بحث:تکلیف - صادقی فدکی (مقاله)
تکلیف از ریشه « ک ـ ل ـ ف » و در لغت به معناى درخواست یا امر کردن کسى به انجام دادن کارى دشوار است .[۱] در منابع کلامى و فقهى، معانى اصطلاحى مختلفى براى آن آمده است. برخى آن را اراده مرید ( شارع ) نسبت به امر مشقت آمیز تعریف کرده اند .[۲] شمارى آن را طلب کردن امرى مشقت آور از سوى شارع [۳] یا شخصیتى برتر [۴] دانسته اند. برخى نیز تکلیف را دستور کسى که اطاعت او واجب است، دانسته اند .[۵] به کسى که تکلیف از او صادر مى شود « مکلِّف » و کسى که تکلیف را انجام مى دهد « مکلَّف »، و کارى که تکلیف به آن تعلق مى گیرد « مکلَّفٌ به » گویند .[۶] تکالیف را از جهت منشأ صدور، دو قسم کرده اند: تکالیف شرعى ( سمعى ) و تکالیف عقلى .[۷] تکالیف شرعى از جانب شریعت براى افراد مقرر مى شود؛ ولى تکالیف عقلى تکالیفى اند که انسان به کمک عقل و قوه تفکر آن ها را درمى یابد .[۸] « مکلف به » نیز گاهى از قبیل علم و اعتقاد و از افعال قلب ( جوانح ) است؛ مانند علم و اعتقاد به توحید و معاد، و گاهى عمل خارجى ( جوارح ) است، مانند اقامه نماز و گرفتن روزه .[۹] کسانى که تکلیف را در بردارنده مفهوم الزام دانسته اند، آن را تنها شامل تکالیف و اوامر وجوبى و تحریمى مى دانند ؛[۱۰] اما به نظر برخى دیگر، تکلیف شامل مستحبات و مکروهات نیز مى شود، زیرا در این دو قسم نیز شارع عمل مشقت آور را از مکلف خواسته است؛ هرچند الزامى در انجام دادن یا ترک آن وجود ندارد .[۱۱] برخى نیز برآن اند که عنوان تکلیف، همه احکام الهى، حتى اباحه را هم شامل مى شود .[۱۲] تعبیر فقها درباره احکام شرعى که از آن به « احکام تکلیفى پنج گانه » یاد مى کنند [۱۳] نیز حاکى از آن است که تکلیف در نظر آنان مفهومى عام و وسیع دارد.
در قرآن از تکلیف با واژگان و تعابیر مختلفى یاد شده است؛ از جمله: 1. « تکلیف » و مشتقات آن که 8 بار در قرآن به کار رفته و در بیشتر موارد، به معناى تکلیف اصطلاحى است؛ مانند « لا تُکَلَّفُ نَفْسٌ إلاّ وُسْعَها ». ( بقره / 2، 233 و 286؛ نیز انعام / 6، 152؛ اعراف / 7، 42؛ مؤمنون / 23، 62؛ طلاق / 65، 7 ) 2. « حدود الله » که به معناى اوامر و نواهى الهى [۱۴] یا خصوص واجبات [۱۵] یا تنها محرمات [۱۶] دانسته شده است. تعبیر « حدود اللّه » درباره تکالیف الهى از آن روست که این احکام از مقررات و قوانین غیر الهى متمایزاند [۱۷] یا از آن جهت که عبور و پیشروى مکلف از مرز این تکالیف جایز نیست .[۱۸] این تعبیر بارها در قرآن تکرار شده است؛ مانند: « و مَن یَتَعَدَّ حُدودَ اللّه ».( بقره / 2، 229 ـ 230؛ نیز نساء / 4، 13 ـ 14؛ توبه / 9، 112 ) 3. « حکم »* و مشتقات آن که در قرآن پرشمار آمده و در برخى آیات شامل تکالیف شرعى نیز مى شود ؛[۱۹] مانند « اِنِ الحُکمُ اِلاّ لِلّهِ ».( انعام / 6، 57؛ یوسف / 12، 40، 67 و ...) 4. « حُرُمات اللّه » به معناى آنچه خداوند حرام کرده؛ یعنى محرمات[۲۰] یا مطلق اوامر و نواهى است؛ مانند « و مَن یُعَظِّم حُرُمـتِ اللّهِ ...». ( حجّ / 22، 30 )[۲۱] 5. « شعائراللّه » که یکى از معانى آن، تکالیف و اوامر و نواهى الهى است ؛[۲۲] مانند « لاتُحِلّوا شَعـئِرَ اللّهِ ...».( مائده / 5، 2؛ نیز حج / 22، 32 ) 6. « الامانة » که برخى مراد از آن را در آیه « اِنّا عَرَضنَا الاَمانَةَ ...» ( احزاب / 33، 72؛ نیز انفال / 8، 27 ) تکالیف الهى دانسته اند .[۲۳] در قرآن کریم مباحث متعددى درباره تکلیف مطرح شده است؛ مانند خاستگاه تکلیف، اصناف مکلفان، ضرورت و اهداف تکلیف، ویژگى هاى تکلیف، شرایط تکلیف، عوامل سقوط تکلیف و پیامدهاى ترک تکلیف.
منشأ تکلیف
منشأ اصلى تکالیف خداوند است : « اِنِ الحُکمُ اِلاّ لِلّهِ ». ( انعام / 6، 57؛ نیز یوسف / 12، 40، 67 )[۲۴] این نکته را از آیات پرشمارى مى توان استفاده کرد؛ مانند آیاتى که خداوند را تکلیف کننده شمرده است: « لایُکَلِّفُ اللّهُ نَفسًا اِلاّ وُسعَها » ( بقره / 2، 286؛ انعام / 6، 152؛ اعراف / 7، 42 )؛ نیز آیاتى که از بیان حکم از سوى خداوند سخن به میان آورده: « قُلِ اللّهُ یُفتیکُم فِى الکَلــلَةِ » ( نساء / 4، 176 ) و آیاتى که حلال * و حرام * قرار دادن اشیا را تنها با اجازه خداوند روا شمرده است: « فَجَعَلتُم مِنهُ حَرامـًا وحَلـلاً قُل ءاللّهُ اَذِنَ لَکُم اَم عَلَى اللّهِ تَفتَرون »( یونس / 10، 59 )؛ « اَتلُ ما حَرَّمَ رَبُّکُم عَلَیکُم ».( انعام / 6، 151 ) وظیفه رسولان الهى ابلاغ این تکالیف به بشر و تبیین آن هاست: « ما عَلَى الرَّسولِ اِلاَّالبَلـغ » ( مائده / 5، 99؛ نیز نور / 24، 54؛ عنکبوت / 29، 18؛ شورى / 42، 48 )؛ « و اَنزَلنا اِلَیکَ الذِّکرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیهِم »( نحل / 16، 44، 64 )، بنابراین، تکالیفى نیز که در احادیث اسلامى ـ اعم از روایات نبوى و اهل بیت ( علیهم السلام ) ـ براى مسلمانان بیان شده، از جانب خداوند و سخن وحى است، چنان که اهل بیت ( علیهم السلام ) خود یادآور شده اند .[۲۵] افزون بر تکالیفى که در قرآن و احادیث مقرر شده و تکالیف شرعى یا سمعى خوانده مى شوند، درباره اینکه آیا عقل نیز مى تواند منبع تکلیف باشد یا خیر، دیدگاه هاى متفاوتى در میان علماى اسلامى مطرح است. برخى برآن اند که عقل نیز قادر به ادراک برخى تکالیف است و انسان ها باید از تکالیف عقلى هم پیروى کنند .[۲۶] از جمله شواهد این دیدگاه، آیاتى اند که در آن ها انسان ها به تعقل فرمان داده شده اند؛ مانند « قَد بَیَّنّا لَکُمُ الأیـتِ اِن کُنتُم تَعقِلون »( آل عمران / 3، 118؛ نیز بقره / 2، 73، 76، 242 )؛ همچنین آیاتى که برخى انسان ها را به سبب ترک تعقل نکوهش مى کنند؛ مانند « اِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِندَ اللّهِ ... الَّذینَ لایَعقِلون »( انفال / 8، 22؛ یونس / 10، 42، 100؛ زمر / 39، 43 )، از این رو اینان معتقدند کسانى که دعوت پیامبران الهى به آنان نرسیده است، مکلف به تکالیف عقلى اند و در برابر انجام دادن یا ترک آن مستحق پاداش یا مجازات مى شوند .[۲۷]از میان فرق کلامى، معتزلیان و امامیان نیز به حسن و قبح عقلى قائل اند و برآن اند که عقل قادر است حسن و قبح برخى امور، مانند راستگویى و دروغگویى را ادراک کند، هرچند نسبت به ادراک حسن و قبح برخى امور دیگر، همچون عبادات، ناتوان است .[۲۸] برخى از علماى امامى بر آن اند که تکالیفى مانند وجوب اطاعت * از خدا و پیامبر ( صلى الله علیه وآله ) احکامى عقلى به شمار مى روند و آیات قرآنى مربوط به آن، مانند: « اَطیعُوا اللّهَ و اَطیعُوا الرَّسول »( نساء / 4، 59؛ نیز مائده / 5، 92؛ نور / 24، 54؛ محمّد / 47، 33 ) در واقع تکلیفى ارشادى و تأکیدى بر حکم عقل است؛ نه اینکه متضمن تکلیفى جدید و حکمى تأسیسى باشد .[۲۹] برخى از آنان تکالیف عقلى را نیز به گونه اى حکمى شرعى دانسته اند؛ با این استدلال که شارع خود یکى از عقلا، بلکه رئیس آن هاست، از این رو هر آنچه عقل بدان حکم کند حکم شرع نیز خواهد بود .[۳۰] در برابر، برخى با استناد به برخى آیات که عذاب بدکاران را منوط به فرستادن پیامبران الهى دانسته: « و ما کُنّا مُعَذِّبینَ حَتّى نَبعَثَ رَسولا »( اسراء / 17، 15؛ نیز آیات 134 طه / 20، 47؛ 59 قصص / 28 ) و نیز آیاتى که مسلمانان را به پیروى کردن از دستورهاى قرآن فرمان داده ( مانند آیات 155 ـ 157 انعام / 6 ،) گفته اند: انسان ها تنها به تکالیفى که از سوى پیامبران الهى ابلاغ شده مکلف اند و در برابر عصیان آن ها مسئول اند نه به تکالیف عقلى .[۳۱] برخى از فرق اسلامى، از جمله اشاعره، نیز حسن و قبح امور را تنها از ناحیه شارع دانسته و معتقدند که عقل قادر به ادراک حسن و قبح امور و تشخیص تکالیف نیست .[۳۲] در نقد این دیدگاه مى توان گفت که اولا واژه « رسول » در آیاتى همچون آیه 15 اسراء / 17 عام است و افزون بر پیامبران الهى، شامل رسول باطنى، یعنى عقل، نیز مى شود .[۳۳] در احادیث نیز از عقل به عنوان رسول حق [۳۴] و حجت باطنى خداوند یاد شده است .[۳۵] ثانیاً مراد از « رسول » مى تواند تکلیف [۳۶] یا حجت الهى [۳۷] باشد، در نتیجه شامل تکلیف عقلى نیز مى شود. ثالثاً اگر مراد از « رسول » صرفاً پیامبران الهى باشد، مقصود آیه امور یا تکالیفى است که عقل راهى براى ادراک و شناخت آن ها ندارد نه همه تکالیف .[۳۸]
اقسام مکلفان
