نامه ۴۴ نهج البلاغه

(تغییرمسیر از نامۀ ۴۴ نهج البلاغه)

مقدمه

امام(ع) کارگزارانی به مناطق مختلف سرزمین‌های اسلامی فرستاد، اما این‌گونه نبود که آنها همگی از شایستگی‌های لازم برخوردار باشند. مسائلی چند، امام را در گزینش افراد محدود می‌ساخت، از جمله: شرایط ویژه سرزمین‌های اسلامی، برخی مصالح جامعه مسلمانان، کمبود مدیران مدبر و خودساخته و.... از دیگرسو، منطق امام، حضور حاکم و مدیر را در جامعه امری ضروری می‌دانست؛ زیرا نبود حاکم (حتی اگر پرهیزکار نباشد) باعث هرج و مرج در جامعه می‌شود.

زیاد بن ابیه کارگزار امام در منطقه فارس بود. او در مدیریت فارس فردی موفق بود. معاویه نیز از او می‌هراسید، از این‌رو نامه‌ای به او نوشت و او را به‌سبب ادعای ابوسفیان، پدر معاویه، برادر خویش و دارای پیوند نسبی با خود خواند. خبر نامه معاویه به امام رسید. امام نیز ضمن نامه‌ای او را از فریب معاویه آگاه کرد و برحذر داشت.

افزون بر سیدرضی، تنی چند از محدثان، این نامه را گزارش کرده‌اند، از جمله: علی بن محمد مدائنی در الفتوح، ابن عبدالبر در الاستیعاب و ابن اثیر در الکامل[۱].

سرچشمه این نامه آن است که امام(ع) با خبر می‌شود که معاویه نامه‌ای به زیاد بن ابیه نوشته است که او را برادر واقعی خود بداند به این ترتیب که زیاد را فرزند نامشروع ابوسفیان معرفی کند که از زن بدکاری متولد شده و از این طریق او را بفریبد و در چنگال خویش برای رسیدن به اهدافش قرار دهد. امام(ع) به زیاد که در آن زمان از سوی آن حضرت به فرمانداری فارس منصوب شده بود هشدار داد که این برنامه شیطانی است که از سوی معاویه طراحی شده مبادا تو را بفریبد؛ هر فرزندی تعلق به پدر و مادری دارد که در آن خانه متولّد شده است حتی نسبت نامشروع به ادعای شخصی مثل ابوسفیان که زیاد از نطفه اوست ثابت نمی‌شود. هنگامی که نامه به زیاد رسید سخن امام(ع) را پذیرفت و آرام گرفت هرچند بعد از شهادت امام(ع) معاویه با همین نیرنگ به اضافه تهدید او را به سوی خود فرا خواند و زیاد به او پیوست.

از تواریخ استفاده می‌شود که مادر زیاد، کنیز یکی از اطبای معروف عرب به نام «حارث بن کلده» بود که با برده‌ای به نام «عبید» ازدواج کرد و زیاد به حسب ظاهر نتیجه آن ازدواج بود لذا او را زیاد بن عبید می‌گفتند؛ ولی چون پدرش غلام و برده ناشناخته‌ای بود بعضی ترجیح دادند به او زیاد بن ابیه بگویند و ظاهرا خود او هم از این امر ابا نداشت؛ امّا بعدها که معاویه او را برادر خود خواند به او زیاد بن ابی سفیان گفتند! و به‌راستی انسان از این وقاحت در حیرت فرو می‌رود که شخصی دعوای خلافت پیامبر اسلام(ص) داشته باشد و با این صراحت کسی را به عنوان برادر ولد الزنای خود بخواند. شگفتی دیگر آن است که محیط چقدر آلوده بوده که زیاد بن ابیه این ماجرا را پذیرا شد[۲].

فرازی از نامه

می‌دانم که معاویه به تو نامه نوشته است تا عقلت را بدزدد و اراده‌ات را سست گرداند. پس به هوش باش که او شیطان است که از هرسو آدمی را احاطه کند و از پیش‌رو و پشت‌سر و راست و چپ راه را بر او بندد تا غافل‌گیرش کند و با فریب دادن او، عقلش را برباید.

باری، ابوسفیان در زمان عمر با کلامی که از دهانش پرید، پرده از روی جنایت و خیانت خود برداشت و فسادی از فسادهای شیطان را در خود نشان داد. آن اعتراف گناه‌آلود نه نسبی را ثابت کند و نه ارثی آورَد. کسی که با چنین رشته‌ای خود را به دیگری بندد چون شراب‌خوار بیگانه‌ای است که حتی شراب‌خواران از خود برانندش، یا چون ظرف کثیف و شکسته‌ای است که به پالان شتر بسته باشند که دائماً به این طرف و آن طرفِ سرگینگاه او برخورد کند[۳].

منابع

پانویس