بدون خلاصۀ ویرایش
(←منابع) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۸: | خط ۸: | ||
==مقدمه== | ==مقدمه== | ||
[[زید]]، پسر [[حارثة بن شراحیل]]، اصالتاً [[اهل]] [[یمن]] و [[قحطانی]]<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۳.</ref> و از قبیله کلب است<ref>السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی)، ج۱، ص۱۶۲.</ref>. او حدود بیست سال قبل از [[بعثت پیامبر]]{{صل}} در یمن به [[دنیا]] آمد؛ پس او بیست سال از [[پیامبر]]{{صل}} کوچکتر و ده سال از [[علی]]{{ع}} بزرگتر بوده است<ref>الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۵۴۳.</ref>. زید چهرهای سفید متمایل به سرخ داشت<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۱۳۲.</ref>. وی مردی کوتاه قامت، [[مهربان]] خونگرم و زود [[جوش]] بود. او به سرعت با دیگران [[انس]] میگرفت و رابطه شدید [[عاطفی]] برقرار میکرد، به گونهای که در اولین [[دیدار]]، در [[دل انسان]] جای میگرفت<ref>أنساب الأشراف، بلاذری، ج۱، ص۴۷۰.</ref>. او دارای ظرفیت فوق العاده برای [[پذیرش]] دیگران، با هر نوع شخصیتی بود. به [[دلیل]] همین جنبه از [[شخصیت]] زید بود که پیامبر{{صل}}، همواره او را برای [[مدیریت]] و [[فرماندهی]] بر میگزید. [[حارثه]]، [[پدر]] زید، با زنی از [[قبیله طی]] به نام [[سعدی]] [[ازدواج]] کرد و او سه فرزند به نامهای [[جبله]]، زید و [[اسماء]] به دنیا آورد و سپس درگذشت<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۳۲۰.</ref>. [روزی] سعدی به همراه کودکش، زید؛ به دیدار بستگان خود میرفت که گروهی از سواران [[قبیله]] بنی قین بن جسر در دوره [[جاهلیت]] بر آنان [[حمله]] کردند و زید را که پسر بچهای چابک بود، به [[بردگی]] گرفتند و او را در بازار [[عکاظ]] به فروش گذاشتند. [[حکیم بن حزام]]، [[برادر]] زاده [[خدیجه]]، در سفری که به [[شام]] رفت، زید را به همراه چند [[برده]] دیگر خریداری کرد و به [[مکه]] آورد. حکیم بن حزام، زید را به چهار صد [[درهم]] خرید<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۳.</ref>. زید در این هنگام [[کودکی]] نابالغ و در حدود هشت ساله بود<ref>معجم الصحابه، ابن قانع، ج۵، ص۱۷۰۳.</ref>. پس از بازگشت حکیم بن حزام، خدیجه به دیدن او آمد. این داستان در زمانی است که [[خدیجه]] با [[پیامبر]]{{صل}} [[ازدواج]] کرده بود. [[حکیم]] به خدیجه گفت: "عمه [[جان]]! هر یک از این پسرها را که میخواهی، برای خودت [[انتخاب]] کن". خدیجه [[زید]] را به عنوان [[غلام]] به خانهاش برد. [پس] خدیجه زید را به پیامبر{{صل}} بخشید و پیامبر{{صل}} هم او را [[آزاد]] کرد و پسر خود خواند<ref>السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی)، ج۱، ص۱۶۲.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | [[زید]]، پسر [[حارثة بن شراحیل]]، اصالتاً [[اهل]] [[یمن]] و [[قحطانی]]<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۳.</ref> و از قبیله کلب است<ref>السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی)، ج۱، ص۱۶۲.</ref>. او حدود بیست سال قبل از [[بعثت پیامبر]]{{صل}} در یمن به [[دنیا]] آمد؛ پس او بیست سال از [[پیامبر]]{{صل}} کوچکتر و ده سال از [[علی]]{{ع}} بزرگتر بوده است<ref>الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۵۴۳.</ref>. زید چهرهای سفید متمایل به سرخ داشت<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۱۳۲.</ref>. وی مردی کوتاه قامت، [[مهربان]] خونگرم و زود [[جوش]] بود. او به سرعت با دیگران [[انس]] میگرفت و رابطه شدید [[عاطفی]] برقرار میکرد، به گونهای که در اولین [[دیدار]]، در [[دل انسان]] جای میگرفت<ref>أنساب الأشراف، بلاذری، ج۱، ص۴۷۰.</ref>. او دارای ظرفیت فوق العاده برای [[پذیرش]] دیگران، با هر نوع شخصیتی بود. به [[دلیل]] همین جنبه از [[شخصیت]] زید بود که پیامبر{{صل}}، همواره او را برای [[مدیریت]] و [[فرماندهی]] بر میگزید. [[حارثه]]، [[پدر]] زید، با زنی از [[قبیله طی]] به نام [[سعدی]] [[ازدواج]] کرد و او سه فرزند به نامهای [[جبله]]، زید و [[اسماء]] به دنیا آورد و سپس درگذشت<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۳۲۰.</ref>. [روزی] سعدی به همراه کودکش، زید؛ به دیدار بستگان خود میرفت که گروهی از سواران [[قبیله]] بنی قین بن جسر در دوره [[جاهلیت]] بر آنان [[حمله]] کردند و زید را که پسر بچهای چابک بود، به [[بردگی]] گرفتند و او را در بازار [[عکاظ]] به فروش گذاشتند. [[حکیم بن حزام]]، [[برادر]] زاده [[خدیجه]]، در سفری که به [[شام]] رفت، زید را به همراه چند [[برده]] دیگر خریداری کرد و به [[مکه]] آورد. حکیم بن حزام، زید را به چهار صد [[درهم]] خرید<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۳.</ref>. زید در این هنگام [[کودکی]] نابالغ و در حدود هشت ساله بود<ref>معجم الصحابه، ابن قانع، ج۵، ص۱۷۰۳.</ref>. پس از بازگشت حکیم بن حزام، خدیجه به دیدن او آمد. این داستان در زمانی است که [[خدیجه]] با [[پیامبر]]{{صل}} [[ازدواج]] کرده بود. [[حکیم]] به خدیجه گفت: "عمه [[جان]]! هر یک از این پسرها را که میخواهی، برای خودت [[انتخاب]] کن". خدیجه [[زید]] را به عنوان [[غلام]] به خانهاش برد. [پس] خدیجه زید را به پیامبر{{صل}} بخشید و پیامبر{{صل}} هم او را [[آزاد]] کرد و پسر خود خواند<ref>السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی)، ج۱، ص۱۶۲.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۱۹۶-۱۹۷.</ref> | ||
==زید؛ فرزند خوانده پیامبر{{صل}}== | ==زید؛ فرزند خوانده پیامبر{{صل}}== | ||
| خط ۳۳: | خط ۳۳: | ||
و به [[نقلی]] دیگر، پدرش [[حارثه]] از این امر ناراحت شد و در میان [[مردم]] با صدای بلند گفت: "ای [[جماعت]] [[قریش]]! [[شاهد]] باشید که زید پسر من نیست". رسول خدا{{صل}} در میان آن جمع برخاست و فرمود: "شاهد باشید که زید پسر من است". از آن به بعد او را زید بن [[محمد]]{{صل}} میخواندند<ref>تفسیر احسن الحدیث، اکبر قریشی، ج۸، ص۳۶۳.</ref>. [[نقل]] شده، [[پیامبر]]{{صل}} پدر زید را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد و او [[مسلمان]] شد<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۲۶.</ref>. | و به [[نقلی]] دیگر، پدرش [[حارثه]] از این امر ناراحت شد و در میان [[مردم]] با صدای بلند گفت: "ای [[جماعت]] [[قریش]]! [[شاهد]] باشید که زید پسر من نیست". رسول خدا{{صل}} در میان آن جمع برخاست و فرمود: "شاهد باشید که زید پسر من است". از آن به بعد او را زید بن [[محمد]]{{صل}} میخواندند<ref>تفسیر احسن الحدیث، اکبر قریشی، ج۸، ص۳۶۳.</ref>. [[نقل]] شده، [[پیامبر]]{{صل}} پدر زید را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد و او [[مسلمان]] شد<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۲۶.</ref>. | ||
