|
|
| خط ۱۱: |
خط ۱۱: |
|
| |
|
| ==فیروز و [[اسود عنسی]]== | | ==فیروز و [[اسود عنسی]]== |
| زمانی که [[پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد، [[پادشاه]] یمن، [[باذان]] بود و پس از آنکه باذان و [[مردم]] یمن مسلمان شدند، رسول خدا{{صل}} [[حکومت]] یمن را دوباره به باذان سپرد. ولی پس از [[وفات]] باذان [[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای هر قسمت آن حاکمی قرار داد؛ ایشان [[عمرو بن حزم]] را [[حاکم]] [[نجران]]، [[خالد بن سعید بن عاص]] را حاکم مناطق بین نجران و [[زبید]]، [[عامر بن شهر]] را حاکم [[همدان]] و پسر باذان را حاکم صنعا، [[طاهر بن ابی هاله]] را حاکم عک و اشعریین، [[ابوموسی]] را حاکم مأرب، [[یعلی بن امیه]] را حاکم منطقه [[جند]]، و [[زیاد بن لبید انصاری]] را حاکم حضرموت و [[عکاشة بن ثور]] را حاکم سکاسک و [[سکون]] قرار داد و قسمتهای دیگر یمن را به دیگران سپرد. و [[معاذ]] تمام این مناطق را بازرسی میکرد. تا اینکه پیامبر اسلام{{صل}} از [[حجة الوداع]] برگشت و مریض شد و این خبر در نقاط مسلمان نشین منتشر شد؛ پس [[مسیلمه]] [[کذاب]] در یمامه، [[طلیحة بن خالد اسدی]] در [[بنی اسد]] و اسود عنسی که نامش [[عبهلة بن کعب بن عوف]] بود، در یمن [[ادعای پیامبری]] کردند.
| |
|
| |
| [[اسود]] مردی شعبدهباز بود که بعضی از کارهای شگفتانگیز را با نام [[معجزه]] نشان میداد و [[مردم]] او را [[ذوالخمار]] میخواندند، به سبب اینکه همیشه پارچهای بر سر میبست و یا اینکه [[شیطانی]] که با او رابطه داشت و مطالبی را به او میرسانید، خمار نام داشته است.
| |
|
| |
| او علیه [[پیامبر]]{{صل}} [[قیام]] کرد و ابتدا [[نجران]] را به [[تصرف]] در آورد و [[عمرو بن حزم]] را فراری داد. پس از آنجا به [[صنعا]] رفت و با [[شهر]]، پسر [[باذان]] جنگید و او را [[شهید]] کرد و با [[آزاد]]، [[همسر]] او [[ازدواج]] کرد و صنعا را نیز تحت [[اختیار]] خویش در آورد. او در مدت کوتاهی بیشتر [[کشور]] پهناور [[یمن]] را در اختیار گرفت و بیشتر فرماندهانی که پیامبر{{صل}} [[منصوب]] کرده بودند در مأرب به [[ابوموسی]] پیوستند و برخی نیز به [[مدینه]] رفتند. [[معاذ]] نیز به [[سکون]] [[پناهنده]] شد ولی از اینکه مبادا [[اسود]] به آن قسمت توجه کند هراسان بود<ref>الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۳۳۶؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۲۹-۲۳۱.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۶-۵۳۷.</ref>
| |
|
| |
| ==[[فیروز]] و کشتن اسود==
| |
| پس از [[تسلط]] اسود بر یمن بیشتر مردم یمن به او گرویدند و آنان که بر [[عقیده]] خود باقی بودند، در ظاهر با او [[همکاری]] میکردند. حتی او به داذویه که از همکاران فیروز بود، کارهایی واگذار کرده بود و در تمام مناطق [[حکومت]] اسود کسی به [[دفاع]] برنخاست. تا اینکه [[نامه]] [[رسول خدا]]{{صل}} به جشنس دیلمی و فیروز و داذویه رسید که در آن نامه به ایشان [[فرمان]] داده بود تا به هر نحو ممکن اسود را بکشند و با کسانی که در [[ایمان]] خود پایدارند، کمک بخواهند.
