باقوم رومی: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۶٬۲۹۶ بایت حذف‌شده ،  ‏۲۴ نوامبر ۲۰۲۰
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۱۳: خط ۱۳:


==باقوم و ساختن دوباره ساختمان [[کعبه]]==
==باقوم و ساختن دوباره ساختمان [[کعبه]]==
دیوارهای خانه کعبه کوتاه بود و سقف نداشت و از طرفی، هر [[زمان]] که سیل از بالای [[مکه]] و دره‌های آن سرازیر می‌شد، احتمال آن می‌رفت که [[خانه کعبه]] را نابود سازد و در نتیجه اندوخته‌های [[کعبه]] که آهویی طلایی آراسته شده به انواع جواهرات بود از بین رفته یا دزدیده شود. اتفاقاً یک بار فردی به نام دویک، [[غلام]] [[ملیح بن عمرو]]، از [[قبیله]] [[خزاعه]]<ref>سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۲، ص۱۶۹.</ref> و به [[نقل]] دیگری [[فرد]] به نام ملیح اندوخته‌های [[خانه]] را [[سرقت]] کرد<ref>تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۱، ص۷۰.</ref>، که [[قریش]] او را گرفته، دستش را [[قطع]] کردند<ref>سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۲، ص۱۶۹.</ref>.
در سی و پنجمین سال ولادت [[پیامبر اکرم]]{{صل}}، همان ایامی که کشتی [[باقوم رومی]] در نزدیکی [[جده]] [[شکست]]، قریش با او [[قرارداد]] ساختمان خانه کعبه را بستند.
اول کسی که در خراب کردن کعبه از همه پیشی گرفت، [[ولید بن مغیره]] بود و درحال خراب کردن، می‌گفت: پروردگارا! [[خشم]] مگیر که ما قصد خیر و [[نیکی]] داریم<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۱، ص۱۳۳؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۱، ص۳۵-۲۳۳.</ref>. هنگام خراب کردن [[مردم]] باهم گفتند: ما امشب را [[صبر]] می‌کنیم، اگر بلایی نازل شد ما آن را خراب نمی‌کنیم. وقتی که صبح شد و [[ولید]] را سالم دیدند، به همراه او به خراب کردن کعبه پرداختند<ref>الکامل، ابن اثیر، ج۱، ص۴۷۴.</ref>.
خراب کردن و بنای دوباره کعبه بین قبائل تقسیم شد: خود کعبه سهم قبیله‌های [[بنی عبد مناف]] و [[بنی زهره]]؛ قسمت مابین رکن اسود و [[یمانی]] سهم قبیلة [[بنی مخزوم]]؛ قسمت پشت کعبه سهم قبیله‌های [[بنی جمح]] و [[بنی سهم]] و قسمت [[حجر اسماعیل]] و حطیم سهم قبیله‌های [[بنی عبدالدار]] و [[بنی عدی بن کعب]] قرار داده شد <ref>السیرة الحلبیه، حلبی، ج۱، ص۲۳۵-۲۳۳؛ المنتظم، ابن جوزی، ج۲، ص۳۲۶؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۲، ص۱۷۰.</ref>.
قریش [[دیوار کعبه]] را تا اساس خانه که به دست [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} پایه گذاری شده بود، کندند و در آنجا به سنگ سبز رنگی برخوردند که محکم شده بود. وقتی خواستند آن را از جای درآورند، لرزه‌ای [[شهر]] [[مکه]] را فرا گرفت که ناچار شدند از درآوردن سنگ خودداری کنند و همان سنگ را پایه قرار دادند و شروع به ساختن کردند <ref>الکامل، ابن اثیر، ج۱، ص۴۷۴؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۱، ص۷۱.</ref>.
