عبدالله بن عباس در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۲۸۲: خط ۲۸۲:
در این فرمایشات [[حضرت امیر]]{{ع}} با [[صراحت]] کامل بیان مینماید که [[اطاعت از حاکم]] و [[والی]] مشروط به پیروی وی، از دستورهای خدا و [[پیامبر]] است. در غیر آن، نباید از فرمان‌های او اطاعت کرد، زیرا: «پیروی از مخلوق در هنگام [[مخالفت]] با خدا روا نیست»<ref>{{متن حدیث|لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ‏ فِي‏ مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ‏}}؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، حکمت ۱۶۵؛ قاضی نعمان، دعائم الاسلام، ج۱، ص۳۵۰؛ صدوق، خصال، ۵۶۷؛ احمد حنبل، مسند، ج۱، ص، ۱۳۱، علی{{ع}} از پیامبر، ج۱، ص۳۰۹؛ ابن ابی شیبه، المصنف، ج۷، ص۷۳۷.</ref>؛
در این فرمایشات [[حضرت امیر]]{{ع}} با [[صراحت]] کامل بیان مینماید که [[اطاعت از حاکم]] و [[والی]] مشروط به پیروی وی، از دستورهای خدا و [[پیامبر]] است. در غیر آن، نباید از فرمان‌های او اطاعت کرد، زیرا: «پیروی از مخلوق در هنگام [[مخالفت]] با خدا روا نیست»<ref>{{متن حدیث|لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ‏ فِي‏ مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ‏}}؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، حکمت ۱۶۵؛ قاضی نعمان، دعائم الاسلام، ج۱، ص۳۵۰؛ صدوق، خصال، ۵۶۷؛ احمد حنبل، مسند، ج۱، ص، ۱۳۱، علی{{ع}} از پیامبر، ج۱، ص۳۰۹؛ ابن ابی شیبه، المصنف، ج۷، ص۷۳۷.</ref>؛


[[شیخ مفید]] می‌نویسد: [[ابن عباس]] تا هنگام [[جنگ صفین]] در [[بصره]] بود و برای [[جنگ]] به [[سپاهیان]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} پیوست. او [[زیاد بن ابیه]] را [[جانشین]] خود قرار داد و [[ابواسود دولی]] را به عنوان همکار وی برگزید<ref>شیخ مفید، الجمل، ص۲۲۵.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 393 - 394.</ref>
[[شیخ مفید]] می‌نویسد: [[ابن عباس]] تا هنگام [[جنگ صفین]] در [[بصره]] بود و برای [[جنگ]] به [[سپاهیان]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} پیوست. او [[زیاد بن ابیه]] را [[جانشین]] خود قرار داد و [[ابوالاسود دوئلی]] را به عنوان همکار وی برگزید<ref>شیخ مفید، الجمل، ص۲۲۵.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 393 - 394.</ref>
 
==شرح زندگانی [[عبدالله بن عباس]]==
دوران [[زندگی]] [[ابن عباس]] را می‌‌توان به سه بخش تقسیم کرد:
#از [[تولد]] تا [[زمان]] [[حکومت امیرالمؤمنین]]{{ع}}.
# [[استانداری بصره]].
#زندگانی وی در [[مکه]] تا هنگام [[مرگ]] در [[طائف]].
از دوره اول به اختصار گذشته و برخی از حوادث [[سیاسی]] مربوط به وی را بیان می‌کنیم و تفصیل بحث را به دو دوره دوم و سوم وا می‌نهیم.
 
ابن عباس سه سال [[قبل از هجرت]] در شعب [[ابو طالب]] متولد شد. پدرش [[عباس عموی پیامبر]] و مادرش [[ام الفضل]]، [[لبابة الکبری]] بود. همان گونه که عباس بعد از [[ابوطالب]] شخص اول مکه بود، ام الفضل نیز در [[جمال]] و کمال و [[هنر]] و [[شرف]]، سرآمد دیگر [[بانوان]] [[شهر]] به شمار می‌رفت<ref>شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص۱۸۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۳، ص۲۹۱؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، سال ۶۱ – ۸۰، ص۱۵۰. ابن عبد البر، الاستیعاب، ج۱، ص۵۵۹، ش۱۵۹۷.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 394.</ref>
 
==[[فضائل]] و [[احادیث]] عبدالله==
زمانی که عبدالله را به حضور [[پیامبر]] آوردند، درباره وی فرمود: «بار الها! به او [[حکمت]] بیاموز»<ref>{{متن حدیث|اللَّهُمَّ‏ عَلَّمَهُ‏ الْحِكْمَةَ}}؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۳، ص۲۹۱؛ ابو نعیم، حلیة الاولیاء ج۱، ص۳۱۵؛ الاستیعاب، ج۱، ص۵۶۰، ش۱۵۹۷.</ref>؛
 
آورده‌اند که عباس فرزندش عبدالله را برای کاری نزد پیامبر فرستاد. پیامبر{{صل}} در حال [[نجوا]] با [[جبرئیل]] بود. ابن عباس بدون این که سخنی بگوید، برگشت. دوباره همراه پدر به محضر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید. عباس عرض کرد: عبدالله برای کاری نزد شما آمد، اما چون مشغول نجوا بودید، برگشت.
 
[[پیامبر گرامی اسلام]]{{صل}} عبدالله را گرفت و دست به سر وی کشید و درباره‌اش [[دعا]] فرمود: «بارالها! او را با [[حقایق دین]] آشنا ساز و [[علوم دینی]] را از طریق وی منتشر نما و او [[بنده]] [[شایسته]] خود قرار ده»<ref>{{متن حدیث|اللَّهُمَّ‏ فَقِّهْهُ‏ فِي‏ الدِّينِ‏ وَ انْتَشَرَ مِنْهُ‏ وَ اجْعَلْهُ‏ مِنْ‏ عِبَادِكَ‏ الصَّالِحِينَ‏}}؛ الاستیعاب، ج۱، ص۵۶۰، ش۱۵۹۷؛ قمی، سفینة البحار، ج۲، ص۱۵۴، در این جا بخش پایانی آن نیامده.</ref>؛
 
از پیامبر{{صل}} [[سخن]] دیگری نیز درباره وی نقل شده که فرمود: «خداوندا! او را با [[حقایق دین]] و [[تأویل قرآن]] آشنا فرما»<ref>{{متن حدیث|اللَّهُمَّ‏ فَقِّهْهُ‏ فِي‏ الدِّينِ‏ وَ عَلِّمْهُ التَّأْوِيلَ}}؛ الاستیعاب، ج۱، ص۵۶۰، ش۱۵۹۷؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، سال ۶۱ – ۸۰، ص۱۵۳؛ شیرازی، درجات الرفیعه، من ۹۹.</ref>؛
 
[[دعاهای پیامبر]]{{صل}} بود که وی با استعدادی که داشت [[علوم]] و [[احادیث]] مختلفی را فرا گرفت و به {{متن حدیث|حَبْرِ الْأُمَّةِ}} «دانشمند و [[بحر]] [[امت اسلامی]]» [[شهرت]] یافت. [[فضایل علی]]{{ع}} توسط او در میان [[مردم]] پخش شد و اگر به عنوان مشهورترین [[مفسر قرآن]] از او یاد می‌شود و «[[ترجمان القرآن]]» [[لقب]] یافت، از آن روست که از [[کودکی]] در محضر علی{{ع}} [[تفسیر]]<ref>صدر، تأسیس الشیعه، ص۳۴۱.</ref> و [[حکمت]] آموخت. او خود به شاگردی [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} [[افتخار]] می‌کرد و می‌‌گفت: «آن‌چه از [[تفسیر قرآن]] می‌‌دانم از [[علی بن ابی طالب]] آموخته‌ام»<ref>{{متن حدیث|مَا أَخَذْتَ‏ مِنْ تَفْسِیرُ الْقُرْآنِ فَعَنْ عَلِيِّ‏ بْنِ‏ أَبِي‏ طَالِبٍ‏}}حجتی، ابن عباس و مکانته فی التفسیر، ص۲۲، به نقل از زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، ج۲، ص۱۵۷؛ مشهدی، کنز الدقائق، ج۱، ص۷؛ ثعالبی، جواهر الحسان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۱۴۱؛ قرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ج۱، ص۳۵.</ref>؛ عبدالله گوید: امیرالمؤمنین از اول شب تا آخر آن برای من درباره تفسیر بای {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}} [[سخن]] گفت<ref>حلی علامه، کشف الحق فی فضائل أمیر المؤمنین، ص۵۹.</ref>. مؤید این سخن [[کلامی]] است که از حضرت نقل شده که اگر بساطی برایم پهن شود (و زمینه‌ای باشد) در تفسیر {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}} به مقدار توان بار یک شتر سخن خواهم گفت<ref>سبط بن جوزی، تذکرة الخواص، ص۴؛ مرعشی، شرح احقاق الحق، ج۳۳، ص۲۲۵، {{عربی|لَوْ ثُنِّيَتْ‏ لِيَ‏ الْوِسَادَةُ فِي تَفْسِیرِ {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}} حِمْلَ بَعِیرٍ}}.</ref>. عبدالله [[معتقد]] بود [[دانش]] وی نسبت به آن چه علی{{ع}} می‌داند، اندک است<ref>حجتی، ابن عباس و مکانته فی التفسیر، ص۲۲. به نقل از التفسیر و المفسرون، ج۱، ص۹۰.</ref>.
 