در آیات متعدد از برخى وظایف که خداوند آن را بر خود مقرر کرده، یاد شده است، مانند رحمت بر بندگان و آمرزش آنان در صورت توبه و جبران گذشته ( انعام / 6، 54 )، روزى دادن همه جنبندگان: « و ما مِن دابَّة فِى الاَرضِ اِلاّ عَلَى اللّهِ رِزقُها »( هود / 11، 6 ) و یارى کردن انسان هاى مؤمن ( روم / 30، 47 )؛ ولى به نظر بسیارى از مفسران این موارد را نمى توان از مصادیق تکلیف مصطلح دانست، بلکه این ها تفضل الهى نسبت به بندگان است ؛[۳۹] ولى شمارى از مفسران و محققان از این امور به وظایفى که خداوند بر خود واجب کرده یا تکالیف خداوند تعبیر کرده اند .[۴۰] در روایات [۴۱] و ادعیه [۴۲] نیز از واجب بودن برخى امور بر خداوند یاد شده است. بر اساس دیدگاه نخست، اصناف مکلفان یا موجوداتى که احتمال تکلیف در مورد آن ها داده شده بر پایه قرآن و منابع اسلامى عبارت اند از:
انسان ها
انسان اصلى ترین مخاطب تکالیف الهى است. در آیه 72 احزاب / 33 از عرضه شدن امانت الهى بر آسمان و زمین و کوه ها سخن به میان آمده و گفته شده که آنان از پذیرش امانت امتناع کردند؛ ولى انسان آن را پذیرفت: « اِنّا عَرَضنَا الاَمانَةَ عَلَى السَّمـوتِ والاَرضِ والجِبالِ فَاَبَینَ اَن یَحمِلنَها واَشفَقنَ مِنها وحَمَلَهَا الاِنسـن ». مراد از این « امانت »، به نظر برخى از مفسران، تکالیف الهى است .[۴۳] در برخى احادیث نیز مراد از آن، امامت و ولایت دانسته شده [۴۴] که اعتقاد به آن از بارزترین مصادیق تکلیف انسان است .[۴۵] در آیات متعدد دیگر نیز از برخى تکالیف اعتقادى و عملى انسان ها یاد شده است؛ مانند اعتقاد به خدا، پیامبران الهى، کتب آسمانى، فرشتگان و روز جزا ( نساء / 4، 136 )، پرستش خداوند ( بقره / 2، 21 )، اقامه نماز ( بقره / 2، 43، 83 و 110 )، پرداخت زکات ( نساء / 4، 77 ) و خمس ( انفال / 8، 41 ) و روزه گرفتن. ( بقره / 2، 183 و 196 ) درباره اینکه از میان این تکالیف، اولین تکلیف انسان کدام است، آراى علما گونه گون است ؛[۴۶] برخى، تکالیف شرعى ( عملى ) را متأخر از معرفت خداوند و توحید شمرده و عده اى آن ها را همعرض دانسته اند .[۴۷]
جنیان
جنیان موجوداتى با شعور و اراده[۴۸] و در انتخاب راه نیکى و بدى مختارند، ازین رو همانند انسان ها مکلف به شمار مى روند .[۴۹] مستند این دیدگاه، آیات پرشمار قرآنى است؛ مانند آیه 56 ذاریات / 51 که هدف از خلقت جن را همانند انسان ها عبادت خدا دانسته است : « ما خَلَقتُ الجِنَّ والاِنسَ اِلاّ لِیَعبُدون ».[۵۰] برخى، مفاد واژه « لِیَعبُدون » را امر کردن آنان به عبادت [۵۱] یا مطلق امر و نهى * و تکلیف [۵۲] دانسته اند. در آیه 29 احقاف / 46، مأمور شدن گروهى از جنیان براى شنیدن آیات قرآن از پیامبراکرم ( صلى الله علیه وآله ) و تبلیغ آن در میان همنوعان خود مطرح شده است: « و اِذ صَرَفنا اِلَیکَ نَفَرًا مِنَ الجِنِّ یَستَمِعونَ القُرءانَ فَلَمّا حَضَروهُ قالوا اَنصِتوا فَلَمّا قُضِىَ و لَّوا اِلى قَومِهِم مُنذِرین ». مفسران از این آیه مکلف بودن جنیان [۵۳] و مأمور بودن پیامبر اکرم ( صلى الله علیه وآله ) براى هدایت آنان را استفاده کرده اند .[۵۴] این مطلب از آیاتى دیگر نیز استفاده مى شود؛ از جمله آیاتى که از وجود افراد مؤمن و فاسق در میان جنیان خبر داده ( جنّ / 72، 14 ) یا جنیان را به ورود در جهنم تهدید کرده ( اعراف / 7، 179؛ هود / 11، 119 ) یا از محشور شدن آن ها در قیامت سخن به میان آورده ( انعام / 6، 128؛ صافّات / 37، 158 ) یا از اقرار آنان به گناه خویش ( انعام / 6، 130 ) یا عذاب شدن جنیان در قیامت یاد کرده است. ( الرحمن / 55، 35 ) برخى مفسران از آیه 30 احقاف / 46: « قالوا یـقَومَنا اِنّا سَمِعنا کِتـبـًا ... یَهدى اِلَى الحَقِّ و اِلى طَریق مُستَقیم » استفاده کرده اند که جنیان افزون بر اصول دین، به فروع دین نیز مکلف اند، زیرا مراد از « الحَق » اصول دین و مراد از « طَریق مُستَقیم » فروع دین و احکام عملى است .[۵۵] در احادیث اسلامى نیز از پیمان گرفتن پیامبر اکرم ( صلى الله علیه وآله ) از جنیان درباره به جا آوردن برخى عبادات، همچون نماز، روزه، حج و جهاد یاد شده است .[۵۶] شمارى از مفسران از آیات و روایات مذکور استفاده کرده اند که تکلیف جنیان همانند تکلیف انسان هاست ؛[۵۷] اما عده اى دیگر برآن اند که جنیان در اصل تکلیف با انسان ها مشترک اند؛ لکن نوع تکلیف آن ها متفاوت است .[۵۸] شمارى دیگر، اصولا تکلیف داشتن جنیان را نفى کرده و گفته اند که اگر آنان مکلف بودند، پیامبرى از جنس خود داشتند، زیرا از آیه 4 ابراهیم / 14: « و ما اَرسَلنا مِن رَسول اِلاّ بِلِسانِ قَومِهِ » چنین برداشت مى شود .[۵۹] با وجود این، هرچند برخى مفسران، پیامبران جنیان را همان پیامبران انسان ها دانسته اند ؛[۶۰] اما عده اى با استناد به آیاتى مانند آیه 130 انعام / 6: « یـمَعشَرَ الجِنِّ والاِنسِ اَلَم یَأتِکُم رُسُلٌ مِنکُم یَقُصّونَ عَلَیکُم ءایـتى » برآن اند که جنیان نیز پیامبرانى از جنس خودشان دارند .[۶۱] دیدگاه هاى دیگرى نیز در این باره مطرح شده اند .[۶۲]
فرشتگان
به استناد آیه 6 تحریم / 66، که « عصیان نکردن » در برابر فرمان الهى را از ویژگى هاى فرشتگان شمرده : « لا یَعصونَ اللّهَ ما اَمَرَهُم و یَفعَلونَ ما یُؤمَرون »، و آیات مشابه و نیز برخى روایات، مانند روایاتى که در آن ها از ایمان فرشتگان به خداوند [۶۳] یادشده، یا از عبادت، سجده و رکوع آنان در برابر خدا [۶۴] و نیز طواف آنان بر گرد بیت المعمور [۶۵] سخن به میان آمده است، شمارى از عالمان شیعه [۶۶] و برخى علماى اهل سنت ،[۶۷] فرشتگان را موجوداتى مختار و مکلف دانسته اند و البته بر آن اند که آنان بر اثر عصمت، از فرمان خدا سرپیچى نمى کنند، بر این اساس برخى، فرشتگان را شایسته دریافت پاداش دانسته و گفته اند که پاداش آنان، بالا رفتن درجات آن ها و نیز سرور و لذت ناشى از انجام دادن تکلیف است .[۶۸] در برخى احادیث هم طعام فرشتگان، تسبیح و تقدیس الهى ذکر شده است . [۶۹] شمارى دیگر بر این باورند که تکالیف فرشتگان از نوع تکوینى است و با اختلاف درجات آن ها: « و ما مِنّا اِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعلوم » ( صافّات / 37، 164 ) تکالیفشان متفاوت است .[۷۰] برخى بر آن اند که بیشتر فرشتگان مکلف اند؛ اما عده اى از آنان تکلیف ندارند، بلکه در تسخیر فرشتگان مکلف قرار دارند؛ مانند حیوانات که در تسخیر انسان ها هستند .[۷۱] برخى دیگر اصولا تکلیف داشتن فرشتگان را با این استدلال که آنان فاقد اختیارند و راهى جز انجام دادن دستورات الهى ندارند نفى کرده اند .[۷۲]
حیوانات
آیه 38 انعام / 6 حیوانات را امت هایى همانند انسان ها شمرده است: « و ما مِن دابَّة فِى الاَرضِ ولا طـئِر یَطیرُ بِجَناحَیهِ اِلاّ اُمَمٌ اَمثالُکُم »؛ همچنین آیه 5 تکویر / 81 از محشور شدن حیوانات وحشى در قیامت سخن به میان آورده است: « و اِذَا الوُحوشُ حُشِرَت ». در برخى روایات نیز از حشر برخى حیوانات در قیامت و پاداش آنان به سبب برخى از کارها یاد شده است .[۷۳] برخى مفسران از این آیات و احادیث استفاده کرده اند که حیوانات همانند انسان ها نوعى تکلیف دارند .[۷۴] برخى از مفسران با استناد به برخى آیات قرآن که از قدرت فهم برخى حیوانات سخن به میان آورده، مانند آیات 18 و 24 نمل / 27 و آیه 5 تکویر / 81 که به حشر حیوانات اشاره دارد، گفته اند که حیوانات نیز نوعى تکلیف دارند که بر پایه داده هاى غریزى آنان است؛ هرچند تکالیف آنان مانند انسان ها نیست ؛[۷۵] اما دیگران گفته اند که ثبوت تکلیف، منوط به داشتن عقل است و حیوانات چون عقل ندارند، مکلف نیستند .[۷۶] برخى نیز بلوغ و عقل را شرط مرحله عالى تکلیف دانسته و برآن اند که حیوانات در حدّ فهم و شعور خود تکلیف دارند و در قیامت بازخواست مى شوند .[۷۷]
جمادات
در آیه 72 احزاب / 33 از عرضه شدن امانت بر آسمان و زمین و کوه ها و امتناع آن ها از پذیرش آن سخن به میان آمده است: « اِنّا عَرَضنَا الاَمانَةَ عَلَى السَّمـوتِ والاَرضِ والجِبالِ فَاَبَینَ اَن یَحمِلنَها ». مراد از این امانت * را تکلیف الهى دانسته اند. برخى مخاطب آیه را اهل آسمان و زمین دانسته اند ؛[۷۸] اما عدّه اى برآن ند که این تکالیف بر خود آسمان و زمین و کوه ها عرضه شده است ؛[۷۹] ولى آنان از پذیرش تکالیف امتناع کردند: « فَاَبَینَ اَن یَحمِلنَها ».( احزاب / 33، 72 )[۸۰] شمارى دیگر، این تعبیر را کنایى دانسته و مراد آیه را این دانسته اند که اگر آسمان و زمین و کوه ها عقل و قابلیت پذیرش تکالیف را داشتند، به سبب عظمت آن تکالیف از پذیرش آن ها خوددارى مى کردند؛ ولى انسان آن ها را پذیرفت .[۸۱]
اهداف تکالیف