باقوم هم [[دستور]] داد تا از سنگ کوه‌های نزدیک مکه استفاده کنند. [[مردم]] مکه از پیر و [[جوان]] که [[محمد امین]]{{صل}} و [[ابوطالب]] هم در میان ایشان دیده می‌شد، مشغول آوردن سنگ شدند. وقتی ساختمان دیوار [[خانه]] بالا آمد، در همین حال ماری در مقابل مردم بیرون آمد که میان ایشان و ساختمان [[کعبه]] قرار گرفت. در این حال [[خداوند]] پرنده [[بزرگی]] را فرستاد که آن مار را به سرعت ربود و دوباره بر [[زمین]] انداخت و بلافاصله زمین او را ربود. گفته شده آن مار در [[روز قیامت]] با مردم حرف می‌زند. در این حال [[قریش]] گفتند: ما [[امیدوار]] شدیم که خداوند از کار ما [[راضی]] است<ref>السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۲۳۵-۲۳۳؛ الکامل، ابن اثیر، ج۱، ص۴۷۴.</ref>.
هنگام ساختن کعبه، باقوم به مردم گفت: "[[دوست]] دارید سقف کعبه را مدور یا مسطح بسازید؟ آنها گفتند: مسطح باشد. پس باقوم شش ستون در دو ردیف در داخل کعبه قرار داد و ارتفاعش را هجده<ref>تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۱، ص۷۲.</ref> و به [[نقل]] دیگر، بیست ذراع<ref>سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۲، ص۱۷۰.</ref> قرار داد که قبل از این نُه ذراع بود<ref>تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۱، ص۷۲.</ref>.
هنگام [[نصب حجرالاسود]] در میان طوایف و [[قبایل]] [[اختلاف]] رخ داد و هر قبیله‌ای می‌گفت که [[نصب]] [[حجر الاسود]] [[حق]] ماست؛ تا جایی که نزدیک بود [[آتش]] [[جنگ]] شعله‌ور شود. [[ابو امیة بن مغیرة بن عبدالله]] که پیرترین [[فرد]] قریش بود، گفت: "اولین کسی را که از باب شیبه درآید، به عنوان [[حاکم]] و [[قاضی]] بپذیرید تا در بین شما [[قضاوت]] کند و شما هم به [[حکومت]] وی [[رضایت]] دهید»<ref>سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۲، ص۱۷۱.</ref>. چشم‌ها به آن سو دوخته شده بود که ناگهان [[محمد]]{{صل}} وارد شد و به یکباره صداها به {{عربی|"هذا الامين"}}، بلند شد، و همه اظهار داشتند که ما به [[قضاوت]] او خشنودیم.
هنگامی که [[پیامبر]]{{صل}} از ماجرا باخبر شد، [[عبا]] را از دوش برداشت و بر روی [[زمین]] پهن کرد و [[حجر الاسود]] را در آن قرار داد و فرمود: "چهار نفر از چهار [[قبیله]] بزرگ بیایند و هر یک گوشه‌ای را گرفته و سنگ را بر جای خود گذارند.
[[عتبة بن ربیعه]] از قبیله [[عبد مناف]] و [[ابو زمعه]]، [[ابوحذیفة بن المغیرة]] و [[قیس بن عدی]] از سایر طوایف پیش آمده و هر یک گوشه‌ای از عبا را گرفته و آن را بلند کردند. سپس [[پیامبر اکرم]]{{صل}} با دست [[مبارک]] سنگ را در جای خود [[نصب]] و اطرافش را محکم کرد<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۹۳؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۱، ص۱۵۶.</ref>.
هنگام [[نصب حجرالاسود]] مردی از [[اهل]] نجد پیش آمد تا [[حجرالاسود]] را به پیامبر{{صل}} دهد یا سنگ دیگری را بدهد تا پیامبر نیره حجرالاسود را با آن محکم سازد، اما [[عباس بن عبدالمطلب]] او را راند و خود سنگی به آن [[حضرت]] داد تا حجر الاسود را با آن محکم سازد. در این حال مرد نجدی گفت: "بسیار شگفت آورست که مردمی [[اهل شرف]] و [[عقل]] و بزرگسال و دارای [[اموال]] این گونه به کوچک‌ترین خود [[اعتماد]] می‌کنند و با وجود [[فقر]]، او را بر خود سالار می‌کنند و با این که خود اهل کرمند، خدمتگذار او هستند؛ به [[خدا]] [[سوگند]]، او همه ایشان را پراکنده خواهد ساخت و همه بهره‌ها را بین ایشان تقسیم خواهد کرد». گویند او [[ابلیس]] بود<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۳۳-۳۴.</ref>.<ref>[[فاطمه عادلی|عادلی، فاطمه]]، [[باقوم رومی (مقاله)|مقاله «باقوم رومی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>.