[[جبلة بن حارثه]] [[برادر]] زید است که به همراه پدرش به [[مکه]] آمده بود. او نیز به حضور پیامبر{{صل}} رسید و مسلمان شد. وی از زید بزرگتر بوده است. از [[جبله]] پرسیدند: تو بزرگتری یا زید؟ جبله گفت: "زید از من بهتر است و من قبل از او زاده شدم"<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۳۱۹.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | [[جبلة بن حارثه]] [[برادر]] زید است که به همراه پدرش به [[مکه]] آمده بود. او نیز به حضور پیامبر{{صل}} رسید و مسلمان شد. وی از زید بزرگتر بوده است. از [[جبله]] پرسیدند: تو بزرگتری یا زید؟ جبله گفت: "زید از من بهتر است و من قبل از او زاده شدم"<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۳۱۹.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۱۹۷-۱۹۹.</ref> | ||
==زید؛ سومین مسلمان== | ==زید؛ سومین مسلمان== | ||
نخستین کسی که اسلام آورد، از [[زنان]] [[خدیجه دختر خویلد]]، [[همسر]] [[فداکار]] پیامبر{{صل}} و از مردان، [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} و سپس [[زید بن حارثه]] بود<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی (ترجمه: آیتی)، ج۱، ص۳۷۹.</ref>. از [[عمرو بن عبسه سلمی]] [[روایت]] شده است که گفت: در [[آغاز بعثت]] که داستان رسول خدا{{صل}} را شنیدم، نزد او شرفیاب شدم و گفتم: درباره [[مبعوث]] شدنت به [[رسالت]] برای من سخن بگو. [[پیامبر]]{{صل}} برایم بیان کرد، آنگاه از او پرسیدم: آیا کسی هم تاکنون به شما [[ایمان]] آورده است؟ پیامبر{{صل}} فرمود: "آری! زنی و [[کودکی]] و غلامی؛ منظورش، همسرش [[خدیجه]] و [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} و [[زید بن حارثه]] بود<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی (ترجمه: آیتی)، ج۱، ص۳۷۹.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | نخستین کسی که اسلام آورد، از [[زنان]] [[خدیجه دختر خویلد]]، [[همسر]] [[فداکار]] پیامبر{{صل}} و از مردان، [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} و سپس [[زید بن حارثه]] بود<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی (ترجمه: آیتی)، ج۱، ص۳۷۹.</ref>. از [[عمرو بن عبسه سلمی]] [[روایت]] شده است که گفت: در [[آغاز بعثت]] که داستان رسول خدا{{صل}} را شنیدم، نزد او شرفیاب شدم و گفتم: درباره [[مبعوث]] شدنت به [[رسالت]] برای من سخن بگو. [[پیامبر]]{{صل}} برایم بیان کرد، آنگاه از او پرسیدم: آیا کسی هم تاکنون به شما [[ایمان]] آورده است؟ پیامبر{{صل}} فرمود: "آری! زنی و [[کودکی]] و غلامی؛ منظورش، همسرش [[خدیجه]] و [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} و [[زید بن حارثه]] بود<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی (ترجمه: آیتی)، ج۱، ص۳۷۹.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۱۹۹.</ref> | ||
==[[زید]] و [[ام ایمن]]== | ==[[زید]] و [[ام ایمن]]== | ||
ام ایمن، [[کنیز]] بزرگ [[پدر]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} بود او اصالتاً [[حبشی]] بود، اما در [[منزل]] [[عبدالله بن عبدالمطلب]] بزرگ شده بود. پس از [[وفات]] [[عبدالله]]، او [[پرستاری]] پیامبر{{صل}} را تا سنین [[جوانی]] و میان سالی بر عهده داشت. پیامبر{{صل}} او را [[آزاد]] کرد و به [[ازدواج]] زید بن حارثه در آورد. ام ایمن، پنج ماه پس از [[رحلت پیامبر]]{{صل}} در گذشت<ref>دلائل النبوه، بیهقی (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۱، ص۱۱۱.</ref>. | ام ایمن، [[کنیز]] بزرگ [[پدر]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} بود او اصالتاً [[حبشی]] بود، اما در [[منزل]] [[عبدالله بن عبدالمطلب]] بزرگ شده بود. پس از [[وفات]] [[عبدالله]]، او [[پرستاری]] پیامبر{{صل}} را تا سنین [[جوانی]] و میان سالی بر عهده داشت. پیامبر{{صل}} او را [[آزاد]] کرد و به [[ازدواج]] زید بن حارثه در آورد. ام ایمن، پنج ماه پس از [[رحلت پیامبر]]{{صل}} در گذشت<ref>دلائل النبوه، بیهقی (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۱، ص۱۱۱.</ref>. | ||
[[نقل]] شده، پیامبر{{صل}} فرمودند: "هر کس میخواهد حوریهای از حوریان [[بهشت]] به همسری او داده شود، ام ایمن را به همسری بگیرد. زید بن حارثه او را به همسری گرفت<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۸، ص۲۳۴.</ref>. پیامبر{{صل}} در [[سفر]] [[معراج]] خود دیدند، دختر [[زیبا]] و جوانی در [[نهرهای بهشت]] [[غوطه]] میخورد. پیامبر{{صل}} میفرماید: "گفتم: تو برای چه کسی هستی؟ آن حوریه گفت: " برای زید بن حارثه " چون از معراج برگشتم، این مطلب را به زید بن حارثه خبر دادم"<ref>تفسیر أحسن الحدیث، سید علی اکبر قریشی، ج۶، ص۲۴.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | [[نقل]] شده، پیامبر{{صل}} فرمودند: "هر کس میخواهد حوریهای از حوریان [[بهشت]] به همسری او داده شود، ام ایمن را به همسری بگیرد. زید بن حارثه او را به همسری گرفت<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۸، ص۲۳۴.</ref>. پیامبر{{صل}} در [[سفر]] [[معراج]] خود دیدند، دختر [[زیبا]] و جوانی در [[نهرهای بهشت]] [[غوطه]] میخورد. پیامبر{{صل}} میفرماید: "گفتم: تو برای چه کسی هستی؟ آن حوریه گفت: " برای زید بن حارثه " چون از معراج برگشتم، این مطلب را به زید بن حارثه خبر دادم"<ref>تفسیر أحسن الحدیث، سید علی اکبر قریشی، ج۶، ص۲۴.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۱۹۹-۲۰۰.</ref> | ||
==زید در [[طائف]]== | ==زید در [[طائف]]== | ||
