خدا به تو خیر دهد که از هر چه میپرسم، جوابش را آماده داری!"<ref>الامامة و السیاسیه، ابن قتیبه دینوری، ج۱، ص۱۷۵.</ref>. | #نقل شده، هنگامی که خبر [[وفات]] حسن بن علی{{ع}} به [[معاویه]] رسید، بیاندازه خوشحال شد و برای اظهار [[خوشحالی]] [[سجده]] کرد و به [[پیروی]] از او همه اهل مجلس معاویه سجده کردند. ابن عباس در این موقع در [[شام]] بود و وقتی از خوشحالی معاویه باخبر شد، نزد او رفت. معاویه به عنوان اطلاع یافتن او گفت: "ای پسر عباس، حسن بن علی مرد". ابن عباس گفت: "آری، ولی با مرگِ او خوبی از [[دنیا]] رفت؛ {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد میگویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم)» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref>. و مکرر این جمله را بر [[زبان]] راند. سپس به معاویه گفت: "به من خبر رسیده که چه اندازه در [[مرگ]] وی اظهار خوشحالی کردی، ولی به خدا قسم، او را در [[قبر]] تو نخوابانیدند و مرگ تو را هم به عقب نمیاندازد. او از دنیا رفت، در حالی که بهتر از تو بود. اگر ما را به [[مصیبت]] او ملامت میکنی، مصیبت بزرگتر از آن را هم دیدهایم و آن مصیبت جدش [[رسول]] خداست که [[خدا]] مصیبتش را جبران کرد و [[بهترین]] [[جانشین]] و [[خلیفه]] را برای ما باقی گذاشت". سپس بیاختیار گریان شد و هر که را در مجلس بود گریاند، چنان که حتی [[معاویه]] هم گریان شد. پس از لختی [[سکوت]] و [[آرامش]] باز هم معاویه برای [[سرزنش]] به [[ابن عباس]] گفت: "شنیدهام بچههای کوچکی دارد". ابن عباس گفت: "تا وقتی که [[حسین]] زنده است، مشکلی نیست". معاویه گفت: "خدا به تو خیر دهد که از هر چه میپرسم، جوابش را آماده داری!"<ref>الامامة و السیاسیه، ابن قتیبه دینوری، ج۱، ص۱۷۵.</ref>. | ||
#هنگامی که [[امام حسین]]{{ع}} به سوی [[عراق]] حرکت کرد، [[عبدالله بن عباس]] نزد [[حضرت]] آمد و حضرت را از رفتن به سوی عراق برحذر داشت و گفت که آنان قومی [[فریبکار]] هستند تا جایی که امام حسین{{ع}} به او فرمود: "ای [[پسر عمو]] همانا به خدا قسم، میدانم تو [[خیرخواهی]] [[مشفق]] هستی اما من قصد رفتن دارم"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۵، ص۳۸۳-۳۸۴.</ref>. | #هنگامی که [[امام حسین]]{{ع}} به سوی [[عراق]] حرکت کرد، [[عبدالله بن عباس]] نزد [[حضرت]] آمد و حضرت را از رفتن به سوی عراق برحذر داشت و گفت که آنان قومی [[فریبکار]] هستند تا جایی که امام حسین{{ع}} به او فرمود: "ای [[پسر عمو]] همانا به خدا قسم، میدانم تو [[خیرخواهی]] [[مشفق]] هستی اما من قصد رفتن دارم"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۵، ص۳۸۳-۳۸۴.</ref>. | ||
| خط ۱۷۲: | خط ۱۷۲: | ||
یکی از موضوعاتی که در [[تاریخ]] [[زندگی]] ابن عباس درباره آن گفتگوی فراوانی شده، این است که میگویند، هنگامی که علی{{ع}} او را [[حاکم بصره]] قرار داد، او آنچه را در [[بیت المال]] بود، برداشت و به جانب [[مکه]] رهسپار شد و دست از علی{{ع}} کشید و آن [[اموال]] در حدود دو میلیون [[درهم]] بوده است. و وقتی که این خبر به امام رسید، گریان شد و فرمود: وقتی که [[پسر عموی پیامبر]] با آن [[مقام علمی]] چنین کند، از دیگران چه انتظاری است. خدایا! از اینها رنجور شدهام، [[مرگ]] مرا برسان و مرا به سوی خود ببر. | یکی از موضوعاتی که در [[تاریخ]] [[زندگی]] ابن عباس درباره آن گفتگوی فراوانی شده، این است که میگویند، هنگامی که علی{{ع}} او را [[حاکم بصره]] قرار داد، او آنچه را در [[بیت المال]] بود، برداشت و به جانب [[مکه]] رهسپار شد و دست از علی{{ع}} کشید و آن [[اموال]] در حدود دو میلیون [[درهم]] بوده است. و وقتی که این خبر به امام رسید، گریان شد و فرمود: وقتی که [[پسر عموی پیامبر]] با آن [[مقام علمی]] چنین کند، از دیگران چه انتظاری است. خدایا! از اینها رنجور شدهام، [[مرگ]] مرا برسان و مرا به سوی خود ببر. | ||
