زمزم در تاریخ اسلامی

حفر چاه زمزم‌

ابن اسحاق می‌گوید: هنگامی که قوم جرهم از مکه کوچ می‌کردند، چاه زمزم را پر کرده بودند[۱].

یعقوبی می‌نویسد: محمد بن الحسن بن علی می‌گفت: پس از آنکه عبد المطلّب دارای قدر و منزلت شد و قریش ریاست و سروری‌اش را پذیرفت، وی در حالی که در حجر اسماعیل خوابیده بود، در عالم رؤیا دید که شخصی نزد او آمد و گفت: ای ابو بطحاء (پدر ریگزار مکه) بلند شو و زمزم را که به وسیله شیخ اعظم (ابراهیم(ع)) حفر شده بود، دوباره حفر کن[۲].

ابن اسحاق با سه واسطه از علی(ع) نقل می‌کند که آن حضرت فرمود: عبد المطلب گفت که من در حجر خوابیده بودم که در عالم رؤیا شخصی به من گفت: طیبة (پاکیزه) را حفر کن. گفتم: طیبة چیست؟ که در این حال از نظرم غایب شد. فردای آن روز هم به همان مکان آمدم و در آنجا خوابیدم. همان شخص در خوابم آمد و گفت: برّة (نیکو) را حفر کن. گفتم که برّة چیست؟ اما این بار هم چیزی نگفت و از نظرم ناپدید شد. روز بعدی آمدم و در همان جا خوابیدم. همان شخص در خوابم آمد و گفت: مضنونه (گرانبها) را حفر کن. گفتم مضنونه چیست؟ جوابی نداد و از نظرم غایب شد. فردای آن روز به خوابگاهم آمدم و خوابیدم. باز در خوابم آمد و گفت: زمزم را حفر کن.

گفتم که زمزم چیست؟ گفت: آبی است که هیچ‌گاه تمام نمی‌شود و بدبو نمی‌گردد و حاجیان زیادی را سیراب می‌کند و این آب بین گوشت و خون و در جایی است که کلاغ سفید بال به آن نوک می‌زند و در آنجا لانه مورچه‌ها است.

پس از آنکه قدر و منزلت و جایگاه زمزم برایش روشن شد و دانست که رؤیایش راست و درست است، فردای همان روز کلنگ خویش را برداشت و در حالی که تنها فرزندش، حارث بن عبد المطلب به همراهش بود به مکان مشخص شده رفت و شروع به حفّاری نمود.

هنگام حفر چاه، عبد المطلّب به سنگ‌هایی برخورد کرد که چاه را با آن پر کرده بودند و به این ترتیب قریشی‌ها فهمیدند که عبد المطلب به محل چاه آگاهی یافته است. برای همین نزد وی آمدند و گفتند: ای عبد المطلّب! این چاه پدرمان، اسماعیل است و ما هم در آن حقی داریم و باید که ما را هم با خویش شریک گردانی. او گفت: من از پیش خود اقدام به این کار نکرده‌ام، بلکه بدان مأمور شده‌ام و از میان شما به این کار اختصاص یافته‌ام. قریشیان گفتند: ما تو را رها نخواهیم کرد تا این که ما را هم شریک گردانی! عبد المطلّب گفت: حال که چنین است یک نفر را انتخاب کنید تا بین من و شما قضاوت کند گفتند: کاهنه بنی سعد هذیم. گفت: قبول است و در آن زمان هذیم در اطراف شام زندگی می‌کردند.

عبد المطلّب و تعدادی از فرزندان پدرش، بنی عبد مناف به راه افتادند و از هر قبیله قریش هم یک نفر حرکت کرد. آنها از مکه خارج شدند تا به بعضی از صحراهای سوزان مابین شام و حجاز رسیدند و آبی که عبد المطلّب و همراهانش با خود داشتند تمام شد و آنها یقین پیدا کردند که از بی‌آبی به هلاکت خواهند رسید. از هر قبیله قریش هم که تقاضای آب می‌کردند، چیزی به آنها نمی‌دادند و می‌گفتند: ما هم به بی‌آبی گرفتار شده‌ایم و می‌ترسیم که مثل شما به تشنگی و هلاکت بیفتیم.

