فیروز دیلمی در تاریخ اسلامی

مقدمه

او اهل فارس بوده و کسری او و عده‌ای را به جنگ حبشیان یمن فرستاد و او پس از پیروزی، در صنعا (یمن) ماند، تا آن‌که خبر بعثت پیامبر (ص) در همه‌جا منتشر شد. پس به حضور رسول خدا (ص) رسید و مسلمان شد و در حالی که با دو خواهر ازدواج کرده بود، رسول خدا (ص) به او فرمود یکی از آنها را طلاق بده و یکی را نگهدار". یکی از کارهای مهم او کشتن اسود عنسی است که در یمن دعوی پیامبری کرد، و این عمل نشانگر ایمان و شجاعت او است. فیروز دیلمی در زمان خلافت عثمان زندگی را بدرود گفت[۱].[۲]

فیروز دیلمی و اسود عنسی

زمانی که پیامبر (ص) به مدینه هجرت کرد، پادشاه یمن، باذان بود و پس از آن‌که باذان و مردم یمن مسلمان شدند، رسول خدا (ص) حکومت یمن را دوباره به باذان سپرد. ولی پس از وفات باذان پیامبر اسلام (ص) برای هر قسمت آن حاکمی قرار داد؛ ایشان عمرو بن حزم را حاکم نجران، خالد بن سعید بن عاص را حاکم مناطق بین نجران و زبید، عامر بن شهر را حاکم همدان و پسر باذان را حاکم صنعا، طاهر بن ابی هاله را حاکم عک و اشعریین، ابوموسی را حاکم مأرب، یعلی بن امیه را حاکم منطقه جند، و زیاد بن لبید انصاری را حاکم حضرموت و عکاشة بن ثور را حاکم سکاسک و سکون قرار داد و قسمت‌های دیگر یمن را به دیگران سپرد. و معاذ تمام این مناطق را بازرسی می‌کرد. تا اینکه پیامبر اسلام (ص) از حجة الوداع برگشت و مریض شد و این خبر در نقاط مسلمان نشین منتشر شد؛ پس مسیلمه کذاب در یمامه، طلیحة بن خالد اسدی در بنی اسد و اسود عنسی که نامش عبهلة بن کعب بن عوف بود، در یمن ادعای پیامبری کردند.

اسود مردی شعبده‌باز بود که بعضی از کارهای شگفت‌انگیز را با نام معجزه نشان می‌داد و مردم او را ذوالخمار می‌خواندند، به سبب اینکه همیشه پارچه‌ای بر سر می‌بست و یا اینکه شیطانی که با او رابطه داشت و مطالبی را به او می‌رسانید، خمار نام داشته است.

او علیه پیامبر (ص) قیام کرد و ابتدا نجران را به تصرف در آورد و عمرو بن حزم را فراری داد. پس از آنجا به صنعا رفت و با شهر، پسر باذان جنگید و او را شهید کرد و با آزاد، همسر او ازدواج کرد و صنعا را نیز تحت اختیار خویش در آورد. او در مدت کوتاهی بیشتر کشور پهناور یمن را در اختیار گرفت و بیشتر فرماندهانی که پیامبر (ص) منصوب کرده بودند در مأرب به ابوموسی پیوستند و برخی نیز به مدینه رفتند. معاذ نیز به سکون پناهنده شد ولی از اینکه مبادا اسود به آن قسمت توجه کند هراسان بود[۳].[۴]

فیروز دیلمی و کشتن اسود

پس از تسلط اسود بر یمن بیشتر مردم یمن به او گرویدند و آنان که بر عقیده خود باقی بودند، در ظاهر با او همکاری می‌کردند. حتی او به داذویه که از همکاران فیروز بود، کارهایی واگذار کرده بود و در تمام مناطق حکومت اسود کسی به دفاع برنخاست. تا اینکه نامه رسول خدا (ص) به جشنس دیلمی و فیروز و داذویه رسید که در آن نامه به ایشان فرمان داده بود تا به هر نحو ممکن اسود را بکشند و با کسانی که در ایمان خود پایدارند، کمک بخواهند.