==باقوم و ساختن [[منبر]] برای [[رسول خدا]]{{صل}}==
==باقوم و ساختن [[منبر]] برای [[رسول خدا]]{{صل}}==
از [[زمان]] ساخته شدن [[مسجد]] [[مدینه]] پیامبر اکرم{{صل}} هنگام [[خواندن]] [[خطبه]] و [[سخنرانی]] (به خصوص روزهای [[جمعه]]) در مقابل انبوه جمعیت بر تنه درخت خرمایی که در [[صحن]] [[مسجد]] باقی مانده بود [[تکیه]] می‌داد. تا این که در [[سال هشتم هجری]] با [[قوم]] به [[پیامبر]]{{صل}} گفت: "یا [[رسول الله]]! جمعیت زیاد شده و آنها علاقه مندند که هنگام [[سخنرانی]] شما را ببینند؛ اگر اجازه بفرمایید منبری که دارای پله‌هایی باشد، برای شما بسازم تا [[مردم]] بتوانند به آسانی شما را ببینند". [[حضرت]] اجازه فرمود و با قوم منبری از چوب با سه پله و عرشه ساخت<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۲۳۷؛ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۱، ص۱۹۱؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۱۹۵.</ref>.
در اولین [[جمعه]] پس از ساخته شدن [[منبر]] [[رسول اکرم]]{{صل}} جمعیت را شکافت و آن ستون خرما را پشت سر نهاد و به طرف منبر رهسپار شد اما همین که بر عرشه منبر قرار گرفت، ناگهان صدای ناله ستون خشکیده مانند [[زن]] فرزند مرده بلند شد و به خاطر ناله آن ستون صدای جمعیت به [[گریه]] و ناله بلند شد، اما صدای ستون از میان تمام صداها به طور آشکار معلوم بود. پیامبر{{صل}} از منبر پایین آمده و ستون را در بغل گرفت و دست بر آن کشیده فرمود: "آرام باش! جدا شدن پیامبر به جهت [[خوار]] ساختن و بی‌احترامی به تو نبود بلکه برای [[مصلحت]] [[بندگان خدا]] و برای استفاده بهتر و بیشتر آنها می‌باشد و تو چون [[مسند]] پیامبر بوده‌ای، [[فضل]] و جلال خود اردو را دارا هستی".
سپس به طرف منبر برگشت و فرمود: "ای مردم! این چوب خشک نسبت به [[رسول خدا]] اظهار علاقه و [[اشتیاق]] می‌کند و از دوری وی محزون می‌شود، ولی برخی از مردم چه از این که به من نزدیک یا دور شوند، باکی ندارند. اگر من او را در بغل نگرفته و دست بر آن نمی‌کشیدم، تا [[روز قیامت]] از ناله خاموش نمی‌شد". پیامبر{{صل}} هنگام [[نماز]] کنار آن ستون می‌ایستاد و این ستون باقی بود تا وقتی که مسجد را برای توسعه دادن خراب کردند و [[ابی بن کعب]] آن را به [[خانه]] برد و نزد او بود تا این که موریانه آن را خورد و نابود شد<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۲۳۷.</ref>.
هم چنین [[پیامبر]]{{صل}} فرمودند: میان خانه و [[منبر]] من [[باغی]] از باغات [[بهشت]] است و منبرم (در [[قیامت]]) روی [[حوض]] قرار دارد»<ref>{{متن حدیث| ما بَينَ بيتي وَمِنْبَري روضةٌ مِنْ رياضِ الجنّة وَمِنْبَري عَلى حَوْضي}}؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۳، ص۲۲۰.</ref>.