عبد المطلّب پس از آنکه دید قبایل قریش به آنها کمک نمی‌کنند و ممکن است که خود و همراهانش از تشنگی بمیرند، به آنها گفت، من پیشنهاد می‌کنم که هر یک از ما قبری برای خویش حفر کند تا اگر یکی مرد دیگران او را دفن کنند و تنها جنازه آخرین نفر در این صحرای سوزان بدون دفن بماند و این بهتر از آن است که همه جنازه‌ها در این صحرا رها شود، آنها حرفش را تصدیق کردند و هر کدام قبری برای خود حفر نمودند و انتظار مرگ ناشی از تشنگی را می‌کشیدند.

در این حال عبد المطلّب به همراهانش گفت: به خود روحیه بدهید و حرکت کنید، شاید که خداوند ما را به آبی برساند. عبد المطلّب خودش پیش افتاد و بر مرکبش سوار شد و همین که مرکبش حرکت کرد از زیر پاهایش، آب گوارایی جوشید. عبد المطلب و یارانش تکبیر گفتند و از آن آب نوشیدند و مشک‌هایشان را پر کردند سپس دیگر قبیله‌های قریش را صدا زدند و گفتند: بشتابید به سوی این آب که خداوند ما را با آن از تشنگی نجات داد. قریشیان آمدند و از آن آب خوردند و مشک‌هایشان را پر کردند. سپس گفتند: ای عبد المطلّب! هرآینه که خداوند در میان ما و تو قضاوت کرد ما هرگز در مورد زمزم با تو درگیر نمی‌شویم، همان خدایی که این آب را در این صحرای سوزان به تو عنایت کرد، زمزم را هم به تو عنایت کرده است، و پس از آن همگی برگشتند[۳].

یعقوبی از محمد بن حسن بن علی نقل می‌کند که گفت: قریشی‌ها، حوضی را که عبد المطلّب برای سیراب کردن دیگران ساخته بود آلوده می‌کردند و لبه چاه را می‌شکستند.

پس دوباره در خواب دید که هاتفی به وی می‌گوید: برخیز و بگو: خدایا من این آب را برای شستشو حلال نمی‌دانم و تنها آن را برای آشامیدن حلال می‌دانم. عبد المطلب از خواب بیدار شد و همین جمله را گفت. پس از آن هر کسی که آب حوض زمزم را کثیف می‌کرد، به سرعت به دردی مبتلا می‌شد؛ لذا این کار را ترک کردند.

هنگامی که عبد المطلّب چاه زمزم را حفر می‌کرد، به شمشیرها و سلاح‌ها و پارچه‌هایی زربافت دست یافت! قریشی‌ها که این اشیای نفیس و گران‌قیمت را دیدند، به وی گفتند: ای ابو حارث، چیزی از این گنجی که خدا به تو عنایت کرده است به ما هم بده؛ زیرا این چاه، چاه پدرمان اسماعیل بوده است. عبد المطلّب گفت: به من فرصت دهید و پس از آنکه امورش مرتّب شد، در کعبه را طلا کاری کرد و او کسی بود که بعد از جرهم کعبه را به زیور آلات مزین کرد[۴].

مسعودی می‌گوید: عبد المطلب بن هاشم چاه زمزم را حفر کرد، در حالی که این چاه قبلاً پُر شده بود و این کار در زمان فرمانروایی کسری (خسرو) قباد بوده است. در هنگام حفر زمزم به دو مجسّمه آهوی طلا که با جواهر و مروارید مزین شده بود و همچنین به هفت شمشیر قلعی و هفت زره بزرگ دست یافت. او با استفاده از شمشیرها دری برای کعبه ساخت و با طلاهای یکی از دو آهوی طلا، در کعبه را طلا کاری کرد و دیگری را در داخل کعبه نهاد و در کعبه را به زیور آلات مزین کرد[۵].[۶]

منابع

پانویس

  1. سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۱۶.
  2. تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۴۶.
  3. سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۵۰-۱۵۳. و ابن ابی الحدید این مطلب را از وی در شرح نهج البلاغه، ج۳۵، ص۲۲۸ نقل کرده و یعقوبی به طور مختصر آن را نقل نموده است، ج۱، ص۲۴۸.
  4. تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۴۶-۲۴۷ و کلینی در فروع کافی، ج۱، ص۲۵۵ این مطلب را از علی بن ابراهیم نقل می‌کند.
  5. مروج الذهب، ج۲، ص۱۰۳.
  6. یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۲۰۲-۲۰۴.