این سه نفر با هم مشورت کرده، تصمیم گرفتند که این موضوع را با قیس بن عبد یغوث که از نزدیکان اسود بود و اسود بر او بدگمان شده بود و او نیز بر خود می‌ترسید، در میان بگذارند. هنگامی که آنها پیام رسول خدا (ص) را به او رساندند، او با جان و دل از این کار استقبال کرد و با ایشان هم دست شد. اما مشکل کار اینجا بود که برخی از این مطالب را، همزادش به اسود خبر می‌داد. پس اسود قیس را خواست و به او گفت: "به من وحی شده که تو به دشمنان من پیوسته‌ای و من مأمور شده‌ام که تو را بکشم". قیس قسم یاد کرد که تو در نظرم بزرگ‌تر از آنی که چنین افکاری برایم پیش بیاید. قیس گفتگویش را با اسود به فیروز و همکارانش گزارش کرد، و از طرفی، اسود آنها را خواست و تهدیدشان کرد ولی آنها با عذرخواهی از دست او خلاص شدند و اما آنها از اسود و اسود از ایشان هراسان بود.

در این حال، پیامبر (ص) به سران و بزرگان یمن نامه‌هایی نوشت و به آنها فرمان داد تا به فیروز و همدستان‌شان کمک کنند، لذا سیل نامه‌های بزرگان به سوی ایشان سرازیر شد اما ایشان جواب دادند که تا ما به شما خبر نداده‌ایم، کاری نکنید.

فیروز و همکارانش اندیشیدند که تا به خانه اسود راه نیافته‌ایم به هدف نمی‌رسیم لذا فیروز نزد آزاد، همسر اسود رفت و او را از هدف خود آگاه ساخت و کشته شدن همسر سابقش را یادآور شد و از او کمک خواست. آزاد گفت: "در نظر من هیچ کسی بدتر از او نیست، زیرا حقوق الهی را رعایت نکرده و از انجام هیچ کار زشتی خودداری نمی‌کند؛ شما تصمیم‌تان را بگیرید و سپس مرا آگاه کنید تا شما را راهنمایی کنم".

در این وقت اسود، قیس را خواست و او با ده نفر از قبیله مذحج و همدان نزد اسود رفتند تا اگر ممکن شد او را بکشند ولی زمینه پیش نیامد، در این ملاقات، اسود به قیس گفت: "هر چه من با راستی با تو سخن می‌گویم، تو از در حیله و دروغ وارد می‌شوی؛ افراد کنار من به من می‌گویند، اگر دست قیس را قطع نکنی گردن تو را قطع می‌کند".

قیس گفت: "آیا درست است که من بخواهم فرستاده خدا را بکشم؟ اگر نسبت به من شک داری، هر کار را اصلاح می‌دانی انجام بده و مرا بکش که این یک بار کشته شدن برای من بهتر از آن است که در قیامت مرا چندین بار بکشند".

با این سخنان قیس، اسود به او مطمئن شد و او را مرخص کرد. قیس در راه به گروه مخالفان برخورد و به ایشان گفت: "شما کارتان را ادامه دهید و به راه خود ادامه داد.

سپس اسود، فیروز را خواست و به او گفت: "فیروز! آنچه درباره تو به من می‌رسد راست است؟ من می‌خواستم تو را مانند شتر نحر کنم".

فیروز گفت: "چگونه ممکن است مخالفت تو را در مغزم داشته باشم با آنکه شما فرستاده خدایید و علاوه بر آن، خویشاوند و دامادی خود، قرار دادی و با دادن مقام، سرفرازم ساخته‌ای؟! و اگر من پیامبری تو را نمی‌پذیرفتم به هیچ قیمتی حاضر نبودم که با تو همکاری کنم".

فیروز و همکارانش که دیدند نزدیک است نقشه‌شان خراب شود، گفتند، بهتر است با همسر اسود صحبت کنیم تا شاید او راهی به روی ما بگشاید. پس فیروز نزد آزاد رفت و داستان را شرح داد؛ او گفت: "نگهبانان از هر طرف خانه اسود را محاصره کرده‌اند به جز یک اطاق که شما می‌توانید شب دیوارش را بشکافید و به آن وارد شوید".