سپس از شخص نامعلومی از [[اهل]] یمامه [[نقل]] میکنند که امام نامهای به این مضمون به ابن عباس نوشت: نامهای است از [[بنده]] [[خدا]] [[علی بن | سپس از شخص نامعلومی از [[اهل]] یمامه [[نقل]] میکنند که امام نامهای به این مضمون به ابن عباس نوشت: نامهای است از [[بنده]] [[خدا]] [[علی بن ابیطالب]] به [[عبدالله بن عباس]]؛ همانا تو را در [[امانت]] خود [[شریک]] گردانیدیم و به هیچ یک از خاندانم به اندازه تو [[اطمینان]] نداشتیم ولی هنگامی که دیدی [[روزگار]] بر پسر عمویت [[خشم]] و [[دشمن]] بر او سخت گرفته و [[مردم]] با وی [[بدرفتاری]] و به وی خیانت میکنند، تو هم از من برگشته، با [[مخالفان]] من همدست شدی و مرا به بدترین [[خواری]] سپردی! گویا در کوششهای خود [[خدا]] را در نظر نداشتی و در [[امور دینی]] روشن نبودی که با [[امت پیامبر]]{{صل}} [[راه]] [[مکر]] پیمودی و مانند گرگی زخم خورده در اولین [[فرصت]] هر چه به چنگ آوردی، ربودی. شگفتا! مگر به [[قیامت]] [[ایمان]] نداری و از حساب [[روز]] [[جزا]] نمیترسی؟! | ||
چگونه بر تو گران نیامد که با [[اموال]] [[یتیمان]] و [[بیوه]] [[زنان]] کنیزکانی بخری و با آنها همبستر شوی؟ اموال این [[مردم]] را به خودشان برگردان! به خدا قسم، اگر برنگردانی و خدا مرا بر تو مسلط کند، خود را در آنچه دربارهات انجام دهم، معذور میدانم. به خدا قسم، اگر [[حسن]] و [[حسین]] چنین میکردند؛ از ایشان طرفداری نمیکردم تا [[حق]] را بگیرم و [[ستم]] را از [[ستمدیدگان]] برطرف سازم؛ والسلام. | چگونه بر تو گران نیامد که با [[اموال]] [[یتیمان]] و [[بیوه]] [[زنان]] کنیزکانی بخری و با آنها همبستر شوی؟ اموال این [[مردم]] را به خودشان برگردان! به خدا قسم، اگر برنگردانی و خدا مرا بر تو مسلط کند، خود را در آنچه دربارهات انجام دهم، معذور میدانم. به خدا قسم، اگر [[حسن]] و [[حسین]] چنین میکردند؛ از ایشان طرفداری نمیکردم تا [[حق]] را بگیرم و [[ستم]] را از [[ستمدیدگان]] برطرف سازم؛ والسلام. | ||
| خط ۲۳۹: | خط ۲۳۹: | ||
[[کوفیان]] ایشان را با خود به [[منی]] بردند و آنها مدتی در آنجا بودند و سپس به [[طائف]] رفتند. در آنجا ابن عباس [[بیمار]] شد و در ایام [[بیماری]] به همراهان گفت: "از [[رسول خدا]]{{صل}} شنیدم، در میان [[بهترین]] جمعیت روی [[زمین]] خواهم مرد که نزد [[خدا]] از همه محبوبترند و بهترین [[مقام]] را نزد خدا دارند؛ اگر مرگم فرا رسید، معلوم است که آن جمعیت شمایید"<ref>اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۸۹.