| |
|
| |
| این سه نفر با هم [[مشورت]] کرده، [[تصمیم]] گرفتند که این موضوع را با [[قیس بن عبد یغوث]] که از [[نزدیکان]] اسود بود و اسود بر او بدگمان شده بود و او نیز بر خود میترسید، در میان بگذارند. هنگامی که آنها [[پیام]] رسول خدا{{صل}} را به او رساندند، او با [[جان]] و [[دل]] از این کار استقبال کرد و با ایشان هم دست شد. اما مشکل کار اینجا بود که برخی از این مطالب را، همزادش به [[اسود]] خبر میداد. پس اسود [[قیس]] را خواست و به او گفت: "به من [[وحی]] شده که تو به [[دشمنان]] من پیوستهای و من [[مأمور]] شدهام که تو را بکشم". قیس قسم یاد کرد که تو در نظرم بزرگتر از آنی که چنین افکاری برایم پیش بیاید. قیس گفتگویش را با اسود به [[فیروز]] و همکارانش گزارش کرد، و از طرفی، اسود آنها را خواست و تهدیدشان کرد ولی آنها با عذرخواهی از دست او خلاص شدند و اما آنها از اسود و اسود از ایشان هراسان بود.
| |
|
| |
| در این حال، [[پیامبر]]{{صل}} به سران و بزرگان [[یمن]] نامههایی نوشت و به آنها [[فرمان]] داد تا به فیروز و همدستانشان کمک کنند، لذا سیل نامههای بزرگان به سوی ایشان سرازیر شد اما ایشان جواب دادند که تا ما به شما خبر ندادهایم، کاری نکنید.
| |
|
| |
| فیروز و همکارانش اندیشیدند که تا به [[خانه]] اسود [[راه]] نیافتهایم به [[هدف]] نمیرسیم لذا فیروز نزد [[آزاد]]، [[همسر]] اسود رفت و او را از هدف خود [[آگاه]] ساخت و کشته شدن همسر سابقش را یادآور شد و از او کمک خواست. آزاد گفت: "در نظر من هیچ کسی بدتر از او نیست، زیرا [[حقوق الهی]] را رعایت نکرده و از انجام هیچ کار [[زشتی]] خودداری نمیکند؛ شما تصمیمتان را بگیرید و سپس مرا آگاه کنید تا شما را [[راهنمایی]] کنم".
| |
|
| |
| در این وقت اسود، قیس را خواست و او با ده نفر از [[قبیله مذحج]] و [[همدان]] نزد اسود رفتند تا اگر ممکن شد او را بکشند ولی زمینه پیش نیامد، در این [[ملاقات]]، اسود به قیس گفت: "هر چه من با [[راستی]] با تو سخن میگویم، تو از در [[حیله]] و [[دروغ]] وارد میشوی؛ افراد کنار من به من میگویند، اگر دست قیس را [[قطع]] نکنی گردن تو را قطع میکند".
| |
|
| |
| قیس گفت: "آیا درست است که من بخواهم [[فرستاده خدا]] را بکشم؟ اگر نسبت به من [[شک]] داری، هر کار را [[اصلاح]] میدانی انجام بده و مرا بکش که این یک بار کشته شدن برای من بهتر از آن است که در [[قیامت]] مرا چندین بار بکشند".
| |
|
| |
| با این سخنان [[قیس]]، [[اسود]] به او مطمئن شد و او را مرخص کرد. قیس در [[راه]] به گروه [[مخالفان]] برخورد و به ایشان گفت: "شما کارتان را ادامه دهید و به راه خود ادامه داد.
| |
|
| |
| سپس اسود، [[فیروز]] را خواست و به او گفت: "فیروز! آنچه درباره تو به من میرسد راست است؟ من میخواستم تو را مانند شتر نحر کنم".
| |
|
| |
| فیروز گفت: "چگونه ممکن است [[مخالفت]] تو را در مغزم داشته باشم با آنکه شما فرستاده خدایید و علاوه بر آن، [[خویشاوند]] و دامادی خود، قرار دادی و با دادن [[مقام]]، سرفرازم ساختهای؟! و اگر من [[پیامبری]] تو را نمیپذیرفتم به هیچ قیمتی حاضر نبودم که با تو [[همکاری]] کنم".
| |
|
| |
| فیروز و همکارانش که دیدند نزدیک است نقشهشان خراب شود، گفتند، بهتر است با [[همسر]] اسود صحبت کنیم تا شاید او راهی به روی ما بگشاید. پس فیروز نزد [[آزاد]] رفت و داستان را شرح داد؛ او گفت: "نگهبانان از هر طرف [[خانه]] اسود را محاصره کردهاند به جز یک اطاق که شما میتوانید شب دیوارش را بشکافید و به آن وارد شوید".