زمانی که [[ابوطالب]] از [[دنیا]] رفت، [[قریش]] شروع به [[آزار رسول خدا]]{{صل}} کردند و بی باکانه [[رفتار]] میکردند. پیامبر{{صل}} همراه علی بن ابیطالب{{ع}} و زید بن حارثه در اواخر [[شوال]] [[سال دهم بعثت]] به طائف رفت. آن [[حضرت]] ده [[روز]] در طائف ماند و آنها را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد، اما هیچ کدام پاسخ مثبت ندادند. آنها [[بیم]] داشتند که [[سخنان پیامبر]]{{صل}} بر [[جان]] [[جوانان]] بنشیند و متحولشان کند. به پیامبر{{صل}} گفتند: از [[شهر]] ما به جایی برو که دعوت تو را بپذیرند. آنها [[کودکان]] و اراذل را وادار کردند که بر آن حضرت سنگ بیندازند، آن چنان که پاهای [[پیامبر]]{{صل}} مجروح شد و [[زید بن حارثه]] با همه وجود از ایشان [[دفاع]] میکرد؛ به گونهای که سرش چند شکاف برداشت. پیامبر{{صل}} از [[طائف]] به سوی [[مکه]] برگشت. از این که هیچ مرد و زنی دعوتش را نپذیرفته بود، [[اندوهگین]] بود<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۱، ص۱۹۷.</ref>. | زمانی که [[ابوطالب]] از [[دنیا]] رفت، [[قریش]] شروع به [[آزار رسول خدا]]{{صل}} کردند و بی باکانه [[رفتار]] میکردند. پیامبر{{صل}} همراه علی بن ابیطالب{{ع}} و زید بن حارثه در اواخر [[شوال]] [[سال دهم بعثت]] به طائف رفت. آن [[حضرت]] ده [[روز]] در طائف ماند و آنها را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد، اما هیچ کدام پاسخ مثبت ندادند. آنها [[بیم]] داشتند که [[سخنان پیامبر]]{{صل}} بر [[جان]] [[جوانان]] بنشیند و متحولشان کند. به پیامبر{{صل}} گفتند: از [[شهر]] ما به جایی برو که دعوت تو را بپذیرند. آنها [[کودکان]] و اراذل را وادار کردند که بر آن حضرت سنگ بیندازند، آن چنان که پاهای [[پیامبر]]{{صل}} مجروح شد و [[زید بن حارثه]] با همه وجود از ایشان [[دفاع]] میکرد؛ به گونهای که سرش چند شکاف برداشت. پیامبر{{صل}} از [[طائف]] به سوی [[مکه]] برگشت. از این که هیچ مرد و زنی دعوتش را نپذیرفته بود، [[اندوهگین]] بود<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۱، ص۱۹۷.</ref>. | ||
پیامبر{{صل}} چند روزی در نخله اقامت کرد و بعد [[تصمیم]] گرفت که به مکه برود. زید بن حارثه گفت: "[[قریش]] شما را از مکه بیرون کردهاند، چگونه دوباره میخواهی به آنجا بروی؟" پیامبر{{صل}} فرمود: ای [[زید]]! [[خداوند]] برای این مشکل ماهم راهی قرار داده است و خداوند [[یاور]] [[دین]] خود و [[پشتیبان]] [[رسول]] خود است <ref>أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۱، ص۴۶.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | پیامبر{{صل}} چند روزی در نخله اقامت کرد و بعد [[تصمیم]] گرفت که به مکه برود. زید بن حارثه گفت: "[[قریش]] شما را از مکه بیرون کردهاند، چگونه دوباره میخواهی به آنجا بروی؟" پیامبر{{صل}} فرمود: ای [[زید]]! [[خداوند]] برای این مشکل ماهم راهی قرار داده است و خداوند [[یاور]] [[دین]] خود و [[پشتیبان]] [[رسول]] خود است <ref>أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۱، ص۴۶.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۲۰۰.</ref> | ||
==زید؛ [[برادر]] [[حمزه]]== | ==زید؛ [[برادر]] [[حمزه]]== | ||
| خط ۵۲: | خط ۵۲: | ||
[[عموی پیامبر]]{{صل}} و از شخصیتهای بنام [[تاریخ اسلام]] است که که با زید، همسان و همطراز شمرده شده است <ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۱، ص۲۲۴؛ المحبر، ابن حبیب، ص۷۱-۷۰.</ref>. به همین جهت در [[جنگ احد]]، هنگامی که [[حمزه]] به، میدان رفت، به [[زید بن حارثه]] فرمود: "اگر در این [[جنگ]] به [[شهادت]] رسیدم، تو باید به وصایای من عمل کنی و آنگاه وصایای خویش را به [[زید]] گفت<ref>المغازی، واقدی، ج۲، ص۷۳۸.</ref>. این [[پیمان]]، قبل از [[جنگ بدر]] بوده است؛ زیرا در جنگ بدر این [[آیه]] که مربوط به [[اولویت]] [[خویشاوندان]] به [[ارث]] است، نازل شده است: {{متن قرآن|وَالَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولَئِكَ مِنْكُمْ وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ}}<ref>"و کسانی که پس از آن ایمان آورده و هجرت گزیده و همراه شما جهاد کردهاند از شمایند و در کتاب خداوند خویشاوندان (در ارثبری) نسبت به همدیگر (از دیگران) سزاوارترند؛ بیگمان خداوند به هر چیزی داناست" سوره انفال، آیه ۷۵.</ref>. | [[عموی پیامبر]]{{صل}} و از شخصیتهای بنام [[تاریخ اسلام]] است که که با زید، همسان و همطراز شمرده شده است <ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۱، ص۲۲۴؛ المحبر، ابن حبیب، ص۷۱-۷۰.</ref>. به همین جهت در [[جنگ احد]]، هنگامی که [[حمزه]] به، میدان رفت، به [[زید بن حارثه]] فرمود: "اگر در این [[جنگ]] به [[شهادت]] رسیدم، تو باید به وصایای من عمل کنی و آنگاه وصایای خویش را به [[زید]] گفت<ref>المغازی، واقدی، ج۲، ص۷۳۸.</ref>. این [[پیمان]]، قبل از [[جنگ بدر]] بوده است؛ زیرا در جنگ بدر این [[آیه]] که مربوط به [[اولویت]] [[خویشاوندان]] به [[ارث]] است، نازل شده است: {{متن قرآن|وَالَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولَئِكَ مِنْكُمْ وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ}}<ref>"و کسانی که پس از آن ایمان آورده و هجرت گزیده و همراه شما جهاد کردهاند از شمایند و در کتاب خداوند خویشاوندان (در ارثبری) نسبت به همدیگر (از دیگران) سزاوارترند؛ بیگمان خداوند به هر چیزی داناست" سوره انفال، آیه ۷۵.</ref>. | ||
[[رسول خدا]]{{صل}} [[مراسم]] این پیمان را در [[خانه]] [[انس]] منعقد کرد<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۱، ص۲۲۴.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | [[رسول خدا]]{{صل}} [[مراسم]] این پیمان را در [[خانه]] [[انس]] منعقد کرد<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۱، ص۲۲۴.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۲۰۰-۲۰۱.</ref> | ||
==زید؛ پیک خوش خبر== | ==زید؛ پیک خوش خبر== | ||
[[پیامبر]]{{صل}} بعد از بازگشت پیروزمندانه از جنگ بدر، با [[اصحاب]] خود در منطقه اثیل، [[نماز عصر]] را خواند و زید بن حارثه و [[عبدالله بن رواحه]] را برای رساندن خبر [[پیروزی]] به [[مدینه]] فرستاد. آنها [[روز]] یکشنبه در شدت [[گرما]] به مدینه رسیدند. [[اسامة بن زید]] میگوید: "در آن روز دیدم که پدرم وارد مدینه شد، در حالی که سوار بر [[عضباء]]، [[ناقه پیامبر]]{{صل}} بود. من در خانه بودم که صدای همهمه شنیدم. بیرون آمدم و دیدم که پدرم [[بشارت]] پیروزی آورده است. شنیدن خبر اولین پیروزی در [[تاریخ اسلام]]، بسیار شیرین و در عین حال [[باور]] نکردنی بود و خودم تا وقتی که [[اسیران]] را ندیدم، باور نمیکردم". | [[پیامبر]]{{صل}} بعد از بازگشت پیروزمندانه از جنگ بدر، با [[اصحاب]] خود در منطقه اثیل، [[نماز عصر]] را خواند و زید بن حارثه و [[عبدالله بن رواحه]] را برای رساندن خبر [[پیروزی]] به [[مدینه]] فرستاد. آنها [[روز]] یکشنبه در شدت [[گرما]] به مدینه رسیدند. [[اسامة بن زید]] میگوید: "در آن روز دیدم که پدرم وارد مدینه شد، در حالی که سوار بر [[عضباء]]، [[ناقه پیامبر]]{{صل}} بود. من در خانه بودم که صدای همهمه شنیدم. بیرون آمدم و دیدم که پدرم [[بشارت]] پیروزی آورده است. شنیدن خبر اولین پیروزی در [[تاریخ اسلام]]، بسیار شیرین و در عین حال [[باور]] نکردنی بود و خودم تا وقتی که [[اسیران]] را ندیدم، باور نمیکردم". | ||
