جز
جایگزینی متن - ' لیکن ' به ' لکن '
جز (جایگزینی متن - ' لیکن ' به ' لکن ') |
|||
| خط ۱۰۲: | خط ۱۰۲: | ||
#نقل شده، هنگامی که خبر [[وفات]] حسن بن علی{{ع}} به [[معاویه]] رسید، بیاندازه خوشحال شد و برای اظهار [[خوشحالی]] [[سجده]] کرد و به [[پیروی]] از او همه اهل مجلس معاویه سجده کردند. ابن عباس در این موقع در [[شام]] بود و وقتی از خوشحالی معاویه باخبر شد، نزد او رفت. معاویه به عنوان اطلاع یافتن او گفت: "ای پسر عباس، حسن بن علی مرد". ابن عباس گفت: "آری، ولی با مرگِ او خوبی از [[دنیا]] رفت؛ {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد میگویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم)» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref>. و مکرر این جمله را بر [[زبان]] راند. سپس به معاویه گفت: "به من خبر رسیده که چه اندازه در [[مرگ]] وی اظهار خوشحالی کردی، ولی به خدا قسم، او را در [[قبر]] تو نخوابانیدند و مرگ تو را هم به عقب نمیاندازد. او از دنیا رفت، در حالی که بهتر از تو بود. اگر ما را به [[مصیبت]] او ملامت میکنی، مصیبت بزرگتر از آن را هم دیدهایم و آن مصیبت جدش [[رسول]] خداست که [[خدا]] مصیبتش را جبران کرد و [[بهترین]] [[جانشین]] و [[خلیفه]] را برای ما باقی گذاشت". سپس بیاختیار گریان شد و هر که را در مجلس بود گریاند، چنان که حتی [[معاویه]] هم گریان شد. پس از لختی [[سکوت]] و [[آرامش]] باز هم معاویه برای [[سرزنش]] به [[ابن عباس]] گفت: "شنیدهام بچههای کوچکی دارد". ابن عباس گفت: "تا وقتی که [[حسین]] زنده است، مشکلی نیست". معاویه گفت: "خدا به تو خیر دهد که از هر چه میپرسم، جوابش را آماده داری!"<ref>الامامة و السیاسیه، ابن قتیبه دینوری، ج۱، ص۱۷۵.</ref>. | #نقل شده، هنگامی که خبر [[وفات]] حسن بن علی{{ع}} به [[معاویه]] رسید، بیاندازه خوشحال شد و برای اظهار [[خوشحالی]] [[سجده]] کرد و به [[پیروی]] از او همه اهل مجلس معاویه سجده کردند. ابن عباس در این موقع در [[شام]] بود و وقتی از خوشحالی معاویه باخبر شد، نزد او رفت. معاویه به عنوان اطلاع یافتن او گفت: "ای پسر عباس، حسن بن علی مرد". ابن عباس گفت: "آری، ولی با مرگِ او خوبی از [[دنیا]] رفت؛ {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد میگویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم)» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref>. و مکرر این جمله را بر [[زبان]] راند. سپس به معاویه گفت: "به من خبر رسیده که چه اندازه در [[مرگ]] وی اظهار خوشحالی کردی، ولی به خدا قسم، او را در [[قبر]] تو نخوابانیدند و مرگ تو را هم به عقب نمیاندازد. او از دنیا رفت، در حالی که بهتر از تو بود. اگر ما را به [[مصیبت]] او ملامت میکنی، مصیبت بزرگتر از آن را هم دیدهایم و آن مصیبت جدش [[رسول]] خداست که [[خدا]] مصیبتش را جبران کرد و [[بهترین]] [[جانشین]] و [[خلیفه]] را برای ما باقی گذاشت". سپس بیاختیار گریان شد و هر که را در مجلس بود گریاند، چنان که حتی [[معاویه]] هم گریان شد. پس از لختی [[سکوت]] و [[آرامش]] باز هم معاویه برای [[سرزنش]] به [[ابن عباس]] گفت: "شنیدهام بچههای کوچکی دارد". ابن عباس گفت: "تا وقتی که [[حسین]] زنده است، مشکلی نیست". معاویه گفت: "خدا به تو خیر دهد که از هر چه میپرسم، جوابش را آماده داری!"<ref>الامامة و السیاسیه، ابن قتیبه دینوری، ج۱، ص۱۷۵.</ref>. | ||
#هنگامی که [[امام حسین]]{{ع}} به سوی [[عراق]] حرکت کرد، [[عبدالله بن عباس]] نزد [[حضرت]] آمد و حضرت را از رفتن به سوی عراق برحذر داشت و گفت که آنان قومی [[فریبکار]] هستند تا جایی که امام حسین{{ع}} به او فرمود: "ای [[پسر عمو]] همانا به خدا قسم، میدانم تو [[خیرخواهی]] [[مشفق]] هستی اما من قصد رفتن دارم"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۵، ص۳۸۳-۳۸۴.</ref>. | #هنگامی که [[امام حسین]]{{ع}} به سوی [[عراق]] حرکت کرد، [[عبدالله بن عباس]] نزد [[حضرت]] آمد و حضرت را از رفتن به سوی عراق برحذر داشت و گفت که آنان قومی [[فریبکار]] هستند تا جایی که امام حسین{{ع}} به او فرمود: "ای [[پسر عمو]] همانا به خدا قسم، میدانم تو [[خیرخواهی]] [[مشفق]] هستی اما من قصد رفتن دارم"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۵، ص۳۸۳-۳۸۴.</ref>. | ||