برخى از مذاهب کلامى، از جمله اشعریان، هدفمند بودن تکالیف الهى را منکرند و برآن اند که جست و جوى غرض براى افعال الهى، از جمله تکالیف، ناممکن و بیهوده و دست کم امرى بى اهمیت است ،[۸۲] براین اساس، برخى از آنان با استناد به ادله اى مانند آیه 54 اعراف / 7 که خلقت و تکلیف کردن را حق خداوند شمرده: « اَلا لَهُ الخَلقُ والاَمرُ » ، تشریع تکالیف را مقتضاى الوهیت خداوند و عبودیت بنده شمرده و گفته اند: خداوند هرچه بخواهد مى تواند بر بندگان تکلیف کند و ضرورتى ندارد که تکالیف او داراى حُسن باشد ،[۸۳] حتى شمارى از آنان گفته اند که تکلیف کردن خداوند بندگانش را به امور قبیح یا امورى که کیفر اُخروى در پى دارد، جایز است .[۸۴] در برابر، امامیان و معتزلیان، تکالیف الهى را امرى ضرورى [۸۵] و داراى هدف دانسته [۸۶] و برآن اند که لازمه نفى غرض از تکالیف الهى، عبث بودن افعال خداوند است، در حالى که این امر بر خداوند قبیح است و قرآن کریم نیز آن را مردود شمرده است : « وما خَلَقنَا السَّماءَ والاَرضَ وما بَینَهُما لـعِبین » ( انبیاء / 21، 16 )؛ « رَبَّنا ما خَلَقتَ هـذا بـطِلاً »( آل عمران / 3، 191 )[۸۷]؛ همچنین اینان تشریع تکالیف از سوى خداوند را امرى نیکو دانسته، صدور تکلیف قبیح و مُنکَر را بر خداوند ناروا شمرده اند ،[۸۸] چنان که آیه 28 اعراف / 7 به این واقعیّت اشاره دارد: « اِنَّ اللّهَ لا یَأمُرُ بِالفَحشاءِ ». بر پایه آموزه هاى قرآنى، عمده ترین اهداف در تکالیف عبارت اند از:
جلب منفعت
مهم ترین هدف تکالیف الهى منفعت رساندن به بشر [۸۹] و بهره مند ساختن او از ثواب الهى [۹۰] است: « و مَن یُعَظِّم حُرُمـتِ اللّهِ فَهُوَ خَیرٌ لَهُ ».( حج / 22، 30 ) به نظر مفسران، مراد از « حُرُمـتِ اللّهِ » اوامر و نواهى الهى است .[۹۱] منافع تکالیف الهى گاه دنیوى است و گاه اخروى؛ گاهى براى خود شخص و گاه براى دیگران سودمند است؛ نمونه آنکه: أ. تکلیف الهى حج، هم منافع مادى دارد و هم منافع معنوى : « واَذِّن فِى النّاسِ بِالحَجِّ * لِیَشهَدوا مَنـفِعَ لَهُم ». ( حجّ / 22، 27 ـ 28 )[۹۲] منافع مادى حج، سود حاصل از تجارت در ایام حج است [۹۳] و منافع معنوى آن، عفو و مغفرت الهى و ثواب اُخروى است .[۹۴] ب. روزه، افزون بر سلامت جسمانى بدن ،[۹۵] موجب تقویت تقواست. ( بقره / 2، 183 )[۹۶] ج. نماز سبب نزول آرامش بر انسان ( رعد / 13، 28 ) و وسیله نیل او به مقامات معنوى و تکامل است: « اَقِمِ الصَّلوةَ ... * و مِنَ الَّیلِ فَتَهَجَّد ... عَسى اَن یَبعَثَکَ رَبُّکَ مَقامـًا مَحمودا ».( اسراء / 17، 78 ـ 79 ) د. زکات و انفاق در راه خدا از یک سو براى فقرا سودمند است ( توبه / 9، 60 ) و از سوى دیگر تقرب به خداوند و رحمت الهى را براى انفاق کننده در پى دارد: « اَلا اِنَّها قُربَةٌ لَهُم سَیُدخِلُهُمُ اللّهُ فى رَحمَتِهِ ».( توبه / 9، 99 )
دفع ضرر و مفسده
هدف دیگر تکالیف الهى، دفع مفاسد دنیوى و عذاب هاى اخروى است؛ مانند: أ. حرمت گوشت خوک، مردار و خون، که دلیل آن نجاست و پلیدى و زیانبار بودن آن هاست: « مَیتَةً اَو دَمـًا مَسفوحـًا اَو لَحمَ خِنزیر فَاِنَّهُ رِجسٌ اَو فِسقـًا ». ( انعام / 6، 145 ) ب. نهى انسان ها از شرابخوارى و قمار از آن روست که این دو عمل مایه دشمنى و کینه میان انسان ها و مانع ذکر خدا مى شود: « اِنَّما یُریدُالشَّیطـنُ اَن یوقِعَ بَینَکُمُ العَدوةَ والبَغضاءَ فِى الخَمرِ والمَیسِرِ و یَصُدَّکُم عَن ذِکرِ اللّهِ و عَنِ الصَّلوةِ فَهَل اَنتُم مُنتَهون ».( مائده / 5، 91 ) در احادیث نیز زیان هاى پرشمارى براى شراب ذکر شده است .[۹۷] ج. فلسفه مهم تشریع نماز، دورى از گناه و کارهاى ناپسند: « اِنَّ الصَّلوةَ تَنهى عَنِ الفَحشاءِ والمُنکَرِ »( عنکبوت / 29، 45 ) و پاک شدن از گناهان گذشته است ( هود / 11، 114 )، چنان که در روایات نیز آمده است .[۹۸] د. در آیه 103 توبه / 9 پاک شدن انسان از رذایل اخلاقى مانند بخل، از اغراض تکلیف زکات دانسته شده است : « خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم و تُزَکّیهِم »[۹۹]. انجام دادن تکالیف الهى انسان را از عقاب اخروى و آتش دوزخ نیز حفظ مى کند. ( براى نمونه: نساء / 4، 10، 29؛ صفّ / 61، 10 ـ 11 )
آزمایش مکلفان
هدف مهم دیگر تشریع تکالیف شرعى، آزمودن انسان هاست : « لِکُلّ جَعَلنا مِنکُم شِرعَةً و مِنهاجـًا و لَو شاءَ اللّهُ لَجَعَلَکُم اُمَّةً وحِدَةً و لـکِن لِیَبلُوَکُم فى ما ءاتـکُم ». ( مائده / 5، 48 )[۱۰۰] برخى مفسران مراد از « ما ءاتـکُم » را تکالیف الهى و عبادات دانسته اند .[۱۰۱] در پرتو این آزمایش صفوف مؤمنان از مشرکان و منافقان جدا مى شود و بر اساس آن خداوند منافقان و مشرکان را عذاب و مؤمنان را مورد آمرزش خود قرار خواهد داد : « اِنّا عَرَضنَا الاَمانَةَ عَلَى السَّمـوتِ ... و حَمَلَهَا الاِنسـنُ اِنَّه کانَ ظَـلومـًا جَهولا * لِیُعَذِّبَ اللّهُ المُنـفِقینَ والمُنـفِقـتِ والمُشرِکینَ والمُشرِکـتِ و یَتوبَ اللّهُ عَلَى المُؤمِنینَ والمُؤمِنـتِ وکانَ اللّهُ غَفورًا رَحیما ».( احزاب / 33، 72 ـ 73 )[۱۰۲] به نظر برخى مراد از « الاَمانَةَ »، در این آیه تکالیف الهى است .[۱۰۳] در آیاتى دیگر نیز حکمت برخى تکالیف آزمودن مکلفان ذکر شده است؛ مانند حکم تغییر قبله براى جداسازى فرمانبرداران از نافرمانان ( بقره / 2، 143 ) یا جهاد در راه خدا براى جداسازى افراد شکیبا از دیگران. ( آل عمران / 3، 142 ) گاه تکالیف امتحانى خداوند براى ارتقاى انسان هاست، چنان که براى اعطاى مقام امامت به حضرت ابراهیم ( علیه السلام )، وى با تکالیفى آزموده شد: « و اِذِ ابتَلى اِبرهیمَ رَبُّهُ بِکَلِمـت فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّى جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِمامـًا ».( بقره / 2، 124 ) مراد از « کلمات » در این آیه را تکالیف الهى دانسته اند .[۱۰۴] برخى مراد از آن را نماز و مناسک حج [۱۰۵] و شمارى دیگر مأموریت به ذبح حضرت اسماعیل ( علیه السلام ) ذکر کرده اند .[۱۰۶]
کیفر گناهکاران
برپایه برخى آیات، غرض از تشریع شمارى از تکالیف، مجازات گناهکاران است. از آن جمله است تحریم برخى خوراکى هاى حلال بر بنى اسرائیل به سبب ارتکاب گناهانى مانند ظلم به دیگران، رباخوارى و خوردن اموال دیگران: « فَبِظُـلم مِنَ الَّذینَ هادوا حَرَّمنا عَلَیهِم طَیِّبـت اُحِلَّت لَهُم وبِصَدِّهِم عَن سَبیلِ اللّهِ کَثیرا * واَخذِهِمُ الرِّبوا وقَد نُهوا عَنهُ واَکلِهِم اَمولَ النّاسِ بِالبـطِـل ».( نساء / 4، 160 ـ 161؛ نیز انعام / 6، 146؛ نحل / 16، 118 ) از همین قبیل است مکلف شدن آنان به قتل یکدیگر به سبب ارتداد و انحراف از دین : « اِنَّکُم ظَـلَمتُم اَنفُسَکُم بِاتِّخاذِکُمُ العِجلَ فَتوبوا اِلى بارِئِکُم فَاقتُلوا اَنفُسَکُم ».( بقره / 2، 54 )[۱۰۷] از آیات مربوط به احکام کیفرى نیز برمى آید که یکى از اغراض تشریع آن ها، مجازات بزهکاران بوده است؛ مانند احکام مربوط به حد زنا ( نور / 24، 2 )، قذف ( نور / 24، 4 ) و سرقت: « والسّارِقُ والسّارِقَةُ فاقطَعوا اَیدِیَهُما جَزاءً بِما کَسَبا نَکـلاً مِنَ اللّهِ واللّهُ عَزیزٌ حَکیم ». ( مائده / 5، 38 ) تکالیف مربوط به کفارات را نیز مى توان به نوعى کیفر براى جبران خطا یا گناه انجام گرفته برشمرد؛ مانند کفاره ظِهار ( مجادله / 58، 3ـ4 )، کفاره صید در حال احرام ( مائده / 5، 95 ) و کفاره سوگند نابجا. ( مائده / 5، 89 )
ویژگى هاى تکالیف
مهم ترین ویژگى هاى تکالیف الهى از دیدگاه قرآن کریم عبارت اند از:
در حد توان بودن تکالیف
انجام دادن تکلیف، همان گونه که از معناى لغوى آن برمى آید، نوعى دشوارى دربردارد؛ ولى خداوند بیش از توان افراد، تکلیفى از آنان نمى خواهد: « لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفسًا اِلاّ وُسعَها » ( بقره / 2، 286؛ انعام / 6، 152؛ اعراف / 7، 42 )، بر این اساس هرگاه تکلیفى بیش از توان مکلف بوده یا مشقت زیادى را بر او وارد آورد، آن تکلیف ساقط مى شود؛ مانند سقوط تکلیف جهاد از ناتوانان و بیماران ( توبه / 9، 91؛ نیز فتح / 48، 17 ) یا افرادى که امکان حضور در جنگ ندارند. ( توبه / 9، 92 ) گاه نیز تکلیف دشوار به تکلیفى آسان تر تبدیل مى شود؛ مانند تشریع تیمم به جاى وضو و غسل براى کسانى که آب براى آنان ضرر دارد یا تهیه آن مقدورشان نیست ( مائده / 5، 6 )؛ نیز مانند تبدیل روزه ماه رمضان به روزه قضا. ( بقره / 2، 185 ) ( <= همین مقاله، شرایط تکلیف، عوامل سقوط یا تبدیل تکلیف ) افزون بر این، در شریعت اسلام *، تکالیفى آسان تر از شرایع پیشین مقرر شده اند. آیه 286 بقره / 2 یکى از درخواست هاى پیامبر ( صلى الله علیه وآله ) و مسلمانان را از خداوند همین امر ذکر مى کند : « رَبَّنا ولا تَحمِل عَلَینا اِصرًا کَما حَمَلتَهُ عَلَى الَّذینَ مِن قَبلِنا ».[۱۰۸] در آیه 157 اعراف / 7 آمده که پیامبر اکرم ( صلى الله علیه وآله ) برخى تکالیف دشوار امت هاى گذشته را از عهده مسلمانان برداشت : « و یَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم والاَغلـلَ الَّتى کانَت عَلَیهِم ».[۱۰۹] یکى از این تکالیف، تحریم برخى خوردنى ها در پى ارتکاب برخى از گناهان بود : « فَبِظُـلم مِنَ الَّذینَ هادوا حَرَّمنا عَلَیهِم طَیِّبـت اُحِلَّت لَهُم »( نساء / 4، 160؛ نیز انعام / 6، 146 و نحل / 16، 118 )[۱۱۰]؛ نیز مشروط بودن پذیرش توبه آنان به کشتن یکدیگر در برخى موارد .( بقره / 2، 54 )[۱۱۱] در احادیث متعدد از تفاوت تکالیف مسلمانان با پیروان شرایع دیگر یاد شده است؛ مثلا حدیث معروف « رفع »، کارهاى بسیارى را بر مسلمانان مباح مى داند؛ مانند آنچه از روى خطا، فراموشى، جهل یا در حال اکراه یا اضطرار صورت گیرد .[۱۱۲]