عده زیادی از [[مفسرین]] در [[مکتب]] وی تفسیر آموختند. کسانی هم‌چون: [[عکرمه]]، [[مجاهد]]، طاووس، [[سعید بن جبیر]] و...<ref>ذهبی، تاریخ الاسلام، سال ۶۱ – ۸۰، ص۱۵۱.</ref>. او نه تنها [[مفسّر]]، که فردی [[فقیه]]، [[مورخ]] و [[محدث]] نیز بود و از [[اصحاب خاص]] [[پیغمبر]] محسوب می‌شد. وی هنگام [[رحلت پیغمبر]]{{صل}} سیزده سال و به قولی پانزده ساله بود. اما از چنان [[حافظه]] و هوشی سرشار برخوردار بود که ۱۶۶۰ [[حدیث صحیح]] تنها در [[صحیحین]] (مسلم و [[بخاری]]) از او [[روایت]] شده است. وقتی این رقم را با ۱۴۲ [[حدیث]] صحیحی که از [[ابوبکر]] در صحیحین آمده، مقایسه کنیم، بیشتر به [[مقام]] و [[موقعیت اجتماعی]] [[ابن عباس]] در [[اسلام]] پی می‌بریم<ref>دایرة المعارف تشیع، ج۱، ص۳۴۶.</ref>. ابن عباس در پرتو صحبت و [[خویشاوندی]] با [[رسول خدا]]{{صل}} و [[دانش]] فراوان و [[منطق]] [[قوی]] و زبان [[فصیح]] و حاضر جوابی و [[زهد]] و تقوایی که داشت، مورد [[احترام]] [[خلفای راشدین]] و [[صحابه]] و [[تابعین]] بود. [[عمر بن خطاب]] درباره او گفته است: «عبدالله جوانیست که [[خرد]] [[پیران]] و زبانی بسیار پرسان و [[قلبی]] بسیار [[خردمند]] دارد»<ref>دایرة المعارف تشیع، ج۱، ص۳۴۶؛ حلیة الأولیاء، ج۱، ص۳۱۸.</ref> از این روی [[عمر]]، در [[زمان]] [[خلافت]] خویش، او را مورد توجه قرار می‌دهد و به وی می‌گوید: «تو دانشی داری که ما از آن برخوردار نیستیم»<ref>تاریخ الاسلام، سال ۶۱ - ۸۰، ص۱۵۵، ذهبی سند این حدیث را صحیح می‌داند.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 395 - 397.</ref>
 
==[[عبدالله بن عباس]] و [[عمر بن خطاب]]==
عمر در [[حل مشکلات]] خود به عبدالله مراجعه می‌کرد و زمانی که خود نمی‌توانست مشکل را حل کند، توسط عبدالله از امیرالمؤمنین علی{{ع}} راه حل مشکل خود را می‌خواست<ref>بحار الأنوار، ج۴۰، ص۲۳۵.</ref> و به همین خاطر به عنوان [[مشاور]] عمر معرفی شده است<ref>فنسنک، کنوز السنة، ص۱۱.</ref>. عمر در تمام دوران خلافت خود (به جز سال اول) هرگاه که به [[مکه]] می‌رفت، عبدالله بن عباس را همراه خود می‌برد. برخی نیز گفته‌اند: وی به عنوان [[مسئول]] انتظامات به [[حج]] می‌رفته است<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۵۹.</ref>.
 
عبدالله بن عباس را در [[خلافت عمر]] از فقهای بزرگ در ردیف [[عبدالله بن مسعود]]، [[ابوموسی]] و امیرالمؤمنین علی{{ع}} معرفی کرده‌اند<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۶۱.</ref>.
 
[[ابن عباس]] از بزرگان [[شیعه]] است. وی قائل به [[امامت امیرالمؤمنین]]{{ع}} بود. و از نظر [[فقهی]] [[متعه]] را جایز و روا می‌دانست و در مسئله «عول» در [[ارث]] مانند شیعه [[فتوا]] می‌داد<ref>دایرة المعارف تشیع، ج۱، ص۳۴۶؛ ابن شاذان، الایضاح، ص۳۴۵.</ref>.
 
[[قاضی نورالله شوشتری]]<ref>شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص١٩٠.</ref> از ابن عباس به خاطر این [[عقیده]] [[تجلیل]] می‌کند و درباره آن توضیح می‌دهد.
 
[[همراهی]] [[عبدالله بن عباس]] با [[خلیفه دوم]] باعث نمی‌شد که وی دست از [[عقاید]] خویش بردارد، بلکه در مواقع [[لزوم]] از [[حقانیت علی]]{{ع}} [[دفاع]] میکرد و به اشکال‌ها و ایرادهای [[خلیفه]] پاسخ منطقی می‌داد. [[عمر]] به خاطر ارتباطی که با عبدالله داشت در مواردی [[تصمیم]] می‌گرفت، علت [[خانه نشینی]] علی{{ع}} را توجیه کند تا در نتیجه [[حقانیت]] خویش را ثابت کرده باشد. ولی ابن عباس پاسخ درخور و مناسب را به وی می‌داد. عمر در گفته‌های خود به دو نکته اشاره می‌کرد.
#وی درباره علت کنار گذاردن علی{{ع}} از [[خلافت]] به ابن عباس گفت: «[[قریش]] علی{{ع}} را از آن جهت کنار گذاشتند که [[دوست]] نداشتند [[نبوت]] و خلافت در یک [[خاندان]] جمع شود.<ref>{{عربی|إِنَّ قُرَيْشاً كَرِهَتْ أَنْ تُجْمَعَ لَكُمُ‏ النُّبُوَّةُ وَ الْخِلَافَةُ}}</ref> یعنی قریش نمی‌خواستند [[بنی هاشم]] تمام افتخارات را از آن خود سازند، از این رو علی{{ع}} را از حقش [[محروم]] کردند. عبدالله بن عباس در مقابل، پاسخ می‌داد: اگر خلاف میل [[قریش]] نمی‌بایست انجام پذیرد، پس [[نبوت]] نیز نباید واقع میشد؛ زیرا قریش با آن مخالف بودند. حال آن‌که [[خداوند]] می‌فرماید: {{متن قرآن|ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ}}<ref>«این از آن روست که آنان آنچه را خداوند فرو فرستاد نپسندیدند بنابراین (خداوند) کردارهایشان را از میان برد» سوره محمد، آیه ۹.</ref>.<ref>{{عربی|" فلوكان كُلِّ أَمْرٍ تَكْرَهُهُ قُرَيْشٍ يَجِبُ أَنْ لَا يَقَعُ، فَإِنِ النُّبُوَّةِ لَا تَقَعُ لِأَنَّ قُرَيْشاً كَرِهْتَ ذَلِكَ، وَ اللَّهُ عزوجل يَقُولُ: {{متن قرآن|ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ}}}}وائلی، الامام علی نظرة عصریة جدیده، ص۱۰۶؛ طبری شیعی، المسترشد، ص۶۸۴؛ بحار الأنوار، ج۳۱، ص۷۲؛ شیرازی، درجات الرفیعه، ص۱۰۴؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۵۳، با اندکی تفاوت و در ج۱، ص۱۸۹، فقط سخن عمر، به ابن عباس را آورده است؛ ابن شاذان، الایضاح، ص۱۶۹. وی موارد دیگری از گفت‌وگوی ابن عباس با عمر در باب خلافت و حقانیت علی ذکر کرده است.</ref>. [[عمر]] که با پاسخ قانع کننده [[ابن عباس]] رو به رو شد، توجیه دیگری را بهانه کرد.
#ابن عباس گوید: همراه عمر در کوچه‌های [[مدینه]] راه می‌رفتم. عمر رو به من کرد و گفت: «ای فرزند عباس [[گمان]] می‌کنم [[مردم]]، مولای شما (علی{{ع}}) را کوچک و کم سن دانستند، از این رو [[خلافت]] و امور [[مملکت اسلامی]] را به وی واگذار نکردند». من در پاسخ عمر گفتم: خداوند او را کوچک نشمرد، آن گاه که او را برای خواندن [[سوره]] [[برائت]] برگزید که آن را برای مردم [[مکه]] بخواند. (و [[ابوبکر]] به [[دستور خدا]] از نیمه راه بازگشت).
عمر گفت: تو [[حق]] می‌گویی. به [[خدا]] [[سوگند]]! از [[رسول خدا]]{{صل}} شنیدم که به [[علی بن ابی طالب]] می‌فرمود: «ای علی کسی که تو را [[دوست]] بدارد، مرا دوست میدارد و کسی که مرا [[دوست]] بدارد، [[خدا]] را دوست دارد، و کسی که خدا را دوست بدارد، [[خداوند]] او را خود به [[بهشت]] [[راهنمایی]] می‌کند»<ref>{{متن حدیث|مَنْ‏ أَحَبَّكَ‏ أَحَبَّنِي‏ وَ مَنْ‏ أَحَبَّنِي‏ أَحَبَّ‏ اللَّهَ وَ مَنْ‏ أَحَبَّ‏ اللَّهَ‏ أَدْخَلَهُ‏ الْجَنَّةُ مُدِلّاً}}؛ متقی هندی، کنز العمال، ج۱۳، ص۱۰۳، ح۳۶۳۵۷، به نقل از ابن عساکر، امینی، الغدیر، ج۶، ص۳۴۴؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۴۷، ص۲۹۲؛ الامام علی نظرة عصریة جدیده، ص۱۰۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۴۶؛ ترجمة الامام علی بن ابی طالب{{ع}} من تاریخ مدینة دمشق، ج۲، ص۳۸۷، در این دو مدرک اخیر قسمت پایانی نقل که سخنان پیامبر باشد موجود نیست و آقای محمودی در پاورقی آن را از منابع متعدد نقل کرده است به نظر می‌رسد که استنساخ کنندگان تاریخ ابن عساکر این بخش را حذف کرده‌اند.</ref>.
 
مرحوم [[علامه امینی]] که تعداد زیادی از لغزش‌های [[عمر]] را ذکر کرده، [[راوی]] بیشتر آنها [[ابن عباس]] است <ref>الغدیر، ج۶، ص۳۲۶.</ref>. ابن عباس در [[زمان عثمان]]<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۷.</ref> و [[معاویه]]<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۰.</ref> نیز جزو فقهای برجسته عصر خویش به شمار میرفت و از موقعیت [[علمی]]، [[اجتماعی]] بالایی برخوردار بود.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 397 - 400.</ref>
 
==ابن عباس در زمان عثمان==
عبدالله در زمان عثمان نیز از موقعیت مناسبی برخوردار بود. زمانی که عده‌ای از [[صحابه]] برای حاجتی نزد [[عثمان]] رفتند و وی به آنها پاسخ منفی داد، تنها ابن عباس بود که با [[صلابت]] بسیار با عثمان [[احتجاج]] کرد و وی را متقاعد ساخت تا ناگزیر درخواست و [[حاجت]] صحابه برآورده شد. [[حسان بن ثابت]] نیز با قصیده‌ای از این کار ابن عباس [[تجلیل]] کرد<ref>دایرة المعارف تشیع، ج۱، ص۳۴۵.</ref>.
 