[[عبدالله بن رواحه]] در [[محل]] عقیق از زید بن حارثه جدا شد و هم چنان که سوار بر مرکب خود بود، بانگ برداشت: "ای گروه [[انصار]]! مژده باد بر شما که پیامبر{{صل}} سالم است و [[دشمنان]]، کشته و [[اسیر]] شدهاند". [[عاصم بن عدی]] میگوید: "برخاستم و آهسته به او گفتم: ای پسر رواحه! آیا واقعا راست میگوئی؟" گفت: " آری به [[خدا]]! فردا [[رسول خدا]]{{صل}} در حالی خواهد آمد که [[اسیران]] همراه او هستند و دست و پایشان را بستهاند. " [[عبدالله بن رواحه]] در خانههای یک یک [[انصار]] میایستاد و به آنها مژده میداد؛ بچهها هم گرد او میدویدند و بانگ برداشته بودند که [[ابو جهل]] [[فاسق]] کشته شد. او همچنان به [[راه]] خود ادامه داد تا به محله بنی [[امیة بن خلف]] رسید. [[زید بن حارثه]] هم در حالی که بر [[ناقه پیامبر]]{{صل}} سوار بود، از جانبی دیگر، [[مردم مدینه]] را به [[پیروزی]] [[پیامبر]]{{صل}} و یارانش مژده میداد. مردم مدینه در [[حیرت]] و [[شادی]]، این دو نفر را که مسیر [[مسجد پیامبر]]{{صل}} را میپیمودند، دنبال کردند تا به [[مسجد]] رسیدند. [[زید]] در کنار مسجد با صدایی رسا و همراه با شادی اعلام کرد: "[[عتبه]] و [[شیبه]]، [[پسران]] [[ربیعه]] و هر دو پسر [[حجاج]] و [[ابوجهل]]؛ و ابوالبختری، [[زمعة بن اسود]] و [[امیة بن خلف]] کشته شدند و [[سهیل بن عمرو]] و ذوالانیاب و گروه زیادی [[اسیر]] شدهاند". این اولین پیروزی [[مسلمانان]] بود و [[مردم]] به [[سختی]] گفتارزید را [[باور]] میکردند و میگفتند: مگر میشود سر کردگان [[مکه]] کشته شده باشند؟ [[منافقان]] [[مدینه]] در بهت و سر درگمی بودند. مردی از منافقان به [[اسامة بن زید]] گفت: "پیامبرتان و همراهانش کشته شدهاند و پدرت، برای [[دل]] [[خوشی]] شما، این خبر را ساخته است و مردی دیگر از منافقان به [[ابو لبابة بن عبد المنذر]] گفت: [[یاران]] شما چنان پراکنده شدهاند که دیگر هرگز جمع نخواهند شد و عمده [[اصحاب محمد]]{{صل}} و خود او کشته شدهاند، این [[ناقه]] اوست که آن را میشناسیم و این زید هم گریخته است و از [[ترس]] نمیداند چه میگوید. [[اسامة بن زید]] میگوید پیش پدرم آمدم و در [[خلوت]] پرسیدم [[پدر]] [[جان]]! واقعا راست میگوئی؟ گفت: آری! به خدا قسم پسر [[جان]]! ما [[پیروز]] شدیم"<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۱۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | [[عبدالله بن رواحه]] در [[محل]] عقیق از زید بن حارثه جدا شد و هم چنان که سوار بر مرکب خود بود، بانگ برداشت: "ای گروه [[انصار]]! مژده باد بر شما که پیامبر{{صل}} سالم است و [[دشمنان]]، کشته و [[اسیر]] شدهاند". [[عاصم بن عدی]] میگوید: "برخاستم و آهسته به او گفتم: ای پسر رواحه! آیا واقعا راست میگوئی؟" گفت: " آری به [[خدا]]! فردا [[رسول خدا]]{{صل}} در حالی خواهد آمد که [[اسیران]] همراه او هستند و دست و پایشان را بستهاند. " [[عبدالله بن رواحه]] در خانههای یک یک [[انصار]] میایستاد و به آنها مژده میداد؛ بچهها هم گرد او میدویدند و بانگ برداشته بودند که [[ابو جهل]] [[فاسق]] کشته شد. او همچنان به [[راه]] خود ادامه داد تا به محله بنی [[امیة بن خلف]] رسید. [[زید بن حارثه]] هم در حالی که بر [[ناقه پیامبر]]{{صل}} سوار بود، از جانبی دیگر، [[مردم مدینه]] را به [[پیروزی]] [[پیامبر]]{{صل}} و یارانش مژده میداد. مردم مدینه در [[حیرت]] و [[شادی]]، این دو نفر را که مسیر [[مسجد پیامبر]]{{صل}} را میپیمودند، دنبال کردند تا به [[مسجد]] رسیدند. [[زید]] در کنار مسجد با صدایی رسا و همراه با شادی اعلام کرد: "[[عتبه]] و [[شیبه]]، [[پسران]] [[ربیعه]] و هر دو پسر [[حجاج]] و [[ابوجهل]]؛ و ابوالبختری، [[زمعة بن اسود]] و [[امیة بن خلف]] کشته شدند و [[سهیل بن عمرو]] و ذوالانیاب و گروه زیادی [[اسیر]] شدهاند". این اولین پیروزی [[مسلمانان]] بود و [[مردم]] به [[سختی]] گفتارزید را [[باور]] میکردند و میگفتند: مگر میشود سر کردگان [[مکه]] کشته شده باشند؟ [[منافقان]] [[مدینه]] در بهت و سر درگمی بودند. مردی از منافقان به [[اسامة بن زید]] گفت: "پیامبرتان و همراهانش کشته شدهاند و پدرت، برای [[دل]] [[خوشی]] شما، این خبر را ساخته است و مردی دیگر از منافقان به [[ابو لبابة بن عبد المنذر]] گفت: [[یاران]] شما چنان پراکنده شدهاند که دیگر هرگز جمع نخواهند شد و عمده [[اصحاب محمد]]{{صل}} و خود او کشته شدهاند، این [[ناقه]] اوست که آن را میشناسیم و این زید هم گریخته است و از [[ترس]] نمیداند چه میگوید. [[اسامة بن زید]] میگوید پیش پدرم آمدم و در [[خلوت]] پرسیدم [[پدر]] [[جان]]! واقعا راست میگوئی؟ گفت: آری! به خدا قسم پسر [[جان]]! ما [[پیروز]] شدیم"<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۱۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۲۰۱-۲۰۳.</ref> | ||
==[[زید]]؛ [[محرم]] [[پیامبر]]{{صل}}== | ==[[زید]]؛ [[محرم]] [[پیامبر]]{{صل}}== | ||
یکی از [[اسیران جنگ بدر]]، [[ابو العاص]]، شوهر [[زینب]]، [[دختر پیامبر]]{{صل}} بود. پیامبر{{صل}} به [[ابوالعاص]] پیشنهاد کرد که در مقابل [[آزادی]] خود، زینب را به نزد [[پدر]] به [[مدینه]] بفرستد؛ ابو العاص پذیرفت. پیامبر{{صل}} زید و یک نفر دیگر از [[انصار]] را به [[مکه]] فرستاد که دخترش زینب را بیاورند و [[انگشتر]] خود را به زید داد که به زینب بدهد. زید و دیگر همراهش به سوی مکه حرکت کردند. وقتی به وادی یأجج رسیدند، [[چوپانی]] را دیدند که مشغول چرانیدن گوسفندان است. زید از او پرسید: این گوسفندان [[مال]] چه کسی است؟ چوپان گفت: "مال ابوالعاص است و من چوپان او هستم". زید قدری با او صحبت کرد و از [[اخبار]] مکه پرسید. سپس به او گفت: "اگر چیزی به تو بدهم، میتوانی بدون این که به کسی بگویی، به زینب [[همسر]] ابو العاص، برسانی؟" چوپان گفت: "آری" زید [[انگشتر پیامبر]]{{صل}} را به او داد که به زینب بدهد. [[شب]] هنگام، چوپان به مکه رفت و پس از سر و سامان دادن به کار گوسفندان، به نزد زینب آمد و [[امانت]] زید را به او داد. زینب انگشتر را [[شناخت]] و رو به چوپان کرد و گفت: "این را چه کسی به تو داده است؟" چوپان گفت: "مردی آن را به من داد که به تو برسانم". زینب پرسید: در کجا او را دیدی؟ چوپان گفت: "در وادی یأجج"؛ زینب [[سکوت]] کرد و خود را برای رفتن به مدینه آماده کرد<ref>السیره النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۳۰۸.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | یکی از [[اسیران جنگ بدر]]، [[ابو العاص]]، شوهر [[زینب]]، [[دختر پیامبر]]{{صل}} بود. پیامبر{{صل}} به [[ابوالعاص]] پیشنهاد کرد که در مقابل [[آزادی]] خود، زینب را به نزد [[پدر]] به [[مدینه]] بفرستد؛ ابو العاص پذیرفت. پیامبر{{صل}} زید و یک نفر دیگر از [[انصار]] را به [[مکه]] فرستاد که دخترش زینب را بیاورند و [[انگشتر]] خود را به زید داد که به زینب بدهد. زید و دیگر همراهش به سوی مکه حرکت کردند. وقتی به وادی یأجج رسیدند، [[چوپانی]] را دیدند که مشغول چرانیدن گوسفندان است. زید از او پرسید: این گوسفندان [[مال]] چه کسی است؟ چوپان گفت: "مال ابوالعاص است و من چوپان او هستم". زید قدری با او صحبت کرد و از [[اخبار]] مکه پرسید. سپس به او گفت: "اگر چیزی به تو بدهم، میتوانی بدون این که به کسی بگویی، به زینب [[همسر]] ابو العاص، برسانی؟" چوپان گفت: "آری" زید [[انگشتر پیامبر]]{{صل}} را به او داد که به زینب بدهد. [[شب]] هنگام، چوپان به مکه رفت و پس از سر و سامان دادن به کار گوسفندان، به نزد زینب آمد و [[امانت]] زید را به او داد. زینب انگشتر را [[شناخت]] و رو به چوپان کرد و گفت: "این را چه کسی به تو داده است؟" چوپان گفت: "مردی آن را به من داد که به تو برسانم". زینب پرسید: در کجا او را دیدی؟ چوپان گفت: "در وادی یأجج"؛ زینب [[سکوت]] کرد و خود را برای رفتن به مدینه آماده کرد<ref>السیره النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۳۰۸.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۲۰۳.</ref> | ||
==زید و حضور در [[جنگها]]== | ==زید و حضور در [[جنگها]]== | ||
| خط ۷۳: | خط ۷۳: | ||
رفاعة بن زید، شتر خود را زین کرد و به همراه [[امیة بن ضفاره]]، [[برادر]] یکی از کشتههایی که به دست [[سپاه اسلام]] کشته شده بود و چند نفر دیگر، به سرعت خود را به [[مدینه]] رساند. [آنها] وارد [[مسجد]] شدند. وقتی چشم [[رسول خدا]]{{صل}} بر آنها افتاد، اشاره کرد که جلو بیایند. رفاعة بن زید گفت: "[[خدا]] [[رحمت]] کند کسی را که امروز با ما به خوبی [[رفتار]] کند"، سپس نامهای را که رسول خدا{{صل}} برای او نوشته بود، به آن [[حضرت]] نشان داد و گفت: "یا [[رسول الله]]! چگونه ممکن است با آنکه نامهای از شما در دست داریم، اما باید افراد ما کشته و اسیر و اموالمان به [[غارت]] رود؟" آن حضرت فرمود که [[نامه]] را بخوانند. وقتی که نامه خوانده شد، [[پیامبر]]{{صل}} جریان را از او پرسید. آنها نیز ماجرا را [[نقل]] کردند. حضرت فرمود: "اکنون درباره آنها که کشته شدهاند چه بکنیم؟" [[رفاعه]] گفت: "یا رسول الله! تو خود داناتری، ما نه حرامی را [[حلال]] کردهایم و نه حلالی را [[حرام]] کردهایم". ابو [[زید بن عمرو]]، یکی از همراهان رفاعه گفت: "یا رسول الله! آنها که زندهاند را [[آزاد]] کنید و آنها که کشته شدهاند، چون [[پیمان]] را آنها شکستهاند، خونشان هدرست". رسول خدا{{صل}} فرمود: "سخن [[ابو زید]] درست است". سپس پیامبر{{صل}} به [[امام علی]]{{ع}} [[دستور]] داد که به همراه رفاعه و دوستانش به نزد [[زید بن حارثه]] برود و [[اسیران]] و [[اموال]] آنها را پس دهد<ref>السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی)، ج۲، ص۱۳۹۰-۱۳۹۲.</ref>. | رفاعة بن زید، شتر خود را زین کرد و به همراه [[امیة بن ضفاره]]، [[برادر]] یکی از کشتههایی که به دست [[سپاه اسلام]] کشته شده بود و چند نفر دیگر، به سرعت خود را به [[مدینه]] رساند. [آنها] وارد [[مسجد]] شدند. وقتی چشم [[رسول خدا]]{{صل}} بر آنها افتاد، اشاره کرد که جلو بیایند. رفاعة بن زید گفت: "[[خدا]] [[رحمت]] کند کسی را که امروز با ما به خوبی [[رفتار]] کند"، سپس نامهای را که رسول خدا{{صل}} برای او نوشته بود، به آن [[حضرت]] نشان داد و گفت: "یا [[رسول الله]]! چگونه ممکن است با آنکه نامهای از شما در دست داریم، اما باید افراد ما کشته و اسیر و اموالمان به [[غارت]] رود؟" آن حضرت فرمود که [[نامه]] را بخوانند. وقتی که نامه خوانده شد، [[پیامبر]]{{صل}} جریان را از او پرسید. آنها نیز ماجرا را [[نقل]] کردند. حضرت فرمود: "اکنون درباره آنها که کشته شدهاند چه بکنیم؟" [[رفاعه]] گفت: "یا رسول الله! تو خود داناتری، ما نه حرامی را [[حلال]] کردهایم و نه حلالی را [[حرام]] کردهایم". ابو [[زید بن عمرو]]، یکی از همراهان رفاعه گفت: "یا رسول الله! آنها که زندهاند را [[آزاد]] کنید و آنها که کشته شدهاند، چون [[پیمان]] را آنها شکستهاند، خونشان هدرست". رسول خدا{{صل}} فرمود: "سخن [[ابو زید]] درست است". سپس پیامبر{{صل}} به [[امام علی]]{{ع}} [[دستور]] داد که به همراه رفاعه و دوستانش به نزد [[زید بن حارثه]] برود و [[اسیران]] و [[اموال]] آنها را پس دهد<ref>السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی)، ج۲، ص۱۳۹۰-۱۳۹۲.</ref>. | ||
در [[جنگ خندق]] که سومین [[جنگ]] بزرگ [[مسلمانان]] با [[مشرکین]] [[مکه]] بود، تعداد نیروهای [[جنگی]] [[پیامبر]]{{صل}} سه هزار نفر بودند و با [[شکست]] [[عمرو بن عبدود]] به دست [[امام علی]]{{ع}}، نتیجه [[جنگ]] با [[پیروزی]] [[مسلمانان]] رقم خورد. [[پرچم]] دار [[مهاجران]] [[زید بن حارثه]] و [[پرچمدار]] [[انصار]] [[سعد بن عباده]] بود. این آخرین جنگی بوده است که از آن به بعد قوای [[دشمن]] رو به تحلیل میرود و [[مقاومت]] چندانی از آنها دیده نمیشود<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۲، ص۶۴.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | در [[جنگ خندق]] که سومین [[جنگ]] بزرگ [[مسلمانان]] با [[مشرکین]] [[مکه]] بود، تعداد نیروهای [[جنگی]] [[پیامبر]]{{صل}} سه هزار نفر بودند و با [[شکست]] [[عمرو بن عبدود]] به دست [[امام علی]]{{ع}}، نتیجه [[جنگ]] با [[پیروزی]] [[مسلمانان]] رقم خورد. [[پرچم]] دار [[مهاجران]] [[زید بن حارثه]] و [[پرچمدار]] [[انصار]] [[سعد بن عباده]] بود. این آخرین جنگی بوده است که از آن به بعد قوای [[دشمن]] رو به تحلیل میرود و [[مقاومت]] چندانی از آنها دیده نمیشود<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۲، ص۶۴.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۲۰۴-۲۰۶.</ref> | ||