اشتراک تکلیف
بر پایه « قاعده اشتراک » در فقه اسلامى، بیشتر تکالیف الهى میان اصناف گوناگون مکلفان مشترک است .[۱۱۳] مهم ترین مصادیق اشتراک تکالیف عبارت اند از:
اشتراک زنان و مردان
اکثریت قریب به اتفاق تکالیف الهى میان مردان و زنان مشترک است. این امر از آیاتى از قرآن که مردان و زنان را به طور مشترک مخاطب برخى تکالیف دانسته استفاده مى شود؛ مانند آیه 35 احزاب / 33: « اِنَّ المُسلِمینَ والمُسلِمـتِ والمُؤمِنینَ والمُؤمِنـتِ والقـنِتینَ والقـنِتـتِ والصّـدِقینَ والصّـدِقـتِ والصّـبِرینَ والصّـبِرتِ والخـشِعینَ والخـشِعـتِ والمُتَصَدِّقینَ والمُتَصَدِّقـتِ والصـّـئِمینَ والصـّـئِمـتِ والحـفِظینَ فُروجَهُم والحـفِظـتِ والذّکِرینَ اللّهَ کَثیرًا والذّکِرتِ اَعَدَّ اللّهُ لَهُم مَغفِرَةً و اَجرًا عَظیمـا »؛ همچنین بسیارى از عناوین قرآنى که مخاطب آن مردان هستند همچون « یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا » ( بقره / 2، 104، 153، 172 و ...)[۱۱۴] شامل زنان نیز مى شوند[۱۱۵] و کاربرد الفاظ مذکر در این قبیل موارد از باب تغلیب است .[۱۱۶]
اشتراک مخاطبان و غیر مخاطبان
هرچند بیشتر تکالیف مذکور در قرآن و احادیث خطاب به حاضران صادر شده اند؛ ولى دیگران نیز در این تکالیف شریک اند .[۱۱۷] در این باره به آیات متعددى از قرآن استدلال شده است؛ مانند آیه 19 انعام / 6 که در آن انذار پیامبر اکرم ( صلى الله علیه وآله ) حاضران و نیز همه کسانى را که تکالیف الهى به آنان مى رسد دربرمى گیرد : « و اوحِىَ اِلَىَّ هـذا القُرءانُ لاُِنذِرَکُم بِهِ ومَن بَلَغَ »[۱۱۸] ؛ نیز آیه 1 فرقان / 25 که پیامبراکرم ( صلى الله علیه وآله ) را انذار دهنده همه جهانیان مى شناساند: « لِیَکونَ لِلعــلَمینَ نَذیرا ». در احادیث گوناگون نیز بر اشتراک جهانیان در تکالیف تأکید شده است؛ مانند اینکه پیامبر ( صلى الله علیه وآله ) خود را فرستاده خداوند براى همه جهانیان دانست [۱۱۹] و حلال و حرام شریعت خود را حلال و حرام ابدى شمرد .[۱۲۰] در احادیث دیگرى نیز این معنا آمده است .[۱۲۱]
اشتراک معصوم با غیر معصوم
معصومان ( علیهم السلام ) هرچند به درجه برین کمال رسیده اند؛ ولى در مکلف بودن به تکالیف شرعى با دیگران شریک اند. این مطلب از آیات متعددى استفاده مى شود؛ مانند آیاتى که پیامبران را مخاطب برخى تکالیف قرار داده ( آل عمران / 3، 161؛ احزاب / 33، 50 ) یا از حبط اعمال آنان در صورت شرک ورزیدن خبر داده ( انعام / 6، 83 ـ 88 ) یا از بازخواست رسولان الهى در قیامت نسبت به انجام وظیفه خود یاد کرده اند . ( اعراف / 7، 6 )[۱۲۲] در مقابل، برخى گفته اند: هدف از تکلیف، رسیدن به کمال است و پیامبران چون به کمال رسیده اند از انجام تکلیف بى نیازند .[۱۲۳] این نظریه مردود است، زیرا اولا با آیات قرآن در تضاد است. ثانیاً مکلف نبودن پیامبران به تکالیف مربوط به معاملات و قوانین دنیوى، موجب فساد و اختلال نظم جامعه، و مکلف نبودن آنان به تکالیف عبادى سبب تخلف ملکات فاضله آنان از آثارش مى گردد .[۱۲۴] همچنین اگر دلیلى خاص بر اختصاص تکلیفى به معصوم نباشد، دیگر مکلفان نیز در تکالیفى که مخاطب آن معصومان هستند شریک اند. مستند این مدعا آیه 21 احزاب / 33 است که پیامبر اکرم ( صلى الله علیه وآله ) را الگوى همه مسلمانان معرفى کرده است: « لَقَد کانَ لَکُم فى رَسولِ اللّهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ »، زیرا الگو بودن آن حضرت هنگامى صادق است که انجام دادن تکالیف پیامبر براى دیگران نیز مشروع باشد .[۱۲۵]
محدود بودن تکالیف به دنیا
تکالیف بشر و برخى موجودات دیگر همیشگى نیست، بلکه محدود به عالم دنیاست ،[۱۲۶] ازین رو دنیا را « دارتکلیف » خوانده اند .[۱۲۷] آیات متعددى بر محدود بودن تکلیف به دنیا اشاره دارد؛ مانند: أ. آیه 31 مریم / 19 که در آن حضرت عیسى ( علیه السلام ) مکلف شدن خود به نماز و زکات را تا زمان حیات خود دانسته است: « و اَوصـنى بِالصَّلوةِ والزَّکوةِ ما دُمتُ حَیـًّا ». ب. آیاتى که بر اساس آن ها زمان برخى تکالیف الهى تا پیش از فرارسیدن مرگ است. ( منافقون / 63، 10 ) ج. آیاتى که ایمان آوردن کافران را در قیامت بى ثمر مى داند. ( انعام / 6، 158 ) د. آیاتى که درخواست کافران براى بازگشت به دنیا براى انجام دادن برخى تکالیف را بازگو مى کند: « حَتّى اِذا جاءَ اَحَدَهُمُ المَوتُ قالَ رَبِّ ارجِعون * لَعَلّى اَعمَلُ صــلِحـًا فیما تَرَکتُ ».( مؤمنون / 23، 99 - 100 ) هـ. آیه 99 حجر / 15 که خداوند در آن پیامبر اکرم را به عبادت تا هنگام مرگ فرمان داده است : « واعبُد رَبَّکَ حَتّى یَأتِیَکَ الیَقین »[۱۲۸]. به نظر برخى محققان، اگر تکلیف انسان دائمى و فراتر از حد دنیا باشد انسان به ثواب که غرض مهم تکلیف است، نخواهد رسید [۱۲۹] و اگر این ثواب، در دنیا همراه با تکلیف داده شود لازم مى آید که ثواب همراه با مشقت و زحمت باشد و چنین پاداشى ثواب خالص نخواهد بود .[۱۳۰]
شرایط تکلیف
تکلیف شرایط متعددى دارد که برخى از آن ها از شرایط عام و برخى دیگر مانند حریت ( برده نبودن )، از شرایط خاص تکلیف اند و تنها در برخى تکالیف شرط شده اند؛ همچنین برخى شرایط مانند بلوغ، شرط اصل تکلیف و برخى دیگر، مانند علم، شرط تنجز تکلیف اند؛ یعنى در صورتى مخالفت مکلف با آن مستحق مذمت یا عقاب خواهد بود که مکلف به آن علم داشته باشد. شرایط تکلیف عبارت اند از:
حیات
یکى از شرایط تکلیف، زنده بودن مکلف است ،[۱۳۱] بر این اساس، شخص مرده مکلف نیست. به تصریح آیه 31 مریم / 19، حضرت عیسى ( علیه السلام ) مکلف شدن خود به نماز و زکات را از جانب خداوند، تا زمان حیات خود دانسته است: « و اَوصـنى بِالصَّلوةِ والزَّکوةِ ما دُمتُ حَیـًّا ». این شرط، از آیاتى نیز که تکالیفى مانند انفاق در راه خدا یا زکات را تا زمان مرگ مقرر ساخته [۱۳۲] فى الجمله استفاده مى شود: « و اَنفِقوا مِن ما رَزَقنـکُم مِن قَبلِ اَن یَأتِىَ اَحَدَکُمُ المَوت ».( منافقون / 63، 10 )
بلوغ
از شرایط مهم تکلیف، بلوغ است، از این رو نابالغان مشمول احکام تکلیفى نیستند .[۱۳۳] در آیه 59 نور / 24 به شرط بودن بلوغ اشاره شده است: « و اِذا بَلَغَ الاَطفـلُ مِنکُمُ الحُلُمَ فَلیَستَـذِنوا »؛ همچنین فقها و مفسران [۱۳۴] از آیه 6 نساء / 4 اشتراط آن را در معاملات استفاده کرده اند: « وابتَلوا الیَتـمى حَتّى اِذا بَلَغوا النِّکاحَ فَاِن ءانَستُم مِنهُم رُشدًا فَادفَعوا اِلَیهِم اَمولَهُم ». از آیه 282 بقره / 2 نیز که در آن اولیا به ثبت دیون و معاملات افراد ضعیف و ناتوان مکلف شده اند، برمى آید، زیرا به نظر بسیارى از فقها، از مصادیق افراد ضعیف در این آیه، کودکان نابالغ اند .[۱۳۵] در روایات شیعه [۱۳۶] و اهل سنت [۱۳۷] نیز تکلیف از نابالغان نفى شده است. برخى با استناد به ادله اى مانند آیه 58 نور / 24 که تکلیفى را براى کودکان مقرّر مى دارد: « لِیَستَـذِنکُمُ الَّذینَ ... لَم یَبلُغُوا الحُلُمَ »، نابالغان را مکلف دانسته اند ؛[۱۳۸] ولى برخى گفته اند که در این آیه، ولىّ و سرپرست کودک، مخاطب حکم الهى است نه خود او .[۱۳۹] عده اى دیگر نابالغان را مکلف به احکام غیر الزامى، یعنى مستحبات و مکروهات مى دانند .[۱۴۰]
عقل
شرط دیگر تکالیف شرعى، عقل است، از این رو مجنون مکلف نیست .[۱۴۱] این شرط را از آیه 282 بقره / 2 استفاده کرده اند، با این استدلال که از مصادیق « ضعیفاً » و « اَو لایَستَطیعُ اَن یُمِلَّ » در این آیه، دیوانگان [۱۴۲] یا کسانى اند که دچار ناتوانى عقلى اند. به نظر برخى این شرط از آیه 6 نساء / 4 : « فَاِن ءانَستُم مِنهُم رُشدًا فَادفَعوا اِلَیهِم اَمولَهُم »[۱۴۳] نیز استفاده مى شود .[۱۴۴] بر شرط بودن عقل براى تکلیف، ادله دیگر، مانند عقل [۱۴۵] و احادیث [۱۴۶] نیز دلالت دارند.
