←شرکت در جنگ جمل
| خط ۳۲: | خط ۳۲: | ||
== ابوالاسود در [[زمان]] امیرالمؤمینن{{ع}} == | == ابوالاسود در [[زمان]] امیرالمؤمینن{{ع}} == | ||
=== شرکت در [[جنگ جمل]] === | === شرکت در [[جنگ جمل]] === | ||
از جنگهایی که به [[یقین]] ابوالاسود در آن حضور داشته، جنگ جمل است. این ماجرا به گونههای مختلفی نقل شده است<ref>البیان و التبیین، جاحظ، ج۲، ص۲۹۵-۲۹۶.</ref>. در برخی منابع به [[رفتار]] تند ابوالاسود با [[عایشه]] در این دیدار اشاره شده است<ref>انساب الاشراف، بلاذری، ج۲، ص۲۲۵؛ تاریخ الطبری، طبری ۴، ص۴۶۲-۴۶۱و الأمامه والسیاسه، ابن قتیبه دینوری، ج۱، ص۶۶-۶۵.</ref>.<ref>ر.ک: رحیم صبور|صبور، | از جنگهایی که به [[یقین]] ابوالاسود در آن حضور داشته، جنگ جمل است. این ماجرا به گونههای مختلفی نقل شده است<ref>البیان و التبیین، جاحظ، ج۲، ص۲۹۵-۲۹۶.</ref>. در برخی منابع به [[رفتار]] تند ابوالاسود با [[عایشه]] در این دیدار اشاره شده است<ref>انساب الاشراف، بلاذری، ج۲، ص۲۲۵؛ تاریخ الطبری، طبری ۴، ص۴۶۲-۴۶۱و الأمامه والسیاسه، ابن قتیبه دینوری، ج۱، ص۶۶-۶۵.</ref>.<ref>ر.ک: [[رحیم صبور|صبور، رحیم]]، [[ابوالأسود دوئلی (مقاله)| ابوالأسود دوئلی]]، [[اصحاب امام حسن مجتبی (کتاب)|اصحاب امام حسن مجتبی]]، ص۱۵۹-۱۶۱.</ref> هنگامی که خبر [[حرکت]] [[طلحه]] و [[زبیر]] و عایشه به [[عثمان بن حنیف]] ([[والی]] [[امیرالمؤمنین]] در بصره) رسید که در حفر ابیموسی<ref>چاههایی که ابو موسی در سر راه حجاج حفر کرده بود.</ref> نزدیکی بصره [[اردو]] زدهاند، فوری دو [[شخصیت]] بزرگ بصره [[ابوالاسود دوئلی]] و [[عمران بن حصین]] را نزد سران [[ناکثین]] ([[پیمانشکنان]] از جمله طلحه و زبیر) فرستاد تا از مقصد و مقصود آنها [[آگاه]] شود. ابوالاسود دوئلی و عمران بن حصین نخست نزد عایشه رفتند و از او پرسیدند: [[هدف]] شما از لشکرکشی چیست؟ عایشه موضوع خونخواهی عثمان را مطرح کرد. ابوالاسود دوئلی گفت: کسی از قاتلان عثمان در بصره نیست که شما به این [[شهر]] لشکرکشی کردهاید. عایشه گفت: راست میگویی، قاتلین عثمان در [[مدینه]] و همراه [[علی بن ابی طالب]] هستند؛ اما من آمدهام تا مردم بصره را برای [[جنگ]] با [[علی بن ابی طالب]] آماده کنم؛ آیا چگونه از تازیانه عثمان بر شما [[خشمگین]] باشم ولی از شمشیرهای شما بر عثمان به [[خشم]] نیایم؟ [[ابوالاسود دوئلی]] گفت: تو را با تازیانه و [[شمشیر]] چهکار؟ و باز افزود: تو باید به دستور پیامبر [[خدا]]{{صل}} در [[خانه]] بمانی و بیرون نیایی و مشغول [[تلاوت قرآن]] باشی، [[جنگ]] و [[جهاد]] بر [[زنان]] روا نیست و [[خون خواهی]] کسی هم بر عهده زنان گذاشته نشده است و به علاوه علی{{ع}} به عثمان از تو سزاوارتر و از لحاظ [[خویشاوندی]] نزدیکتر است؛ زیرا هر دو از نسل عبد مناف هستند. [[عایشه]] گفت: من از این راهی که آمدهام، باز نمیگردم و کاری را که برای آن آمدهام، انجام میدهم: سپس از [[ابوالاسود]] پرسید: آیا میپنداری کسی اقدام به جنگ با من خواهد کرد؟ ابوالاسود گفت: آری به خدا [[سوگند]]، [[جنگی]] که سستترین آن هم بسیار شدید خواهد بود. | ||
