خطبه ۱۱۱ نهج البلاغه
مقدمه
این خطبه به طور کلی پیرامون نکوهش از دنیا سخن میگوید، دنیایی که انسان در زرق و برق و لذات نامشروع و کامجوییهای بیحساب آن غرق میشود و خدا و خلق و سرنوشت خویش را به دست فراموشی میسپارد، دنیایی که ارزشها در آن نادیده گرفته میشود و حلال و حرام و ظلم و عدالت در آن مفهومی ندارد. در بخشی از این خطبه سخن از فریبندگی و زرق و برق دنیاست و ظاهری که باطن ندارد و در بخش دیگر سخن از تحوّل و تغییر و دگرگونیهای دنیا است سخن از نعمتهایی است که جای خود را به نقمت میدهد و کامیابیهایی که مبدّل به ناکامی میشود. در سومین بخش از ناپایداری و فناء دنیا سخن میگوید و با تعبیرات تکان دهندهای حقیقت این امر را روشن میسازد. در بخش چهارم دست مردم را میگیرد و به اعماق تاریخ گذشتگان فرو میبرد، اقوامی که از قدرتمندترین مردم جهان بودند سرانجام دست اجل گریبان آنها را گرفت و از بالای تخت قدرت به زیر آورده و بر خاک مذلّت کشاند. و بالاخره در بخش پایانی از مرگ و مردگان و آنها که روزی در میان ما با شور و نشاط زندگی میکردند و آوازه آنها همه جا پیچیده بود و اکنون خاک سیاه بالینشان شده و شور و نشاط آنان فرو نشسته و آوازههایشان خاموش شده است سخن میگوید. امام(ع) این بخشها را چنان با بیانات دقیق و حساب شده و مؤثّر ذکر میکند که غافلترین افراد را از خواب غفلت بیدار میسازد و ارواح خفته را بیدار میکند[۱].