قدرت
از دیگر شرایط تکلیف، توانایى مکلف بر انجام دادن آن است .[۱۴۷] آیات پرشمارى به این شرط اشاره دارند؛ مانند 286 بقره / 2: « لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفسًا اِلاّ وُسعَها » ( نیز بقره / 2، 233؛ انعام / 6، 152؛ اعراف / 7، 42؛ مؤمنون / 23، 62؛ طلاق / 65، 7 )؛ همچنین آیات ناظر به نفى حرج و دشوارى در دین ( مانند حجّ / 22، 78؛ مائده / 5، 6؛ بقره / 2، 185؛ نساء / 4، 28 ) را نیز مى توان مشعر به این شرط دانست .[۱۴۸] از نظر عقل نیز قدرت شرط تکلیف به شمار مى رود و مکلف ساختن افراد به بیش از توان آنان قبیح است .[۱۴۹] در روایات اسلامى نیز تکلیف به بیشتر از توان نفى شده است ؛[۱۵۰] ولى برخى نحله ها، مانند اشاعره، قدرت را شرط تکلیف ندانسته و تکلیف افراد به بیش از حد توان آنان را بر خداوند جایز شمرده اند .[۱۵۱] یکى از مستندات آنان آیه 286 بقره / 2 است که در آن پیامبراکرم ( صلى الله علیه وآله ) از خداوند خواستار مکلّف نشدن خود به بیش از حد توان است: « و لا تُحَمِّلنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ »؛ با این بیان که اگر چنان تکالیفى بر خداوند روا نبود چنین درخواستى معنا نداشت .[۱۵۲] در پاسخ گفته شده اوّلا، مراد آیه درخواست مبتلا نشدن به عذاب [۱۵۳] یا تکالیفى است که به عنوان عذاب براى بنده مقرر مى شود .[۱۵۴] ثانیاً، بر فرض اینکه مراد تکلیف به بیش از حد توان باشد درخواست نفى آن، دلیل بر جواز مکلف کردن انسان به چنین تکالیفى از سوى خداوند نیست .[۱۵۵] برخى با استناد به آیه 284 بقره / 2 که از محاسبه الهى از هرآنچه بر قلب انسان مى گذرد خبر مى دهد: « اِن تُبدوا ما فى اَنفُسِکُم اَو تُخفوهُ یُحاسِبکُم بِهِ اللّه » ، گفته اند: برخى از امورى که بر قلب انسان مى گذرد اختیارى نیست، پس محاسبه انسان بر آن ها تکلیف به بیش از حد توان انسان است .[۱۵۶] در پاسخ گفته شده است که مراد آیه امورى است که در نفس رسوخ کرده و منشأ اطاعت یا معصیت مى گردد نه هرآنچه بر قلب انسان خطور مى کند [۱۵۷] یا امورى است که پس از ورود به قلب، فرد تصمیم به تحقق و عملى ساختن آن ها مى گیرد ؛[۱۵۸] همچنین به آیات 30 ـ 32 بقره / 2 استناد شده، با این استدلال که خداوند در آن ها فرشتگان را به خبر دادن از اسماى الهى مکلف فرموده است، در حالى که آنان به این اسما دانا نبودند .[۱۵۹] در جواب باید گفت امر در آیه حقیقى و تکلیفى نیست، بلکه هدف از آن، آشکار کردن عجز ملائکه [۱۶۰] و خاموش ساختن اعتراض آنان نسبت به خلافت آدم بوده است .[۱۶۱] دراین باره به آیاتى دیگر نیز استناد شده است؛ مانند آیات 6 ـ 7 بقره / 2؛ 19 ـ 20 هود / 11؛ 108 نحل / 16؛ 10 یس / 36؛ 1 ـ 3 مسد / 111، زیرا در این آیات کافران به ایمان آوردن مکلف شده اند، با اینکه خداوند از ایمان نیاوردن آنان آگاه است .[۱۶۲] در پاسخ این استدلال نیز گفته شده است که مکلف شدن کفار به ایمان با وجود آگاهى خداوند از این امر به جهت اهدافى دیگر از جمله اتمام حجت بر کافران، دستیابى پیامبر ( صلى الله علیه وآله ) به پاداش ابلاغ [۱۶۳] و امورى دیگر بوده است.
اسلام
برخى فقها یکى از شرایط تکلیف را اسلام ( مسلمان بودن ) دانسته اند ،[۱۶۴] بر این اساس، کافران، به احکام شرعى فرعى مکلف نیستند .[۱۶۵] از مستندات این دیدگاه، یکى آیاتى است که بیان تکالیف در آن ها خطاب به مؤمنان است؛ مانند آیه 1 مائده / 5 : « یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا اَوفوا بِالعُقود » ( نیز بقره / 2، 178، 234، 254، 264، 267، 278، 282 و ...). دیگرى آیه 232 بقره / 2 است که پس از ذکر برخى تکالیف شرعى، آن را مایه پند مؤمنان به خدا و روز جزا مى داند : « ذلِکَ یوعَظُ بِهِ مَن کانَ مِنکُم یُؤمِنُ بِاللّهِ والیَومِ الأخِر ».[۱۶۶] در شمارى از احادیث نیز اسلام شرط برخى تکالیف شمرده شده است .[۱۶۷] برخى در تأیید این نظر گفته اند: اگر کافران، در حال کفر، مکلف به تکالیف شرعى باشند لازمه اش جمع بین اسلام و کفر است، و اگر پس از پذیرش اسلام به این تکالیف مکلف باشند لازمه اش وجوب قضاى تکالیف گذشته بر آنان است، در حالى که کسى بر این نظر نیست .[۱۶۸] در برابر، بیشتر فقهاى امامیه [۱۶۹] و اهل سنت [۱۷۰] برآن اند که اسلام شرط تکلیف نیست و کافران در اصول و فروع دین به انجام دادن تکالیف الهى موظف اند. صاحبان این نظر، به آیاتى استدلال مى کنند که همه انسان ها را مخاطب برخى تکالیف قرار داده است؛ مانند آیه 21 بقره / 2: « یـاَیُّهَا النّاسُ اعبُدوا رَبَّکُم » و آیه 97 آل عمران / 3: « لِلّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ البَیت »؛ نیز آیاتى که کارهاى همه انسان ها از جمله کافران را در قیامت بازخواست پذیر دانسته است، مانند آیات 40 ـ 44 مدثّر / 74؛ 8 زلزال / 99 و 7 فصّلت / 41 .[۱۷۱] به نظر پیروان این دیدگاه، اختصاص خطاب برخى آیات به مؤمنان یا بدان سبب است که تنها آن ها به این تکالیف عمل مى کنند یا از آن روست که تنها کارهاى آنان قبول مى شود. برخى نیز سبب این گونه خطاب را انعقاد پیمان عبودیت میان مؤمنان و خداوند دانسته اند .[۱۷۲] درباره قضاى تکالیف فوت شده، به نظر برخى فقها کافر پس از پذیرش اسلام در پاره اى از تکالیف، همچون حج مکلف به قضا کردن است .[۱۷۳] البته بنابر عدم وجوب قضا نیز علت آن، لطف خداوند بر کافران و ترغیب آنان به پذیرش اسلام است [۱۷۴] نه مکلف نبودن آنان به فروع دین.
شمارى از اهل سنت در نظرى دیگر بر آن اند که کافران تنها به نواهى مکلف اند؛ ولى اوامر شرعى بر آنان واجب نیست .[۱۷۵]
علم
به نظر برخى فقها علم داشتن به تکلیف از شرایط عام تکلیف است ؛[۱۷۶] ولى بسیارى آن را از شرایط تنجز تکلیف دانسته اند ،[۱۷۷] زیرا تکالیف شرعى میان عالم و جاهل مشترک است [۱۷۸] و جهل به تکلیف آن را ساقط نمى کند، بلکه تنها عقاب و مؤاخذه را برمى دارد: « ما کُنّا مُعَذِّبینَ حَتّى نَبعَثَ رَسولا ». ( اسراء / 17، 15 ) تعبیر آیه کنایه از وصول تکلیف به مکلف و بیان کردن آن است .[۱۷۹] برخى این شرط را از آیه 27 انفال / 8 که از خیانت آگاهانه در امانت برحذر داشته استفاده کرده اند : « لا تَخونُوا اللّهَ والرَّسولَ ... واَنتُم تَعلَمون ».[۱۸۰] در برخى احادیث نیز مؤاخذه فرد جاهلِ به یک امر مردود شمرده شده است .[۱۸۱]
عوامل سقوط یا تبدیل تکلیف
در اسلام تشریع تکالیف با لحاظ شرایط و مصالح افراد است، از این رو آنجا که تکالیف شرعى در توان یا به مصلحت افراد نبوده، آن تکلیف ساقط یا تکلیفى دیگر جایگزین آن شده است. مهم ترین عوامل سقوط یا تبدیل تکالیف عبارت اند از:
اضطرار
در صورت اضطرار یعنى مجبور شدن به انجام عملى برخلاف میل باطنى فرد ،[۱۸۲] تکلیف از عهده انسان ساقط مى شود؛ مانند تجویز استفاده کردن از مردار، خون و گوشت خوک در موارد اضطرارى: « اِنَّما حَرَّمَ عَلَیکُمُ المَیتَةَ والدَّمَ و لَحمَ الخِنزِیرِ و ما اُهِلَّ بِهِ لِغَیرِ اللّهِ فَمَنِ اضطُرَّ ... فَلاَ اِثمَ عَلَیه ».( بقره / 2، 173؛ نیز مائده / 5، 3؛ انعام / 6، 119، 145؛ نحل / 16، 115 ) البته رفع موقت تکلیف و اباحه در این موارد، تنها در حدّ رفع اضطرار ( مثلا نجات جان ) است : « غَیرَ باغ ولاعاد ». ( بقره / 2، 173 )[۱۸۳]
اکراه
در صورت اکراه، یعنى وادار کردن شخص بر انجام دادن کارى بدون میل باطنى، تکالیف الزامى رفع مى شود؛ مانند جواز اظهار سخنان کفرآمیز در حال اکراه که در آیه 106 نحل / 16 آمده است: « مَن کَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعدِ ایمـنِهِ اِلاّ مَن اُکرِهَ و قَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالایمـن ». این آیه در مورد عمار یاسر نازل شد که بر اثر آزار و اذیت مشرکان سخنان کفرآمیز بر زبان جارى کرد و جان خود را نجات داد .[۱۸۴] پیامبر اکرم ( صلى الله علیه وآله ) نیز کار او را تأیید فرمود .[۱۸۵] آیه 33 نور / 24 نیز بر رفع تکلیف در حالت اکراه اشعار دارد.
ترس
ترس شدید در پاره اى موارد مى تواند تکلیفى را ساقط کند؛ مثلا بنابر آیه 101 نساء / 4 در صورت ترس نمازگزار، خواندن نماز کامل ساقط و نماز خوف جایگزین آن مى شود : « فَلَیسَ عَلَیکُم جُناحٌ اَن تَقصُروا مِنَ الصَّلوةِ اِن خِفتُم اَن یَفتِنَکُمُ الَّذینَ کَفَرُوا »[۱۸۶] و مکلف مى تواند نماز را به صورت نشسته یا خوابیده : « فَاذکُروا اللّهَ قِیـمـًا و قُعودًا وعَلى جُنوبِکُم فَاِذا اطمَأنَنتُم فَاَقِیموا الصَّلوة »( نساء / 4، 103 )[۱۸۷] یا در حال حرکت، خواه پیاده یا سواره، به جا آورد : « فَاِن خِفتُم فَرِجَالاً اَو رُکبَانـًا ».( بقره / 2، 239 )[۱۸۸] برخى با استناد به این آیه گفته اند که در چنین مواردى برخى اجزا و شرایط نماز، مانند روبه قبله بودن و رکوع و سجود نیز ساقط مى شود ؛[۱۸۹] همچنین در موارد تقیه، که به سبب ترس از زیان جانى یا مالى بر خود و دیگران نمى توان به تکالیف اولیه خود عمل کرد، تکلیف نخستین رفع و وظیفه اى دیگر جانشین آن مى شود. در آیاتى مانند آیه 28 آل عمران / 3 و 106 نحل / 16، به این نکته اشاره شده است.