| |
|
| |
| متأسفانه وقتی فیروز از نزد آزاد خارج میشد، با اسود روبرو شد. اسود به او گفت: چرا بدون اجازه به خانهام وارد شدی؟" پس گردنش را گرفت و فشرد و او را بر [[زمین]] زد و نزدیک بود او را بکشد که همسرش فریاد کشید: چه میکنی؟ پسر عمویم به دیدن من آمده و تو با او چنین [[رفتار]] میکنی؟ اسود جا خورد و او را رها کرد.
| |
|
| |
| پس فیروز پیش رفقایش رفت و پس از این حادثه [[ترس]] و تردید آنها بیشتر شد، تا اینکه نیمههای شب فرستاده آزاد آمد، و به ایشان گفت: آنچه گفته شد انجام دهید که لحظهای تأخیر روا نیست. پس هنگامی که [[تاریکی]] همه جا را فرا گرفت و سر و صداها خاموش شد، [[فیروز]] و همکارانش همان محلی را که [[آزاد]] نشان داده بود، شکافتند و به [[خانه]] وارد شدند. فیروز وارد اطاق [[خواب]] [[اسود]] شد و همراهانش در کنار همان اطاق [[نگهبانی]] میدادند. وقتی فیروز به اطاق وارد شد، صدای اسود در خواب بلند بود و همسرش در بالینش نشسته بود اما همین که فیروز به اطاق وارد شد اسود از جایش برخاست و نشست و به او گفت: "فیروز، مرا با تو چه کار است که از من دست نمیکشی؟"
| |
| فیروز خواست برگردد ولی [[فکر]] کرد که اگر این بار، او را نکشد خود او وزن اسود نابود خواهند شد لذا به خود جرأت داد و با یک [[حمله]] ضربهای بر گردن اسود وارد کرد و سپس زانوی خود را پشت گردنش نهاد و گردنش را [[شکست]]. در این وقت که فیروز خواست از اطاق خارج شود، [[زن]] اسود به [[خیال]] اینکه او اسود را نکشته است، دامنش را گرفت و کشید. فیروز گفت: او را کشتم و تو را از شرش راحت ساختم". سپس فیروز از اطاق بیرون آمد و رفقایش را [[آگاه]] ساخت. آنها به اطاق وارد شدند و دیدند که اسود مانند گاوی سر [[بریده]] خرخر میکند و همسرش در حال جدا کردن سر اوست.
| |
|
| |
| نگهبانان با شنیدن سر و صدا به طرف اطاق آمدند اما آزاد جلو رفت و در پاسخ سؤال گفت: "خبری نیست بلکه بر [[پیامبر]] [[وحی]] نازل میشود". و با این جمله [[جان]] [[شورشیان]] را خرید.
| |
|
| |
| سپس آنها گفتند: این حادثه را چگونه به [[مردم]] خبر دهیم تا طرفداران اسود نشورند و حادثه تلخی رخ ندهد. پس گفتند: حادثه را تا [[اذان]] صبح پنهان میکنیم و آنگاه با گفتن اذان مردم باخبر میشوند. هنگام اذان صبح با گفته شدن عبارت {{عربی|اشهد ان محمدا رسول الله، و ان عبهله كذاب}}؛ تمام [[مردم]] [[صنعا]] فهمیدند که کار [[اسود]] تمام شده است.
| |
|
| |
| در این هنگام [[پیامبر اکرم]]{{صل}} در [[مدینه]] [[بیمار]] بود و صبحگاهی به [[مردم مدینه]] خبر دادند که اسود کشته شد و مردی [[مبارک]] از قبیلهای مبارک او را کشت. ولی قاصدی که خبر کشته شدن اسود را به مدینه آورد، در آخر [[ربیع]] [[الأول]]، تقریبا یک ماه پس از [[رحلت رسول خدا]]{{صل}} به مدینه رسید و این خبر را آورد <ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۳۱-۲۳۵ (با تلخیص)؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۴۱۱-۴۱۲ (به نقل از: المنتقی کازرونی).</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۸-۵۴۱.</ref>
| |
|
| |
|
| | ==فیروز و کشتن اسود== |
|
| |
|
| == جستارهای وابسته == | | == جستارهای وابسته == |