ابن عباس در زمان عثمان در [[جنگ]] علیه [[کفار]] شرکت می‌کرد و [[توانایی]] خود را در این مهم به [[اثبات]] رساند. وی در سال ۲۷ هجری در فتح [[آفریقا]] (تونس) در [[سپاه]] [[عبدالله بن سعد بن ابی سرح]]، [[فرماندهی]] قسمت مقدم [[ارتش]] [[اسلام]] را بر عهده داشت و عامل مؤثری در [[شکست]] «جرجیر» [[حکمران]] آن منطقه بود. جرجیر ناگزیر از پذیرش [[صلح]] شد و مبلغ دو میلیون و پانصد و بیست هزار دینار طلا برای [[نجات]] خود و کشورش پرداخت. سخن‌گوی مجلس صلح [[عبدالله بن عباس]] بود و از آنجا که خوب و [[قاطع]] حرف میزد، جرجیر به او [[حبر]] [[لقب]] داد <ref>دایرة المعارف تشیع، ج۱، ص۳۴۵.</ref>. ابن عباس در [[زمان]] محاصره عثمان توسط [[انقلابیون]] معترض [[مسلمان]]، فعالانه درگیر مسائل [[سیاسی]] شد. عثمان که متوجه شد از علی{{ع}} به عنوان [[خلیفه]] یاد می‌شود و به نفع وی [[شعار]] می‌دهند، نامه‌ای به آن حضرت نوشت و آن را توسط عبدالله فرستاد. در آن [[نامه]] عثمان خواسته بود که علی{{ع}} به یَنْبُعْ برود، تا [[مردم]] کمتر به نفع وی [[شعار]] دهند؛ با این که در قبل از حضرت این درخواست را کرده بود و بعد از رفتن [[امیرالمؤمنین]] به یَنْبُعْ<ref>اسم موضعی است در اطراف مدینه از قسمت دریا در مسیر حجاج مصری که دارای ۱۷۰ چشمه بوده و از آن فرزندان امام حسن{{ع}} بوده است (زبیدی، تاج العروس، ج۲۲، ص۲۲۵؛ دار الهدایه، حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۴۵۰).</ref> از وی تقاضا کرد به [[مدینه]] بازگردد و او را [[یاری]] کند. به هر حال امیرالمؤمنین{{ع}} به [[ابن عباس]] پاسخ داد: «ای پسر عباس [[عثمان]] مرا نمی‌خواهد، جز این که مانند شتر آب‌کش با دَلو بزرگ بیایم و بروم. به سوی من فرستاد که از مدینه بیرون [[روم]]. پس از آن، [[پیام]] داد بیایم و اکنون تو را میفرستد که بیرون روم. به [[خدا]] [[سوگند]] از او چنان [[دفاع]] کردم که میترسم [[گناه‌کار]] باشم»
<ref>{{متن حدیث|يَا ابْنَ عَبَّاسٍ مَا يُرِيدُ عُثْمَانُ إِلَّا أَنْ يَجْعَلَنِي‏ جَمَلًا نَاضِحاً بِالْغَرْبِ أَقْبِلْ وَ أَدْبِرْ بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ ثُمَّ بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَقْدَمَ ثُمَّ هُوَ الآْنَ يَبْعَثُ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ وَ اللَّهِ لَقَدْ دَفَعْتُ عَنْهُ حَتَّى خَشِيتُ أَنْ أَكُونَ آثِماً}}؛ نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۲۳۵، ص۸۱۹؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۹۶.</ref>
 
از آن چه گذشت به خوبی استفاده می‌شود که ابن عباس با [[خلفا]] [[همکاری]] داشته و در صورت [[لزوم]] [[مشکلات]] آنان را خود می‌گشود و یا به درخواست آنها از علی{{ع}}، [[استمداد]] می‌طلبید. اما وی [[خلافت]] را از آن علی{{ع}} می‌دانست. [[محبوبیت]] وی در میان استمداد مردم و [[مقبولیت]] او از جانب [[بنی هاشم]]، باعث شد که در هنگام محاصره عثمان، [[خلیفه]] از وی بخواهد که به عنوان [[امیر الحاج]] روانه [[مکه]] شود<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۶.</ref>.
 
ابن عباس با این که از جانب عثمان به عنوان [[امیرالحاج]] برگزیده شده بود، به هیچ وجه در [[مراسم]] مهم [[عبادی]]، [[سیاسی]] [[حج]] از وی [[حمایت]] نکرد. نوشته‌اند که چون مدت محاصره [[منزل]] [[عثمان]] چهل [[روز]] به درازا کشید و زمانی که محاصره شدید شد، نامه‌هایی به مناطق مختلف [[کشور اسلامی]] فرستاد. از جمله نامه‌ای برای [[مردم]] [[مکه]] و حجاج [[بیت الله الحرام]] نوشت و آن را همراه نافع بن [[طریف]] به مکه فرستاد. نافع در [[روز عرفه]] هنگامی که [[ابن عباس]] مشغول [[سخنرانی]] بود، به مکه رسید و در جمع مردم [[نامه]] عثمان را خواند. عثمان در این نامه از وضعیت بد خویش سخن گفته و از مردم [[یاری]] خواسته بود.
 
ابن عباس پس از اتمام نامه، سخنرانی خود را ادامه داد و به هیچ وجه درباره نامه عثمان[[سخن]] نگفت، با این که به عنوان [[نماینده]] وی در [[مراسم]] شرکت<ref>ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۳۵.</ref> کرده بود.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 400 - 402.</ref>
 
==پیشنهاد عبدالله به علی{{ع}} در ابقای [[معاویه]]==
ابن عباس پس از اتمام [[مراسم حج]] خود را به [[مدینه]] رساند. وی زمانی به مدینه رسید که مردم با علی{{ع}} [[بیعت]] کرده بودند. او می‌گوید: پنج روز پس از [[مرگ عثمان]] به مدینه آمدم و فوراً نزد علی{{ع}} رفتم. شنیدم که [[مغیرة بن شعبه]] نزد اوست. مدتی [[منتظر]] ماندم تا [[مغیره]] خارج شد و بر من [[سلام]] کرد<ref>حسن‌زاده آملی، تکملة منهاج البراعه، ج۱۸، ص۲۵۱.</ref> و رفت. من نزد حضرت رفتم و در ضمن گفتم: این شخص به تو چه می‌‌گفت؟ حضرت فرمود: پیش از این نزد من آمده بود و گفت: تو را بر من حقی است که از تو [[اطاعت]] کنم و خیراندیش باشم. امروز با کار و [[اندیشه]] صحیح، می‌‌توان کار فردا را سامان داد و [[تباهی]] امروز مایه تباهی فرداست.
 
معاویه، [[عبدالله بن عامر]] و [[فرمانداران]] عثمان را همچنان بر سر کارشان باقی گذار، تا با تو [[بیعت]] کنند و مردم آرام گیرند. آن گاه هر که را خواهی برکنار کن. من نپذیرفتم و گفتم: در [[دین]] خود [[مداهنه]] و [[چاپلوسی]] نمی‌کنم و برای [[حفظ]] [[امارت]] خویش، تن به [[پستی]] نمی‌دهم. گفت: اگر [[نصیحت]] مرا نمی‌پذیری آن‌که را خواهی برکنار کن، ولی [[معاویه]] را به حال خود بگذار. گفتم به [[خدا]] [[سوگند]] حتی دو [[روز]] هم معاویه را بر سرکار باقی نمی‌گذارم. [[مغیره]] امروز دوباره آمده و می‌گوید: اکنون عقیده‌ام این است هر طور که [[صلاح]] می‌دانی عمل کن. آنان را برکنار و از کسان مورد اعتمادت [[یاری]] بخواه<ref>نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۰.</ref>.
 
[[ابن عباس]] گوید به علی{{ع}} گفتم: مرتبه نخست تو را [[نصیحت]] کرده و [[خیرخواه]] بود ولی مرتبه دوم [[غِش]] و [[خیانت]] ورزیده است. فرمود: چه گونه؟ گفتم: چون معاویه و [[یاران]] او [[اهل]] دنیایند، اگر آنها را ابقا کنی برای آنها مهم نخواهد بود که چه کسی عهده‌دار [[خلافت]] است و اگر آنها را برکنار کنی خواهند گفت: علی{{ع}} بدون [[شورا]] به خلافت رسیده و او [[عثمان]] را کشته است. آنان بر تو خواهند شورید و [[شام]] را علیه تو می‌شورانند و [[مردم عراق]] نیز همانند [[مردم]] شام‌اند. من مطمئن نیستم که [[طلحه]] و [[زبیر]]، علیه تو [[قیام]] نکنند. بنابراین من نیز پیشنهاد می‌کنم معاویه را ابقا کنی. و اگر معاویه [[بیعت]] کرد، من [[متعهد]] می‌شوم که در [[فرصت]] مناسب او را برکنار کنم<ref>تکملة منهاج البراعه، ج۱۸، ص۲۵۱؛ نهایة الإرب، ج۵، ص١٠١.</ref>.
 
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در پاسخ وی فرمود: به خدا سوگند چیزی جز [[شمشیر]] به معاویه نمی‌دهم. سپس به این [[بیت]] [[تمثل]] جست: «چون نفس در [[مهلکه]] افتد [[مرگ]] شرافتمندانه (که پس از [[کوشش]] باشد) [[عار]] نیست»<ref>
{{شعر}}
{{ب|''فما مِيتَة ٌ إنْ مِتُّهَا غَيرَ عَاجِزٍ ''|2=''بعارٍ، إذا ما غالتِ النّفسَ غولها''}}
.</ref>.
 
ابن عباس گوید، به وی گفتم: ای امیرالمؤمنین تو مرد شجاعی هستی ولی از [[سیاست]] [[جنگ]] [[آگاه]] نیستی، مگر نشنیده‌ای که [[رسول خدا]]{{صل}} می‌فرمود: «[[جنگ]] [[خدعه]] و [[نیرنگ]] است»<ref>{{متن حدیث|الْحَرْبُ‏ خُدْعَةٌ}}</ref>؛ گفت: آری. به وی گفتم: به خدا سوگند اگر سخن مرا بشنوی آنها را از لب آب، [[تشنه]] بر می‌گردانم و چنان خواهم کرد که فقط به [[فکر]] سرانجام کار خود باشند و از هیچ موضوعی [[آگاه]] نشوند، بدون اینکه گناهی متوجه شما شود<ref>مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۵۵؛ تکملة منهاج البراعه، ج۱۸، ص۲۵۱.</ref>. آن‌گاه به آن حضرت گفتم: «یک ماه او را به [[حکومت]] بگمار سپس برای همیشه او را برکنار فرما»<ref>{{عربی|و لّه شهرا و اعزله‏ دهرا}}ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۰، ص۲۳۳.</ref>؛ [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در جواب فرمود: ای [[ابن عباس]] من از این [[مکر]] و حیله‌های تو و [[معاویه]] چیزی را نمی‌پذیرم. گفتم: [[سخن]] مرا گوش کن و به مزرعه خود در [[ینبع]] برو، همانجا باش و کسی را نپذیر که این [[عرب‌ها]] کرّ و فرّی می‌کنند و مضطرب می‌گردند، ولی کسی غیر از تو [[شایسته]] [[خلافت]] نخواهند یافت. اما اگر امروز با ایشان درگیر شوی، [[مردم]] فردا [[خون عثمان]] را بر گردن تو می‌گذارند. علی{{ع}} این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود: تو [[عقیده]] خویش را اظهار می‌کنی و من [[اندیشه]] دیگری دارم و اگر هم سخن تو را نمی‌پذیرم تو باید از من [[اطاعت]] کنی. گفتم: این کار را خواهم کرد و کمترین حقی که بر من داری، [[اطاعت]] از توست<ref>نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، مترجم، ج۳، ص۳۳۰؛ تاریخ طبری، ج۳، ۴۶۲.</ref>.
 