متأسفانه وقتی فیروز از نزد آزاد خارج می‌شد، با اسود روبرو شد. اسود به او گفت: چرا بدون اجازه به خانه‌ام وارد شدی؟" پس گردنش را گرفت و فشرد و او را بر زمین زد و نزدیک بود او را بکشد که همسرش فریاد کشید: چه می‌کنی؟ پسر عمویم به دیدن من آمده و تو با او چنین رفتار می‌کنی؟ اسود جا خورد و او را رها کرد.

پس فیروز پیش رفقایش رفت و پس از این حادثه ترس و تردید آنها بیشتر شد، تا اینکه نیمه‌های شب فرستاده آزاد آمد، و به ایشان گفت: آنچه گفته شد انجام دهید که لحظه‌ای تأخیر روا نیست. پس هنگامی که تاریکی همه جا را فرا گرفت و سر و صداها خاموش شد، فیروز و همکارانش همان محلی را که آزاد نشان داده بود، شکافتند و به خانه وارد شدند. فیروز وارد اطاق خواب اسود شد و همراهانش در کنار همان اطاق نگهبانی می‌دادند. وقتی فیروز به اطاق وارد شد، صدای اسود در خواب بلند بود و همسرش در بالینش نشسته بود اما همین که فیروز به اطاق وارد شد اسود از جایش برخاست و نشست و به او گفت: "فیروز، مرا با تو چه کار است که از من دست نمی‌کشی؟" فیروز خواست برگردد ولی فکر کرد که اگر این بار، او را نکشد خود او وزن اسود نابود خواهند شد لذا به خود جرأت داد و با یک حمله ضربه‌ای بر گردن اسود وارد کرد و سپس زانوی خود را پشت گردنش نهاد و گردنش را شکست. در این وقت که فیروز خواست از اطاق خارج شود، زن اسود به خیال اینکه او اسود را نکشته است، دامنش را گرفت و کشید. فیروز گفت: او را کشتم و تو را از شرش راحت ساختم". سپس فیروز از اطاق بیرون آمد و رفقایش را آگاه ساخت. آنها به اطاق وارد شدند و دیدند که اسود مانند گاوی سر بریده خرخر می‌کند و همسرش در حال جدا کردن سر اوست.

نگهبانان با شنیدن سر و صدا به طرف اطاق آمدند اما آزاد جلو رفت و در پاسخ سؤال گفت: "خبری نیست بلکه بر پیامبر وحی نازل می‌شود". و با این جمله جان شورشیان را خرید.

سپس آنها گفتند: این حادثه را چگونه به مردم خبر دهیم تا طرفداران اسود نشورند و حادثه تلخی رخ ندهد. پس گفتند: حادثه را تا اذان صبح پنهان می‌کنیم و آن‌گاه با گفتن اذان مردم باخبر می‌شوند. هنگام اذان صبح با گفته شدن عبارت اشهد ان محمدا رسول الله، و ان عبهله كذاب؛ تمام مردم صنعا فهمیدند که کار اسود تمام شده است.

در این هنگام پیامبر اکرم (ص) در مدینه بیمار بود و صبحگاهی به مردم مدینه خبر دادند که اسود کشته شد و مردی مبارک از قبیله‌ای مبارک او را کشت. ولی قاصدی که خبر کشته شدن اسود را به مدینه آورد، در آخر ربیع الأول، تقریبا یک ماه پس از رحلت رسول خدا (ص) به مدینه رسید و این خبر را آورد [۵].[۶]

منابع

پانویس

  1. الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۲۶؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۱۸۶.
  2. عباسی، حبیب، مقاله «فیروز دیلمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۵۳۶.
  3. الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۳۳۶؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۲۹-۲۳۱.
  4. عباسی، حبیب، مقاله «فیروز دیلمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۵۳۶-۵۳۷.
  5. تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۳۱-۲۳۵ (با تلخیص)؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۴۱۱-۴۱۲ (به نقل از: المنتقی کازرونی).
  6. عباسی، حبیب، مقاله «فیروز دیلمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۵۳۸-۵۴۱.