==داستان [[زید]] در [[قرآن]]== | ==داستان [[زید]] در [[قرآن]]== | ||
| خط ۸۳: | خط ۸۳: | ||
این بخش از آیه یک [[حکم کلی]] درباره همه [[مؤمنان]] و [[مؤمنات]] است. [[قضاء]] [[خدا]] [[حکم]] و [[فرمان]] اوست درباره کاری. قضاء [[رسول]]، خواست اوست در [[تصرف]] کردن درباره کاری از کارهای [[مردم]]. {{متن قرآن|كَانَ}} ظاهراً جدا از [[زمان]] است؛ نظیر {{متن قرآن|كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا}}؛ پس "ما کان" یعنی: نیست و بودن [[اختیار]] در کارشان آنست که در مقابل [[حکم خدا]] و [[تصمیم]] رسولش اظهار نظر بکنند و آن را قبول نکنند؛ ولی این اختیار را ندارند. آنگاه در [[مقام]] [[تهدید]] فرموده: {{متن قرآن|وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا}}<ref>"و چون خداوند و فرستاده او به کاری فرمان دهند سزیده هیچ مرد و زن مؤمنی نیست که آنان را در کارشان گزینش (دیگری) باشد؛ هر کس از خدا و فرستادهاش نافرمانی کند به گمراهی آشکاری افتاده است" سوره احزاب، آیه ۳۶.</ref>. [[گمراهی]] بعید آنست که برگشتن به [[راه راست]] در آن مشکل است. {{متن قرآن|وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ}}؛ جریان [[زید]] از اینجا شروع میشود مراد از {{متن قرآن|لِلَّذِي}} "زید" است که خدا به او [[نعمت]] [[هدایت]] داده بود و آن [[حضرت]] او را [[آزاد]] کرده بود. آیه روشن میکند که زید از [[اختلاف]] [[خانوادگی]] پیش آن حضرت [[شکایت]] کرده و اجازه [[طلاق]] خواسته ولی حضرت در جواب فرموده: [[همسر]] خویش را نگاهدار و از [[رفتار]] با او از [[خدا]] بترس. گویند {{متن حدیث|أَمْسَكَ عَلَيْهِ}}؛ یعنی او را نگاه دار. {{متن قرآن|وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ}}. از این قسمت [[آیه]] معلوم میشود که خدا به آن [[حضرت]] خبر داده بود که بالاخره [[زید]] [[زینب]] را [[طلاق]] میدهد و تو او را به جهت شکستن [[بدعت]] [[جاهلیت]]، تزویج میکنی، آن حضرت از اظهار این مطلب میترسید، البته نه از خودش بلکه از این جهت که [[مردم]] نپذیرند و باعث [[سستی]] [[اسلام]] شود. آن گاه [[خداوند]] به در [[مقام هدایت]] و متوجه کردن آن حضرت فرموده: {{متن قرآن|وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ}}؛ [[دلیل]]. این که آن حضرت درباره خودش نمیترسید آیه {{متن قرآن|وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ}}<ref>"همان کسانی که پیامهای خداوند را میرسانند و از او میترسند و از هیچ کس جز خدا نمیترسند و حسابرسی را خداوند بسنده است" سوره احزاب، آیه ۳۹.</ref>. است. این بخش آیه {{متن قرآن|فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا}} تفرع است بر قسمت گذشته و نشان میدهد که آنچه در نفس آن حضرت پنهان بود، همان تزویج بود، نه [[عشق]] به زینب که زنی همسردار | این بخش از آیه یک [[حکم کلی]] درباره همه [[مؤمنان]] و [[مؤمنات]] است. [[قضاء]] [[خدا]] [[حکم]] و [[فرمان]] اوست درباره کاری. قضاء [[رسول]]، خواست اوست در [[تصرف]] کردن درباره کاری از کارهای [[مردم]]. {{متن قرآن|كَانَ}} ظاهراً جدا از [[زمان]] است؛ نظیر {{متن قرآن|كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا}}؛ پس "ما کان" یعنی: نیست و بودن [[اختیار]] در کارشان آنست که در مقابل [[حکم خدا]] و [[تصمیم]] رسولش اظهار نظر بکنند و آن را قبول نکنند؛ ولی این اختیار را ندارند. آنگاه در [[مقام]] [[تهدید]] فرموده: {{متن قرآن|وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا}}<ref>"و چون خداوند و فرستاده او به کاری فرمان دهند سزیده هیچ مرد و زن مؤمنی نیست که آنان را در کارشان گزینش (دیگری) باشد؛ هر کس از خدا و فرستادهاش نافرمانی کند به گمراهی آشکاری افتاده است" سوره احزاب، آیه ۳۶.</ref>. [[گمراهی]] بعید آنست که برگشتن به [[راه راست]] در آن مشکل است. {{متن قرآن|وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ}}؛ جریان [[زید]] از اینجا شروع میشود مراد از {{متن قرآن|لِلَّذِي}} "زید" است که خدا به او [[نعمت]] [[هدایت]] داده بود و آن [[حضرت]] او را [[آزاد]] کرده بود. آیه روشن میکند که زید از [[اختلاف]] [[خانوادگی]] پیش آن حضرت [[شکایت]] کرده و اجازه [[طلاق]] خواسته ولی حضرت در جواب فرموده: [[همسر]] خویش را نگاهدار و از [[رفتار]] با او از [[خدا]] بترس. گویند {{متن حدیث|أَمْسَكَ عَلَيْهِ}}؛ یعنی او را نگاه دار. {{متن قرآن|وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ}}. از این قسمت [[آیه]] معلوم میشود که خدا به آن [[حضرت]] خبر داده بود که بالاخره [[زید]] [[زینب]] را [[طلاق]] میدهد و تو او را به جهت شکستن [[بدعت]] [[جاهلیت]]، تزویج میکنی، آن حضرت از اظهار این مطلب میترسید، البته نه از خودش بلکه از این جهت که [[مردم]] نپذیرند و باعث [[سستی]] [[اسلام]] شود. آن گاه [[خداوند]] به در [[مقام هدایت]] و متوجه کردن آن حضرت فرموده: {{متن قرآن|وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ}}؛ [[دلیل]]. این که آن حضرت درباره خودش نمیترسید آیه {{متن قرآن|وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ}}<ref>"همان کسانی که پیامهای خداوند را میرسانند و از او میترسند و از هیچ کس جز خدا نمیترسند و حسابرسی را خداوند بسنده است" سوره احزاب، آیه ۳۹.</ref>. است. این بخش آیه {{متن قرآن|فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا}} تفرع است بر قسمت گذشته و نشان میدهد که آنچه در نفس آن حضرت پنهان بود، همان تزویج بود، نه [[عشق]] به زینب که زنی همسردار | ||