این پاسخ امیرالمؤمنین در [[نهج البلاغه]] آمده زمانی که ابن عباس حضرت را به چیزی [[راهنمایی]] کرد که با نظر وی موافق نبود فرمود: «[[وظیفه]] توست که مرا راهنمایی کنی و من در آن مینگرم، ولی اگر بر خلاف عقیده تو عمل کردم، باید از من اطاعت کنی»<ref>{{متن حدیث|لَكَ‏ أَنْ‏ تُشِيرَ عَلَيَّ‏ وَ أَرَى فَإِنْ عَصَيْتُكَ فَأَطِعْنِي}}؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، حکمت ۳۲۱؛ فیض الاسلام، ص۱۲۳۹.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 402 - 405.</ref>
 
==ذکر نکاتی درباره پیشنهاد عبدالله==
درباره این برخورد ابن عباس و ادامه آن نکاتی درخور [[تأمل]] و توجه است که به خوبی دید [[سیاسی]] عبدالله را درباره [[امیرالمؤمنین]] و مسائل سیاسی [[روز]] روشن می‌کند:
#[[عبدالله بن عباس]] مانند [[مغیره]] می‌اندیشید و [[تصور]] می‌کرد که لازم است با [[مداهنه]] و سازشکاری پایه‌های حکومت را [[استوار]] ساخت و افراد [[فاسد]] و [[فاسق]] را ابقا و سپس آنها را برکنار کرد. این نظر [[ابن عباس]] با [[مخالفت]] شدید [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} رو به رو می‌شود و حضرت آن را نمی‌پذیرد؛ زیرا این نکته مسلم بود که اگر [[حکومت معاویه]] از جانب علی{{ع}} برای مدت کوتاهی به رسمیت شناخته می‌‌شد و بعد [[معاویه]] را برکنار می‌کرد. معاویه برابر همین [[حکم]] علیه علی{{ع}} [[استدلال]] می‌کرد که اگر من [[صالح]] نبودم! چرا مرا در [[حکومت شام]] ابقا کرد و اگر صالح بودم در این مدت کوتاه چه خلافی انجام دادم که مرا برکنار کرد.
#[[ابن عباس]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} را متهم می‌کند که در هنگام درگیری و [[جنگ سیاسی]] از [[خدعه]] بهره نمی‌برد و از [[زیرکی]] لازم برخوردار نیست. این سخن - اگر انتسابش به ابن عباس درست باشد- بدین معنی است که وی لااقل [[اعتقادی]] به [[صحت]] [[سیاست]] و موضع‌گیری‌های آن حضرت نداشته است.
#پیشنهاد وی در ترک [[مدینه]] و رفتن امیرالمؤمنین{{ع}} به [[ینبع]] برای [[استحکام]] پایه‌های حکومت آن حضرت است؛ چراکه [[مردم]] غیر او را بر نمی‌گزیدند. حضرت با این نظر وی مخالف است زیرا زمانی که مردم برای [[بیعت]] [[هجوم]] آورد بودند به آنها فرمود: «مرا واگذارید و دیگری را برای [[خلافت]] بخوانید»<ref>{{متن حدیث|دَعُونِي‏ وَ الْتَمِسُوا غَيْرِي‏}}نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۹۱، ص۲۷۱.</ref>؛ اما مردم دست‌بردار نبودند و با [[اصرار]] زیاد در [[مسجد]] با آن حضرت بیعت کردند. حضور مردم [[حجت]] را تمام کرده بود و حال چگونه بعد از [[بیعت مردم]] آنها را رها کند و به ینبع برود. این مضمون سخن علی{{ع}} است که می‌فرماید: «با حضور مردم حجت تمام می‌شود و بر [[علماء]] است که در مقابل [[گرسنگی]] [[مظلوم]] و [[پرخوری]] [[ظالم]] ساکت نباشند»<ref>نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه سوم.</ref>.
#پاسخ امیرالمؤمنین به پیشنهاد ابن عباس این است که [[مشاوران]] تنها [[حق]] اظهار نظر دارند و [[تصمیم‌گیری]] با [[رهبر]] است و [[واجب]] است آنان از [[تصمیم]] رهبر - گرچه بر خلاف دیدگاه آنها باشد -[[اطاعت]] کنند. در واقع این سخن برگرفته از [[آیه قرآن]] است که به [[پیامبر]] دستور می‌دهد با [[مؤمنین]] [[مشورت]] نماید اما تصمیم را به عهده پیامبر نهاده است. {{متن قرآن|وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ}}<ref>«با آنها در کار، رایزنی کن و چون آهنگ (کاری) کردی به خداوند توکل کن که خداوند توکل کنندگان (به خویش) را دوست می‌دارد» سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.</ref>. بنابراین [[مشاوران]] و [[کارگزاران]] نسبت به مسائل [[حکومتی]] [[حق]] اظهار نظر دارند ولی دستور و عمل به عهده [[رهبر]] است.
#[[ابن عباس]] دستور علی{{ع}} در رفتن به [[شام]] را نمی‌پذیرد، در حالی که [[سهل بن حنیف]] به دستور حضرت روانه شام می‌شود و از نیم راه بر می‌گردد. علی{{ع}} به ابن عباس فرمود: هم اکنون به شام برو، تو را [[کارگزار شام]] نمودم. اما ابن عباس گفت: این درست نیست. [[معاویه]] از [[بنی امیه]] و پسر عموی [[عثمان]] است و [[فرماندار]] او بوده و من مطمئن نیستم که در مقابل [[خون عثمان]] گردن مرا نزند و حداقل این است که مرا به واسطه [[خویشاوندی]] با تو [[زندانی]] خواهد کرد و [[خوار]] و [[زبون]] خواهد ساخت و هر [[خفت]] و [[خواری]] که به من برسد، مثل این است که به تو رسیده است. مناسب است نامه‌ای به معاویه بنویسی و بر او [[منت‌گذاری]] و همچنین او را [[بیم]] دهی. حضرت فرمود: به [[خدا]] [[سوگند]] هرگز این کار را نخواهم کرد<ref>نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۳۰؛ ابن قتیبه، الإمامة والسیاسه، ج۱، ص۴۸.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 405 - 409.</ref>
 
==[[سخنان علی]]{{ع}} درباره [[بنی امیه]]==
اساساً علی{{ع}} [[بنی امیه]] را [[شایسته]] [[تصدی]] [[امور اجتماعی]] و کارهای [[حکومتی]] نمی‌دانست و خواهان رسیدگی به وضع و [[اموال]] آنان بود. در گفت‌و‌گویی که با [[عثمان]] دارد، او را از مسلط کردن بنی امیه بر [[مردم]] [[نهی]] می‌کند و می‌فرماید: «چرا [[سفیهان]] بنی امیه را از [[ناموس]] [[مسلمانان]] و خود آنها و اموالشان باز نمی‌داری! به [[خدا]] [[سوگند]] اگر [[کارگزاری]] از کارگزارانت [[ظلم و ستم]] کند. در آنجا که [[خورشید]] غروب می‌کند، هر آینه [[گناه]] آن مشترک بین او و تو خواهد بود (و تو در [[جرم]] و [[ستم]] وی شریکی)».<ref>{{متن حدیث| أَلَا تَنْهَى سُفَهَاءِ بَنِي أُمَيَّةَ عَنْ أَعْرَاضِ الْمُسْلِمِينَ وَ أَبْشَارِهِمُ وَ أَمْوَالِهِمْ! وَ اللَّهِ لَوْ ظَلَمَ عَامِلُ مِنْ عُمَّالِكَ حَيْثُ تَغْرُبَ الشَّمْسُ لَكَانَ إِثْمُهُ مُشْتَرَكاً بَيْنَهُ وَ بَيْنَكَ ‏}}؛ محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۱۷۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۱۵؛ طاهر قمی، الاربعین، ص۲۲۷.</ref>؛
 
[[حارث بن حبیش]] گوید: [[سعید بن عاص]] (آن [[زمان]] که [[حاکم کوفه]] بود) مرا همراه با هدایایی به [[مدینه]] فرستاد. از جمله با نامه‌ای مرا نزد علی{{ع}} روانه کرد که در آن [[نامه]] آمده بود: «من برای دیگران بیشتر از آن‌چه نزد تو فرستاده‌ام، ارسال نکردم به جز [[مالی]] که برای [[خزانه]] امیرالمؤمنین فرستادم». من نزد علی{{ع}} رفتم و او را [[آگاه]] ساختم. علی{{ع}} فرمود: «به [[خدا]] [[سوگند]] همیشه چنین است که غلامی از [[غلامان]] [[بنی امیه]] از آن‌چه خدا برای رسولش قرار داده برای ما به اندازه قوت و نیاز [[مردم]] [[فقیر]] و محتاج میفرستد، سوگند به خدا اگر باقی بمانم آنها (بنی امیه) را به دور اندازم؛ مانند دور انداختن فروشنده گوشت، شکمبه‌های [[خاک]] آلود را»<ref>{{متن حدیث|وَ اللَّهِ لَا يَزَالُ‏ غُلَامٌ‏ مِنْ‏ غِلْمَانِ‏ بَنِي أُمَيَّةَ يَبْعَثُ إِلَيْنَا مِمَّا {{متن قرآن|وَمَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ}} بِمِثْلِ قُوتِ الْأَرْمَلَةِ، وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَأَنْفُضَنَّهَا نَفْضَ الْقَصَّابِ الْوِذَامِ التَّرِبَةَ‏}}؛ اصفهانی، الأغانی، ج۱۲، ص۱۴۴؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۱۷۶؛ ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۱۲؛ نهج السعاده، ج۱، ص۱۶۴؛ بحار الأنوار، ج۳۱، ص۴۶۹ و ۴۷۱.</ref>؛
 
[[سید رضی]] این سخن علی{{ع}} را نقل کرده و در آغاز آن چنین آمده است: «بنی امیه [[میراث]] [[محمد]]{{صل}} را اندک اندک به من می‌دهند. آن سان که به بچه شتر هنگام دوشیدن مادرش داده می‌شود (تا پستان شتر رگ کند و شیر بیشتری بدوشند)»<ref>{{متن حدیث|إِنَّ‏ بَنِي‏ أُمَيَّةَ لَيُفَوِّقُونَنِي‏ تُرَاثَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ تَفْوِيقاً، وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَهُمْ...}}؛ نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص۱۷۵، خطبه ۷۶؛ صبحی صالح، خطبه ۷۷.</ref>؛ این سخن با تفاوت اندک در نهایه<ref>ابن اثیر، النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، ج۵، ص۱۷۲.</ref> [[ابن اثیر]] و لسان العرب<ref>ابن منظور، لسان العرب، ج۱۵، ص۲۶۳، هیجده جلدی، در واژه و ذم؛ طریحی، مجمع البحرین، ص۴۹۴؛ چاپ سنگی.</ref>نقل شده است.
 