</ref>. مردی از [[اهل]] طایف میگوید: در آن ایام به [[عیادت]] ابن عباس رفتیم؛ او بیهوش بود. او را به [[صحن]] [[حیات]] آوردند، هنگامی که به هوش آمد، گفت: "دوستم رسول خدا{{صل}} فرمود که من دو بار [[هجرت]] خواهم کرد؛ یک بار با پیامبر{{صل}} به [[مدینه]] و بار دیگر با [[علی]]{{ع}} به کوفه و فرمود که یکبار [[غرق]] خواهم شد؛ هنگامی به خارش [[بدن]] [[مبتلا]] شدم، مرا به دریا افکندند و نزدیک بود خفه شوم و به من فرمود که از پنج [[طایفه]] [[بیزاری]] جویم: از [[ناکثین]]؛ یعنی [[اصحاب جمل]]؛ از [[قاسطین]]؛ یعنی [[مردم]] [[شام]]؛ از [[خوارج]] یعنی نهروانیان؛ از [[قدریه]]؛ یعنی آنهایی که نظیر [[نصارا]] منکر [[قدر]] شدند و از [[مرجئه]]؛ یعنی آنهایی که مانند [[یهود]]، گفتند، درباره [[ایمان]] دیگران نباید اظهار نظر کرد که جز [[خدا]] از ایمان دیگری کسی اطلاع ندارد". | [[کوفیان]] ایشان را با خود به [[منی]] بردند و آنها مدتی در آنجا بودند و سپس به [[طائف]] رفتند. در آنجا ابن عباس [[بیمار]] شد و در ایام [[بیماری]] به همراهان گفت: "از [[رسول خدا]]{{صل}} شنیدم، در میان [[بهترین]] جمعیت روی [[زمین]] خواهم مرد که نزد [[خدا]] از همه محبوبترند و بهترین [[مقام]] را نزد خدا دارند؛ اگر مرگم فرا رسید، معلوم است که آن جمعیت شمایید"<ref>اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۸۹.</ref>. مردی از [[اهل]] طایف میگوید: در آن ایام به [[عیادت]] ابن عباس رفتیم؛ او بیهوش بود. او را به [[صحن]] [[حیات]] آوردند، هنگامی که به هوش آمد، گفت: "دوستم رسول خدا{{صل}} فرمود که من دو بار [[هجرت]] خواهم کرد؛ یک بار با پیامبر{{صل}} به [[مدینه]] و بار دیگر با [[علی]]{{ع}} به کوفه و فرمود که یکبار [[غرق]] خواهم شد؛ هنگامی به خارش [[بدن]] [[مبتلا]] شدم، مرا به دریا افکندند و نزدیک بود خفه شوم و به من فرمود که از پنج [[طایفه]] [[بیزاری]] جویم: از [[ناکثین]]؛ یعنی [[اصحاب جمل]]؛ از [[قاسطین]]؛ یعنی [[مردم]] [[شام]]؛ از [[خوارج]] یعنی نهروانیان؛ از [[قدریه]]؛ یعنی آنهایی که نظیر [[نصارا]] منکر [[قدر]] شدند و از [[مرجئه]]؛ یعنی آنهایی که مانند [[یهود]]، گفتند، درباره [[ایمان]] دیگران نباید اظهار نظر کرد که جز [[خدا]] از ایمان دیگری کسی اطلاع ندارد". | ||
سپس گفت: خدایا! زندهام بر آن عقیدهای که [[علی بن | سپس گفت: خدایا! زندهام بر آن عقیدهای که [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} بر آن زنده بود و میمیرم بر آن عقیدهای که او با آن [[عقیده]] از [[دنیا]] رفت<ref>{{عربی|اَللَّهُمَّ أَحْيِنِي عَلَى مَا أَحْيَيْتَ عَلَيْهِ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ وَ أَمِتْنِي عَلَى مَا مَاتَ عَلَيْهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام}}؛</ref> . این جمله را گفت و [[جان]] به جان آفرین [[تسلیم]] کرد <ref>الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۹۳۵.</ref>. | ||
[[محمد بن حنفیه]] همچنین پس از مرگش بر سر [[قبر]] او [[خیمه]] زد و مدتی همانجا ماند<ref>معجم رجال الحدیث، خویی، ج۱۱، ص۲۴۵.</ref>. [[نقل]] شده او در سال ۶۷ یا ۶۹ [[هجری]] در [[طائف]] از دنیا رفت و محمد بن حنفیه بر او [[نماز]] گزارد<ref>الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۹۳۴.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۴۰۳-۴۰۴.</ref> | [[محمد بن حنفیه]] همچنین پس از مرگش بر سر [[قبر]] او [[خیمه]] زد و مدتی همانجا ماند<ref>معجم رجال الحدیث، خویی، ج۱۱، ص۲۴۵.</ref>. [[نقل]] شده او در سال ۶۷ یا ۶۹ [[هجری]] در [[طائف]] از دنیا رفت و محمد بن حنفیه بر او [[نماز]] گزارد<ref>الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۹۳۴.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۴۰۳-۴۰۴.</ref> | ||