بود؛ چنان که بعضی گفتهاند. {{متن قرآن|قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَرًا}} در بیان آن ست که زید [[حاجت]] خود را از او بر طرف کرد. و دیگر حاجتی نسبت به او نداشت و طلاقش داد. در این جا سه مطلب است؛ اول: برای اهمیت مطلب و روشن شدن آن، به نام زید در آیه تصریح شده است و گرنه، روش [[قرآن]] در این گونه موارد اشاره است نه تصریح. دوم: خدا برای رفع هر گونه ابهام فرموده: {{متن قرآن|زَوَّجْنَاكَهَا}}؛ ما زینب را به تو تزویج کردیم؛ این امر از خدا بوده است، نه به خاطر عشق و علاقه [[نفسانی]]. زینب نیز همواره به دیگر [[زنان]] آن [[حضرت]] [[افتخار]] میکرد که مرا [[خدا]] به رسولش تزویج کرده است. سوم: علت این امر آن بود که [[مردم]] پس از آن در تزویج زنان پسر خواندهها عذری نداشته باشند<ref>مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۸، ص۳۴۴-۳۴۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | بود؛ چنان که بعضی گفتهاند. {{متن قرآن|قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَرًا}} در بیان آن ست که زید [[حاجت]] خود را از او بر طرف کرد. و دیگر حاجتی نسبت به او نداشت و طلاقش داد. در این جا سه مطلب است؛ اول: برای اهمیت مطلب و روشن شدن آن، به نام زید در آیه تصریح شده است و گرنه، روش [[قرآن]] در این گونه موارد اشاره است نه تصریح. دوم: خدا برای رفع هر گونه ابهام فرموده: {{متن قرآن|زَوَّجْنَاكَهَا}}؛ ما زینب را به تو تزویج کردیم؛ این امر از خدا بوده است، نه به خاطر عشق و علاقه [[نفسانی]]. زینب نیز همواره به دیگر [[زنان]] آن [[حضرت]] [[افتخار]] میکرد که مرا [[خدا]] به رسولش تزویج کرده است. سوم: علت این امر آن بود که [[مردم]] پس از آن در تزویج زنان پسر خواندهها عذری نداشته باشند<ref>مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۸، ص۳۴۴-۳۴۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۲۰۶-۲۰۹.</ref> | ||
==[[زید]]؛ [[جانشین پیامبر]]{{صل}}== | ==[[زید]]؛ [[جانشین پیامبر]]{{صل}}== | ||
[[پیامبر]]{{صل}} در [[روز]] دوم [[شعبان]] [[سال پنجم هجری]]، زید را در [[مدینه]] [[جانشین]] خود کرد و به همراه عدهای از [[اصحاب]]، عازم [[جنگ]] با [[قبیله]] [[بنی مصطلق]] شد. قبیله بنی مصطلق در منطقه مریسیع ساکن بودند. [[سپاه اسلام]] با آنان درگیر شد و از آنان [[اسیر]] و [[غنیمت]] گرفت. از جمله [[اسیران]] [[جویریه]]، دختر [[حارث]] بن [[ضرار]]، [[رئیس]] قبیله مصطلق بود که پیامبر{{صل}} با او [[ازدواج]] کرد و به این سبب، [[مسلمانان]]، دیگر اسیران را [[آزاد]] کردند. در این واقعه، [[غیبت پیامبر]]{{صل}} از مدینه [[دوازده]] روز طول کشید و در این مدت، زید امور مدینه را [[رهبری]] کرد<ref>التنبیه و الاشراف، مسعودی (ترجمه: پاینده)، ص۲۲۸.</ref>. در [[سال دوم هجری]] نیز که [[کرز بن جابر فهری]] با عدهای از هم دستانش، برای [[غارت]] دامهای اطراف مدینه [[هجوم]] آورد، پیامبر{{صل}} به همراه گروهی از [[مهاجران]] به تعقیب او پرداختند. [[علی]]{{ع}} در این [[حمله]] [[پرچم]] دار بود و پیامبر{{صل}} زید را در مدینه جانشین خود کرد. پیامبر{{صل}} و اصحاب تا منطقه [[بدر]]، [[کرز بن جابر]] را تعقیب کردند، اما به او دست نیافتند و او از [[محل]] گریخته بود. این [[لشکر کشی]] را [[بدر اولی]] مینامند<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۲.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | [[پیامبر]]{{صل}} در [[روز]] دوم [[شعبان]] [[سال پنجم هجری]]، زید را در [[مدینه]] [[جانشین]] خود کرد و به همراه عدهای از [[اصحاب]]، عازم [[جنگ]] با [[قبیله]] [[بنی مصطلق]] شد. قبیله بنی مصطلق در منطقه مریسیع ساکن بودند. [[سپاه اسلام]] با آنان درگیر شد و از آنان [[اسیر]] و [[غنیمت]] گرفت. از جمله [[اسیران]] [[جویریه]]، دختر [[حارث]] بن [[ضرار]]، [[رئیس]] قبیله مصطلق بود که پیامبر{{صل}} با او [[ازدواج]] کرد و به این سبب، [[مسلمانان]]، دیگر اسیران را [[آزاد]] کردند. در این واقعه، [[غیبت پیامبر]]{{صل}} از مدینه [[دوازده]] روز طول کشید و در این مدت، زید امور مدینه را [[رهبری]] کرد<ref>التنبیه و الاشراف، مسعودی (ترجمه: پاینده)، ص۲۲۸.</ref>. در [[سال دوم هجری]] نیز که [[کرز بن جابر فهری]] با عدهای از هم دستانش، برای [[غارت]] دامهای اطراف مدینه [[هجوم]] آورد، پیامبر{{صل}} به همراه گروهی از [[مهاجران]] به تعقیب او پرداختند. [[علی]]{{ع}} در این [[حمله]] [[پرچم]] دار بود و پیامبر{{صل}} زید را در مدینه جانشین خود کرد. پیامبر{{صل}} و اصحاب تا منطقه [[بدر]]، [[کرز بن جابر]] را تعقیب کردند، اما به او دست نیافتند و او از [[محل]] گریخته بود. این [[لشکر کشی]] را [[بدر اولی]] مینامند<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۲.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۲۰۹.</ref> | ||
==زید و [[تخریب]] [[مسجد ضرار]]== | ==زید و [[تخریب]] [[مسجد ضرار]]== | ||
[[منافقان]] مدینه، برای ایجاد مرکز تجمع برای منافقان و مقابله با پیامبر{{صل}} [[تصمیم]] گرفتند که مسجدی بنا کنند و [[اجتماع]] مسلمانان را که در [[مسجد پیامبر]]{{صل}} تشکیل شد، بر هم بزنند. پس مسجدی ساختند و از پیامبر{{صل}} که در آن [[زمان]] عازم [[جنگ تبوک]] بودند، درخواست کردند تا در مسجدشان [[نماز]] بخواند. | [[منافقان]] مدینه، برای ایجاد مرکز تجمع برای منافقان و مقابله با پیامبر{{صل}} [[تصمیم]] گرفتند که مسجدی بنا کنند و [[اجتماع]] مسلمانان را که در [[مسجد پیامبر]]{{صل}} تشکیل شد، بر هم بزنند. پس مسجدی ساختند و از پیامبر{{صل}} که در آن [[زمان]] عازم [[جنگ تبوک]] بودند، درخواست کردند تا در مسجدشان [[نماز]] بخواند. | ||
پیامبر{{صل}} فرمود: "بعد از بازگشت از این جنگ خواهم آمد". اما آیهای در این باره نازل شد و نقشه [[منافقان]] را افشا و [[پیامبر]]{{صل}} را از قصد شوم آنان مطلع ساخت. پیامبر{{صل}} هنگام مراجعت از [[جنگ تبوک]]، به [[عاصم بن عوف عجلانی]] و [[مالک بن دخشم]] از [[قبیله]] [[بنی عمرو بن عوف]] [[دستور]] داد که [[مسجد ضرار]] را ویران کنند. مالک به [[عامر]] گفت: "من [[آتش]] میآورم و چوبهای [[مسجد]] را میسوزانم. پس از سوزانیدن آن منافقان متفرق شدند و [[زید]] توقف کرد تا هنگامی که چوبهای مسجد سوخت و سپس دیوارها را خراب کردند<ref>المغازی، واقدی، ج۲، ص۱۰۷۴.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | پیامبر{{صل}} فرمود: "بعد از بازگشت از این جنگ خواهم آمد". اما آیهای در این باره نازل شد و نقشه [[منافقان]] را افشا و [[پیامبر]]{{صل}} را از قصد شوم آنان مطلع ساخت. پیامبر{{صل}} هنگام مراجعت از [[جنگ تبوک]]، به [[عاصم بن عوف عجلانی]] و [[مالک بن دخشم]] از [[قبیله]] [[بنی عمرو بن عوف]] [[دستور]] داد که [[مسجد ضرار]] را ویران کنند. مالک به [[عامر]] گفت: "من [[آتش]] میآورم و چوبهای [[مسجد]] را میسوزانم. پس از سوزانیدن آن منافقان متفرق شدند و [[زید]] توقف کرد تا هنگامی که چوبهای مسجد سوخت و سپس دیوارها را خراب کردند<ref>المغازی، واقدی، ج۲، ص۱۰۷۴.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۲۱۰.</ref> | ||