در یک نقل به جای {{متن حدیث|لَئِنْ بَقِيتُ}} {{متن حدیث|لَئِنْ‏ وَلِيتُ‏ بَنِي‏ أُمَيَّةَ}} آمده یعنی اگر بر بنی امیه [[حکومت]] پیدا کنم آنان را از حکومت کنار خواهم زد، که نشان‌گر عدم صلاحیت [[بنی امیه]] برای [[حکومت]] است.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 406 - 407.</ref>
 
==ابن عباس در [[جنگ جمل]]==
چون مدتی از [[خلافت امیرالمؤمنین]]{{ع}} گذشت و [[اخبار]] مختلفی از تجمع [[ناکثین]] در [[مکه]] به [[مدینه]] می‌رسید، به حضرت خبر رسید که [[طلحه]] و [[زبیر]] و [[عایشه]] قصد رفتن به [[بصره]] دارند، آن حضرت [[آسوده]] خاطر شد و فرمود: رفتن آنها به بصره مهم نیست. [[کوفه]] مهم است که سران [[عرب]] و خاندان‌های [[محترم]] آنجایند. ابن عباس گفت: این مسئله که تو را آسوده خاطر می‌سازد مرا نگران کرده است؛ زیرا کوفه جایی است که همیشه عده‌ای از سران عرب که خواهان رسیدن به [[فرماندهی]] و امارتند، [[زندگی]] می‌کنند و چون به [[هدف]] خویش نمی‌رسند، همواره بر کسی که به [[امارت]] می‌رسد [[شورش]] می‌کنند و [[حرمت]] او را می‌شکنند. علی{{ع}} فرمود: «ظاهر قضیه همین است که تو می‌گویی»<ref>نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۲۴؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۷۷.</ref>.
 
برابر نقل [[شیخ مفید]] زمانی که با [[نامه]]، [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} از حرکت آنان به جانب [[بصره]] [[آگاه]] شد، [[یاران خاص]] خود را مانند [[عبدالله بن عباس]]، [[محمد بن ابی بکر]]، [[عمار یاسر]] و [[سهل بن حنیف]] را برای [[مشورت]] [[دعوت]] کرد. عمار یاسر پیشنهاد کرد به [[کوفه]] رویم؛ زیرا آنان پیرو مایند. [[ابن عباس]] گفت: افرادی را برای [[بیعت]] به کوفه بفرست و در نامه‌ای از [[ابوموسی]] بخواه با تو بیعت کند و از [[مردم کوفه]] [[بیعت]] بگیرد. سپس ما خود را به کوفه رسانده قبل از رسیدن [[ناکثین]] به بصره [[اقدام]] کنیم و در نامه‌ای از [[ام سلمه]] بخواه که همراه تو باشد. امیرالمؤمنین{{ع}} فرمود: ما باید حرکت کنیم و از کوفه و شهرهای دیگر کمک خواهم خواست. اما بیرون آوردن ام سلمه را از خانه‌اش روا نمی‌دانم. [[اسامة بن زید]] وارد شد و پیشنهاد کرد: حضرت به [[ینبع]] رفته و به کار [[زراعت]] بپردازد زیرا [[مردم]] دوباره از وی [[حمایت]] خواهند کرد. ابن عباس این نظر اسامه را مردود دانست و راه حل را، پیشنهاد خود و [[تصمیم]] امیرالمؤمنین{{ع}} دانست<ref> الجمل، (چاپ جدید) ص۲۳۹ - ۲۴۰.</ref>. در [[ارتباط]] با این گزارش دو نکته درخور [[تأمل]] است:
#ابن عباس با پیشنهاد اسامه [[مخالفت]] می‌کند در حالی که ذکر شد خود چنین پیشنهادی کرده بود، از این روی این امکان دارد که وی از نظر قبلی خویش برگشته است و از آن‌چه مفید نقل کرده، بر می‌آید که پیشنهاد رفتن به ینبع در آغاز [[خلافت]] آن گونه که از ابن عباس نقل شد، نیز از سوی اسامه مطرح شده و در همان موقع نیز ابن عباس با وی مخالفت می‌کند<ref>الجمل، (چاپ جدید) ص۲۰۸.</ref>. بنابراین نسبت آن به ابن عباس که برابر نقل [[طبری]]<ref>تاریخ طبری، ج۳، ص۴۶۱.</ref> است، خالی از تردید نیست.
#اسامه را جزء کسانی ذکر کرده‌اند که با امیرالمؤمنین{{ع}} بیعت نکرده<ref>الجمل، ص۹۹.</ref> و اکنون حضور وی در مجلس [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نشان می‌دهد که او مخالف آن حضرت نبوده بلکه به جهاتی حاضر نبود در [[جنگ]]، همراه آن حضرت باشد. بنابراین می‌خواست حضرت به [[ینبع]] برود تا نظر وی تأمین گردد و بعد از اینکه امیرالمؤمنین برای جنگ [[مدینه]] را ترک کرد [[اسامه]] در آنجا باقی ماند و از رفتن به جنگ [[امتناع]] ورزید<ref>الجمل، ص۵۱، ۳۱، ۹۴.</ref>. [[ابن ابی الحدید]] ذکر می‌کند وقتی حضرت از افرادی مانند: [[عبدالله بن عمر بن خطاب]]، [[سعد بن ابی وقاص]]، [[سعید بن زید بن عمرو]]، [[اسامة بن زید]]، [[محمد بن مسلمه]]، [[انس بن مالک]] و گروهی دیگر برای حضور در جنگ [[دعوت]] کرد و عذر آوردند! پرسید آیا منکر [[بیعت]] هستید؟ گفتند: نه ولی جنگ نمی‌کنیم، حضرت فرمود: «هرگاه بیعت کردید پس به تحقیق جنگ نمودید»<ref>{{متن حدیث| إِذَا بايَعْتُمْ فَقَدْ قاتلتم }}؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۸، ص۱۱۵؛ بحارالأنوار، ج۳۴، ص۲۸۶.</ref>. این گزارش نشان می‌دهد که آنان با حضرت بیعت کردند اما حاضر نبودند در جنگ حضرت را [[همراهی]] کنند.
 
[[شیخ مفید]] امتناع اسامة بن زید را از همراهی با علی{{ع}} به خاطر آن می‌داند که [[دستگاه خلافت]] به وی [[لقب]] «[[امیر]]» داده بود<ref>الجمل، ص۹۷، ۹۸.</ref> و [[عمر]] سهم بیشتری از [[بیت المال]] برای وی در نظر گرفته بود، سهم او را چهار هزار درهم قرار داد<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۲۲۳.</ref> و وی را از [[بنی هاشم]] جدا کرده بودند. اما برابر [[نقلی]]، او [[سوگند]] خورده بود که در جنگ علیه کسی که [[شهادت]] به [[وحدانیت خدا]] می‌دهد شرکت نکند<ref>دینوری، اخبار الطوال، ص۱۴۳؛ مفید، الجمل، ص۹۵؛ تستری، قاموس الرجال، ج۱، ص۷۱۸.</ref> و این عذر را برای علی{{ع}} بیان کرد. حضرت عذر او را پذیرفته و سهم وی را از بیت المال پرداخت کرد، در حالی که از پرداخت سهم سعد وقاص و [[عبدالله بن عمر]] امتناع ورزید<ref>شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص۲۴۷؛ نوری، مستدرک الوسائل، ج۱۶، ص۷۹.</ref>. اما برابر [[نقلی]] دیگر حضرت در نامه‌ای برای اسامه نوشت به تحقیق این [[مال]] از آن کسی است که [[جهاد]] کند؛ ولی برای من [[مالی]] در [[شهر مدینه]] است هر چه می‌خواهی از آن بردار <ref>ثقفی، الغارات، ص۳۹۵؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۰۲؛ بحار الأنوار، ج۲۸، ص۱۵۳.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 409 - 412.</ref>
 
==دیدگاه [[امام علی]]{{ع}} درباره [[حکومت]]==
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} همراه یارانش به جانب [[بصره]] حرکت کردند. حضرت در نظر داشت قبل از رسیدن [[ناکثین]] به بصره به آنها دست یابد. در مسیر راه، در [[ربذه]] در سه منزلی [[مدینه]] توقف کرد. عده‌ای از [[حاجیان]] که از [[مکه]] می‌آمدند به آن حضرت برخوردند. آنها جمع شدند تا با [[خلیفه]] جدید [[دیدار]] نموده و از محضر پر [[فیض]] وی بهره‌مند گردند. آنان می‌دانستند علی{{ع}} مرد میدان [[علم]] و عمل و باب [[شهر]] [[علم پیامبر]] است. همه در [[انتظار]] به سر می‌بردند تا علی بیاید و با سخنان گهربار خویش آنان را شاداب گرداند. اما او در سراپرده خود بود و چندان به این استقبال، توجهی نمی‌کرد.
 