بیمارى و ضعف
بیمارى گاهى سبب سقوط تکلیف مى گردد؛ مانند حکم وجوب جهاد: « لَیسَ ... عَلَى المَرضى ... حَرَجٌ اِذا نَصَحوا لِلّهِ و رَسولِهِ »( توبه / 9، 91؛ نیز فتح / 48، 16 ـ 17 ) یا وجوب حمل سلاح و آمادگى نظامى در هنگام جنگ و احتمال حمله دشمن ( نساء / 4، 102 ) و گاه سبب تبدیل یک تکلیف به تکلیفى دیگر یا تأخیر زمان آن مى شود؛ مانند جواز تراشیدن سر براى مُحرِم محصور بیمارى که نمى تواند تا رسیدن قربانى به منا صبر کند و روزه گرفتن یا صدقه دادن یا قربانى کردن حیوان به عنوان کفاره به جاى آن است: « واَتِمُّوا الحَجَّ والعُمرَةَ لِلّهِ فَاِن اُحصِرتُم فَمَا استَیسَرَ مِنَ الهَدىِ و لاتَحلِقوا رُءوسَکُم حَتّى یَبلُغَ الهَدىُ مَحِلَّهُ فَمَن کانَ مِنکُم مَریضـًا اَو بِهِ اَذىً مِن رَأسِهِ فَفِدیَةٌ مِن صِیام اَو صَدَقَة اَو نُسُک »( بقره / 2، 196 ) و مانند تبدیل تکلیف وضو به تیمم در صورت بیمارى ( نساء / 4، 34 و مائده / 5، 6 )؛ نیز سقوط وجوب روزه ماه رمضان از مریض و مسافر و به جا آوردن قضاى آن در وقتى دیگر. ( بقره / 2، 185 ) افزون بر بیمارى، گاهى ضعف و ناتوانى مکلف نیز موجب سقوط تکلیف مى شود؛ مثلا به موجب آیه 184 بقره / 2 روزه از افراد ضعیف ساقط است و در عوض باید فدیه بپردازند: « یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا کُتِبَ عَلَیکُمُ الصّیام ... و عَلَى الَّذینَ یُطیقونَهُ فِدیَةٌ طَعامُ مِسکین ». در احادیث، کهنسالان [۱۹۰] و زنان باردار [۱۹۱] از مصادیق افراد ناتوان دانسته شده اند. برخى دیگر از تکالیفى که از عهده ناتوانان برداشته شده عبارت اند از وجوب هجرت از محیط کفر ( نساء / 4، 97 ـ 98 )، وجوب جهاد ( توبه / 9، 91؛ فتح / 48، 17 ) و حرمت خوردن طعام براى افراد لنگ و کور و مریض از خانه دیگران. ( نور / 24، 61 )
اذیت و زیان
اذیت نشدن و ضرر داشتن در برخى موارد موجب سقوط تکلیف یا جایگزین شدن تکلیفى دیگر مى شود؛ مانند سقوط وجوب حمل سلاح و آمادگى نظامى در جنگ: « ولا جُناحَ عَلَیکُم اِن کانَ بِکُم اَذىً مِن مَطَر ... اَن تَضَعوا اَسلِحَتَکُم » ( نساء / 4، 102 ) و مانند جایگزین شدن تراشیدن سر و مکلف شدن فرد به روزه یا صدقه یا قربانى به عنوان کفاره به جاى تکلیف نتراشیدن سر تا زمان رسیدن قربانى به مکه براى محرم محصور یا مریضى که به جهت اذیت شدن نمى تواند تا آن زمان صبر کند. ( بقره / 2، 196 ) هر چند این آیه در مورد شخصى نازل شد که وجود حشرات موذى در سرش وى را مى آزرد ؛[۱۹۲] ولى « اَذىً » در آیه عام است و اذیت و ضرر داشتن ناشى از دیگر عوامل را نیز شامل مى شود .[۱۹۳]
سفر
در سفر برخى تکالیف با شرایط و احکامى خاص ساقط مى شوند؛ مثلا روزه در سفر ساقط است و مکلف باید قضاى آن را به جا آورد: « فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ الشَّهرَ فَلیَصُمهُ و مَن کان ... عَلى سَفَر فَعِدَّةٌ مِّن اَیّام اُخَر » ( بقره / 2، 185 )؛ همچنین در سفر، خواندن نماز کامل ساقط و بر مسافر واجب [۱۹۴] است نماز شکسته ( قصر ) به جا آورد: « و اِذَا ضَرَبتُم فِى الاَرضِ فَلَیسَ عَلَیکُم جُناحٌ اَن تَقصُروا مِنَ الصَّلوة ». فقهاى اهل سنت قصر نماز را جایز شمرده اند نه واجب . ( نساء / 4، 101 )[۱۹۵] برخى این حکم را به سفرهاى خوفى مقید کرده اند ؛[۱۹۶] ولى فقهاى امامیه [۱۹۷] و بسیارى از فقهاى اهل سنت، تبدیل تکلیف مزبور را شامل همه سفرها دانسته اند .[۱۹۸]
بروز دشوارى و فقدان امکانات
در برخى موارد، وجود مشکلات جدى یا فقدان وسایل لازم، سبب سقوط یا تبدیل تکلیف مى گردد؛ مانند سقوط جهاد از کسانى که توانایى مالى را براى رفتن به جهاد ندارند یا حکومت امکانات اعزام آنان را نداشته باشد: « و لا عَلَى الَّذینَ لا یَجِدونَ ما یُنفِقونَ حَرَجٌ اِذا نَصَحوا لِلّهِ و رَسولِهِ ... و لا عَلَى الَّذینَ اِذا ما اَتَوکَ لِتَحمِلَهُم قُلتَ لا اَجِدُ ما اَحمِلُکُم ». ( توبه / 9، 91 ـ 92 ) از این قبیل است تکلیف به تیمم به جاى غسل و وضو براى کسى که امکان تهیه آب را ندارد ( نساء / 4، 43 و مائده / 5، 6 )؛ همچنین تکلیف به روزه به جاى آزادسازى برده در صورت یافت نشدن برده در کفاره ظهار ( مجادله / 58، 3 ـ 4 )، قتل خطایى ( نساء / 4، 92 ) و شکستن سوگند ( مائده / 5، 89 )؛ نیز جایگزینى روزه پس از بازگشت از سفر حج به جاى قربانى در صورت یافت نشدن آن در مکه. ( بقره / 2، 196 )
پیامدهاى تکلیف گریزى
قرآن کریم براى سرباز زدن مکلفان از امتثال تکالیف الهى، افزون بر محرومیت از منافع و مصالح تکالیف مزبور، پیامدها و آثار ناخوشایند دنیوى و اخروى را برمى شمرد؛ مانند:
ستم به خود
بى مبالاتى به انجام تکالیف شرعى فرد را در زمره ظالمان قرار مى دهد، زیرا تجاوز از حدود الهى ستم به شمار مى رود: « تِلکَ حُدودُ اللّهِ فَلا تَعتَدوها و مَن یَتَعَدَّ حُدودَ اللّهِ فَاُولـئِکَ هُمُ الظّــلِمون »( بقره / 2، 229 ) و متجاوزان از حدود الهى، ظالمانى اند که بیشتر به خویشتن ستم مى کنند: « و مَن یَتَعَدَّ حُدودَ اللّهِ فَقَد ظَـلَمَ نَفسَهُ »( طلاق / 65، 1 )، زیرا با ترک تکلیف، انسان در معرض عقاب الهى قرار مى گیرد .[۱۹۹]
خیانت به خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله)
تکالیف شرعى امانت الهى در دست بشرند : « اِنّا عَرَضنَا الاَمانَةَ عَلَى السَّمـوتِ ... وحَمَلَهَا الاِنسـنُ »( احزاب / 33، 72 )[۲۰۰]، از این رو متعهد نبودن به این تکالیف و بى اعتنایى به آن ها نوعى خیانت در امانت به شمار مى رود: « یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تَخونُوا اللّهَ والرَّسولَ وتَخونوا اَمـنـتِکُم ...». ( انفال / 8، 27 ) برخى مفسران، مراد از « اَمـنـتِکُم » در این آیه را احکام و تکالیف الهى دانسته اند .[۲۰۱] در احادیث نیز از تکالیف شرعى به عنوان امانت خدا و رسول یاد شده و عصیان در برابر این تکالیف، خیانت در امانت به شمار رفته است .[۲۰۲]
حسرت در قیامت
آنان که اوامر و نواهى الهى را در دنیا فرو گذارده اند، در قیامت دچار حسرت مى شوند : « یـحَسرَتى عَلى ما فَرَّطتُ فى جَنـبِ اللّهِ ».( زمر / 39، 56 )[۲۰۳]، بر اساس برخى روایات، یکى از مصادیق « جَنـبِ اللّهِ » ولایت على ( علیه السلام ) و اولاد او ( علیهم السلام ) است ،[۲۰۴] از این رو براى انجام دادن تکالیفِ ترک شده، مانند نماز، روزه و حج، از خداوند خواهان بازگشت به دنیایند : « رَبِّ ارجِعون * لَعَلّى اَعمَلُ صــلِحـًا فیما تَرَکتُ ».( مؤمنون / 23، 99 ـ 100 )[۲۰۵] در احادیث اهل بیت ( علیهم السلام ) آیه بر ترک کنندگان زکات تطبیق شده است .[۲۰۶]
لعن و عذاب الهى
دیگر پیامد فروگذاردن تکالیف شرعى، لعن الهى و عذاب اخروى است: « والَّذینَ یَنقُضونَ عَهدَ اللّهِ مِن بَعدِ میثـقِهِ و یَقطَعونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِهِ اَن یوصَلَ ... اُولـئِکَ لَهُمُ اللَّعنَةُ و لَهُم سوءُ الدّار ».( رعد / 13، 25 ) مراد از « عَهدَ اللّهِ » در این آیه اوامر و نواهى الهى است ،[۲۰۷] چنان که مراد از « ما اَمَرَ اللّهُ » را صله رحم دانسته اند که تکلیفى شرعى است .[۲۰۸] آیه 85 بقره / 2 با اشاره به بى اعتنایى بنى اسرائیل به برخى از تکالیف، آنان را بدین سبب، افزون بر خوارى در دنیا، شایسته شدیدترین عذاب ها مى داند: « فَما جَزاءُ مَن یَفعَلُ ذلِکَ مِنکُم اِلاّ خِزىٌ فِى الحَیوةِ الدُّنیا و یَومَ القِیـمَةِ یُرَدُّونَ اِلى اَشَدِّ العَذابِ ... * ... فَلایُخَفَّفُ عَنهُمُ العَذابُ و لا هُم یُنصَرون »( بقره / 2، 85 ـ 86 )؛ همچنین در آیه 14 نساء / 4 کسانى را که از تکالیف الهى سر بپیچند، مستحق ورود به دوزخ و عذاب خوارکننده دانسته است: « و مَن یَعصِ اللّهَ و رَسولَهُ و یَتَعَدَّ حُدودَهُ یُدخِلهُ نارًا خــلِدًا فیها و لَهُ عَذابٌ مُهین ».
- ↑ المصباح، ص 538؛ لسان العرب، ج 9، ص 307؛ القاموس المحيط، ج 3، ص 192، «كلف».
- ↑ التبيان، ج 3، ص 524؛ الاقتصاد الهادى، ص 61.
- ↑ الموسوعة الفقهيه، ج 13، ص 248.
- ↑ تقريب المعارف، ص 112.
- ↑ قواعد المرام، ص 114؛ المصطلحات الكلاميه، ص 80 ـ 81؛ مصطلحات علم الكلام، ج 1، ص 353 ـ 355.
- ↑ انديشه هاى كلامى شيخ طوسى، ص 217 ـ 234.
- ↑ شرح تجريد، ص 375؛ شرح اصول كافى، ج 9، ص 241؛ جايگاه مبانى كلامى در اجتهاد، ص 278.
- ↑ الكافى، حلبى، ص 33 ـ 35؛ دانشنامه جهان اسلام، ج 8، ص 45.
- ↑ كشف المراد، ص 442؛ المسلك فى اصول الدين، ص 96؛ شرح اصول الكافى، ج 9، ص 241.
- ↑ كشاف اصطلاحات الفنون، ج 1، ص 504؛ الموسوعة الذهبيه، ج 10، ص 334؛ فرهنگ معارف اسلامى، ج 1، ص 577.
- ↑ المسلك فى اصول الدين، ص 96؛ الموسوعة الذهبيه، ج 10، ص 334 ـ 335.