از [[جابر بن عبدالله انصاری]] [[روایت]] شده که پیامبر{{صل}} فرمود: "هر که نزد این منبر، قسم [[دروغ]] یاد کند، [[خدا]] جایگاهش را پُر از [[آتش]] می‌کند؛ هرچند برای مسواکی از چوب باشد"<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۲۴۹.</ref>.<ref>[[فاطمه عادلی|عادلی، فاطمه]]، [[باقوم رومی (مقاله)|مقاله «باقوم رومی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>.


==[[معاویه]] و برداشتن منبر [[رسول خدا]]{{صل}}==
==[[معاویه]] و برداشتن منبر [[رسول خدا]]{{صل}}==
از زمانی که [[باقوم رومی]] منبر را ساخت و در جای خود کار گذاشته شد، جابجا نشد. [[امام صادق]]{{ع}} درباره [[جابجایی]] آن، فرمود: "هنگامی که معاویه خواست در [[سال ۴۱ هجری]] به [[حج]] برود، یک نفر نجار با ابزار لازم به [[مدینه]] فرستاد و به [[حاکم]] مدینه نوشت تا منبر رسول خدا{{صل}} را بردارند و در عوض منبری به اندازه منبر او در [[شام]] بسازند.
همین که [[تصمیم]] گرفته و آماده برداشتن منبر شدند، [[آفتاب]] گرفت و [[زمین]] لرزید، لذا از این کار دست کشیده و داستان را به معاویه نوشتند. معاویه خواسته خود را تکرار کرد و ایشان را قسم داد که حتما این عمل را به جا آورند. به [[دستور]] وی منبر را برداشته و به جای آن منبری مانند منبر [[مسجد دمشق]] را ساختند»<ref>فروع کافی، کلینی، ج۴، ص۵۵۴.</ref>.
به [[نقل]] دیگر معاویه تصمیم گرفت منبر پیامبر{{صل}} و عصای او را که نزد [[سعد القرظ]]<ref>بنده عمار یاسر و صحابی بود. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۵۳۹.</ref> بود، به شام ببرد و می‌گفت: [[مردم مدینه]] که کشندگان عثمان‌اند، [[لیاقت]] ندارند این آثار نزد آنان باشد. وقتی که منبر را حرکت دادند، آفتاب گرفت و به حدی تاریک شد که [[ستارگان]] کاملا نمایان شدند. [[جابر]] و [[ابوهریره]] پیش [[معاویه]] رفتند و تقاضا کردند که از این کار صرف نظر کند، او هم منصرف شد و [[دستور]] داد شش پله بر آن افزودند. پس از معاویه، [[عبدالملک مروان]] هم این [[تصمیم]] را گرفت ولی او را از این تصمیم باز داشتند<ref>الکامل، ابن اثیر، ج۳، ص۴۶۴.</ref>.<ref>[[فاطمه عادلی|عادلی، فاطمه]]، [[باقوم رومی (مقاله)|مقاله «باقوم رومی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>.


==سرانجام باقوم==
==سرانجام باقوم==
از سال دقیق [[وفات]] باقوم اطلاعی در دست نیست ولی می‌توان گفت، باقوم در [[زمان]] [[حیات پیامبر]]{{صل}} از [[دنیا]] رفته است؛ زیرا وقتی که از دنیا رفت، چون وارثی نداشت، [[پیامبر]]{{صل}} [[میراث]] او را به [[سهیل بن عمرو]] داد<ref>السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۳۵-۲۳۳؛ الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۴۰۰.</ref>.<ref>[[فاطمه عادلی|عادلی، فاطمه]]، [[باقوم رومی (مقاله)|مقاله «باقوم رومی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>.


== جستارهای وابسته ==
== جستارهای وابسته ==
۱۱۵٬۲۵۷

ویرایش