[[ابن عباس]] که از [[اشتیاق]] [[مردم]] خوشحال بود، خود را به سراپرده [[امیر المؤمنین]]{{ع}} رساند تا او را [[آگاه]] سازد که مردم در انتظار شنیدن فرمایش‌های وی لحظه شماری می‌کنند. ابن عباس زمانی که نزد [[خلیفه مسلمین]] می‌رسد در می‌یابد که خلیفه مشغول پینه زدن به [[کفش]] خود است. [[عجب]]، [[رهبر]] [[مسلمین]] که تمام امکانات وسیع دنیای [[اسلام]] در [[اختیار]] اوست مشغول پینه‌زنی است! به او می‌گوید: ای [[امیرمؤمنان]]! احتیاج و نیاز ما به تو برای سامان دادن [[کارها]] بیشتر است از آن‌چه انجام می‌دهی! حضرت که سرگرم کار خود بود سخن نگفت و به آرامی کار خود را ادامه داد. وصله لنگه کفش که تمام شد آن را کنار لنگه دیگر نهاد و فرمود: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟ ابن عباس گفت: [[ارزش]] ندارد. حضرت فرمود: «به [[خدا]] [[سوگند]]! این یک جفت [[کفش]] را از [[زمامداری]] بر شما بیشتر دوست دارم مگر این که حقی را بر پا دارم یا از باطلی جلوگیری کنم»<ref>{{متن حدیث|وَ اللَّهِ لَهُمَا أَحَبُّ‏ إِلَيَّ مِنْ‏ أَمْرِكُمْ‏ هَذَا إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا}}؛ این قسمت در منابع مختلف موجود است، مجموعه ورام، ج۱، ص۹؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۰۱؛ بحار الأنوار، ج۴۰، ص۳۲۸.</ref>؛
 
[[ابن عباس]] می‌گوید: [[حاجیان]] جمع شده‌اند که از سخنان شما بهره‌مند شوند. آیا به من [[اجازه]] می‌دهی که با آنها سخن بگویم؟ اگر [[نیکو]] بود به نام تو باشد و اگر نبود از آن خودم؟ حضرت فرمود: نه! من خودم با ایشان سخن می‌گویم. سپس دستش را بر سینه من نهاد و برخاست. ابن عباس عرض کرد: تو را به خدا سوگند مراعات [[خویشاوندی]] را درباره من بفرما و خواهش مرا بپذیر. اجازه ده [[سخنرانی]] کنم. حضرت فرمود: مرا سوگند مده و از [[خیمه]] بیرون آمد و در جمع [[مردم]] که مدتی در [[انتظار]] دیدارش [[صبر]] کرده بودند، بعد از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] چنین فرمود:همانا [[خدای تعالی]] [[محمد]]{{صل}} را برانگیخت در حالی که در بین [[عرب]] کسی نبود کتابی بخواند و نبوتی ادعا کند. او [[مردم]] را به آن‌چه باعث رستگاریشان بود [[هدایت]] فرمود. به [[خدا]] [[سوگند]]! من نیز همیشه در جمع هدایت یافتگان بودم نه دگرگون شدم و نه به حالی دیگر مبدل گشتم و نه خیانتی نمودم تا این که همه [[دشمنان دین]] پشت کرده و گریختند.
 
مرا با [[قریش]] چه کار است! سبب [[دشمنی]] ایشان با من چیست؟ به خدا سوگند! با آنان زمانی که [[کافر]] بودند جنگیدم، اکنون نیز که راه [[فتنه]] و [[فساد]] پیش گرفته و از راه [[حق]] گام بیرون نهاده‌اند می‌جنگم. این راهی که میروم عهدی است که در این باب با من شده است. به خدا سوگند! [[باطل]] را چنان می‌شکافم تا این که حق از تهیگاه و میان پهلوی آن بیرون آید. [[قریش]] با ما [[کینه‌جویی]] نمی‌کند جز از این رو که [[خداوند]] ما را بر ایشان برگزیده است و ما آنان را در زیر [[فرمان]] خود کشیده‌ایم. و من صاحب و [[رهبر]] دیروز آنها بودم آن چنان که امروز رهبرشان هستم.<ref>{{متن حدیث|فَإِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً{{صل}} وَ لَيْسَ‏ فِي‏ الْعَرَبِ‏ أَحَدٌ يَقْرَأُ كِتَاباً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً فَسَاقَ النَّاسَ إِلَى مَنْجَاتِهِمْ أَمَ وَ اللَّهِ مَا زِلْتُ فِي سَاقَتِهَا مَا غَيَّرْتُ وَ لَا خُنْتُ حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا مَا لِي وَ لِقُرَيْشٍ أَمَ وَ اللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِينَ وَ لَأُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ وَ إِنَّ مَسِيرِي هَذَا عَنْ عَهْدٍ إِلَيَّ فِيهِ أَمَ وَ اللَّهِ لَأَبْقُرَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ خَاصِرَتِهِ مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَيْشٌ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَنَا عَلَيْهِمْ فَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي حَيِّزِنَا}} مفید، الارشاد، ترجمه رسولی، ج۱، ص۲۴۱؛ چاپ جدید، عربی، ج۱، ص۲۴۸. [وَ إنی لصاحبهم بالأمس کما أنا صاحبهم الیوم] آن‌چه در قلاب آمده از نهج البلاغه است و سخنان حضرت با تفاوت اندک در نهج البلاغه در خطبه ۱۰۳ و ۳۳ آمده است. فیض الاسلام، ص۱۱۱،۳۰۷؛ ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۷۲.</ref>؛
 
حضرت در خطبه‌ای علت [[پذیرش حکومت]] را بیان نموده و [[شرایط حاکم]] را بر می‌شمارد. او [[احیای دین]] و [[اصلاح جامعه]] و [[شهرها]] و در [[امان]] قرار گرفتن [[مظلومان]] و [[اجرای حدود]] را [[هدف حکومت]] بیان کرده و می‌فرماید: «بار الها تو می‌دانی آن‌چه از ما رفت و گذشت، نه به خاطر [[رغبت]] در [[قدرت]] و [[حکومت]] بود و نه خواستن چیزی از زیادتی [[پست]] [[دنیا]]. بلکه می‌خواستیم نشانه‌های دینت را (که از بین رفته بود) به جایی که بود بنشانیم و [[اصلاح]] را در شهرهایت ظاهر گردانیم تا [[بندگان]] [[ستم]] دیده‌ات در [[ایمنی]] قرار گیرند و حدود و [[قوانین]] به جای مانده‌ات، [[اجرا]] گردد»<ref>{{متن حدیث|اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي‏ سُلْطَانٍ‏ وَ لَا الْتِمَاسَ‏ شَيْ‏ءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ وَ لَكِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِي بِلَادِكَ فَيَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ وَ تُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِكَ}}؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۱۳۱، ص۱۸۹.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 412 - 415.</ref>
 