ابوالاسود چون دید [[نصیحت]] و گفت وگوهایش با عایشه موثر واقع نشد، برخاست و با [[عمران بن حصین]] پیش [[زبیر]] رفت و او را نیز نصیحت کرد و گفت: ای زبیر (ای [[ابا عبدالله]])، [[مردم]] هنوز به یاد دارند که در جریان بیعت با ابوبکر آن [[روز]] تو شمشیر به دست داشتی و میگفتی هیچکس برای [[خلافت]] سزاوارتر از پسر [[ابی طالب]] نیست و اکنون این [[حرکت]] تو کجا و کار آن روزت کجا؟! زبیر نیز سخن از خونخواهی عثمان به میان آورد. ابوالاسود در پاسخ او گفت: تو خوب میدانی که عثمان در [[بصره]] کشته نشده است تا در اینجا خونش را مطالبه کنی؟ و نیز تو بهتر از ما [[قاتلان]] او را میشناسی! و به ما خبر رسیده که تو با [[طلحه]] و عایشه، مردم را در قتل عثمان [[تشویق]] میکردید، اکنون برای چه به دنبال قاتلین او میگردید. آیا مگر در [[شورای خلافت]]، [[بیعت]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} با [[رضایت]] تو نبود که امروز آن را نقض میکنی؟ [[زبیر]] که پاسخ مناسبی نداشت، گفت: پیش [[طلحه]] برو، ببین چه میگوید! سپس [[ابوالاسود]] و [[عمران بن حصین]] با طلحه ملاقت کردند و در گفت و گوی با او دریافتند که او برای [[جنگ]] با [[حضرت علی]]{{ع}} از [[عایشه]] و زبیر مصممتر است. از این رو به [[بصره]] بازگشتند و گزارش خود را به اطلاع ابن [[حنیف]] (استاندار وقت) رساندند و یادآور شدند که برای مقابله با [[ناکثین]] کمر [[همت]] ببندد. [[عثمان بن حنیف]] به [[مکه]] و [[مدینه]] [[سوگند]] یاد کرد که میجنگم و [[کارزار]] را پی میگیرم؛ لذا دستور داد منادی ندا دهد که [[مردم]] سلاحها را بردارند و آماده [[نبرد]] شوند<ref>شرح ابن ابی الحدید، ج۶، ص۲۲۶ و ج۹، ص۳۱۳؛ الجمل، ص۲۷۴ و با کمی تفاوت تاریخ طبری، ج۴، م ۴۶۱.</ref>. | ابوالاسود چون دید [[نصیحت]] و گفت وگوهایش با عایشه موثر واقع نشد، برخاست و با [[عمران بن حصین]] پیش [[زبیر]] رفت و او را نیز نصیحت کرد و گفت: ای زبیر (ای [[ابا عبدالله]])، [[مردم]] هنوز به یاد دارند که در جریان بیعت با ابوبکر آن [[روز]] تو شمشیر به دست داشتی و میگفتی هیچکس برای [[خلافت]] سزاوارتر از پسر [[ابی طالب]] نیست و اکنون این [[حرکت]] تو کجا و کار آن روزت کجا؟! زبیر نیز سخن از خونخواهی عثمان به میان آورد. ابوالاسود در پاسخ او گفت: تو خوب میدانی که عثمان در [[بصره]] کشته نشده است تا در اینجا خونش را مطالبه کنی؟ و نیز تو بهتر از ما [[قاتلان]] او را میشناسی! و به ما خبر رسیده که تو با [[طلحه]] و عایشه، مردم را در قتل عثمان [[تشویق]] میکردید، اکنون برای چه به دنبال قاتلین او میگردید. آیا مگر در [[شورای خلافت]]، [[بیعت]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} با [[رضایت]] تو نبود که امروز آن را نقض میکنی؟ [[زبیر]] که پاسخ مناسبی نداشت، گفت: پیش [[طلحه]] برو، ببین چه میگوید! سپس [[ابوالاسود]] و [[عمران بن حصین]] با طلحه ملاقت کردند و در گفت و گوی با او دریافتند که او برای [[جنگ]] با [[حضرت علی]]{{ع}} از [[عایشه]] و زبیر مصممتر است. از این رو به [[بصره]] بازگشتند و گزارش خود را به اطلاع ابن [[حنیف]] (استاندار وقت) رساندند و یادآور شدند که برای مقابله با [[ناکثین]] کمر [[همت]] ببندد. [[عثمان بن حنیف]] به [[مکه]] و [[مدینه]] [[سوگند]] یاد کرد که میجنگم و [[کارزار]] را پی میگیرم؛ لذا دستور داد منادی ندا دهد که [[مردم]] سلاحها را بردارند و آماده [[نبرد]] شوند<ref>شرح ابن ابی الحدید، ج۶، ص۲۲۶ و ج۹، ص۳۱۳؛ الجمل، ص۲۷۴ و با کمی تفاوت تاریخ طبری، ج۴، م ۴۶۱.</ref>. | ||