- ↑ كشاف اصطلاحات الفنون، ج 1، ص 504؛ فرهنگ معارف اسلامى، ج 1، ص 577.
- ↑ جامع المدارك، ج 3، ص 205؛ منية الطالب، ج 3، ص 196؛ اصطلاحات الاصول، ص 120.
- ↑ جامع البيان، ج 2، ص 198؛ مجمع البيان، ج 5، ص 131؛ فقه القرآن، ج 2، ص 164.
- ↑ التبيان، ج 3، ص 139؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 153؛ فقه القرآن، ج 1، ص 197.
- ↑ فتح القدير، ج 1، ص 186؛ سبل الهدى، ج 2، ص 289؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 471.
- ↑ فتح القدير، ج 1، ص 186؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 337؛ فقه القرآن، ج 2، ص 164.
- ↑ مجمع البحرين، ج 1، ص 471؛ جوامع الجامع، ج 1، ص 380؛ فتح القدير، ج 1، ص 435.
- ↑ مجمع البيان، ج 5، ص 403؛ الميزان، ج 7، ص 116؛ زاد المسير، ج 4، ص 173.
- ↑ مجمع البيان، ج 7، ص 147؛ فقه القرآن، ج 1، ص 293؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 228.
- ↑ زبدة البيان، ص 228 ـ 229؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 493؛ معانى القرآن، ج 4، ص 404.
- ↑ جامع البيان، ج 6، ص 72؛ التبيان، ج 3، ص 418؛ فقه القرآن، ج 1، ص 303.
- ↑ الرسائل العشر، ص 312؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 530؛ الميزان، ج 16، ص 351.
- ↑ الميزان، ج 7، ص 116؛ جايگاه مبانى كلامى در اجتهاد، ص 305.
- ↑ الكافى، كلينى، ج 1، ص 52؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 83؛ بحارالانوار، ج 2، ص 179.
- ↑ نهج السعاده، ج 8، ص 168 ـ 172.
- ↑ التبيان، ج 4، ص 110؛ ج 6، ص 231؛ المنير، ج 1، ص 66.
- ↑ عدة الاصول، ج 2، ص 563؛ زبدة الاصول، ج 4، ص 43.
- ↑ اصول الفقه، ص 217 ـ 220؛ مصباح الفقاهه، ج 4، ص 32؛ الدرالمنضود، ج 1، ص 401.
- ↑ اصطلاحات الاصول، ص 207؛ مائة قاعدة فقهيه، ص 268 ـ 269؛ اصول الفقه، ج 1، ص 217 ـ 220.
- ↑ تفسير المنار، ج 6، ص 73 ـ 74؛ فتح البارى، ج 13، ص 297 ـ 298؛ جايگاه مبانى كلامى در اجتهاد، ص 59.
- ↑ الاصول العامه، ص 270؛ شرح المقاصد، ج 4، ص 282 ـ 305؛ اصول الفقه، ج 2، ص 164.
- ↑ مجمع البيان، ج 6، ص 231؛ التفسير الكبير، ج 2، ص 15؛ انوارالاصول، ج 2، ص 505.
- ↑ عيون الحكم، ص 27؛ ميزان الحكمه، ج 3، ص 2033.
- ↑ الكافى، ج 1، ص 16؛ وسائل الشيعه، ج 15، ص 207؛ بحارالانوار، ج 1، ص 137.
- ↑ فرائد الاصول، ج 2، ص 22؛ نهاية الافكار، ج 2، ص 205.
- ↑ زبدة الاصول، ج 3، ص 193؛ منتقى الاصول، ج 4، ص 372؛ الاصول العامة، ص 482.
- ↑ احكام القرآن، ج 3، ص 253؛ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 84؛ شرح اصول الكافى، ج 5، ص 49.
- ↑ مجمع البيان، ج 8، ص 186؛ جامع البيان، ج 22، ص 66؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 354 ، 356.
- ↑ كلام اسلامى، ش 39، ص 129.
- ↑ تهذيب الاحكام، ج 7، ص 356؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 90؛ مستدرك الوسائل، ج 15، ص 64 .
- ↑ المزار، ص 538؛ الدروع الواقيه، ص 209؛ بحارالانوار، ج 94، ص 159.
- ↑ الرسائل العشر، ص 312؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 530؛ بحارالانوار، ج 5، ص 311.
- ↑ تفسير قمى، ج 2، ص 198؛ نورالثقلين، ج 4، ص 309 - 394؛ بحارالانوار، ج 23، ص 275.
- ↑ شرح اصول الكافى، ج 7، ص 52 ـ 53.
- ↑ انديشه هاى كلامى شيخ مفيد، ص 80؛ دانشنامه جهان اسلام، ج 8، ص 45.
- ↑ دانشنامه جهان اسلام، ج 8 ، ص 45.
- ↑ الميزان، ج 20، ص 39؛ حيات الحيوان، ج 1، ص 288 ـ 289.
- ↑ الميزان، ج 20، ص 39؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 169.
- ↑ جامع البيان، ج 27، ص 16؛ مجمع البيان، ج 9، ص 269؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 84.
- ↑ تفسير قرطبى، ج 17، ص 55؛ نورالثقلين، ج 5، ص 132؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 84.
- ↑ تفسير قمى، ج 2، ص 331؛ نورالثقلين، ج 5، ص 132.
- ↑ مجمع البيان، ج 10، ص 144؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 169؛ بحارالانوار، ج 18، ص 79 ـ 80.
- ↑ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 175 ـ 176.
- ↑ روح المعانى، ج 26، ص 49؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 183؛ بحارالانوار، ج 18، ص 76.
- ↑ مستدرك الوسائل، ج 1، ص 177؛ بحارالانوار، ج 10، ص 44؛ نورالثقلين، ج 5، ص 20.
- ↑ تفسير قرطبى، ج 17، ص 169؛ الميزان، ج 20، ص 39؛ عالم الجن، ص 227 ـ 228.
- ↑ كشاف القناع، ج 1، ص 571 ـ 572؛ عالم الجن، ص 229.
- ↑ عالم الجن، ص 193 ـ 199.
- ↑ مجمع البيان، ج 4، ص 164؛ جامع البيان، ج 8، ص 48؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 86.
- ↑ جامع البيان، ج 8، ص 47 ـ 48؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 86؛ فتح القدير، ج 2، ص 163.
- ↑ كشاف القناع، ج 1، ص 571؛ تفسير ثعالبى، ج 3، ص 29؛ بحارالانوار، ج 18، ص 79.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 91؛ بحارالانوار، ج 54، ص 11.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 91؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 51 ـ 52؛ كنزالعمال، ج 6، ص 177 ـ 178.
- ↑ الكافى، كلينى، ج 4، ص 196؛ علل الشرايع، ج 2، ص 421 ـ 422؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 345.
- ↑ مجمع البيان، ج 10، ص 62؛ اوائل المقالات، ص 316 ـ 317؛ بحارالانوار، ج 56، ص 315 ـ 317.
- ↑ تفسير قرطبى، ج 18، ص 196؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 432.
- ↑ الرسائل العشر، ص 314؛ تفسير قرطبى، ج 18، ص 196.
- ↑ بحارالانوار، ج 56، ص 315؛ ج 54، ص 92؛ تفسير فرات الكوفى، ص 185.
- ↑ الميزان، ج 19، ص 334 ـ 335.
- ↑ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 432.
- ↑ اوائل المقالات، ص 71؛ حاشية الدسوقى، ج 1، ص 16.
- ↑ مجمع البيان، ج 4، ص 50؛ بحارالانوار، ج 7، ص 92؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 508.
- ↑ مجمع البيان، ج 4، ص 50؛ تفسير المنار، ج 7، ص 399؛ بحارالانوار، ج 7، ص 256.
- ↑ الميزان، ج 7، ص 77 ـ 78.
- ↑ التبيان، ج 4، ص 130؛ مجمع البيان، ج 4، ص 50؛ بحارالانوار، ج 61، ص 7؛ ج 7، ص 256.
- ↑ نمونه، ج 5، ص 226 ـ 227.
- ↑ الرسائل العشر، ص 312؛ التبيان، ج 8، ص 367؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 255.
- ↑ جامع البيان، ج 22، ص 66 ـ 67؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 530؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 224 ـ 225.
- ↑ الميزان، ج 16، ص 350.
- ↑ مجمع البيان، ج 8، ص 187؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 255 ـ 256.
- ↑ نهج الحق، ص 88؛ اللمع، ص 99 ـ 115.
- ↑ التفسير الكبير، ج 14، ص 126 ، 135.
- ↑ نهج الحق، ص 135 ـ 136.
- ↑ كشف المراد، ص 441؛ الاقتصاد الهادى، ص 61، 65 .
- ↑ انديشه هاى كلامى شيخ طوسى، ص 221؛ پژوهشى در معارف اماميه، ص 195 ـ 196؛ كشف المراد، ص 441.
- ↑ نهج الحق، ص 89؛ شرح احقاق الحق، ج 1، ص 422.
- ↑ الاقتصاد الهادى، ص 61.
- ↑ الاقتصاد الهادى، ص 62 ؛ الرسائل، ج 3، ص 13؛ شرح تجريد، ص 345.
- ↑ التبيان، ج 5، ص 357؛ بحارالانوار، ج 52، ص 98؛ الغيبه، ص 177.
- ↑ مجمع البحرين، ج 1، ص 493؛ زبدة البيان، ص 228 ـ 229؛ معانى القرآن، ج 4، ص 404.
- ↑ الكافى، كلينى، ج 4، ص 263 ـ 265؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 403؛ تهذيب الاحكام، ج 5، ص 122.
- ↑ جامع البيان، ج 17، ص 192 ـ 193؛ مجمع البيان، ج 7، ص 146؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 226.
- ↑ مجمع البيان، ج 7، ص 146؛ الصافى، ج 3، ص 374؛ تفسير قرطبى، ج 12، ص 41.
- ↑ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 502؛ عوالى اللئالى، ج 1، ص 268؛ كنزالعمال، ج 8 ، ص 450.
- ↑ عون المعبود، ج 2، ص 139؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 275 ـ 276.
- ↑ الكافى، كلينى، ج 6 ، ص 243؛ وسائل الشيعه، ج 25، ص 303؛ علل الشرايع، ج 2، ص 476.
- ↑ من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 214 ـ 215؛ علل الشرايع، ج 2، ص 317؛ وسائل الشيعه، ج 4، ص 9.
- ↑ بحارالانوار، ج 6 ، ص 104؛ نمونه، ج 8 ، ص 117؛ منهج القرآن، ج 4، ص 204.
- ↑ التبيان، ج 3، ص 546؛ جامع البيان، ج 8 ، ص 151؛ شرح الرضى على الكافيه، ص 87 .
- ↑ التبيان، ج 3، ص 546؛ مجمع البيان، ج 3، ص 350.
- ↑ مجمع البيان، ج 8، ص 188 ـ 189؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 258.
- ↑ الرسائل العشر، ص 312؛ بحارالانوار، ج 5، ص 311؛ تحفة الاحوذى، ج 6 ، ص 336.
- ↑ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 170؛ بحارالانوار، ج 12، ص 59؛ تفسير جلالين، ص 14.
- ↑ التبيان، ج 1، ص 446؛ جامع البيان، ج 1، ص 733؛ فقه القرآن، ج 1، ص 280.
- ↑ تفسير قمى، ج 1، ص 59؛ الصافى، ج 1، ص 186؛ جامع البيان، ج 1، ص 734.
- ↑ جامع البيان، ج 1، ص 408؛ مجمع البيان، ج 1، ص 218؛ الصافى، ج 1، ص 132.
- ↑ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 351؛ فتح القدير، ج 1، ص 308؛ القواعد الفقهيه، ج 1، ص 253.
- ↑ التبيان، ج 4، ص 560؛ الصافى، ج 2، ص 243؛ فتح القدير، ج 2، ص 252.
- ↑ مجمع البيان، ج 2، ص 230؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 426.
- ↑ مجمع البيان، ج 4، ص 374؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 300؛ تفسير جلالين، ص 64.
- ↑ الخصال، ص 417؛ وسائل الشيعه، ج 15، ص 369؛ مستدرك الوسائل، ج 6، ص 423.