==اعزام عبدالله به [[کوفه]]==
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} از پیش افرادی را برای گردآوری نیرو به کوفه فرستاده بود و چون خبر مناسبی از [[همراهی]] [[مردم کوفه]] دریافت نکرد و می‌دانست که [[ابوموسی]] با وی مخالف است، هنگامی که به [[منزل]] «فَیْد» رسیدند، نظر [[ابن عباس]] را درباره مردم کوفه و [[ابوموسی اشعری]] خواست، ابن عباس گفت: [[عمار]] را که دارای سابقه در [[اسلام]] و جزو شرکت کنندگان در [[جنگ بدر]] است به کوفه اعزام کن تا برای [[مردم]] سخن بگوید. من نیز با او می‌روم و فرزند خود حسن را با ما بفرست. حضرت این سه نفر را همراه نامه‌ای برای گرفتن [[بیعت]] و همراهی مردم کوفه در [[جنگ]] به آنجا فرستاد. چون به کوفه رسیدند عبدالله به [[امام حسن]]{{ع}} و عمار گفت: ابوموسی مرد موقعیت خواه و متکبری است اگر با او همراهی کنیم به [[هدف]] خویش خواهیم رسید. وی برابر این طرح بالای [[منبر]] رفته و از ابوموسی [[تجلیل]] کرد؛ ابوموسی نیز منبر رفت و به طور رسمی با علی{{ع}} [[بیعت]] نمود<ref>الجمل، ص۲۶۱.</ref>.
برابر نقل دیگر ابن عباس گوید: امیرالمؤمنین{{ع}} نامه‌ای تهدیدآمیز به ابوموسی نوشته بود و من ترسیدم که اگر این [[نامه]] را به [[ابو موسی]] بدهم بیعت نکند. چنین [[صلاح]] دیدم که نامه‌ای از جانب علی{{ع}} برای ابوموسی [[جعل]] کنم. در آن نامه آمده بود. ما علاقه تو را به [[اهل بیت]] می‌دانیم و از آن جهت به تو متمایلیم که می‌دانیم از حسن [[رأی]] و نظر درباره ما برخورداری. زمانی که نامه ما به تو رسید از مردم برایمان بیعت بگیر و [[السلام]].
ابوموسی که [[شاهد]] دخالت‌های زیاد من شد گفت: تو امیری یا من؟ گفتم: تو [[امیر]] هستی. وی مردم را به بیعت فراخواند و چون بیعت کردند. من بالای منبر رفته و مسائل را تشریح نمودم. چون ابوموسی در صدد برآمد که مرا از منبر پایین آورد، من [[شمشیر]] به دست گرفته و او را [[تهدید]] کردم و [[ابوموسی]] را بر کنار و برابر دستور علی{{ع}} [[قرظة بن کعب]] را [[جانشین]] او ساختم و با این [[خدعه]] مشکل [[کوفه]] را حل کردم و بدین ترتیب حدود هفت هزار نیرو از [[مردم]] آن [[دیار]] در [[ذی قار]] به علی{{ع}} پیوستند<ref>الجمل، مفید، ص۱۴۶ و چاپ، جدید، ص۲۶۵. در رابطه با کیفیت همراهی مردم کوفه و مخالفت ابوموسی به جلد اول فصل کارگزاران کوفه مراجعه شود.</ref>.
آن چه [[ابن عباس]] انجام داده [[نشانه]] [[اعتقاد]] وی به [[حیله]] و خدعه در مسائل [[سیاسی]] است که در آغاز [[خلافت]] آن را به علی{{ع}} توصیه کرده بود.
ابن عباس که می‌دانست علی{{ع}} نگران [[پشتیبانی]] [[مردم کوفه]] است خود را به آن حضرت رساند و خبر [[همراهی]] مردم کوفه را به وی اطلاع داد<ref>الجمل، چاپ جدید، ص۲۷۲.</ref>. نیآمدن نیرو از کوفه و تأخیر آنان موجب این [[نگرانی]] شده بود. ابن عباس گوید: هنگامی که من این نگرانی خود را به علی{{ع}} اطلاع دادم، حضرت فرمود: «در این یکی دو [[روز]] از کوفه ۶۶۰۰ [[مرد]] [[جنگجو]] خواهد آمد و بر [[اهل بصره]] [[غلبه]] خواهند کرد و [[طلحه]] و [[زبیر]] را خواهند کشت» من که علاقه‌مند به [[اخبار]] نیروها بودم از تعداد آنان پرسیدم. جمعیتی که آمد همان تعداد بود که علی{{ع}} فرموده بود و حتی یک نفر از آن چه گفته بود کمتر نیآمدند<ref>الجمل (چاپ جدید)، ص۲۹۳؛ قاضی نعمان، شرح الأخبار، ج۲، ص۲۸۵، ح۵۹۸. عدد، شش هزار و پانصد ذکر شده.</ref>.
حضرت در ذی قار فرموده بود: هزار نفر از کوفه به [[یاری]] شما خواهند آمد، بدون کم و زیاد و بر [[مرگ]] [[بیعت]] خواهند کرد. این هزار نفر جزو همان گروه‌هایی بودند که [[وعده]] آمدن آنان را [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} دو روز داده بود و شاید اولین گروه آنها بودند.
ابن عباس می‌گوید: وقتی که سخن حضرت را شنیدم نگران بودم که مبادا عدد آنها کم یا بیش از هزار نفر باشد و کار بر ما دشوار شود و سخن حضرت [[خطا]] از آب در آید. در این هنگام جمعیتی آمد که عدد آنها ۹۹۹ بود. در حالی که نگران و اندیشناک شده بودم، دیدم مردی با قبای پشمی همراه با [[شمشیر]] و سپر آمد و بلافاصله نزد امیرالمؤمین{{ع}} رفت و گفت: دستت را بده تا با تو [[بیعت]] کنم.
حضرت فرمود: بر چه چیزی بیعت می‌کنی؟ گفت: بر شنیدن و [[اطاعت]] کردن و [[جنگ]] تا پای [[جان]] و یا تا هنگام فتح و [[پیروزی]] برای تو. حضرت فرمود: نام تو چیست؟ گفت: [[اویس]]. فرمود: [[اویس قرنی]] گفت: آری! فرمود: [[الله اکبر]]، [[رسول خدا]]{{صل}} به من خبر داد که مردی از [[امت]] مرا [[درک]] خواهی کرد به نام اویس قرنی؛ او جزو [[حزب الله]] و [[حزب]] [[رسول الله]] است و [[شهادت در راه خدا]] [[مرگ]] اوست و در [[شفاعت]] او افرادی به اندازه [[قبیله ربیعه]] و مُضر (که از بزرگ‌ترین [[قبایل]] عرب‌اند) داخل خواه اهند شد.
[[ابن عباس]] گوید: این جا بود که من خوشحال شدم و دانستم سخن حضرت که در ابتدا فرمود راست است<ref>بحار الأنوار، ج۴۲، ص۱۴۷؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۸۷.</ref>. [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} بعد از رسیدن نیروهای [[کوفه]] و برکناری [[ابوموسی]] به جانب [[بصره]] حرکت کرد.
در هنگام [[صف‌آرایی]] [[پرچمدار]] [[سپاه علی]]{{ع}} [[محمد بن حنفیه]] بود. در سمت راست [[لشکر]] [[عبدالله بن عباس]] و در سمت چپ آن [[عمر بن ابی سلمه]] بود و خود حضرت در [[قلب]] لشکر حرکت می‌کرد<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۴، ص۱۷.</ref>.
برابر نقل مفید: [[سپاه امیرالمؤمنین]]{{ع}} به [[دوازده]] هزار نفر میرسید. [[عمار یاسر]] با هزار نفر در سمت راست و [[مالک اشتر]] با هزار نفر در سمت چپ و خود با ده هزار نفر در قلب لشکر بود. هزار نفر از [[مردم بصره]] نیز به [[یاری]] وی شتافتند<ref>الجمل (چاپ جدید)، ص۲۹۴.</ref>. حضرت بر مقدمه [[سپاه]]، ابن عباس را گمارد<ref>الجمل (چاپ جدید)، ص۳۱۹؛ ذهبی، تاریخ الاسلام (عهد الخلفاء)، ص۴۸۵.</ref>.
گفت‌وگوی [[ابن عباس]] با [[طلحه]]، [[زبیر]] و [[عایشه]]
روش [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در [[جنگ‌ها]] این بود که در آغاز با آنان گفت‌و‌گو کرده، [[حجت]] را تمام می‌کرد و سعی داشت تا با [[موعظه]] آنان را به [[راه راست]] [[هدایت]] کند.
زمانی که امیرالمؤمنین{{ع}} ابن عباس را برای [[مذاکره]] نزد طلحه و زبیر فرستاد، او را با این کلمات [[خجسته]] سرافراز فرمود:
{{متن حدیث|من کان له ابن عم مثل ابن عباس فقد أقر الله عینه}}<ref>شیرازی، درجات الرفیعه ص۱۰۸؛ شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص۱۸۴.</ref>؛
هر کس که پسر عمویی مانند فرزند عباس داشته باشد [[خداوند]] [[چشم]] او را روشن نموده است.
آن‌گاه به وی چنین توصیه کرد:
«با طلحه مواجه نشو زیرا او مانند گاوی که شاخ خود را پیچیده و تیز کرده، سوار شتر [[سرکش]] می‌شود. ولی با زبیر [[ملاقات]] کن؛ زیرا که [[طبیعت]] او نرم‌تر است. به او بگو پسر دایی‌ات می‌گوید: تو مرا در [[حجاز]] [[شناختی]] و [[بیعت]] کردی و در [[عراق]] [[انکار]] نمودی»<ref>نهج البلاغه، خطبه ۳۱، فیض الاسلام، ص۱۰۶؛ صبحی صالح، ص۷۴.</ref>.
برابر دستور علی{{ع}} ابن عباس تلاش کرد با زبیر هنگامی ملاقات کند که عبدالله نزد وی نباشد. زمانی که به [[دیدار]] وی شتافت سَرجِس، [[غلام]] زبیر از گفت‌و‌گوهای آن دو بو برد. فوراً [[عبدالله بن زبیر]] را [[آگاه]] ساخت و او نیز در گفت‌و‌گوها شرکت کرد. آنان مدعی بودند که [[خلافت]] می‌باید به صورت [[شورا]] [[گزینش]] می‌‌شد آن‌گونه که [[عمر]] انجام داد. ابن عباس به سخنان آنان پاسخ داد و [[حدیث نبوی]] درباره پارس سگان [[حوأب]] نسبت به عایشه را یادآور شد. این مذاکرات بدون نتیجه پایان یافت<ref>الجمل، ص۳۱۷ – ۳۱۸.</ref>.
عبدالله با طلحه نیز گفت‌و‌گو کرد و در این گفت‌و‌گو طلحه از [[خون‌خواهی عثمان]] [[سخن]] به میان آورد. ابن عباس او را متهم کرد که در هنگام محاصره [[عثمان]] به وی کمک نکرده و همین باعث شد که [[مردم مصر]] وی را بکشند<ref>الجمل، ص۳۱۵؛ قاضی نعمان، شرح الأخبار، ج۱، ص۳۳۸، حدیث ۳۰۴.</ref>. این گفت‌و‌گوها نیز به نتیجه‌ای نرسید.
[[ابن عباس]] با [[عایشه]] نیز گفت‌و‌گو کرد و او را به بازگشت توصیه نمود و فضل علی{{ع}} را یادآور شد و او را از ریختن [[خون]] [[مسلمانان]] برحذر داشت<ref>الجمل، ص۳۱۷.</ref>. [[زمان]] گفت‌و‌گوهای ابن عباس را شبان‌گاه [[جنگ جمل]] دانسته‌اند<ref>نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۴۴.</ref>.
گفت‌وگوی عبدالله با عایشه بعد از جنگ جمل
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} بعد از پایان جنگ جمل ابن عباس را نزد عایشه فرستاد که به او اعلام کند برای بازگشت به [[مدینه]] آماده شود. ابن عباس به [[دیدار]] عایشه رفت. اما عایشه به او اعتنایی نکرد و چیزی برای نشستن وی قرار نداد. ابن عباس خود چیزی از رحل عایشه برداشت و روی آن نشست.
عایشه گفت: ای فرزند عباس دو بار [[سنت]] را زیر پا نهادی؛ اول این که بدون [[اجازه]] من وارد خانه‌ام شدی. دوم این که: بدون دستورم از وسائلم استفاده کردی.
ابن عباس پاسخ داد: ما به تو سنت را آموختیم، اینجا [[خانه]] تو نیست، [[خانه]] تو جایی است که [[رسول خدا]]{{صل}} تو را آنجا گذاشته و [[قرآن]] به تو دستور داده که در خانه خود بمانی. وی سپس [[پیام]] [[حضرت امیر]]{{ع}} را مبنی بر [[لزوم]] رفتن از [[بصره]] به عایشه اعلام کرد<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۳؛ رجال کشی، (اختیار معرفة الرجال)، ص۵۸؛ مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۸.</ref>.
عایشه که با سخنان صریح ابن عباس رو به رو شد و این همه [[گرفتاری]] برای مسلمانان ایجاد کرده بود بلند به [[گریه]] افتاد و در حالی که اشکش جاری بود، گفت: من به زودی به [[شهر]] خودم می‌روم، به [[خدا]] [[سوگند]]! هیچ شهری برای من از شهری که شما در آن باشید مبغوض‌تر نیست<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۲۲۹.</ref>.