==[[هدیه]] زید به پیامبر{{صل}}== | ==[[هدیه]] زید به پیامبر{{صل}}== | ||
زید اسبی داشت که خیلی به آن علاقهمند بود. وقتی [[آیه]]: {{متن قرآن|لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ}}<ref>"هرگز به نیکی دست نخواهید یافت مگر از آنچه دوست دارید (به دیگران) ببخشید و هر چیزی ببخشید بیگمان خداوند آن را میداند" سوره آل عمران، آیه ۹۲.</ref>. نازل شد. زید به [[پیامبر خدا]]{{صل}} گفت: "یا [[رسول الله]]! این اسب را در [[راه خدا]] به شما تقدیم میکنم". پیامبر{{صل}} نیز آن را به [[اسامه]] فرزندزید بخشید<ref>مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی (ترجمه: مترجمان)، ج۴، ص۱۶۱.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | زید اسبی داشت که خیلی به آن علاقهمند بود. وقتی [[آیه]]: {{متن قرآن|لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ}}<ref>"هرگز به نیکی دست نخواهید یافت مگر از آنچه دوست دارید (به دیگران) ببخشید و هر چیزی ببخشید بیگمان خداوند آن را میداند" سوره آل عمران، آیه ۹۲.</ref>. نازل شد. زید به [[پیامبر خدا]]{{صل}} گفت: "یا [[رسول الله]]! این اسب را در [[راه خدا]] به شما تقدیم میکنم". پیامبر{{صل}} نیز آن را به [[اسامه]] فرزندزید بخشید<ref>مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی (ترجمه: مترجمان)، ج۴، ص۱۶۱.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۲۱۰.</ref> | ||
==[[شهادت]] زید== | ==[[شهادت]] زید== | ||
| خط ۱۰۷: | خط ۱۰۷: | ||
با سخنان [[عبدالله بن رواحه]]، گویی [[جان]] تازهای در پیکر [[سپاه اسلام]] دمیده شد و همه آنها برای جنگ اعلام [[آمادگی]] کردند. ابتدا زید بن حارثه به میدان رفت و با شجاعتی تمام بر صفوف دشمن زد و [[سپاهیان]] فشرده دشمن را پراکنده ساخت و وحشتی سنگین بر [[دل]] آنان فرود آورد. او همچنان [[پرچم]] فرماندهی را در دست داشت و با اعتماد و توکل بر خدا به پیش میرفت. اما لحظاتی بعد، پیکر این [[فرمانده]] [[شجاع]] [[هدف]] تیرهای دشمن قرار گرفت. وقتی زید بن حارثه بر [[زمین]] افتاد، بنا به سفارش [[پیامبر]]{{صل}} [[جعفر بن ابیطالب]]، پرچم فرماندهی را به دست گرفت<ref>السیرة النبویه، ابن هشام، ج۴، ص۲۰.</ref>. | با سخنان [[عبدالله بن رواحه]]، گویی [[جان]] تازهای در پیکر [[سپاه اسلام]] دمیده شد و همه آنها برای جنگ اعلام [[آمادگی]] کردند. ابتدا زید بن حارثه به میدان رفت و با شجاعتی تمام بر صفوف دشمن زد و [[سپاهیان]] فشرده دشمن را پراکنده ساخت و وحشتی سنگین بر [[دل]] آنان فرود آورد. او همچنان [[پرچم]] فرماندهی را در دست داشت و با اعتماد و توکل بر خدا به پیش میرفت. اما لحظاتی بعد، پیکر این [[فرمانده]] [[شجاع]] [[هدف]] تیرهای دشمن قرار گرفت. وقتی زید بن حارثه بر [[زمین]] افتاد، بنا به سفارش [[پیامبر]]{{صل}} [[جعفر بن ابیطالب]]، پرچم فرماندهی را به دست گرفت<ref>السیرة النبویه، ابن هشام، ج۴، ص۲۰.</ref>. | ||
وقتی [[زید بن حارثه]] [[شهید]] شد، [[پیامبر]]{{صل}} نزد خانوادهاش آمد. دختر کوچک [[زید]] به استقبال پیامبر{{صل}} آمد و در حالی که گریان بود، خود را در دامن پیامبر{{صل}} افکند. پیامبر{{صل}} نیز در آن صحنه چنان گریست که صدایش به [[گریه]] بلند شد. [[سعد بن عبادة]] عرض کرد: ای [[رسول خدا]]! این چه حالتی است؟ پیامبر{{صل}} فرمود: "این ابراز علاقه و [[محبت]] [[دوست]] به دوست است"<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۹.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | وقتی [[زید بن حارثه]] [[شهید]] شد، [[پیامبر]]{{صل}} نزد خانوادهاش آمد. دختر کوچک [[زید]] به استقبال پیامبر{{صل}} آمد و در حالی که گریان بود، خود را در دامن پیامبر{{صل}} افکند. پیامبر{{صل}} نیز در آن صحنه چنان گریست که صدایش به [[گریه]] بلند شد. [[سعد بن عبادة]] عرض کرد: ای [[رسول خدا]]! این چه حالتی است؟ پیامبر{{صل}} فرمود: "این ابراز علاقه و [[محبت]] [[دوست]] به دوست است"<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۹.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۲۱۰-۲۱۳.</ref> | ||
==[[عمر]] و سهم [[اسامة]] از [[بیت المال]]== | ==[[عمر]] و سهم [[اسامة]] از [[بیت المال]]== | ||
روزی [[عمر بن خطاب]] در پرداخت مقرری، [[مهاجران]] نخستین و [[فرزندان]] ایشان را بر دیگران [[برتری]] داد و به [[اسامة بن زید]] بیشتر از [[عبدالله بن عمر]] پرداخت. عبدالله بن عمر میگوید: "مردی به من گفت: پدرت کسی را بر تو برتری داده است که سن او از تو بیشتر نیست و پیش از تو [[هجرت]] نکرده است و در هیچ [[جنگی]] هم که تو شرکت نداشته باشی، شرکت نکرده است. با پدرم در این باره [[گفتگو]] کردم، گفت: " آنکه میگویی چه کسی است؟ " گفتم: اسامة بن زید. گفت: " به [[خدا]] [[سوگند]]، راست میگویی. این کار را کردم، زیرا زید بن حارثه در نظر پیامبر{{صل}} از عمر محبوبتر بود و اسامة بن زید هم از عبدالله بن عمر محبوبتر بود و به این جهت چنین کردم". | روزی [[عمر بن خطاب]] در پرداخت مقرری، [[مهاجران]] نخستین و [[فرزندان]] ایشان را بر دیگران [[برتری]] داد و به [[اسامة بن زید]] بیشتر از [[عبدالله بن عمر]] پرداخت. عبدالله بن عمر میگوید: "مردی به من گفت: پدرت کسی را بر تو برتری داده است که سن او از تو بیشتر نیست و پیش از تو [[هجرت]] نکرده است و در هیچ [[جنگی]] هم که تو شرکت نداشته باشی، شرکت نکرده است. با پدرم در این باره [[گفتگو]] کردم، گفت: " آنکه میگویی چه کسی است؟ " گفتم: اسامة بن زید. گفت: " به [[خدا]] [[سوگند]]، راست میگویی. این کار را کردم، زیرا زید بن حارثه در نظر پیامبر{{صل}} از عمر محبوبتر بود و اسامة بن زید هم از عبدالله بن عمر محبوبتر بود و به این جهت چنین کردم". | ||
عمر برای اسامة بن زید همان مقدار مقرری [[تعیین]] کرد که برای شرکت کنندگان در [[جنگ بدر]]؛ یعنی چهار هزار درم<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۴، ص۵۹.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن | عمر برای اسامة بن زید همان مقدار مقرری [[تعیین]] کرد که برای شرکت کنندگان در [[جنگ بدر]]؛ یعنی چهار هزار درم<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۴، ص۵۹.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[زید بن حارثه (مقاله)|مقاله «زید بن حارثه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص۲۱۳.</ref> | ||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||