- ↑ القواعد الفقهيه، ج 2، ص 53؛ مائة قاعدة فقهيه، ص 43؛ الموسوعة الفقهيه، ج 3، ص 303.
- ↑ الموسوعة الفقهيه، ج 3، ص 308؛ فقه القرآن، ج 2، ص 75.
- ↑ مغنى اللبيب، ج 2، ص 458؛ جواهر الكلام، ج 7، ص 342.
- ↑ فقه القرآن، ج 1، ص 173؛ الميزان، ج 15، ص 163.
- ↑ غنائم الايام، ج 2، ص537؛ الموسوعة الفقهيه، ج 3، ص 308؛ مائة قاعدة فقهيه، ص 43 ـ 44.
- ↑ العناوين الفقهيه، ج 1، ص 26؛ الموسوعة الفقهيه، ج 3، ص 304.
- ↑ مسند احمد، ج 1، ص 301؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 261؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 339.
- ↑ الكافى، ج 1، ص 58؛ وسائل الشيعه، ج 18، ص 569؛ بحارالانوار، ج 26، ص 35.
- ↑ مسند احمد، ج 1، ص 23؛ ج 4، ص 32؛ صحيح البخارى، ج 1، ص 34 ـ 35؛ ج 2، ص 191؛ الكافى، كلينى، ج 1، ص 187 ـ 189؛ تهذيب الاحكام، ج 4، ص 143.
- ↑ الصافى، ج 2، ص 180؛ نورالثقلين، ج 2، ص 4.
- ↑ الميزان، ج 12، ص 200.
- ↑ الميزان، ج 12، ص 200.
- ↑ الموسوعة الفقهيه، ج 3، ص 303؛ العناوين الفقهيه، ج 1، ص 24.
- ↑ شرح اصول كافى، ج 7، ص 104؛ اوائل المقالات، ص 305؛ التبيان، ج 5، ص 407.
- ↑ شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 140؛ شرح اصول كافى، ج 2، ص 190؛ ج 7، ص 103؛ انديشه هاى كلامى شيخ مفيد، ص 81 ـ 82.
- ↑ جامع البيان، ج 14، ص 99؛ مجمع البيان، ج 6، ص 133؛ الصافى، ج 3، ص 125.
- ↑ انديشه هاى كلامى شيخ طوسى، ص 233؛ رسائل، ج 3، ص 13؛ الاقتصاد، ص 74.
- ↑ الاقتصاد، ص 74؛ انديشه هاى كلامى شيخ طوسى، ص 233.
- ↑ انديشه هاى كلامى شيخ طوسى، ص 224؛ جامع المدارك، ج 2، ص 256؛ مسالك الافهام، ج 7، ص 234.
- ↑ مجمع البيان، ج 10، ص 25؛ تفسير قرطبى، ج 18، ص 130؛ الميزان، ج 19، ص 291.
- ↑ غنائم الايام، ج 1، ص 65؛ مستند الشيعه، ج 10، ص 336؛ الثمر الدانى، ص 14.
- ↑ تكملة حاشية رد المختار، ج 1، ص 237.
- ↑ تذكرة الفقهاء، ج 2، ص 73؛ مجمع الفائده، ج 8، ص 152؛ اعانة الطالبين، ج 3، ص 83.
- ↑ عوالى اللئالى، ج 1، ص 209؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 20؛ مستدرك الوسائل، ج 1، ص 84.
- ↑ مسند احمد، ج 1، ص 116 ، 140؛ سنن النسائى، ج 6، ص 156؛ المستدرك، ج 1، ص 258.
- ↑ التبيان، ج 7، ص 460؛ مجمع البيان، ج 7، ص 269 ـ 270؛ فقه القرآن، ج 2، ص 131.
- ↑ التبيان، ج 7، ص 460؛ مجمع البيان، ج 7، ص 269 ـ 270.
- ↑ مدارك الاحكام، ج 6 ، ص 41 ـ 42؛ عوائد الايام، ص 269؛ مواهب الجليل، ج 2، ص 55.
- ↑ منتهى المطلب، ج 2، ص 648؛ مدارك الاحكام، ج 6، ص 138؛ حاشية رد المختار، ج 1، ص 94.
- ↑ زبدة البيان، ص 444؛ المبسوط، ج 24، ص 161؛ المجموع، ج 13، ص 345.
- ↑ الحدائق، ج 18، ص 368؛ مغنى المحتاج، ج 2، ص 165؛ اعانة الطالبين، ج 3، ص 83.
- ↑ مجمع البيان، ج 3، ص 16؛ الينابيع الفقهيه، ج 12، ص 164؛ المجموع، ج 13، ص 367.
- ↑ تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 266؛ رياض المسائل، ج 1، ص 316؛ جامع المدارك، ج 2، ص 189.
- ↑ وسائل الشيعه، ج 28، ص 23؛ مستدرك الوسائل، ج 1، ص 84؛ سنن النسائى، ج 6، ص 156.
- ↑ رياض المسائل، ج 8، ص 108؛ الفوائد العليه، ج 2، ص 314.
- ↑ التفسير الكبير، ج 7، ص 14؛ مجمع البيان، ج 2، ص 16.
- ↑ الاقتصاد، ص 61؛ التبيان، ج 6، ص 484؛ احكام القرآن، جصاص، ج 1، ص 652.
- ↑ الكافى، كلينى، ج 1، ص 161 ـ 163.
- ↑ نور البراهين، ج 2، ص 261؛ مفاهيم القرآن، ص 32.
- ↑ التفسير الكبير، ج 7، ص 159 ـ 158؛ زادالمسير، ج 1، ص 296.
- ↑ التفسير الكبير، ج 7، ص 158؛ كنزالدقايق، ج 1، ص 695.
- ↑ الميزان، ج 2، ص 445.
- ↑ التفسير الكبير، ج 7، ص 158.
- ↑ الميزان، ج 2، ص 437.
- ↑ الميزان، ج 2، ص 436.
- ↑ التفسير الكبير، ج 7، ص 134.
- ↑ الميزان، ج 2، ص 437.
- ↑ مفاهيم القرآن، ص 33؛ شرح المقاصد، ج 2، ص 155.
- ↑ ر. ك: التفسير الكبير، ج 2، ص 177.
- ↑ المحصول، ج 2، ص 224 ـ 225؛ ج 4، ص 38؛ كنزالدقائق، ج 1، ص 106؛ مفاهيم القرآن، ص 32.
- ↑ كنزالدقايق، ج 1، ص 106.
- ↑ حاشية رد المختار، ج 1، ص 94؛ فقه السنه، ج 1، ص 629؛ الموسوعة الفقهية، ج 3، ص 270.
- ↑ تحريرات فى الاصول، ج 5، ص 318؛ المجموع، ج 3، ص 4؛ البحر الرائق، ج 2، ص 354.
- ↑ التفسير الكبير، ج 6، ص 123.
- ↑ مصباح الفقيه، ج 1، ص 228؛ جامع المدارك، ج 1، ص 63.
- ↑ المحصول، ج 2، ص 245.
- ↑ مستند الشيعه، ج 9، ص 385؛ مختلف الشيعه، ج 3، ص 251؛ الموسوعة الفقهيه، ج 3، ص 269.
- ↑ المجموع، ج 3، ص 4؛ حاشية ردالمختار، ج 4، ص 5؛ زادالمسير، ج 1، ص 62.
- ↑ كنزالعرفان، ج 1، ص 7؛ العده، ج 1، ص 192؛ المحصول، ج 2، ص 237.
- ↑ كنزالعرفان، ج 1، ص 7؛ آيات الاحكام تطبيقى، ص 51.
- ↑ العروة الوثقى، ج 2، ص 464؛ معتمد العروه، ج 1، ص 263، «حج».
- ↑ المحصول، ج 2، ص 245 ـ 246.
- ↑ التفسير الكبير، ج 2، ص 237؛ المجموع، ج 3، ص 4.
- ↑ اصول فقه، ج 1، ص 82؛ انديشه هاى كلامى شيخ طوسى، ص 227؛ نيل الاوطار، ج 5، ص 272.
- ↑ نهاية الافكار، ج 1، ص 414؛ العروة الوثقى، ج 4، ص 388؛ مستمسك العروه، ج 10، ص 112.
- ↑ القواعد الفقهيه، ج 1، ص 84؛ اجود التقريرات، ج 1، ص 155؛ الموسوعة الفقهيه، ج 3، ص 309.
- ↑ فرائد الاصول، ج 2، ص 22؛ نهاية الافكار، ج 2، ص 205؛ زبدة الاصول، ج 3، ص 193.
- ↑ الميزان، ج 9، ص 54.
- ↑ تحف العقول، ص 50؛ وسائل الشيعه، ج 15، ص 369.
- ↑ القاموس الفقهى، ص 222؛ ترمنولوژى حقوق، ص 56.
- ↑ المهذب البارع، ج 4، ص 186؛ مسالك الافهام، ج 12، ص 113؛ المغنى، ج 11، ص 73.
- ↑ تفسير قمى، ج 1، ص 390؛ التبيان، ج 6، ص 428؛ جامع البيان، ج 7، ص 355.
- ↑ الكافى، ج 2، ص 219؛ جامع البيان، ج 14، ص 237؛ الميزان، ج 12، ص 358.
- ↑ المقنعه، ص 213؛ مجمع الفائده، ج 3، ص 351؛ الام، ج 1، ص 242.
- ↑ زبدة البيان، ص 123؛ مجمع البيان، ج 3، ص 178؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 374.
- ↑ المعتبر، ج 2، ص 460؛ مدارك الاحكام، ج 3، ص 141؛ فتح العزيز، ج 4، ص 646.
- ↑ منتهى المطلب، ج 1، ص 221؛ تذكرة الفقهاء، ج 4، ص 435؛ المجموع، ج 3، ص 230.
- ↑ جامع البيان، ج 2، ص 180؛ مجمع البيان، ج 2، ص 10؛ نورالثقلين، ج 1، ص 146.
- ↑ المقنع، ص 194؛ المعتبر، ج 2، ص 718؛ كشاف القناع، ج 2، ص 360.
- ↑ جامع البيان، ج 2، ص 315؛ التبيان، ج 2، ص 158؛ مجمع البيان، ج 2، ص 38 ـ 39.
- ↑ التبيان، ج 2، ص 158؛ فقه القرآن، ج 1، ص 297؛ احكام القرآن، ج 1، ص 340 ـ 341.
- ↑ تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 186؛ نهاية الاحكام، ج 2، ص 166.
- ↑ بدائع الصنائع، ج 1، ص 92؛ المغنى، ج 2، ص 108؛ كشاف القناع، ج 1، ص 614.
- ↑ كشاف القناع، ج 1، ص 614؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 361.
- ↑ نهاية الاحكام، ج 2، ص 182؛ تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 192؛ ج 4، ص 402.
- ↑ الخلاف، ج 1، ص 567؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 389؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 361.
- ↑ الصافى، ج5، ص187؛ تفسير قرطبى، ج18، ص156.
- ↑ تفسير جلالين، ص 561؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 530؛ الميزان، ج 16، ص 351.
- ↑ جامع البيان، ج 9، ص 294؛ مجمع البيان، ج 4، ص 456؛ الميزان، ج 9، ص 54 ـ 55.
- ↑ تفسير قمى، ج 1، ص 272؛ التفسير الصافى، ج 2، ص 291؛ نورالثقلين، ج 2، ص 144.
- ↑ جامع البيان، ج 24، ص 25؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 271؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 332.
- ↑ بحارالانوار، ج 24، ص 191؛ الصافى، ج 4، ص 326.
- ↑ مجمع البيان، ج 7، ص 208؛ الميزان، ج 15، ص 67 ؛ بحارالانوار، ج 6 ، ص 210.
- ↑ نورالثقلين، ج 3، ص 552؛ تهذيب الاحكام، ج 4، ص 111؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 27.
- ↑ جامع البيان، ج 1، ص 263؛ التبيان، ج 1، ص 119؛ مجمع البيان، ج 1، ص 140.
- ↑ مستدرك الوسائل، ج 8 ، ص 336؛ الاختصاص، ص 239؛ بحارالانوار، ج 71، ص 211.