امیرالمؤمنین{{ع}} عایشه را همراه چهل [[زن]] که [[عمامه]] و کلاه پوشیده بودند روانه مدینه کرد<ref>الجمل، چاپ جدید، ص۴۱۵، برابر نقل مسعودی حضرت بیست زن و سی مرد و عبدالرحمن بن ابوبکر، همراه عایشه به مدینه فرستاد (مروج الذهب، ج۲، ص۳۷۰). درست محمد بن ابی بکر است.</ref>. برابر نقل [[یعقوبی]] آنان هفتاد [[زن]] از [[قبیله عبدالقیس]] بودند<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۳.</ref>.
عبدالله در سمت [[استانداری بصره]]
بعد از اتمام [[جنگ جمل]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} وارد [[بصره]] گردید و در [[مسجد جامع]] بزرگ [[شهر]] در جمع [[مردم]] که عده آنها بسیار زیاد بود بالای [[منبر]] رفت و پس از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] و [[درود بر پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} [[اهل بصره]] را [[سرزنش]] کرد و آنها را «بقایای [[ثمود]]» و «[[پیروان]] بهیمه» و «[[لشکریان]] [[زن]]» نامید<ref>امین، أعیان الشیعه، ج۱، ص۱۹۷؛ محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۳۳۹.</ref> و از آنان به [[بدی]] یاد کرد. تمام مردم با وی [[بیعت]] کردند، حتی مجروحان و [[امان]] یافتگان. در میان جمع [[عبدالرحمان بن ابی بکره]]، نیز بود. وی برای بیعت نزد علی{{ع}} آمد. حضرت از وضع و حال پدرش [[ابوبکره]]<ref>ابوبکره جزو شخصیت‌های با سابقه بصره بود، از زمانی که بصره تبدیل به شهر شد وی در آنجا سکونت داشت، فرزندش عبد الرحمان را اولین مولود شهر بصره دانسته‌اند. وی و سه برادر مادریش به نام‌های نافع و زیاد و شبل گواهی به زنای مغیرة بن شعبه در بصره دادند و بعد از این که زیاد نزد عمر شهادت خود را پس گرفت. خلیفه سه تن دیگر را حدّ قذف (تهمت زنا) زد آن دو اظهار توبه کردند. ولی ابوبکره بر شهادت خود پای فشرد. عمر خواست دو مرتبه او را حدّ زند. علی{{ع}} فرمود اگر او را حد بزنی چهار شهادت کامل می‌گردد. از این رو عمر از وی دست برداشت. ابوبکره به امر به معروف و نهی از منکر اهتمام میورزید و دوبار بدین جهت کتک خورد که بنا به قولی دربار دوم در هنگام حکومت سمرة بن جندب بر بصره مریض و به قولی از دنیا رفت. (ر.ک: دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۵، ص۲۴۲؛ حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۴۳۲؛ ابن شاذان، الایضاح، ص۵۴۵، شرح حال وی و پسرش عبدالرحمان را در جلد سوم همین کتاب مطالعه نمایید).</ref> پرسید، عبدالرحمان [[سوگند]] یاد کرد که پدرش [[بیمار]] است و از علاقه وی به حضرت یاد کرد. علی{{ع}} به [[دیدار]] [[ابوبکره]] رفت و فرمود: نشستی و [[منتظر]] نتیجه [[جنگ]] ماندی؟ ابوبکره[[دست]] بر سینه نهاد و گفت: دردی آشکار دارم. [[امیر المؤمنین]]{{ع}} عذر او را پذیرفت و [[ولایت بصره]] را به او پیشنهاد کرد. ابوبکره عذر خواست و گفت: باید [[حاکم بصره]] مردی از خاندانت باشد که [[مردم]] به وی [[اعتماد]] کنند و پذیرفت [[مشاور]] حاکمی باشد که حضرت تعیین می‌کند.
علی{{ع}} [[ابن عباس]] را برگزید و [[فرمان]] داد که با ابوبکره [[مشورت]] کند و سخن او را بشنود و امر [[خراج]] و [[بیت المال]] را به [[زیاد بن عبید]] [[برادر]] [[مادری]] ابوبکره سپرد<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۳۱؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۵، ص۲۴۲.</ref>.
اهمیت [[بصره]]
[[استانداری بصره]] از جهات مختلف اهمیت داشت و لازم بود [[امارت]] آن به عهده فردی از [[یاران خاص]] و مورد [[اطمینان]] حضرت باشد.
۱. مراکز و شهرهای تحت کنترل استانداری بصره وسیع و گسترده بود. افزون بر بصره، [[اهواز]]، [[فارس]] و کرمان را نیز شامل می‌شد<ref>نهج البلاغه، آغاز نامه ۲۰، فیض الاسلام، ص۸۷۰.</ref>.
برابر نقل [[یعقوبی]] [[والیان]] سیستان از طرف استانداری بصره [[انتخاب]] می‌شدند و [[ربعی بن کأس]] [[عنبری]] [[کوفی]] در [[خلافت امیرالمؤمنین]]{{ع}} از طرف ابن عباس به سیستان اعزام شد<ref>یعقوبی، البلدان، ترجمه آیتی، ص۵۷؛ جلد اول همین اثر کارگزاران سیستان؛ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۶۲۲.</ref>.
به طور کلی خراج و [[صدقات]] مناطق مختلف به بصره حمل می‌گردید و از آنجا ابن عباس برای [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} میفرستاد<ref>ر.ک: ثقفی، الغارات، ص۲۴۷.</ref>.
برابر نقل [[ابو الفرج]]، [[عمرو]] بن مُفرّغ [[کارگزار اهواز]] بوده است<ref>ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۸، ص۲۹۵.</ref> ما جز داستانی که [[ابوالفرج]] نقل کرده است شرح حالی از وی نیافتیم. به احتمال [[رفاعة بن شداد بجلی]] که [[قاضی]] اهواز بوده<ref>قاضی نعمان، دعائم الاسلام، ج۲، ص۱۷۶؛ نوری، مستدرک الوسائل، ج۲، ص۴۵۰.</ref> برای مدتی [[کارگزاری]] آن [[شهر]] را نیز به عهده داشته است.
در جلد اول این کتاب از [[کارگزاران کرمان]] و [[فارس]] یاد کردیم. [[کارگزار کرمان]] [[عبدالله بن اهتم]] بود و [[کارگزاران فارس]] عبارت بودند از [[منذر بن جارود]] [[کارگزار]] [[اصطخر]] و [[مصقلة بن هبیره]] کارگزار [[اردشیر]] خرّه، که این دو [[خیانت]] کردند و [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} [[زیاد بن ابیه]] را به منطقه فارس اعزام کرد و تا سال چهل و دو [[حاکم کرمان]] و اصطخر بود<ref>تاریخ طبری، ج۴، ص۱۰۶؛ سیمای کارگزاران، ج۱، کارگزاران فارس.</ref>. [[معاویه]] زیاد را جذب کرد و در [[سال ۴۴ ق]]. پدر او را [[ابوسفیان]] دانست. وی پس از آن با تمام وجود در [[اختیار]] دستگاه [[اموی]] قرار گرفت<ref>الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۱۰ و ۲۱۹.</ref>.
[[ابو ساسان]] حُضَین بن منذر رقاشی [[بصری]] نیز مدتی کارگزار [[اصطخر فارس]] بود<ref>تاریخ الاسلام سال ۸۱ - ۱۰۰، ص۵۲۰.</ref> که به نظر می‌رسد وی بعد از خیانت منذر به آنجا رفته؛ زیرا در [[فتنه]] [[ابن حضرمی]] ابو ساسان در [[بصره]] بوده و از [[زیاد]] [[حمایت]] کرده است<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۸۲؛ ثقفی، الغارات، ص۲۶۷، ۲۶۶.</ref>. وی در [[جنگ صفین]] [[پرچمدار]] امیرالمؤمنین{{ع}} بود و برای مدتی [[مسئولیت]] [[شهربانی]] علی{{ع}} را به عهده داشت<ref>ر.ک: تاریخ الاسلام، ص۵۱۹، سال ۱۰۰ – ۸۱. ابوساسان با این که جوان بود به دستور علی{{ع}} در جنگ جمل پرچمدار بکر بن وائل و فرمانده پیاده‌های آنها بود. (بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۶۸؛ الجمل، ص۳۲۰) و در جنگ صفین حضور فعال داشت و فرمانده ربیعه و در این زمان سنش به ۱۹ سال میرسید. (ر.ک: وقعة صفین، ص۲۸۹؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۲۲۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۵۲؛ تهذیب تاریخ مدینة دمشق، ج۴، ص۳۷۹؛ دینوری، أخبار الطوال، ص۱۷۲).</ref>. به جهت همین گستردگی مناطق تحت [[فرمان]] بصره است که بعد از [[فتح بصره]] زمانی که علی{{ع}} [[بیت المال]] بصره را تقسیم می‌کند به هر یک از [[یاران]] وی پانصد درهم می‌رسد؛ با این که پیش از این [[بیت المال]] [[بصره]] توسط [[ناکثین]] [[غارت]] شده بود. عده [[یاران]] حضرت را [[دوازده]] هزار نفر ذکر کرده‌اند و حضرت سهم خود را به دیگری میبخشد<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۲۴۹.</ref>. و آن [[زمان]] که زیادی مال‌های بیت المال بصره را دید فرمود:
{{متن حدیث|غُرِّي‏ غَيْرِي‏، غُرِّي‏ غَيْرِي‏}}<ref>بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۱۳۳.</ref>؛
ای مال‌ها دیگری را بفریبید! دیگری را بفریبید!
۲. [[مردم بصره]] از جهت [[سیاسی]] طرفدار [[عثمان]] بودند و با [[عایشه]]، [[طلحه]] و [[زبیر]] [[همراهی]] کردند. از این رو لازم بود [[حاکم]] آن [[شهر]] شخصی مطمئن و با [[کیاست]] باشد که گرایش‌های سیاسی، وی را مغلوب نسازد.
۳. بصره شهری بود [[مصیبت]] دیده برخی [[مردم]] جمعی از [[خاندان]] خویش را در [[جنگ]] از دست داده بودند و امکان وقوع [[توطئه]] در آن زیاد بود. اگر صدای مخالفی مییافتند به آن میپیوستند و این ویژگی را [[مردم عراق]] دارا بودند.
بنابراین موقعیت خاص بصره اقتضا میکرد که [[امیرالمؤمنین]] فرد مطمئنی را بر آن برگمارد. تا این منطقه وسیع و گرفتار [[آشوب]] و مصیبت را به خوبی اداره کند. [[ابن عباس]] این توان را داشت او از یاران و [[مشاوران]] علی{{ع}} و از خاندان وی بود و فردی [[زیرک]] و هوشمند مینمود که از نظر [[اجتماعی]] مورد توجه [[جامعه اسلامی]] بود.
[[امیر المؤمنین]] ابن عباس را به عنوان [[والی]] و [[ابواسود]] دولی را به سمت [[قاضی بصره]] گمارد و آن شهر را ترک گفت<ref>دایرة المعارف تشیع، ج۳، ص۲۶۲.</ref>.
حضرت در هنگام [[گزینش]] ابن عباس به وی چنین توصیه کرد:
{{متن حدیث|سَعِ‏ النَّاسَ‏ بِوَجْهِكَ‏ وَ مَجْلِسِكَ‏ وَ حُكْمِكَ وَ إِيَّاكَ وَ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ طَيْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ اعْلَمْ أَنَّ مَا قَرَّبَكَ مِنَ اللَّهِ يُبَاعِدُكَ مِنَ النَّارِ وَ مَا بَاعَدَكَ مِنَ اللَّهِ يُقَرِّبُكَ مِنَ النَّارِ}}<ref>نهج البلاغه، نامه ۷۶، فیض الاسلام، ص۱۰۸۰؛ محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۴۲۴؛ الامامة والسیاسه، ج۱، ص۸۵ با اضافات.</ref>؛
با مردم گشاده رو و هم مجلس و [[درستکار]] باش و از [[خشم]] دوری کن؛ زیرا آن [[سبک‌سری]] است از [[شیطان]]. و بدان آ‌ن‌چه تو را به [[خدا]] نزدیک کند از [[آتش]] دور گرداند و آنچه باعث دوری تو از خدا شود تو را به آتش نزدیک می‌گرداند.
حضرت در هنگام معرفی وی به [[مردم بصره]] به آنان، فرمود: تا زمانی از وی [[اطاعت]] کنید که او از خدا و رسولش [[فرمان]] می‌برد و چنان چه از [[حق]] [[منحرف]] شود او را برکنار خواهم کرد<ref>مفید، الجمل، ص۲۲۴، به صفحات اولیه شرح حال ابن عباس مراجعه شود.</ref>.


== منابع ==
== منابع ==
۱۱۵٬۳۵۵

ویرایش