#[[نقل]] شده، وقتی [[ابن زبیر]] [[حاکم]] شد، بر عبدالله بن عباس سخت گرفت تا با وی [[بیعت]] کند | #[[نقل]] شده، وقتی [[ابن زبیر]] [[حاکم]] شد، بر عبدالله بن عباس سخت گرفت تا با وی [[بیعت]] کند لکن او زیر بار نرفت. خبر به [[یزید بن معاویه]] رسید که [[عبدالله]] با ابن زبیر بیعت نکرده است. او از این خبر شادمان شد و به ابن عباس اینگونه نوشت: "خبر یافتهام که ابن زبیر ملحد تو را به بیعت خویش خوانده تا به [[اطاعت]] او در آیی و آنگاه [[پشتیبان]] [[باطل]] و [[شریک]] [[گناه]] باشی لکن تو زیر بار نرفته و از بیعت ما دست نکشیدهای و به ما [[وفادار]] ماندهای و در آنچه خدا از [[حق]] ما به تو شناسانده است، از او [[فرمان]] بردهای؛ پس خدا به تو که [[خویشاوند]] من هستی، [[پاداش نیک]] دهد، بهترین پاداشی که به [[خویشان]] حقشناس میدهد و من هر چه را فراموش کنم از یاد نخواهم برد که با تو تا آنجا که از مثل من [[شایسته]] [[بزرگواری]] و [[فرمانبری]] و نزدیکیت به [[پیامبر خدا]] باشد شتاب ورزم. پس خدایت [[رحمت]] کند [[خویشان]] خود را که نزد تواند و هم کسانی را که از اطراف میرسند و این ملحد با [[زبان]] و گفتار [[فریبنده]] خود آنان را میفریبد؛ مراقب باش و ایشان را از [[حسن]] [[عقیده]] خود در [[اطاعت]] از من و رها نکردن [[بیعت]] من [[آگاه]] ساز؛ چه ایشان از تو بهتر [[فرمان]] میبرند و از تو [[شنوایی]] بیشتری دارند تا از این بیبند و بار ملحد؛ و السلام". | ||
پس [[عبدالله بن عباس]] به او این گونه نوشت: از عبدالله بن عباس به [[یزید بن معاویه]]؛ اما بعد، نامهات درباره اینکه پسر [[زبیر]] مرا به سوی خود خوانده و من پیشنهاد او را رد کردهام؛ به من رسید. اگر آنچه را شنیدهای، درست هم باشد، نه ستودنت را در نظر داشتهام و نه [[دوستی]] با تو را؛ | پس [[عبدالله بن عباس]] به او این گونه نوشت: از عبدالله بن عباس به [[یزید بن معاویه]]؛ اما بعد، نامهات درباره اینکه پسر [[زبیر]] مرا به سوی خود خوانده و من پیشنهاد او را رد کردهام؛ به من رسید. اگر آنچه را شنیدهای، درست هم باشد، نه ستودنت را در نظر داشتهام و نه [[دوستی]] با تو را؛ لکن [[خدا]] است که [[نیت]] مرا میداند. تو [[گمان]] کردی که تو دوستی مرا فراموش نخواهی کرد!؟ به جانم [[سوگند]]، از [[حق]] ما که در دست داری جز اندکی به ما نمیرسانی و بیشتر آن را از ما دریغ میداری. از من خواستهای که [[مردم]] را به [[یاری]] تو وادار کنم و از [[همراهی]] با [[ابن زبیر]] بازدارم، هرگز [[شادمانی]] و [[خوشحالی]] مباد برای تو با اینکه [[حسین بن علی]]{{ع}} را تو کشتهای؛ [[خاک]] بر دهان تو! به [[راستی]] از [[کمخردی]] تو است اگر نفست چنین نویدی به تو میدهد. تو در خور سرزنشی و هلاک سزای توست. | ||
ای بیپدر! گمان مبر [[کشتن حسین]]{{ع}} و [[جوانان]] [[بنی عبدالمطلب]]، چراغهای [[تاریکی]] و [[ستارگان]] [[راهنما]] را از یاد بردهام. لشکرهای تو آنان را آغشته به خاک، برهنه تن و بیکفن در میان بیابان روی [[زمین]] انداختند، در حالی که بادها بر ایشان میوزید، تا اینکه [[خدا]] برای ایشان مردمانی را وسیله ساخت که در ریختن [[خون]] ایشان شرکت نداشتند و آن بدنها را [[کفن]] کردند"<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۲۴۷-۲۵۰.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۳۸۷-۳۹۰.</ref> | ای بیپدر! گمان مبر [[کشتن حسین]]{{ع}} و [[جوانان]] [[بنی عبدالمطلب]]، چراغهای [[تاریکی]] و [[ستارگان]] [[راهنما]] را از یاد بردهام. لشکرهای تو آنان را آغشته به خاک، برهنه تن و بیکفن در میان بیابان روی [[زمین]] انداختند، در حالی که بادها بر ایشان میوزید، تا اینکه [[خدا]] برای ایشان مردمانی را وسیله ساخت که در ریختن [[خون]] ایشان شرکت نداشتند و آن بدنها را [[کفن]] کردند"<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۲۴۷-۲۵۰.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۳۸۷-۳۹۰.</ref> | ||